نخستین‌بار در بردارهای ذهن منتشر شد.


*«اگر بخواهیم تبارزایی زبان یا هر فرآوردهٔ انسانی را درک کنیم، باید خط زمانی زیر را در نظر داشته باشیم. مهم‌ترین نکته این است که شکافی اساسی در حدود ۱۵٬۰۰۰ پیش از میلاد رخ داد، اما چندین هزار سال طول کشید تا این شکاف اثرگذار شود؛ و در بسیاری از نواحی جهان، این دگرگونی ممکن است دیرتر آغاز شده و برای اثرگذار شدن نیز زمان بیشتری برده باشد.» ~*ژاک کولاردو

میمی و مار رنگین‌کمان، اثر پیتر مارالوانگا، ۱۹۸۰. این ارواح آفریننده به نخستین بومیان استرالیا آموختند چگونه آشپزی کنند، نقاشی بکشند و شکار کنند. آنان زبان و آواز را نیز به آن‌ها آموختند.
میمی و مار رنگین‌کمان، اثر پیتر مارالوانگا، ۱۹۸۰. این ارواح آفریننده به نخستین بومیان استرالیا آموختند چگونه آشپزی کنند، نقاشی بکشند و شکار کنند. آنان زبان و آواز را نیز به آن‌ها آموختند.

پرسش از این‌که وضعیت انسانی تا چه زمانی می‌توانسته پدید آمده باشد، به‌طرزی شگفت‌آور بارور است. برای کسانی که گرایش وجودی دارند، پاسخ اندکی بیش از حد نزدیک و ناراحت‌کننده است. نوآم چامسکی استدلال می‌کند که زبان حاصل یک جهش منفرد است. انسان‌ها تا زمانی که کودکی با غریزهٔ بازگشت زاده نشد ــ کودکی که همهٔ ما از نسل اوییم ــ قادر به درک بازگشت نبودند. به باور چامسکی، همین توانایی است که انسان‌ها را از قلمرو حیوانات جدا می‌کند. او برای تعیین تاریخ این رویداد فرض می‌کند که این امر باید در آفریقا، پیش از آخرین مهاجرت بزرگ، یعنی ۵۰ تا ۱۰۰ هزار سال پیش، رخ داده باشد. سپس به شواهد باستان‌شناختی می‌نگرد تا نشانه‌های زبان را در قالب خلاقیت بیابد. با استفاده از این روش، این جهش باید اندکی پیش از خروج انسان‌ها از آفریقا پدید آمده باشد.

از روزگار بهینه‌سازی‌ام می‌دانم که اگر قیدی را بپذیرید و راه‌حل را بیابید، اما راه‌حل با آن قید اصطکاک داشته باشد، احتمالاً همان قید بر پاسخ اثر گذاشته است. یعنی بدون آن قید می‌توانستیم به راه‌حل بهتری برسیم. این امر به‌ویژه از آن‌رو محتمل به نظر می‌رسد که مسئله‌ای به نام پارادوکس خردمند وجود دارد؛ مسئله‌ای که می‌پرسد: اگر انسان‌ها از ۵۰ هزار، ۱۰۰ هزار یا ۳۰۰ هزار سال پیش از نظر شناختی مدرن بوده‌اند، چرا رفتار مدرن تا حدود پایان عصر یخبندان رواج گسترده نیافت؟ «رفتار مدرن» در این‌جا فعالیت‌هایی را شامل می‌شود که آن‌ها را بنیادی می‌دانیم، مانند ساختن اشیای مقدس، انجام دادن مناسک دینی، و اهلی کردن گیاهان و حیوانات. همان چیزهایی که تمدن را می‌سازند.

وین، انسان‌شناس، حتی تا آن‌جا پیش می‌رود که می‌گوید تا ۱۶ kya (هزار سال پیش) هیچ شواهدی از اندیشهٔ انتزاعی وجود ندارد1. اخیراً یک زبان‌شناس استدلال کرده است که زبان مبتنی بر دستور زبان تا ۲۰ kya وجود نداشته است. نشنال جئوگرافیک معبد گوبکلی‌تپه را، با قدمتی برابر با ۱۲ kya، «زادگاه دین» می‌نامد. هرتسوگ زایش وضعیت انسانی را در هنر غار با قدمتی برابر با ۳۰ kya می‌بیند. کالین رنفرو، که نخستین‌بار پارادوکس خردمند را مطرح کرد، گفت: «از فاصله‌ای دور و برای انسان‌شناس غیرمتخصص، انقلاب یکجانشینی [۱۲ kya] همچون انقلاب واقعی انسان به نظر می‌رسد.»

به‌طور کلی‌تر، این ایده که ذهن‌های ما در فاصلهٔ ۴۰ تا ۲۰ kya شکل کنونی خود را پیدا کردند، در مقالهٔ انتقادی مدرن‌بودن رفتاری در بازنگری «الگوی کلاسیک پارینه‌سنگی زبرین» نامیده می‌شود. این مقاله اشاره می‌کند که این خط زمانی تا دههٔ ۱۹۹۰ رایج بود؛ زمانی که تعریف فراگیرتری از مدرن‌بودن رفتاری پذیرفته شد.

این‌ها تاریخ‌های بسیاری از رشته‌های گوناگون‌اند. مقصود من این است که بگویم بسیاری از متخصصان شواهد را بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که ما تا همین اواخر واقعاً «خودمان» نبودیم2. اگر این اتفاق پس از خروج انسان‌ها از آفریقا رخ داده باشد، معمایی پدید می‌آید. غریزهٔ زبان، هنر و امر الوهی اکنون در سراسر جهان پراکنده است. اگر این غریزه در آغاز ژنتیکی نبوده، چگونه به آن‌جا رسیده است؟ رایج‌ترین توضیح این است که این میل همواره وجود داشته، اما صرفاً نهفته بوده است. این نیز به همان اندازه معماگونه است. حتی در محیط‌هایی چنان هولناک مانند آشویتس، انسان همچنان در جست‌وجوی معناست. در این مرحله، معنا تنها چیزی است که نمی‌توان از ما گرفت. هنر ۵۰٬۰۰۰ سال پیش کجا بود؟ چگونه ممکن بود این میل هرگز نهفته بماند؟

این مشاهدات نیازمند نوعی سازوکارند. در این نوشته مفهوم «خود» را پیشنهاد می‌کنم که از طریق آیین روان‌گردان کشف و به‌صورت میمتیکی منتشر شده است. این امر به تغییری بنیادی در روان‌شناسی انسان انجامید. با این فرض، می‌توانیم قید ژنتیکی را کنار بگذاریم و تاریخ مدرن‌بودن شناختی را با هر جا که داده‌ها نشان می‌دهند، منطبق کنیم.

این نوشته مستقل است، اما ادامه‌ای است بر نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی که پیش‌تر دربارهٔ آن نوشته‌ام.

درخت معرفت#

درختی سبک‌پردازی‌شده از معرفت نیک و بد، در موزاییکی متعلق به میانهٔ سدهٔ دوازدهم از مجموعه‌ای ایتالیایی با خاستگاه نامعلوم.
درخت معرفت، یادآور قارچ، موزاییکی متعلق به میانهٔ سدهٔ دوازدهم از مجموعه‌ای ایتالیایی.

تاریخ شفاهی برخی از بومیان استرالیاییِ ساکن جزایر از دوره‌ای حکایت می‌کند که سرزمینشان به خشکی اصلی متصل بوده است. این امر در دوران آخرین عصر یخبندان واقعاً چنین بود؛ زمانی که سطح دریا بسیار پایین‌تر بود و این جزیره یک شبه‌جزیره محسوب می‌شد. دیرپایی این دانش این پرسش را پیش می‌کشد که اسطوره‌ها در خارج از استرالیا چه مدت دوام می‌آورند. آیا ممکن است داستان‌هایی از گذشتهٔ ژرف ما وجود داشته باشند که بیش از جغرافیای عصر یخبندان به ما بیاموزند؟

کهن‌ترین اسطوره‌ها همچنین در میان جوامع گوناگون به‌طور گسترده مشترک خواهند بود. برای مثال، درخت جهان نقشی‌مایه‌ای در اسطوره‌شناسی هندواروپایی و بومیان آمریکا است؛ احتمالاً به‌سبب ریشه‌ای مشترک که به پیش از ورود نخستین انسان‌ها به آمریکا بازمی‌گردد. در هر دو قاره، درخت جهان آسمان‌ها، زمین و جهان زیرین را به یکدیگر پیوند می‌دهد. از میان این نمونه‌ها، درخت معرفت در سفر پیدایش نمونه‌ای شناخته‌شده است. از نظر بیشتر مردم، میوهٔ این درخت صرفاً استعاره‌ای جسمانی برای خودآگاهی است و نوع میوه اهمیت خاصی ندارد. هنگامی که جایگاه خود را در جهان درک می‌کنید، به عاملی اخلاقی بدل می‌شوید. و بله، برخی داستان‌ها می‌گویند که ما این را از درخت سیبی گرفتیم که پر از مار بود.

