نخستینبار در Vectors of Mind منتشر شد.

در آغاز، خداوند سه موجود آفرید: انسان، بزکوهی و مار. تنها یک درخت وجود داشت که میوههای سرخ میداد. خداوند هر هفت روز از آسمان فرود میآمد تا میوه بچیند. روزی مار پیشنهاد کرد که آنها نیز از میوه بخورند. انسان و همسرش، گرچه در ابتدا مردد بودند، میوه را خوردند. هنگامی که خداوند بار دیگر فرود آمد، خواست بداند چه کسی از آن خورده است. آنها به کار خود اعتراف کردند و مار را مقصر دانستند. خداوند برای مجازات، دارویی به مار داد تا با آن مردم را بگزد، و در عوض به انسان کشاورزی و زبانهای گوناگون بخشید.
دو سال پیش، این مفهوم را مطرح کردم که مفهوم «خود» از طریق آیین روانگردان کشف و بهصورت مماتیک منتشر شده است. این امر به تغییری بنیادین در روانشناسی انسان انجامید و در اسطورههای آفرینش جهان به یاد مانده است. بهعبارت دیگر، اسطورهٔ آفرینش بالا از کتاب پیدایش نیست—هرچند اگر چنین میپنداشتید، ملامتتان نمیکردند. این داستان را مردم باساریِ غرب آفریقا روایت میکنند و مردمشناس، لئو فروبنیوس، آن را در سال 1921 ثبت کرده است. او با دقت یادآور شد که هیچ نفوذی از سوی مبلغان مذهبی در کار نبوده است؛ این داستان در میان باساریها بهعنوان بخشی از میراث باستانیشان رواج گسترده داشت.
شباهتها با پیدایش چشمگیرند: نخستین زوج، هفت روز، مارِ وسوسهگر، میوهٔ ممنوع، مجازات الهی و کشاورزی. چگونه داستانهایی تا این اندازه مشابه در قارههایی دور از هم پدید آمدند؟ مایکل ویتسل، زبانشناس تاریخیِ دانشگاه هاروارد، در مقالهٔ «خاستگاه اسطورهشناسی جهان» پیشنهاد میکند که شباهتهای موجود در اسطورههای آفرینش—از جمله مارِ باساری، لوسیفر و کوتزالکواتل—از ریشهای اسطورهشناختی مشترک سرچشمه میگیرند که پیش از خروج انسان از آفریقا وجود داشته و در نهایت به بیش از 100,000 سال پیش بازمیگردد. اما این دیدگاه بیش از آنکه معماها را حل کند، بر شمار آنها میافزاید. چگونه چنین جزئیات مشخصی میتوانستهاند 100,000 سال انتقال شفاهی را تاب بیاورند؟ و اگر اسطورههای آفرینش تا این اندازه کهناند، چرا تا 50,000 سال پیش هیچ هنر رواییای نمیبینیم؟ هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد تفکر انتزاعیِ لازم برای تولید اسطورهها حتی 100,000 سال پیش وجود داشته است. در واقع، پارادوکس خردمندی میپرسد چرا رفتار خردمندانهای مانند هنر تا حدود 10,000 سال پیش در بیشتر نقاط جهان غایب بوده است.
توضیح سادهتری برای این شباهت شاید در انتشار فرهنگی نهفته باشد. شواهد ژنتیکی اخیر نشان میدهند که کشاورزی، سفالگری و ابزارهای جدید حدود 7,000 سال پیش، بهدست مهاجرانی از اروپا و شام به شمال آفریقا وارد شدند1. شاید این تازهواردان نهفقط فناوری، بلکه دین و اسطورههای آفرینش را نیز با خود آورده باشند.
پیدایش باساری تنها یک نمونه از الگویی گستردهتر است. از مکزیک تا چین و استرالیا، مارها در اسطورههای آفرینش همهجا حاضرند. برای درک نامتعارفبودن این امر، تصور کنید در سراسر جهان گفته میشد قارچها نیاکان وضعیت انسانی بودهاند. کوتزالکواتل، قارچِ پردار، در نخستین زوج روح دمید. ایندرا شهد جاودانگی را با همزدن اقیانوس شیر با چوبی از جنس شیتاکه به دست آورد. مادر میسلیا میوهٔ معرفت را به حوا عرضه کرد. در هر قاره، هنر صخرهای شامل گونههایی از این تصویر بود:

در چنین جهانی، نتیجهگیری طبیعی این بود که قارچها در تکامل فرهنگی انسان نقشی داشتهاند و اگر این رویه به اندازهٔ کافی به گذشته بازمیگشت، شاید بر تکامل شناختی نیز اثر گذاشته بودند. در «فرقهٔ مارِ آگاهی» استدلال کردم که ما در چنین جهانی زندگی میکنیم، اما مادهٔ توهمزای نخستین مارها بودهاند، نه قارچها. زهر آنها یک داروست، بهصورت آیینی از آن استفاده میشود، و کهنترین داستانهای هر فرهنگ، مارها را به آگاهی پیوند میدهند. در حدود پایان عصر یخبندان، این آیینهای زهر مار به کاتالیز و گسترش خودآگاهی انسان کمک کردند. از همینروست حضور مار در باغ، که میوهٔ معرفت را عرضه میکند.
