نخستینبار در بردارهای ذهن منتشر شد.

وقتی خدا زن بود جهانی باستانی را پیش چشم میگذارد که بهطرزی بنیادین با جهان ما متفاوت است: جهانی که در آن زنان نخستین پیامبران بودند، ماران بهجای گناه، خرد اعطا میکردند، و بنیانهای تمدن—نوشتار، قانون و پزشکی—از معابد مادر بزرگ پدید آمدند. استون شواهدی گرد میآورد که نشان میدهد این نه فرقهای منزوی، بلکه نظام دینی مسلطی بوده است که دهها هزار سال، از عصر یخبندان تا حدود زمان اختراع خط، دوام آورده است. او با تکیه بر باستانشناسی و اسطورهشناسی، این سنت را از پیکرکهای ونوسِ عصر یخبندان، در گذر از تمدنهای بزرگ سومر، مصر و دره سند، دنبال میکند تا سرکوب خشونتبار آن به دست مهاجمان پدرسالار در عصر برنز. در این آشوب، حوا—که زمانی بهعنوان مادر همه زندگان مورد پرستش بود—به زنی نادان بازنمایی شد که با گوش سپردن به مار، مرگ را به جهان آورد. از نظر مقصود ما، شگفتانگیزتر از همه این است که استون پیشنهاد میکند زهر مار در این اسرار باستانی نقشی محوری داشته و بهعنوان اِنتئوژنی عمل میکرده است که نیروهای پیشگویی میبخشیده. او آن بخش را بهتفصیل نقل میکند:
«ذهن من نیروهایی خارقالعاده داشت»
این حضور مداوم مار در کنار ایزدبانو، در پیوند با پیشگویی و وحی الهی، این پرسش را مطرح میکند که هدف و معنای حضور مکرر آن چه بوده است. شیوه استفاده از مار در غیبگوییِ پیشگویانه هرگز بهروشنی معلوم نشده است، اما سرنخهایی وجود دارد که به توضیحی احتمالی اشاره میکنند.
یکی از این سرنخها در داستان کاساندراست؛ داستانی که شاید از دوره آخاییها و جنگ تروا به ما رسیده باشد. افسانه روایت میکرد که کاساندرا، درحالیکه کودکی بسیار خردسال بود، شب را در زیارتگاه دلفی به صبح رساند. گفته میشود هنگامی که مادرش، هکوبه، ملکه تروا، صبح به آنجا رسید، کودک را در میان مارهای مقدسی یافت که در زیارتگاه نگهداری میشدند. مارها گوشهای کاساندرا را میلیسیدند. این تجربه بهعنوان توضیحی برای آنکه کاساندرا چگونه موهبت پیشگویی را به دست آورد، عرضه شده است.
همچنین ثبت شده است که ملَمپوس، پیامبر یونانی، گوشهایش را مارها پاک کرده بودند و از این راه توانست زبان پرندگان را بفهمد. او در نوشتههای فیلواستراتوس ادعا کرد که برای عربها فهم وحی الهی، بهویژه صداهای پرندگان، امری کاملاً رایج بوده است و توضیح داد که آنان این توانایی را با خوردن قلب یا جگر مارها به دست آورده بودند. صداهای پرندگان اغلب با زیارتگاههای پیشگویانه یونان پیوند داشتند، حال آنکه در کرت و اشکلونِ کنعان، پیکرهها غالباً یک یا چند کبوتر را نشان میدادند که بر سر ایزدبانو یا کاهنه نشسته بودند.
