خلاصه

  • هوش اجتماعی و نوع‌دوستی اجتماعی (خوداهلی‌سازی) از محرک‌های کلیدی تکامل انسان بودند.
  • فشارهای تکاملی برای این صفات، به‌احتمال زیاد به‌دلیل الزامات مراقبت مادری، پرورش مشارکتی و پویایی‌های اجتماعی، زودتر و شدیدتر بر ماده‌ها اثر گذاشتند.
  • مادران، مادربزرگ‌ها و ائتلاف‌های زنانه در تقویت همدلی و همکاری و مهار پرخاشگری نقشی محوری داشتند و ذهن اجتماعی انسان را شکل دادند.
  • در نتیجه، می‌توان استدلال کرد که زنان پیشگام تکامل هوش اجتماعیِ منحصربه‌فرد انسان بودند و در جایگاه «پیشتاز تکاملی» عمل کردند.

مقدمه#

اگر هوش اجتماعی پیشرفته ــ یعنی ظرفیت گونهٔ ما برای همدلی، ذهن‌خوانی و خودمهاریِ مشارکتی ــ چیزی است که واقعاً ما را انسان کرده است، پس منطقی است که زنان «نخستین انسان‌ها» بوده باشند.

این تز تحریک‌آمیز شعاری ایدئولوژیک نیست، بلکه فرضیه‌ای تکاملی است: ماده‌ها، به‌ویژه مادران و مادربزرگ‌ها، «پیشتاز تکاملی» شناخت اجتماعی و جبههٔ آغازین فرایند خوداهلی‌سازی بودند؛ فرایندی که به پیدایش Homo sapiens انجامید. به بیان ساده‌تر، فشارهای انتخابیِ مؤید همدلی، نظریهٔ ذهن، تنظیم هیجانی و رفتار نوع‌دوستانهٔ اجتماعی ممکن است زودتر و با شدت بیشتری بر ماده‌ها اثر گذاشته باشد و زنان را به نخستین کسانی تبدیل کرده باشد که ذهن اجتماعیِ اساساً انسانی را پرورش دادند.

این گزارش با اتکا به شواهد و منطق، این ایده را به‌دقت بررسی می‌کند ــ و از تفکر آرزومندانه یا چارچوب‌بندی کنشگرانه پرهیز دارد ــ تا نشان دهد چرا فشارهای انتخابیِ زن‌محور به‌احتمال زیاد در تکامل انسان ضروری بوده‌اند. تمرکز ما بر این است که مراقبت مادری، همکاریِ والدینیِ غیرمادری و انتخاب‌های اجتماعی زنان چگونه پیش‌شرط‌های خوداهلی‌سازیِ منحصربه‌فرد انسان را ایجاد کردند، و به‌طور مستقیم به استدلال‌های مخالف احتمالی می‌پردازیم. هدف، تحلیلی دقیق و حقیقت‌محور از این مسئله است که چرا، اگر هوش اجتماعی ما را انسان کرده است، زنان واقعاً این مسیر را گشودند.

هوش اجتماعی: نشان تجاری انسان#

انسان‌ها اغلب با هوش اجتماعی خارق‌العادهٔ خود تعریف می‌شوند. ما در جوامعی پیچیده زندگی می‌کنیم که مستلزم درک نیات دیگران، هماهنگ‌سازی کنش‌های گروهی و مهار تکانه‌های ضداجتماعی است. انسان‌شناسان تکاملی استدلال می‌کنند که مغزهای بزرگ ما نه فقط برای کاربرد ابزار، بلکه عمدتاً برای مواجهه با الزامات زندگی اجتماعی تکامل یافتند ــ ایده‌ای که با عنوان فرضیهٔ مغز اجتماعی یا هوش ماکیاولیستی شناخته می‌شود [^1].


یادداشت: نشانگرهای پانویس [^N] در متن بالا جای‌گذار هستند. کتاب‌نامهٔ کامل، همراه با پیوندهای مربوط، در این نشانی یافت می‌شود: https://chatgpt.com/share/68055003-1674-8008-92a0-85bbddae351a


در مقایسه با دیگر کپی‌ها، انسان‌ها در نظریهٔ ذهن ــ استنباط اینکه دیگران چه می‌دانند، چه می‌خواهند یا چه قصدی دارند ــ و نیز در شکل‌دهی به اهداف و فرهنگ‌های مشترک، توانایی چشمگیری دارند. برای نمونه، کودکان انسان می‌توانند امیال دیگران را به‌طور شهودی دریابند و نیات خود را به شیوه‌هایی با دیگران در میان بگذارند که نزدیک‌ترین خویشاوندان کپیِ ما، یعنی شامپانزه‌ها، عموماً قادر به انجام آن نیستند [^2]. این مجموعه توانایی‌ها ــ از همدلی و ارتباط گرفته تا تشکیل ائتلاف‌های راهبردی ــ شناخت اجتماعیِ زیربنای زبان، آموزش و همکاری را تشکیل می‌دهد. به‌اختصار، «انسان» بودن تا حد زیادی به معنای برخورداری از هوش اجتماعی است.

نکتهٔ مهم این است که این مهارت‌های اجتماعی در خلأ پدید نیامدند؛ انتخاب طبیعی از آن‌ها حمایت کرد، زیرا مزیت‌های بقا و تولیدمثل به همراه داشتند. انسان‌های نخستینی که می‌توانستند در شکار و گردآوری همکاری کنند، تعارض‌ها را به‌صورت مسالمت‌آمیز حل‌وفصل کنند یا در زمان نیاز از یکدیگر حمایت کنند، بر گروه‌های منزوی‌تر یا پرخاشگرتر غلبه می‌کردند [^3]. شواهد دیرین‌انسان‌شناختی نشان می‌دهد که هم‌زمان با تکامل تبار ما، افرادی که مهارت اجتماعی بیشتری داشتند از شایستگی زیستی بالاتری برخوردار بودند.

دانشمندان علوم شناختی خاطرنشان می‌کنند که انسان‌ها برای یادگیری اجتماعی و ارتباط، تخصص‌های عصب‌زیستی دارند ــ شواهدی حاکی از اینکه چالش‌های اجتماعی مغزهای ما را شکل داده‌اند. در واقع، به نظر می‌رسد پیدایش Homo sapiens (در حدود ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش) با گرایش به رفتاری نوع‌دوستانه‌تر و گروه‌محورتر همراه بوده است [^4]. تزِ «هوش اجتماعی ما را انسان کرد» به این معناست که این توانایی‌ها عامل متمایزکنندهٔ حیاتی‌ای بودند که نیاکان ما را در مسیری تکاملیِ یگانه قرار دادند.

اما اگر هوش اجتماعی موتور محرک بود، باید بپرسیم: آیا میان دو جنس از نظر چگونگی و زمان به‌کارافتادن این موتور تفاوتی وجود داشت؟ تکامل، به‌دلیل تفاوت در نقش‌های تولیدمثلی، اغلب فشارهای متمایزی بر نرها و ماده‌ها وارد می‌کند. ما استدلال خواهیم کرد که فشارهای انتخابی برای شناخت اجتماعی پیشرفته، به‌ویژه برای ماده‌ها ــ مشخصاً مادران و والدینِ غیرمادری ــ شدید بود؛ زیرا پرورش فرزندان بسیار وابسته و حفظ انسجام جوامع چنین چیزی را ایجاب می‌کرد. در طول نسل‌ها، این امر باعث شد ماده‌ها پیشگام «انسان‌بودن» در هوش اجتماعیِ سطح بالا شوند و گونه را به‌سوی حوزه‌ای انطباقیِ جدید پیش برانند. پیش از تشریح این موضوع، مفهومی اساسی را معرفی می‌کنیم که هوش اجتماعی را به تکامل انسان پیوند می‌دهد: خوداهلی‌سازی.

فرضیهٔ خوداهلی‌سازی: اهلی‌کردن خودمان#

انسان‌ها در مقایسه با نیاکان وحشی خود، صفات معماگونه‌ای دارند که به صفات جانوران اهلی‌شده، مانند سگ‌ها یا گاوها، شباهت دارد. چارلز داروین مدت‌ها پیش خاطرنشان کرد که پستانداران اهلی‌شده ویژگی‌های معینی را با یکدیگر سهیم‌اند ــ «نشانگان اهلی‌سازی» ــ از جمله رام‌بودن، رفتار نابالغ‌مانند، کاهش پرخاشگری و حتی تغییرات جسمانی‌ای مانند دندان‌های کوچک‌تر یا تغییر شکل جمجمه [^5][^6].

