نخستینبار در Vectors of Mind منتشر شد.
میان نوشتن پستهایی با علاقهمندی عمومی و پستهایی که ایدههای مرتبط با حوا و فرقهٔ مار را بسط میدهند، نوعی بدهبستان وجود دارد. پست مربوط به انتشار فرهنگی بیشتر از نوع نخست بود و حتی از سوی یک استاد انسانشناسی در توییتر منتشر شد (که احتمالاً از نظریه حوا درباره آگاهی، یا EToC، بیخبر بود). بااینحال، حتی خوانندگان قدیمی نیز نمیدیدند که گسترش سگها، گاوغرها (bullroarer) و هفت خواهر چگونه از نظریههای دیگر پشتیبانی میکند. این پست حلقههای اتصال را در نوعی از انتشار به هم پیوند میدهد که نظریه حوا درباره آگاهی (EToC) پیشبینی میکند.
بهاختصار، بسیاری از زبانشناسان و باستانشناسان استدلال میکنند که اندیشه انتزاعی در ۱۰۰٬۰۰۰ سال گذشته تکامل یافته است. جدا از این، بسیاری از اسطورهشناسان تطبیقی معتقدند که مشتی اسطوره بیش از ۱۰۰٬۰۰۰ سال حفظ شدهاند. بنابراین، برخی اسطورهها ممکن است خاطراتی از ظهور وضعیت انسانی باشند—زندگی درونی و آگاهی از اینکه ما کارگزارانی اخلاقی هستیم که روزی خواهیم مرد. یا دستکم مراحل پایانی آن فرایند1. اسطورهها و آیینهایی که پژوهشگران میگویند ریشهای مشترک و جهانی دارند، درباره مارها، زنانی که دانش مقدس را آشکار میکنند، آفرینش، و آیینهای مردانه تشرفاند—چنانکه EToC پیشبینی میکند.
آیین#

اگر آگاهی میتوانست به اشتراک گذاشته شود، این کار از طریق آیینها انجام میگرفت. انسانها دانش مقدس را همینگونه منتقل میکنند، بهویژه هنگامی که برای فهمیدن آن باید تجربهاش کرد. در دسامبر ۲۰۲۲، درباره بهاشتراکگذاری «من» نوشتم: «روشهای آموزشی منسجم حدود ۱۵٬۰۰۰ سال پیش در قالب “آیین” مدون شدند.»
مهم است تأکید کنم که در آن مقطع، مبنای بسیار اندکی در اختیار داشتم. صرفاً بهطور گذرا با خود اندیشیده بودم که نخستینبار همهویتشدن با صدای درونی چگونه خواهد بود. سفر پیدایش از نظر من توصیفی شگفتانگیزاً مناسب بود؛ توصیفی که حتی میتوانست به پدیده گستردهتر شکلگیری یک «من» خودآگاه نیز تعمیم یابد. آنقدر مناسب بود که نیازمند توضیح باشد؛ و من، مطابق سفر پیدایش، فرض کردم این توضیح شامل آیینی میشود که بتواند خودآگاهی را از زن به مرد منتقل کند. همه اینها بسیار حدسی است، اما دلیل حضور بیشتر شما در اینجا نیز همین است.
شیوه آموزش ممکن بود هولناک باشد. میتوان از منظر اهرمهای زیستی به این موضوع نگریست. تنها شمار محدودی اهرم برای کشیدن وجود دارد و بسیاری از آنها با خون سروکار دارند. تجربهای نزدیک به مرگ باعث میشود یک درس در ذهن بماند. شاید درک آنچه نزدیک بود از دست برود، «من» را برجسته میکرد و راه را برای تولدی دوباره میگشود.
اما لازم نیست خود را به نظریه محدود کنیم. در سراسر جهان شش هزار زبان صحبت میشود و هر فرهنگ نوعی آیین تشرف دارد. اگر چنین آیینی در گذشتهای دور وجود داشته باشد، بسیاری از سنتهای کنونی باید عناصر اساسی آن را با یکدیگر مشترک داشته باشند. میرچا الیاده یکی از بنیانگذاران دینپژوهی تطبیقی مدرن است و در اواخر عمر خود درباره آیینهای تشرف نوشت. او استدلال کرد که کهنترین شکلهای تشرف، بازاجرای آغاز زماناند؛ زمانی که خدایان، دمیورژها یا قهرمانان فرهنگی راههای «زادهشدن در روح» را بنیان گذاشتند. این امر همواره با مرگ آیینی و اغلب با شکنجه پیش میرود.
اهمیت تشرف برای فهم ذهنیت باستانی، در درجه نخست، از این واقعیت ناشی میشود که به ما نشان میدهد انسان حقیقی—انسان روحانی—دادهشده نیست و حاصل یک فرایند طبیعی نیز نیست. او بهدست استادان کهن «ساخته میشود»، مطابق الگوهایی که موجودات الهی آشکار کردهاند و در اسطورهها محفوظ ماندهاند. ~آیینها و نمادهای تشرف: رازهای تولد و تولد دوباره (۱۹۸۴)
این توصیف با EToC کاملاً سازگار است؛ نظریهای که بر اساس آن، هنگامی که «من» نخستینبار در گونه ما پدیدار شد، مانند یک کودک بهطور طبیعی کسب نشد، بلکه باید آموزش داده میشد و این روشها گسترش مییافتند. این امر از سوی دریافتکننده چگونه به نظر میرسید؟ الیاده پس از مقایسه آیینهای تشرف در استرالیا و آمریکای جنوبی، بازدیدکنندگان را چنین توصیف میکند:
چهرههای اسطورهای که بهگونهای با لحظهای هولناک اما سرنوشتساز در تاریخ بشریت ارتباط دارند. این موجودات رازهای مقدس معینی یا الگوهای معینی از رفتار اجتماعی را آشکار کردند؛ رازها و الگوهایی که شیوه وجود انسانها و در نتیجه نهادهای دینی و اجتماعی آنان را بهطور بنیادی تغییر دادند. گرچه این موجودات در زمان آغازها فراطبیعی بودند، زندگیای میکردند که از جهاتی با زندگی انسانها قابل مقایسه بود؛ بهطور دقیقتر، آنان تنش، تعارض، کشمکش، پرخاشگری، رنج و عموماً مرگ را تجربه کردند—و با زیستن همه این امور برای نخستینبار بر زمین، شیوه کنونی بودنِ بشر را بنیان نهادند. تشرف این ماجراهای آغازین را برای نوآموزان آشکار میکند و آنان بهطور آیینی نمایشی دوباره از دراماتیکترین لحظات اسطورهشناسی موجودات فراطبیعی به اجرا درمیآورند.
برای بومیان استرالیا، این چهرههای اسطورهای مار رنگینکمان یا دجانگاوولها هستند—جفتی از خواهران که گاهی برادرشان نیز همراهیشان میکند. آنان که از جزیرهای اسطورهای در شرق، بارالکو، برخاسته بودند، راه خود را با قایقرانی به سرزمین اصلی استرالیا گشودند. اعضای قبیله ریراتجینگو این خواهران را بهعنوان معماران جهان خود، چه ملموس و چه ناملموس، گرامی میدارند. خواهران دجانگاوول نهتنها چشماندازهای فیزیکی را شکل دادند—با کاشتن درختان، پدیدآوردن کوهها و کندن چاهها—بلکه اشیای مقدس، آیینهای تشرف و قانون را نیز به ارمغان آوردند.
