نخستینبار در Vectors of Mind منتشر شد.

اگر خودآگاهی بهتازگی پدیدار شده باشد، این امر باید در زبانشناسی تطبیقی بازتاب یافته باشد. توانایی دروننگری موضوعی بسیار مهم است و برای انتقال تجربههای جدید، مستلزم ابداع واژههای جدید خواهد بود. بدیهیترین افزوده، من، یعنی اولشخص مفرد، است.
اگر این را اندکی رسمیتر و در قالب اصل موضوعهٔ ضمیر نخستین بیان کنیم: تا زمانی که خودآگاه بودهایم، ضمیر داشتهایم. این امر نتیجهٔ تبعیای را پیشنهاد میکند: میتوانیم با دنبال کردن گسترش 1sg، آگاهی را ردیابی کنیم. اگر خودآگاهی باستانی باشد، این ایده بیفایده است. تصور کنید که این توانایی ۲۰۰ میلیون، ۲ میلیون، یا حتی ۵۰٬۰۰۰ سال پیش تکامل یافته باشد. در این صورت، شکل آغازین «من» مدتهاست که در باد پراکنده شده و هیچ اثری از طرح آن در گفتار امروزی قابل شناسایی نخواهد بود.
بااینحال، وقتی ضمایر را در سراسر جهان بررسی میکنیم، اصلاً با چنین چیزی مواجه نمیشویم. شباهتها بیش از آناند که بتوان آنها را با تصادف، تکامل همگرا، یا انتشار از رویداد خروج از آفریقا توضیح داد. سادهترین توضیح، انتشار آنها در حدود ۱۵٬۰۰۰ سال پیش است.
این متن بخشی از مجموعهٔ پیوستهای دربارهٔ آگاهی است. نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی پیشنهاد میکرد که آگاهی پدیدهای متأخر است، زنان نخستین خودآگاهان بودند، و کشاورزی نتیجهٔ آن بود. فرقهٔ مار آگاهی استدلال میکرد که زهر مار میتواند همچون یک روانگردان عمل کند و به نوآموزان کمک کند خودآگاه شوند. اگر هیچیک را نخواندهاید، آیین مار را توصیه میکنم، زیرا دسترسپذیرتر و سرگرمکنندهتر است. یا میتوانید از این نوشته همچون گشتی مستقل در معماهای زبانشناختی لذت ببرید.
طرح کلی#
- شباهتهای ضمایر در سراسر جهان. بیشتر موارد 1sg همخوان «n» را در خود دارند. این امر نمیتواند تصادفی باشد.
- مطالعات موردیِ انتشار ضمایر در پاپوآ گینهٔ نو و استرالیا.
- نظریهٔ کلان یک زبانشناس دربارهٔ زبان که خاستگاه زبان کامل را پروتو-باسکی-دنهای میداند؛ خانوادهای که ضمایر آن را به هم پیوند میدهند.
- پارادوکس ساپینت میپرسد چرا رفتار کاملاً انسانی، با وجود آنکه انسانهای امروزی از نظر کالبدشناختی ۲۰۰٬۰۰۰ سال است وجود داشتهاند، تنها از ۱۲٬۰۰۰ سال پیش بهطور گسترده دیده میشود. اگر آنچه پیش از هولوسن غایب بوده صرفاً مفاهیمی مانند پول یا دین باشند، این پارادوکس شایستهٔ نام خود نیست. انتشار ضمایر حاکی از آن است که خودآگاهی ذهنی نیز پدیدهای جدید است.
- جولیان جینز باید تاریخ خاستگاه آگاهی را با تاریخ خاستگاه ضمایر یکی میگرفت.
شباهتهای ضمایر در سراسر جهان#
«بهطور کلی، ضمایر و اعداد کمتر از تغییرات مبهمکنندهٔ [زمان] تأثیر میپذیرند و بنابراین بهترین ملاک برای تعیین خویشاوندی میان زبانها هستند.» ~ Roland G. Kent، ۱۹۳۲
درک خاستگاه ضمایر به دانستن اصطلاحاتی نیاز دارد. یک خانوادهٔ زبانی بر اساس روابط تبارشناختی تعریف میشود. یعنی دو زبانی که هر دو از یک زبان نیایی منشعب شده باشند، متعلق به یک خانواده دانسته میشوند. برای مثال، اوتو-آزتکی را که در زیر آمده در نظر بگیرید. زبانشناسان با تعیین آن بهعنوان یک خانواده، فرض میکنند که همهٔ این زبانها، که گسترهشان از آیداهوی امروزی تا نیکاراگوئه امتداد دارد، از یک زبان واحد که هزاران سال پیش بدان سخن گفته میشده، منشعب شدهاند.

دربارهٔ ردهبندی زبانها مجال بحث فراوانی وجود دارد. برای مثال، در ردهای فراتر از اوتو-آزتکی، ابرخانوادهٔ زبانهای آمریندیِ بحثبرانگیز قرار دارد که همهٔ زبانهای بومی آمریکای شمالی و جنوبی را که به خانوادههای زبانی اسکیمو-آلئوت یا نا-دنه تعلق ندارند دربرمیگیرد (نیاکان این دو گروه در موجهای بعدی مهاجرت وارد شدند). استدلال اصلی، شباهت ضمایر اولشخص و دومشخص در میان این زبانهاست؛ 1sg اغلب دارای «n» است و 2sg دارای «m». ویکیپدیا بهنحو مفیدی چند نمونه را فهرست کرده است:

اما این خانوادهٔ زبانی، در بیشتر موارد، رد شده است. ویکیپدیا وضعیت را چنین خلاصه میکند: «بهدلیل شمار زیادی از اشکالات روششناختی در کتاب Language in the Americas که در سال ۱۹۸۷ منتشر شد، روابطی که او میان این زبانها پیشنهاد کرده بود، از سوی اکثریت زبانشناسان تاریخی جعلی و بیاساس رد شدهاند.» و پس از آن ۱۱ منبع آمده است (تا آنجا که به ویکیپدیا مربوط میشود، در قلمرو انتقامجویی قرار دارد).
این بحث عمدتاً بر سر آن است که ابزارهای زبانشناسی تا چه اندازه میتوانند به گذشته بنگرند. زبانشناسانی که این خانواده را رد میکنند نیز باور دارند که گروهی در حدود ۱۵٬۰۰۰ سال پیش از تنگهٔ برینگ عبور کرده و قارههای آمریکا را مسکونی کرده است. این گروه به یک زبان واحد سخن میگفته که زبانهای موجود از آن منشعب شدهاند. اما با گذشت چنین زمان طولانیای، روشن نیست که شباهتها، حتی اگر چشمگیر باشند، تصادفیاند یا نشانهای واقعی. با قیاس با ژنتیک، آیا هنوز مفید است که پنجمین پسرعموی خود را خانواده بنامید؟ احتمالاً در داستانهای خانوادگی یا DNA اشتراک بسیار اندکی دارید. اگر شباهتهایی پیدا کنید، آیا این شباهتها از شباهت با یک غریبه بیشترند؟ («آه! تو هم به پدرت میگویی pappers؟ احتمال این اتفاق چقدر است؟») تشخیص آن دشوار است.
برای درک اردوگاههای مختلف در جامعهٔ زبانشناختی، دوباره به بحث آمریندی بازخواهیم گشت. اما علاقهٔ اصلی ما خانوادههای زبانی فینفسه نیست. میخواهیم ابداع «من» را ردیابی کنیم. برای ما جالب است که طرفداران خانوادهٔ باستانی آمریندی برای دفاع از دیدگاه خود به شباهت ضمایر استناد میکنند و این دیدگاه، با وجود یک گروه نیاییِ شناختهشده در ۱۵٬۰۰۰ سال پیش، با مخالفتهای فراوانی روبهرو شده است.
شوالیههایی که میگویند نی، نا، ŋay و غیره…#

میخواهم واژهای را به شما بیاموزم که آنقدر قدرتمند است که میتواند هم زبانشناسان و هم برخی بازنماییهای شاه آرتور را از ترس به لرزه درآورد. نی!!! یا، در شکلهای مختلف، na، ŋay، ’a(ŋ)kƏn، hinu. اینها صرفاً صورت 1sg در خانوادههای زبانی گوناگوناند، اما معمای بزرگی را در خود دارند. اگر زبانها اینقدر از یکدیگر دورند، چرا این صورتها چنین شبیهاند؟ پاسخ فقط میتواند تصادف، تکامل همگرا، یا رابطهای تبارشناختی باشد. پس از آنکه میزان شباهت جهانی را مشخص کردیم، هر یک از این امکانات را بهترتیب بررسی خواهیم کرد.