در دو دههٔ گذشته، پژوهشگران پیشنهاد کرده‌اند که Homo sapiens فرایندی مشابه از خوداهلی‌سازی را پشت سر گذاشته است؛ فرایندی که در آن، انتخاب طبیعی افراد مطیع‌تر و نوع‌دوست‌ترِ اجتماعی را بر افراد پرخاشگر و «وحشی» ترجیح داد [^7][^8]. در عمل، نیاکان ما با حذف گرایش‌های بیش‌ازحد پرخاشگرانه و تقویت مداراگری اجتماعی درون گروه‌ها، خود را «اهلی» کردند.

شواهد کالبدشناختی از این دیدگاه حمایت می‌کنند: انسان‌های امروزی در مقایسه با انسان‌تباران پیشین ــ و به‌ویژه در مقایسه با نئاندرتال‌ها ــ ویژگی‌هایی ظریف و کودکانه دارند؛ برای مثال، برجستگی ابرو در آن‌ها کاهش یافته و در مجموع، چهره استحکام کمتری دارد [^9][^10]. باستان‌شناسان دریافته‌اند که در حدود ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش، جمجمه‌های H. sapiens نخستین، در مقایسه با پیشینیان، از هم‌اکنون چهره‌ای کوتاه‌تر، دندان‌هایی کوچک‌تر و برجستگی ابروی کمتری نشان می‌دادند [^11]. همهٔ این‌ها از ویژگی‌های شاخص اهلی‌سازی هستند. در واقع، یک بررسی، فسیل‌های H. sapiens با جمجمه‌های «زنانه‌شده» ــ کوچک‌تر و دارای تزئینات کمتری مرتبط با نبرد نر با نر ــ را به‌عنوان نخستین انسان‌های واقعاً مدرن شناسایی کرد [^12].

جمجمهٔ انسان امروزی (چپ) در برابر نئاندرتال (راست)، که چهرهٔ مسطح‌تر و برجستگی ابروی کاهش‌یافتهٔ Homo sapiens خوداهلی‌شده را نشان می‌دهد.

فرضیهٔ خوداهلی‌سازی بر این باور است که مهربان‌تر و همکاری‌گرتر شدن، راهبردی موفق در تکامل انسان بوده است. نیاکان ما با انتخاب علیه پرخاشگری واکنشی (خشونت تکانشی) و به نفع کنترل تکانه، همدلی و نوع‌دوستی اجتماعی درون‌گروهی، به هماهنگی بیشتر گروهی و احتمالاً سطوح شناختی جدیدی دست یافتند [^13][^14]. می‌توان این فرایند را نوعی «متمدن‌سازی» تکاملی دانست ــ فرایندی که هیچ اهلی‌کنندهٔ بیرونی آن را تحمیل نکرد، بلکه به‌طور طبیعی پدید آمد، زیرا گروه‌های متشکل از افراد مداراتر از نظر اجتماعی شکوفا شدند و فرزندان بیشتری بر جای گذاشتند.

مطالعات ژنتیکی و مقایسه با جانوران اهلی‌شده نیز از این دیدگاه پشتیبانی می‌کنند و حاکی از تغییراتی در ژن‌ها ــ مانند ژن‌های مؤثر بر سلول‌های تاج عصبی ــ هستند که می‌توانسته‌اند خلق‌وخوی انسان را آرام‌تر و چهره‌های ما را کودکانه‌تر کنند [^15][^16]. در اصل، تبار ما تا اواخر پلیستوسن به «کپیِ اهلی‌شده» تبدیل شده بود؛ در مقایسه با خویشاوندان انسان‌تبارِ خشن‌تر خود، از تعادل هیجانی بیشتر و گرایش گروهی قوی‌تری برخوردار بود.

نکتهٔ حیاتی این است که خوداهلی‌سازی صرفاً به معنای مهربان‌بودن نیست؛ این فرایند مستقیماً با هوش اجتماعی ارتباط دارد. فردی که پرخاشگری کمتری دارد و مداراجوتر است، می‌تواند به یادگیری اجتماعی عمیق‌تر و همکاری گسترده‌تر بپردازد. کاهش پرخاشگری احتمالاً راه را برای ارتباط و همدلیِ تقویت‌شده گشود ــ نمی‌توان به‌آسانی از کسی چیزی آموخت یا چیزی به او آموزش داد که ممکن است به شما حمله کند.

پژوهشگران استدلال می‌کنند که انتخاب برای رام‌بودن در انسان، ظرفیت بیشتر برای قصدیت مشترک (اشتراک واقعی اهداف و دانش) را نیز به همراه آورد [^17][^18]. دلیلش این است که هنگامی که نیاکان ما به اعتماد و مدارا با یکدیگر گرایش پیدا کردند، توانایی‌های شناختی موجود که از کپی‌ها به ارث برده بودند، می‌توانستند از فریبکاری رقابتی به تفکر همکاری‌محور تغییر کاربری دهند [^19][^20]. به‌اختصار، خوداهلی‌سازی هوش اجتماعی را تقویت کرد: هرچه گونهٔ ما بیشتر خلق‌وخوهای ملایم و نوع‌دوستانهٔ اجتماعی را ترجیح داد، بیشتر به شناخت اجتماعیِ منحصربه‌فرد انسان، مانند زبان، فرهنگ و یادگیری انباشتی، دسترسی پیدا کرد.

سازوکارهای خوداهلی‌سازی#

چندین سازوکار برای خوداهلی‌سازی انسان پیشنهاد شده است. همهٔ آن‌ها این پرسش را مطرح می‌کنند: اگر کشاورز انسانی در کار نبوده است، چه چیزی ــ یا چه کسی ــ انتخاب را انجام داده است؟

  • انتخاب در سطح گروه: گروه‌هایی که همکاری درونی بیشتری داشتند، از گروه‌های دیگر بیشتر دوام می‌آوردند.
  • اجبار ائتلافی: با تکامل سلاح‌ها و فرهنگ، حتی افراد از نظر جسمانی ضعیف‌تر نیز می‌توانستند ائتلاف‌هایی تشکیل دهند تا زورگوهای خشونت‌گر را مجازات یا اخراج کنند و بدین‌ترتیب آن ژن‌ها را از خزانهٔ ژنی حذف کنند [^21][^22]. در واقع، انسان‌شناس، ریچارد رانگهام، پیشنهاد می‌کند که هنگامی که انسان‌های نخستین به زبان دست یافتند، زیردستان می‌توانستند برای اعدام نرهای آلفای بیش‌ازحد پرخاشگر توطئه کنند و نظمی اجتماعیِ جدید را اعمال کنند [^23][^24].
  • انتخاب زن‌محور: مجموعه‌ای به همان اندازه جذاب از فرضیه‌ها، زنان را در مرکز خوداهلی‌سازی قرار می‌دهد.
    • انتخاب همسر از سوی زنان: پیشنهاد شده است که آمیزش ترجیحی زنان با مردان کم‌پرخاشگرتر و مراقبت‌گرتر می‌توانسته به‌تدریج پرخاشگری را از تبار ما حذف کند [^25][^26]. زنان با ترجیح‌دادن مردانی که احتمال بیشتری داشت در نگهداری از کودکان کمک کنند تا اینکه بجنگند، شایستگی زیستیِ صفات ملایم را افزایش می‌دادند [^27][^28].
    • ائتلاف‌های زنانه: افزون بر این، مقایسه با بونوبوها (خویشاوند کپیِ خوداهلی‌شده) نشان می‌دهد که ائتلاف‌های زنانه می‌توانند مستقیماً پرخاشگری نرها را مهار کنند [^29][^30].

پیش از ارزیابی جزئی این نیروهای زن‌محور، بگذارید روشن کنیم که زنان اساساً چرا چنین نقش تکاملیِ محوری‌ای داشتند.

چرا تکامل زنان را به‌گونه‌ای متفاوت تحت فشار قرار داد#

در بیشتر پستانداران ــ و بی‌تردید در هومینین‌ها ــ نقش‌های زیستی ماده‌ها و نرها در تولیدمثل و بقا تفاوت‌های اساسی دارد. انسان‌های ماده باردار می‌شوند، زایمان می‌کنند و به نوزادان شیر می‌دهند؛ همچنین معمولاً بخش عمدهٔ مراقبت‌های اولیه از کودکان را بر دوش می‌کشند.

در مقابل، نرها در طول تاریخ سرمایه‌گذاری بیشتری در رقابت برای جفت کرده‌اند (و در انسان‌ها، در فعالیت‌هایی مانند شکار یا دفاع از قلمرو) و از نظر نظری می‌توانند با مراقبت مستقیم کمتر، فرزندان بسیار بیشتری داشته باشند. این تفاوت‌ها به این معناست که «معیارهای موفقیت» برای دو جنس یکسان نبوده است: موفقیت تولیدمثلی ماده به توانایی او در زنده نگه داشتن نوزادی آسیب‌پذیر تا رسیدن به بزرگسالی وابسته بود، حال آن‌که موفقیت نر ممکن بود بیشتر به دسترسی به جفت‌ها و جایگاه اجتماعی وابسته باشد.