مشکل این است که این ایده کمی دیوانهوار به نظر میرسد، نه؟ آیا واقعاً میتوان از زهر نشئه شد؟ اسطورههای آفرینش تا چه مدت میتوانند دوام بیاورند؟ اگر آنها خاطرات کشف وضعیت انسانیاند، سختافزار شناختی انسان چه زمانی تکامل یافته است؟ آیا هیچ متخصصی به چیزی حتی از دور شبیه به این باور دارد؟
در پژوهش دربارهٔ این پرسشها، فرضیهٔ فرقهٔ مار بهطرزی شگفتآور عملکرد خوبی داشته است. آنچه در ادامه میآید مروری است بر شواهد شگفتآوری که به سود آن وجود دارند، از جمله:
- نسخهای جریان اصلی از فرقهٔ مار
- زهر مار یک انتئوژن است
- شواهد ژنتیکیِ تکامل شناختیِ اخیر
- شواهد باستانشناختیِ گسترش جهانیِ یک آیین اسرارآمیز در پارینهسنگی
اگر مایل باشید، مقالهٔ اصلی در اینجا در دسترس است. بااینحال، بخش بعدی ادعاهای اساسی را شرح میدهد.
فرقهٔ مار با هر نام دیگری#
در ویرایش سال 2015 نشریهٔ Rock Art Research، تام فروزه، عصبپژوه شناختی، فرضیهٔ تغییر آیینی ذهن دربارهٔ خاستگاه و تکامل ذهن نمادین انسان را مطرح کرد. او هنر صخرهایِ پارینهسنگیِ پسین را آغاز نوعی شمنیسم تفسیر میکند که برای آموزش جدایی سوژه و ابژه به کار میرفته است:
«در اینجا به موضوعی بازمیگردیم که پیشتر دربارهٔ آن بحث کردهایم؛ یعنی اینکه مصرف مواد روانگردان چگونه کارکرد عادی ذهن را عمیقاً مختل میکند. منظور این نیست که آنها تنها راه ایجاد چنین گسستهایی هستند، اما بیتردید گزینهای نیرومند و برای بیشتر فرهنگها بهآسانی در دسترساند. عامل دیگری که باید در نظر گرفت این است که نوزادان خردسال کمتر به آگاهی تأملی نیاز دارند، اما با ادامهٔ رشد، این آگاهی بهطور فزایندهای سودمند و—دستکم در بستر فرهنگی بهشدت نمادین—حتی ضروری میشود. بر اساس این دیدگاه، رواج سنتیِ مناسک شدید گذار در دوران بلوغ، از جمله تابوها، دورههای طولانی انزوا، جدایی اجتماعی، دشواریهای جسمانی و مصرف مواد روانگردان، یعنی اعمالی که ارتباط چندانی با خودِ فرایند بلوغ جنسی ندارند (van Gennep 1908/1960)، دیگر آنقدر که ممکن است در غیر این صورت عجیب به نظر برسند، نامتعارف نیستند. هدف اصلی این مناسک میتوانسته است به تسهیل رشد تکوینیِ ذهنهای کاملاً موقعیتمندِ نوآموزان جوان مربوط باشد، بهگونهای که این ذهنها به شکلی دوگانه و پایدارتر از سوژه و ابژه درآیند؛ شکلی که برای فرهنگپذیری در یک فرهنگ نمادین مناسبتر است (Froese 2013).
با گذشت زمان، این هدف اولیهٔ رشد ذهنیِ تقویتشده از سوی جامعه، اهمیت کمتری مییافت؛ زیرا ما و بسترهای فرهنگیمان همتکاملی پیدا کردیم و به افراد امکان دادیم تا با سهولت بیشتری با انواع گوناگونی از اعمال بهشدت نمادین سازگار شوند و آنها را بازتولید کنند (Froese and Leavens 2014)، فرایندی همتکاملی که همتکامل مغز انسان و زبانها بهخوبی آن را نشان داده است (Deacon 1997). در ارتباط با همین موضوع، این امر همچنین توضیح میدهد که چرا نباید انتظار داشته باشیم همهٔ فرهنگهای سنتی هنوز از تغییر عمیق حالت ذهن استفاده کنند؛ زیرا هنگامی که استعداد و ظرفیت ما برای تقلید بسیار دقیق از اعمال نمادین از پیش شکل گرفته بود، محتوای نمادین موجود میتوانست بدون آن حفظ و بسط داده شود.»
آیینهای باستانی تشرف اغلب نوآموزان را تا آستانهٔ مرگ میبردند؛ جایی که درمییافتند با آغاز ازکارافتادن بدن چه چیزی باقی میماند. در این وضعیت آستانهای، چیزی دوام میآورد: بقایایی از آگاهی که اکنون آن را «من» مینامیم. این مواجهههای کنترلشده با مرگومیر نشان میدادند که آگاهی چیزی جدا از گوشت و بدن است—نه از راه استدلال، بلکه از طریق تجربهٔ مستقیم. این نمایش عینی و ملموسِ مستقلبودن «من» از بدن، برای پرورش فراشناختی پایدار حیاتی بود. این آموزشی مبتنی بر عمل بود: نشان بده، مگو؛ که تا منتهای منطقی خود پیش رفته بود. امروزه دیگر این امر ضروری نیست، زیرا تفکر نمادین هزاران سال است که شرطی بدیهی برای مشارکت در فرهنگ بوده و ازاینرو انسانها تکامل یافتهاند تا بدون مداخلهٔ آیینیِ هدفمند، دوگانگی را پرورش دهند. یا دستکم فروزه چنین فرضیهای را مطرح میکند.
دکتر فروزه اکنون سردبیر ارشد Adaptive Behavior است و همچنان این دیدگاه را الگویی معتبر میداند که بسیاری از مسائل مرتبط با تکامل انسان را حل میکند. قدمت هنر صخرهای به حدود 50,000 سال پیش بازمیگردد؛ بنابراین این اعمال باید زمانی پس از آن ابداع شده باشند، هزاران سال یکی از فشارهای مهم تکاملی بوده باشند، و اکنون تنها بهصورت مبهم در آیینهای بازمانده به یاد آورده شوند. در این مرحله، مرگ و تولد دوباره عمدتاً نمادین هستند، مانند عشای ربانی مسیحی2. عیسی مرد، پس تو مجبور نیستی بمیری. اما در آغاز، تو قربانی بودی و با مردن، ماهیت حقیقی خود را درمییافتی.