برای این منظور، به کار زبانشناس، مریت رولن، رجوع میکنیم. رولن مدرس علوم انسانشناختی و زیستشناسی انسانی در استنفورد و، همراه با موری گلمان، هممدیر برنامهٔ تکامل زبانهای انسانی در مؤسسهٔ سانتافه بود. او بههیچوجه چهرهای حاشیهای نیست، هرچند برخی از دیدگاههایش همچنان بحثبرانگیزند. کتاب او با عنوان On the origin of languages: studies in linguistic taxonomy استدلال میکند که همهٔ زبانها از یک سرچشمه پدید آمدهاند و میتوانیم با مقایسهٔ زبانهای موجود، از برخی ویژگیهای این پروتو-ساپیِنس آگاه شویم. او برای پشتیبانی از این ادعا، همهٔ صورتهای شناختهشدهٔ ضمایر مفرد اولشخص و دومشخص را در خانوادههای زبانی گرد میآورد. در یک خانوادهٔ زبانی، صورت پروتوِ یک واژه همان چیزی است که پیش از انشعاب آن به زبانهای جداگانه، در اصل بدان سخن گفته میشده است. متخصصان سالها وقت صرف میکنند تا با مقایسهٔ بسیاری از صورتهای موجود، صورتهای پروتوی واژهها را در یک خانوادهٔ زبانی واحد مثلثبندی کنند. رولن نتایج این تلاشهای پراکنده را گردآوری میکند. شباهت خیرهکننده است. از میان ۴۴ خانوادهٔ زبانی که او شناسایی میکند، ۳۰ خانواده همخوان n یا ŋ را در خود دارند1. اینها عبارتاند از:
خویسان: na
کوردوفانی: *ŋi
نیجر-کنگو: (n)a
استرالیایی: *ŋay
هندو-پاسیفیک: na
میائو-یائو: *weŋ
آستروآسیایی: *eŋ
آسترونزیایی: *’a(ŋ)kƏn
باسکی: ni
قفقازی: *nI
ناهالی: eŋge
چینی-تبتی: *ŋa
آفرو-آسیایی: *anāku
اتروسکی: mi-ni
کارتولی: *me(n)
دراویدی: yan
ایلامی: un
کرهای-ژاپنی-آینو: na
گیلیاک: ni
آلموسان: *ne
کِرِسیوآن: hinu
پِنوتی: nV
هوکان: na
آمریند مرکزی: nV
چیبچان: na
پائِزان: na
آندی: na
اکوئیتوریال: nV
ماکرو-پانوآن: nV
ماکرو-ژِه: nV
۱۴ موردی که چنین نیستند:
دایک: *ya
هوری: es
اورارتویی: jesƏ
هاتی: es
بروشسکی: mi
ینیسیایی: *?aj
نا-دنه: *swi
سومری: ma
هندواروپایی: *me
اورالی-یوکاگیر: *me
آلتایی: *mi
چوکی-کامچاتکایی: -m
ماکرو-توکانوآن: hi
ماکرو-کاریب: awe
از میان موارد مردود، ۶ مورد دارای همخوان مرتبط «m» هستند، ینیسیایی بازسازی شده است با یک n2، و میتوان هوری را بهطور قابلقبولی با اورارتویی در قالب یک خانواده واحد ترکیب کرد. میتوانم همینطور ادامه بدهم. ابرخانوادهٔ گینهٔ نو-پاپوآ به صورت na بازسازی شده و شامل ۶۰ خانوادهٔ زبانی است که در فهرست نیامدهاند. میتوانیم آنها را نیز اضافه کنیم تا امتیاز را بالاتر ببریم. اما رولن مدرس دانشگاه استنفورد بود و سالها به این پرسش پرداخت. بهتر است این فهرست را کامل بپذیریم و با این ادعا پیش برویم که ۳۰/۴۴ مورد دارای همخوان «n» هستند. نمیخواهید به آدمی مثل من بیش از حد درجهٔ آزادی پژوهشگر بدهید.
خوانندگان نکتهسنج شاید متوجه شده باشند که «I» شامل «n» نیست. این طنزآمیز است که من این متن را به انگلیسی مینویسم؛ یکی از اقلیت زبانهایی که این الگو را میشکنند. ظاهراً زندگی همین است. ایکاش باسکها کشتیهای بزرگتری ساخته بودند.
توزیع ضمایر را فقط میتوان با شانس، تکامل همگرا، یا انتشار توضیح داد. نخست، به شانس بپردازیم. اگر این امر تصادفی بود، برای رسیدن به ۳۰/۴۴ چقدر باید خوششانس میبودیم؟ بیشتر زبانها حدود ۲۰ آوای همخوان دارند، بنابراین احتمال تصادفی ۱/۲۰ است. شاید بگوییم «n» بهطور کلی آوایی رایج است، ما ŋ را نیز در نظر گرفتهایم، و برخی ضمایر چند همخوان دارند (هرچند برخی، مانند «I»، هیچ همخوانی ندارند). همهٔ این موارد احتمال شمول را افزایش میدهند، پس میتوانیم به جای ۱/۲۰ از ۱/۱۰ استفاده کنیم. تخفیفی که اعمال میکنیم واقعاً اهمیتی ندارد. حتی دو برابر کردن احتمال نیز ۳۰/۴۴ را به رویدادی با احتمال ۱ در ۳۶٬۱۲۷٬۳۱۴٬۹۳۸٬۰۶۹٬۱۶۳٬۱۱۴ تبدیل میکند.
میتوانیم همین استدلال را برای آزمودن تکامل همگرا به کار ببریم. فرض کنید نیرویی وجود دارد که ضمایر را بیخطا به سوی «n» حرکت میدهد. این نیرو برای آنکه مشاهده کنیم ۳۰ خانواده از ۴۴ خانواده، مستقل از یکدیگر، برای اولشخص مفرد «n» را برگزیدهاند، چقدر باید نیرومند باشد؟ فرض کنیم این نیرو احتمال را از ۱/۲۰ به ½ منتقل کند؛ یعنی یک مرتبهٔ کامل بزرگی. حتی این سناریو را نیز میتوان رد کرد (p<0.05)، با توجه به اینکه ۳۰/۴۴ را مشاهده میکنیم. نیروی گرایش به همگرایی باید بهطرزی فوقالعاده نیرومند باشد.
برای رد چنین نیرویی دلایل غیرآماری نیز وجود دارد. نخست آنکه سازوکار آن محل تردید است. Mama و papa در بسیاری از زبانهای جهان معنای یکسانی دارند. اینها تقریباً نخستین دو واژهای هستند که کودک میآموزد و بنابراین بهطور معقولی مستلزم آسانترین آواها هستند. این شباهت از محدودیتهای نوزادان در فرایند یادگیری سخن گفتن پدید میآید. این امر نباید با همان شدت دربارهٔ ضمایر صدق کند، که دیرتر آموخته میشوند؛ یعنی پس از آنکه کودک از پیش بسیاری از همخوانهای دیگر را به کار میبرد. (I ایدهای بسیار پیچیدهتر از kitty یا ball است.)
افزون بر این، در خود خانوادههای زبانی، ضمایر معمولاً از صورتِ نیا-زبانیِ na واگرا میشوند. در این مرحله مناسب است که به یک خانوادهٔ زبانی واحد با دقت بیشتری بپردازیم.
گینهٔ نو-پاپوآ#
گینهٔ نو-پاپوآ (PNG) تقریباً ۵۰٬۰۰۰ سال است که مسکونی بوده است. زمان ژرف، کوهستانهای شیبدار و جنگلهای نفوذناپذیر این منطقه را به متنوعترین ناحیهٔ زبانی جهان تبدیل کردهاند؛ ناحیهای با تقریباً ۱۰۰۰ زبان و ۶۰ خانوادهٔ زبانی. در درون خانوادهها، زبانهایی به متمایزیِ انگلیسی و سانسکریت وجود دارند. و میان خانوادهها، زبانهایی به متمایزیِ فنلاندی و ماندارین. با وجود این تفاوتهای خارقالعاده، ضمایر در بیشتر زبانها همریشهاند. در کتاب قطور ۱۰۰۰ صفحهای زبانهای ناحیهٔ گینهٔ نو و مطالعهٔ زبان، جلد ۱ بازسازیای از مسیری آمده است که این ضمایر احتمالاً هنگام ورود به جزیره پیمودهاند.