نظریه‌پردازان روان‌گردان اشاره می‌کنند که موادی شیمیایی وجود دارند که می‌توانند حالات بالاتری از آگاهی را اعطا کنند. آن‌ها می‌گویند «۵ گرم خشک» از Psilocybe cubensis مصرف کنید و بعد بگویید میوه قارچ نبوده است. این مواد حتی می‌توانند شمایل‌نگاری تولید کنند؛ مانند دیوارنگارهٔ بالا که در آن درخت معرفت به شکل قارچ درآمده است.

این نظریه‌ها همیشه برای من تصنعی به نظر می‌رسیدند. می‌توانم باور کنم که هنرمند قرون وسطایی قارچ مصرف کرده بوده است. می‌توانم باور کنم که جوامع کاملی از مسیحیان روان‌گردان وجود داشته‌اند که در آیینی شورمندانه تشرف یافته بودند. اما این چه ارتباطی با تکامل دارد؟ همهٔ نمونه‌ها در بازی بیش از حد دیر ظاهر می‌شوند تا بتوانند نیرویی از انتخاب طبیعی در مقیاس یک گونه باشند.

برای آن‌که باور کنم روان‌گردان‌ها نقشی محوری در تکامل ما داشته‌اند، باید آن‌ها را در مرکز شمایل‌نگاری دینیِ مربوط به معرفت و آفرینش در سراسر جهان ببینم. و این باید از همان آغاز چنین بوده باشد. به نظر می‌رسد عبور از چنین معیار دشواری ناممکن باشد.

و بااین‌حال، این امر دربارهٔ مارها صادق است؛ مارهایی که در سراسر جهان و از همان آغاز پرستش شده‌اند. یک تصادف عجیب این است که آن‌ها، با وجود داشتن مغزی به اندازهٔ یک بادام‌زمینی، تا این اندازه اغلب با معرفت مرتبط‌اند. چیزی که هیچ‌کس متوجه نشده این است که خود مارها حاوی یک مادهٔ توهم‌زا هستند: زهرشان. من استدلال می‌کنم که در دوران باستان فرقه‌ای روان‌گردان و مارپرست وجود داشته که دغدغه‌اش خویشتن‌مندی بوده است و نمادپردازی مدرن مار از آن فرقه سرچشمه می‌گیرد.

تصویری گرفته‌شده در مرکز بازدیدکنندگان تنوچتیتلان. این دیوارنگاره در سال ۲۰۲۰، به‌دست کلائودیو ریکاردو براوو، هنرمند مکزیکا، اجرا شده است (متأسفانه نتوانستم نشانی حضور او را در اینترنت پیدا کنم). این قوم هنوز در همان محل با ابسیدین کار می‌کند.
تصویری گرفته‌شده در مرکز بازدیدکنندگان تنوچتیتلان. این دیوارنگاره در سال ۲۰۲۰، به‌دست کلائودیو ریکاردو براوو، هنرمند مکزیکا، اجرا شده است (متأسفانه نتوانستم نشانی حضور او را در اینترنت پیدا کنم). این قوم هنوز در همان محل با ابسیدین کار می‌کند.

نشئگی با زهر#

به چکیدهٔ مقالهٔ استفاده از زهر مار به‌عنوان جایگزینی برای مواد افیونی: گزارش یک مورد و مرور ادبیات توجه کنید.

عوامل تغییردهندهٔ ذهن، مانند تنباکو، شاهدانه و تریاک، از زمان تکامل انسان به‌طور گسترده استفاده شده‌اند. این مواد عمدتاً برای اهداف تفریحی به کار رفته‌اند. بااین‌حال، مشتقات حاصل از خزندگان، مانند مارها، خزندگان و عقرب‌ها، نیز می‌توانند برای اهداف تفریحی و به‌عنوان جایگزینی برای مواد دیگر استفاده شوند. مصرف آن‌ها نادر است و ادبیات مرتبط با آن بسیار اندک است. در این گزارش، موردی از سوءمصرف زهر مار را ارائه می‌کنیم و ادبیات موجود را مرور می‌کنیم.

مقاله با بازگویی داستان مردی پاکستانی آغاز می‌شود که بخش عمده‌ای از یک دهه به تریاک و الکل اعتیاد داشت. هنگامی که زندگی‌اش در حال فروپاشی بود، از دوستانش شنید که می‌توان از زهر مار به‌عنوان جایگزینی ارزان‌تر استفاده کرد.

در آغاز، با کمک مارگیران دوره‌گرد، خود را در معرض نیش مار قرار داد (احتمالاً مار کبرا، اما بیمار مطمئن نبود)؛ نیش در نوک زبان او زده شد. نیش مار با حرکات پرشی بدن، تاری دید و عدم پاسخ‌گویی همراه بود؛ یعنی به‌گفتهٔ بیمار، به مدت ۱ ساعت در حالت «خاموشی» قرار داشت. بااین‌حال، پس از بیدارشدن، احساس برانگیختگی شدید و بهزیستی کرد که ۳–۴ هفته ادامه یافت و به‌گفتهٔ بیمار، از حالت نشئگی‌ای که تا آن زمان با هیچ مقدار الکل یا مواد افیونی تجربه کرده بود، شدیدتر بود. به‌گفتهٔ بیمار، در طول این ۳–۴ هفته هیچ میل و وسوسه‌ای برای مصرف الکل و مواد افیونی نداشت و از آن‌ها استفاده نکرد.

این اثر مشابه گزارش‌های موردی‌ای است که در آن‌ها افراد پس از یک نوبت مصرف قارچ‌های سیلوسایبین، از تغییر رفتارهای دیرپای خود، از جمله اعتیادها، خبر می‌دهند.

از نظر داروشناختی نیز ارتباطی با قارچ‌ها وجود دارد. زهر مار کبرا حاوی تریپتوفان است (نگاه کنید به [1](https://sci-hub.se/10.1016/s0041-0101(00)00223-3 و 2) که از نظر شیمیایی به سیلوسایب، ترکیب روان‌گردان موجود در قارچ‌ها، شباهت دارد. شکل زیر از مقاله‌ای گرفته شده است که سنتز پنج‌مرحله‌ای سیلوسایب از تریپتوفان را گزارش می‌کند. توجه کنید که زهر مار حتی بدون فرآوری نیز می‌تواند موجب توهم شود3.

page2image58089600
ساختارهای ال-تریپتوفان، آلکالوئیدهای ایندولیِ سیلوسایب و دیگر ایندول‌اتیل‌آمین‌های زیست‌فعال. شکل ۱ مقالهٔ راه‌های متفاوت: ل-تریپتوفان به‌عنوان خاستگاه** سیلوسایب محصولات طبیعی. (برای یک مجله، طرح روی جلد بسیار سرگرم‌کننده‌ای است.)

سنتز پنج‌مرحله‌ای احتمالاً فراتر از توان نیاکان پارینه‌سنگی ما بوده است. اما کشف روش فرآوری آیاهواسکا به‌دست قبایل آمازون نیز شگفت‌آور است؛ روشی که به ساعت‌ها پخت‌وپز و مواد متعدد نیاز دارد. ممکن است نوعی تغییر در زهر ایجاد می‌شده که آن را کم‌سم‌تر یا توهم‌زاتر می‌کرده است. طبیعی‌ترین مادهٔ همراه، پادزهر، مانند روتین، می‌بود. روتین به‌وفور در کجا یافت می‌شود؟ سیب‌ها!

اکنون نمی‌گویم که زهر مار بهترین روان‌گردان است یا سیب‌ها به‌تنهایی کفایت می‌کنند. (اگر مار شما را نیش زد، به پزشک مراجعه کنید!) اما منطقی به نظر می‌رسد که زهر، نخستین روان‌گردانی بوده باشد که انسان‌ها با آن آزمایش کرده‌اند، زیرا به معنای واقعی کلمه خودش به سراغ ما می‌آید. دربارهٔ سیب‌ها، شاید در شرایط اضطراری برای کاهش شدت اثر کافی باشند. درمان‌های عامیانهٔ نیش مار مؤثرند.

مار و سیب#

هراکلس و لادون، لوح نقش‌برجستهٔ رومی، دورهٔ متأخر.
هراکلس و لادون، لوح نقش‌برجستهٔ رومی، دورهٔ متأخر.