ممکن است متوجه شوید که این دقیقاً همان چیزی است که من با طرح فرقهٔ مار پیشنهاد کردم، هرچند تأکید بیشتری بر انتشار این اعمال گذاشتم. میتوانید گفتوگوی ما دربارهٔ نظریهٔ او را در این پادکست بشنوید؛ جایی که فرصت مییابم زهر مار را بهعنوان نخستین اِنتئوژن پیشنهاد کنم. او بلافاصله متوجه میشود که این ماده نقدِ کشف را حل میکند—مارها شما را پیدا میکنند! ممکن است آیینهای بسیار اولیهای برای ایجاد حالات تغییریافتهٔ هشیاری وجود داشته بوده باشد، مانند روزهداری و انزوا. فردی که ماری او را نیش زده بود، درمییافت که در نبرد خود با زهر به همان حالت دست یافته است، و این امر میتوانسته همراه با پادزهر در قالب یک آیین درآید.
برای کسانی که امتیازها را ثبت میکنند، این امر فرقهٔ مار را از «حتی حاشیهای هم نیست» بهطور قطعی در قلمرو نظریههای حاشیهای منتقل میکند. پیشرفت! دانشمندان دیگری که در این بحث مشارکت کردهاند عبارتاند از نیک جیکومز در Mind & Matter، که پیشینهای در ژنتیک و علوم اعصاب دارد، و نشریهٔ آنلاین Seeds of Science (که یک دکترای زیستشناسی آن را اداره میکند). یکی از چیزهایی که هنگام پژوهش دربارهٔ خاستگاه انسان بیش از همه مرا شگفتزده کرده، میزانِ بازبودن این پرسش است. ما هنوز مدل خوبی برای زمان و چگونگی تکامل هوش منحصربهفرد خود نداریم. و همانطور که بهزودی خواهیم دید، حتی رهبران این حوزه نیز میگویند به مدلهایی کاملاً متفاوت نیاز داریم که تکاملِ اخیر را دربر بگیرد.
ریوهای زهر مار#
گذشته از اینکه گفته شود نظریهٔ فرقهٔ مار بیش از آنکه به علم شباهت داشته باشد، به عددشناسی شباهت دارد، رایجترین ایراد این بوده است که زهر مار یک مادهٔ مخدر نیست. متأسفم، پس چرا آن را در ریوها میفروشند؟

یاداو یوتیوبری محبوب از هند است و دستگیری او پس از آن رخ داد که من مقالهٔ فرقهٔ مار را نوشتم. در نسخهٔ اولیه، تنها کاری که میتوانستم انجام دهم ارجاعدادن به مقالههای دانشگاهیای مانند Snake venom – An unconventional recreational substance for psychonauts in India بود؛ مقالهای که به ما اطلاع میدهد مارافسونگران در سراسر کشور لانههای مار (افیونخانهٔ انسان اندیشمند) اداره میکنند. این برای منتقدانم کافی نبود؛ بسیاری از آنان نمیتوانند بخوانند. ازاینرو، کشف زهر مار نزد یاداو موهبتی بزرگ در پدیدارکردن محتوای دیداریشنیداری برای روشنکردن وضعیت مارها بوده است. در پاکستانِ همسایه، وایس از یک مرکز بازپروری اعتیاد به مار و عقرب بازدید کرد. دکتر سانیل ریج در برنامهٔ Psychiatry Simplified تصاویری از روش مسمومیت را یافت:

ظاهراً تماس نیش با زبان راهی رایج برای دودکردن اژدهای جادویی است؛ موضوعی که دوباره به آن بازخواهیم گشت. اکنون ممکن است اعتراض کنید که زهر صرفاً یک مادهٔ مخدرِ مهمانی است و این نشان نمیدهد که از آن بهصورت آیینی استفاده میشده است. در این زمینه، سادگورو، یکی از محبوبترین گوروها در هند، در ویدئوی یوتیوبیِ بهدرستی نامگذاریشدهٔ The Unknown Secret of how Venom works on your body [practical experience]3 چنین میگوید:
«زهر تأثیر چشمگیری بر ادراک انسان دارد…میان شما و بدنتان جدایی ایجاد میکند…خطرناک است، زیرا ممکن است شما را برای همیشه جدا کند…من در مناسبتهای گوناگون زهر مصرف کردهام…یکبار بهسبب نیش مار مردم و بار دیگر زنده شدم.»
این شبیه یک مادهٔ گسستزا است؛ دقیقاً همان چیزی که پزشک برای برانگیختن فراشناخت4 تجویز کرده است. در جهان علم غربی نیز زهر مار بهعنوان درمانی برای افسردگی و آلزایمر فعالانه مطالعه میشود، زیرا میتواند گیرندههای نیکوتینیِ استیلکولین (nAChRs) را هدف قرار دهد. این مقالهٔ سال ۲۰۱۸ حتی ادعا میکند: «بنابراین، استیلکولیناسترازِ زهر مار بهترین منبع برای طراحی دارو بهمنظور درمان بیماری آلزایمر است.» شگفتانگیز است، و البته در نوشداروی مدرنِ زهر هیولای گیلا (اوزمپریک) یا نوشداروی کلاسیکِ گوشت افعی (تِریاک) نیز بیسابقه نیست.