استرالیا سنتهای بسیاری دارد، اما ورود یک ایزدبانوی بزرگ مضمونی مشترک است. برای نمونه، مقاله «مادر زمین از آبهای شمالی» گزارش میکند: «دیدگاه بومیان در شمال استرالیا روشن است: مادر همه ما از آن سوی دریا آمد. خانه او اغلب سرزمینی دوردست بود.» در شرق سرزمینهای آرنهم استرالیا، پاپوآ گینه نو قرار دارد؛ سفری که با قایق امکانپذیر است. استرالیا هرگز بهطور کامل از تماس با بیرون جدا نبوده است. بعید نیست که مراسم تشرف را موجوداتی به این جزیره آورده باشند که از دید مردم، موجوداتی فراطبیعی به نظر میرسیدند و توانایی تجویز مواد مخدر و حفر چاه داشتند.
اسطورههای زمان رؤیا روشن میکنند که پیش از زمان رؤیا هیچ زمانی وجود نداشته است. نیرومندترین صورت EToC معتقد است که این امر حتی از نظر پدیدارشناختی نیز دقیق است، دستکم از منظر مردانه. پیش از آنکه «من» به عنصری ثابت بدل شود، زندگی همچون رؤیا، در حالت غرقگی، سپری میشد. شاید آیین کسی را در مقیاس آگاهی از صفر به یک نرسانده باشد، اما برای آنکه بهعنوان ترک زمان رؤیا (یا عدن) به یاد آورده شود، کافی بود. بهعنوان خط زمانی تقریبی: «من» (و همراه با آن، بازگشت) در ۵۰ kya شروع به ظهور میکند. آیینهای تشرفی که چهره فرد را در برابر آتش خردمندی قرار میدادند، در فاصله ۴۰ تا ۲۰ kya پدید آمدند و بعدها در فرایندی طولانی از انتشار گسترش یافتند. سازوکار پیشنهادی شگفتانگیز است، اما این خط زمانی با دیدگاه جریان اصلی درباره تکامل بازگشت و مدرنیته رفتاری2 همخوانی دارد.
بسیاری از دانشمندان معتقدند که هومو ساپینس در ۵۰٬۰۰۰ سال گذشته خوداهلیشده است. اگر EToC توضیح دهد که این امر چگونه رخ داده است، آیینهای تشرف مردانه در سراسر جهان باید در ۲۰٬۰۰۰ سال گذشته ریشهای مشترک داشته باشند. شگفت آنکه برجستهترین پژوهشگر این موضوع، دقیقاً وجوه اشتراکی را توصیف میکند که اکنون باید مشاهده کنیم: آیینهایی که در «آغاز زمان» گسترش یافتند و با تولد دوباره بهعنوان مردی روحانی ارتباط داشتند. بااینحال، EToC خواستار ایمان به اسطورههای آفرینش نیست؛ نظریهها به شواهد مادی نیاز دارند. ازاینروست که گاوغر برای من اهمیت دارد.
گاوغر، توتم انتشارگرایان#
«شاید کهنترین، گستردهترین و مقدسترین نماد دینی جهان» ~آلفرد سی. هَدون (۱۸۹۸)

چنانکه نام Homo sapiens نشان میدهد، انسان خردمند با ایدهها تعریف میشود. بااینحال، این ایدهها معمولاً فسیل نمیشوند. گاوغر برای باستانشناسی ذهن اهمیت اساسی دارد، زیرا در مراسم تشرف سراسر جهان نقشی محوری دارد و تا ۳۰٬۰۰۰ سال حفظ شده است. اگر آیینهایی که از گاوغر استفاده میکنند ریشهای مشترک داشته باشند، این امر نشان میدهد که زیربنایی نخستین از فرهنگ انسانی وجود داشته که در سراسر جهان گسترش یافته است. از سوی دیگر، اگر گاوغر بارها و بارها، برای استفاده به شیوههایی یکسان، دوباره ابداع شده باشد، نشان میدهد که گونه ما در سطح آیینی انتزاعی، بهطرزی باورنکردنی مشابه—تقریباً بهصورت جبرگرایانه3—است. انسانشناسی زمانی با همین پرسشها سروکار داشت.
اشاعهگرایی در اواخر سدهٔ نوزدهم و اوایل سدهٔ بیستم محبوب بود. این دیدگاه بر آن بود که شیوههای بنیادین سازماندهی جامعه (برای مثال، کشاورزی و «خدا») معمولاً یکبار ابداع میشوند و سپس اشاعه مییابند. بنابراین، همهٔ فرهنگهای ابتدایی ریشهای مشترک در اعماق گذشته داشتند و تمدن عالی ریشهای جدیدتر داشت که به مصر یا سومر بازمیگشت. داستان انسانشناسی در سدهٔ گذشته این است: «بیایید همینجا، در واژهٔ «ابتدایی»، متوقف شویم؛ باید مسئلهمندکردنی در کار باشد.» دربارهٔ استعمار، جنسیت، و دامهای نظریههای کلان نکات بسیار خوبی مطرح شده است. بهطور مشخصتر، اشاعهگرایی دربارهٔ کشاورزی اشتباه میکرد، زیرا کشاورزی بارها بهطور مستقل پدید آمد. بااینحال، این گرایش گاوغر را سرگردان بر جای گذاشته است؛ دور از دید، دور از ذهن، خارج از دسترس کمکهزینهها، و بهطرزی تأسفبار بیتوضیح.
حتی پس از آنکه مکتب اشاعهگرا از میان برداشته شد، هر یکی دو دهه، پژوهشگری گاوغر را دوباره کشف میکند و میگوید: «عجب، این واقعاً شبیه اشاعه است.» برای نمونه، بث هیگن در سال ۲۰۰۹ را در نظر بگیرید:
گاوغر و بوزر زمانی برای انسانشناسان ابزارهایی شناختهشده و محبوب بودند. این ابزارها درون حرفهٔ انسانشناسی همچون مصنوعات شاخصی عمل میکردند که تعهد نسبیگرایانهٔ فرهنگی به ابداع مستقل را نمادین میساختند، حتی درحالیکه شواهد (اندازه، شکل، معنا، کاربردها، نمادها، آیین) که در سراسر تاریخ بشر تا دهها هزار سال امتداد داشت، به اشاعه اشاره میکرد. تقریباً در هر بخش جهان، حتی امروز، این مصنوعات همچنان به شیوههای بسیار کهن ابداع (?) و بازنمادپردازی میشوند.