در مشهورترین داستان جهان، مار زنی را با دانش وسوسه می‌کند؛ این دانش اغلب به‌شکل یک سیب به تصویر کشیده می‌شود. این مضامین به سفر پیدایش محدود نیستند. زندگی هراکلس با کشمکش‌هایی با زنان و مارها تعریف می‌شود. او نیز مانند بسیاری دیگر، پسر نامشروع زئوس است. پدرش برای خشنودکردن هرا، همسر قانونی خود، نام او را چنان برمی‌گزیند که معنای «[کسی که] به‌واسطهٔ هرا جلال یافته» بدهد. این کار نتیجه‌ای نداشت. هرا در دوران نوزادی او دو مار زهرآگین به گهواره‌اش می‌فرستد و هراکلس آن‌ها را از پای درمی‌آورد. هنگامی که بزرگ می‌شود، هرا او را به جنون مبتلا می‌کند. او در این حالت، همسر و فرزندانش را می‌کشد.

هراکلس برای کفاره، ۱۲ خوان را به انجام می‌رساند. شش مورد از این خوان‌ها در مکان‌هایی انجام می‌شوند که «پیش‌تر دژهای هرا یا «الهه» بوده‌اند و ورودی‌هایی به جهان زیرین به‌شمار می‌رفته‌اند»4. سه مورد از آن‌ها با مارها ارتباط دارند. در خوان دوم، او باید هیدرای نه‌سر را بکشد. در خوان یازدهم، باید سیبی را از باغ هسپریدها بدزدد؛ باغی که ماری از آن نگهبانی می‌کند. این کار او را برای وظیفهٔ ماقبل آخر آماده می‌کند: فرود به دوزخ و کشتی‌گرفتن با نگهبان، با دست‌های خالی. از سربروس به‌عنوان سگی سه‌سر یاد می‌شود. کمتر کسی می‌داند که او دمی مارمانند دارد. حتی سرده‌ای از مارها نیز به نام او نام‌گذاری شده است.

پایان داستان هراکلس خوش نیست. بنا بر روایت اوریپید، او پس از بازگشت به خانه دیوانه می‌شود و همسرش را می‌کشد. در سنت‌های دیگر، همسر تازه‌ای اختیار می‌کند که فریب می‌خورد و با ردایی آغشته به زهر مار او را می‌کشد. این داستان‌های باستانی مضامین مشابهی را تکرار می‌کنند. آدم به‌واسطهٔ حوا مانند خدایان می‌شود. هراکلس به خدا تبدیل می‌شود (نقش هرا در روایت‌های پیشین این خداشدگی چه بوده است؟). مارها، سیب‌ها، زنان، مرگ و تولد دوباره همگی حضور دارند. داروشناسی مکملِ زهر و سیب‌ها به‌ویژه کنجکاوی‌برانگیز است. به نظر من، اگر زهر مار هزاران سال پیش با نوعی تغییر روان‌شناختی ارتباط داشته، آنچه از این تاریخ باقی می‌ماند احتمالاً چیزی شبیه همین است.

لازم به ذکر است که سفر پیدایش میوه را سیب معرفی نمی‌کند5. بااین‌حال، دیگر برداشت‌های رایج از آن میوه، مانند انجیر، انگور و شراب، نیز حاوی روتین هستند. در زمینهٔ پادزهر، آزمایش‌های قابل‌توجهی انجام می‌شده است. در واقع، در اسطوره‌های هندواروپایی این مضمونی رایج است که پیش از مبارزه با مار، جرعه‌ای نوشیده شود.

به همین ترتیب، در زمینهٔ توهم‌زایی نیز احتمالاً آزمایش‌هایی انجام می‌شده است. حدس من این است که زهر مار، با درنظرگرفتن همهٔ جوانب، تجربهٔ روان‌گردان خوبی نیست. اگر زهر مار کارکردی آیینی داشته باشد، سرانجام با ماده‌ای دیگر جایگزین می‌شده است (شاید قارچ‌ها یا هر روان‌گردان محلی دیگری)، حتی اگر نمادها تغییر نمی‌کردند. مدخل ویکی‌پدیا دربارهٔ نمادپردازی مار می‌گوید:

مارها با زهر و پزشکی مرتبط‌اند. زهر مار با مواد شیمیایی موجود در گیاهان و قارچ‌هایی پیوند دارد که توانایی شفابخشی یا فراهم‌کردن آگاهی گسترده‌تر را دارند (و حتی اکسیر حیات و جاودانگی را)؛ آن هم از طریق مستی الهی. مار به‌سبب دانش گیاهی و ارتباط انتئوژنیک خود، اغلب یکی از خردمندترین حیوانات دانسته می‌شد و موجودی (نزدیک به) الهی به‌شمار می‌رفت.

«انتئوژن» واژه‌ای است که نظریه‌پردازان روان‌گردان ابداع کردند؛ کسانی که می‌خواستند دربارهٔ توهم‌زاهایی که برای آشکارکردن معرفت مقدس به کار می‌روند، به‌صورتی جدی‌تر بحث کنند. این دسته شامل پیوت، آیاهواسکا، قارچ‌های سیلوسایبین و ظاهراً زهر مار است. همهٔ استنادها از نویسندگان یونان باستان هستند6، بنابراین این ارتباط صرفاً ادبی است. نمی‌توانم هیچ مدرکی بیابم که نشان دهد زهر مار در مراسم واقعی استفاده می‌شده است. البته در واقع، این‌ها آیین‌های اسراری‌ای بودند که پیش از پیدایش نوشتار وجود داشتند. با باد رفتند.

می‌خواهم دربارهٔ نقش مارها در اسطوره‌های دیگر بحث کنم. اما نخست، توضیح این‌که به نظر من روان‌گردان‌ها چگونه با خودآگاهی مرتبط‌اند، مفید است.

سازوکار پیشنهادی#

احساس شما از خویشتن، داستان زندگی‌تان است که با نقشه‌ای از بدن‌تان و برنامه‌هایی برای آینده درهم‌تنیده شده است7. این پرسشی گشوده است که زبان چگونه تکامل یافت و چه ارتباطی با خودآگاهی دارد. ترتیب معقول رویدادها این است که در مقطعی از گذشته‌مان، ابتدا گفتار شنیداری داشتیم؛ نوعی زبان نیاپایه، بدون دستور زبان. صورت‌های بسیار ساده‌ای از این زبان با حیوانات دیگر نیز مشترک است؛ مانند میمون‌هایی که برای شکارچیانِ بالای سرشان و شکارچیانِ پایین پایشان، صداهای متفاوتی دارند. با بزرگ‌تر شدن مغزهای تبار ما، توانستیم به‌تدریج واژگان بیشتری بیفزاییم. هیچ تغییر فازی لازم نیست. در این مرحله، که باور عمومی بر این است در ده‌ها یا صدها هزار سال پیش رخ داده، تکامل مسیری را دنبال می‌کرد که داروین توصیف کرده است:

پس از آن‌که توانایی زبان به دست آمد و خواسته‌های جامعه قابل بیان شد، عقیدهٔ عمومی دربارهٔ این‌که هر عضو جامعه چگونه باید برای خیر عمومی رفتار کند، طبیعتاً به‌عنوان راهنمایی با اهمیتی فوق‌العاده برای عمل درمی‌آمد.

در اینجا فرض می‌کنم که زبان برای نکوهش مؤثر رفتار بد، به دستور زبان نیاز ندارد. برای مثال، اگر کسی به بقیهٔ قبیله بگوید: «اندرو دزدی می‌کند»، اصل مطلب منتقل شده است و من با مشکلی بزرگ روبه‌رو هستم. چه شرمی!

در نوشته‌ای پیشین استدلال کردم که این امر باعث می‌شد نوعی پیشاوجدان تکامل یابد؛ پیشاوجدانی که ارادهٔ جامعه را مدل‌سازی می‌کرد. در این سناریو، ممکن بود پیش از خودآگاهی، انتخاب تدریجی به نفع نظریهٔ ذهن صورت گرفته باشد.

روان‌گردان‌ها آنچه را که از آن آگاهیم تغییر می‌دهند. ممکن است کسی در چنین سفری از ذهن خودش آگاه شده باشد. این شخص به درون نگریست و خویشتن را کشف کرد. او در حال ساختن نقشه‌هایی از ذهن‌ها بود و در آن لحظه، نقشه به قلمرو تبدیل شد: «من».

