نخستین بار در Vectors of Mind منتشر شده است.


مردی که در حال آزاد کردن ظرفیت مغزش است

این نوشته بخشی از مجموعه‌ای دربارهٔ تکامل بازگشت‌پذیری است. نوشتهٔ نخست توضیح داد که چرا بسیاری از روان‌شناسان، فیلسوفان و زبان‌شناسان بر این باورند که اندیشیدن بازگشتی توانایی‌ای است که ما را انسان می‌کند. نوشتهٔ دوم تاریخ‌های پیشنهادی اولیه برای زمان تکامل این توانایی را ارائه کرد. نتیجهٔ اصلی این است که اگر بازگشت‌پذیری بیش از ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش به‌طور کامل وجود داشته است، پس در آنچه ما را انسان می‌کند نقشی مرکزی ندارد. برای مثال، نمی‌تواند توضیح دهد که چرا بر نئاندرتال‌ها غلبه کردیم. تاریخ‌های زیر به بازگشت‌پذیری اجازه می‌دهند در مرکز صحنه قرار گیرد؛ نخستین تاریخ از آنِ مردی است که بازگشت‌پذیری را وارد زبان‌شناسی کرد.

۱۰۰٬۰۰۰ تا ۵۰٬۰۰۰ سال پیش (چامسکی)#

چامسکی دو فرض معقول مطرح می‌کند: اینکه بازگشت‌پذیری باید پیش از خروج انسان‌ها از آفریقا تکامل یافته باشد، و اینکه این تکامل با تغییرات فرهنگی عمده همراه بوده باشد. سپس استدلال می‌کند که بازگشت‌پذیری حاصل یک ژن منفرد بوده که ۵۰ تا ۱۰۰ هزار سال پیش جهش کرده است. یا به‌صورت نموداری:

تصویری از «بازگشت‌پذیری چه زمانی تکامل یافت؟ (بخش دوم)»

نکتهٔ مهم این است که او واقعاً به یک تغییر منفرد و تعیین‌کنندهٔ گونه، درست پیش از خروج ما از آفریقا، متعهد است و پس از آن نیز هیچ چیز مهمی رخ نداده است1. من با این دیدگاه دو مشکل دارم.

تکامل این‌گونه عمل نمی‌کند#

هر جانوری که ستون فقرات دارد از یک نیای مشترک تکامل یافته است. رمز ایجاد ستون فقرات پیچیده است و ژن‌های بسیاری را دربرمی‌گیرد. این دستورالعمل‌ها به‌طور تصادفی پدیدار نمی‌شوند. زرافه به همان تعداد مهره‌های گردنی‌ای را دارد که شما یا من داریم. حتی هنگامی که انتخاب شدیدی برای گردن بلندتر وجود دارد، این انتخاب معمولاً بر متغیرهای پیوسته—یعنی طول هر مهره—اعمال می‌شود، نه بر مهره‌های اضافی. همین امر را در حفظ تعداد استخوان‌های انگشت در نهنگ‌ها نیز می‌بینیم، با اینکه آن‌ها تقریباً ۰ انگشت دارند.

چرا باله‌های نهنگ پنج انگشت دارند که شبیه دست‌های انسان‌اند، شست r vb u

اکنون، ممکن است کدنویسی بازگشت‌پذیری از کدنویسی دستگاه اسکلتی ما ساده‌تر باشد. اما باور اینکه این توانایی می‌تواند به‌وسیلهٔ یک ژن منفرد تعریف شود و در بسیاری از صفات شناختی‌ای که بر آن‌ها اثر می‌گذارد ادغام گردد، حیرت‌آور است. توابع بازگشتی مستعد ناپایداری‌اند؛ اگر این مسئله یک‌باره حل شده بود، بسیار شگفت‌انگیز می‌بود. افزون بر این، اکنون ژن‌های میلیون‌ها انسان، از جمله صدها انسان پیشاتاریخی، را توالی‌یابی کرده‌ایم. به قول رابرت رایش، متخصص ژنتیک جمعیت و برندهٔ جایزهٔ نوبل، اگر «یک تغییر ژنتیکیِ منفرد و حیاتی» وجود می‌داشت، «دیگر جاهای زیادی برای پنهان شدن نداشت».