برآورد میشود این ضمایر در ۸٬۰۰۰ پیش از میلاد وارد جزیره شده باشند. پذیرش گستردهٔ آنها برای زبانشناسان جالب است، زیرا تصور میشود که عمدتاً ماهیتی میمتیک داشته است؛ در آن زمان جابهجایی عظیم جمعیتی رخ نداده بود. بیندیشید که کنار زدن یک ضمیر در زبانی دیگر چقدر دشوار است. ضمایر بهوسیلهٔ انواع و اقسام قواعد دستوری در جای خود تثبیت میشوند. بااینحال، این امر در سراسر جزیره رخ داد و بر دهها خانوادهٔ زبانی و هزار زبان تأثیر گذاشت. توجه کنید که محل این تأثیر از سمت اوراسیا است.
بازسازی گروههای زبانی از روی ضمایر#
مالکوم راس در ضمایر بهعنوان تشخیص مقدماتی برای گروهبندی زبانهای پاپوآیی میکوشد خانوادههای زبانی PNG را بر اساس ضمایرشان تعریف کند، نه بر پایهٔ مجموعهای گستردهتر از ملاحظات: واژههای همریشهٔ دیگر، دستور زبان و واجها. اهمیت علمی این رویکرد در آن است که ضمایر میتوانند این کار را به شیوهای مقتصدانه انجام دهند. معلوم میشود که این گروهبندیها از نظر جغرافیایی معقولاند و از نظریههای تاریخیِ پذیرفتنی دربارهٔ خانوادههای زبانی گوناگون درون گینهٔ نو-پاپوآ (TNG) پشتیبانی میکنند. دستکم این استدلال مطرح است و با توجه به تعداد ارجاعات، دیگران در این حوزه نیز با آن موافقاند. در زیر، ضمایر نیا-زبانیِ بازسازیشده برای ۱۴ خانوادهٔ زبانیای آمدهاند که او شناسایی میکند. آنچه دربارهٔ بالا بردن امتیاز با افزودن خانوادههای زبانی به فهرست ۴۴ ضمیر نیا-زبانیِ رولن گفتم به یاد دارید؟ به همهٔ این اولشخصهای مفردِ na نگاه کنید!

این مقاله باید یک موفقیت کامل باشد. هنگامی که میتوانید مدلی را ساده کنید و همچنان پیشبینیهایی انجام دهید، این در علم پیشرفت محسوب میشود. بااینحال، مقاله با ادعای تکامل همگرایی که برای توضیح حضور na در سراسر جهان به کار میرود، تناقض دارد. همانند بسیاری از خانوادههای دیگر، اولشخص مفرد در نیا-TNG به صورت na بازسازی میشود. واگرایی از آن صورت، با موفقیتی چشمگیر، برای تعریف خانوادههای منفرد در TNG به کار میرود. آیا پس باید شباهت این صورت با صورتهای نیا-زبانی در اوراسیا، قارهٔ آمریکا، استرالیا و آفریقا را با تکامل همگرا توضیح دهیم؟ (بهویژه با توجه به اینکه این ضمیر از سمت اوراسیا به جزیره آمده است.)
به اعتبار راس، او از وجود همین مجموعهٔ ضمایر در چادی (شاخهای از آفروآسیایی) و نیز آلگونکویین (شاخهای از زبانهای آمریند آلجیک) آگاه است. او ۱۱ صفحه را صرف توجیه استفاده از ضمایر برای گروهبندی زبانها میکند، از جمله معمای همگرایی در برابر واگرایی. برای پاسخ به این مسئله، او به زبانشناس دیگری، لایل کمپبل، ارجاع میدهد:
پاسخ کمپبل به این پرسش ــ و من فکر میکنم درست میگوید ــ این است که هر بلوک یک خانوادهٔ زبانی است، اما پراکندگی سه بلوک [TNG، آلگونکویین، چادی] در سراسر جهان محصول شانس است.
اما به یاد آورید که در مجموعهٔ بزرگتر ۴۴ خانوادهٔ زبانی، شانس به احتمالات ناممکنی نیاز دارد. نویسنده متوجه نیست که شانس باید چه مقدار را توضیح دهد. برای دستیابی به دیدگاهی متفاوت، شایسته است به نقلقولی مفصل از خودِ مریت رولن بپردازیم3:
البته برخی زبانشناسان صرفاً از این امر آگاه نیستند که خانوادههای زبانی دیگر نیز اغلب ریشههایی مشابه ریشههای موجود در خانوادهای دارند که به آن علاقهمندند، و گمان میکنم دیکسون از همین دسته باشد. بااینحال، زبانشناسان دیگری از وجود چنین ریشههایی آگاهاند، اما تصمیم میگیرند آنها را نادیده بگیرند. یکی از قانعکنندهترین شواهدی که گرینبرگ (1987) در حمایت از شاخهٔ زبانی آمریندی ارائه کرد، حضور n برای شخص اول و m برای شخص دوم در هر یازده شاخه بود. چنانکه در فصل 12 اشاره شد، ضمایر شخص اول و دوم از جمله پایدارترین معانی در گذر زمان شناخته میشوند. دولگوپولسکی (1964) دریافت که ضمیر شخص اول پایدارترین عنصر است و ضمیر شخص دوم از نظر پایداری در رتبهٔ سوم قرار دارد (پس از عدد 2). همچنین بهخوبی شناخته شده است که همخوانهای خیشومیِ آغازین از جمله پایدارترین آواها هستند، و همنشینی آواهای پایدار با معانی پایدار موجب شده است که این ضمایر حتی پس از 12,000 سال در هر شاخهٔ شاخهٔ زبانی آمریندی حفظ شوند. گرینبرگ ادعا نکرد که نخستین کسی بوده که به پراکندگی گستردهٔ این دو ضمیر در آمریکای شمالی و جنوبی پی برده است. سواِدش (1954) در مقالهای که شواهد بیشتری برای آمریندی ارائه میکرد (هرچند این نام هنوز برای آن به کار نرفته بود)، بر پراکندگی آنها تأکید کرده بود؛ و یک سال بعد، گرینبرگ، بیآنکه از مقالهٔ سواِدش آگاه باشد، همان پراکندگی را کشف کرد. گرینبرگ مینویسد: «اینکه دو پژوهشگر بهطور مستقل از یکدیگر به یک مشاهدهٔ اساسی واحد برسند، نکتهای حاشیهای اما جالب در استدلال به سود گروهبندی آمریندی، آنگونه که من آن را تعریف کردهام، است» (1987: 54).
لایل کمپبل، پژوهشگر زبانهای سرخپوستی آمریکا و یکی از منتقدان اصلی گرینبرگ، موضوع را متفاوت میبیند: «نشانگرهای گستردهٔ شخص اول n و نشانگرهای کمگستردهترِ شخص دوم m … از همان آغاز شناخته شده بودند، بیآنکه تأثیر معناداری بر طبقهبندی داشته باشند» (Campbell 1986: 488). تأسفبار آن است که کمپبل درست میگوید؛ اما نادیدهگرفتهشدن ــ یا بدتر از آن، تحقیرشدن ــ چنین شواهد سرنوشتسازی چیزی نیست که بتوان به آن افتخار کرد. اگر زیستشناسیدانی با نخوت اظهار میکرد: «آن گروه از حیواناتی که مدام از آنها سخن میگویید، همانهایی که ستون فقرات دارند، مدتهاست شناخته شدهاند و من تحتتأثیر قرار نگرفتهام»، همکارانش پوزخندی میزدند و به کارهای دیگر میپرداختند. در اینجا شاید یکی از معیارهای تفاوت میان زیستشناسی و زبانشناسی را میبینیم، بهویژه آنگونه که امروزه خود را عرضه میکنند.
پس همه موافقاند که میان صدها زبان موجود در قارههای آمریکا، و نیز میان بسیاری از زبانهای نیا در سراسر جهان، شباهتهایی وجود دارد. مخالفان صرفاً میگویند این امر حاصل تصادف است4. اما احتمالاتی را که از ابتدا با آنها آغاز کردیم به یاد داشته باشید؛ در مقیاس جهانی، این امر نمیتواند تصادفی باشد!
این سخن فقط از جانب من نیست. اقلیتی پرآوازه از زبانشناسان دهههاست که بر این طبل میکوبند. برای نمونه، به استدلال بسیار جامعترِ ارائهشده در Once Again on the Comparison of Personal Pronouns in Proto-Languages توجه کنید:
«[این] ادعا که «شباهت تصادفی» میتواند در مقایسهٔ ضمایر میان زبانهایی از خانوادههای متفاوت نقشی مهم ایفا کند، نادرست است. در الگوهای صرفیِ میان زبانهایی که مقایسهگران نوینِ دوربرد آنها را از نظر تبارشناختی خویشاوند نمیدانند، مطلقاً هیچ همزمانیای وجود ندارد.»