به زبان فرویدی، ما میلیون‌ها سال دارای نهادِ حیوانی بودیم. سپس فرامنی تکامل دادیم: دیدگاه شبیه‌سازی‌شدهٔ جامعه در سرمان. به‌طور ضمنی، گرهی وجود داشت که تعارض میان این منافع رقیب را حل‌وفصل می‌کرد: یک منِ ناخودآگاه. رویارویی سرنوشت‌ساز با زهر مار به کسی امکان داد این فرایند را ادراک کند، و او دیگر نتوانست آن را نادیده بگیرد. از آن پس، او منِ خود را ادراک کرد و با آن یکی شد؛ عاملی که مأمور هدایت قبیله در میان قوانین اخلاقی‌اش بود. یا به زبان آن زمان، او «همچون خدایان شد و نیک و بد را شناخت».

این همان چیزی است که منظورم از «زایش وضعیت انسانی» است. حیوانات، ظاهراً، خود را با بدنشان یکی می‌دانند (برخی از آن‌ها آزمون آینه را پشت سر می‌گذارند). در انسان‌ها، مفهوم خویشتن به عاملی نامرئی با وظیفه‌ای ناممکن گسترش یافت8. خویشتن با تنش میان نهاد و فرامن تعریف می‌شود. نه برای شریران آرامشی هست و نه برای صالحان. زندگی چنین است. این وضعیت با نقشهٔ حیوان از بدن خود بسیار متفاوت است؛ نقشه‌ای که چنین تناقضی در خود ندارد. هملت را نمی‌توان به زبان سگ ترجمه کرد. اما از لحظه‌ای که Homo sapiens شدیم ــ یعنی «انسان اندیشنده» ــ پرسش «بودن یا نبودن؟» ما را به حرکت درآورده است.

آخرین پرسش این است که چرا انسان‌ها دیگر برای شکل‌دادن به خویشتن به سفری روان‌گردان نیاز ندارند. مدل من این است که یک آیین، از نظر سیم‌کشی مغز، فقط می‌توانست ما را از لبه عبور دهد. ما پیشاپیش بیشتر مسیر را به سوی ذهن مدرن پیموده بودیم. و از منظری، با تدبیر خودمان آخرین جهش تکاملی را رقم زدیم. در آغاز، فقط برخی از افرادِ تشرف‌یافته به احساس خویشتن دست می‌یافتند یا آن را حفظ می‌کردند. از آنجا که شکل‌گیری بی‌وقفهٔ خویشتن سودمند بود، انتخاب به نفع کسانی صورت می‌گرفت که می‌توانستند آن را حفظ کنند. پس از چند نسل، شاید میزان موفقیت افزایش می‌یافت و دوز روان‌گردان‌ها کاهش پیدا می‌کرد. پس از هزاران سال، دوز به صفر می‌رسید و آیین به فراموشی سپرده می‌شد.

اما شاید هنوز نشانه‌هایی از این میراث باقی مانده باشد. بیشتر مردم نوعی توهم شنیداری را تجربه می‌کنند (به‌ویژه جوانان)، و اسکیزوفرنی در سراسر جهان، با شیوع شگفت‌آور 1%، رایج است؛ با توجه به این‌که تا چه اندازه از شایستگی زیستی می‌کاهد. (نگاه کنید به: پارادوکس اسکیزوفرنی.)

در این دیدگاه، حوا «مادر همهٔ زندگان» است، نه به‌عنوان استعاره‌ای از زایمان. او و مار، آدم را به معنای چیزی که اکنون آن را زندگی‌کردن می‌نامیم، به‌طور تحت‌اللفظی به آیین وارد کردند. به همین ترتیب، هراکلس در خوان‌هایش، به‌ویژه دو خوان آخر، واقعاً «به‌واسطهٔ هرا تعالی یافت». ادعای من این است که آیینی وجود داشته که شامل فرود آمدن به جهان زیرین در حالت خلسه‌ای القاشده با زهر بوده است. سیب‌ها یا پادزهرهای دیگر برای آماده‌سازی خورده می‌شدند. هرا، مانند حوا، برگزارکنندهٔ اصلی مراسم بود و آگاهی را به انسان اعطا کرد. در نوشته‌های آینده دربارهٔ جنبهٔ جنسیتی آن بیشتر خواهم نوشت. فعلاً به نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی مراجعه کنید (یا پیدایش، حماسهٔ گیلگمش و غیره را بخوانید).

(ویرایش از آینده: کار را به‌خوبی پیش بردم؛ این هم نوشته‌ای دربارهٔ گسترش آیین‌های تشرف به رهبری زنان.)

بازگشت#

مسئله‌ای که پیشاوجدان می‌کوشید حل کند، می‌تواند به این عبارت انتزاعی فروکاسته شود: «با دیگران چنان کن که می‌خواهی با تو کنند.» بنابراین، انتخاب به نفع مغزی که صداهایی حاوی نوع‌دوستی متقابل دارد، انتخاب به نفع مغزی است که می‌تواند بازگشت را محاسبه کند. این فرایند تدریجی می‌بود و ژن‌ها و سیم‌کشی مجدد می‌توانستند طی هزاره‌ها شکل بگیرند. این ایده که نظریهٔ ذهن توانایی بازگشت را ایجاد می‌کند، تازه نیست. برای نمونه، بنگرید به بازگشت: چیست، چه کسی آن را دارد و چگونه تکامل یافته است؟

من فکر می‌کنم خودِ آیین می‌توانسته بازگشت را ایجاد کند. این بخش گمانه‌زنانه‌تر است، اما با من همراه باشید. بازگشت «چیزی بیش از به‌کارگیری دوبارهٔ یک قاعده بر خروجی خودش نیست». اگر کسی از منِ خودش آگاه می‌شد چه؟ من، حتی زمانی که ناخودآگاه بود، به ورودیِ نظام ادراک نیاز داشت. اگر ادراک شامل من نیز می‌شد، آن‌گاه منِ خود را به‌عنوان ورودی دریافت می‌کرد.

این واقعیت که از بخش بسیار اندکی از ذهن خود آگاهیم و اغلب برای درون‌نگری از زبان (ابزاری جدید) استفاده می‌کنیم، نشان می‌دهد که تا همین اواخر ذهن خود را ادراک نمی‌کردیم9. حالت پایهٔ فرایندهای ذهنی این است که بیرون از ادراک ما باشند. اگر نظام فرامن و من اخیراً تکامل یافته باشند، احتمالاً بیرون از آگاهی ما پدید آمده‌اند. اگر چیزی باعث می‌شد این گره را ادراک کنیم، این امر برای ایجاد بازگشت، دست‌کم در مدار من، کافی به نظر می‌رسد. بازگشت بنا بر تعریف، یک جهش ناگهانی است. از نظر پدیدارشناختی، ممکن بود این اتفاق برای یک فردِ تشرف‌یافته یک‌باره رخ دهد: «خودت را ببین و باش!»

پینکر و جکنداف در ارتباط دادن بازگشت به زبان می‌نویسند: «در واقع، تنها دلیل نیاز زبان به بازگشت این است که کارکردش بیان افکار بازگشتی است. اگر هیچ فکر بازگشتی‌ای وجود نمی‌داشت، ابزار بیان نیز به بازگشت نیاز نمی‌داشت.»

حاضرم نکتهٔ مربوط به این‌که خودآگاهی موجب دستور زبان بازگشتی می‌شود را کنار بگذارم. این نوشته عمدتاً دربارهٔ مارها و خویشتن است. اما برایم معقول است که زبان بازگشتی با اندیشهٔ انتزاعی مترادف باشد. دست‌کاری امور فرضی احتمالاً به بازگشت نیاز دارد. اگر بازگشت در آغاز کاملاً ژنتیکی بوده است، پس چرا پیش از خروج انسان‌ها از آفریقا نمونه‌های قطعی آن را نمی‌بینیم؟

چامسکی به «انقلاب فرهنگی»ای اشاره می‌کند که ۵۰ تا ۱۰۰ هزار سال پیش رخ داد و آن را آغاز زبان می‌داند. پیچیده‌ترین هنر آن دوره را در نظر بگیرید:

ویکی‌پدیا این را «هنر صخره‌ای احتمالی» از غار بلومبوس می‌نامد. تاریخ‌گذاری‌شده به 75 kya . با وجود این‌که این دوره «انقلاب فرهنگی» نامیده شده است، واقعاً هنر چندانی تولید نمی‌شد.
ویکی‌پدیا این را «هنر صخره‌ای احتمالی» از غار بلومبوس می‌نامد. تاریخ‌گذاری‌شده به 75 kya. با وجود این‌که این دوره «انقلاب فرهنگی» نامیده شده است، واقعاً هنر چندانی تولید نمی‌شد.