هر کسی که با نظریهٔ میمونِ نشئه همدل باشد، باید فرقهٔ مار را ترجیح دهد، زیرا زهر میتواند کار را انجام دهد. افزون بر این، مارها در اسطورههای آفرینش همهجا حاضرند، حال آنکه قارچها وجود ندارند. منظورم این است که در خود کتاب مقدس آمده است. نورآور یک مار بود!5
مغز انسان چه زمانی تکامل یافت؟#
اگر اسطورههای آفرینش حالتهای تکاملی پیشین را به یاد آورند، پس باید در طول مدتی که اسطورهها میتوانند دوام بیاورند، میزان فوقالعادهای از انتخاب وجود داشته باشد. این مدت چقدر است؟ خوب، شواهد بسیار محکمی وجود دارد که اسطورهها میتوانند ۱۰–۱۵٬۰۰۰ سال دوام بیاورند، زیرا نمونههای بسیاری از افسانههایی دربارهٔ افزایش سطح دریا در پایان عصر یخبندان وجود دارد. اسطورهشناسان تطبیقی همچنین استدلال میکنند که الگوهای جهانی اسطورههایی با حضور مارها، مادرسالاری نخستین، آفرینش و خوشهٔ ستارهای پروین نشان میدهند که این عناصر دهها هزار سال دوام آوردهاند. البته این موضوع بحثبرانگیز است، پس بیایید به محدودیت ۱۵٬۰۰۰ ساله بسنده کنیم. آیا در این بازهٔ زمانی تکامل چشمگیری رخ داده است؟ بر اساس مدل استاندارد، نه:

نمودار بالا، که زمان انسانشدن کامل ما را به تصویر میکشد، بهوسیلهٔ زیستشناس تکاملی، نیکلاس لانگریچ، تهیه شده است. در این نمودار، «دیانای مدرن» بهعنوان چیزی که ۲۶۰٬۰۰۰–۳۵۰٬۰۰۰ سال پیش تثبیت شده است برجسته شده؛ زمانی که برآورد میشود خویسان از باقیِ درخت تبار انسان جدا شده باشند. زبان، هنر، موسیقی، معنویت، رقص، داستانگویی، ازدواج، جنگافروزی و مراقبت دوجانبهٔ والدین اکنون گونهٔ ما را تعریف میکنند؛ بنابراین فرض میشود که آن زمان نیز همهٔ اینها بخشهای بنیادین زندگی بودهاند، هرچند وجودشان تا جهش بزرگ، که از حدود ۶۵٬۰۰۰ سال پیش آغاز شد، اثبات نشده است. در واقع، پارادوکس خردمندی میپرسد چرا هنر، دین و اندیشهٔ انتزاعی تا حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش از بیشتر نقاط جهان غایب بودند (و مقالهٔ فرقهٔ مار در پی توضیح همین موضوع بود).
این مدل فرض میکند تواناییهای شناختی در ۳۰۰٬۰۰۰ سال گذشته تکامل نیافتهاند. پژوهشهای ژنتیکیِ اخیر نشان میدهند که این فرض نادرست است. امسال مطالعهای از سوی یکی از برجستهترین آزمایشگاههای ژنتیک باستانی نشان داد که انتخاب جهتدار در ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته «فراگیر» بوده است. آنان هزاران نمونه از دیانای باستانی را گردآوری کردند و دریافتند که نمونههای قدیمیتر گرایش دارند ژنهایی مرتبط با برخی صفات، مانند سرعت راهرفتن، سیگارکشیدن و هوش، داشته باشند. معنایش این است که ما در ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته در جهت باهوشترشدن تکامل یافتهایم. این نمودار را از مطالب تکمیلی در نظر بگیرید که میانگین هوش (استنباطشده از ژنها) را بر اساس تاریخ مرگ نشان میدهد:

دادههای ژنتیکی نشان میدهد انسانهای باستانیِ ۹٬۰۰۰ سال پیش، بهطور میانگین، گونههای ژنیِ مرتبط با نمرههای بهرهٔ هوشی داشتند که ۲٫۳ انحراف معیار (حدود ۳۴٫۵ امتیاز) پایینتر از جمعیت امروزی بود. این امر حاکی از آن است که ظرفیت ژنتیکیِ میانگین برای بهرهٔ هوشی در آن زمان حدود ۶۵٫۵ بوده است. اگر این نرخ تغییر را تا ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش برونیابی کنیم، به اعداد بیمعنایی میرسیم—پایینتر از ۱٬۰۰۰- امتیاز بهرهٔ هوشی. حتی استفاده از برآورد خطیِ محافظهکارانهترِ تغییر ۰٫۷۹ انحراف معیار در هر ۱۰٬۰۰۰ سال (خط قرمز) نیز به بهرهٔ هوشیِ ناممکنِ ۲۵۵٫۵- در ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش منجر میشود. هرچند این برونیابیها آشکارا بیمعنا هستند، نکتهای اساسی را برجسته میکنند: اکنون شواهد سختی از تکامل شناختیِ چشمگیر فقط در ۱۰٬۰۰۰ سال اخیر در اختیار داریم. این امر نشان میدهد انسانهایی که ۵۰٬۰۰۰ یا ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش میزیستند، ممکن است از نظر شناختی بسیار متفاوتتر از ما بوده باشند تا آنچه پیشتر تصور میشد.