توجه کنید که هیگن اشاعهگرا نیست (ازاینرو، بازابداع آنها را پیشنهاد میکند). بااینحال، او اشاره میکند که تبیین طبیعی، اشاعه است؛ تبیینی که بهسبب تعهدات ایدئولوژیک بهطور جدی پی گرفته نشده است. غیراشاعهگرای دیگری، توماس گرگور، را در نظر بگیرید که در سال ۱۹۷۳ در همین راستا سخن گفت:
*«علاقه به انسانشناسی «اشاعهگرا» مدتهاست فروکش کرده است، اما شواهد اخیر کاملاً با پیشبینیهای آن همخوانی دارد. امروزه میدانیم که گاوغر شیئی بسیار کهن است؛ نمونههایی از فرانسه (۱۳٬۰۰۰ پیش از میلاد) و اوکراین (۱۷٬۰۰۰ پیش از میلاد) که قدمتشان بهخوبی به دورهٔ پارینهسنگی میرسد. افزون بر این، برخی باستانشناسان ــ بهویژه گوردون ویلی (۱۹۷۱) ــ اکنون گاوغر را در شمار ابزارهایی میپذیرند که نخستین مهاجران به قارههای آمریکا با خود آوردند. بااینهمه، انسانشناسی مدرن تقریباً بهکلی از پیامد تاریخی گستردهٔ پراکندگی وسیع و تبار باستانی گاوغر چشم پوشیده است.» ~لذتهای مضطرب: زندگیهای جنسی یک قوم آمازونی
جز کار هیگن در سال ۲۰۰۹، آخرین بررسی نظاممند گاوغر در سال ۱۹۷۶ بهدست یک انسانشناس فرویدی انجام شد: «این جستار روانکاوانهٔ حاضر توجه را به مؤلفههای احتمالی مقعدیِ تشرف مردان جلب میکند و استدلال میکند که گاوغر فالوسی باددار است.» این مقاله در واقع مروری عالی بر پژوهشهای انجامشده تا آن زمان است؛ نویسندهٔ آن پژوهشگری آگاه است. بااینحال، روششناسی او گاوغر را به آلت تناسلیِ بادکننده فرو میکاهد، حالآنکه این شیء ممکن است شاهدی حیاتی دربارهٔ این باشد که چه کسی هستیم و از کجا آمدهایم.
تحلیل یونگی را با تحلیل اشاعهگرایان در سال ۱۹۲۰ مقایسه کنید؛ آنان حاضر بودند با این پرسش مادی درگیر شوند که چرا گاوغر تا این اندازه گسترده است:
*«چرا برزیلیها و استرالیاییهای مرکزی دیدن گاوغر را برای زن مرگبار میدانند؟ چرا در آفریقای غربی و شرقی و اقیانوسیه، بر پنهان نگهداشتن موشکافانهٔ این موضوع از او چنین اصراری وجود دارد؟ من از هیچ اصل روانشناختیای آگاه نیستم که ذهن اِکوی و بوروُرو را به منع زنان از آگاهی دربارهٔ گاوغرها وادارد؛ و تا زمانی که چنین اصلی روشن نشود، در پذیرفتن اشاعه از یک مرکز مشترک بهعنوان فرض محتملتر تردید نمیکنم. این امر مستلزم پیوند تاریخی میان آیینهای تشرف به انجمنهای قبیلهای مردانه در استرالیا، گینهٔ نو، ملانزی و آفریقا خواهد بود.» ~رابرت اچ. لوویجامعهٔ بدوی، ص. ۳۱۳
بر اساس روایت بسیاری از جوامع سنتی، گاوغر و آیینهای تشرفِ مرتبط با آن در اصل به زنان تعلق داشتند، اما به مردان داده شدند (یا مردان آنها را دزدیدند). برای آنکه به زمانهٔ آغازینِ آشوب بازنگردند، زنانی که گاوغر را میبینند باید کشته شوند. تبیین این الگو از طریق وحدت روانی، اغلب پیامدهای نفرتانگیز آن را نادیده میگیرد. اگر زنکشی آیینی (یا واقعی!) در مغز مردان بهصورت سختافزاری تعبیه شده باشد، نه آنکه حاصل مسیری فرهنگیِ خاص و بهطور گسترده مشترک، اما غیربنیادین برای روان انسان، باشد، معنای آن چیست؟
مردم زینگو در آمازون از زمانی روایت میکنند که زنان فرمانروایی میکردند. در آغاز عصر کنونی، مردان متحد شدند، زنان را برکنار و به آنان تجاوز کردند و رازهایشان را دزدیدند4. همین امر در جنوب، در سرزمین آتش، نیز رخ داد؛ جایی که تنها دختران جوان از کودتا جان سالم به در بردند5. برای نمونهای پذیرفتنیتر، کافی است به مرد شمالی بنگرید6. به مردان جوان گفته میشود خرد اودین از کجا آمده است: «به من بگو، اودین چگونه چشمش را از دست داد؟ برای آموختن جادوی رازآمیز زنان. هرگز در پی رازهای زنان مباش، اما همیشه به آنها توجه کن. این زناناند که رازهای مردان را میدانند.» همانند عدن، مرد واقعیشدن مستلزم کسب دانش از زنان است. گاهی این امر بهمنزلهٔ دانشی جسمانی تفسیر میشود، اما بافتار به چیزی ژرفتر اشاره دارد: راز هستی، یا بنیاد فرهنگ. این نکته حتی زمانی نیز برجسته میشود که زنان در مراسم حضور ندارند (یا با تهدید مرگ از آن دور نگه داشته میشوند).
برای پیشگیری از این اعتراض که «این فقط یک فیلم است»، به پاورقی دربارهٔ زینگو، بخش مادرسالاری آغازین، و آنچه پس از دادن گاوغر به مردان بر سر خواهران دجانگاوول آمد، مراجعه کنید. مرد شمالی بر مضامین واقعیای تکیه دارد که در سراسر جهان، از جمله خاور نزدیک، یافت میشوند. آدم سیب را از حوا میگیرد.
بنابراین، بیآنکه خودم بدانم، برخی از بهترین شواهد برای اشاعهٔ فرهنگی جهانی در آیینهای تشرف مردانهای نهفتهاند که گفته میشود نخستینبار بهدست زنان پدید آمدند. بهگفتهٔ الیاده، از استرالیا تا برزیل، از یونان تا آفریقا، از آنها در «تکرار آیینیِ یک رویداد اسطورهای» استفاده میشود7. در سراسر جهان، به نظر میرسد این سنت دستکم به ۱۱٬۰۰۰ سال پیش، به گوبکلیتپه، بازمیگردد؛ جایی که گاوغر نیز در آن یافت شده است. (در اینجا بررسی من دربارهٔ گوبکلیتپه و فرقهٔ مار آمده است.)
اسطورههای آفرینش چقدر قدمت دارند؟#

هفت خواهر، به این دلیل که از نظر آماری قانعکننده است، قاطعترین شاهد در بخش مربوط به اشاعه بهشمار میرود. توضیح آن با شانس یا روانشناسی یونگی دشوار است. اما این داستان شاهد خوبی برای یک تغییر روانشناختی نیست؛ به نظر نمیرسد داستانی بنیادین دربارهٔ چیستی انسان باشد. برای یافتن چنین چیزی، باید به دیگر اسطورههای کهنی بنگریم که متخصصان عموماً معتقدند در سراسر جهان اشاعه یافتهاند.
بازسازی اسطورهای که پنج یا ده هزار سال پیش اشاعه یافته، چالشبرانگیز است. برای نمونه، بنگرید که دربارهٔ اسطورهشناسیهای نیا-هندواروپایی چه اندازه عدمقطعیت وجود دارد. این اسطورهها بیش از یک قرن مطالعه شدهاند و میتوان با همسنجی تبارشناسیهای اسطورهای با تبارشناسیهایی که از دادههای ژنتیکی، زبانی و باستانشناختی بهدست آمدهاند، آنها را مثلثبندی کرد.