چرا تولید این دست‌ساخته‌ها به اندیشهٔ انتزاعی (و بنابراین زبان) نیاز دارد؟ وین، که استدلال می‌کند اندیشهٔ انتزاعی فقط 16 kya پیش آغاز شده، دست‌کم با این دیدگاه مخالف است. و اگر این امر به‌عنوان شاهدی برای زبان پذیرفته شود، آیا نباید حکاکی‌های روی صدف را نیز بپذیریم؛ حکاکی‌هایی که هومو ارکتوس نیم میلیون سال پیش انجام داده است؟ برای من دشوار است که سازوکار و زمان‌بندی چامسکی را با پارادوکس ساپینس سازگار کنم. اگر مربوط به 50 kya است، بازگشت کجاست؟ اگر جدیدتر است، پس ژن بازگشت چگونه در همه‌جا گسترش یافته است؟

خلاصهٔ جدول زمانی رویدادها تا اینجا چنین است:

  • 100-50 kya: دامنهٔ رایج برای آغاز «مدرنیتهٔ رفتاری»
  • ~50 kya: خروج از آفریقا
  • ~35 kya: آغاز هنرِ شامل پیکره‌ها، هم هنر غاری (عمدتاً حیوانات) و هم تندیس‌های ونوس. عمدتاً در اروپا، هرچند هنر غاری در جنوب‌شرق آسیا نیز یافت می‌شود.
  • 20 kya: آخرین بیشینهٔ یخچالی. یخ شروع به پس‌روی می‌کند و عصر یخبندان رسماً تا 12 kya پایان می‌یابد.
  • 16 kya: وین استدلال می‌کند که اندیشهٔ انتزاعی پدیدار می‌شود؛ چنان‌که هنر غاری سازمان‌یافته گواه آن است.
  • 12 kya: گوبکلی‌تپه، نخستین معبد
  • ~12 kya: انقلاب کشاورزی. این رویداد همچنین مرز دورهٔ نوسنگی (یا انقلاب نوسنگی) و نیز عصر هولوسن را مشخص می‌کند؛ نامی که معنای تحت‌اللفظی آن «کاملاً نو» است. من استدلال می‌کنم که مارها باعث آن شدند.

پیدایش دین#

مارهایی حکاکی‌شده بر ستون‌های گوناگون (با سپاس از پروژهٔ گوبکلی‌تپه، مؤسسهٔ باستان‌شناسی آلمان)
مارهایی حکاکی‌شده بر ستون‌های گوناگون (با سپاس از پروژهٔ گوبکلی‌تپه، مؤسسهٔ باستان‌شناسی آلمان)

هنگامی که آیین مار تثبیت شد، این آیین و خودآگاهی در سراسر جهان گسترش یافتند و امکان شکل‌گیری تمدن را فراهم کردند. چنین نظریهٔ افراطی‌ای باید با نگاهی گذرا به شواهد باستان‌شناختی رد شود. اگر این نظریه درست باشد، معنایش آن است که نخستین دین، دین مارها بوده و بلافاصله پیش از اختراع کشاورزی پدید آمده است. بی‌تردید چنین چیزی درست نیست.

بااین‌حال، دقیقاً با همین وضعیت در گوبکلی‌تپه روبه‌رو هستیم؛ نخستین معبدی که ۱۲ kya پیش ساخته شد. ممکن است خوانندگان آن را به‌عنوان فرقهٔ جمجمه بشناسند، اما این مکان از مار نیز انباشته است. ۲۸٫۴٪ از بازنمایی‌ها مار هستند؛ یعنی دو برابر دومین حیوانی که بیش از همه به تصویر کشیده شده، روباه با ۱۴٫۸٪10. این آمار، گروه‌های حیوانات را فقط یک مورد به شمار می‌آورد. اگر مارها را، که اغلب به‌صورت دسته‌جمعی حکاکی شده‌اند، به‌عنوان افراد جداگانه بشماریم، نیمی از همهٔ حیوانات قابل‌شناسایی را تشکیل می‌دهند.

باستان‌شناسان مارها را با مرگ و باززایی مرتبط می‌دانند. این امر با نمادپردازیِ پوست‌اندازی مارها توضیح داده می‌شود. این استعاره از نظر من اندکی سطحی است. اینجا فرقهٔ جمجمه است! آن‌ها جمجمه‌های انسانی را از سقف می‌آویزند و خون بی‌گناهان را می‌نوشند11. آیا باید باور کنیم نیرومندترین استعاره‌ای که برای مرگ و باززایی می‌توانند به کار گیرند، پوست‌اندازی مار است؟ واقعاً ناامیدکننده است. برای چنین مکان خارق‌العاده‌ای، چرا «فرقهٔ مارِ آگاهی» نباشد؟ دست‌کم این فرقه سازوکار شیمیایی‌ای متناسب با آن لحظه دارد. آشکارا چیزی بنیادین تغییر کرده بود، و ممکن است این تغییر چیزی بیش از یک سازگاری فرهنگی بوده باشد. روان‌شناسی ما نیز باید در نقطه‌ای مدرن می‌شد.

وقتی گوبکلی‌تپه کشف شد، دیدگاه‌های ما دربارهٔ انقلاب کشاورزی را زیرورو کرد. فرض بر این بود که انسان اقتصادی پیش از معابد، انبار غله می‌سازد. چرا باید کار را با دین آغاز کرد؟ از آنجا که این محوطه نابهنگام به نظر می‌رسید، زمینه‌ای حاصلخیز برای گمانه‌زنی دربارهٔ تمدنی پیشرفته و گمشده شد که موجودات فضایی باستانی یا آتلانتیسی‌ها آن را بنیان نهاده بودند. باستان‌شناسان چه چیزی را پنهان می‌کنند؟

فرقهٔ مارِ آگاهی توضیحی نسبتاً رضایت‌بخش برای درخت فناوری ما ارائه می‌دهد. نخست، ما واقعاً شاهد سیر تکاملی آیین و نمادپردازی مار هستیم. گوری در سیبری، متعلق به اوج عصر یخبندان در ۱۹ kya پیش، وجود دارد. در آن عاج ماموتی می‌یابیم که با نقش مارهایی شبیه کبرا حکاکی شده است. کبراها (یا هیچ ماری؟) در چنین اقلیم یخ‌بندانی زندگی نمی‌کردند. احتمالاً این‌ها خدایان بیگانه‌ای بودند که همراه این مردم سفر کرده بودند. آشکار است که آن‌ها قدرت نمادین ماندگاری داشته‌اند. (جالب آنکه، این فرهنگ تندیس‌های ونوس بسیاری را حکاکی کرده است؛ تندیس‌هایی که در همان زمان در اروپا رایج بودند. این امر با این دیدگاه سازگار است که زنان بنیان‌گذار این فرقه بوده‌اند.)

در سرزمین مادری ونوس، آن‌ها از ۱۷ kya پیش، آیین‌های مارِ بی‌سر را اجرا می‌کردند. در غاری از پیرنه که با نقش گاومیش‌های بی‌سر تزئین شده بود، دو اسکلت مارِ سر‌بریده پیدا شد. تصور کنید ورود به آن غار در پرتو آتش، پس از روزها روزه‌داری، چگونه می‌بود. برای یک نوآیین کاملاً روشن می‌بود که قرار است سرش را از دست بدهد. پیوند یوتیوب به متخصصی در حوزهٔ هندواروپایی است که این را شاهدی بر نخستین آیین اژدهای اروپا توصیف می‌کند (تماشایش ارزش دارد؛ کانالش عالی است).

در نهایت، گرچه پیکره‌ها چشمگیرترند، بیشتر هنر غار در واقع از نمادهای انتزاعی تشکیل شده است. حدود ۲۰ نماد در هنر غار در سراسر جهان یافت می‌شوند. تصور می‌شود این‌ها نوعی پیشانویس باشند که معنایشان در طول زمان ثابت مانده است. از میان آن‌ها، مار و پرنده تنها دو شکل حیوانی‌اند و شکل مارمانند نخستین‌بار ۳۰ kya پیش ظاهر می‌شود. مارهای گوبکلی‌تپه از هیچ پدیدار نشده‌اند.

بر اساس این دیدگاه، گوبکلی‌تپه نمایندهٔ فرقه‌ای بالغ از مار است؛ فرقه‌ای که از بسیاری از اشتباهات گذشته آموخته است تا میزان زهر و پادزهر را تنظیم کند و نوآیین را آماده سازد (هیچ‌کس نمی‌خواهد آنچه برای گرگ اتفاق افتاد تکرار شود). ممکن است وضعیت‌های آگاهی مدت‌ها پیش از گوبکلی‌تپه، به‌ویژه به‌دست زنان و شمن‌ها، حاصل شده باشند. بااین‌حال، به نظر می‌رسد برخی جنبه‌های بنیادین فرهنگ در نزدیکی پایان عصر یخبندان جهانی شده‌اند؛ احتمالاً به این دلیل که کل آیین تا آن زمان شکل گرفته بود.

