نخستینبار توسط بردارهای ذهن منتشر شد.
انسانها در میان جانوران، بهسبب تواناییشان برای اندیشهٔ نمادین و اتکایشان به زبان پیچیده و دستوری، یگانهاند. حدود ۷۰٬۰۰۰ سال پیش، گونهٔ ما شروع به تولید هنر کرد و سپس جهان را به تصرف خود درآورد. در همین دوره، شکل جمجمهها، گوش درونی و دستگاه صوتی ما نیز تغییر کرد. همچنین انتخابی برای ژنهای مرتبط با بهرهٔ هوشی و میزان تحصیلات صورت گرفت. مجموع این شواهد بسیار شبیه تکامل ذهنهای مدرن ماست؛ تفسیری که تا دههٔ ۲۰۰۰، در میان پژوهشگران، برداشت غالب از این واقعیتها بود. سپس، ژنتیکدانان دریافتند که انشعابهای ژنتیکی در شجرهنامهٔ انسانی به ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش بازمیگردند و این امر در مدل مذکور اختلال ایجاد کرد. اگر وضعیت انسانی منشأ ژنتیکی دارد، چه زمانی تثبیت شد؟ اگر این امر در ۵۰٬۰۰۰ یا ۱۰۰٬۰۰۰ سال گذشته رخ داده باشد، چگونه از میان شاخههای شجرهنامهٔ انسانی جهش کرد؟ و البته، چه چیزی به ما برتری بخشید؟
این معما در مرکز مصاحبهٔ اخیر دوارکش پاتل با دیوید رایش، ژنتیکدان قرار دارد. رایش اشاره میکند: «برخی استدلال میکنند که انسانها حتی از نظر یک توانایی بنیادی برای محاسبه، از شامپانزهها باهوشتر نیستند و آنچه انسانها را متمایز میکند، تواناییهای یادگیری اجتماعی است.» این امر پاتل را برمیانگیزد تا بپرسد شناخت اجتماعی ما چه زمانی و چگونه تکامل یافت.
پاتل: هنوز متوجه نمیشوم. آیا پاسخ این است که ما فقط نمیدانیم ۶۰٬۰۰۰ سال پیش چه اتفاقی افتاد؟ پیش از آن، انسانها و دیگر انسانهای مدرن و انواع دیگر انسانها با یکدیگر تعامل داشتند، اما دستکم در اوراسیا هیچکس در موضع مسلط نبود. اکنون انسانها نهتنها سلطه دارند، بلکه در واقع آنها را به انقراض کشاندند. آیا هیچ تصوری داریم که بین آن زمان و اکنون چه چیزی تغییر کرد؟
رایش: این موضوع واقعاً خارج از حوزهٔ تخصص من است. ایدههایی مطرح شدهاند که شاید آنها را بهخوبی خلاصه نکنم. در هر گروه انسانی متشکل از صدها نفر ــ که اندازهٔ یک دسته است ــ یا گاهی هزار نفر، دانش فرهنگی مشترکی دربارهٔ ابزارها و راهبردهای زندگی انباشته میشود و دانش مشترک آنها پیوسته افزایش مییابد. اما اگر گروهی با اندازهای محدود با گروهی بهاندازهٔ کافی بزرگ از مردم تعامل نداشته باشد، گاهی دچار از دست دادن اطلاعات میشود. یک فاجعهٔ طبیعی رخ میدهد، سالمندان کلیدی میمیرند و دانش از دست میرود. تودهٔ بحرانیِ دانش مشترک وجود ندارد. اما وقتی گروه از نوعی تودهٔ بحرانی فراتر میرود، میتواند بزرگتر شود. میزان دانش مشترک افزایش مییابد. فرایندی مهارنشدنی شکل میگیرد که در آن پیکرهای فزاینده از دانش مشترک دربارهٔ ساخت ابزارهای خاص و الگوهای نوآوری، زبان و ایدههای مفهومی، از کنترل خارج میشود.