بازگشت‌پذیری کجاست؟#

تا آنجا که می‌دانم، چامسکی مشخصاً استدلال نمی‌کند که پیچیدگی پیش از OoA مستلزم بازگشت‌پذیری است؛ مگر آنکه به «انقلاب فرهنگی»ای اشاره کند که باستان‌شناسان توصیف کرده‌اند. اما حتی کوربالی نیز اشاره می‌کند: «شواهد آفریقا پیش از خروج، بی‌تردید آغازهای مدرنیته را نشان می‌دهد، هرچند تحول فناوری و پیچیدگی فرهنگی در مقایسه با آنچه در پارینه‌سنگی زبرین در پی آمد، نسبتاً ناچیز به نظر می‌رسد.» اگر ادعاهایی دربارهٔ فناوری‌های مشخصی وجود می‌داشت که ۱) در این دوره پدیدار شده‌اند، ۲) برای تولیدشان به بازگشت‌پذیری نیاز است، و ۳) نئاندرتال‌ها از آن‌ها استفاده نمی‌کردند، این تاریخ اعتماد بیشتری برمی‌انگیخت.

مدل‌های دیگر#

این مدل نامحتمل به نظر می‌رسد، اما همین دوره‌ای است که بسیاری از پژوهشگران بر این باورند بازگشت‌پذیری در آن پدیدار شده است. نخستین تلألؤهای هنر را می‌بینیم، پیچیدگی فناوری به‌طور پیوسته افزایش می‌یابد، و مهاجرت عظیمی از آفریقا رخ می‌دهد؛ مهاجرتی که در هر جایی که انسان‌ها رفتند، به تغییرات رفتاری بسیاری نیاز داشت. اوضاع متفاوت به نظر می‌رسد، حتی اگر تغییرات ژنتیکی ناگزیر تدریجی‌تر بوده باشند. برای به‌دست آوردن تصویری متوازن‌تر از این دوره، توصیه می‌کنم مرور یوتیوبی باستان‌شناس، استفان میلو، دربارهٔ زندگی در ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش را ببینید. ویدئوی او دربارهٔ تکامل در فاصلهٔ ۱٬۰۰۰٬۰۰۰ تا ۳۰٬۰۰۰ سال پیش نیز عالی است. هر دو ویدئو هنر و شیوه‌های تدفین را پوشش می‌دهند؛ اموری که در این دوره آغاز شدند و با نئاندرتال‌ها مشترک بودند. (هرچند این هنر—اگر بخواهیم سخاوتمند باشیم—«انتزاعی» است؛ شاید در حد یک کودک نوپا.)

۴۰٬۰۰۰ تا ۱۲٬۰۰۰ سال پیش#

پارینه‌سنگی زبرین نخستین دوره‌ای است که تقریباً همه می‌توانند توافق کنند در آن تمام گسترهٔ روح انسانی را می‌بینیم. هرتسوگ توضیح می‌دهد که چرا تصمیم گرفت Cave of Forgotten Dreams، مستندی دربارهٔ هنر یافت‌شده در غار شووه، را بسازد:

کیفیت این هنر، که متعلق به زمانی بسیار دور در تاریخ [۲۰ هزار سال پیش] است، خیره‌کننده است. مسئله این نیست که چیزی را داریم که مردم ممکن است آغازهای ابتدایی نقاشی و هنر بنامند. هنر همان‌جا، به‌صورت کامل و پرداخته، ظاهر شده است؛ گویی ناگهان پا به صحنه گذاشته باشد. نکتهٔ شگفت‌انگیز همین است: فهمیدن اینکه روح انسان مدرن به‌نحوی از خواب بیدار شد. این‌طور نبود که خواب طولانی‌ای در کار باشد و بیدارشدنی آهسته، آهسته، آهسته رخ دهد. فکر می‌کنم این بیداری نسبتاً ناگهانی بود. اما وقتی می‌گویم «ناگهانی»، شاید این فرایند حدود ۲۰٬۰۰۰ سال طول کشیده باشد.