در مورد تقدم معابد بر کشاورزی نیز، روان‌شناسی ما صرفاً چنین امر پیش‌پاافتاده‌ای نیست. اگر نخستین‌بار در بزرگسالی با مسئلهٔ ذهن و بدن مواجه شده باشید، پاسخ‌های آن ممکن است از غذا مهم‌تر باشند. فرقهٔ مار یک گام فراتر می‌رود و ادعا می‌کند که دین کشاورزی را پدید آورد، زیرا بدون تشرف، تفکر انتزاعی و توانایی برنامه‌ریزی وجود نمی‌داشت.

انتشار#

موسی توضیح می‌دهد که فرقهٔ جهانی مار شاهدی بر انتشار است
موسی توضیح می‌دهد که فرقهٔ جهانی مار شاهدی بر انتشار است

نمی‌توانم زنجیره‌ای گسست‌ناپذیر میان گوبکلی‌تپه و اسطوره‌های تاریخی مار نشان دهم. بااین‌حال، کاملاً روشن است که داستان‌های مار جهان‌شمول‌اند و وجوه مشترک شگفت‌آوری دارند.

تا اینجا به مارها در فرهنگ‌های یونانی، یهودی-مسیحی، آزتکی، بومیان استرالیا، مگدالنی (هنر غار) و فرهنگ‌های منقرض‌شدهٔ آناتولی اشاره کرده‌ام. و این انتخاب گزینشی نیست. فرهنگی به من نشان دهید تا مارها را در آن به شما نشان دهم. این موضوع بیش از یک قرن است که دانسته‌ای همگانی به شمار می‌رود. به این چکیدهٔ زیر که در سال ۱۸۷۳ یافت شده است توجه کنید:

«موضوعی که در مقالهٔ حاضر پیشنهاد شده است دربارهٔ آن بحث شود، یکی از جذاب‌ترین موضوعاتی است که می‌تواند توجه انسان‌شناسان را به خود جلب کند. بااین‌حال شگفت‌آور است که، با وجود آنکه مطالب بسیاری دربارهٔ آن نوشته شده، ما هنوز تقریباً دربارهٔ منشأ خرافهٔ مورد بحث در تاریکی به سر می‌بریم. پژوهشگر اسطوره‌شناسی می‌داند که مردمان دوران باستان اندیشه‌های معینی را با مار مرتبط می‌کردند و مار نماد محبوب برخی ایزدان بود؛ اما اینکه چرا آن حیوان، و نه حیوانی دیگر، برای این منظور برگزیده شد، هنوز نامعلوم است. بااین‌حال، از آنجا که واقعیت‌ها به‌خوبی شناخته شده‌اند، تنها تا آنجا به آن‌ها خواهم پرداخت که برای پشتیبانی از نتایج مبتنی بر آن‌ها ضروری باشد.» C. Staniland Wake, 1873 CS WAKE.-Origin of Serpent- Worship. 373

اینترنت هنگامی به شکل واقعی خود درمی‌آید که شروع کنید به جست‌وجوی پرسش‌هایی مانند «آیا زهر مار باعث آگاهی شد؟»12. شگفت‌آور اینکه شخص دیگری نیز وجود دارد که به تخیل خود میدان داده و دربارهٔ مارهایی که خودآگاهی را پدید می‌آورند داستانی می‌پردازد. یافتن آن، دیداری غیرمنتظره میان دو ذهن بود: مهندسی با یک ساب‌استک و زبان‌شناسی با یک وردپرس. با خطر تکرار ملال‌آور این نکته، کسانی که صلاحیتشان بسیار بیش از من است، در اسطوره‌شناسی‌های مار، خودآگاهی را می‌بینند، نه ترس از شکارشدن را. یا به گفتهٔ خودشان:

نبرد همه‌جانبه است، روح کاملاً جذب شده، ترس و شجاعت یک چیز واحدند، خون درون رگ‌ها به تپش درمی‌آید، کسی جان خود را از دست می‌دهد، اما آن لحظه چنان شدید است که در ذهن نخستین جنگجوی تاریخ بشر انفجاری حسی رخ می‌دهد؛ در یک لحظه همه‌چیز روشن است: آسمان، زمین، جوهر خویشتن، مار، عواطف، زندگی، مرگ. ادراک‌های او از میان چیزها عبور می‌کنند. او مار را شکست داد، آن را بی‌رحمانه و بی‌ملاحظه کشت ــ خودآگاهی مستقیماً متناسب است با نیروی اراده‌ای که قلب هدایتش می‌کند. نبرد پایان یافته است، مرد اکنون می‌تواند وجدانِ به‌دست‌آمده را به دیگران آموزش دهد: «من هستم» *h1e’smi، «تو هستی» *h1e’sti. نبرد پایان یافته است، بشر چشمه‌های پربرکت را در اختیار دارد و می‌تواند سکونت گزیند و چرخه‌های طبیعیِ سراسر رشد و مرگ، تغییر فصل و کارکرد دانه را به‌آسانی درک کند. او کشاورزی، گله‌داری، چرخ و خودرو را کشف می‌کند. آتشی که آگنی نمایندهٔ آن است، همان وجدانی است که از چشمه‌های رستگارشده جاری می‌شود؛ چشمه‌هایی که از این پس قاب‌های بسیار خواهند داشت.

این دیدگاه با توضیح رایج دربارهٔ این پدیده‌ها در تضاد است؛ توضیحی که نمونهٔ شاخص روان‌شناسی تکاملی به شمار می‌رود. مارها میلیون‌ها سال شکارچیان اصلی ما بودند و این امر خود را در روان ما حک کرد. اکنون ما سوگیری داریم که تصویر آن‌ها را در سایه‌ها، یا در هر داستانی که تعریف می‌کنیم، به‌طور ناخودآگاه احضار کنیم.

این دیدگاه بی‌راه هم نیست: IMDb تعداد ۵۷ فیلم ترسناک را فهرست کرده است که در آن‌ها مارها نقش محوری دارند. این تعداد زیاد است، اما همچنان بخش کوچکی از کل آثار را تشکیل می‌دهد. اگر مارها به‌واسطهٔ ترس از مرگ در ذهن ما جای گرفته بودند، انتظار می‌رفت در داستان‌های ترسناک بازنمایی بیشتری داشته باشند تا در اسطوره‌های آفرینش.

افزون بر این، ویکیِ مارها در اسطوره‌شناسی این دسته‌های کلی را دربر می‌گیرد: جاودانگی، اسطوره‌های آفرینش، جهان زیرین، آب، خرد و شفابخشی. اگر باور داشته باشید که مارها بر اثر شکارگری در اسطوره‌ها پدیدار شده‌اند، این فهرست بسیار عجیب است. جهان زیرین تا حدی با این دیدگاه سازگار است، اما جاودانگی؟ آفرینش؟

یا کوتزال‌کواتلِ زیر را در نظر بگیرید که هشت مارِ پوشیده از چشم از مغزش بیرون می‌خزند. از نظر من، این تصویر بیش از آن‌که بیانگر ترسی غریزی باشد، تجسمی بهتر از مکاشفه‌ای است که زهر مار برمی‌انگیزد. ترسناک است، اما دانش ممنوعه ماهیتی چنین دارد.

خدای آفرینندهٔ آزتک، کوتزال‌کواتل، با مارهایی پوشیده از چشم که از سرش بیرون آمده‌اند. ورودی معبدی در تنوچتیتلان. این عکس را چند هفته پیش گرفتم.
خدای آفرینندهٔ آزتک، کوتزال‌کواتل، با مارهایی پوشیده از چشم که از سرش بیرون آمده‌اند. ورودی معبدی در تنوچتیتلان. این عکس را چند هفته پیش گرفتم.

اگر قبیلهٔ استرالیاییِ ساکن جزیره‌ای که به‌تازگی شکل گرفته بود سنت شفاهی خود را از دست داده بود، این واقعیت که زمانی با سرزمین اصلی ارتباط داشته‌اند از میان می‌رفت. اما دربارهٔ اسطوره‌های اوراسیا، آفریقا و قارهٔ آمریکا چنین نیست. خانواده‌های زبانی، مانند آفروآسیایی و هندواروپایی، قاره‌ها را درمی‌نوردند. به همین ترتیب، اسطوره‌شناسان تطبیقی تبارنامه‌هایی از اسطوره‌هایی ترسیم می‌کنند که چندین قاره و ده‌ها هزاره را دربر می‌گیرند. در موازی‌بودن، استحکامی وجود دارد. باید انتظار داشته باشیم که داستان‌های بیرون از استرالیا بهتر حفظ شده باشند (و تعدادشان نیز بیشتر باشد). افزون بر این، اختراع خط در پیرامون هلال حاصلخیز رخ داد. پیدایش و کارهای هرکول هزاران سال پیش به رشتهٔ تحریر درآمدند. این داستان‌ها آن‌قدر در معرض تحریف ناشی از انتقال شفاهی نبوده‌اند.

