نخستینبار در Vectors of Mind منتشر شد.
نقش زنان و مارها در اسطورههای آفرینش، آزمون موردیِ ایدهآلی برای پژوهش ژرف OpenAI است. خوانندگان احتمالاً با زمینهٔ کلی آشنایی دارند و بنابراین میتوانند ادعاها را بهصورت نمونهای بررسی کنند. افزون بر این، هرگز چنین پرسش پژوهشیِ مشخصی در قالب یک کتاب مطرح نشده است1. متن درخواست در ادامه آمده است. در سند، ارجاعات را (که در فرایند کپیوپیست منتقل نشدند) به شکل 【?†L??-L??】 باقی گذاشتهام و تصاویری را که خودم انتخاب کردهام (اغلب همراه با مقداری زمینهٔ مرتبط با پژوهشم در عنوان تصویر) گنجاندهام. از این تحلیل بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم. در پرداختن به زنان و مارها بیش از حد به این دو گیر نداد و چند اسطوره را نیز ارائه کرد که در آنها هیچیک از این دو حضور نداشتند.
متن درخواست: خلاصهای تطبیقی و مستند از اسطورههای آفرینش در فرهنگهای گوناگون سراسر جهان ارائه کن. تمرکز ویژه باید بر اسطورههایی باشد که پیدایش آگاهی انسانی، تمدن یا وضعیت انسانی را توضیح میدهند—نه صرفاً خاستگاههای کیهانشناختی (برای مثال، اینکه زمین از کجا آمده است). این انتخاب باید نمایندهٔ مناطق مختلف باشد و، از جمله اما نه محدود به، سنتهای بومیان آمریکا، آفریقایی، خاور نزدیک، هندی، شرق آسیایی، اقیانوسی و اروپایی را دربرگیرد. دستکم ۲۰ فرهنگ را شامل کن.
بر نقش زنان در این اسطورهها تأکید کن، بهویژه زنانی که آورندهٔ دانش، عاملان دگرگونی یا چهرههای مرتبط با خاستگاه خودآگاهیاند. همچنین به مارها و اژدهاها توجه ویژه داشته باش، خصوصاً به پیوندهای نمادین آنها با خرد، خطر، آشوب یا تشرف به حالتی جدید از هستی. هر جا ممکن است، میان این مضامین در فرهنگهای مختلف پیوند برقرار کن.
اسطورههای آفرینش آگاهی انسانی و تمدن: بافتهای جهانی#
اسطورههای آفرینش در فرهنگهای سراسر جهان، اغلب نهتنها به چگونگی آغاز جهان، بلکه به این موضوع نیز میپردازند که انسانها چگونه به آگاهی، دانش، نظم اجتماعی و بارهای وضعیت انسانی دست یافتند. در این روایتهای غنی، زنان اغلب در نقش چهرههایی محوری—مادران، نیرنگبازان و آموزگاران—ظاهر میشوند که خرد یا دگرگونی را به ارمغان میآورند؛ در حالی که موجودات مارمانند یا اژدهاگونه غالباً نماد خرد، آشوب یا جستوجوی خطرناک دانشاند. در ادامه، سفری از میان دستکم بیست داستان آفرینش گوناگون، هر یک در زمینهٔ فرهنگی خود، ارائه میشود. این اسطورهها، هرکدام به زبان خاص خود، پیدایش خودآگاهی انسانی، تمدن و کشمکشهای وجودی را توضیح میدهند. (یادداشتهای تطبیقی فقط پس از روایت مستقل هر اسطوره افزوده شدهاند.) همهٔ تفسیرها با ارجاعات پژوهشی پشتیبانی میشوند.