چرا آنها در متقاعدکردن جامعهٔ بزرگتر زبانشناسی دربارهٔ این روابط چنین ناموفق بودهاند؟ آنان دادههای قانعکنندهای در اختیار دارند که پژوهشگران مستقل بسیاری آنها را گردآوری کردهاند. اگر اجازه داشته باشم اندکی جسارت به خرج دهم، شاید علت این باشد که این دادهها زبانشناسان را، چنانکه مقالهٔ Where Do Personal Pronouns Come From؟ نشان میدهد، میان دو وضعیت دشوار گرفتار میکند. هدف مقاله توضیح این است که چرا ضمایر «صرفنظر از خانوادهٔ زبانیای که به آن تعلق دارند، بهصورت گستردهای به سوی مشتی همخوانِ پایه همگرا میشوند، درحالیکه به نظر میرسد شمار بسیار اندکی از آنها در 10 تا 15 هزار سال اخیر ابداع شدهاند؟»
برای این منظور، مقاله اشاره میکند که زبانهای نیا، بارها و بارها، در حدود 15,000 سال پیش ضمایری مشابه داشتهاند. اما اگر انسان خردمند با زبانی کامل آفریقا را ترک کرده باشد، باید ضمیر داشته باشد. بنابراین، مقاله توضیح را به 50-100k سال پیش بازمیگرداند. این امر از زبانشناسان میخواهد باور کنند که همریشهها نه 15k سال، بلکه 100k سال حفظ شدهاند. نوشتار 3,000 سال است که وجود دارد، پس میدانیم زبان با چه سرعتی میتواند تغییر کند. سعی کنید بئوولف را که فقط 1,000 سال پیش نوشته شده است بخوانید. دلیل خوبی وجود دارد که زبانشناسان نسبت به هر رابطهٔ تبارشناختیای که فرض شود به بیش از 8,000 سال پیش بازمیگردد، بسیار بدگماناند.
میتوان این سقف را خم کرد، اما نمیتوان شکست. آفروآسیایی بهطور همگانی بهعنوان یک خانوادهٔ زبانی پذیرفته شده است و قدمت آن 10-18k سال برآورد میشود. و در میان همهٔ واژهها، ضمایر پایدارترین عناصر دانسته میشوند. شاید آنها بتوانند اندکی بیش از 8,000 سال دوام بیاورند؛ دستکم تا عصر آفروآسیایی. بااینحال، باورکردن اینکه همریشههای ضمیری بتوانند 100k سال دوام بیاورند، تا زمانی که انسان خردمند فقط در آفریقا زندگی میکرد، حیرتانگیز است. زبان چنین عمل نمیکند. بنابراین، زبانشناس برای پاسخدادن به خاستگاه این شباهتها باید فرض کند که انسانها یا آفریقا را بدون ضمیر ترک کردهاند، یا بنیادیترین قواعد زبانشناسی را رد کند. جای شگفتی نیست که این مقالات چندان مورد توجه قرار نمیگیرند5.
استرالیا#
برای آنکه تصور نکنید این موردی استثنایی در پاپوآ گینهٔ نو است (یا اگر خانوادههای زبانی را بشمارید، موردی 60گانه، و اگر زبانها را بشمارید، موردی 1000گانه)، در استرالیا نیز معماهای مشابهی وجود دارد. در اینجا از فصلی از کتابی در سال 2020 با عنوان Time, diversification, and dispersal on the Australian continent: Three enigmas of linguistic prehistory بهره خواهیم گرفت.
نخستین انسانها حدود 50,000 سال پیش به استرالیا رسیدند، یعنی همان زمانی که به پاپوآ گینهٔ نو رسیدند. در واقع، این دو سرزمین در 85٪ از تاریخ حضور انسان در این خشکیها، بهصورت یک واحد و در قالب ساخول به هم پیوسته بودند. تنها حدود 8,000 سال پیش، هنگامی که سطح دریاها بالا آمد، از یکدیگر جدا شدند. در استرالیا 27 خانوادهٔ زبانی وجود دارد که در نقشهٔ زیر نشان داده شدهاند. خواهید دید که یک خانواده، یعنی پاما-نیونگان، 7/8 از مساحت خشکی را دربر میگیرد و هر خانوادهٔ زبانی دیگر در شمال متمرکز شده است. این توزیع برای یک خانوادهٔ زبانی باستانی شگفتآور است.

چنانکه انتظارش را پیدا کردهایم، صورت شخص اول مفرد در این خانوادههای زبانی نوعی تغییر از na است، همانگونه که در جدول زیر دیده میشود (بار دیگر میتوانیم صورتهای نیاهای بسیاری بیابیم تا امتیاز na را بالا ببریم):

سه معمایی که مقاله به آنها میپردازد عبارتاند از:
- زمان: خانوادههای زبانی استرالیا شباهتهایی دارند که اگر 50,000 سال پیش از یکدیگر جدا شده باشند، نباید آشکار باشند؛ همانگونه که جمعیتها از یکدیگر جدا شدند.
- تنوعیافتگی: در مقایسه با پاپوآ گینهٔ نو، زبانهای استرالیا تنوع چندانی ندارند (نهفقط در ضمایر، بلکه در دستور زبان و واجها نیز). این امر با توجه به اینکه آنها 85٪ از موجودیت خود را در یک خشکی واحد سپری کردهاند، عجیب است. افزون بر این، زبانهای استرالیا بههیچوجه به زبانهای پاپوآ گینهٔ نو شباهت ندارند (بهاستثنای ضمایر)، با وجود آنکه مدت بسیار طولانی همسایه بودهاند. چرا آنها باید چنین سریع از یکدیگر جدا شده باشند؟
- پراکنش: چه چیزی سبب شد پاما-نیونگان در سراسر استرالیا گسترش یابد؟
دربارهٔ مسئلهٔ زمان، نویسنده راه گریزی پیشنهاد میکند: زبان استرالیایی ممکن است بسیار آهستهتر از زبانهای دیگر تغییر کند. این توضیح چندان رضایتبخش نیست، زیرا روشن نیست چرا قوانین زبانشناسی نباید در آن هوای رقیقشده کاربرد داشته باشند. چنین نیست که بومیان در سکون و بیتغییری زندگی کرده باشند؛ گسترش پاما-نیونگان بهروشنی این امر را نشان میدهد. افزون بر این، اگر بپذیریم که ضمایر استرالیایی از نظر تبارشناختی با گونههای na در دیگر نقاط جهان مرتبطاند، آنگاه ضمایر باید در هر دو مکان به یک اندازه دوام آورده باشند؛ استرالیا نمیتواند استثنایی منحصربهفرد باشد.
دربارهٔ مسئلهٔ پراکنش، مقالهای سودمند در Nature وجود دارد: The origin and expansion of Pama–Nyungan languages across Australia. چکیدهٔ مقاله چنین است:
هنوز معمایی است که چگونه پاما–نیونگان، بزرگترین خانوادهٔ زبانی شکارگر-گردآورندهٔ جهان، بر قارهٔ استرالیا مسلط شد. برخی استدلال میکنند که مزیتهای اجتماعی یا فناورانه امکان جایگزینی سریع زبان را از منطقهٔ دشتهای خلیج در دوران هولوسن میانی فراهم کردهاند. برخی دیگر گسترشهایی را از پناهگاههایی مرتبط با تغییرات اقلیمی پس از آخرین عصر یخبندان یا، بحثبرانگیزتر از آن، در جریان استعمار اولیهٔ استرالیا پیشنهاد کردهاند. در اینجا، دادههای واژگان پایه از ۳۰۶ زبان پاما–نیونگان را با روشهای جغرافیاییتبارشناختی بیزی ترکیب میکنیم تا گسترش این خانواده در سراسر استرالیا را بهطور صریح مدلسازی کنیم و میان این سناریوهای خاستگاه آزمون بگذاریم. شواهدی نیرومند و پایدار به سود خاستگاه پاما–نیونگان در منطقهٔ دشتهای خلیج در دوران هولوسن میانی [۶٬۰۰۰ BP] به دست میآوریم؛ امری که حاکی از جایگزینی سریع زبانهای غیرپاما–نیونگان است. تغییرات همزمان در سابقهٔ باستانشناختی، همراه با نبود شواهد ژنتیکی نیرومند برای گسترش جمعیت در هولوسن، نشان میدهد که زبانهای پاما–نیونگان بهعنوان بخشی از یک بستهٔ در حال گسترشِ نوآوریهای فرهنگی منتقل شدهاند؛ بستهای که احتمالاً جذب و همسانسازی گروههای شکارگر-گردآورندهٔ موجود را تسهیل کرده است.