در زبانهای عبری و عربی، اصطلاحات مربوط به جادو از واژههایی مشتق شدهاند که معنای مار دارند. در برتانی گفته میشد نیروهای فراطبیعی با نوشیدن آبگوشتی که از مار تهیه شده بود به دست میآمدند. در میان سرخپوستان سو در آمریکای شمالی، واژه wakan هم به معنای جادوگر بود و هم مار. سرخپوستان جنوبغرب ایالات متحده آیینی برای تشرف داشتند که در آن مرد دلیرِ برگزیدهای که شایستگی این افتخار را یافته بود، رقصی اجرا میکرد و اجازه میداد مار چندین بار او را نیش بزند. گفته میشد حاصل این تجربه—مشروط بر آنکه نمیمرد—کسب خرد و بصیرتی عظیم درباره سازوکار جهان و معنای همه چیز بود.
افزون بر این پیوندها میان ماران و وحی پیشگویانه، علم معاصر شاید عمیقترین بینش را درباره رابطه احتمالی این دو عنصر فراهم کرده باشد. معمولاً هنگامی که شخصی از مار زهرآگینی گزیده میشود و زهر متعاقباً وارد بدن او میگردد، واکنشهای گوناگونی رخ میدهد که بسته به گونه مار شامل تورم، خونریزی داخلی، دشواری تنفس و فلج است. این آثار اغلب مرگبارند. اما گزارشهای جدیدی از افرادی وجود دارد که ایمنسازی شدهاند و در نتیجه، زهر نیش مار موجب مرگشان نمیشود. فرد پس از گزیدهشدن، بهویژه به دست کریت، کبرا یا دیگر مارهای الاپید، وضعیتی عاطفی و ذهنی را تجربه میکند که با آثار مواد توهمزا مقایسه شده است.
ویلیام هاست از مرکز نگهداری مار فلوریدا—جایی که برای مصارف گوناگون پزشکی زهر استخراج میشود—در گزارشی که همسرش نگاشته، واکنش خود را به نیش یک کریت توصیف کرد؛ این نیش پس از آن دریافت شد که او برای کارش چندین بار ایمنسازی شده بود. این گزارش بعدها در کتاب کبراها در باغ اثر اچ. کورش بازگو شد. کورش مینویسد:
ناگهان احساس کرد بهطرزی خوشایند سبک و بهطرزی غریب سرخوش شده است، تقریباً شادمان؛ گویی اندکی مست بود … حس شنواییاش بهطور حادی تقویت شده بود، تقریباً با حدی دردناک از تیزی. هوای اطرافش آکنده از همهمهای بود؛ جنگلی واقعی از صداهای ناهماهنگ. گویی تحت تأثیر مادهای مخدر و غریب قرار داشت … یک احساس توضیحناپذیر داشت. واکنشی عاطفی و عجیب بود که نمیتوانست مهارش کند. درحالیکه چشمهایش بیاختیار بسته بود، میتوانست چیزهایی را «ببیند». تصاویری پیش چشمش بودند.
مارشال اسمیت از مجله لایف در گزارش دیگری درباره همین رویداد، از قول هاست نوشت: «خودم را در حال ساختن شگفتانگیزترین شعرها یافتم. ذهن من نیروهایی خارقالعاده داشت.» شاید این موضوع مرتبط باشد و شاید هم نباشد، اما گفته میشد پاسخهای پیشگویانه در زیارتگاههای یونان به نظم شعر ارائه میشدند.
همانند مسکالین (محصول کاکتوس پیوت) یا سیلوسایبین (یافتشده در برخی انواع قارچها)—که هر دو در بعضی ادیان سرخپوستان آمریکای شمالی بهعنوان آیینواره به کار میرفتند—ساختار شیمیایی برخی انواع زهر مار شاید باعث میشده است شخص، بهویژه کسی که ذهنیتی منتظر و پذیرنده داشته، احساس کند با خودِ نیروهای هستی در تماس است و رویدادها و معنای گذشته، حال و آینده را با وضوح و درکی عظیم ادراک میکند. این نوع احساس را کسانی که از مسکالین، سیلوسایبین و دیاتیلآمید اسید لیزرژیک (LSD) استفاده میکنند، یقیناً اغلب گزارش کردهاند. مارهای مقدس، که ظاهراً در زیارتگاههای پیشگویانه ایزدبانو نگهداری و تغذیه میشدند، شاید صرفاً نمادهایی نبودند، بلکه در واقع ابزارهایی بودند که تجربههای وحی الهی از طریق آنها حاصل میشد. این امر شاید عنوان ایزدبانوی کبرای مصری را توضیح دهد؛ او گاه «بانوی افسونها» نامیده میشد.