پس اگر باور داشتید ریشهٔ این اسطورهها به ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش بازمیگردد، دربارهٔ کدام اسطورهها پژوهش میکردید؟ فقط دربارهٔ آنهایی که نشانه در آنها بهروشنی برجسته است. ازاینرو، اسطورهشناسان تطبیقی که به تبارشناسیهای جهانی میپردازند، داستانهایی را خواهند یافت که نیرومندترین شواهد اشاعه را دارند. چنانکه معلوم است، اسطورههایی که آنان برمیگزینند، از ایدههای محوری EToC پشتیبانی میکنند.
اسطورهشناسیهای جهانی موضوعی تخصصی است که تعداد اندکی از اسطورهشناسان تطبیقی آن را بررسی کردهاند. برای مثال، ژولین دوی، تبارنامههایی برای اسطورههای مار و نیز مادرسالاری آغازین ساخته است (که آشکارا با EToC مرتبط است). بلندپروازانهترین اثر اخیر، کتاب ای. جی. مایکل ویتسل با عنوان خاستگاههای اسطورهشناسی جهان است. او پیشنهاد میکند که در آفریقا، ۱۳۰٬۰۰۰ تا ۶۵٬۰۰۰ سال پیش، یک اسطورهشناسی آفرینش پانگایایی شکل گرفت. این مجموعهای نامنظم از اسطورهها، بدون ترتیب خاص، بود. به پرسشهای فلسفی درباره جایگاه ما در کیهان پاسخ نمیداد. ۴۰٬۰۰۰ تا ۲۰٬۰۰۰ سال پیش، در اوراسیا، اسطورهشناسی «لائوراسیایی» پدیدار شد که با نظم منطقی دادن به این اسطورهها و گسترش آنها، به این پرسش پاسخ میداد که جهان از کجا آمده است. این روایت آفرینش در سراسر اوراسیا و قارههای آمریکا گسترش یافت. استرالیا، آفریقا و ملانزی صورتهای کهن اسطورهها را حفظ کردهاند. او این گروه را گوندوالا مینامد.
ویتسل برای پشتیبانی از این گاهشماری استدلال میکند که اسطورهشناسیهای گوندوالایی به یکدیگر شباهت دارند، و این امر باید ناشی از انتشار آنها در جریان رویداد «خروج از آفریقا» باشد. بنابراین، اسطورهشناسیهای پانگایایی باید پیش از آن، یعنی در فاصله ۱۳۰٬۰۰۰ تا ۶۵٬۰۰۰ سال پیش، شکل گرفته باشند.
این روایت عموماً از EToC پشتیبانی میکند و اگر مایل باشید آن را بررسی کنید، در پانوشت8 در دسترس است. (هشدار لو دادن داستان: شامل اژدها و اکسیرهاست.) فعلاً همین کافی است که پژوهشگران جدی باور دارند داستانهای آفرینش جهان ریشهای مشترک دارند. بررسی ناهماهنگی میان گاهشماری او و گاهشماری EToC ارزشمند است. چرا بسیاری از دانشگاهیان ریشه فرهنگی ما را به بیش از ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش نسبت میدهند؟
داستانی که جدایها برای شما تعریف نمیکنند#

اگر اسطورههای آفرینش ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش روایت میشدهاند، این امر پرسشهای بدیهیای را مطرح میکند. زبان چه زمانی تکامل یافت؟ دین چه زمانی پدیدار شد؟ تکامل انسان چه زمانی شتاب گرفت (داستانگویی—وارد شدن به جایگاه بومشناختی میمها—چشمانداز شایستگی را تغییر میداد)؟ درباره همه این موارد بحثهای فراوانی وجود دارد، اما شگفتآور اینکه ویتسل برای هر سه مورد، ۴۰٬۰۰۰ تا ۵۰٬۰۰۰ سال پیش را گزارش میکند. سپس با توسل به شباهت میان شمنیسم معاصر استرالیا و آفریقا، پژوهشهای ژنتیک، باستانشناسی و زبانشناسی را رد میکند.
«نه اقتصادی است و نه ظریف، بلکه از نظر واقعی ناممکن است که شباهتهای میان شمنیسم استرالیایی، آندامانی و سان را به نوعی انتشار متأخر—چه زمانی و از کجا؟—یا به نوعی تکامل مستقل محلی مبتنی بر «ویژگیهای مشترک انسانی» یونگی نسبت دهیم.»
این تمام شواهدی است که برای ریشهای در ۱۳۰٬۰۰۰ پیش از میلاد، بهجای ۴۰٬۰۰۰ تا ۵۰٬۰۰۰ سال پیش، ارائه میشود. شمنیسم چگونه میتوانسته است در ۴۰٬۰۰۰ سال گذشته از سیبری به استرالیا برسد؟ در مقاله انتشار به یک پاسخ بسیار بدیهی برخوردم. سیبریاییهای عصر یخبندان به شمنیسم میپرداختند و در فهرست کوتاه مردمانی قرار دارند که سگ را اهلی کردند. دینگوها خود را به استرالیا رساندهاند؛ شمنیسم نیز میتوانسته است همین مسیر را طی کند.
اکنون میخواهم این موضوع را بسط دهم. نظریه من این است که سگها (۸٫۳ هزار سال پیش، ۵ هزار سال پیش)، آیینهای تشرف (گسترشیافته در ۶ هزار سال پیش)، گاوغرها، پرستش مار (۶ هزار سال پیش)9، اسطورههای آفرینش، ضمیر نا (گسترشیافته در ۶ هزار سال پیش) و تفکر بازگشتی، همگی یک بسته واحد بودهاند10. همه آنها باید با هم وارد شده باشند، و علاوه بر آن، با یک تغییر جهشی کلی در پیچیدگی فرهنگی همراه بوده باشند. برای مواردی که برآورد زمانی دارند، پیوندهایی به نخستین ورود یا انتشار مستندشان در استرالیا گذاشتهام. همچنین شایان توجه است که چندین سبک شاخص هنر صخرهای استرالیا در ۶ تا ۹ هزار سال پیش پدیدار میشوند، از جمله نقاشیهای ارواح متمدنکننده میمی (مانند نمونه بالا)11.
شواهد بهاندازهای کافی هست که جوزف کمبل در اطلس تاریخی اسطورهشناسی جهان به این موضوع اشاره میکند. در آن آمده است که همزمان با ورود دینگو در حدود ۷ هزار سال پیش، «بهطور همزمان»، «پرتابگرهای نیزه، بومرنگها و سپرها، تراشهبرداری فشاری ظریف، نوکهای یکرو و دورو، ریزسنگها و تیغهها… پدیدار میشوند. تردیدی نمیتواند وجود داشته باشد که این صنعت کاملاً جدید از جای دیگری وارد شده بود، احتمالاً از هند؛ زیرا همانطور که هاولز گفته است، «فقط خدا میتواند یک دینگو بیافریند.»»
ویتسل از همه اینها آگاه است. او به اطلس کمبل استناد میکند (هرچند نه به این بخش) و میپذیرد که درباره وارداتی بودن ابزارهای سنگی و دینگو شواهد انکارناپذیری وجود دارد. بااینحال، پذیرفتن هر انتشار دیگری نظریه را از میان میبرد. او معتقد است: «در باقی موارد، بومیان استرالیا به شیوهای دستنخورده و منزوی تکامل یافتهاند.»