چه زمانی حدس میزدید که خانوادهٔ زبانی اصلی استرالیا قلمرو خود را تثبیت کرده باشد؟ شگفتانگیز است که خانوادهٔ زبانیای که ۷/۸ سرزمین را پوشش میدهد، تنها حدود ۶٬۰۰۰ سال پیش گسترش یافته است و پژوهشگران معتقدند این امر حاصل نوآوریهای فرهنگی بوده است. آنان چه چیزی داشتند که فرهنگهای دیگر نداشتند؟ یک رساله استدلال میکند که آیینهای تشرف و هنر صخرهای در گسترش پاما–نیونگان نقش داشتهاند6. نکتهٔ قابلتوجه این است که این امر با خاستگاه مار رنگینکمان همزمان است. چنانکه در زایش مار رنگینکمان در هنر صخرهای و تاریخ شفاهی سرزمین آرنهم توضیح داده شده است: «مار رنگینکمان دستکم به مدت ۴۰۰۰–۶۰۰۰ سال برای تعریف ماهیت وجود انسانی به کار رفته است.» (برای نمونههایی از این اسطورهها، به ویکی اسطورهها مراجعه کنید.) آنان همچنین دربارهٔ یک مار رنگینکمانِ دورافتاده بحث میکنند که قدمت آن به ۱۰ هزار سال پیش میرسد.
در نوشتهای آینده، تغییرات باستانشناختیای را که همراه شدند با نا در پاپوا گینهٔ نو و استرالیا، با عمق بیشتری بررسی خواهم کرد. تاکنون، واقعیتهای زبانی و باستانشناختی با فرقهٔ مارِ آگاهی سازگاری بسیار خوبی دارند. خودآگاهی (و بنابراین ضمایر) میتوانسته است همراه با آیینهایی شامل زهر مار گسترش یابد. نخست به پاپوا گینهٔ نو، از سوی اوراسیا. سپس به استرالیا، از سوی پاپوا گینهٔ نو. به همین دلیل زبانهای پاپوا گینهٔ نو و استرالیا تا این اندازه متفاوتاند، زیرا پویاترین مرحلهٔ تحولشان پس از جدایی آنها رخ داده است. به همین دلیل پاما–نیونگان توانست استرالیا را بهسرعت درنوردد، زیرا مردمی که از نظر فرهنگی جذب شدند، خودآگاه نبودند. و به همین دلیل است که همهٔ خانوادههای زبانی استرالیا صورتهای ضمیری مشابهی دارند که با پاپوا گینهٔ نو و بسیاری از زبانهای دیگر مشترکاند.
این تنها توضیح ممکن نیست، اما باید چیزی تغییر کند و به نظر میرسد این همان چیزی است که اگر فرقهٔ مارِ آگاهی موجب پیدایش هولوسن شده باشد، انتظار میرود. این دیدگاه با نظریهٔ کلان یکی از زبانشناسان دربارهٔ خاستگاه زبان، همنشینی شگفتآوری دارد.
اگر از این نوشته لذت میبرید، لطفاً آن را به اشتراک بگذارید. مقالهٔ اصلی را به اشتراک بگذارید.
پیش از بابل#
موریس سوَدِش در سال ۱۹۳۳ دکترای خود را در رشتهٔ زبانشناسی از دانشگاه ییل دریافت کرد. او بخش عمدهٔ دههٔ بعد را به کار میدانی دربارهٔ زبانهای بومیان آمریکا پرداخت. در دوران هراس سرخ، او به همدلی با کمونیسم متهم شد (خب، او واقعاً عضو رسمی حزب بود) و از دانشگاههای آمریکا در فهرست سیاه قرار گرفت.
او مردی صاحب عقیده و آشنا با جنجال بود. اندکی پیش از مرگش7، نگارش خاستگاه و تنوعیابی زبان را به پایان رساند و نظریهٔ خود را در آن مطرح کرد. در زیر، طرحی زمانی-جغرافیایی از روابط خانوادگی در دوران عصر یخبندان آمده است:

او باور داشت که زبان با نیاباسکیِ نخستین آغاز شده و از آنجا به باقی جهان گسترش یافته است. خوانندهٔ دقیق متوجه خواهد شد که این خاستگاه در آفریقا قرار داده نشده است، زیرا سوَدِش پیش از پذیرفتهشدن نظریهٔ خروج از آفریقا میزیست. او بر اساس الگوهای زبانی پیش میرفت، پیش از آنکه دربارهٔ ژنتیک چنین دانش فراوانی داشته باشیم.
پس نیاباسکی چیست؟ این پیشنهادی بلندپروازانه است که نام خود را از زبانهای واقعشده در دو سوی قلمرو خود گرفته است: باسکی، زبانی تکخانوادهای در اسپانیای امروزی، و نا-دنه که در میان بومیان آمریکا، تا مکزیک امروزی، صحبت میشود. این مجموعه همچنین زبانهای قفقازی، بوروشاسکی، چینی-تبتی، ینیسئی، سالیشی، آلگیک و سومری را دربرمیگیرد. گسترهٔ امروزی آنها در زیر نشان داده شده است (برای سومریان منقرضشده اشکی بریزید).

از نظر جغرافیایی، این زبانها هیچ دلیلی ندارند که خویشاوند یکدیگر باشند. اما بسیاری از زبانشناسان برجسته از آن دفاع میکنند8. این خانواده نیز مانند بسیاری از خانوادههای دیگر، بهواسطهٔ ضمایری با صورت مورد انتظار در کنار هم نگه داشته میشود:

جاندار و بیجان (دو جنس دستوری)#
یکی از نخستین مسائلی که انسانها پس از خودآگاهشدن باید با آن دستوپنجه نرم میکردند، عاملیت بود. (سخت است مانند خدایان بودن و خیر و شر را دانستن.) لحظاتی را در نظر بگیرید که کاملاً غرق انجام کاری هستید. این کار میتواند چیزی به سادگی رانندگی در مسیر محل کار در حالت خلبان خودکار باشد، در حالی که تقریباً هیچ آگاهیای ندارید. یا اگر ورزش یا نواختن ساز انجام میدهید، حالتهای غرقگیای که در آنها کاملاً در لحظه حضور دارید. پیش از آنکه «خود» ذهنی جدا از بدن پدید آورد، تمام هستی چنین میبود. هنگامی که خود پدیدار میشود، منطقی است که دستور زبان عاملیت را بازتاب دهد.
در بسیاری از زبانها، اسمها یا مذکرند یا مؤنث. برای مثال، mesa (میز) در زبان اسپانیایی مؤنث است. برخی زبانهای نیاباسکی از نظامهای جنس دستوریِ جاندار در برابر بیجان استفاده میکنند. این نظام بهجای جنسیت، اسمها (یا فعلها) را بر اساس جانداربودن یا نبودنشان طبقهبندی میکند. برای مثال، در زبان باسکی، فعل «دویدن» جاندار است، اما فعل «سکندری خوردن» چنین نیست، زیرا انجامدادن آن به عاملیت نیاز ندارد9. این امر عاملیت خود شما را بازتاب میدهد، اما ما نظریهٔ ذهن را نیز داریم که بهواسطهٔ آن این ویژگی را به دیگران نسبت میدهیم. برخی اسمها بر اساس جانداری جنس دستوری میگیرند10، مانند زبان سومری و زبانهای خانوادههای قفقازی و آلگیک. بنابراین، یک سنگ در طبقهای متفاوت از یک شیر قرار میگیرد. دستور زبان به این بستگی دارد که آیا نظریهٔ ذهن دربارهٔ یک شیء به کار گرفته میشود یا نه.
این نکته بهتنهایی شاهدی چندان نیرومند برای این ادعا نیست که نیاباسکیِ نخستین نخستین زبان کامل بوده است (چنانکه سوَدِش مطرح کرد). همهٔ مردمان عاملاند و اینکه اراده در برخی زبانها بهصورت دستوری رمزگذاری شده است، به این معنا نیست که گویشوران آن زبانها نخستین عاملان بودهاند. این نکته را از آن رو میآورم که اندیشیدن به اینکه زبان با خودآگاهی چگونه تغییر میکرد، جالب است؛ خواه این تغییر ۱۵٬۰۰۰ سال پیش رخ داده باشد، خواه ۱۵۰٬۰۰۰ سال پیش. دستورهای زبانی کاملاً جدید نیز محتملاند. هنگامی که انسان خردمند شد، این امر میتوانست همچون شهابسنگی به اکوسیستم زبان برخورد کند. اگر این اتفاق ۱۵٬۰۰۰ یا ۳۰٬۰۰۰ سال پیش رخ داده باشد، موجهای پیامد آن چیزی شبیه بازسازی سوَدِش میبود.