این امر با باستانشناسی نیز همخوان است. اساساً هیچ شواهدی از فراشناخت در ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش وجود ندارد، حال آنکه فراشناخت امروزه در میان انسانها جهانشمول است. یکی از معماهای بزرگ علم این است که اگر انشعابهای ژنتیکی به ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش بازمیگردند، این امر چگونه میتوانسته رخ دهد. تکامل ژن–فرهنگ این مسئله را حل میکند. اگر راهی برای آموزش فراشناخت (یا زبان دستوری، یا «من هستم»، یا هرچه آن مادهٔ ویژهٔ ساپینسها باشد) وجود داشته باشد، آن توانایی میتواند در میان خطوط ژنتیکی گسترش یابد. نظریهٔ فرقهٔ مار مطرح میکند که نیرومندترین فشار تکاملی، برای پرورش ساختاری یکپارچه از خود و تحقق آن در سنین پایین بوده است.
دیوید رایش، که آزمایشگاهش این دادههای ژنتیکی را تولید کرده است، ژنومیک باستانی را با تلسکوپ گالیله مقایسه میکند؛ تلسکوپی که آماده است مدلهای کنونی ما دربارهٔ خاستگاه انسان را واژگون کند. همانطور که تلسکوپ نشان داد زمین مرکز جهان نیست، شواهد ژنتیکی نیز نشان میدهد که تکامل انسان در ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش بهطور مناسب متوقف نشده است. چنانکه رایش استدلال میکند، در آستانهٔ انقلابی کپرنیکی در فهم خود از تکامل انسان قرار داریم. فرضیهٔ ذهن آیینی—این دیدگاه که خودِ آگاهی از طریق اعمال فرهنگی تکامل یافته است—راهحلی قانعکننده برای معمای دیرپای چگونگی انسانشدن ما ارائه میدهد.
این مطالعهٔ ژنتیکی الگوی شگفتانگیز دیگری را نیز آشکار کرد: تکامل اخیر که هم بر اسکیزوفرنی و هم بر رفتار سیگارکشیدن اثر گذاشته است. این ارتباط تصادفی نیست—۷۰–۸۰٪ از بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی سیگار میکشند، احتمالاً به این دلیل که هر دو وضعیت درگیر گیرندههای نیکوتینیِ استیلکولین (nAChRs) هستند. این گیرندههای عصبی برای شناخت و آگاهی هوشیارانه حیاتیاند. اگر از بخشهای پیشین به یاد داشته باشید، دلیل مطالعهٔ زهر مار برای درمان آلزایمر این است که زهر، nAChRها را هدف قرار میدهد6.
من نمیگویم آیینهای زهر مار محرک اصلی انتخاب علیه اسکیزوفرنی و سیگارکشیدن بودهاند. بلکه در طول ۵۰٬۰۰۰ سال گذشته، اندیشهٔ نمادین بهتدریج به حداقل پیششرط مشارکت در جامعه تبدیل شد. این فرایند ابتدا بهصورت مقطعی و جهشی رخ داد و سپس یکباره فراگیر شد. در آغاز، هزاران قبیله میبایست فرهنگهای متفاوتی با روابط گوناگون (و سست) با زندگی درونی پدید آورده باشند. یک گروه دریافت که زهر مار میتواند بهطور قابل اعتمادی «جدایی میان شما و بدنتان» را القا کند. این عمل، همراه با آیینهای رازآمیز و نوآوریهای فرهنگیِ مرتبط با آن، گسترش یافت زیرا مؤثر بود؛ شاید در حوالی پایان عصر یخبندان. این واقعیت که زهر مار همان گیرندههای عصبیای را هدف قرار میدهد که اخیراً تحت انتخاب بودهاند، شواهد پشتیبانِ جالبی است.
این فرضیه پیشبینیهای آزمونپذیری دارد: باید شواهدی از گسترش آیینهای تغییردهندهٔ آگاهی در پارینهسنگیِ متأخر بیابیم، و این اعمال باید سرشار از نمادپردازی مارگونه باشند. بولروئر بیش از یک قرن است که مطالعه شده و دقیقاً چنین شواهدی را در اختیار ما میگذارد.
بولروئر را در نظر بگیرید#

بولروئر شیئی ساده است: تیغهای از چوب، استخوان یا سنگ که به ریسمانی متصل است و با چرخاندن آن، صدایی وزوزمانند تولید میشود. این شیء بهآسانی میتوانسته بارها و بارها بهطور مستقل اختراع شود. بااینحال، الگوی پیوندهای آیینیِ پیرامون آن در سراسر جهان بهطرز تکاندهندهای مشابه است. در سال ۱۹۲۰، مردمشناس رابرت لاوی نوشت:
«مسئله این نیست که آیا بولروئر یک بار یا دوازده بار اختراع شده است، و حتی این نیست که آیا این اسباببازی ساده یک بار یا بهدفعات وارد مناسک آیینی شده است. من خودم دیدهام که کاهنان انجمن فلوتِ هوپی، در مناسبتهایی بسیار جدی، بولروئرها را میچرخاندند؛ اما اندیشهٔ ارتباط آن با اسرار استرالیا یا آفریقا هرگز به ذهنم خطور نکرد، زیرا هیچ اشارهای وجود نداشت که زنان باید از محدودهٔ استفاده از این ساز کنار گذاشته شوند. نکتهٔ اصلی همینجاست. چرا برزیلیها و استرالیاییهای مرکزی دیدن بولروئر را برای زن مرگبار میدانند؟ چرا در آفریقای غربی و شرقی و اقیانوسیه، تا این اندازه موشکافانه اصرار دارند او را در این موضوع بیخبر نگه دارند؟ من از هیچ اصل روانشناختیای آگاه نیستم که ذهن اِکوی و بورورو را الزاماً به منع زنان از دانستن دربارهٔ بولروئرها وادار کند، و تا زمانی که چنین اصلی آشکار نشود، بیدرنگ میپذیرم که انتشار از یک مرکز مشترک، فرض محتملتری است. این امر مستلزم وجود پیوند تاریخی میان آیینهای تشرف به جوامع قبیلهایِ مردان در استرالیا، گینهٔ نو، ملانزی و آفریقاست و همچنین نتیجهگیری را بیش از پیش تأیید میکند که دوگانهسازی جنسی پدیدهای جهانشمول نیست که خودبهخود از مطالبات طبیعت انسان پدید آمده باشد، بلکه ویژگیای قومنگارانه است که در یک مرکز واحد شکل گرفته و از آنجا به مناطق دیگر انتقال یافته است.»