ویتسل از ما میخواهد باور کنیم که استرالیاییها اسطورهها و شمنیسم را به مدت ۱۳۰٬۰۰۰ سال بهگونهای حفظ کردهاند که هنوز به اسطورهها و شمنیسم نزدیکترین خویشاوندانشان، یعنی آفریقاییهای جنوب صحرا، آندامانیها و ملانزیاییها، شباهت دارد. باز هم، او برای وجود یک ریشه شواهدی ارائه نمیکند؛ روشهایش تطبیقیاند. استدلال او بر این نکته استوار است که سفر شمنیسم از سیبری به استرالیا «از نظر واقعی ناممکن» بوده است. از نظر ایدئولوژیک، میتوانم این را درک کنم. اما از نظر واقعی؟
ویتسل برای پیشنهاد یک گروهبندی گوندوالایی، اسطورهشناسیهای آفریقای جنوب صحرا، آندامان و استرالیا را سادهتر توصیف میکند؛ صورت نخستین، نه نتیجه انتقال همراه با اتلاف از اوراسیا (آنگونه که کمبل معتقد است). بیایید ببینیم همتایان او چگونه با این دیدگاه برخورد کردند. یکی از همکارانش حسابی در گودریدز ساخت تا کتاب او را نقد کند:
*این اثر از نظر دانشگاهی معتبر نیست، بلکه بازتولید مفاهیم نژادپرستانهای است که پیش از جنگ جهانی دوم در پژوهشهای آلمانی رایج بود و نویسنده تا حد زیادی به آنها متکی است.
نقد دانشگاهی پژوهشگر برجسته اسطوره، بروس لینکلن، را ببینید. نقد او با این سخن پایان مییابد که این اثر «بیپایه، بداندیشیده، غیرقانعکننده و از نظر پیامدهایش عمیقاً نگرانکننده» است. https://www.researchgate.net/publicat…
این با نقد دانشگاهی من نیز همخوان است که [اینجا] در دسترس است: www.jfr.indiana.edu/review.php?id=1613*
لینکلن در Journal of Asian Ethnology منتشر کرد: «بگذارید روشن کنم که خود ویتسل را نژادپرست نمیدانم. بلکه معتقدم او کتابی بهجد معیوب نوشته است که نتایجش دلالتهای نژادپرستانه دارند.» ویتسل استاد رسمی دانشگاه هاروارد است و مشکلی برایش پیش نخواهد آمد. اما دقیقاً معمایی نیست که چرا دانشگاهیان جوان نمیتوانند درباره انتشار جهانی پرسش مطرح کنند، اگر خواهان شغل باشند. حتی توصیف یک سنت بهعنوان پیچیدهتر از سنتی دیگر نیز میتواند یک دانشگاهی را به دردسر بیندازد. به یاد داشته باشید که گاوغر، به دلیل پایبندی به نسبیگرایی فرهنگی، دههها نادیده گرفته شده است12.
شواهد مربوط به مار رنگینکمان در استرالیا تنها ۶٬۰۰۰ سال قدمت دارد. این شواهد نخستینبار در شمال پدیدار میشوند؛ جایی که انتظار میرود با فرهنگهای پاپوایی یا اوراسیایی تماس وجود داشته باشد و اسطورههای زمان رؤیا میگویند قهرمانان فرهنگی نخستین با قایق به آنجا رسیدند. بااینحال، از نظر ایدئولوژیک، پذیرفتن اینکه دین استرالیا بخشی از سنتی ۳۰٬۰۰۰ ساله است که با بخش بزرگی از جهان مشترک است، قرصی تلخ است. یک سنت کاملاً بومی یا سنتی که به ۱۳۰٬۰۰۰ سال پیش بازگردد، رازآمیزتر است. هر چیز دیگری در دانشگاه تحملناپذیر است.
خلاصه#
پس آنچه داریم این است:
- اسطورههای آفرینش، مارها و مادرسالاری آغازین که ریشهای مشترک دارند.
- آیینهای تشرفی که مردان را به جهان فرهنگ وارد میکنند؛ این آیینها بر اساس شیوهای شکل گرفتهاند که مرد نخست اسرار را (اغلب از زنان) آموخت، مرد و دوباره زاده شد.
داستان معمول دربارهٔ آغاز ما این است که روانشناسی انسان دستکم ۲۰۰٬۰۰۰ سال قدمت دارد، اما تنها زمانی که تراکم جمعیت افزایش یافت، Homo Sapiens توانست وارد جایگاه میمتیک شود. در آستانهای اجتماعی، فرهنگ انباشتی شد. روانشناسی انسان در مدتی بسیار طولانی اساساً تغییر نکرده است. هر ریشهٔ فرهنگی باید به بیش از ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش در آفریقا بازگردد. گاوغرها و مجموعهٔ آیینهای تشرف، شواهدی از وحدت روانی شگفتانگیز نوع بشرند؛ فرهنگهای «گوندوانایی»، مانند استرالیا، ۵۰٬۰۰۰ سال است که اساساً منزوی بودهاند.
من معتقدم تغییراتی که ۴۰-۵۰٬۰۰۰ سال پیش میبینیم، دقیقاً همان چیزی است که با یکپارچهشدن روانشناختی تفکر بازگشتی انتظار میرود. سازماندهی مجدد مغز برای جایدادن زندگی درونی، محرک زنانهشدن جمجمه و انتخاب برای ژنهایی بود که در مغز بیان میشوند. برای عقبراندن و محوکردن فرایند انسانشدن، سوگیری پذیرفتهشدهای وجود دارد. بااینحال، «دستور پخت مخفی» ما شاید به سادگی خودآگاهی بازگشتی باشد. افزون بر این، اگر بیش از ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش کاملاً انسان بودهایم، هنوز باید توضیح داد:
- چرا هر عضو سردهٔ Homo را جذب کردیم یا در رقابت کنار زدیم، در سراسر جهان پراکنده شدیم، بسیاری از گونهها را به انقراض کشاندیم و ۵۰٬۰۰۰ سال پیش، در مدت کوتاهی، شروع به تولید هنر کردیم
- چه چیزی انسانها را از حیوانات و دیگر اعضای سردهٔ Homo متمایز میکند
- چرا آیینهای تشرف و اسطورههای آفرینش در سراسر جهان تا این اندازه شبیه یکدیگرند
- Homo چه زمانی خردمند شد.
نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی پاسخی مقتصدانه ارائه میدهد. «من» نخستین اندیشهٔ بازگشتی بود و ما را انسان کرد؛ موجوداتی که از خود بهعنوان عاملانی آگاه بودند که روزی خواهند مرد. تا ۵۰٬۰۰۰ سال پیش، این امر شروع به بدلشدن به شیوهای از زندگی کرد و انسانها وارد جایگاه میمتیک شدند و در موجهایی در سراسر جهان گسترش یافتند. بعدها آیینهای تشرفِ صنعتیمقیاس توسعه یافتند؛ این آیینها همچون وصلهٔ نرمافزاری Homo sapiens عمل میکردند که فرقهٔ مار آن را بر گوشت هر مرد حک کرده بود.
