نخستینبار توسط بردارهای ذهن منتشر شد.

پس از هزارهها بحث درباره خاستگاه آگاهی، کارشناسان همچنان تاریخهای آغازینی را مطرح میکنند که پنج مرتبهٔ بزرگی را دربر میگیرد. این نوشته برخی از این تلاشها را برجسته میکند، آنها را به بازگشت مرتبط میسازد، و تصوری از بدهبستانهای هر تاریخ به دست میدهد. این موارد شامل نزدیکی به نازیها، زندگی درونی جوجهها، و لواط در درهٔ وهمآلود است. با ما همراه باشید!
پژوهشگران به وجود سوگیری گستردهای به سود تاریخهای دور اذعان دارند. منصفانه است که ترجیح خودم به تاریخهای نزدیکتر را نیز آشکار کنم. به گمان من ممکن است تکامل بازگشت در اسطورههای آفرینش حفظ شده باشد. خودآگاهی تواناییای است که با بیشترین اطمینان میتوانیم به بازگشت مرتبط کنیم؛ ظهور آن میتواند داستانی شگفتانگیز باشد. اسطورهشناسان تطبیقی مطمئن نیستند که یک اسطوره چه مدت میتواند دوام بیاورد، اما برخی حدسهایی در حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال مطرح میکنند. شگفتآور اینکه این بازه با دیدگاه جریان اصلی درباره زمان تکامل بازگشت همخوان است.
نوشتهٔ پیشین توضیح داد که بازگشت برای خودآگاهی ضروری، به احتمال زیاد برای زبان ضروری، و حتی شاید برای خودِ سوبژکتیویته نیز لازم است.
۲۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سال پیش یا پیشتر#
نخستین تاریخها به این مسئله مربوط میشوند که آیا حیوانات تجربههای ذهنی دارند یا نه، و اینکه آیا این امر مستلزم بازگشت است. برای نمونه، مقالهٔ آگاهی بهمثابه مکانیابی بازگشتی و فضا-زمانیِ خود را در نظر بگیرید. این مقاله استدلال میکند که این توانایی به سختپوستان بازمیگردد و آنچه انسانها را خاص میکند «سطحی کاملتر تکاملیافته از آگاهی هشیارانه» است که شامل «ظرفیتهای فراشناختی… دروننگری، استدلال انتزاعی، و برنامهریزی مفصل» میشود. بااینحال، «صورتِ کاملتر تکاملیافتهٔ آگاهی را نباید صورتی بسطیافته، ارتقایافته یا تغییریافته از خودآگاهی دانست، بلکه باید آن را نمونهای از خودآگاهی ذهنی دانست که مجموعهای کاملاً متفاوت، جدا و مستقل از سازوکارهای شناختی به آن افزوده شده است.»
متوجه شدید؟ مقاله استدلال میکند که سوبژکتیویته بر اثر بازگشت پدید میآید. خودآگاهی انسان همان چیزی است که بیش از همه مطمئنیم مستلزم بازگشت است. و بااینحال، مقاله بر این باور است که این دو بهواسطهٔ «مجموعهای کاملاً متفاوت، جدا و مستقل از سازوکارهای شناختی» پدید میآیند. اگر این دو یکی باشند، خطر پذیرش موضع مسئلهدار دکارت در میان است؛ موضعی که بر اساس آن حیوانات سوبژکتیویته ندارند.

این تنش میان بازگشتها در آثار نیکلاس هامفری آشکار است؛ او ۱۰ کتاب دربارهٔ موضوع آگاهی نوشته است. جدیدترین اثر او—احساسمندی: اختراع آگاهی—با این جمله آغاز میشود: «احساس میکنیم، پس هستیم». مانند دکارت، اما همدلانهتر. او بهعنوان استاد بازنشسته حاضر است دربارهٔ تاریخ نزدیکترِ ظهور آن خطر کند.
با در نظر گرفتن همهٔ اینها، به نتیجهای شگفتآور—و احتمالاً ناخوشایند—رسیدهام. باور دارم احساسمندی باید نوآوریای تکاملی و نسبتاً جدید باشد. اکثریت قریببهاتفاق حیوانات روی زمین نه مغز لازم برای آن را دارند و نه نیازی به آن. اگر بخواهم بیپردهتر سخن بگویم، دقیقتر حدس میزنم: شاید احساسمندی تا زمان تکامل جانوران خونگرم، یعنی پستانداران و پرندگان، در حدود ۲۰۰ میلیون سال پیش پدید نیامده باشد.