توجه کنید که این پاسخ نمیدهد انسانها چه زمانی سختافزار لازم برای زبان را تکامل دادند. برای مدتی طولانی، فرض بر این بود که این امر تقریباً همزمان با سلطهٔ Homo sapiens بر جهان و نشان دادن مدرنیتهٔ رفتاری رخ داده است. ۷۰٬۰۰۰ سال پیش، پیچیدهترین هنر جهان چنین شکلی داشت:

خراشیدن این هاشورها مستلزم نظریهٔ ذهن، زبان یا اندیشهٔ نمادین نیست. اندیشهای که در اینجا به نمایش درآمده، بهواقع از آنچه جانوران بهطور معمول انجام میدهند پیشرفتهتر نیست و از نظر شناختی، از فلوتهایی که نئاندرتالها ساخته بودند نیز کماهمیتتر است. بااینحال، تا ۴۰٬۰۰۰ سال پیش، انسانها پیکرکهای ونوس را میساختند و این کار را برای ۳۰٬۰۰۰ سال دیگر نیز در سنتی پیوسته ادامه دادند:

جانوران و نئاندرتالها چیزی حتی نزدیک به این نیز نمیسازند. منطقی است تصور کنیم که در فاصلهٔ ۷۰٬۰۰۰ تا ۴۰٬۰۰۰ سال پیش، نوعی تکامل شناختی رخ داده باشد؛ بهویژه با توجه به اینکه در همین بازهٔ زمانی Homo sapiens فتح جهان را آغاز کرد. این مدلی ساده است: هنگامی که برخی گروهها زبان، خوداندیشی و اندیشهٔ نمادین را پرورش دادند، گرایش یافتند که سلطه پیدا کنند و گسترش یابند. در این مقاله، توضیح میدهم چرا ژنتیکدانی که کتاب ما که هستیم و چگونه به اینجا رسیدیم: دیانای باستانی و علم جدید گذشتهٔ انسان را نوشته است، اهمیت ژنها را در توضیح ظهور وضعیت انسانی و این واقعیت که sapiens آخرین Homo باقیمانده است، کمرنگ جلوه میدهد.
داروین، همچنان در حال آزمودن ایمان ما#

نمودار بالا، که زمان انسانشدن کامل ما را به تصویر میکشد، توسط زیستشناس تکاملی، نیکلاس لانگریچ، تهیه شده است. در این نمودار، «دیانای مدرن» برجسته شده است تا نشان دهد که در ۲۶۰٬۰۰۰ تا ۳۵۰٬۰۰۰ سال پیش تثبیت شده؛ زمانی که برآورد میشود خویسان از باقی شجرهنامهٔ انسانی جدا شده باشند. زبان، هنر، موسیقی، معنویت، رقص، داستانگویی، ازدواج، جنگافروزی و مراقبت دوجانبهٔ والدین اکنون گونهٔ ما را تعریف میکنند؛ بنابراین فرض میشود که همهٔ آنها در آن زمان نیز بخشهای بنیادی زندگی بودهاند، هرچند تا زمان جهش بزرگ، که از حدود ۶۵٬۰۰۰ سال پیش آغاز شد، شواهدی از آنها در دست نیست. در واقع، پارادوکس انسان خردمند میپرسد چرا هنر، دین و اندیشهٔ انتزاعی تا حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش در بیشتر نقاط جهان غایب بودند.
لانگریچ، مانند رایش، استدلال میکند که انسانها از آستانهای از پیچیدگی فرهنگی عبور کردند؛ آستانهای که حلقههای بازخوردی ایجاد کرد و به ما امکان داد از نئاندرتالها پیشی بگیریم. فرهنگ تکامل یافت، اما مغزهای ما نه. بهآسانی میتوان دریافت که چرا این مدل جذاب است. همانطور که استیون پینکر گفته است: «مردم، از جمله خود من، ترجیح میدهند باور کنند که تکامل زیستی چشمگیر انسان، در فاصلهٔ ۵۰٬۰۰۰ تا ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش، پیش از آنکه نژادها از یکدیگر جدا شوند، متوقف شده است؛ امری که تضمین میکرد گروههای نژادی و قومی از نظر زیستی همارز باشند.» اما آیا شواهدی از این ایده پشتیبانی میکنند که تکامل انسان عملاً به یک «کلید خاموش» برخورد کرده است؟ و مهمتر از آن، دادهها دربارهٔ تکامل متأخر چه میگویند؟
یافتههای جدید دربارهٔ سازگاری انسان#
تنها دو هفته پس از این مصاحبه، مقالهای پیشچاپ که رایش یکی از همنویسندگان آن بود، با عنوان یافتههای فراگیر دربارهٔ انتخاب جهتدار، وعدهٔ دیانای باستانی برای روشن ساختن سازگاری انسان را محقق میکنند منتشر شد. این مطالعه با تحلیل ژنومهای هزاران نمونهٔ دیانای باستانی، انتخاب نیرومند بر مغز انسان را در طول ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته آشکار میکند.