لاوی در شکلگیری انسانشناسی مدرن نقش اساسی داشت و دو بار بهعنوان سردبیر American Anthropologist خدمت کرد. او صدایی حاشیهای نبود. ای.ام. لوب، انسانشناس دانشگاه برکلی، در سال ۱۹۲۹ این بحث را پی گرفت و افزود:
«دلیل به سود انتشار، حتی از آنچه لاوی بیان کرده است نیرومندتر است. بولروئر نهتنها هنگامی که در ارتباط با آیینهای تشرف مردانه به کار میرود برای زنان ممنوع است، بلکه تقریباً همیشه بهعنوان صدای ارواح نیز بازنمایی میشود. بولروئر همچنین در ارتباط با آیینهای تشرف مردانه بهتنهایی جابهجا نمیشود. این مقاله نشان داده است که نوعی نشانهگذاری قبیلهای، مراسم مرگ و رستاخیز، و تجسّم اشباح یا ارواح، بهعنوان ملازمات معمول بولروئر، در میان آیینهای تشرف مردانهٔ قبیلهای یافت میشود. هیچ اصل روانشناختیای در کار نیست که این عناصر را الزاماً در کنار یکدیگر قرار دهد؛ بنابراین باید آنها را عناصری دانست که بهطور تصادفی در یک نقطه از جهان با هم گروهبندی شده و سپس بهصورت یک مجموعه منتشر شدهاند.»
لوب استدلال میکرد که این مجموعه شامل این موارد است: «(۱) استفاده از بولروئر، (۲) تجسّم اشباح، (۳) تشرفِ “مرگ و رستاخیز”، و (۴) مثلهسازی از طریق بریدن.» این الگو با مدل فروزه دربارهٔ چگونگی آموزش جدایی سوژه از ابژه، انطباقی بسیار خوب دارد. سهم من، مرتبطکردن لاوی و فروزه و طرح این فرضیه است که این آیین ممکن است از زهر مار استفاده کرده باشد.
لاوی در جنوبغربی آمریکا متخصص بود؛ جایی که مراسم بولروئر هوپی برای فرقهٔ مار اهمیت ویژهای دارد. در اینجا تصویری هوپی از یکی از «رقصندگان مار» آنان را در لباس آیینی میبینیم که بولروئری را میچرخاند.

چرا آنها را رقصندگان مار مینامند؟ خب، آنها با مارها میرقصند، چنانکه در این عکس اوایل قرن بیستم دیده میشود:

بله، آنها مارهای زنگولهدار هستند. ظاهراً کسی نمرده است، زیرا زنان پادزهر سنتی تهیه میکردند و پیش از جشن آن را مینوشیدند (که یادآور نوشیدن مشروبی از سوی ایندرا پیش از رویارویی با مارِ نخستین، وریتره، است)7.
کهنبودن این اعمال با هنر صخرهایای که قدمتش به هزاران سال پیش بازمیگردد اثبات میشود. سنگنگارههای سراسر این منطقه پیکرههایی را نشان میدهند که با مارها میرقصند و در برخی موارد، مانند موآب در یوتا، حتی پیکرههای انسانیای را با مارهایی در دهانشان به تصویر میکشند. این تصاویر باستانی نشان میدهند که مواجهههای آیینی با مارهای زهرآگین، مدتها پیش از تماس با اروپاییان، بخش مهمی از معنویت بومیان آمریکا بوده است.

اسرار الوسینی#

اگر در روزگار لاوی مینوشتم، لازم نبود اسرار را معرفی کنم. در اوایل قرن بیستم، باسوادبودن به معنای فهم یونانیان بود، و فهم یونانیان نیز مستلزم شناخت اسرار بود. اما آن روزگار مدتهاست سپری شده است؛ بنابراین از سخنان خطیب رومی، سیسرون، وام میگیرم. رومیان تا آنجا که میتوانستند فرهنگ یونانی را عیناً اقتباس کردند. سیسرون، در نگاهی به آن تلاش، دربارهٔ الوسیس با بیانی شیوا چنین نوشت:
«زیرا به نظر من، در میان بسیاری از امور استثنایی و الهیای که آتنِ شما پدید آورده و به زندگی انسانی ارزانی داشته است، هیچچیز بهتر از آن اسرار نیست. زیرا بهواسطهٔ آنها، از شیوهٔ زندگیای خشن و وحشیانه به وضعیت انسانیت تحول یافتهایم و متمدن شدهایم.»8
شاید دربارهٔ تراژدی یونانی شنیده باشید. این گونهٔ هنری از دل اسرار پدید آمد. شاید نام مارکوس اورلیوس را شنیده باشید. او در الوسیس به آیین درآمده بود و هنگامی که معبد غارت شد، آن را بازسازی کرد و برای بزرگداشت مشارکت خود، نیمتنهای از خویش ساخت که ماری بر سینهاش حک شده بود.
آیینهای محرمانهٔ معبد بر مضامین مرگ و زایش دوباره، از طریق داستان دیونیسوس، متمرکز بودند. اسطوره روایت میکند که دیونیسوسِ جوان چگونه بهوسیلهٔ تیتانها و با استفاده از چهار شیء، که باید فرض کنیم در مراسم نیز حضور داشتهاند، به سوی مرگ کشانده شد: یک مار، یک سیب، یک آینه و یک بولروئر.