باستان‌شناسان نیز این دوره را نخستین شاهد ذهن مدرن تفسیر کرده‌اند. (بنگرید به: The Mind in the Cave: Consciousness and the Origins of Art.) این دیدگاه که ذهن‌های ما در فاصلهٔ ۴۰ تا ۲۰ هزار سال پیش شکل کنونی خود را یافتند، در مقالهٔ انتقادی Behavioral Modernity in Retrospect «مدل کلاسیک پارینه‌سنگی زبرین» نامیده شده است. این مقاله وضعیت را چنین خلاصه می‌کند:

در دههٔ ۱۹۹۰، بسیاری از باستان‌شناسان بر این دیدگاه اشتراک داشتند که پس از ورود گونهٔ ما به اروپا، تغییر مهمی در رفتار آن رخ داده است. (برای نمونه، بنگرید به Mellars and Stringer 1989؛ Mellars 2005؛ C. Renfrew 2009؛ Henshilwood and d’Errico 2011a؛ Cook 2013، و برای شرح و تفسیر، Conard 2010؛ Nowell 2010.) تصور می‌شد این لحظهٔ درخشش چنان چشمگیر بوده است که برخی فرض کردند حاصل جهشی بوده که سازمان‌دهی مغز را تغییر داده است (بنگرید به Klein 2002؛ Curtis 2007). پیشنهادهای متعددی دربارهٔ این موضوع مطرح شده است: اینکه دستگاه نورون‌های آینه‌ای در هزاره‌های بلافاصلهٔ پیش از آن به بلوغ رسیده باشد (Ramachandran 2003)، یا حافظهٔ کاری تقویت شده باشد (Wynn and Coolidge 2007)، یا هوش عامِ حوزه‌ناوابسته بهبود یافته باشد (Mithen 1996)، یا پردازش موازی وارد عمل شده باشد (Solso 2003).

نکتهٔ اساسی این است که بخش زیادی از این پژوهش‌ها پیش از آن انجام شده بود که بازگشت‌پذیری بنیادی تلقی شود. تکامل قوهٔ زبان چامسکی تنها در سال ۲۰۰۵ منتشر شد. هیچ‌یک از این پژوهشگران استدلال نکردند که توانایی جدید بازگشت‌پذیری بوده است، اما این بحث برای گفت‌وگوی کلی‌تر دربارهٔ زمان انسان‌شدن کامل ما و ژنتیکی‌بودن یا نبودن آن مرتبط است.

حتی کوربالی، که استدلال می‌کند ما در ۱۷۰٬۰۰۰ سال پیش کاملاً مدرن شده بودیم، می‌گوید: «پارینه‌سنگی زبرین نزدیک به ۳۰٬۰۰۰ سال تغییر تقریباً مداوم را رقم زد و در نهایت به سطحی از مدرنیته انجامید که با سطح بسیاری از مردمان بومی امروزی برابری می‌کرد.» توجه کنید که این ادعا چقدر نیرومند است: تنها در پایان این دوره، یعنی ۱۲ هزار سال پیش، است که جوامعی با پیچیدگی مردمان بومی کنونی می‌بینیم. به بیان دیگر، دورافتاده‌ترین قبایل جهان امروز—یا در سال ۱۸۰۰، زمانی که بخش عمدهٔ تماس‌ها در حال وقوع بود—زندگی‌ای پیچیده‌تر از زندگی احتمالاً هر انسانی در ۲۰٬۰۰۰ سال پیش دارند. به کوهستان‌های پاپوآ گینهٔ نو یا مناطق دورافتادهٔ استرالیا بروید؛ مردمانی را خواهید یافت همانند من و شما، که همان انواع داستان‌ها را می‌گویند و در همان گونه آیین‌ها مشارکت می‌کنند2. اما اگر ماشین زمان داشتید و همین کار را در ۲۰٬۰۰۰ سال پیش انجام می‌دادید، هیچ چیز قطعی نبود. به قول ژاک کولاردو:

«اگر بخواهیم تبارزایی زبان یا هر تولید انسانی را بفهمیم، باید خط زمانی زیر را در ذهن داشته باشیم. مهم‌ترین نکته این است که شکافی اساسی در حدود ۱۵٬۰۰۰ پیش از میلاد رخ داد، اما چندین هزار سال طول کشید تا به‌طور مؤثر عمل کند، و در بسیاری از مناطق جهان ممکن است این دگرگونی دیرتر آغاز شده و مدت بیشتری طول کشیده باشد تا مؤثر واقع شود.»