۲۰۰ میلیون سال! این موضوع چنان مطرح میشود که گویی جدید بودنِ آن درخور شرمساری است. هنگام تقسیم سهم بازگشت، فشار عظیمی بر دانشگاهیان وارد میشود تا تاحدامکان فراگیر باشند. همهچیز شبیه موقعیت گروگانگیری است؛ اگر اشاره کنید زنبورها یا هشتپاهای نگران دارای احساساند، ممکن است اتحادیهٔ آنان شما را تعطیل کند. البته شوخی میکنم، اما همچنان دربارهٔ جوجهها، ورنر هرتسوگ را بسیار بیشتر میپسندم:
و برای آنکه گمان نکنید سخنان پروفسور هامفری را از زمینه خارج کردهام، او صراحتاً دربارهٔ پیادهسازی احساسمندی از طریق بازگشت و شبکههای جاذب سخن میگوید. نتیجهگیریهای او بر چندین ملاحظه—برای مثال، خونگرم بودن—و نیز شش معیار رفتاری استوارند. آیا یک حیوان:
- حسی نیرومند از خود، متمرکز بر احساسات، دارد؟
- به فعالیتهای لذتبخش برای خود میپردازد—خواه گوش دادن به موسیقی باشد یا خودارضایی؟
- تصوراتی از «من» و «تو» دارد؟
- حس هویت خود را به آینده منتقل میکند؟
- خودمندی را به دیگران نسبت میدهد؟
- ذهن خود را به عاریت میدهد تا احساسات دیگران را درک کند؟
بهقول هرتسوگ: «باید لطفی در حق خودتان بکنید. سعی کنید با شدت تمام به چشم یک جوجه نگاه کنید. عظمت حماقتِ مغز تختی که به شما نگاه میکند، خیرهکننده است.» و بااینحال هامفری از ما میخواهد «حسی نیرومند از خود» را به ماکیان نسبت دهیم. اگر جوجهها نیز «ذهن خود را به عاریت میدهند تا احساسات دیگران را درک کنند»، احساسمندی چیست؟ و اگر جوجهها از آن برخوردارند اما هشتپاها نه، چه فایدهای دارد؟ هامفری با تضعیف معیارهای باشکوه خود استدلال میکند: «با توجه به وظایف حیاتیای که حیوانات و ماشینهای فاقد احساسمندی برای انجامشان طراحی شدهاند، میتوانیم فرض کنیم نابینایی پدیداری آنان را در وضعیت بدتری قرار نمیدهد.» عجب، گویی زنده بودن آنقدرها هم که میگویند چیز فوقالعادهای نیست.
توجه کنید که این فهرست هیچ معیار سختی برای بازگشت ندارد1. باید اعتراف کنم که این جابهجایی زیرکانهای است. بهجای شناسایی شواهد بازگشت هنگام تلاش برای اثبات بازگشت، میتوان پرسید که آیا یک گونه خودارضایی میکند یا نه. هنگامی که سگها بههنگام فحلی روی کاناپه جفتگیری میکنند، ما خودمان را بهروشنترین شکل میبینیم.
این امر شکاف ظاهراً پرنشدنی میان بازگشت برای سوبژکتیویته و هر بازگشت دیگری را برجسته میکند. مسئله را اینگونه در نظر بگیرید: گیاهان گلدار ۱۳۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سال پیش تکامل یافتند. از آن زمان، زنبورها، مورچهها، پروانهها، میوهها، و هر گلی که تاکنون دیدهاید، همگی به شکلهای بیشمار خود شکوفا شدهاند. اگر بازگشت ۲۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سال است که وجود داشته، چرا برای انجام کاری سودمند به خدمت گرفته نشده است؟ در ۹۹٫۹٪ از تاریخ بازگشت، این توانایی مخفی مانده و به جوجهها شأن «من» بخشیده، اما هیچ چیز دیگری به آنان نداده است. سپس ناگهان در انسانها، مجموعهای کامل از تواناییهای بازگشتی فوران کرد و به ما امکان داد جهان را فتح کنیم. ممکن است چنین باشد، اما بهقول کپلر، «طبیعت از هر چیز تا حد امکان کم استفاده میکند». اگر بازگشت وجود داشت، گمان میکنم طبیعت راهی برای بهکارگیری آن پیدا میکرد.