کارل راک، متخصص مطالعات کلاسیک که اصطلاح «انتئوژن» (بهمعنای واقعی کلمه، «خدای درون») را برای توصیف مواد روانگردانِ بهکاررفته در زمینههای دینی ابداع کرد، دهههاست که آیینهای رازآمیز مدیترانهای را مطالعه میکند. او استدلال میکند که استفاده از زهر مار در این آیینهای مرگ و زایش دوباره رواجی گسترده داشته است.
«از مارها برای دسترسی به زهرشان، بهعنوان سموم روانگردان، دوشیده میشد؛ هم برای آنکه بهعنوان سم تیر به کار روند و هم بهصورت مرهمهایی با دوزهای زیرکشنده، برای دسترسی به حالات مقدس خلسه.»
این پژوهش مربوط به سال ۲۰۱۶ است، اما حتی اگر به سال ۱۹۷۶ بازگردیم، اثر کلاسیک باستانشناسی فمینیستی وقتی خدا یک زن بود چندین صفحه را به گمانهزنی دربارهٔ استفاده از زهر مار بهعنوان مادهای مخدر در آیین الههٔ مادر اختصاص میدهد و هم به الوسیس و هم به هوپیها استناد میکند. من نخستین کسی نیستم که به این ایده برخوردهام، هرچند شاید نخستین کسی باشم که آن را به تکامل شناختی پیوند دادهام.
این مجموعهٔ شواهد عجیبی است که هنگام نوشتن مقالهٔ اصلی تقریباً در خواب هم نمیدیدم. در قرنهای نوزدهم و بیستم، انسانشناسان کوشیدند با نگریستن فراتر از سنتهای اروپایی خود، وضعیت انسانی را درک کنند. بهطرزی شگفتآور، آنان دریافتند که در قلب فرهنگهای دیگر نیز آیینی از نوع بولروئر وجود داشته است؛ این آیین اغلب با آفرینش یا نخستین نیا مرتبط بوده و در کنار آن، مجموعهآیین مشابهی دربارهٔ مرگ و زایش دوباره نیز وجود داشته است. طبیعیترین توضیح این بود که این مجموعه در اعماق گذشته، شاید حتی پیش از انقلاب کشاورزی، گسترش یافته است. هیئت تحریریهٔ نشریهٔ نیچر حتی در سال ۱۹۲۹ همین موضع را اتخاذ کرد9. اگر همهٔ اینها کافی نبود، مارهای سمی در دو نسخهٔ برجستهتر این مراسم، یعنی در میان هوپیها و یونانیان، به کار میروند. علم از طریق پیشبینیکردن کار میکند. «کیش مارِ مرگ و زایش دوباره که در اسطوره با تولد وضعیت انسانی پیوند دارد» نباید چنین بیدردسر با تاریخ جهان جور دربیاید.
نتیجهگیری#

هنوز در آغاز راهیم، اما هرچه به گردآوری دادههای ژنتیکی و باستانشناختی ادامه دهیم، از میزان تغییر مغزهایمان در ۵۰٬۰۰۰ سال گذشته و از درهمتنیدگی عمیق فرهنگها در سراسر جهان شگفتزده خواهیم شد. شواهد مربوط به رفتار کاملاً انسانِ خردمندانه در سطح جهان، تا حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش، بسیار پراکنده است. حدس من این است که میتوان این امر را با تعامل ژن و فرهنگ توضیح داد. میدانیم که سگ اهلی در ۱۵٬۰۰۰ سال گذشته در سراسر جهان گسترش یافته است. پیشنهاد من این است که یک کیش مار نیز چنین گسترشی داشته؛ کیشی که ابزارهای لازم برای اهلیکردن خودمان را دربر میگرفت. اسرارِ واقع در قلب این کیش در اسطورههای ما همچنان زندهاند: لوسیفر، آورندهٔ نور، که حوا را وسوسه میکند؛ نوا و فوکسی، نخستین زوج در چین، که همواره نیمهمار به تصویر کشیده میشوند؛ و مار رنگینکمان، که در آغاز زمان زبان و آیین را به استرالیا آورد.
خط زمانی پیشنهادی من این است که اندیشهٔ نمادین حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش، با نخستین هنرها و تدفینهای ابتدایی، شروع به ظهور کرد. بااینحال، نماد «من» تا زمان بسیار نزدیکتری فقط به شکلی بسیار گسسته تجربه میشد. انتخاب برای ساخت یک «من» یکپارچه زمانی افزایش یافت که روشهای آموزش آن، حدود ۱۵٬۰۰۰ سال پیش و همراه با کیش مار، در سراسر جهان گسترش پیدا کردند. زهر به کار میرفت، اما روزهداری، رقص، مراقبه یا دیگر مواد توهمزا نیز مسیرهای عملی دیگری بودند و در طول هزارهها نسخههای بسیاری از این آیین وجود داشته است. فرض مرکزی این مدل آن است که «من هستم» یک کشف بود؛ و این امر بهنوبهٔ خود دلالت دارد که میتوانست گسترش یابد. کافی است به شخص دیگری بیاموزیم که چگونه به این مکاشفه دست یابد. هنگامی که چنین روشهایی پدید آمدند، چه چیزی میتوانست مانع گسترششان شود؟ قبیلهٔ نیمهآگاهِ همسایه؟ آنان بهدست کوتزالکواتل با یک ضربه از میان برداشته میشدند.