و فقط داستان‌ها و فناوری‌های ما نیستند که اخیراً تغییر کرده‌اند؛ شکل جمجمه‌های ما نیز تغییر کرده است3. همهٔ جمجمه‌های مدرن «کروی» هستند—در قسمت بالایی گردند—چنان‌که در زیر نشان داده شده است.

تصویری از «بازگشت‌پذیری چه زمانی تکامل یافت؟ (بخش ۲)»

ما تا ۳۵٬۰۰۰ سال پیش شاهد سطوح امروزیِ کروی‌بودگی نیستیم و این تکامل در آن جهت حتی ۱۰٬۰۰۰ سال پیش نیز کامل نشده بود. نویسندگان این فرضیه را مطرح می‌کنند که ممکن است شکل جمجمه برای جا دادنِ پیش‌گوهِ در حال رشد تغییر کرده باشد؛ «یک گرهٔ مرکزی در شبکهٔ حالت پیش‌فرض و یک مرکز مهم در سازمان‌دهی مغز.» مطالعات بسیاری این ناحیه را به خودآگاهی مرتبط می‌کنند.

دو زبان‌شناس با تکیه بر این شواهدِ سازگاری شناختی، مدلی چهارمرحله‌ای برای تکامل زبان پیشنهاد می‌کنند که در آن بازگشت‌پذیری تنها از ۱۰٬۰۰۰ سال پیش به بعد وجود دارد. رابطهٔ این مدل با تغییرات جمجمه در مقالهٔ آنان، The Shape of the Language Ready Brain، صریح‌تر بیان شده است.

می‌خواهم دوباره تأکید کنم که، فارغ از هر کارکرد دیگری که بازگشت‌پذیری دارد، بیشترین اطمینان ما این است که خودآگاهی را ممکن می‌کند و به نظر می‌رسد این ویژگی منحصر به انسان‌هاست. با وجود این، نویسندگان دربارهٔ اینکه تاریخ اخیرِ پیشنهادی آنان مستلزم تغییری بنیادی در روان‌شناسی باشد یا نه، موضعی مخالف می‌گیرند. البته این تغییر می‌توانسته از نظر پدیدارشناختی تدریجی باشد، اما در آن صورت «من» چه زمانی کشف شد؟ بالاخره باید جایی تاریخی تعیین کرد. و شباهت جهانیِ اول‌شخص مفرد حاکی از آن است که ممکن است در همین زمان ابداع شده باشد.

در جمع‌بندی، بسیاری از مردم به گذشتهٔ ما نگاه می‌کنند و تنها در ۴۰٬۰۰۰ سال اخیر رفتار کاملاً انسانی را می‌بینند. دیدگاه مخالف این است که همه‌چیز پیش‌تر وجود داشته، اما یا شواهد از بین رفته‌اند، یا توانایی‌ها در حالت نهفته باقی مانده‌اند. اما شکل جمجمهٔ ما چه؟ صفتی نهفته که منتظر لحظه‌ای بوده تا کاملاً کروی شود؟ به نظر می‌رسد نوعی سازمان‌دهی مجدد مغز در جریان بوده است.

دشوارترین پرسش این است که چنین چیزی چگونه گسترش یافته است. آیا ژنی (یا ژن‌های متعددی) وجود داشته که در سراسر جهان پراکنده شده باشد؟ کدام ژن‌ها؟ همین پرسش‌ها برای تعدیل این نظریه کافی‌اند که ما در معنای ژنتیکی، در ۴۰٬۰۰۰ سال اخیر به «ما» تبدیل شده‌ایم.