سرانجام، یکی از معیارها این است که تصوراتی از «من» و «تو» داشته باشیم. جالب اینکه توزیع ضمایر با گسترش جدیدترِ آنها نسبت به رویداد خروج از آفریقا سازگار است. به گمان من این امر بر اختراع اخیر آنها دلالت دارد، اما البته ما از پشت شیشهای تاریک مینگریم.
۲٬۰۰۰٬۰۰۰ سال پیش یا پیشتر (لواط در درهٔ وهمآلود)#
زبان و خاستگاه انسان مدرن استدلال میکند که «هیچ دادهای برای پشتیبانی از پیوند دادن خاستگاه انسانهای مدرن با خاستگاه زبان پیچیده یافت نشده است… در عوض، به نظر میرسد شواهد باستانشناختی و دیرینشناختی برای قابلیتهای زبانی پیچیده، بسیار زودتر و همزمان با تکامل سردهٔ هومو آغاز میشوند.»
برای ارجاع، این هومو هابیلیس است که حدود دو میلیون سال پیش میزیست.

رابرت پروکتور مورخ علم است و در زمینهٔ چگونگی تأثیر نیروهایی مانند صنعت دخانیات یا جنگ جهانی دوم بر تفسیر دادهها تخصص دارد. او در استنفورد خاستگاه انسان را نیز مطالعه میکند. هنگامی که مستقیماً از او پرسیده شد ما دقیقاً چه زمانی تکامل یافتیم، پروکتور طفره رفت:
این دقیقاً همان پرسشی است که باید مسئلهمندش کنیم. این همان چیزی است که من آن را پرسش گاندی مینامم. وقتی از او پرسیدند «دربارهٔ تمدن غربی چه فکر میکنی؟»، پاسخ داد: «ایدهٔ خوبی خواهد بود.» پس انسانها چه زمانی تکامل یافتند؟ خب، هنوز نه… آنچه در ۵۰ یا ۶۰ سال گذشته رخ داده است ــ که از نظر فکری بهگمان من چیز خوبی است ــ این است که مفهوم انسانبودن را چنان گسترده کردهایم که معانی بسیار متفاوتی پیدا کرده است. این مفهوم دیگر فقط استفاده از ابزار یا قامت راست نیست… این پرسش جالبی است، زیرا پس از جنگ جهانی دوم، در نتیجهٔ نازیسم، هیچکس نمیخواست کسی باشد که بگوید این فسیل خاصی که تازه پیدا کردهایم چیزی کمتر از انسانی کاملاً کامل بوده است؛ بنابراین انسانبودن بهطور دلبخواهی به گذشته فرافکنی شد، بهگونهای که حتی این موجودات کوچکِ میمونمانند، یعنی رومبوپیتکوسها، نیز دارای شیوههای زندگی، هنجارها و زبان اعلام میشدند، که مضحک است. هیچکس نمیخواست کسی باشد که بگوید نئاندرتالها چیزی کمتر از انسانهایی کاملاً کامل بودهاند. این پرسش بسیار جالبی است؛ خاستگاه انسان تا حد زیادی جستوجویی برای هویت است. اینکه چه زمانی «ما» شدیم، بهنوعی این پرسش را پیش میکشد که «ما چه هستیم؟»
آنچه او توصیف میکند، در علم یک تابو است. نازیها استدلال میکردند که آریاییها%20Iranians%22.) و افراد سالم برترند و کسانی را که چنین نبودند قتلعام کردند. در واکنش به این امر، علم اکنون از پرسیدن اینکه ما چه کسی هستیم و از کجا آمدهایم، بهشدت پرهیز میکند. اگر معیاری برای انسانبودن وجود داشته باشد، این معیار میتواند بار دیگر به نسلکشی دامن بزند. منطق چنین است.