نتیجهگیری#

«شناخت اسطورهها به معنای آگاهشدن از نظممندی برخی پدیدههای کیهانی (حرکت خورشید، چرخهٔ ماه، ریتم پوشش گیاهی و مانند اینها) نیست ــ چنانکه در سدهٔ گذشته میپنداشتند؛ بلکه پیش از هر چیز، شناخت آن چیزی است که در جهان رخ داده، آنچه واقعاً رخ داده است؛ شناخت کارها، ماجراها و درامهای خدایان و قهرمانان تمدنساز.» ~میرچا الیاده، آیینها و نمادهای تشرف
الیاده استدلال نمیکند که این امور بهطور تجربی رخ دادهاند، بلکه میگوید بخشی از تاریخ «الهی» هستند که به طبیعت معنا میبخشد. خورشید برای انسان و حیوان به یکسان غروب میکند، تا زمانی که انسان فرهنگ را کشف میکند. سپس خورشید غروب میکند. آیینهای تشرف، بازآفرینیهای کشف امر الهی توسط انساناند؛ و همهٔ اینها در سطحی روحانی رخ میدهند.
نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی میگوید: نه، این اسطورهها صرفاً استعارههایی ژرف نیستند. اگر داستانهای آفرینش یا مراسم تشرف مردانه ریشهای مشترک داشته باشند، اسطورهها میتوانند از زمانی که انسانها خردمند شدند دوام آورده باشند. اسطورههای آفرینش، خاطرات انسانهایی هستند که خود را به دوگانهانگاران ذاتی بدل کردند. میتوانیم از آنها برای فهم پیدایش خود استفاده کنیم. این شاید شبیه برهان خلفی برای گرایش به امتیازدادن به دانش بومی به نظر برسد، اما با دادهها سازگار است.
شگفتآور است که گاوغرها در سراسر جهان به کار میروند. سپس درمییابیم که در مراسم تشرف مشابهی استفاده میشوند؛ در جاهایی که داستانهای آفرینش مشابهی روایت میشود و تشرفیافتگان، درست همچون انسان نخستین، از مرگ و تولد دوباره عبور داده میشوند. و این دانش از زنان دزدیده شده یا بهوسیلهٔ بازدیدکنندهای فراطبیعی بنیان گذاشته شده است (یا هر دو).
این دقیقاً همان نوع انتشار فرهنگی است که نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی پیشبینی میکند. هرچند «پیشبینی میکند» تعبیر سخاوتمندانهای است، با توجه به اینکه گاوغر بیش از یک قرن است که مطالعه شده است. من این را «پیشبینی اولشخص» مینامم: استفاده از نظریه برای پیشبینی چیزی که شخصاً از آن بیخبرم. من نیز، مانند گاوغرها، از ضمیر na، فروپاشی دوساحتی، پارادوکس خردمندی، یا مدت دوام اسطورهها بیاطلاع بودم. من فقط مهندسی بودم با کتاب مقدس، اندکی دروننگری و پرسشی دربارهٔ صدای درونی.
طبیعی است که این برای دیگران چندان متقاعدکننده نباشد. («نه، واقعاً میگویم؛ تازه دربارهٔ این موضوع یاد گرفتهام؛ نظریهٔ کلانم را ببینید!») نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی باید چیزهایی را پیشبینی کند که هیچکس نمیداند؛ ازاینرو، به جستوجوی پیشین در ژنتیک پرداختم. تا آنجا که من میفهمم، نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی مستلزم انتخاب شدید بر کروموزوم Y در حوالی انقلاب کشاورزی است. علت گلوگاه کروموزوم Y نوسنگی، حوزهای فعال در پژوهش است. زمان مشخص خواهد کرد! تا آن هنگام، به پرداخت و استحکامبخشیدن به نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی ادامه خواهم داد. شما نیز میتوانید در این کار کمک کنید. نظر بدهید و به اشتراک بگذارید.
مردان به روستا نزدیک شدند و زمزمه کردند: «صبر کنید، صبر کنید.» و سپس: «حالا!» آنها مانند سرخپوستان وحشی به سوی زنان جستند و فریاد زدند: «هوووووووو!» گاوغرها را چرخاندند تا صدایی شبیه هواپیما تولید کنند. به روستا یورش بردند و زنان را تعقیب کردند تا همهٔ آنها را گرفتند؛ تا جایی که حتی یک زن هم باقی نماند. زنان خشمگین بودند و فریاد زدند: «بس کنید، بس کنید.» اما مردان گفتند: «فایده ندارد، فایده ندارد. نوارهای ساق پای شما بیفایدهاند. کمربندها و سربندهایتان بیفایدهاند. شما نقشها و رنگهای ما را دزدیدهاید.» مردان کمربندها و لباسها را از تن زنان کندند و بدنهایشان را با خاک و برگهای صابونی مالیدند تا نقشها را بشویند. مردان زنان را سرزنش کردند: «شما کمربند صدفی یاماکیمپی را نمیبندید. اینجا، کمربند ریسمانی میبندید. ما خودمان را رنگ میکنیم، نه شما. ما میایستیم و سخنرانی میکنیم، نه شما. شما نیهای مقدس را نمینوازید. این کار را ما انجام میدهیم. ما مرد هستیم.» زنان دویدند تا در خانههایشان پنهان شوند. همهٔ آنها پنهان شدند. مردان درها را بستند: این در، آن در، این در، آن در. فریاد زدند: «شما فقط زن هستید. پنبه میریسید. ننو میبافید. صبح، بهمحض آنکه خروس بانگ میزند، آنها را میبافید. نیهای کاوکا را بنوازید؟ شما؟ هرگز!» بعدتر، همان شب، وقتی هوا تاریک شد، مردان نزد زنان آمدند و به آنها تجاوز کردند. صبح روز بعد، مردان برای صید ماهی رفتند. زنان نمیتوانستند وارد خانهٔ مردان شوند. در آن خانهٔ مردان، در زمانهای باستان. نخستین خانه.
این اسطورهٔ مِهیناکویی دربارهٔ آمازونها به اسطورههایی شباهت دارد که بسیاری از جوامع قبیلهای دیگرِ دارای آیینهای مردانه روایت میکنند (نگاه کنید به Bamberger 1974). در این داستانها، زنان نخستین صاحبان اشیای مقدس مردان، مانند نیها، گاوغرها یا شیپورها، هستند. بااینحال، زنان اغلب نمیتوانند از این اشیا مراقبت کنند یا ارواحی را که این اشیا نمایندهٔ آنها هستند تغذیه کنند. مردان متحد میشوند و با فریب یا زور زنان را وادار میکنند کنترل آیین مردان را واگذار کنند و نقشی فرودست را در جامعه بپذیرند. با این همانندیهای چشمگیر در این اسطورهها چه باید کرد؟ انسانشناسان همنظرند که این اسطورهها تاریخ نیستند. مردمانی که این اسطورهها را روایت میکنند، احتمالاً در گذشته نیز بهاندازهٔ امروز مردسالار بودهاند. این داستانها بهجای آنکه پنجرهای به گذشته باشند، روایتهایی زندهاند که بازتابدهندهٔ اندیشهها و دغدغههایی هستند که در تصور یک قوم از هویت جنسی نقشی محوری دارند. افسانهٔ مِهیناکو در زمانهای باستان آغاز میشود؛ زمانی که مردان در وضعیتی پیشافرهنگی و «مانند حیوانات» زندگی میکردند. برخلاف بسیاری از اسطورههای دیگر و دیدگاه پذیرفتهشدهٔ مِهیناکو دربارهٔ هوش زنان، این زنان بودند که فرهنگ را پدید آوردند و معماری، لباس و دین را اختراع کردند: «آن زنانِ کلهگردِ زمانهای باستان چه باهوش بودند.» برتری مردان از طریق نیروی قهرآمیز به دست میآید. آنان با حملهای «مانند سرخپوستان وحشی»، زنان را با گاوغر به وحشت میاندازند، زیورآلات مردانهشان را از تنشان درمیآورند، آنها را به درون خانهها میرانند، به آنان تجاوز میکنند و دربارهٔ مبانی رفتار مناسبِ نقش جنسی برایشان خطابه میخوانند.