من نخستین کسی نیستم که بر اهمیت گسترش پرستش مار همراه با آجرهای سازندهٔ تمدن استدلال می‌کند. برای نمونه، مجموعه‌مقالهٔ انسان در آن سوی دریا: مسائل تماس‌های پیشاکلمبی را در نظر بگیرید. این کتاب مجموعه‌ای از مقاله‌هاست که مناقشهٔ موجود در انسان‌شناسی دربارهٔ دامنهٔ تماس‌های پیشاکلمبی در قارهٔ آمریکا را خلاصه می‌کند. مقدمهٔ کتاب تاریخچه‌ای از این مناقشه را دربر دارد:

«از حدود سال ۱۸۸۰، دوشیزه آ. دبلیو. باکلند سلسله‌ای از مقالات را دربارهٔ جنبه‌های گوناگون انتشار یا انتشارِ مفروض در پهنه‌های وسیع ارائه کرد… از نظر دوشیزه باکلند ــ و این آموزهٔ اصلی‌ای است که در آثار الیوت اسمیت و پیروانش به‌طور ضمنی وجود دارد ــ تمدن هرگز، هرگز به‌طور مستقل به دست نیامده است. چنین چیزی نه ممکن بود و نه رخ داد. اگر آثار دوشیزه باکلند را بخوانید، پیش‌درآمدی از الیوت اسمیت به دست خواهید آورد، زیرا او دربارهٔ پرستش خورشید و مار، و گسترش کشاورزی، بافندگی، سفالگری و فلزات در سراسر زمین می‌نوشت.»

«فرقهٔ مارِ آگاهی» از آن نوع چیزهایی است که فقط یک بار ابداع می‌شود. اگر زهر عنصری فعال در خودآگاهی بود، مارها و توانایی ابداع کشاورزی باید بسته‌ای واحد می‌بودند. البته این میزان از انتشار بسیار بیش از چیزی است که عموماً پذیرفته می‌شود، هرچند چند ویکتوریایی چنین برداشتی داشته باشند.

بااین‌حال، حتی در این قرن نیز برای انتشار فرهنگیِ گسترده استدلال‌هایی افراطی ارائه شده است. ژولین دوئی در نشریاتی مانند ساینتیفیک امریکن مقاله منتشر کرده و مدعی شده است که بومیان آلگونکوی آمریکای شمالی روایتی از اودیسه را نقل می‌کنند و این اسطوره ۱۳٬۰۰۰ سال پیش از طریق پل زمینی از این سرزمین گذشته است. هرچند این موضوع دربارهٔ مارها نیست13، نشان می‌دهد که گونه‌های بسیار نیرومندِ نظریهٔ انتشار فرهنگی به‌طور جدی بررسی می‌شوند.

اکنون اثبات جهان‌شمولی دشوار است. در جهان ۷٬۰۰۰ زبان صحبت می‌شود. بسیاری از آن‌ها اسطورهٔ آفرینش خاص خود را دارند که همهٔ آن‌ها فهرست‌برداری نشده‌اند. افزون بر این، واقع‌بینانه اگر نگاه کنیم، در این نوشته فقط می‌توانستم از عهدهٔ بررسی حدود ۳٬۰۰۰ مورد برآیم.

برای کوتاه‌گویی، خوانندگان را به سرپنتاریوم ارجاع می‌دهم؛ فهرست پژوهش‌های مربوط به اسطوره‌شناسی مار. این فهرست در بخش «آثار بنیادین» (که در زیر نشان داده شده است) دوازده عنوان، از جمله مار نیک و بد: چگونه نمادی جهان‌شمول مسیحی شد، را درج کرده است. اگر پیوند را دنبال کنید، صدها اثر دیگر نیز در آن خواهید یافت.

تصویری از فرقهٔ مارِ آگاهی

الف‌های ماشینیِ خوددگرگون‌شونده#

مدرسهٔ ابتدایی با الف‌های ماشینیِ خوددگرگون‌شونده
مدرسهٔ ابتدایی با الف‌های ماشینیِ خوددگرگون‌شونده

در پایان، باید حق را به صاحبش داد. «فرقهٔ مار» از نظریهٔ میمونِ نشئهٔ ترنس مک‌کنا بهره می‌گیرد. برای مک‌کنا، رابطهٔ میان آگاهی و روان‌گردان‌ها جنبه‌ای عملی داشت. هنگامی که تریپ می‌کرد، می‌دید که آگاهی در ذهنش ساخته می‌شود. یکی از شیواترین شرح‌های او دربارهٔ موجوداتی است که آن‌ها را الف‌های ماشینیِ خوددگرگون‌شونده توصیف می‌کرد ــ مخلوقاتی خیالین که از زبان ساخته شده‌اند. «نمی‌دانم چرا باید یک هوش نحویِ نامرئی در ابرفضا درس‌های زبان بدهد. اما ظاهراً همین چیزی است که به‌طور قطع و پیوسته در حال رخ‌دادن است.» او بر اساس آموزش‌هایی که در ابرفضا دریافت کرده بود، به این نتیجه رسید که زبان برای آگاهی بنیادی است و روان‌گردان‌ها می‌توانند در دستیابی به آن کمک کنند.

چارچوب زمانی‌ای که او پیشنهاد می‌کرد نیز به همین اندازه عملی بود. او اغلب به میزان بارندگی در آفریقا طی چند میلیون سال گذشته اشاره می‌کرد. به گفتهٔ او، این امر نشان می‌داد که اقلیم برای رشد قارچ‌های سیلوسایبین مناسب بوده است؛ قارچ‌هایی که نیاکان ما می‌توانستند برای اعصار گردآوری کنند.

او برای شاهد مثال به هنر غاریِ دارای نقش قارچ‌ها اشاره می‌کند؛ از جمله پیکر شمنی که در زیر می‌بینید و تاریخ آن حدود ۷ هزار سال پیش تعیین شده است14. برای مک‌کنا مهم است که این اثر در آفریقا قرار دارد، جایی که گونهٔ ما در آن تکامل یافت. بار دیگر با پارادوکس خردمندشدن روبه‌رو می‌شویم. در میلیون‌ها سال پیش، هنگامی که مک‌کنا مدعی مرتبط‌بودن قارچ‌ها بود، هنوز فرهنگ انسانی وجود نداشت. هیچ شاهدی از آموزگاران ابرفضا یا حتی یک اندیشهٔ نمادین وجود ندارد. این هنر غاری محصول تحولاتی متأخر در دیگر نقاط جهان است (نخستین پیکره‌ها در اندونزی و اروپا یافت شده‌اند). قارچ‌ها در هنر غاریِ پیشین، نزدیک‌تر به ظهور اندیشهٔ انتزاعی، کجا هستند؟

عسل توهم‌زا و قارچ‌های جادویی جانشین‌های مناسبی برای زهر مار هستند.
عسل توهم‌زا و قارچ‌های جادویی جانشین‌های مناسبی برای زهر مار هستند.

مایکل پولان، که قارچ‌های روان‌گردان را به جریان اصلی فرهنگ عمومی وارد کرده است، خود را از این نظریه دور می‌کند. او در کتاب چگونه ذهن خود را تغییر دهیم آن را «اوج همهٔ گمانه‌زنی‌های قارچ‌محور» می‌نامد. (پیشنهاد می‌شود: مناظرهٔ جو روگان با او دربارهٔ این موضوع.) نظریهٔ من بسیار رادیکال‌تر و در معرض ابطال است. همچنین بسیار کم‌مناسبت‌تر است. من به هیچ وجه با «مار بزرگ» ارتباطی ندارم. از شما نمی‌خواهم دوز قهرمانانه‌ای از سیب و زهر مصرف کنید. (البته اگر چنین کردید، لطفاً با من تماس بگیرید؛ پرسش‌هایی دارم.)