خط خاکستری، تغییر برآوردشده در میانگین نمرههای چندژنی (PGS) مربوط به هوش و درآمد خانوار را در اروپا طی ۹٬۰۰۰ سال گذشته نشان میدهد. نمرهٔ چندژنی با جمعکردن همهٔ گونههای ژنتیکیای محاسبه میشود که بهصورت مثبت یا منفی در یک صفت نقش دارند. هرچند این نمره برآوردی است و در معرض خطاهای بالقوه قرار دارد، بعید است چنین تغییرات چشمگیری صرفاً بر اثر تصادف پدید آمده باشند. بزرگی این تغییر خیرهکننده است: ۹٬۰۰۰ سال پیش، نمرهٔ چندژنیِ بهرهٔ هوشی، دو انحراف معیار کمتر از امروز بود. اگر تغییرات مشابهی را تا ۵۰٬۰۰۰ سال پیش به عقب برونیابی کنیم، این امر نشان میدهد که شاید بیشتر افراد آن جمعیتها ظرفیت شناختی لازم برای زبان دستوریِ کاملاً تکاملیافته یا اندیشهٔ انتزاعی را نداشتهاند.
تکامل زبان#
این با برخی نظریههای زبانشناختی، مانند نظریهٔ زیر، همخوان است. نیازی نیست آن را با دقت بخوانید؛ چیزی که میخواهم منتقل کنم این است که پژوهشگران جدی استدلال میکنند زبان کامل تا ۱۰٬۰۰۰ سال پیش شکل نگرفته بود (درج در مرحلهٔ نهایی را «بازگشت» نیز مینامند).

این مدل در سال ۲۰۲۰ منتشر شد و مدلهای دیگری از این دست نیز وجود دارند. با در نظر داشتن این موضوع، به نحوهٔ بررسی تکامل زبان از سوی رایش توجه کنید:
رایش: یک خط شواهد ژنتیکی فوقالعاده جالب و عجیب وجود داشته که آنقدر عجیب بوده است که بسیاری از کسانی که میشناسم از مقاله کنار کشیدند. آنها فقط نمیخواستند با آن مرتبط باشند، چون بیش از حد عجیب بود. فکر میکردند شاید اشتباه باشد. تا آنجا که من میتوانم بگویم، در برابر آزمونها دوام آورده است. فقط خیلی عجیب است… آنها مجموعهای از نواحی با متیلاسیون متفاوت را بررسی کردند، تقریباً ۱۰۰۰ ناحیه، که در دودمان انسان مدرن بهطور نظاممند متفاوت بودند. پرسیدند چه چیزی آنها را مشخص میکند؟ آیا فعالیتهای زیستی خاصی وجود داشت که در دودمان اختصاصی انسان مدرن بسیار نامعمول باشد؟ یک نشانگر آماری عظیم، بسیار شگفتآور و غیرمنتظره وجود داشت. آن نشانگر مربوط به مجرای صوتی بود؛ مجرای حنجرهای و حلقی.
…اگر فکر کنید این تغییر در مجرای صوتی برای زبان اهمیت دارد، که به نظر معقول میرسد، آنگاه شاید این تغییر به شما میگوید که در نیممیلیون سال گذشته یا چند صد هزار سال گذشته، بهطور خاص در دودمان ما، تغییرات بسیار مهمی رخ دادهاند که در نئاندرتالها و دنیسوواها وجود نداشتهاند.