پژوهشهای بسیار دیگری نیز وجود دارد که دوست داشتم در اینجا بگنجانم. آیا میدانستید که در اعماق جنگل بارانی کنگو، اسطورهٔ آفرینش پیگمهها شباهت نزدیکی به پیدایش دارد? آیا میدانستید که واژهٔ «من» در میان خانوادههای زبانی، بسیار بیش از آنچه برحسب تصادف انتظار میرود، به یکدیگر شباهت دارد? یا میدانستید که گندم نخستین بار در جایی اهلی شد که پیدایش، عدن را در آنجا توصیف میکند? و اینکه این مکان درست در کنار گوبکلیتپه، نخستین معبد، قرار دارد؛ جایی که مارها شمایلنگاری اصلی آن هستند و بولروئرها بهصورت آیینی استفاده میشدند? در مقالات دیگر دربارهٔ این موضوع و بسیاری مطالب دیگر بحث کردهام؛ کاملترین مدل نیز در نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی ارائه شده است، نظریهای که مؤلفهای جنسیتی به بحث میافزاید: زنان بنیانگذار کیش مار بودند. سرانجام، اگر میپرسید چرا چنین نظریهای بهجای مجلهای در حوزهٔ انسانشناسی در یک وبلاگ ظاهر شده است، در این مقاله توضیح میدهم که چرا بولروئر در میان مردم شناختۀ بیشتری ندارد.

میتوان «آیین مار» را استدلالی دانست مبنی بر اینکه نوآوری بنیادی دین پارینهسنگی، روشی برای آموزشِ «من هستم» بوده است. آنان هستی را اختراع کردند. امروزه، تمام فرهنگ بازپرداختی از این ایده است. یا چنانکه اوپانیشادها میگویند: «در آغاز، تنها خویشتنِ بزرگ در هیئت یک شخص وجود داشت. هنگامی که به تأمل پرداخت، چیزی جز خود نیافت. آنگاه نخستین کلامش این بود: «این منم!» و از آن، نام «من» (آهَم) پدید آمد.»
مقالهای دیگر خط زمانی مشابهی را برای ورود هاپلوگروه R1b به چاد مییابد. ↩︎
فروزه بهطور مشخص نمیگوید که شعایر مسیحی بقایایی هستند؛ من از آن بهعنوان شناختهشدهترین نمونه استفاده میکنم. بااینحال، اسطورهشناسانی همچون جوزف کمپبل استدلال میکردند که آیینهای پیرامون رستاخیز مسیح، بقایای اعمال تحتاللفظیترِ مرگوباززایی بودند که به انقلاب کشاورزی بازمیگردند. این تمامِ مقصود اطلس تاریخی اسطورهشناسی جهان اوست؛ اثری که با اسطورهشناسی شکارچیـگردآورنده (راه نیروهای حیوانی) آغاز میشود، نشان میدهد فرهنگهای کشاورزی چگونه آن ایدهها را اقتباس کردند (راه زمینِ بذرشده)، و سرانجام چگونگی تحول آنها به ادیان مدرن در عصر محوری را نشان میدهد (راه انسان). ↩︎
دهها تدوین هوادارانهٔ مشابه از حسابهایی مانند Spiritual Awakening، با عنوانهایی همچون «چرا زهر کبرا نوشیدم؟»، در یوتیوب موجود است. ↩︎
یا حوا، چنانکه ممکن است باشد ↩︎
لوسیفر به معنای «آورندهٔ نور» است ↩︎
همچنین این مقالهٔ اخیر را دربارهٔ سازوکار زهر مار ببینید: «بنابراین، این امر محتمل است که میان اختلالات عصبیِ القاشده بهوسیلهٔ زهر مار و CHRNA7 [زیرواحد آلفا-۷ گیرندهٔ نورونیِ استیلکولین] همبستگی مشخصی وجود داشته باشد. به همین ترتیب، CHRNA1 نیز در تکوین عصبی، انعطافپذیری عصبی و شکلگیری اختلالات روانی (ازجمله اختلال دوقطبی) دخیل است.» ↩︎
سرنخهای مشابه دربارهٔ پادزهر بودند که در ابتدا مرا به این هزارتوی آیین مار کشاندند. بسیاری از گیاهانی که در اسطوره با مارها پیوند دارند (یعنی سیب، نیلوفر آبی و رازیانه)، منابعی عالی از روتین، پادزهری مؤثر، هستند. ↩︎
M. Tullius Cicero، De Legibus، بهویراستاری Georges de Plinval، کتاب ۲.۱۴.۳۶ ↩︎
«از پراکندگی آنها استنباط میشود که این ویژگیها منشأیی باستانی، و احتمالاً پارینهسنگی، دارند و حاصل اشاعهای متأخر نیستند. دربارهٔ بولروئر، نظریههای پیشین را باید مردود دانست. تنها در صورتی میتوان آن را دارای منشأ مستقل در مناطق گوناگون دانست که توجه خود را به کاربرد آن بهعنوان اسباببازی یا برای مقاصد جادویی محدود کنیم. در پیوند با تشرف و جوامع رازآمیز، این ابزار همواره با شکلی از نشانگذاری قبیلهای، آیین مرگ و رستاخیز، و تجسّم ارواح و اشباح همراه است. استفاده از آن برای زنان ممنوع است و همواره آن را صدای ارواح میدانند؛ اما هنگامی که خارج از قلمرو آیینهای تشرف و جوامع رازآمیز یافت شود، چنین نیست. از آنجا که در اقیانوسیه، آفریقا و جهان جدید هیچ اصل روانشناختیای زنان را از دیدن این ابزار منع نمیکند، نمیتوان آن را حاصل منشأیی مستقل دانست و باید استنباط کرد که از مرکزی مشترک اشاعه یافته است.» ↩︎