خلاصه#

بازگشت‌پذیری ابرقدرتِ زیربنای زبان، خودآگاهی و شاید حتی سوژگی دانسته می‌شود. اما پژوهشگران هنگام تاریخ‌گذاریِ تکامل آن، اغلب به دنبال چیزهایی می‌گردند که بازگشت‌پذیر نیستند (مثلاً خودارضایی) یا قابل اندازه‌گیری نیستند (مثلاً زبان دستوری در ۲ میلیون سال پیش). به‌طور کلی، گرایشی وجود دارد که در جانبِ تکاملِ دورتر خطا کنیم، زیرا این کار از نظر سیاسی امن‌تر تلقی می‌شود. این امر خود پارادوکس‌هایی ایجاد می‌کند.

  • بیش از ۲۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ سال برآورد رایجی برای زمان ظهور سوژگیِ بازگشت‌پذیر است. این دیدگاه مستلزم آن است که مرغ‌ها ــ اما نه اختاپوس‌ها ــ بتوانند «حس هویت خود را به آینده منتقل کنند». این دیدگاه دلالت دارد بر اینکه شکافی تکاملی و عبورناپذیر میان بازگشت‌پذیریِ خودسازِ موجود در حیوانات و نوع بازگشت‌پذیری‌ای که دکارت یا چامسکی توصیف کرده‌اند وجود دارد.
  • ۲٬۰۰۰٬۰۰۰ آغاز سردهٔ هومو را مشخص می‌کند. برخی استدلال کرده‌اند که زبان کامل در آن زمان وجود داشته است. برخی دیگر بازگشت‌پذیری را در ابزارهای سنگی می‌بینند. این دیدگاه اهمیت توضیح اینکه هومو ساپینس چگونه تقریباً در همان زمان بر دنیسووان‌ها، نئاندرتال‌ها، هومو ارکتوس، هومو فلورسیِنسیس، هومو لانگی و هومو لوزوننسیس برتری یافت، کم‌رنگ می‌کند. اگر همهٔ ما آن مادهٔ جادویی را داشتیم، چرا تنها یک تبار باقی مانده است؟
  • ۲۰۰٬۰۰۰ رسماً تقریباً زمان ظهور گونهٔ ماست. کوربالیس استدلال می‌کند که تا آن زمان بازگشت‌پذیری به‌طور کامل شکل گرفته بود. او به‌عنوان روان‌شناس و زبان‌شناس، دربارهٔ همهٔ چیزهایی که بازگشت‌پذیری ممکن می‌کند نیز موضعی قاطع دارد: زبان، سفر ذهنی در زمان، خودآگاهی، شمارش و داستان‌گویی. شواهد بسیار اندک‌اند: مجموعه‌ای از ابزارهای سنگی که عمدتاً با نئاندرتال‌ها مرتبط است و طی صد هزاره عمدتاً ایستا مانده است. این همان پارادوکس انسان خردمند است، اما به‌شکلی افراطی‌تر. اگر انسان‌ها به‌طور کامل شکل گرفته بودند، پس همهٔ چیزهایی که ما را انسان می‌کنند کجا هستند؟
  • ۱۰۰٬۰۰۰–۵۰٬۰۰۰ راهی است که چامسکی با آن از سوزن تکامل عبور می‌کند. این دیدگاه با تبدیل کردن آن لحظه به جهشی تقریباً دست‌خداگونه و بدون پیامدهای بعدی، تابوهای مربوط به تکامل و مغز انسان را رعایت می‌کند. همچنین با قرار دادن این رویداد در آفریقا، با داده‌های ژنتیکی سازگار است. و عمدتاً با سابقهٔ باستان‌شناختی هم‌خوانی دارد، هرچند توضیح نمی‌دهد چرا مستقیم‌ترین شواهد بازگشت‌پذیری ۱۰٬۰۰۰ سال بعد و در قاره‌ای دیگر ظاهر می‌شوند.
  • ۴۰٬۰۰۰–۱۲٬۰۰۰ شاهد نخستین هنری هستیم که می‌توان درباره‌اش مستندی متقاعدکننده ساخت، جوامعی پیچیده‌تر و تغییراتی در شکل جمجمه. بسیاری استدلال کرده‌اند که نوعی تغییر ژنتیکی رخ داده است، اما عموماً به بهبود تدریجی حافظهٔ کاری یا چیزی از این دست اشاره می‌کنند. برخی نیز ظهور بازگشت‌پذیری را در این دوره مطرح کرده‌اند، اما ماهیت پدیدارشناختی این تغییر را کم‌رنگ می‌کنند. عجیب است که این تغییرات تا این اندازه متأخرند و در عین حال جهانی هستند.