ازاین‌رو، انتخاب بر سر صفات اجتماعی ــ مانند همدلی، شکیبایی، پرخاشگری و همکاری ــ در زنان و مردان به شیوه‌هایی تا حدی متفاوت عمل می‌کرد.

بوتهٔ آزمایش مادری: مطالبات شدید شناختی#

برای ماده‌های انسانِ نخستین، مادری مطالبات شناختی و عاطفی شدیدی ایجاد می‌کرد. نوزادان انسان به‌طرز خارق‌العاده‌ای ناتوان‌اند، نابالغ به دنیا می‌آیند و به سال‌ها مراقبت مداوم نیاز دارند. مادری که بهتر می‌توانست نیازهای نوزادش را تفسیر کند ــ و می‌توانست او را به‌طور مؤثر آرام سازد، پرورش دهد و آموزش دهد ــ در انتقال ژن‌های خود مزیتی عظیم داشت.

صفاتـی مانند هم‌آهنگی عاطفی، شفقت و توانایی پیش‌بینی وضعیت ذهنی نوزاد (گرسنگی؟ ترس؟ کنجکاوی؟) مستقیماً بقای فرزند را بهبود می‌بخشیدند. در طول نسل‌های بسیار، چنین فشارهایی موجب انتخاب برای نظریهٔ ذهن و همدلی بیشتر در مادران می‌شد.

شایان توجه است که مادران انسان واقعاً سازگاری‌های ذهنی چشمگیری نشان می‌دهند: برای مثال، تصویربرداری عصبی نشان می‌دهد که مادری توانایی زن را برای تشخیص هیجان‌ها و نیات از نشانه‌های نوزاد افزایش می‌دهد [^31][^32]. حتی در سطح رفتاری، پژوهش‌ها نشان می‌دهند که دختران و زنان از دوران کودکی به بعد در تکالیف شناخت اجتماعی عملکرد بهتری دارند ــ برای نمونه، دختران در سنین ۶ تا ۸ سالگی در درک باورها و احساسات دیگران به‌طور معناداری از پسران بهتر عمل می‌کنند [^33][^34].

این امر نشان می‌دهد که تکامل (نه فقط فرهنگ) تفاوت‌های جنسی در توانایی اجتماعی را پدید آورده است؛ نتیجه‌ای سازگار با این دیدگاه که ماده‌ها در طول تاریخ بار سنگین‌تری از مطالبات شناخت اجتماعی را بر دوش داشته‌اند. به‌اختصار، هنگامی که هوش اجتماعی حیاتی شد، ماده‌ها ناگزیر بودند نخست خود را ارتقا دهند ــ زیرا موفقیت تولیدمثلی آنان با هر گریهٔ نوزاد در معرض خطر قرار می‌گرفت.

بده‌بستان‌های تکاملی مردان: رقابت در برابر همکاری#

در همین حال، نرها با مجموعه‌ای متفاوت از فشارها روبه‌رو بودند. در محیط‌های نیاکانی، شایستگی زیستی نرها اغلب با رفتارهای رقابتی و خطرپذیر افزایش می‌یافت ــ جنگیدن برای سلطه، شکار جانوران بزرگ و مانند آن. پرخاشگری و توانایی جسمانی می‌توانست فرصت‌های جفت‌گیری یا کنترل منابع را به همراه آورد.

این صفات، به همان شیوهٔ فوری‌ای که پرورش کودک پاداش می‌دهد، هوش اجتماعی ظریف را تقویت نمی‌کردند (در واقع، همدلی بیش از حد ممکن بود در رقابت خشونت‌آمیز یک نقطه‌ضعف باشد). بنابراین، تکامل مردان احتمالاً شامل یک بده‌بستان بود: مقداری انتخاب برای مهارت‌های اجتماعی (مردان نیز برای شکار یا تشکیل ائتلاف‌ها به همکاری نیاز داشتند)، اما در عین حال انتخاب معکوسی که پرخاشگری و جثهٔ بزرگ‌تر را برای رقابت‌ها حفظ می‌کرد.

نتیجه این است که حتی امروزه، مردان انسان، به‌طور میانگین، تستوسترون بیشتری دارند و بیش از زنان مستعد پرخاشگری جسمانی‌اند ــ بازمانده‌ای از انتخاب‌های گذشته ــ حال آن‌که زنان در همدلی و تشخیص هیجان‌ها امتیاز بالاتری کسب می‌کنند [^35][^36]. چنان‌که یک مطالعهٔ علمی به‌اختصار گزارش کرده است: «زنان در تشخیص هیجان‌های پویا از مردان سریع‌تر و دقیق‌تر بودند.» [^37]. این امر با این دیدگاه سازگار است که زنان، از سر ضرورت، تکامل یافته‌اند تا جنسِ برخوردار از ادراک اجتماعی بیشتری باشند.

پیشگام بودن، نه کنارگذاشتن مردان#

تأکید بر این نکته اهمیت دارد که «زودتر» بودن از نظر تکاملی به این معنا نیست که مردان اصلاً این صفات را تکامل نداده‌اند. بلکه به این معناست که زنان ممکن است پیشگام بوده باشند. هر ژن یا رفتاری که در مادران هوش اجتماعی بهتری ایجاد می‌کرد، سرانجام در میان همهٔ انسان‌ها گسترش می‌یافت (مردان نیز ژن‌های خود را از مادران به ارث می‌برند). اما در آغاز، این صفات بیش از همه در ماده‌ها مورد انتخاب قرار می‌گرفتند، زیرا بیشترین بازده را در همان‌جا داشتند.

با گذشت زمان، هرچه زندگی گروهی به وابستگی متقابل بیشتری رسید، مردانی که فاقد مهارت‌های جامعه‌یار بودند نیز با پیامدهای منفی روبه‌رو می‌شدند (مردی خشن ممکن بود در جامعه‌ای که خوداهلی‌سازی شده است طرد یا اعدام شود [^38][^39]، یا صرفاً برای زنان جذابیت کمتری داشته باشد). ازاین‌رو، مردان تا حدی در هوش اجتماعی به «پای زنان رسیدند»، اما این امر احتمالاً دیرتر و به‌طور غیرمستقیم‌تر رخ داد.

در قوس بزرگ پیشاتاریخ، می‌توان تصور کرد که سازگاری‌های تکاملی زنان برای پرورش و همکاری، صحنه‌ای را فراهم کرد که هر دو جنس سپس بر آن سبک زندگی بیش‌اجتماعیِ انسانی را به‌طور کامل در پیش گرفتند.

بنیادهای زن‌محور زندگی اجتماعی انسان#

با توجه به زمینهٔ بالا، می‌توان چندین نیروی تکاملیِ زن‌محور را شناسایی کرد که موجب تقویت هوش اجتماعی و خُلق‌وخوی جامعه‌یار شده‌اند ــ و عملاً زنان را به معماران خوداهلی‌سازی ما تبدیل کرده‌اند. این نیروها از طریق نقش‌های حیاتی‌ای عمل می‌کردند که ماده‌ها در گروه‌های اولیهٔ انسانی بر عهده داشتند: مادر، والدِ همیار، انتخاب‌کنندهٔ جفت و شبکه‌ساز اجتماعی. هر یک را به‌نوبت بررسی می‌کنیم.

۱. مادران و مراقبت مشارکتی از کودک («برای پرورش کودک یک روستا لازم است»)#

شاید نیرومندترین عامل پیش‌برندهٔ هوش اجتماعی پیشرفته، تکامل پرورش مشارکتی کودک در انسان‌ها بوده باشد. انسان‌شناس، سارا بلافِر هردی، و همکارانش به‌نحوی قانع‌کننده استدلال کرده‌اند که گونهٔ ما به یک «تولیدمثل‌کنندهٔ مشارکتی» تبدیل شد ــ یعنی مادران کودکان را به‌تنهایی پرورش نمی‌دادند، بلکه از دیگران (پدران، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، خواهران و برادران و دیگران) کمک می‌گرفتند [^40][^41].

این امر اختیاری نبود؛ برای بقا ضرورت داشت. نوزادان انسان چنان نیازمندند و فاصلهٔ میان تولدها (فاصله‌گذاری میان کودکان) در تبار ما چنان کوتاه شد که مادری بدون کمک، به‌سادگی نمی‌توانست هم‌زمان خود را تغذیه کند و از نوزادش محافظت نماید [^42][^43]. در محیط‌های ساوانای پیشاتاریخی، مادری تنها احتمالاً شکست می‌خورد: «هیچ راهی وجود نداشت که مادران بتوانند فرزندان را ایمن و سیر نگه دارند و خود نیز زنده بمانند، مگر آن‌که کمک فراوانی دریافت کرده باشند» [^44]. ازاین‌رو، مراقبت مشترک (دگرپروری) به‌عنوان سازگاری‌ای حیاتی تکامل یافت و امکان شکوفایی سردهٔ هومو را فراهم کرد [^45].