اینانا و مه مقدس تمدن (سومری، میانرودان)#

در سومر باستان (میانرودان)، ایزدبانو اینانا (که با نام ایشتار نیز شناخته میشود) بهعنوان آورندهٔ جسور تمدن ستوده میشود. در یکی از اسطورهها، او برای بهدستآوردن مه، یعنی نیروها یا فرامین مقدسی که زیربنای تمدن انسانیاند، از اِنکی، ایزد خرد، رهسپار میشود. این مهها بهصورت احکام الهی توصیف شدهاند که همهٔ جنبههای زندگی متمدن را دربرمیگیرند—قانون، هنر، موسیقی، عشقورزی، پادشاهی، بافندگی و جز آن—و در واقع طرحوارهٔ جامعهاند. اینانا به شهر اِنکی، اریدو، میرود و از طریق دیداری زیرکانه و دوستانه (که اغلب شامل ضیافتی همراه با نوشیدن است)، اِنکیِ خردمند اما بیخبر را متقاعد میکند صدها نمونه از این مهها را به او هدیه دهد. پس از آنکه اینانا با غنایم خود به اوروک بازمیگردد، اِنکی درمییابد چه اتفاقی افتاده و میکوشد آنها را پس بگیرد، اما نقشهٔ اینانا پیروز میشود. ایزدبانو که در شهر خود در امان است، مهها را به انسانها میبخشد و بدینسان دانش انسانی، فرهنگ و نظم اجتماعی سازمانیافته پدید میآید.
داستان اینانا زنی را در جایگاه حامل دانش و تمدن برجسته میکند. بر اساس باور سومری، انسانیت به ابتکار او موهبتهایی را دریافت کرد که آن را از هستیای ساده به زندگیای پیچیده و متمدن ارتقا داد. اینانا همچنین ایزدبانوی عشق و باروری است و در اینجا قدرت دگرگونکننده و زیرکی او به سود بشر عمل میکند. نکتهٔ قابل توجه این است که در این روایت هیچ چهرهٔ ماری حضور ندارد—خود خرد را ایزدی (اِنکی) پاسداری میکند، اما سپس ایزدبانو آن را آزادانه، هرچند با زیرکی، به دست میآورد.
اِنکیدو، شمخات و رامکردن وحشی (میانرودان، حماسهٔ گیلگمش)#

داستانی دیگر از میانرودان، که بخشی از حماسهٔ گیلگمش (حدود ۲۰۰۰ پیش از میلاد) است، پیدایش خودآگاهی انسانی و تمدن را از طریق انسان وحشی، اِنکیدو، به تصویر میکشد. اِنکیدو را خدایان از گل آفریدند: موجودی ابتدایی و پشمالو که در میان حیوانات میزیست و از شیوههای انسانی هیچ نمیدانست. گیلگمش، پادشاه خردمند، برای متمدنکردن او شمخات، کاهنهٔ معبد یا حَریمْتو (که اغلب «روسپی مقدس» ترجمه شده است)، را فرستاد. شمخات تجسم قدرت تمایلات جنسی زنانه و خرد پرورنده است. او اِنکیدو را در کنار آبشخوری مییابد و در شش روز و هفت شب او را میفریبد؛ دیداری که اِنکیدو را بهنحوی عمیق دگرگون میکند【?†L??-L??】. پس از این پیوند، حیوانات دیگر اِنکیدو را نمیپذیرند؛ او بیگناهی وحشیانهٔ خود را از دست داده است. اما در عوض، «ذهنش بیدار شده بود» و «خردمندتر شده بود» (چنانکه معمولاً در ترجمههای حماسه توصیف میشود). سپس شمخات خوردن نان و نوشیدن آبجو—غذاهای اصلی رژیم انسانی—را به اِنکیدو میآموزد و او را میپوشاند【?†L??-L??】. او اِنکیدو را به شهر اوروک میبرد تا با گیلگمش دیدار کند و بدینسان او را وارد جامعهٔ انسانی میسازد【?†L??-L??】.