پارادوکس ساپینت#
پارادوکس خردمندی میپرسد چرا رفتار کاملاً انسانی تا حدود ۱۲٬۰۰۰ سال پیش منطقهای بود، اما از آن زمان به بعد در سراسر جهان پدیدار شد. مقالهٔ اصلی دربارهٔ دامنهٔ این تغییر اندکی محتاطانهتر است. این مقاله دو رفتار اخیر را بررسی میکند که اکنون آنها را بنیادی میدانیم: ارزش ذاتی (برای مثال، ارزشنهادن بر چیزی مانند طلا) و قدرت امر مقدس (برای مثال، نسبتدادن نیروهای روحانی به یک شیء). اما این هنوز کاملاً به خردمندی نمیرسد؛ میتوان تصور کرد که انسانهای کاملاً تکاملیافته بدون پول و دین هم روزگار میگذراندند (دستکم جان لنون که میتوانست).
هدف من از پرداختن به ضمایر، افزودن خودآگاهی به این فهرست است. حتی اگر مشاهدات را فقط به ساهول محدود کنیم، این معما باقی میماند که چگونه na توانست در دوران هولوسن سراسر پاپوآ گینهٔ نو و استرالیا را درنوردد. در مقیاسی گستردهتر، na در خانوادههای زبانی بسیار دور از هم، از جمله خانوادههای چینی-تبتی، آندی، خویسان، نیجر-کنگو و استرالیایی، پیشنمونۀ اولشخص مفرد است. اگر انسانها همراه با ضمایر و حیات درونی از آفریقا خارج شده بودند، انتظار چنین وضعیتی را نداشتیم. حتی یک زبانشناس، باسکی-دنهای (صورت پیشنمون: ni) را نخستین زبان اوراسیا دانسته است. چنین نظریههایی نیز به گذشته تعلق ندارند. در سال 2021، یک زبانشناس استدلال کرد که زبانِ دستوریِ کامل تنها 20,000 سال پیش پدید آمده است11.
اکنون، روشن نیست که ساکنان پاپوآ گینهٔ نو یا استرالیا پیش از ظهور na ضمیر نداشتهاند. اما در این صورت، چرا na در کنار زدن آن ضمایر بومی تا این اندازه مؤثر بود؟ و همانطور که در «پارادوکس ساپینت» استدلال شد، چرا فرهنگ پیش از آن چنین تهی بود؟
یا شاید na پیش از رویداد خروج از آفریقا وجود داشته است. پس چرا اکنون تا این اندازه بهخوبی حفظ شده است؟ چرا زبانشناسان گمان میکنند که 10,000 سال پیش وارد پاپوآ گینهٔ نو شده، نه همراه با نخستین انسانها؟ اگر na پیش از آن به مدت 50,000 سال در وضعیتی بکر دوام آورده بود، چرا میبینیم که حتی در 10,000 سال گذشته از صورت پیشنمون خود واگرا شده است؟ تقریباً به نظر میرسد که این امر مستلزم فرضِ گسستی روانشناختی و جهانتغییردهنده در حدود 10,000 سال پیش باشد. شاید نامش را «پارادوکس ساپینت» بگذاریم؟
فروپاشی ذهن دوساحتی#
جولیان جِینز شاید تنها دانشمند دیگری باشد که نظریهای را مطرح کرده است مبنی بر اینکه آگاهی پدیدهای متأخر است و از راه انتشار میمتیک گسترش یافته است. خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوساحتی بر این فرض استوار است که انسانها پیش از آگاه شدن، ذهنی «دوساحتی» داشتند: نیمی از مغز نقشههای کنشی را تولید میکرد. این نقشهها بهصورت توهمات شنیداری به نیمۀ دیگر منتقل میشدند و نیمۀ دیگر آنها را اجرا میکرد. فضای درونیای که فرد بتواند در آن به تأمل بپردازد وجود نداشت. انسانهای آن زمان «خودکارهای نجیبی بودند که نمیدانستند چه میکنند».
او بهتفصیل دربارهٔ «منِ آنالوگ» و کشف امر درونی از طریق فروپاشی دوساحتی مینویسد. به گفتهٔ او، این رویداد فقط 3,200 سال پیش، در خاور نزدیک، رخ داده است. از کتاب او 5,000 بار نقل قول شده است، اما تا آنجا که من میتوانم دریابم، نه خود او و نه هیچکس دیگر زحمت پرسیدنِ قدمت اولشخص مفرد را به خود نداده است. در واقع، جِینز نظریهای کامل دربارهٔ تکامل زبان مطرح کرده است12. ضمایر فقط یک بار، آن هم بهطور گذرا، در بخش «تحولات دیگر» ذکر میشوند:
در مورد دیگر اجزای کلام، ضمایر، از آنجا که با نامها زائد هستند، بسیار دیر پدید میآمدند و حتی در برخی زبانهای قدیمیتر نیز چندان از پایانههای فعلی که ابتدا بر اساس شدت از یکدیگر متمایز شده بودند، فراتر نمیرفتند.
با نامها زائد هستند! و بااینحال، ضمایر ستون فقرات بسیاری از خانوادههای زبانیاند. از انجمن جولیان جِینز، که هنوز فعال است، پرسیدم چرا وجود ضمایر پیش از تاریخ مورد نظر جِینز گواهی شده است. مدیر انجمن، که یکی از شاگردان جِینز بود، گفت آگاهیِ J بر ضمایر تأثیری ندارد. همین پرسش یک دهه پیش در تالار گفتوگوی آنها مطرح شده بود و تنها پاسخ مستقیم این بود: «از کجا میدانید انسانهای باستان از «من» استفاده میکردند؟»
اکنون، اگر باور دارید که خاستگاه آگاهی واژگانی را که برای نشان دادن مسئلۀ ذهن-بدن به کار میبریم («میاندیشم، پس هستم») تغییر نخواهد داد، این حق شماست13. اما اگر ضمایر را جدی بگیرید، ورود na به بسیاری از نقاط با چیزی مطابقت دارد که باستانشناسان آن را «پارادوکس ساپینت» مینامند. این نشانهای بسیار نیک برای نظریهای دربارهٔ انتشار میمتیک ساپینس است.
به نظر نمیرسد آگاهیِ J کار چندانی انجام دهد. جِینز مدعی است که خط پیش از آگاهی اختراع شد و هرمها بدون آگاهی ساخته شدند. این آگاهی با ضمایر تماسی ندارد و با هیچ پارادوکس یا انقلابی که دیگر حوزهها را سردرگم کرده باشد نیز مطابقت نمیکند. مسئلۀ دیگر این است که او سازوکاری برای خود-کشفی ارائه نمیدهد. اگر انسانها چنین مدت طولانیای بدون آگاهی عمل کرده بودند، چه چیزی میتوانست باعث آن تغییر شود؟ از نظر جِینز، صرفاً این بود که زندگی در عصر برنز در خاور نزدیک پیچیدهتر شد. مردم دریافتند فرمانهای خداگونهای که در سرشان میشنوند با فرمانهای شهرهای همسایه متفاوت است. «منِ آنالوگ» از ویرانههای آن مکاشفه سر برآورد. بسیار خوب، این امر چگونه به استرالیا گسترش یافت؟ من میتوانم به همان مجموعه ضمایری اشاره کنم که به پاپوآ گینهٔ نو و استرالیا (و آمریکا، آفریقا و اقیانوسیه) انتشار یافتهاند یا دستکم در آنجا وجود دارند. همچنین میتوانم به پرستش مار در همۀ این مناطق، پیوند آن با آفرینش و دانش، و کارآمدی زهر آن بهعنوان یک روانگردان اشاره کنم. حتی اگر مارها دخیل نبوده باشند، تصور اینکه فروپاشی دوساحتی در سراسر جهان موضوع آیینها و مضمون اسطورههای آفرینش نبوده باشد، ذهن را به حیرت میاندازد.
من نیز ایدهای مشابه جِینز داشتم: اگر خودآگاهی یک دریافت بود چه؟ به گمان من، تفاوت رویکردهای ما نقاط قوت ذهنیت مهندسی را برجسته میکند. من آنقدر در فلسفهورزی درنگ نکردم (که البته شاید بتوان آن را تا اینجا یک خلأ دانست). در عوض پرسیدم چه چیزی میتواند موجب خودآگاهی شود و این گذار چه شواهدی از خود بر جای میگذارد. از سوی دیگر، جِینز از مردم میخواهد باور کنند که آگاهی در دوران تاریخی پدید آمده، اما اکنون فراموش شده و تنها از طریق ظرافتهای زبانی در حماسههای یونانی قابل تشخیص است.