بر اساس سنتی کهن در تلمود، زهر مار—که حوا و تمام بشریت را فاسد کرده بود—از طریق وحی کوه سینا نیروی خود را از دست داد، اما هنگامی که اسرائیل به پرستش گوساله زرین روی آورد، دوباره نیرویش را بازیافت.
تا آنجا که من میتوانم دریابم، این نخستین ادعای دانشگاهی درباره زهر مار بهعنوان اِنتئوژن است. توجه کنید که استون از شواهد جهان جدید و جهان قدیم بهره میگیرد. او حدس میزند که آیین ایزدبانو تا پیکرکهای ونوسِ عصر یخبندان به عقب بازمیگردد و از طریق سیبری به قاره آمریکا گسترش یافته است. او اشاره میکند که ۲۳٬۰۰۰ سال پیش، سیبریهایی که بعدها برای سکونت در قاره آمریکا رفتند، دهها پیکرک ونوس ساخته بودند:
![گورهای مالتا، دستساختهها و تندیسکها.[9]](https://substackcdn.com/image/fetch/$s_!dW_f!,f_auto,q_auto:good,fl_progressive:steep/https%3A%2F%2Fsubstack-post-media.s3.amazonaws.com%2Fpublic%2Fimages%2F13111a36-5125-45e8-ab8a-3a1d90df2655_1920x1210.png)
شایان توجه است که محوطه مالتا-بورت—جایی که این پیکرکها در آن یافت شدند—همچنین کندهکاریهایی از عاج ماموت دربردارد که به کبراها شباهت دارند، با آنکه سیبری بسیار فراتر از زیستگاه طبیعی آنهاست.

چرا باید مارها را در جایی به تصویر بکشند که ماری در آن وجود نداشته است؟ اینها شاید خدایان بیگانه، رؤیاهای شمنی یا ارواح را بازنمایی میکردهاند. سطح پشتی این لوحِ قابل چرخاندن، مارپیچی را نشان میدهد—دقیقاً از همان نوع الگویی که برخی عصبفیزیولوژیستها با حالات تغییریافته هوشیاری مرتبط میدانند.

خواندنِ استون برایم شبیه کشف جینز بود، آن هم پس از آنکه بهطور مستقل به نسخهٔ خودم از فروپاشی دوساحتی رسیده بودم. در گذشته ایدههای عجیبوغریب بسیاری مطرح شدهاند؛ حتی وقتی در قلمرویی ناآشنا هستید، پیشتر کسی آن را پیموده است. بااینحال، فکر نمیکنم کسی همهٔ اینها را به شیوهای تا این اندازه مستعد ابطالپذیری کنار هم گذاشته باشد. بههرحال، آموزش من مهندسی است.
اگر دربارهٔ وضعیت کنونی باستانشناسی فمینیستی کنجکاو هستید، در مقالهٔ بولروئر برخی از ضعفهای آن را بررسی کردهام. خلاصه آنکه، برای بسیاری از فمینیستهای مدرن مسئلهساز است که مردسالاری، اگر اصلاً وجود داشته بوده باشد، ظاهراً تنها در پیشاتاریخ ــ جایی که شواهد مبهماند ــ پدیدار میشود و سپس در چند هزار سال اخیر بیآنکه ردی بر جا بگذارد ناپدید میشود. مدلی که به ناپدیدشدنی جهانشمول و تقریباً جادویی متکی باشد، خطر آن را دارد که اعتبار خودش را تضعیف کند. EToC با واردکردن تکامل این مسئله را حل میکند.