من فکر نمیکنم این نتیجهگیری درست باشد! باور کمونیستی به برابری به مرگ افراد بسیاری انجامید (هرچند این رابطه شاید چندان مستقیم نباشد)، همانگونه که مصرفگرایی آمریکایی نیز چنین میکند. ارزشها ذاتاً خطرناکاند. خودداری از داشتن ارزشها نیز چنین است، بهویژه اگر جایگزین پیشفرض آن ملال پوچگرایانه باشد. دلیلی وجود دارد که فرهنگهای بسیاری میآموزند باید نخست خودمان را بشناسیم. ما باید بدانیم؛ نمیتوان آن را نادیده گرفت و به زندگی ادامه داد. هر داستانی به همین معناست. و من حقیقتاً باور دارم که هویت ما شاید چیزی زیبا و برخوردار از قدرت اتحاد باشد. برای نمونه، به نخستین نوشتهٔ من دربارهٔ ندای درونی، پیامدهای وجدان، مراجعه کنید. نظریهٔ من این است که «من» از فشار تکاملی برای زیستن بر اساس قاعدهٔ زرین شکل گرفت. هیچ انسانی جزیرهای جداافتاده نیست، زیرا جامعه در ساختار خودِ خویشتن تنیده شده است.
میتوان دید که بازگشت با این تابو تعارض پیدا میکند. این ادعایی نیرومند است! ما بهسبب این اصل ریاضی دارای زندگی درونی و زبان هستیم. شاید مفهوم انسانبودن بر تعریفهای متعدد یا میلیونها سال گسترده نشده باشد. شاید ناچار شویم با آغازهای خودمان روبهرو شویم.
بنابراین، پژوهشگران معمولاً خاستگاه ما را تا جایی به عقب میبرند که بتوانند یکدیگر را متقاعد کنند. بااینحال، پروکتور برای صورتبندی این پرسش، یک پمپ شهودی ارائه میکند.
پروکتور: «مشکلی هست که من آن را لواط در درهٔ وهمآلود مینامم. یعنی: حاضرید با کسی قرار بگذارید که چند سال پیش میزیسته است؟»
لکس فریدمن: «قرار ملاقات یا رابطهٔ یکشبه؟»
پروکتور: «فرض کنیم مادر فرزندانتان باشد.»
فریدمن: «این تعهد خیلی بزرگی است.»
پروکتور سپس میپرسد: «۱۰ میلیون سال پیش؟ ۵ میلیون؟ ۳ میلیون؟» این تمرین طوری طراحی شده است که تحریکآمیز باشد، و بااینحال او همچنان تاریخهایی را از پیش از جداشدن ما از شامپانزهها پیشنهاد میکند. او میتواند دربارهٔ این سوگیری سخن بگوید، اما نمیتواند آن را انکار کند. در تصویر زیر، لوسی را میبینید؛ خویشاوندی از ۳ میلیون سال پیش. آیا او را به همسری برمیگزیدید؟

مقالهٔ مربوط به خاستگاه زبان، استدلالهایی همسو با توضیح پروکتور ارائه میکند. این مقاله پیشنهاد میکند که دو سوگیری عمده به پیوند آشفتهٔ میان زبان و هومو ساپینس انجامیدهاند: «زبانمرکزگرایی» و «اروپامحوری». اروپامحوری در معنای باستانشناختی، به این پرسش اشاره دارد که چرا هومو ساپینس بهآسانی جایگزین نئاندرتالها شد. آیا ممکن است ما از مزیتی شناختی برخوردار بوده باشیم؟ نویسنده این پرسش را بیش از اندازه مهم میداند. در عین حال، دشوار است که معنای عامیانهٔ «شما به اروپاییها اهمیت بیشتری میدهید» را نیز از آن برداشت نکنیم. مقاله استدلال میکند که اگر سوابق باستانشناختی آفریقا را جدیتر میگرفتیم، شواهدی از وضعیت انسانی، از جمله زبان پیچیده، در اعماق گذشته میدیدیم. این دیدگاه تا حدی کیفیت «خدای رخنهها» را دارد؛ هر جا که نمیتوانیم بازگشت را بهدرستی بیازماییم، بازگشت همهجا حضور دارد. هومو هابیلیس اگر فقط فرصت مییافت، میتوانست انگلیسیِ ملکه را بیاموزد.