این طعنهزدن بیهوده به ایدهای نیست که آمده و گذشته باشد. اریک هول، دیدگاه ذاتی را در اینجا در ساباستک مینویسد. او پیشتر در دانشگاههای کلمبیا و پرینستون علوم اعصاب و آگاهی را مطالعه کرده و استادیار دانشگاه تافتس بوده است. او با مقالهای که استدلال میکرد پارادوکس ساپینت را میتوان با گرایش انسان به غیبت توضیح داد، برندهٔ مسابقۀ نقد کتاب ACX در سال 2022 شد. او تابستان امسال کتاب جدیدش، جهان پشت جهان، را منتشر خواهد کرد که وعده میدهد در کنار مطالب دیگر، خاستگاه آگاهی جِینز را بهروز کند. جِینز هنوز نزد افراد جدی جدی گرفته میشود. پاسخی غیروِراثتی به خاستگاه آگاهی از نظر فلسفی قانعکننده است. این پاسخ با دادهها نیز سازگار است، به شرط آنکه تاریخ را به زمانی عقب ببریم که «منِ آنالوگ» و دیگر ملزومات ساپینس برای نخستین بار گواهی شدهاند.
پدید آمدن خودآگاهی در 3,200 سال پیش معماهایی ایجاد میکند. اگر بتوانیم بدون آگاهی به این همه دستاورد برسیم، آگاهی چیست؟ چگونه گسترش یافت؟ پدید آمدن آن در حدود ~15,000 سال پیش این معماها را حل میکند. برای مثال، گمان میرود که سفر ذهنی در زمان—یعنی تصور خود در آینده—به خودآگاهی نیاز دارد. بیتردید کشاورزی نیز مستلزم برنامهریزی انعطافپذیر برای آینده است. کشاورزی در اوایل هولوسن، در هلال حاصلخیز، چین، مکزیک و پرو، بهطور مستقل اختراع شد. این گذار جهانی که همگی در یک زمان رخ داده است، با وجود دههها مطالعه، همچنان معمایی بزرگ است. همین منطق در مورد هنر نیز صدق میکند؛ هنر مستلزم سفر ذهنی به امر خیالی است و تنها پس از خروج از آفریقا پدیدار میشود. فرقهٔ مار آگاهی میتواند هر دو را توضیح دهد.
واژههای فوقمحافظتشده در اوراسیایی#
برای درک این مناقشۀ زبانشناختی، ارزش دارد آخرین مقاله را بررسی کنیم؛ مقالهای که میکوشد میان هفت خانوادهٔ زبانی در اوراسیا همریشههایی بیابد. این همریشهها، که در زیر تصویر شدهاند، با باسکی-دنهای هیچ همپوشانیای ندارند.

در این مرحله، امیدوارم خوانندگان انتظار داشته باشند ضمایر در صدر قرار بگیرند. معلوم شده است که «تو» و «من» بهترتیب در 7/7 و 6/7 خانواده همریشهاند. این مقاله را واشنگتن پست و همکاران آن بازنشر کردند و این امر خشم زبانشناسهایی را برانگیخت که میکوشند هر پروژهای را که بیش از حد به گذشته مینگرد، متوقف کنند. یکی از زبانشناسان پاسخ داد و کل پروژه را یک روش آماری برای دیدن «چهرهها در آتش» خواند. او علاوه بر شکایتهای معمول دربارهٔ سقف 8,000 ساله، از رویداد محرک پیشنهادی اوراسیایی نیز رضایت ندارد: پایان عصر یخبندان.
«سازگاری» ادعایی اوراسیایی با مظنون همیشگی، یعنی پسنشینی یخچالها، تنها در گاهشماری آنهاست. این امر هیچ توضیحی برای موجودیت خود اوراسیایی ارائه نمیکند. چرا تغییر اقلیم باید فقط به یک دودمان زبانی، برخاسته از یک خاستگاه واحد، امتیاز میداد تا بر اوراسیا مسلط شود، نه اینکه پیشروی عمومیِ گروههای متعدد و مستقل را در سراسر این قاره موجب شود؟
من پیشنهاد میکنم مسئله چندان یخ نبود، بلکه کشف آگاهی بود.
خلاصه#
- اگر خودآگاهی پدیدهای متأخر باشد، میتوانیم انتشار آن را با ردیابی انتشار اولشخص مفرد دنبال کنیم.
- شباهتهای جهانیِ چشمگیری در اولشخص مفرد (1sg) وجود دارد که فقط با تصادف، تکامل همگرا یا انتشار توضیحپذیرند.
- تصادف از نظر آماری ناممکن است.
- در خانوادههای زبانی، شاهد واگرایی از صورتهای نیای مشترک هستیم، نه همگرایی. افزون بر این، برای توضیح این سطح از شباهت، نیروی همگرایی باید بهطرزی نامعقول شدید باشد.
- در نتیجه، تنها انتشار باقی میماند؛ اما باور به اینکه صورتهای نیایی بیش از ۵۰ هزار سال در گذشته ریشه داشتهاند دشوار است. زبان در چنین بازهٔ زمانی بیش از اندازه تغییر میکند.
- زبانشناسانی که به نیاساپین (حوزهای بحثبرانگیز در پژوهش) علاقهمندند، شباهتهای جهانیِ ضمایر را به رسمیت میشناسند. زبانشناسان جریان اصلی که روی مناطق خاص کار میکنند نیز این شباهتها را، دستکم در منطقهٔ خود، میپذیرند؛ هرچند معمولاً به پیامدهای آنها نمیپردازند.
- همسو با پارادوکس ساپینت، ورود na با دگرگونیای دینی، هنری و فناورانه در پاپوآ گینهٔ نو و استرالیا همزمان است.
- این موارد در مجموع از این ایده حمایت میکنند که خودآگاهی تقریباً در دوران هولوسن گسترش یافته است.
- کسانی که پژوهش جینز را قانعکننده مییابند، باید ضمایر را دنبال کنند.
من زبانشناس یا باستانشناس نیستم. خوشبختانه، خود آنان بسیاری از این موارد را صراحتاً بیان کردهاند. اینکه یک حوزه دربارهٔ معماها مقاله مینویسد، نه صرفاً دربارهٔ چیزهایی که میتواند حل کند، دربارهٔ آن حوزه بسیار گویاست. از منظر سرگرمی، حوزههای چندانی به اندازهٔ این حوزه مستعد نظریههای کلان یا مجادلات تند نیستند، و یادگیری دربارهٔ برخی از حوزههای کمترشناختهشده در این پژوهش برایم لذتبخش بوده است. مشارکتهای من تاکنون عبارتاند از:
استدلالی معرفتشناختی مبنی بر اینکه اگر خودآگاهی پدیدهای متأخر باشد، باید بتوانیم آن گذار را از خلال توصیفهای موجود در اسطورههای آفرینش درک کنیم؛ اسطورههایی که میتوانند دستکم ۱۲٬۰۰۰ سال دوام آورده باشند.
از اینجا استدلال میکنم که رواج مارها در اسطورههای آفرینش نه ناشی از یک کهنالگوی یونگی یا روانشناختیِ تکاملی، بلکه حاصل انتشار است. زهر آنها در این فرایند نقشی فعال داشت.
اصل موضوعهٔ ضمیر نخستین: ما به همان مدتی که خودآگاه بودهایم، ضمیر داشتهایم.
- نتیجهٔ تبعی آن: میتوانیم با ردیابی گسترش اولشخص مفرد، آگاهی را ردیابی کنیم.
امید من این است که ضمایر نشان دهند فرقهٔ مار نظریهای قابلدوام است. این امر سازوکاری برای دستکم دو نظریهٔ کلان فراهم میکند: جینز و ذهن دوساحتی، و سواِدش دربارهٔ خاستگاه زبان بهمثابهٔ باسکی-دنهای. جینز آگاهانه روانشناسی را از ژنتیک جدا کرد. در مورد سواِدش، این امر هنگامی رخ داد که دانشمندان متأخر دربارهٔ ریشههای ژنتیکی ما در آفریقا اطلاعات بیشتری به دست آوردند.
از نظر ژنتیکی، در شجرهنامهٔ خانوادهٔ انسانی دوشاخههای عمیقی وجود دارد. تبار خویسان ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار سال پیش جدا شده است. بنابراین شگفتانگیز است که اولشخص مفرد آنان به اولشخص مفرد باسکها، اینکاها، سینو-تبتیها، قفقازیها، چادها و آسترونزیاییها شباهت دارد.
