نخستین‌بار در Vectors of Mind منتشر شد.


مقاله‌ای جدید و تحریک‌آمیز مدعی است که کوچ طولانی نیاکان ما از آفریقا، نه‌فقط ژن‌های آنان، بلکه قوهٔ تخیلشان را نیز هرس کرده است. اما داده‌ها داستانی متفاوت روایت می‌کنند.

گالور و همکارانش در مقالهٔ «ریشه‌های تنوع فرهنگی» استدلال می‌کنند که مهاجرت از آفریقا، تنوع ژنتیکی را در خارج از آفریقا کاهش داد و این امر نیز به‌نوبهٔ خود توانایی جوامع غیرآفریقایی برای نوآوری فرهنگی را تضعیف کرد. این فرضیه به‌طرزی غریب زیست‌ذات‌گرایانه است؛ و عجیب‌تر از آن، انتخاب آنان برای پشتیبانی از این فرضیه از طریق الگوهای جهانی فولکلور است—حوزه‌ای که آفریقا در آن به‌خاطر سادگی و همگونی‌اش شهرت دارد. در واقع، مایکل ویتسل، زبان‌شناس تاریخیِ دانشگاه هاروارد، دقیقاً از همین سادگی برای استدلال دربارهٔ اینکه آفریقا ریشهٔ اسطوره‌شناسی‌های جهان است استفاده می‌کند. بااین‌حال، گالور و همکاران اقتصاددانش موفق شده‌اند نمودارهایی تولید کنند که خلاف این را القا می‌کنند:

تصویر از «اسطوره‌شناسی جهان از مهاجرت از آفریقا پشتیبانی نمی‌کند»

چه خبر است؟ مثل همیشه، شیطان در جزئیات است—یا در این مورد، در باقیمانده‌ها. بیایید بررسی کنیم.

فرضیه#

گالور و همکارانش از مشاهده‌ای شناخته‌شده آغاز می‌کنند: هرچه جمعیت‌ها از آفریقا دورتر شدند، تنوع ژنتیکی نیز بیشتر کاهش یافت. آنان این ایده را با جسارت بسط می‌دهند:

«با اتکا بر الگوهای مشاهده‌شدهٔ مهاجرت انسان و پیامدهای زیستی آن، فرض می‌کنیم که این فرایند عمیقاً بر تکامل فرهنگی تأثیر گذاشته و زمینه را برای شکل‌گیری طیف‌های محدودتری از صفات فرهنگی در جوامعی دورتر از گهوارهٔ بشریت، یعنی آفریقا، فراهم کرده است. کاهش دامنهٔ صفات زیستی در امتداد مسیرهای مهاجرتی، ظرفیت جوامع برای سازگار شدن با چالش‌های محیطی و اجتماعی را محدود کرد، ظرفیت نوآوری و بیان فرهنگی را کاهش داد و در نهایت به کاهش تنوع فرهنگی انجامید.»

بنابراین، مدل آنان چنین است: اثر بنیان‌گذار → تنوع ژنتیکی/فنوتیپی کمتر → نوآوری فرهنگی کمتر → تنوع فرهنگی کمتر1. هر حلقه از این زنجیره پرسش‌هایی ایجاد می‌کند. آیا در خارج از آفریقا تنوع فنوتیپی کمتری وجود دارد؟ صفاتی مانند رنگ مو و چشم، رنگ‌دانه‌گذاری پوست، انواع جرم گوش و سازگاری‌های تخصصی (برای مثال، زندگی در ارتفاعات) در واقع در خارج از آفریقا تنوع بیشتری نشان می‌دهند. افزون بر این، تنوع زیستی چگونه به فرهنگی نوآورتر می‌انجامد؟ یا اگر این نظریه درست باشد، آیا باید چالش‌های اقتصادی نسبی آمریکای جنوبی را ریشه‌دار در ژنتیک فرودست بدانیم—ژنتیکی فاقد کیفیت ذخیرهٔ ژنی آفریقا؟ فرضیهٔ آنان پیامدهای دیوانه‌واری دارد!