زبانشناس، دن اورت، نیز استدلال میکند که زبان در این دوره پدیدار شده است. اما ادعای او سنجیدهتر است. او بر این باور نیست که این زبان بازگشتی بوده، یا حتی اینکه زبان اکنون نیز باید بازگشتی باشد.
دیگران اینقدر پیش نمیروند و بازگشت را در ابزارهایی میبینند که در این دوره ساخته شدهاند. رابطهٔ میان بازگشت و ابزارسازی، به شیوهٔ سازماندهی مجموعهای از وظایف مربوط میشود. برای ساختن یک تبر دستی، باید تیغه و دسته را ساخت و سپس آنها را با هم ترکیب کرد. «ساختن یک تیغه» را میتوان به گامهای بسیاری تقسیم کرد، همانطور که دو گام دیگر را نیز میتوان چنین تقسیم کرد. اما تقریباً هر کاری را میتوان به همین شکل تحلیل کرد. عنکبوتها نیز باید نخست تارهای نگهدارندهٔ تار خود را ببافند و سپس مارپیچ را در آن جای دهند. مهاجرت زمستانی یا آواز پرندگان نیز سلسلهمراتبی است. در رباتیک، حتی برداشتن یک بطری کوکاکولا از یخچال نیز بهعنوان مسئلهای سلسلهمراتبی در نظر گرفته میشود.
دشوار است که ساخت تبر دستی را بهطور قطعی در دستهٔ «چاشنی ویژهٔ انسانی» قرار دهیم و در عین حال بسیاری از رفتارهای حیوانی (و نئاندرتالی) را نیز نپذیریم؛ چنانکه در بخش بعد خواهیم دید. اگر بازگشت ۲٬۰۰۰٬۰۰۰ سال پیش تکامل یافته باشد، تنها بخش کوچکی از چیزی است که هومو ساپینس را ویژه میکند.
۴۰۰٬۰۰۰ تا ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش#
مایکل کوربالیس در کتاب ذهن بازگشتی: خاستگاههای زبان، اندیشه و تمدن انسانی به قدرت دگرگونکنندهٔ بازگشت در گونهٔ ما میپردازد. کوربالیس، بهعنوان روانشناس و زبانشناس، تأمل بسیاری دربارهٔ تأثیر عمیقی کرده است که بازگشت بر چشمانداز ذهنی ما گذاشته است. او در کتابش پرسش جالبی را نقل میکند که جرد دایموند هنگام انجام کار میدانی در پاپوآ گینهٔ نو با آن روبهرو شد:
«چرا شما سفیدپوستان اینهمه بار و کالا تولید کردید و به گینهٔ نو آوردید، اما ما سیاهپوستان کالای چندانی از خودمان نداشتیم؟»
کوربالیس در پاسخ میافزاید:
تفاوتهای عظیم در کالا و بار میان مردم گینهٔ نو و جوامع اروپایی، آمریکای شمالی یا اقیانوسیهٔ مدرن، تنها باور مرا تقویت میکند که جوهر انسانبودن چیزهایی نیست که میسازیم، بلکه شیوهٔ اندیشیدن ماست. درک بازگشتی ما از یکدیگر و توانایی بازگشتی ما برای داستانگویی، چه داستانی تخیلی باشد و چه خودزندگینامهای، همان چیزی است که ما را حقیقتاً از گونههای دیگر متمایز میکند، اما با انسانهای همنوعمان، از هر نژاد یا فرهنگی که باشند، همسو میسازد.
موافقم! ما داستانهایی هستیم که روایت میکنیم، نه باری که حمل میکنیم. ای کاش کوربالیس برای تعیین زمان انسانشدن ما نیز از همین معیار استفاده میکرد. در عوض، او خاستگاه ما را با ارجاع به ابزارها ــ کالا و بار ــ تعریف میکند. با نقلقولی نسبتاً طولانی:
صنعت ابزارهای سنگی [آشولی] حدود ۱٫۵ میلیون سال تقریباً ثابت باقی ماند و به نظر میرسد دستکم در یک محوطهٔ انسانی که تنها به ۱۲۵٬۰۰۰ سال پیش مربوط است نیز تداوم یافته باشد. بااینحال، در برخی محوطهها، از حدود ۳۰۰٬۰۰۰ تا ۴۰۰٬۰۰۰ سال پیش، شتابی در ابداع فناوری پدید آمد؛ زمانی که صنعت آشولی جای خود را به فناوری چندمنظورهتر لوآلوآ داد.