زبانشناسان آموزش میبینند که روشهایشان تنها تا حدود ~۸٬۰۰۰ سال در گذشته امتداد مییابد. بااینحال، در این کاربرد ناهماهنگیهایی وجود دارد. آفروآسیایی پذیرفته شده است، با آنکه به قدمت اوراسیاتیکِ پیشنهادی است (که زبانشناسان با ناباوری به آن واکنش نشان میدهند). خانوادهٔ زبانهای استرالیایی، بر اساس برخی دیدگاهها، ۵۰٬۰۰۰ سال قدمت دارد. بااینهمه، وقتی حدود ~۱۰٬۰۰۰ سال به عقب، تا ضمایر نیایی، نگاه میکنیم، زبانشناسان دریافتهاند که زبانهای سراسر جهان به چند صورت معدود همگرا میشوند. این را چگونه میتوان توضیح داد؟
گروه کوچکی از زبانشناسان وجود دارد که استدلال میکنند این ضمایر پژواکهای نیاساپین، زبان نخستین، هستند. این گروه با کسانی که تکامل زیستی را مطالعه میکنند همپوشانی چندانی ندارد. ازاینرو، آنان معمولاً فرض میکنند که سیمکشی بنیادی ما از زمانی که انسانها آفریقا را ترک کردند تغییری نکرده است. این فرض مستلزم وجود همریشههای جهانیای است که دستکم ۵۰٬۰۰۰ سال دوام آورده باشند.
دفاع از چنین دیدگاهی برای یک دانشگاهی موضعی رشکبرانگیز نیست. حتی هنگام پیشنهاد روابط ژنتیکی در آمریندی، که در آن باور بر این است که همهٔ انسانها ۱۵٬۰۰۰ سال پیش با یکدیگر خویشاوند بودهاند، واکنشهای مخالفتآمیز شدیدی وجود دارد. پس باید با شباهتهای جهانیِ ضمایر چه کرد؟ تصور کنید زبانشناسی بخواهد این تعارض را با گفتن اینکه ضمایر (یا دستور زبان، یا هر چیز بنیادیِ دیگری) پس از ترک آفریقا توسط انسانها اختراع شدهاند حل کند.
موضع من متفاوت است. این کاوش برای ابطال فرقهٔ مار و نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی طراحی شده بود. تصور میکردم اگر خودآگاهی پدیدهای متأخر باشد، «من» نیز باید متأخر باشد، و این را میتوان نسبتاً بهآسانی آزمود. توزیع واژههای اولشخص مفرد باید تصادفی میبود و پرونده بسته میشد. اما در عوض دریافتم که دهها خانوادهٔ زبانی از صورتهای ضمیری مشابه استفاده میکنند و زبانشناسان دهههاست دربارهٔ این معما بحث میکنند. افزون بر آن، ورود مار رنگینکمان با گسترش یادمایی، اما نه ژنتیکی، زبانهای پاما-نیونگانی در سراسر استرالیا همزمان است. عجیب است، نه؟ چگونه میتوان یک زبان و یک اسطورهٔ آفرینش را بدون کشتار گسترده وارد کرد؟ باید مزیتی عظیم در کار بوده باشد. این موضوع ما را به پرسش چراییِ رواج پرستش مار بازمیگرداند. اگر این رواج ناشی از ترس غریزی از مارهاست، چرا این پرستش چنین اغلب با دانش و آفرینش پیوند دارد؟
ضمایر، هرچند دلیل قاطعی نیستند، در میزان جدی گرفتن پارادوکس ساپینت اثر میگذارند. این پارادوکس شاید در واقع شامل ساپینس نیز بشود.

ŋ همان «n»ای است که در thanks, anger, rung به کار میرود. مشابه: ng ↩︎
Dene-Yeniseian And Dene-Caucasian: Pronouns And Other Thoughts
«بنابراین، هنگامی که در کوت بهعنوان نشانگر پسوندیِ فعلیِ فاعلِ اولشخص مفرد عمل میکند، ŋ است (چنانکه در igejaŋ به معنای «من متولد میشوم»)، اما هنگامی که در کت بهعنوان نشانگر پیشوندیِ فعلیِ فاعلِ اولشخص مفرد عمل میکند، b(a) است، چنانکه در ba-kissāl به معنای «من شب را میگذرانم». استاروستین فرض میکند ــ که ظاهراً بهدرستی نیز چنین است ــ ŋ در اینجا صورت اصلی بوده و بهدلیل تحمل پایین زبان نسبت به روانههای آغازینِ واژه، در نیای زبانهای ینیسیای ابتدا به m و سپس به b- تبدیل شده است.» ↩︎
On the origin of languages : studies in linguistic taxonomy (ص. ۲۷۰) ↩︎
تنها گزینهٔ غیرژنتیکیِ دیگر، تکامل همگراست؛ یعنی اینکه زبان انسانی با نظمی باورنکردنی، اولشخص مفرد را به na (یا صورتی مشابه) نگاشت کرده باشد. پاپوآ گینهٔ نو شواهدی ارائه میکند که نشان میدهد چنین نیست. ضمایر نیز مانند هر واژهٔ دیگری از صورتهای اصلی خود دور میشوند (بهجز شاید mama و papa). راس این موضوع را فهمیده بود و بنابراین شباهتها با دو منطقهٔ دیگر را بهتصادف نسبت داد. برداشت من این است که متخصصان دیگرِ مناطق نیز، چون میتوانند واگرایی را در زبان خود ببینند، عموماً به این توضیح گرایش دارند. ↩︎
مقالهٔ «ضمایر شخصی از کجا میآیند؟» یک ارجاع دارد. اظهارنظرهای متخصصان میگویند آن مقاله در توصیف مسئله کار خوبی انجام میدهد (شباهت بسیار زیاد ضمایر و تکرار اینکه با بازگشت ۱۰ تا ۱۵ هزار ساله به عقب، باز هم به همین شباهتها میرسیم)، اما راهحل را بهشدت رد میکنند. ↩︎
در واقع، کتاب فقط تا حد زیادی کامل شده بود. فصل پایانی، که این نمودار را دربرمیگیرد، به پایان نرسیده بود. ↩︎
از ویکیپدیا: «ردهبندیهایی مشابه دنهـقفقازی در قرن بیستم از سوی آلفردو ترومبتی، ادوارد ساپیر، روبرت بِلایشتاینر، کارل بودا، ای. جی. فورنی، رنه لافون، روبرت شیفر، اولیویه گای تایلور، موریس سواِدش، ولادیمیر ن. توپروف و دیگر پژوهشگران ارائه شدند.» ↩︎
آنگونه که یک زبانشناس بومیِ باسکیزبان، که اتفاقاً در مکزیک با او دیدار کردم، برایم توضیح داد ↩︎
کیمیاگران این قیاس را در آنیموس و آنیما یک گام فراتر میبرند. ↩︎
جورج پولوس، استاد بازنشستهٔ زبانشناسی:
«این امر نشان میدهد که زبان انسانی دستاوردی نسبتاً متأخر در Homo sapiens بوده است. در این پژوهش استدلال میشود که زبان، آنگونه که امروز میشناسیم، احتمالاً حدود ۲۰٬۰۰۰ سال پیش شروع به ظهور کرده است.»
این پژوهش عمدتاً دربارهٔ تکامل مجرای صوتی و زبانشناسی تطبیقی میان زبانهای کلیکی و غیرکلیکی است. او معتقد است دستور زبان در آفریقای جنوبی ظهور کرده است (حوزهٔ تخصصی خودش)، و یا رویداد دیگری از خروج از آفریقا رخ داده که مستندی از آن در دست نیست، یا اختراع دستور زبان در نقاط مختلف جهان چندین بار و بهطور مستقل صورت گرفته است. از نظر من، این نظریه مارهای بسیار بیشتری کم دارد. ↩︎
برای ارائهٔ نیرومندترین صورت از دیدگاه آنان، «من» میتوانست صرفاً به کنشگرِ اولشخص اشاره کند، نه به ذهنِ کنشگر. فرض کنید در حال شکار یک ماموت هستیم و من میگویم: «mindvector به این سو برو.» این عبارت میتوانست به اولشخص مفرد انتزاع یابد؛ اولشخصی که لزوماً ذهن را دربرنمیگیرد. این همان وضعیتی است که در ضمایر شخصی از کجا میآیند؟ مطرح شده است؛ با این تفاوت که بهجای mindvector (یک نام)، واژهٔ کنشگر در آغاز عنوانی مانند «پدر» یا «مادر» بوده است. بنابراین «نانا به این سو برو» سرانجام به دوست جهانیِ ما، na، تبدیل شد.
حتی در این حالت نیز دکارت و جینز واژهٔ «من» را برای انتقال تمایز ذهن و بدن سودمند میدانند. استدلال من این است که پس از خودآگاه شدن، سودمندی زبانیِ این تمایز ضروری شد. اگر زبانهای دیگر تمایز ذهن و بدن را در اولشخص مفرد دربرنگیرند، این موضوع برایم جالب خواهد بود و شاهدی علیه اصل موضوعهٔ ضمیر نخستین فراهم خواهد کرد. ↩︎