زیرا در میان سلکْنامها، تشرف دوران بلوغ مدتها پیش به آیینی رازآمیز تبدیل شده است که منحصراً به مردان اختصاص دارد. اسطورهای دربارهٔ خاستگاه روایت میکند که در آغاز، زنان ــ تحت رهبری کرا، زنِ ماه و جادوگری قدرتمند ــ مردان را به وحشت میانداختند، زیرا میدانستند چگونه خود را به «ارواح» تبدیل کنند؛ آنان فنون ساختن و استفاده از نقابها را میدانستند. اما روزی کران، مردِ خورشید، راز زنان را کشف کرد و آن را به مردان گفت. مردان خشمگین شدند و همهٔ زنان، جز دخترکان خردسال، را کشتند و از آن زمان آیینهای رازآمیز، همراه با نقابها و مناسک نمایشی، برپا کردهاند تا زنان را نیز به نوبهٔ خود به وحشت بیندازند. این جشنواره چهار تا شش ماه ادامه مییابد و در طول مراسم، روح مؤنثِ شرور، زالپِن، تشرفیافتگان را شکنجه میکند و آنان را «میکشد»؛ اما روح دیگری به نام اولیم، که درمانگری بزرگ است، آنان را زنده میکند. ازاینرو در تیِرا دل فوئگو، همانند استرالیا، آیینهای بلوغ گرایش دارند که هرچه بیشتر نمایشی شوند و بهویژه ماهیت هراسانگیز صحنههای مرگِ تشرفی را تشدید کنند.
«ازاینرو، در آفریقا نیز باور بر این است که ختنه را موجودی نخستین انجام میدهد که مجری آیین تجسم آن است، و این عمل تکرار آیینیِ یک رویداد اسطورهای را نشان میدهد. همهٔ این دادهها دربارهٔ کارکرد آیینی گاوغرها، ختنه، و موجودات فراطبیعیای که گمان میرود تشرف را انجام میدهند، حاکی از وجود مضمونی اسطورهای ــ آیینی است که ویژگیهای اساسی آن را میتوان چنین خلاصه کرد: (1) موجودات اسطورهای ــ که با گاوغرها یکی دانسته میشوند یا از طریق آنها خود را متجلی میکنند ــ نوآموز را میکشند، میخورند، میبلعند یا میسوزانند؛ (2) او را دوباره زنده میکنند، اما درحالیکه تغییر کرده است؛ بهاختصار، او به مردی جدید تبدیل میشود؛ (3) این موجودات همچنین خود را در قالب حیوانی متجلی میکنند یا پیوندی نزدیک با اسطورهشناسی حیوانات دارند؛ (4) سرنوشت آنها در اساس با سرنوشت تشرفیافتگان یکسان است، [18] زیرا هنگامی که بر زمین میزیستند، آنان نیز کشته و دوباره زنده شدند، اما با رستاخیز خود شیوهای جدید از هستی را بنیان نهادند.»
- آبهای نخستین/آشوب/‘نا-بودن’، تخم کیهانیِ نخستین/تپه یا جزیرهٔ غولآسای نخستین
- (پدر) آسمان/(مادر) زمین و فرزندانشان (4 یا 5 نسل / عصر)؛ آسمان به بالا رانده میشود (و منشأ راه شیری)
- نور پنهان خورشید آشکار میشود
- خدایان کنونی پیشینیان خود را شکست میدهند یا میکشند
- کشتن «اژدها» (و استفاده از نوشیدنی آسمانی)، بارور کردن زمین
- ایزد خورشید پدر انسانهاست (یا فقط پدرِ رؤساست»)
- نخستین انسانها و نخستین اعمال شرورانه (اغلب هنوز بهدست یک نیمهخدا)، خاستگاه مرگ / قهرمانان سیل و پریان
- آوردن فرهنگ: آتش/غذا/فرهنگ بهدست یک قهرمان فرهنگی یا شمن؛ آیینها؛ پراکنش انسانها / ظهور اشرافیت محلی/آغاز تاریخ محلی
- نابودی نهایی انسانها، جهان (و) خدایان (گونهای از مضمون چهار عصر) (آسمانی نو و زمینی نو)
«اگرچه دورهٔ شکوفایی جایاوین بیم در 500 سال گذشته رخ داده است (Gunn et al. in press)، بازههای زمانی قطعی را فقط میتوان برای سه سبک از سبکهای میمی بیم تعیین کرد. نمونههای پیکرههای «چوب قلابدار» از SFB کمتر از 9000 سال پیش نقاشی شدهاند (David et al. in press)، سبک پیکرههای در حال دویدن به سوی شمال، که سبکی از میمی بیم است و در هیچیک از محوطههای هنر صخرهای جایاوین بازنمایی نشده، به 9000 تا 6000 سال پیش مربوط میشود (Jones et al. 2017)، و سبک یام به حدود 7000 سال پیش تعلق دارد (Hammond 2016).»
همانند مار رنگینکمان در پانوشت پیشین، گفته میشود که میمیها از سرزمینی بیگانه آمدهاند و هنر، آیین و تمدن را آموزش دادهاند. آثار هنری مربوط به هر دو، حدود 6,000 سال پیش پدیدار میشوند. این تاریخها را با گرایش عمومیِ معطوف به عقبراندن تاریخ فرهنگ بومیان استرالیا مقایسه کنید. برای نمونه، این نگارخانهٔ هنری را ببینید که واقعیبودن میمیها را مطرح میکند:
«آیا ممکن است یک انساننمای کوچک و سبکوزن 40,000 سال پیش در کنار بومیان استرالیا زندگی کرده باشد؟ در نگاه نخست، این تصور ناباورانه به نظر میرسد، اما شاید آنقدرها هم که در ابتدا به نظر میرسد دور از ذهن نباشد. 50,000 سال پیش، انسانی باستانی و کوچک (3 ft 6 in) که فقط 25 کیلوگرم وزن داشت، در فلورسِ اندونزی زندگی میکرد. Homo floresiensis همزمان با انسانهای امروزی زندگی میکرد.»
به دلایلی، فرضکردن وجود گونهای گمشده از انسانتباران که هنر و فناوری را به بومیان استرالیا آموخته باشد، منطقیتر از فرضکردن Homo Sapiens در 6,000 سال پیش به نظر میرسد.