پیامدها برای نوزادان: تکامل زیرکی اجتماعی#

این گذار به پرورش جمعی کودک پیامدهای عمیقی داشت. نوزادان در محیط‌های اجتماعی غنی پرورش می‌یافتند و در معرض مراقبت‌کنندگان متعدد بودند، نه فقط مادر زیستی خود. نوزاد اکنون باید توجه بزرگسالان دیگر یا یاوران نوجوان را نیز جلب و حفظ می‌کرد؛ یعنی عملاً از هر کسی که حاضر بود از او مراقبت یا به او غذا بدهد، نوعی نوع‌دوستی طلب می‌کرد.

به گفتهٔ هردی، این امر فشار انتخابی تازه‌ای بر خود نوزادان ایجاد کرد: «نوزادان باید دیگران را زیر نظر می‌گرفتند، نیاتشان را درک می‌کردند و به آنان جاذبه نشان می‌دادند تا مراقبت را برانگیزند» [^46]. به بیان دیگر، فرزندانِ تولیدمثل‌کنندگان مشارکتی از همان آغاز تکامل یافتند تا از نظر اجتماعی زیرک باشند. آن‌هایی که اندکی دلرباتر بودند، با حالات مراقبت‌کنندگان هماهنگی بیشتری داشتند و در پاسخ به نشانه‌ها «دوست‌داشتنی‌تر» بودند ــ با نرخ‌های بالاتری زنده می‌ماندند [^47][^48].

در طول نسل‌ها، نوزادان انسان با گرایشی به توجه به دیگران زاده شدند و می‌کوشیدند با هر کسی که ممکن بود کمکشان کند وارد تعامل شوند و نزد او محبوبیت یابند [^49]. این احتمالاً ریشهٔ آگاهی اجتماعی بی‌همتای ماست: حتی کودکان نوپا نیز می‌کوشند چیزی را با دیگران سهیم شوند و ارتباط برقرار کنند. روان‌شناسان دریافته‌اند که نوزادان در محیط‌های غنی از مراقبت (برای مثال، در کنار خانوادهٔ گسترده یا در مهدکودک) نظریهٔ ذهن را زودتر از کودکانی پرورش می‌دهند که فقط یک نفر از آنان مراقبت می‌کند [^50][^51]. همهٔ این موارد نشان می‌دهد که زمینهٔ تولیدمثل مشارکتی، تکامل درک متقابل و مهارت‌های «ذهن‌خوانی» را در مرحله‌ای بسیار زودهنگام از رشد پیش برده است.

پیامدها برای مادران: رادار اجتماعی#

تنها نوزادان سازگار نشدند؛ خود مادران نیز در نظام تولیدمثل مشارکتی ظرفیت‌های تازه‌ای تکامل دادند. مادری که باید به کمک دیگران تکیه کند، نسبت به محیط اجتماعی حساسیتی شدید پیدا می‌کند. او باید به یاوران اعتماد کند و همچنین احتمالاً روابط را مدیریت نماید تا تداوم کمک را تضمین کند.

در طول زمان تکاملی، مادران انسان احتمالاً انعطاف‌پذیرتر و تشخیص‌گرتر شدند و میزان تعهد خود به نوزاد را بر اساس حمایت موجود تنظیم کردند [^52][^53]. (به‌طرزی تراژیک، اگر کمک وجود نداشت، حتی محاسبهٔ ناخودآگاهِ مادری مهربان نیز ممکن بود او را وادار کند سرمایه‌گذاری خود را در نوزادی که توان تأمین نیازهایش را ندارد کاهش دهد [^54][^55] ــ واقعیتی خشن در گذشتهٔ تکاملی ما).

نکته این است که مادران انسان راداری اجتماعی با تنظیمی دقیق پرورش دادند: آنان هنگام تصمیم‌گیری دربارهٔ چگونگی تخصیص انرژی عظیم مادری خود، به نشانه‌های حمایت یا تهدید در گروه واکنش نشان می‌دهند [^56][^57]. این امر به نفع نظریهٔ ذهن پیشرفته‌تر (برای تشخیص نیات دیگران نسبت به فرزندش) و تنظیم هیجانی (برای حفظ ائتلاف‌ها و بیگانه نکردن یاوران) بود. مادری که به خشم‌های شدید دچار می‌شد یا نمی‌توانست با نیازهای والدِ همیار همدلی کند، کمک را از دست می‌داد؛ بنابراین، کنترل تکانه و همدلی برای زنان نیاکانی اهمیتی بسیار داشت.

افزون بر این، مادران در زمینه‌ای مشارکتی گاه باید نیازهای خود یا نیازهای نوزادشان را به‌طور مؤثر به دیگران منتقل می‌کردند. این امر می‌توانست به‌منزلهٔ کاتالیزوری برای تکامل زبان و مهارت‌های آموزشی عمل کند. در واقع، انگیزهٔ به‌اشتراک‌گذاری اطلاعات ــ مانند وضعیت سلامت نوزاد یا درخواست کمک ــ در مراقبت‌کنندگان به‌طور طبیعی نیرومند است. انسان‌ها در میان کپی‌ها در میل به آموزش دادن و آگاه کردن دیگران منحصربه‌فردند؛ میلی که احتمالاً از موقعیت‌های فرزندپروری مشارکتی زاده شده است [^58][^59].

به‌اختصار، چالش‌های روزمره‌ای که مادران و یاورانشان با آن روبه‌رو بودند، میدان آموزشی غنی‌ای برای شناخت اجتماعی ایجاد کرد. ماده‌هایی که در این زمینه برتری داشتند ــ یعنی می‌توانستند دیگران را با پروژهٔ مشترک پرورش کودک همراه کنند و مهدکودکی هماهنگ را حفظ نمایند ــ فرزندان بیشتری را تا بزرگسالی پرورش می‌دادند. از این منظر، می‌توان دریافت که چرا زنان، در مقام مادر، پیشگامان تکامل اجتماعی انسان بودند: نقش آنان مجبورشان می‌کرد مرزهای توانایی ذهن‌های اجتماعی نخستی‌سانان را جابه‌جا کنند.

۲. مادربزرگ‌ها و شبکهٔ گستردهٔ زنان#

فراتر از مادران، ماده‌های دیگر—به‌ویژه مادربزرگ‌ها—نیز نقشی کلیدی در تکامل انسان ایفا کردند. انسان‌ها از این نظر نامعمول‌اند که زنان مدت‌ها پس از پایان سن باروری (یائسگی) زندگی می‌کنند؛ این امر نشان می‌دهد که زنانِ پس از یائسگی در گذشته برای گروه ارزشمند بوده‌اند (وگرنه تکامل طول عمر آنان را حفظ نمی‌کرد). توضیح غالب، «فرضیهٔ مادربزرگ» است: مادربزرگ‌های نیاکان ما با کمک به پرورش نوه‌هایشان، برازش ژنتیکی خود را افزایش می‌دادند و به این ترتیب به دخترانشان امکان می‌دادند با فاصلهٔ زمانی کوتاه‌تری فرزند به دنیا آورند [^60]. این اثر مادربزرگی، شمار کلی نوادگان بازمانده را افزایش می‌داد.

برای آن‌که مادربزرگ یاور مؤثری باشد، باید دانش، شکیبایی و مهارت اجتماعی قابل‌توجهی به کار می‌گرفت. او ممکن بود برای تهیهٔ غذای اضافی به جست‌وجوی خوراک بپردازد، خرد و تجربهٔ چندین دهه دربارهٔ فصل‌ها یا کاربردهای گیاهان را با دیگران در میان بگذارد، یا درگیری‌های خانوادگی را میانجی‌گری کند. شواهد نشان می‌دهند که حضور مادربزرگ‌ها در جوامع سنتی با بقای بهتر نوه‌ها همبستگی دارد [^61].

این امر بیانگر آن است که انتخاب طبیعی دودمان‌هایی را ترجیح می‌داد که در آن‌ها ماده‌های مسن‌تر سالم و از نظر شناختی تیزهوش باقی می‌ماندند—و عملاً مقاومت در برابر زوال شناختی مرتبط با افزایش سن را انتخاب می‌کرد تا مادربزرگ‌ها بتوانند همچنان مشارکت کنند [^62]. به بیان دیگر، تکامل انسان احتمالاً هوش اجتماعی زنان را در طول عمر طولانی‌تری گسترش داد و از این طریق به کل گروه سود رساند.