پاتل: اگر انسانها صدها هزار سال است که آن را دارند، پس روشن نیست چرا انسانها نتوانستهاند از آفریقا خارج شوند و…
رایش: ما این را نمیدانیم. فقط میدانیم که امروز آن را داریم. ممکن است این تغییرات تنها چند صد هزار سال پیش، یا ۵۰٬۰۰۰ یا ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش رخ داده باشند.
پاتل: اما در این صورت میدانیم که همهٔ انسانهای مدرن، گروههای مختلف انسانهای مدرن، آن را دارند.
رایش: ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش از یکدیگر جدا شدند.
تعجبآور نیست که تواناییهای زبانی Homo sapiens منحصربهفرد باشد، با توجه به موفقیت بیهمتای ما. این برای مدت طولانی توضیح علمی غالب بود. در واقع، بسیاری از اسطورههای آفرینش میگویند این زبان است که انسان را از حیوان متمایز میکند؛ بنابراین، ایدههای مشابه طی هزارهها در حکمت عامیانه رسوخ کردهاند. افزون بر این، اگر تکامل زبان چیزی شبیه چهار مرحلهٔ بالا را دنبال کرده باشد، رازآمیز نیست که زبان بتواند امروز همگانی باشد و ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش وجود نداشته باشد. دستور زبان و فرهنگِ هرچه پیچیدهتر میتوانستند در میان جمعیتها گسترش یابند و به گزینش برای تواناییهای شناختیِ تقویتشده بینجامند. این فرایند حتی میتوانست میان دودمانهای ژنتیکی متمایزی رخ دهد که پس از ۱۰۰٬۰۰۰ سال جدایی با یکدیگر تماس فرهنگی برقرار میکردند.
میخواهم دوباره تأکید کنم که چنین سناریویی شگفتآور نیست. کتاب خاستگاه و تنوعیابی زبان را در نظر بگیرید؛ اثری کلاسیک از سال ۱۹۷۱ که موریس سوادش در آن پیشنهاد میکند:

این شکل، موجهایی از زبان پیشرفتهتر را نشان میدهد که در دوران پارینهسنگی از اوراسیا گسترش مییابند (با باسکی-دِنهای در کانون آن). چنین مدلهایی از رونق افتادند، زیرا ژنتیکدانان شکافهای ژنتیکی عمیقی را در آفریقا نشان دادند و فرض بر این گذاشته شد که در ۵۰٬۰۰۰ سال گذشته (یا حتی ۳۵۰٬۰۰۰ سال گذشته) تکامل شناختی چشمگیری رخ نداده است. اکنون ژنتیک نشان میدهد که این فرض نادرست بوده است. تکامل اخیر بار دیگر در دستور کار قرار گرفته است. انسانها لوح سفیدی نیستند که فرهنگ بتواند هرچه میخواهد بر آن بنویسد.
میگویید انقلاب میخواهید؟#

رایش توضیح میدهد که مدل استاندارد کنونی تکامل انسان چگونه بهمرور زمان سرهمبندی شده است. ما توالی ژنوم انسانهای مدرن را در سراسر جهان تعیین کردیم، سپس دیانای باستانی نئاندرتالها و دنیسوواها را به دست آوردیم و دریافتیم که آمیزش ژنتیکی رخ داده است. پس از آن نیز ناچار شدیم برای چندین بیقاعدگی دیگر که پیوسته پدیدار میشوند، همین کار را انجام دهیم.
«در این مرحله، شماری از این رویدادهای آمیزش وجود دارد که بهطور فزایندهای نامحتمل به نظر میرسند. اگر تاریخچهٔ مدلهای مربوط به رابطهٔ زمین و خورشید را در دوران یونان باستان بدانید، میدانید که بطلمیوس، اخترشناس یونانیِ هلنیستی، برای آنکه بتواند حرکت سیارات و ستارگان را همچنان توصیف کند، با توجه به مدلی که در آن خورشید به دور زمین میچرخید، فلکهای تدویر را به آن مدل افزود. ما همهٔ این فلکهای تدویر را اضافه کردهایم تا امور با یکدیگر جور دربیایند.»