…
ابزارها، البته، برای داستان انسان اهمیت دارند، اما شواهد اندکی وجود دارد که نشان دهد آنها در ایجاد ذهن انسانی نقشی تعیینکننده داشتهاند. برای اطمینان، عناصر بازگشتی در ابزارهای متعلق به حدود نیم میلیون سال پیش آشکار بودند، اما جهانی که حقیقتاً ساختهٔ دست انسان باشد، تا پس از ظهور هومو ساپینس پدیدار نشد و میان فرهنگهای مختلف تفاوت بسیاری دارد. حدس من این است که اندیشهٔ بازگشتی احتمالاً در تعامل اجتماعی و ارتباطات، پیش از آنکه در ساختههای مادی نیاکان ما آشکار شود، تکامل یافته است. بازگشتمندی و زایندگی فناوری و نیز مصنوعات مدرنی مانند ریاضیات، رایانهها، ماشینها، شهرها، هنر و موسیقی، احتمالاً خاستگاه خود را بیش از آنکه مدیون ساختن ابزار باشند، مدیون پیچیدگیهای تعامل اجتماعی و داستانگوییاند.
…
عموماً بر این باورند که گونهٔ هومو ساپینس، که حدود ۱۷۰٬۰۰۰ سال پیش پدیدار شد، «از نظر کالبدشناختی مدرن» بود ــ یعنی سرانجام انسان بهشمار میآمد. این گونه مغز بزرگی داشت و به هوش و درک اجتماعی انسانهای مدرن مجهز بود. اگر نوزادی را از آن دوره بربایید و در جهان غربی امروز پرورش دهید، احتمالاً او نیز بهاندازهٔ هر فردی که در دوران مدرن متولد شده باشد، با مقتضیات زندگی مدرن سازگار خواهد شد؛ خواه بهعنوان دلال سهام، بالرین، شکارچی ــ گردآورندهٔ امروزی، استاد دانشگاه یا فروشندهٔ خودروهای کارکرده. پلیستوسن بهتدریج شیوههای بازگشتی اندیشیدن را شکل داده بود؛ شیوههایی که امکان نظریهٔ پیچیدهٔ ذهن و سفر ذهنی در زمان را فراهم میکردند و انتقال خاطرات، برنامهها و داستانها را برای بهبود وضعیت جامعه و فرد ممکن میساختند.
خلاصه اینکه او شواهد بازگشت را در ابزارسازیِ ۴۰۰٬۰۰۰ سال پیش میبیند و فرض میکند که این امر باید پیش از آن با ارتباطات بازگشتی همراه بوده باشد، هرچند شواهدی از داستانها یا جهانی ساختهشده به دست انسان تا ۳۶۰٬۰۰۰ سال بعد پدیدار نمیشود. سپس با اطمینان میگوید فردی از ۱۷۰٬۰۰۰ سال پیش، یعنی زمانی که اسکلتهای ما شکل ظریف و مدرن خود را پیدا کردند، اگر در محیطی مدرن پرورش مییافت، میتوانست استاد دانشگاه یا فروشنده شود.
این خط استدلال نقش بازگشتپذیری را در داستان انسان بهطور چشمگیری کماهمیت میکند. بنابراین نمیتوان از آن برای توضیح اینکه چرا انسانها در رقابت با نئاندرتالها پیروز شدند استفاده کرد. در واقع، فناوری لوالوآ که کوربالیس از آن برای تاریخگذاری پیدایش بازگشتپذیری در انسانها استفاده میکند، در درجهٔ اول فناوری نئاندرتالهاست.
افزون بر این، فاصلهٔ میان این سطح از ابزارسازی و آنچه حیوانات میسازند، بسیار اندک است. کوربالیس میپذیرد که کلاغها ابزارهایی به پیچیدگی صنعت ابزارسازی پیشین، یعنی آشولی، میسازند.