بافت اجتماعی زنانه: همکاری و هماهنگی#

مادربزرگ‌ها (و خاله‌ها و خواهران بزرگ‌تر) هستهٔ شبکه‌ای گسترده از حمایت زنانه را تشکیل می‌دادند. پیش از دوران مدرن، یک گروه معمولی انسانی احتمالاً چندین زن بالغِ خویشاوند داشت (برای مثال، مادربزرگی ۴۵ساله، دختر ۲۵سالهٔ او و نوه‌های نوجوانش و مانند آن). این زنان به‌طور مشترک از کودکان مراقبت می‌کردند، غذا را تقسیم می‌کردند و پایگاه زندگی را در زمانی که مردان برای شکار دور بودند، حفظ می‌کردند.

انسجام و ثبات این شبکهٔ زنانه مستقیماً بر موفقیت گروه تأثیر می‌گذاشت. ازاین‌رو، فشار زیادی بر ماده‌ها وجود داشت تا با یکدیگر کنار بیایند، هماهنگ شوند و از گسست‌های میان‌فردی جلوگیری کنند. صفاتی مانند تسلی‌دادن دیگران، انصاف در تقسیم منابع و حل‌وفصل تعارض‌ها در این زمینه بسیار ارزشمند بودند. اگر دو زن با یکدیگر وارد اختلاف می‌شدند، پیامدهای آن می‌توانست کل نظام همکاری در مراقبت از کودکان را به خطر اندازد.

بر این اساس، ماده‌ها احتمالاً کنترل تکانهٔ قوی‌تر و درایت اجتماعی بیشتری برای مدیریت تنش‌های درون‌گروهی تکامل دادند. مشاهدات انسان‌شناختی در جوامع شکارگر-گردآورنده اغلب نشان می‌دهد که زنان برای حفظ هماهنگی گروه، به‌جای توسل به خشونت، از راهبردهای غیررسمی حل تعارض (مانند غیبت یا مداخلهٔ بزرگ‌ترها) استفاده می‌کنند. این امر با این دیدگاه همخوان است که انتخابِ اعمال‌شده از سوی ماده‌ها، پرخاشگری اخلال‌گر را تنبیه و تنظیم هیجانی-اجتماعی را تقویت می‌کرد—که جنبه‌ای کلیدی از خوداهلی‌سازی است.

انتقال فرهنگی از طریق ماده‌های مسن‌تر#

فرضیهٔ مادربزرگ همچنین بر نفوذ زنان در انتقال فرهنگی تأکید می‌کند. مادربزرگ‌ها اغلب آموزگاران مهارت‌ها و سنت‌ها برای نسل جوان‌اند. آنان گنجینه‌های دانش هستند و همچون پیوندی اجتماعی میان نسل‌ها عمل می‌کنند.

این بدان معناست که تکامل دورهٔ طولانی یادگیری در کودکی (که از ویژگی‌های شاخص انسان است) و انباشت فرهنگ در طول نسل‌ها، احتمالاً تا حد زیادی مدیون حضور ماده‌های سالخوردهٔ خردمند و از نظر اجتماعی فعال بوده است. در مجموع، الگوی انسانیِ همکاری زنانهٔ چندنسلی، زمینه‌ای مناسب برای رشد شناخت اجتماعی پیشرفته و هنجارهای یاری‌گرایانه ایجاد کرد. تصور این‌که انسان‌ها بدون تکیه‌گاه مادران و مادربزرگ‌هایی که در هر نسل جدید فعالانه رفتار اجتماعی را شکل می‌دادند، به یادگیرندگانی فوق‌اجتماعی مانند امروز تبدیل می‌شدند، دشوار است.

۳. ائتلاف‌های زنانه و رام‌کردن پرخاشگری مردان#

راه قدرتمند دیگری که زنان از طریق آن خوداهلی‌سازی انسان را پیش بردند، تأثیرگذاری آنان بر رفتار مردان بود—به‌ویژه مهار پرخاشگری مردانه.

انتخاب جفت: انتخاب مردان ملایم‌تر#

یکی از سازوکارها، انتخاب جفت از سوی زنان است. اگر ماده‌ها به‌طور مستمر مردان ملایم‌تر و تأمین‌کننده‌تر را برای جفت‌گیری ترجیح دهند، این مردان موفقیت تولیدمثلی بیشتری خواهند داشت و ژن‌های «دوستانه» را گسترش خواهند داد. شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد در انسان‌ها، انتخاب ماده‌ها در درازمدت واقعاً به کاهش دوشکلی جنسی کمک کرده است (کوچک‌ترشدن نسبی مردان) [^63][^64].

منطق امر ساده است: مردی که پرخاشگری کمتری دارد، احتمال بیشتری دارد که در پرورش فرزندان کمک کند و کمتر احتمال دارد به جفت خود آسیب برساند؛ زنانی که چنین مردانی را برمی‌گزیدند، فرزندان بیشتری داشتند که زنده می‌ماندند [^65][^66]. در گذر زمان، این فرایند می‌توانست جمعیت مردان را «زنانه‌تر» کند—و این دقیقاً همان چیزی است که در سوابق فسیلی می‌بینیم: مردان هومو ساپینس (از نظر ویژگی‌های جمجمه و مانند آن) بسیار کم‌تر از مردان نئاندرتال یا انسان‌تباران پیشین حالت مردانهٔ افراطی دارند [^67].

در یک پژوهش پیشنهاد شده است که «انتخاب ماده‌ها برای مردان کم‌پرخاشگرتر به‌عنوان جفت… می‌تواند خوداهلی‌سازی را تقویت کند، زیرا ماده‌ها از سرمایه‌گذاری بیشتر جفت‌هایشان در فرزندپروری مشترک سود می‌برند» [^68][^69]. این اساساً یعنی زنان، پدران مهربان را به جنگجویان بی‌رحم ترجیح می‌دادند. هرچند اجبار مردانه (جفت‌گیری اجباری از سوی مردان پرخاشگر) می‌تواند در برخی گونه‌ها اثربخشی انتخاب ماده‌ها را محدود کند، انسان‌ها نظام‌های اجتماعی منحصربه‌فردی پدید آوردند که به‌تدریج به ترجیح زنان قدرت بیشتری بخشید—برای مثال، هنجارهای اجتماعی مخالف تجاوز و پیوند جفتی که به زنان تا حدی در انتخاب شریک اختیار می‌دهد. بنابراین، انتخاب جنسی احتمالاً همگام با انتخاب طبیعی عمل کرد تا مردان یاری‌گر را ترجیح دهد.

کنش جمعی: الگوی بونوبو و فراتر از آن#

ماده‌ها به‌صورت جمعی نیز نفوذ اعمال می‌کردند. در بسیاری از نخستی‌ها، ماده‌ها برای محافظت از خود و فرزندانشان در برابر مردان خشن، ائتلاف تشکیل می‌دهند. خویشاوندان ملایم ما، یعنی بونوبوها، به‌سبب این رفتار مشهورند: بونوبوهای مادهٔ غیرخویشاوند برای متوقف‌کردن آزار مردان با یکدیگر متحد می‌شوند [^70][^71]. اگر یک بونوبوی نر نسبت به ماده‌ای بیش از حد پرخاشگر شود، گروهی از ماده‌ها متحد می‌شوند تا او را برانند یا به او حمله کنند و عملاً صلحی مادرسالارانه را برقرار می‌سازند.

در نتیجه، جامعهٔ بونوبو بسیار بردبارتر است و سلطهٔ پرخاشگری مردانه در آن بسیار کمتر از جامعهٔ شامپانزهٔ معمولی است. پژوهشگرانی که بونوبوهای وحشی را مشاهده کردند، دریافتند که «هرگاه ماده‌ها ائتلاف تشکیل می‌دادند، بی‌استثنا به مردان حمله می‌کردند… معمولاً در واکنش به این‌که یک نر در برابر ماده‌ای دیگر رفتار پرخاشگرانه‌ای نشان داده بود» [^72][^73]. پیوند میان ماده‌ها برتری جسمانی نر را خنثی می‌کند و نظمی اجتماعی و همکاری‌محور را امکان‌پذیر می‌سازد. نتیجهٔ نهایی این است که ماده‌های بونوبو به‌طور جمعی گونهٔ خود را اهلی کرده‌اند—بونوبوها بسیاری از نشانگان اهلی‌سازی (جمجمه‌های کوچک‌تر و رفتار بازیگوشانه در بزرگسالی) و ساختاری اجتماعی و برابری‌خواهانه نشان می‌دهند [^74][^75].

بسیار محتمل است که ماده‌های نخستین انسان نیز کاری مشابه انجام داده باشند. هنگامی که نیاکان ما توانایی شناختی لازم برای تشکیل ائتلاف‌ها را به دست آوردند، زنان می‌توانستند برای دلسردکردن یا مجازات مردان آزارگر با یکدیگر متحد شوند. حتی در جوامع نخستی‌سانانِ مردسالار مانند بابون‌ها، مواردی وجود دارد که ماده‌ها به‌طور جمعی نری خطرناک را می‌رانند.