برای نمونههایی از تغییرات فرهنگی/روانشناختیِ شگفتآورِ متأخر، به مقدمهٔ مقالهٔ فرقهٔ مار یا مقالهٔ تکامل بازگشت مراجعه کنید. ↩︎
سیِری و همکاران اشاره میکنند که جمجمههای انسان در ۵۰٬۰۰۰ سال گذشته زنانهتر شدهاند؛ تغییری که با مدرنیتهٔ رفتاری همزمان است. آنها استدلال میکنند که این امر نشانهای از خوداهلیسازی است، هرچند، بهطور طبیعی، به سنتی جهانی از چنین فرایندی اشاره نمیکنند. زبانشناس، آنتونیو بنیتس-بوراکو، پیشنهاد میکند که زبان بازگشتی در ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته پدید آمده است؛ این نیز بار دیگر به خوداهلیسازی اشاره دارد. او اهمیت پدیدارشناختی بازگشت را کمرنگ میکند و از نظر من به این پرسش پاسخ نمیدهد که چرا *همهٔ زبانهای امروزی بازگشتیاند. آیا این امر حاصل انتشار فرهنگی است یا حاصل دهها کشف مستقلِ ویژگی تعریفکنندهٔ انسان؟
افراطیتر از آن، زبانشناس، جورج پاولوس، است که میگوید زبان بازگشتی ۲۰٬۰۰۰ سال پیش تکامل یافت. او بر این باور است که این امر باید در آفریقا رخ داده باشد (بدون هیچ شواهدی جز اینکه انسانها در اصل در آنجا تکامل یافتهاند!) و باید رویداد دیگری از خروج از آفریقا وجود داشته باشد که زبان کاملاً بازگشتی را به باقی جهان منتقل کرده باشد. برداشت من این است که اگر بازگشت امری متأخر باشد، پیشگامان فرهنگ انسانی آن را توسعه دادهاند. ۲۰٬۰۰۰ سال پیش، آن پیشگامان اروپا و سیبری بودند. ↩︎
خب، کسانی که با انتشار فرهنگی مخالفت میکنند بر تفاوتها تأکید دارند. برای نمونه، این مرور پژوهشی اخیر دربارهٔ پژوهشهای توتمباوری را ببینید؛ توتمباوری بستهای مفروض از اعمال دینی و فرهنگی است. این مرور، کل این بسته را رد میکند و میگوید که پژوهشگرانِ متأثر از سوگیریهای روششناختیِ برگرفته از روانکاوی یا تکامل زیستی، آن را تماماً ساختهاند. بدون مقولاتی از این دست، نمیدانم چگونه میتوان تغییرات فرهنگی سراسر جهان را در ۴۰٬۰۰۰ سال گذشته توصیف کرد. به نظر میرسد این تغییرات حرکتی بر محوری مشترک بودهاند که با دوگانگی، ارواح و رابطهٔ انسان با زمان سروکار دارد. ↩︎
لذتهای مضطرب: زندگی جنسی مردمی آمازونی (۱۹۷۳)
↩︎[نظام پدرسالارانهٔ جامعه] همیشه چنین نبوده است، دستکم در اسطورهها چنین نبوده است. به ما گفتهاند که زنان دوران باستان (ekwimyatipalu) مادرسالار بودند؛ بنیانگذاران آنچه اکنون خانهٔ مردان است و آفرینندگان فرهنگ مِهِیناکو. کِتِپِه راوی ما برای این افسانهٔ «آمازونها»ی زینگو است.
زنان ترانههای فلوت را کشف میکنند. در روزگاران باستان، مدتها پیش، مردان جدا از خودشان و در فاصلهای بسیار دور زندگی میکردند. زنان مردان را ترک کرده بودند. مردان اصلاً زنی نداشتند. افسوس به حال مردان، آنان با دستهایشان رابطهٔ جنسی برقرار میکردند. مردان در روستایشان اصلاً خوشحال نبودند؛ نه کمان داشتند، نه تیر و نه بازوبندهای نخی. آنها حتی بدون کمربند راه میرفتند. ننو نداشتند، پس مانند حیوانات روی زمین میخوابیدند. ماهی را با شیرجهزدن در آب و گرفتنش با دندانهایشان، مانند سمورها، شکار میکردند. برای پختن ماهی، آن را زیر بغلهایشان گرم میکردند. هیچچیز نداشتند ــ اصلاً هیچ داراییای نداشتند. روستای زنان کاملاً متفاوت بود؛ روستایی واقعی بود. زنان روستا را برای رئیسشان، ایریپیولاکومانهجو، ساخته بودند. خانه میساختند؛ کمربند و بازوبند، بندِ زانو و سربندِ پر، درست مانند مردان، میپوشیدند. کاوکا میساختند؛ نخستین کاوکا: «تَک … تَک … تَک»، آن را از چوب میبریدند. خانهای برای کاوکا میساختند؛ نخستین مکان برای روح. آه، آن زنان کلهگردِ روزگاران باستان چه باهوش بودند. مردان میدیدند که زنان چه میکنند. آنها میدیدند که زنان در خانهٔ روح کاوکا مینوازند. مردان گفتند: «آه، این خوب نیست. زنان زندگی ما را دزدیدهاند!» روز بعد، رئیس با مردان سخن گفت: «زنان خوب نیستند. بیایید نزد آنها برویم.» مردان از دور زنان را میشنیدند که با کاوکا آواز میخواندند و میرقصیدند. مردان بیرون روستای زنان گاوغر میساختند. آه، خیلی زود با همسرانشان رابطهٔ جنسی برقرار میکردند.
آیینها و نمادهای تشرف: اسرار تولد و تولد دوباره (1958) ↩︎
گرچه میتوان پرسید: «جادوگران چه شدند؟» ↩︎
در پست مربوط به پراکنش، به رواج جهانی ختنه نیز اشاره کردم (شاید جامعترین فهرست نمونهها را تولید کرده باشد؟). الیاده گاوغرها و ختنه را یک مجموعهٔ واحد میداند: ↩︎
به نظر من، برای EToC تطابق بدی نیست؛ اما بگویید در بخش دیدگاهها چه فکر میکنید. بهویژه به نوشیدنی آسمانیِ همجوار با نبرد با اژدها، و به انسانها/شمنیسم/آیینهایی توجه کنید که در حوالی زمان سیلاب بزرگ در سراسر جهان پراکنده شدند (سطح دریا در 10-20 kya بهاندازهٔ 100 متر بالا آمد؛ و سیلابهای بسیاری پدید آورد). برایم عجیب است که او اسطورههای متعدد سیل را کاملاً استعاری میداند و منشأ مشترک آنها را به 100 kya نسبت میدهد، نه به حدود 15 kya، یعنی زمانی که سطح دریاها بالا آمد و شمنیسم گسترش یافت. ↩︎
آنان داستانهای آفرینش «زمان رؤیا» را با مجموعهای از هنرهای صخرهای مرتبط میکنند که 6,000 سال پیش پدیدار شده است. «استدلال ما این است که بستر باستانشناختی بسیاری از جنبههای مهمتر تاریخ شفاهی مار رنگینکمان را میتوان در طول چندین هزاره یافت.» ↩︎
این یادداشت را در 10/22/2023 اضافه کردم. یک مقالهٔ جدید استدلال میکند که دینگوها احتمالاً بسیار پیش از 3,200 BP به اینجا نرسیدهاند. بنابراین احتمالاً دینگوها بخشی از مجموعهای نیستند که در هولوسن میانی پراکنده شده است. ↩︎
از میان علل بسیار. لازم نیست دربارهٔ مُدهای رایج در دانشگاه بیش از حد توطئهمحور باشیم؛ چرخهای طبیعی از رونق و رکود وجود دارد. در حال حاضر، بازار گاوغرها نزولی است. ↩︎