اما دانشمندان می‌توانند ایده‌های عجیبی داشته باشند؛ فضیلت علم این است که ادعاهای جسورانه را با واقعیات محکم می‌آزماید. نوآوری فرهنگی را می‌توان با شاخص‌های قابل‌اندازه‌گیری گوناگونی سنجید: بلندترین سازه‌های ساخته‌شده، تنوع جانوران اهلی‌شده، شمار خانواده‌های زبانی، گسترهٔ امپراتوری‌های تاریخی یا تعداد مقالات علمی منتشرشده در روزگار کنونی. همهٔ این معیارها به‌آسانی در دسترس‌اند—و همه به‌روشنی پیش‌بینی گالور و همکارانش را نقض می‌کنند. آفریقا عقب‌تر است.

داده‌های خام#

در عوض، نویسندگان مدل خود را با استفاده از جانشین مبهمِ «تنوع فولکلوریک» می‌آزمایند. این نیز با پیش‌بینی آنان مغایرت دارد:

تصویر از «اسطوره‌شناسی جهان از مهاجرت از آفریقا پشتیبانی نمی‌کند»

توجه کنید که در فاصلهٔ ۲۵۰۰ کیلومتری از گهوارهٔ بشریت، یعنی دقیقاً جایی که نویسندگان انتظار دارند وفور ژن‌ها غنی‌ترین محصول فرهنگی را به بار آورد، تنوع فولکلوریک در سطح جهان کمترین مقدار را دارد. برای درک بهتر، این شعاع مناطق زیر را دربرمی‌گیرد:

تصویر از «اسطوره‌شناسی جهان از مهاجرت از آفریقا پشتیبانی نمی‌کند»

تنوع فولکلوریک تنها زمانی به اوج می‌رسد که این دایره گسترش یابد و فرهنگ‌های بزرگ مدیترانه (مصر، یونان، فینیقیه) را دربرگیرد. اما آنان داده‌های خام فولکلور را در مقاله گزارش نمی‌کنند. حتی در مطالب تکمیلی نیز چنین نکرده‌اند. من داده‌های خام را در پیش‌نویس مقالهٔ آنان پیدا کردم. مقالهٔ منتشرشده در عوض معیاری به‌شدت پردازش‌شده از تنوع فولکلوریک ارائه می‌کند که از راه‌های زیر به دست آمده است:

  1. حذف داده‌های آفریقا
  2. کنترل متغیرهای قاره، عرض جغرافیایی مطلق، مناسب‌بودن کالریکی، تنوع بوم‌شناختی و جزیره‌ای‌بودن یا نبودن فرهنگ.

حالا، پس از کنترل همهٔ این موارد، تنوع فولکلوریک به چه معناست؟ واقعاً گفتنش دشوار است. اما می‌توان با سنجش فاصله از خاور نزدیک (که بسیاری از نوآوری‌ها در دوران نوسنگی از آنجا انتشار یافتند) یا کوه‌های قفقاز (جایی که پرومته به‌سبب گناهِ بخشیدن فناوری به انسان‌ها به زنجیر کشیده شد) همبستگی‌ای به همان اندازه نیرومند تولید کرد. هیچ دلیلی وجود ندارد که باقیمانده‌های فولکلوریک را به مهاجرت خروج از آفریقا، با واسطهٔ نوعی سازوکار ژنتیکی مرموز، مرتبط کنیم.

در واقع، داده‌های اصلی نشان می‌دهند که فاصله از آفریقا تقریباً هیچ چیز دربارهٔ تنوع فولکلور توضیح نمی‌دهد و مقدار R² تنها ۰٫۰۱۸ است. اما نویسندگان با کنار گذاشتن آفریقا و کنترل همه‌چیز جز سینک آشپزخانه، این مقدار را ۱۳ برابر افزایش داده و به R² برابر با ۰٫۲۴ رسانده‌اند (که همچنان تنها اثری متوسط است).