در انسان‌ها، ائتلاف‌های زنانه ممکن است ظریف‌تر بوده باشند—برای مثال، انتشار اطلاعات اعتباری (غیبت) دربارهٔ مردان خشن، هماهنگ‌شدن برای رد پیش‌قدم‌شدن یک زورگو، یا درخواست حمایت از خویشاوندان مرد. همهٔ این‌ها در بنیاد، عملیاتِ هوش اجتماعی‌اند: چنین اقداماتی به ارتباط، نظریهٔ ذهن (برای مثال، «اگر همه او را طرد کنیم، متوجه خواهد شد که کنار گذاشته شده است») و همبستگی عاطفی میان زنان نیاز دارند.

در گذر زمان، این راهبردهای زنانه پرخاشگری افراطی را برای مردان پرهزینه می‌کرد. مردانی که همکاری می‌کردند و به قواعد اجتماعی احترام می‌گذاشتند، جفت و حمایت جامعه را به دست می‌آوردند؛ اما مردانی که چنین نمی‌کردند، ممکن بود سرانجام طرد شوند یا حتی پس از تکامل همکاری گسترده‌تر گروهی (از جمله همکاری مردان دیگر) اعدام شوند. بدین‌سان، پویایی‌های زن‌محور احتمالاً بسیار پیش از پیدایش قوانین رسمی یا اقتدار رئیسان، نخستین ترمزها را بر پرخاشگری مردانه گذاشتند.

تغییر پویایی‌های قدرت به سود همکاری#

این امر معنادار است که مردان انسان در مقایسه با خویشاوندان نخستی‌سان خود، بسیار کمتر آشکارا بر زنان سلطه دارند. در شامپانزه‌ها، هر نر بالغی از هر ماده‌ای رتبهٔ بالاتری دارد و نرها مرتباً ماده‌ها را مرعوب می‌کنند. در میان شکارگر-گردآورندگان انسان، هرچند مردان اغلب نفوذ سیاسی بیشتری دارند، زنان حوزه‌های نفوذ خاص خود را دارند و می‌توانند به شیوه‌هایی که ماده‌های شامپانزه قادر به انجام آن نیستند، انتخاب و ائتلاف کنند.

این امر نشان می‌دهد که در اوایل تکامل انسان، تغییری رخ داد—احتمالاً از طریق مراقبت مشارکتی از کودکان (که اهرم نفوذ و ارزش زنان را در گروه افزایش می‌دهد) و از طریق پافشاری جمعی زنان بر برخوردی برابری‌خواهانه‌تر. می‌توان گفت ائتلاف‌سازی زنان شکل اولیه‌ای از «تنظیم گروهی» رفتار ضداجتماعی بود؛ پیش‌درآمدی برای ائتلاف‌های بعدیِ مردانه که مستبدان را اعدام کردند. هر دو اهمیت داشتند، اما زنان انگیزهٔ نخستین را داشتند (زیرا هدف پرخاشگری مردان بودند) و شاید این سابقه را ایجاد کردند که پس از آن، زور عریان دیگر برتری مطلق نداشته باشد.

۴. «ذهن‌خوانی بازگشتی» و آموزش اجتماعی در زندگی زنان#

پیشگام «تکامل» بودن در زمینهٔ هوش اجتماعی همچنین به این معناست که زنان فرصت بیشتری داشتند تا این مهارت‌ها را در طول زندگی خود پالایش کنند. دختری معمولی را در یک گروه انسانیِ نیاکانی در نظر بگیرید: او احتمالاً از سنین کم از خواهر و برادرهایش مراقبت می‌کرد و می‌آموخت چگونه خلق‌وخوی یک کودک نوپا را تفسیر کند و نوزاد گریان را آرام سازد—آموزشی عملی در همدلی و دست‌کاری (به معنای خنثای مدیریت حالات عاطفی دیگران).

با بزرگ‌ترشدن، او زمان زیادی را در گردآوری یا آماده‌سازی غذا با زنان دیگر سپری می‌کرد. این فعالیت‌های روزمره معمولاً بسیار اجتماعی بودند: زنان با یکدیگر صحبت می‌کردند، داستان می‌گفتند و به‌طور ضمنی بر سر اعتبار اجتماعی رقابت می‌کردند. شواهدی وجود دارد که زبان ممکن است در چنین زمینه‌هایی برای زنان مزیت ویژه‌ای داشته باشد، زیرا آنان را در هماهنگ‌کردن وظایف مشارکتی و ایجاد شبکه‌های اجتماعی یاری می‌کرد.

تا زمانی که یک زن مادر می‌شود، از دانشی غنی دربارهٔ روابط اجتماعی برخوردار است که می‌تواند به آن تکیه کند؛ از درک روابط خویشاوندی گرفته تا به یاد آوردن اینکه چه کسی هنگام نیاز به او کمک کرده است. مجموع این‌ها تمرینی پیوسته در استدلال اجتماعی بازگشتی است: «من فکر می‌کنم او فکر می‌کند که من باید X را انجام دهم تا در آینده به من کمک کند.» چنین دیدگاه‌گیری چندلایه‌ای اوج نظریهٔ ذهن است؛ قابلیتی که انسان‌ها در آن برتری دارند و رایانه‌ها هنوز با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. زنان، بنا بر اقتضائات نقش‌های معمول خود، این توانایی را با شدت بیشتری تمرین کرده‌اند (درحالی‌که ممکن بود مردی مهارت‌های دیگری مانند ردیابی جانوران یا ساخت سلاح را پرورش دهد که مستلزم هوش فضایی ـ فنی بیشتری بود).

بنابراین، جای شگفتی نیست که حتی امروزه نیز زنان، به‌طور میانگین، در آزمون‌های شناخت اجتماعی و هوش هیجانی برتری نشان می‌دهند [^76][^77]. آنان اغلب در تشخیص ظرایف بینافردی مهارت بیشتری دارند ــ قابلیتی که طی اعصار متمادی پرورش یافت، زیرا برای مادران و کودکان نجات‌بخش بود.

این بدان معنا نیست که مردان فاقد این مهارت‌ها هستند؛ بلکه زنان، به‌عنوان یک گروه، برای برآوردن نیازهای بقا ناگزیر بودند این مهارت‌ها را تا درجه‌ای افراطی پیش ببرند و بدین‌سان توانایی‌های کل گونه را ارتقا دهند. تکامل بازیِ گام‌های کوچک است: اگر زنان در آغاز حتی برتری اندکی در شناخت اجتماعی داشتند، این برتری می‌توانست طی صدها هزار سال به تفاوتی عمده زنجیره‌وار بینجامد، زیرا این مهارت‌ها موفقیت تولیدمثلی زنان را به‌شکلی چشمگیر افزایش می‌دادند. نرها به‌تدریج این پیشرفت‌ها را به ارث می‌بردند و کاربردهای خاص خود را برای آن‌ها می‌یافتند (در گروه‌های شکار، دادوستد و مانند آن)، اما راه را ماده‌ها صرفاً از سر ضرورت گشودند.

پرداختن به استدلال‌های مخالف#

هر دیدگاهی به جسارتِ این گزاره که «زنان نخستین انسان‌ها بودند» شایستهٔ بررسی دقیق و پرداختن سنجیده به استدلال‌های مخالف است. در ادامه به چند اعتراض احتمالی پاسخ می‌دهیم:

  • «مردان نیز به هوش اجتماعی نیاز داشتند (برای شکار، جنگ و ائتلاف‌های مردانه)، پس چرا فقط زنان را برجسته می‌کنید؟» ــ بی‌تردید، فعالیت‌های مردانه در تکامل انسان نیز مستلزم همکاری بود: گروهی از مردان که جانوری بزرگ را شکار می‌کنند باید با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و به هم اعتماد داشته باشند؛ جنگجویان در یک درگیری از هماهنگی و توانایی خواندن حرکات دشمن بهره می‌برند. بااین‌حال، فراوانی و اهمیت این موقعیت‌ها با موقعیت‌های زن‌محور تفاوت داشت. یک مادر هر روز با فرزند و خویشاوندان خود تعامل می‌کند و پیوسته ابزارهای اجتماعی‌اش را صیقل می‌دهد، درحالی‌که شکار یا نبرد برای یک مرد امری متناوب است. افزون بر این، ائتلاف‌های مردانه غالباً این امکان را داشتند که همکاری را از طریق سلسله‌مراتب یا زور تحمیل کنند (یک نر آلفا می‌توانست رهبری کند و دیگران زیر تهدید از او پیروی می‌کردند)؛ روشی که کمتر به ذهن‌خوانی ظریف متکی است. در مقابل، همکاری زنان را نمی‌شد با خشونت تحمیل کرد ــ این همکاری باید از طریق مذاکره، دوسویگی و همدلی حاصل می‌شد. بنابراین، هرچند هر دو جنس در تکامل هوش اجتماعی سهم داشتند، شدت انتخاب بر مهارت‌های اجتماعی دقیق و ظریف در مورد زنان بیشتر بود. مردان نیز در گذر زمان بی‌تردید از این ویژگی‌ها بهره‌مند شدند و آن‌ها را تکامل دادند (مردی که کاملاً فاقد گرایش اجتماعی باشد در هر جامعهٔ انسانی به حاشیه رانده می‌شود)، اما رقابت تسلیحاتی اولیه برای ذهن‌های اجتماعی بهتر، احتمالاً در قلمرو زنانهٔ پرورش کودک و مراقبت از اجتماع شکل گرفت.