ترنس مک‌کنا، آن‌قدر عمل‌گرا که فرقهٔ مارِ آگاهی را پیشنهاد نکند. اعتبار: مجلهٔ های‌تایمز

ترنس مک‌کنا، آن‌قدر عمل‌گرا که آیین مارِ آگاهی را پیشنهاد نکند. اعتبار: مجلهٔ های تایمز

خلاصه#

مهم است که میزان جدی‌گرفتن آیین مارِ آگاهی را درست تنظیم کنیم. من دارم از این کار لذت می‌برم. اما در عین حال فکر می‌کنم ممکن است حقیقت داشته باشد. بیشتر مردم می‌پرسند تا چه اندازه می‌توانیم خاستگاه انسان را به گذشته بازگردانیم. کتاب پیدایش این ایده را به من داد که زهر مار می‌توانسته خودآگاهی را پدید آورده باشد؛ سازوکاری چنان دیوانه‌وار که شاید واقعاً کار کند. این امر باعث شد چارچوب‌بندی رایج را وارونه کنم. اگر پاره‌هایی از آغاز ما در اسطوره‌ها باقی مانده باشند، پس این رویدادها باید نسبتاً جدید باشند. نزدیک‌ترین تاریخی که در آن وضعیت انسانی می‌توانسته پدیدار شود کدام است؟ معلوم می‌شود مجموعه‌ای از جهان‌شمول‌های انسانی ــ از جمله مارها ــ وجود دارد که توضیحشان بدون انتشار فرهنگی دشوار است، و شواهد تفکر بازگشتی نیز کاملاً جدیدند؛ یعنی در محدوده‌ای قرار دارند که اسطوره‌ها می‌توانسته‌اند دوام بیاورند. خلاصه:

  1. زمانی وجود داشت که خودآگاه نبودیم، اما همچنان موجوداتی اجتماعی و قادر به گفتار بودیم؛ هرچند شاید گفتارمان بازگشتی نبود.

  2. کشف خویشتن، اختراع درون‌نگری بود. ذهن نقشه‌ای از بدن را حفظ می‌کند و سپس این نقشه به «من» گسترش یافت. پیش از آن، به‌صورت ناخودآگاه مطالبات جامعه را هدایت می‌کردیم. پس از آن، با «من»، یعنی ایگوی خود، همانندسازی کردیم.

  3. این دریافت، موضوع آیینی آغازین بود که از زهر مار به‌عنوان روان‌گردان استفاده می‌کرد. حدود ۱۵٬۰۰۰ سال پیش، این آیین به‌اندازهٔ کافی سامان یافته بود ــ از جمله با پادزهر ــ که در سراسر جهان گسترش یابد.

  4. این دیدگاه تا حد زیادی توضیح می‌دهد:

    1. چرا مارها عنصری چنان رایج و مشترک در داستان‌های آفرینش سراسر جهان هستند.
    2. پارادوکس انسان خردمند: «چرا میان پیدایش انسان‌های مدرن از نظر ژنتیکی و کالبدشناختی و شکل‌گیری رفتارهای پیچیده، چنین فاصلهٔ طولانی‌ای وجود داشت؟» پس از رویداد خروج از آفریقا، چگونه از نظر شناختی مدرن شدیم؟ اگر روان‌شناسی مدرن در حالت نهفته بود، چه چیزی آن را بیرون آورد؟
    3. پارادوکس اسکیزوفرنی
    4. چرا معابد بر کشاورزی تقدم دارند.

فکر می‌کنم نیرومندترین استدلال برای این دیدگاه را می‌توان با اسطوره‌شناسی تطبیقی و زبان‌شناسی مطرح کرد. باورهای جهان‌شمول بسیاری وجود دارند که به گمان من نمی‌توان آن‌ها را با وحدت روانی توضیح داد. آیا می‌دانستید که ستارهٔ شباهنگ، از مکزیک تا چین و استرالیا، با سگ‌ها مرتبط دانسته می‌شود؟ توضیح این امر بدون انتشار فرهنگی دشوار است. آیا در آن نقطه از فضا چیزی سگ‌مانند وجود دارد؟

دربارهٔ ماهیت این آیین حرف‌های بیشتری برای گفتن دارم؛ تا اینجا فقط یک مادهٔ شیمیایی و یکی‌دو داستان در اختیار داریم. روایت‌های دیگر بسیار هولناک‌ترند، حتی اگر هراکلس هم لحظات خاص خودش را داشته باشد. همچنین می‌خواهم دربارهٔ کشاورزی، تفاوت‌های جنسی روان‌شناختی، اسطوره‌شناسی مار و اختراع ضمایر بنویسم. تا آن زمان، به دریافت بازخورد علاقه‌مندم؛ پس دیدگاهی ثبت کنید.

نقاشی‌ای از دودمان تانگ از نووا و فوکسی که در سین‌کیانگ از زیر خاک بیرون آورده شده است. مرد، زن، آفرینش و مارها بار دیگر درهم‌تنیده‌اند. این بار، برای محکم‌کاری، اندکی تصاویر فراماسونری نیز به آن افزوده شده است: گونیا و پرگار.
نقاشی دودمان تانگ از نووا و فوکسی که در سین‌کیانگ از زیر خاک بیرون آورده شده است. مرد، زن، آفرینش و مارها بار دیگر درهم‌تنیده‌اند. این بار، برای محکم‌کاری، اندکی تصاویر فراماسونری نیز به آن افزوده شده است: گونیا و پرگار.

  1. بنگرید به: شواهد باستان‌شناختی برای هوش مدرن ↩︎

  2. و کسانی که این تاریخ را به ۱۵۰٬۰۰۰ kya بازمی‌گردانند، وضعیت انسانی را واقعاً کم‌اهمیت جلوه می‌دهند. ↩︎

  3. A case report of a patient with visual hallucinations following snakebite، ۲۰۱۸، Mehrpour و همکاران

    Visual Hallucinations After a Russell’s Viper Bite، ۲۰۲۱، Subramanian Senthilkumaran و همکاران

    پزشکی که ۲۶ بار دچار مارگزیدگی شده، درد، استفراغ و توهم را از سر گذرانده است ↩︎

  4. Ruck, Carl؛ Danny Staples (۱۹۹۴). The World of Classical Myth. دورهام، کارولینای شمالی: Carolina Academic Press. ص. ۱۶۹. ↩︎

  5. گرچه این روایت، اهمیت اسطوره‌ای سیب‌ها را نادیده می‌گیرد؛ سیب‌هایی که به‌طور گسترده با جاودانگی مرتبط‌اند. برخی پژوهشگران حتی استدلال می‌کنند که سیب‌ها در اصل اوکریست بوده‌اند؛ به‌عنوان بخشی از مراسمی روان‌گردان که از آیین‌های اسرارآمیز یونانی وام گرفته شده بود. ↩︎

  6. ویرژیل. انه‌اید. ص. ۲٫۴۷۱.

    نیکاندر، Alexipharmaca، ۵۲۱.

    Pliny، Natural History، ۹٫۵↩︎

  7. خب، تعریف‌های بسیاری وجود دارد که اغلب با یکدیگر تناقض دارند. برای مقصود ما، فقط به تعریفی نیاز داریم که بر تازگی و دوگانگی ذهن ــ بدن تأکید کند. تعریف کامل‌تری را می‌توان در The Evolution of the Human Self: Tracing the Natural History of Self-Awareness یافت. ↩︎

  8. یکی از نشانه‌های اینکه حیوانات از ذهن خود آگاه نیستند این است که ما برای درون‌نگری دربارهٔ ذهن خودمان از زبان استفاده می‌کنیم. اگر حیوانات زبان ندارند، شاید از توانایی‌های درون‌نگرانهٔ ما برخوردار نباشند. ↩︎

  9. این امر با سابقهٔ هنری نیز همخوان است. اگر هنر سابقهٔ ذهن‌هایی باشد که در ذهن ما حضور دارند، ما تنها زمانی شروع به اندیشیدن دربارهٔ پیکره‌های انسانی کردیم که ساختن تندیس‌های ونوس را آغاز کردیم. ↩︎

  10. یا شاید یک سگ بوده باشد. من با این ایده همدل‌ام که این موجود سربروس، روان‌پومپِ قربانی‌شوندهٔ فردِ رازپذیر، بوده است. ↩︎

  11. احتمالاً ↩︎

  12. فعلاً از ChatGPT نیز پرسیدم؛ پاسخی نسبتاً جدی و آمرانه داد و گفت علمی‌تر باشم. شاید در آینده، اطلاعاتی که به ما داده می‌شود، واریانس بسیار کمتری داشته باشد. ↩︎

  13. بااین‌حال، موضوع بر سر عاملیت و هویت خویشتن است. اودیسئوس چگونه از پولیفموس می‌گریزد؟ با معرفی کردن نام خود به‌عنوان هیچ‌کس↩︎

  14. گرچه موزهٔ بریتانیا می‌گوید ۱۰-۱۲ kya. در هر صورت، استدلال تغییری نمی‌کند. ↩︎