به‌نظر من، کل این کار به‌شدت نادرست و فریبکارانه است، به‌ویژه انتخاب آنان برای حذف داده‌های خام از محصول نهایی. صادقانه بگویم، شگفت‌آور است که برای انتشار مقاله‌ای با این مضمون که آمریکایی‌های جنوبی تا حدی عقب‌مانده‌اند، چه شواهد اندکی لازم است—به‌شرط آنکه کسی برگ برندهٔ خروج از آفریقا را بازی کند.

مطالعهٔ موردی شمارهٔ ۲#

اخیراً گروهی میان‌رشته‌ای (زیست‌شناسان، انسان‌شناسان، متخصصان ژنتیک و اسطوره‌شناسان، از جمله یوری بِرِزکین، خالق پایگاه دادهٔ فولکلور) پیش‌چاپی با عنوان «الگوهای جهانی در اسطوره‌شناسی، گسترش انسان از آفریقا را بازتاب می‌دهند» منتشر کردند. بدون ورود عمیق به روش‌های آنان، این گروه انتشار اسطوره‌های اوراسیایی را از دوره‌ای پیش از آخرین بیشینهٔ یخچالی (حدود ۲۰٬۰۰۰ سال پیش) شناسایی می‌کند. بااین‌حال، آنان می‌کوشند این سیگنال را تقریباً بدون هیچ شاهدی به ۶۰ kya بازپس‌فرافکنی کنند:

«از آنجا که چشم‌انداز تحلیل‌شدهٔ پیش از آخرین بیشینهٔ یخچالی دست‌کم ۳۸ kya قدمت دارد، و با توجه به نبود تماس‌های گسترده میان اوراسیا و آفریقای جنوب صحرا در دوران پارینه‌سنگی، نتیجه می‌گیریم که سیگنال جمعیتیِ شناسایی‌شده از سوی ما می‌تواند به قدمتی برابر با ۶۰ kya برسد؛ یعنی به زمانی که گسترش جمعیت نیاکان همهٔ جمعیت‌های غیرآفریقایی امروزی از آفریقا رخ داد. همچنین فهرست کوتاهی از چنین اسطوره‌هایی ارائه می‌کنیم که شاید مجموعهٔ هسته‌ایِ اسطوره‌مایه‌هایی را تشکیل دهد که ۶۰ kya برای بشر شناخته‌شده بوده‌اند.»2

ببینید چگونه از ۲۰ kya به ۳۸ kya و سپس به ۶۰ kya می‌پرند. برای پشتیبانی از ۶۰ kya هیچ دلیلی جز نبود تماس میان اوراسیا و آفریقای جنوب صحرا ارائه نمی‌شود. بسیار خوب، من هم این را می‌پذیرم؛ سگ اهلی چگونه به آفریقای جنوبی رسید؟ تماس قطعاً وجود داشته است! و بااین‌حال نویسندگان عنوانی را انتخاب می‌کنند که اسطوره‌شناسی را به مهاجرت خروج از آفریقا پیوند می‌دهد. نغمهٔ فریبندهٔ اورهایمات به قلب دانشگاهی مدرن نفوذ می‌کند و مجلات همچنان خیال‌پردازی آرزومندانهٔ آنان را تطهیر و معتبر جلوه می‌دهند.

تصویر از «اسطوره‌شناسی جهان از مهاجرت از آفریقا پشتیبانی نمی‌کند»

  1. توجه کنید که مدل، تنوع فرهنگی را با واسطهٔ نوآوری توضیح می‌دهد. چرا به‌جای تنوع، نوآوری فرهنگی را مستقیماً اندازه‌گیری نمی‌کنند؟ ↩︎

  2. یکی از این موارد مار رنگین‌کمانی است که درباره‌اش به‌تفصیل نوشته‌ام، از جمله در نقد استدلال دوهوی مبنی بر اینکه مار رنگین‌کمانی خدایی پیش از خروج از آفریقا بوده است↩︎