  • «آیا این استدلال می‌گوید زنان از مردان «برتر» هستند؟» ــ خیر. بحث بر سر مسیرهای متفاوت تکاملی است، نه داوری ارزشی. گفتن اینکه زنان پیشتاز تکاملیِ هوش اجتماعی بودند، مانند این است که بگوییم «بال‌ها پیش از ماهیچه‌های پرواز تکامل یافتند» ــ برای کارکردن نظام، یکی باید نخست پدید می‌آمد، اما اکنون هر دو بخشی از کل نظام‌اند. مردان و زنان امروز آشکارا از نظر توانایی‌های شناختی هر دو «کاملاً انسان» هستند. استدلال این است که به‌سبب تقسیم کار و نقش‌های جنسی، انتخاب برای برخی از صفات تعریف‌کنندهٔ انسان زودتر یا با شدت بیشتری در زنان رخ داد و بدین‌سان این صفات را در کل گونه شتاب بخشید. این بدان معنا نیست که زنان امروز در هر موردی به‌طور خودکار از مردان هوش اجتماعی بیشتری دارند (تفاوت‌های فردی بسیار گسترده‌اند و فرهنگ اهمیت دارد). معنایش این است که برای فهم چگونگی کسب ماهیت اجتماعی منحصربه‌فرد نیاکانمان، باید به فشارهای انتخابیِ زن‌محوری توجه کنیم که روایت‌های سنتیِ «مردِ شکارچی» آن‌ها را کم‌اهمیت جلوه داده‌اند.

  • «نقش مردان در اهلی‌سازی، از طریق مجازات مستبدان یا تشکیل گروه‌های برابری‌خواه، چه می‌شود؟» ــ پژوهشگرانی مانند رَنگهام و بوم نشان داده‌اند که همکاری مردانه (حتی شامل اعدام مردان بیش‌ازحد پرخاشگر) در خوداهلی‌سازی انسان نقشی اساسی داشته است [^78][^79]. ما این را سازوکاری مهم می‌دانیم که پس از رسیدن گروه‌های انسانی به سطح معینی از سازمان‌یافتگی پدیدار شد. بااین‌حال، یادآور می‌شویم که چنین «توطئه‌های مبتنی بر زبان» [^80] در میان مردان احتمالاً پس از تکامل یافتن سطحی پایه از انسجام و اعتماد اجتماعی امکان‌پذیر شد ــ سطحی که زادآوری تعاونیِ زن‌محور به تثبیت آن کمک کرد. در جامعه‌ای پیشاانسانی که آکنده از بی‌اعتمادی و پرخاشگری بود، بعید است زیردستان (چه مرد و چه زن) می‌توانستند برای کشتن یک نر آلفا با یکدیگر متحد شوند؛ تعدیل اولیهٔ پرخاشگری و افزایش گرایش اجتماعیِ یاریگرانه ضرورت داشت. تأثیرات زنان (انتخاب جفت، ائتلاف‌ها و پرورش مشترک کودکان) می‌توانست به‌تدریج محیط اجتماعی را آرام‌تر کند و امکان شکل‌گیری اتحادهای پایدار میان مردان را فراهم آورد، بی‌آنکه این اتحادها بی‌درنگ به خشونت فروغلتند. ازاین‌رو، سازوکارهای مردانه و زنانه را در خوداهلی‌سازی مکمل یکدیگر می‌دانیم؛ با این احتمال که زنان «نخستین خط انتخاب» در برابر پرخاشگری خام بودند (زیرا با آن جفت‌گیری نمی‌کردند یا آن را تحمل نمی‌کردند) و مردان بعدها این هنجارها را از طریق کنش جمعی تقویت کردند. تز ما به‌طور مشخص بر سهم‌های زنانه‌ای تأکید می‌کند که در آن مرحلهٔ آغازین غالباً نادیده گرفته شده‌اند.

  • «آیا همهٔ این‌ها صرفاً گمانه‌زنی نیست؟ چه شواهد محکمی از تأثیر زنان پشتیبانی می‌کند؟» ــ شواهد مستقیم فسیلی دربارهٔ رفتار به‌سختی به دست می‌آید، اما از چندین زاویه شواهد هم‌گرا در اختیار داریم. تغییرات ریخت‌شناختی در انسان‌ها (زنانه‌شدن جمجمه و کاهش دوشکلی جنسی) حاکی از آن است که انتخاب، صفاتی را که به‌طور سنتی با مردان پیوند داده می‌شدند کاهش می‌داد [^81][^82]. مقایسهٔ بونوبوها نمونهٔ زنده‌ای از این امکان فراهم می‌کند که انتخاب اجتماعیِ زن‌محور بتواند خُلق‌وخوی یک گونه را دگرگون کند [^83]. روان‌شناسی تحولی نشان می‌دهد که داشتن چند مراقب، رشد شناخت اجتماعی را شتاب می‌بخشد [^84] و از این ایده پشتیبانی می‌کند که زادآوری تعاونی کاتالیزوری برای شناخت انسان‌مانند بوده است. مطالعات میان‌فرهنگی نشان می‌دهند که در بسیاری از جوامع انسانی، زنان در شبکه‌سازی اجتماعی و میانجی‌گری منازعات مهارت بیشتری دارند؛ نقش‌هایی که با نظریهٔ ذهن پیشرفته‌تر پیوند دارند. حتی علوم اعصاب نیز تفاوت‌های وابسته به جنسیت در پردازش همدلانه را نشان می‌دهد که با تخصص دیرینهٔ زنان در مراقبت و حساسیت اجتماعی سازگار است [^85]. هرچند هیچ شاهد واحدی این تز را «اثبات» نمی‌کند، همگرایی منطق تکاملی، مطالعات تجربی و انسان‌شناسی تطبیقی همگی به یک نتیجه اشاره دارند: فشارهای انتخابیِ زن‌محور در تبدیل انسان‌ها به گونهٔ فوق‌اجتماعیِ کنونی‌مان نقشی اساسی داشتند.

  • «چرا از بحث گردآوری در برابر شکار دربارهٔ تأمین منابع غذایی پرهیز می‌کنید؟» ــ بحث دربارهٔ زنان در تکامل انسان اغلب بر این واقعیت متمرکز است که گردآوریِ ماده‌ها احتمالاً منبع غذایی باثباتی فراهم می‌کرد و گاهی کالری بیشتری از شکار نرها به دست می‌داد. این امر از نظر اقتصادی درست و مهم است، اما با تکامل هوش اجتماعی به‌خودی‌خود ارتباطی فرعی دارد. می‌توان سناریویی را تصور کرد که در آن زنان غذای زیادی فراهم می‌کردند، اما همچنان گردآورندگانی منزوی با کمترین تعامل اجتماعی بودند ــ چنین وضعی شناخت اجتماعی را پیش نمی‌برد. آنچه اهمیت بیشتری داشت، چگونگی سازمان‌دهی مراقبت از کودکان و حمایت اجتماعی توسط زنان بود، نه صرفاً غذا. ازاین‌رو، از استدلال ساده‌انگارانهٔ «زنان منابع بیشتری فراهم می‌کردند» فاصله گرفته‌ایم، زیرا تمرکز ما بر تکامل شناختی است، نه شمارش کالری‌ها. شواهد نشان می‌دهد که سهم‌های زنان فراتر از تغذیه بود: آنان محیط‌های اجتماعی‌ای را ایجاد کردند که در آن راهبردهای شناختی جدید (مانند همدلی، آموزش و همکاری) به تفاوت میان مرگ و زندگی تبدیل شدند. همین سهم اجتماعیِ کیفی بود که آنان را به پیشتازان تکاملیِ انسان‌شدن بدل کرد.

نتیجه‌گیری#

تکامل انسان را یک قهرمان واحد یا یک جنس واحد رقم نزد ــ بلکه رقص پیچیده‌ای از نیروهای زیستی و اجتماعی بود. بااین‌حال، در دفاع از این تز که «اگر هوش اجتماعی ما را انسان کرد، زنان نخستین انسان‌ها بودند»، بر واقعیتی که غالباً کمتر از شایستگی‌اش مورد توجه قرار گرفته تأکید کردیم: فشارهای انتخابیِ زن‌محور احتمالاً در شکل‌دهی به مغزهای اجتماعی و طبیعت همکاری‌جویانهٔ گونهٔ ما نقشی تعیین‌کننده داشتند.