  1. راستش، مطمئن نیستم او فکر می‌کند پیش از جهش سرنوشت‌سازِ بازگشت‌پذیری، تکامل چندان زیادی رخ داده باشد؛ شاید این سطح پیش از ۵۰٬۰۰۰ سال پیش باید بالاتر باشد. اما می‌کوشم با متقارن در نظر گرفتنِ وضعیت پیش و پس از آن سخاوتمند باشم، و او می‌گوید پس از آن هیچ چیز مهمی رخ نداده است. اگر تکامل پس از آنکه انسان‌ها ۱) وارد جایگاه شناختی جدیدی شدند، ۲) مجموعه‌ای از ژن‌ها را از نئاندرتال‌ها و دنیسووان‌ها گرفتند، ۳) جمعیتشان به‌سرعت منفجر شد، و ۴) وارد مجموعه‌ای از جایگاه‌های زیست‌محیطی جدید شدند، کند شده باشد، نمودار حتی نامحتمل‌تر خواهد بود. ↩︎

  2. یک استثنای احتمالی، قبیلهٔ پیراها در آمازون است که زبان‌شناس، دن اورِت، آن را مطالعه کرده است. او مدعی است که آنان هیچ اسطورهٔ آفرینشی ندارند و هیچ هنری خلق نمی‌کنند. شگفت‌آور اینکه او همچنین مدعی است زبان آنان بازگشت‌پذیر نیست، نمی‌توانند اعداد را درک کنند، و نظام ضمایرشان از زبان همسایه‌ای وام گرفته شده است (هرچند پیراها از جهات دیگر یک زبان منفرد است).

    او همهٔ این موارد را با اصلِ بی‌واسطگیِ تجربه توضیح می‌دهد: آنان ارزش‌های فرهنگی نیرومندی دارند که بر اساس آن نباید دربارهٔ هیچ چیزی که در تجربهٔ بی‌واسطه حضور ندارد صحبت کنند یا بیندیشند. جمله‌های بازگشت‌پذیر چنین نوعی از اندیشیدن را ممکن می‌کنند، بنابراین بازگشت‌پذیری اصل بی‌واسطگیِ تجربه را نقض می‌کند. از آنجا که شمارش مستلزم بازگشت‌پذیری است، آن نیز ممنوع است. با وجود این، آنان به کلاس‌های شبانهٔ او با عنوان «یادگیری شمارش» به مدت ۸ ماه می‌رفتند. هیچ‌کس نتوانست یاد بگیرد! واقعاً در انتزاع کردن و اعمال آن یک قاعده دربارهٔ بازگشت‌پذیری کارشان را خوب انجام می‌دهند، نه؟

    او به‌روشنی بیان می‌کند که همهٔ این موارد را می‌توان با نیروهای فرهنگی توضیح داد و ازاین‌رو باید بازگشت‌پذیری را از تعریف خود از معنای انسان بودن کنار بگذاریم. ↩︎

  3. همیشه خنده‌دار خواهد بود که این بحث تا چه اندازه به شکل جمجمه وابسته است. انبوهی از سخنان پرطنین دربارهٔ معنای انسان بودن، و بعد پژوهشگران بی‌استثنا کولیس‌ها را بیرون می‌کشند. کسانی که تاریخ ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش را ترجیح می‌دهند نیز استثنا نیستند؛ تاریخ آنان تا حدی بر ظهور اسکلت «ظریف» مبتنی است. گمان می‌کنم انسان‌بودن در تنهٔ باریک ما ذخیره شده است. ↩︎