این مقایسه از سوی پژوهشگری با جایگاه او شایان توجه است. یکی از واقعیتهای شناختهشده این است که هرکس خارج از آفریقای جنوب صحرا زندگی میکند، چند درصد دیانای نئاندرتال دارد. با این حال، این رقم بسیار کمتر از ۴۰٬۰۰۰ سال پیش است. در مقطعی، Homo sapiens اوراسیایی ممکن است ۱۰–۲۰٪ دیانای نئاندرتال داشته بوده باشد؛ مقداری که از آن زمان تاکنون بر ضد آن گزینش صورت گرفته است (زیرا برای بقا زیانبار بود).
«اگر واقعاً نیاکان خود را بشمارید، اگر تبار غیرآفریقایی داشته باشید، و بپرسید ۷۰٬۰۰۰ سال پیش چند نفر از آنها نئاندرتال بودهاند، این رقم ۲٪ نخواهد بود. ۱۰–۲۰٪ خواهد بود، که رقم زیادی است.
شاید راه درست اندیشیدن دربارهٔ این موضوع آن باشد که، برای مثال، جمعیتی در خاور نزدیک داشته باشید که صرفاً با موجهای پیدرپی انسانهای مدرن و آمیزش با آنها مواجه میشود. شمار آنها آنقدر زیاد است که این جمعیت بهمرور زمان نئاندرتال باقی میماند. محلی باقی میماند. اما بهمرور زمان، هرچه بیشتر به انسان مدرن تبدیل میشود. سرانجام، تبار انسان مدرن از درون بر آن غلبه میکند.
…حتی بدیهی نیست که غیرآفریقاییهای امروز انسان مدرن باشند. شاید آنها نئاندرتالهایی باشند که بر اثر موجهای پیدرپی آمیزش، مدرن شدهاند.»
اگر جمعیتهای مختلف انسانهای مدرن آمیزهای از دیگر گونههای Homo باشند، چرا این سرده در ۵۰٬۰۰۰ سال گذشته به هم بافته شد؟ یک مدل قابل تصور این است که ژنها و زبان طی دهها هزار سال بهطور همتکاملی پیش رفته باشند و جرقههایی از ایدهها، تواناییها و انسانهای جدید را به سراسر جهان فرستاده باشند. در آغاز این فرایند، هر گونهٔ انسانتبار ــ Homo neanderthalensis، دنیسووا، لانگی، floresiensis، luzonensis و sapiens باستانی ــ سازگاریها و زیستبومهای خاص خود را داشت. با ظهور هوش عمومی، افرادی که میتوانستند اندیشهٔ نمادین را بهطور شهودی درک کنند زنده ماندند1. این داستانِ خودآفرینیای همسنگ با خودِ گونهٔ ماست. انسانتباران صاحب خرد ــ آنهایی که بندهای عدن را از هم گسستند ــ آخرین بازماندگاناند.
در مقابل، مدل رایج تکامل زبان را به بیش از ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش نسبت میدهد، اما برای آن هیچ مزیت رقابتی قائل نیست. سپس، ۱۵۰٬۰۰۰ سال بعد، در فرایندی اساساً تصادفی2، Homo sapiens بر نیمدوجین گونهٔ خویشاوند که صدها هزار سال در زیستبومهای خاص خود زندگی کرده بودند، چیره شد. افزون بر این، در ۲۰۰٬۰۰۰ سال گذشته، تکامل دیگر بر مغز انسان اثرگذاری نداشته است. بهجای آنکه با مواجههٔ انسانها با مسائل نو، تکامل شتاب بگیرد، و با وجود تغییر شکل جمجمهٔ ما و مجموعهای از ژنهای جدید مرتبط با شناخت، ما کلید «خاموش» تکامل شناختی را زدیم؛ پس از آن، داستان کاملاً فرهنگی بود ــ میمها تکامل مییافتند، نه ژنها.