زنان از طریق مطالبات بی‌وقفهٔ مادری و مراقبت همیارانه، به پرورش همدلی بیشتر، خویشتن‌داری و درک بینافردی واداشته شدند ــ مهارت‌هایی که همتایان مرد آنان تنها بعدها، هنگامی که بقا در سراسر گروه به آن‌ها وابسته شد، به‌طور کامل به کار گرفتند. ترجیحات انتخابی و ائتلاف‌های زنان به مهار پرخاشگری افراطی مردان کمک کرد و نیاکان ما را به‌سوی ساختاری اجتماعی آرام‌تر و ارتباطی‌تر سوق داد. این پویایی‌های زن‌محور زمینه را برای خوداهلی‌سازی Homo sapiens فراهم کردند و پیدایش انسان‌های عمیقاً اجتماعی و از نظر فرهنگی پیچیده‌ای را که امروز هستیم امکان‌پذیر ساختند.

نکتهٔ اساسی این است که این روایت بازتصویری سیاسی و امروزی از پیشاتاریخ نیست، بلکه فرضیه‌ای استوار بر زیست‌شناسی تکاملی و انسان‌شناسی است. این روایت ادعا نمی‌کند که ماده‌ها «بهتر» هستند ــ تنها می‌گوید که نقش‌های آنان در مسابقهٔ تکاملی برای دستیابی به مجموعه‌ابزارِ هوش اجتماعیِ Homo sapiens به آن‌ها تقدم زمانی بخشید.

با بررسی واقعیت‌هایی مانند سندرم اهلی‌سازی در استخوان‌های ما، الگوهای زادآوری تعاونی در مراقبت از کودکان، و نیمرخ‌های شناختی مردان و زنان، به تصویری منسجم می‌رسیم: زنان، به‌عنوان مراقبان اصلی و سازمان‌دهندگان اجتماعی، نخستین کسانی بودند که صفات تعریف‌کنندهٔ انسانیت را پیش بردند. مردان نیز بی‌تردید سهم داشتند و سرانجام، هنگامی که محیط به سودشان تغییر کرد، با این صفات هم‌سطح شدند ــ اما این لبهٔ آغازین را زنان تراشیدند.

به یک معنا، زنان بشریت را، شاید حتی از جمله مردان را، اهلی کردند؛ زیرا جهانی را پرورش دادند که در آن همدلی و همکاری بر نیروی خشن غلبه یافت. این دیدگاه با تضمین اینکه نیمی از نیاکانمان را نادیده نگیریم، درک ما از تکامل انسان را غنی‌تر می‌کند. این دیدگاه به ما یادآوری می‌کند که در کنار آتش‌های اردوگاه‌های باستانی، اغلب این مادران و مادربزرگ‌ها بودند که بی‌سروصدا هنرِ با صلح در کنار یکدیگر زیستن را ابداع کردند. و این همان ابداعات ــ داستانِ پیش از خواب، لالاییِ مشترک، پیمانِ ناگفته میان دوستان ــ بود که واقعاً ما را انسان کرد.

منابع: شواهد و ادعاهای این گزارش بر پژوهش‌های انسان‌شناسی تکاملی و روان‌شناسی، از جمله یافته‌های مربوط به پرورش مشارکتی و شناخت اجتماعی [^86][^87]، سندرم خوداهلی‌سازی انسان [^88][^89]، ائتلاف‌های ماده‌ها در بونوبوها [^90][^91]، و تفاوت‌های جنسی در توانایی‌های شناخت اجتماعی [^92][^93]، در میان دیگر مواردی که در سراسر متن به آن‌ها استناد شده است، استوارند.


پرسش‌های متداول #

پرسش ۱. آیا این بدان معناست که زنان از مردان «باهوش‌تر» یا «بهتر» هستند؟
پاسخ. خیر. این فرضیه بر مسیرهای تکاملی و فشارهای انتخابی متفاوت، مبتنی بر نقش‌ها، تأکید می‌کند؛ نه بر برتری ذاتی. هر دو جنس کاملاً انسان‌اند، اما احتمالاً زنان به دلیل مطالبات منحصربه‌فرد، پیشگام تکامل هوش اجتماعی بوده‌اند.

پرسش ۲. آیا مردان نیز برای شکار و ایجاد ائتلاف‌ها به مهارت‌های اجتماعی نیاز نداشتند؟
پاسخ. چرا، اما احتمالاً شدت و ماهیت انتخاب متفاوت بود. نقش‌های زنان اغلب به مهارت‌های اجتماعیِ مداوم و ظریف (همدلی، مذاکره برای مراقبت از کودک) نیاز داشت، در حالی که همکاری مردان ممکن بود بیشتر بر هماهنگیِ گاه‌به‌گاه یا سلسله‌مراتبِ تثبیت‌شده متکی باشد.

پرسش ۳. آیا این صرفاً گمانه‌زنی‌ای بدون شواهد فسیلیِ مستقیم درباره رفتار نیست؟
پاسخ. هرچند شواهد مستقیم رفتاری کمیاب است، این فرضیه از شواهد همگرایی در حوزه‌های کالبدشناسی تطبیقی (زنانه‌شدن جمجمه)، نخستی‌شناسی (رفتار بونوبوها)، روان‌شناسی رشد (تأثیرات مراقب)، علوم اعصاب (تفاوت‌های جنسی در شناخت اجتماعی) و منطق تکاملی بهره می‌گیرد.


منابع#

  1. Dunbar, R. I. M. (1992). Neocortex Size as a Constraint on Group Size in Primates. Journal of Human Evolution, 22(6), 469-493. https://etherplan.com/neocortex-size-as-a-constraint-on-group-size-in-primates.pdf
  2. Harré, M. (2012). Social Network Size Linked to Brain Size. Scientific American. https://www.scientificamerican.com/article/social-network-size-linked-brain-size/
  3. Hunn, E. S. (1981). On the Relative Contribution of Men and Women to Subsistence among Hunter-Gatherers. Journal of Ethnobiology, 1(1), 124-134. https://ethnobiology.org/sites/default/files/pdfs/JoE/1-1/Hunn1981.pdf
  4. Hughes, V. (2013, October 8). Were the First Artists Mostly Women? National Geographic. https://www.nationalgeographic.com/adventure/article/131008-women-handprints-oldest-neolithic-cave-art
  5. Hrdy, S. B. (2009). Meet the Alloparents. Natural History Magazine, 118(3), 24-29. https://www.naturalhistorymag.com/htmlsite/0409/0409_feature.pdf
  6. Landau, E. (2021). How Much Did Grandmothers Influence Human Evolution? Smithsonian Magazine. https://www.smithsonianmag.com/science-nature/how-much-did-grandmothers-influence-human-evolution-180976665/
  7. Walter, M. H., Abele, H., & Plappert, C. F. (2021). The Role of Oxytocin and the Effect of Stress During Childbirth: Neurobiological Basics and Implications for Childbirth Interventions. Frontiers in Endocrinology, 12, 742236. https://www.frontiersin.org/journals/endocrinology/articles/10.3389/fendo.2021.742236/full
  8. Greenberg, D. M., Warrier, V., et al. (2023). Sex and Age Differences in Theory of Mind across 57 Countries Using the “Reading the Mind in the Eyes” Test. Proceedings of the National Academy of Sciences, 120(5), e2022385119. https://www.pnas.org/doi/10.1073/pnas.2022385119
  9. Taylor, S. E., Klein, L. C., et al. (2000). Biobehavioral Responses to Stress in Females: Tend-and-Befriend, Not Fight-or-Flight. Psychological Review, 107(3), 411-429. https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/10941275/
  10. Radford, T. (2004, December 20). Baby Talk Key to Evolution. The Guardian. https://www.theguardian.com/science/2004/dec/20/evolution.science
  11. de Waal, F. B. M. (1995). Bonobo Sex and Society. Scientific American, 272(3), 82-88. https://www.scientificamerican.com/article/bonobo-sex-and-society-2006-06/
  12. Elephant-World staff. (2023). The Matriarch: The Backbone of the Herd. Elephant-World.com. https://www.elephant-world.com/the-social-structure-of-elephants/
  13. McComb, K., Moss, C., Durant, S. M., Baker, L., & Sayialel, S. (2001). Matriarchs as Repositories of Social Knowledge in African Elephants. Science, 292(5516), 491-494. https://doi.org/10.1126/science.1057895
  14. Brent, L. J. N., Franks, D. W., Foster, E. A., Balcomb, K. C., Cant, M. A., & Croft, D. P. (2019). Postreproductive Killer Whale Grandmothers Improve the Survival of Their Grandoffspring. Proceedings of the National Academy of Sciences, 116(27), 13545-13550. https://www.pnas.org/doi/10.1073/pnas.1903844116