سرانجام، این همان پارادوکس انسان خردمند است، اما بهمراتب شدیدتر. اگر ما نیم میلیون سال بازگشتپذیری داشتهایم، چرا نشانههای حیات درونی چنین اندک است؟ اگر نوآوری در ابزارها نشان بازگشتپذیری است، پس چرا لوالوآ بهمدت ۱۰۰٬۰۰۰ سال ایستا باقی ماند؟ شواهد مستقیم بازگشتپذیری در هنر روایی با آغاز نوآوریهای پیوسته در ابزارسازی همزمان است. بهعنوان نقطهٔ قوت کار کوربالیس، او محدودیتهای مدل خود را بررسی میکند:
Homo sapiens در آفریقا تقریباً در میانهٔ دورهای پدیدار شد که «عصر سنگ میانه» نامیده میشود؛ این دوره حدود ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش آغاز شد و حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش پایان یافت. انسانهای خردمند نخستین شاید از نظر کالبدشناختی مدرن بوده باشند، اما از نظر فرهنگ و فناوری احتمالاً تفاوت چشمگیری با دیگر اعضای بزرگمغزِ سردهٔ Homo نداشتهاند. نئاندرتالها نیز در میان این گروه بودند؛ آنان حدود ۳۰٬۰۰۰ سال پیش در اروپا از میان رفتند و ظاهراً ورود گونهٔ شکارچیِ خود ما، حدود ۲۰٬۰۰۰ سال پیش از آن، آنان را به حاشیه راند.
…
سابقهٔ آفریقا پیش از خروج از این قاره، بیتردید از آغازهای مدرنیته حکایت دارد، هرچند تحول فناوری و پیچیدگی فرهنگی در مقایسه با آنچه در پارینهسنگی زبرین، یا عصر سنگ جدید، روی داد ــ دورهای که عموماً از حدود ۴۰٬۰۰۰ سال پیش تا ۱۲٬۰۰۰ سال پیش دانسته میشود ــ نسبتاً اندک به نظر میرسد.
از زمان انتشار کتاب کوربالیس، پژوهشهای قانعکنندهای دربارهٔ استفاده از رنگدانههای اُخرایی انجام شده است؛ این رنگدانهها در آفریقا تا ۵۰۰٬۰۰۰ سال پیش از حال حاضر قدمت دارند و پس از ۱۶۰٬۰۰۰ سال پیش بهطور معمول استفاده میشدهاند. ممکن است از آنها برای آراستن بدن و آیینها استفاده شده باشد؛ بنابراین در این تاریخ، فقط ابزارها نیستند که میتوانند بر وجود بازگشتپذیری دلالت کنند. همچنین، فضای زیادی برای عدمقطعیت وجود دارد. برای مثال، اگر هنر از چوب ساخته شده باشد، حفظ نمیشود. اما بااینحال، دشوار است با اطمینان بگوییم که همهٔ اشکال بازگشتپذیری تا این اندازه به گذشته بازمیگردند. برای من روشن نیست چرا برخی پژوهشگران مطمئناند که فردی از این دوره میتوانسته است امروز بهعنوان حسابدار زندگی کند.
در زیر، نموداری از مقالهٔ جدول زمانی ژنتیکی مغز و صفات شناختی انسان آمده است که بررسی میکند جهشهای جدید چه زمانی وارد خزانهٔ ژنی انسان شدهاند*.* به جهش چشمگیری توجه کنید که بسیار پس از ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش از حال حاضر رخ میدهد. این ورود کد ژنتیکی جدید با ظهور فناوری بسیار پیچیدهتر، از جمله هنر، همراستاست. مشخص شده است که بسیاری از این ژنها در مغز بیان میشوند و با صفات روانپزشکی ارتباط دارند. باید پذیرا باشیم که این نیز بخشی از داستان انسان باشد.

این در ادبیات مربوط به هوشیاری حیوانات امری معمول است. برای نمونه، مقالهٔ ۲۰۲۳ با عنوان پروفایلهای هوشیاری حیوانات: روایتی دومرحلهای و حساس به گونه دربارهٔ کیفیت و توزیع را ببینید. این مقاله نظامی دهبُعدی برای هوشیاری حیوانات مطرح میکند. مقاله حتی به بازگشتپذیری اشاره هم نمیکند. با توجه به اینکه چه تعداد از رشتهها باور دارند بازگشتپذیری دخیل است، به نظر میرسد دستکم باید برای حذف آن از فهرست دهگانه توجیهی ارائه شود. ↩︎