به نظر میرسد چیزی باید تغییر کند، بهویژه از آن رو که کسانی که استدلال میکنند در ذهن انسان امر ویژهای وجود ندارد، یا صفات متمایز ما ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش تکامل یافتهاند، همزمان معتقدند که در دورهٔ اخیر هیچ تکامل شناختیای رخ نداده است. اکنون که ژنتیک این دیدگاه را از هم میگسلد، درک ما از گونهٔ خودمان چگونه تغییر خواهد کرد؟
من شرط میبندم که گسترش ژنها و فرهنگ در ۲۰٬۰۰۰ سال گذشته بتواند بهطور کامل پارادوکس انسان خردمند را توضیح دهد. اما زمان نشان خواهد داد! توالییابی DNA تلسکوپی به گذشته است، و این علم هنوز جوان است. این علم نیز، مانند تلسکوپ، بسیاری از باورهای مقدس را لگدمال خواهد کرد. آیا کسانی که به لوح سفید ایمان دارند، مانند کاتولیکهای پیش از عصر روشنگری رفتار خواهند کرد؟ آیا رشتههای دانشگاهی دچار انشقاق خواهند شد؟ قرار است ماجرایی بسیار هیجانانگیز باشد.
برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ نظریهام در مورد فشار انتخابیای که ما را انسان کرد، به «نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی» مراجعه کنید. انسانهای مدرن دوگانهانگارانی ناگزیرند که زندگی خود را همچون روحی درون یک ماشین گوشتی میگذرانند، اما همیشه چنین نبوده است. احساس «من» یک توهم پایدار است که گونهٔ ما در ۵۰٬۰۰۰ سال گذشته پدید آورده است. این نظریه پیشبینیهایی دارد؛ از جمله اینکه انسانهای پارینهسنگی بسیار بیشتر مبتلا به اسکیزوفرنی بودهاند. جالب آنکه این یکی از یافتههای مقالهٔ جدید رایش است.
این شامل دیگر Homoهایی نیز میشد که به قلمرو sapiens آورده شدند. ↩︎
بهقول رایش! روایت او از گسترش Homo sapiens را ببینید:
↩︎«بنابراین، مدلی که شاید بتواند دادهها را توضیح دهد این است که جرقههایی از نوعی آتشسوزی جنگلیِ انسانی که در خاورمیانه یا شرق نزدیک در حال گسترش بوده، به بیرون برخاستهاند. آنها وارد جاهایی مانند سیبری غربی، بخشهایی از جنوب آسیا یا بخشهایی از اروپا میشوند. با نئاندرتالها درمیآمیزند. جمعیتهای مختلطی پدید میآورند، مانند همین گروههای آغازینِ پارینهسنگیِ زبرین که در سوابق باستانشناختی نمونهبرداری میکنیم، و همهٔ آنها، از جمله گروههای انسان مدرن، منقرض میشوند. سپس انقراض پس از انقراضِ گروههای نئاندرتال، گروههای دنیسووا، و گروههای انسان مدرن رخ میدهد. اما آخرین گروهی که باقی میماند، یکی از گروههای انسان مدرن است.»
…این یک راهپیمایی پیروزمندانهٔ برتری و فرودستی نیست که در آن گروهی که اکنون وارد میشود مزایایی داشته باشد و بهنحوی برای همیشه خود را مستقر کند. آنچه دارید، وضعیتی بسیار پیچیده است که در آن افراد بسیاری گرد هم میآیند و بلایای طبیعی، یا رویارویی با حیوانات، یا رویارویی با گروههای انسانی دیگر رخ میدهد. حاصل همهٔ اینها فرایندی تقریباً تصادفی است که تعیین میکند چه کسی گسترش یابد یا در نهایت در جایگاه برتر قرار گیرد، و گروههای دیگر پس از آن وارد شوند.
…بسیار وسوسهانگیز است که فکر کنیم در سطحی بنیادی ــ و من نمیکوشم از نظر سیاسی درست سخن بگویم ــ چیزی ذاتی، نوعی سختافزار زیستیِ بهتر، وجود داشته است که امکان گسترش این دودمانهای آفریقایی را در اوراسیا فراهم کرده است. من در این موضوع بینش خوبی ندارم. فکر نمیکنم شواهد ژنتیکی بسیار خوبی، یا هیچ نوع شواهد دیگری، وجود داشته باشد که نشان دهد این عامل بهطور بسیار نیرومندی در این فرایند دخیل بوده است. موضوع صرفاً پیچیده است.»