اِنکیدو پس از ورود به اوروک، دوست و همتای گیلگمش میشود. آن دو با یکدیگر به ماجراجوییهایی دست میزنند، اما دگرگونی اِنکیدو بهایی نیز دارد: او کاملاً فانی میشود و سرانجام بیمار شده و میمیرد و گیلگمش را وامیدارد دربارهٔ شکنندگی زندگی انسانی تأمل کند. در پیگفتاری بر این حماسه، گیلگمش گیاهی خاردار به دست میآورد که میتواند پیران را جوان کند—راز جوانی دوباره—اما هنگامی که در حال شستوشوست، ماری آن را میرباید و امکان بازگشت جوانی را از بشریت میگیرد【?†L??-L??】. مار هنگام دورشدن پوست میاندازد؛ نشانهای از نوزاییِ خود او، در حالی که گیلگمش ناگزیر میشود بپذیرد که جاودانگی و جوانی ابدی برای انسان از دست رفته است【?†L??-L??】.
در این روایت میانرودانی، زنی (شمخات) عامل جهش اِنکیدو از غریزهٔ حیوانی به آگاهی و فرهنگ انسانی است—نقشی صراحتاً مثبت برای تأثیر زنانه. مار در اینجا بهصورت دزد گیاه تجدیدکنندهٔ زندگی ظاهر میشود و پژواکی از یک بنمایهٔ تکرارشونده است: مارها اغلب نماد ماهیت چرخهای زندگی یا زیرکیای هستند که انسانها را از جاودانگی جدا میکند. داستان اِنکیدو، در کنار فقدان گیلگمش، وضعیت انسانی را بهشکلی تأثرانگیز طرح میکند: دستیابی به فهم و تمدن اغلب به معنای از دست دادن بخشی از بیگناهی و رویارویی با مرگ است.
ایزیس و نام رازآمیز رع (مصر باستان)#

در اسطورهشناسی مصر، ایزدبانوی ایسیس استاد جادو و خرد است و نقشی اساسی در متمدنسازی مصر ایفا میکند. بر اساس داستانی مشهور، ایسیس میکوشید با آموختن نام حقیقیِ رازآلودِ رع، ایزد خورشیدیِ فرمانروای کیهان، به قدرتی برتر دست یابد تا از مردم و خانوادهاش محافظت کند. ایسیس از پیش میدانست که نامها در باور مصریان دارای قدرتاند. این ایزدبانوی زیرک برای رسیدن به هدف خود، از غبار زمین که با آب دهان خود رع آمیخته بود، ماری ساخت و این مار جادویی را در مسیر رع قرار داد. نیش مار رع را مسموم کرد و رنجی عظیم بر او تحمیل شد. هیچ ایزد دیگری نمیتوانست او را درمان کند؛ ازاینرو ایسیس پیشنهاد کرد رع را به یک شرط درمان کند: اینکه نام حقیقیِ پنهان خود را برای او آشکار سازد. رع که به استیصال رسیده بود، پذیرفت و نام نیرومند خود را در گوش ایسیس زمزمه کرد. ایسیس با در اختیار داشتن این دانش، نام را در ورد درمانی خود بر زبان آورد و زهر را از وجود رع پاک کرد.
ایسیس با به دست آوردن نام حقیقی رع، قدرتی همتراز با ایزد خورشید به دست آورد و بدینسان شوهر (و برادر) خود، اوزیریس، را قادر ساخت تا به نخستین فرعون ایزدی مصر تبدیل شود. در دوران فرمانروایی دادگرانه اوزیریس، که ایسیس به او آموزش میداد و یاریاش میکرد، تمدن مصر شکوفا شد. اسطورهها میگویند اوزیریس کشاورزی، ساختن نان و شراب، و قوانین را به انسانها آموخت، درحالیکه ایسیس مهارتهای خانگی، مانند آسیابکردن غله، بافندگی و فنون درمانی را به زنان آموخت. فرمانروایی اوزیریس و ایسیس عصر طلایی صلح و فراوانی بود. حتی پس از آنکه اوزیریس به دست حیلهگر، سِت، کشته شد، خرد و مهارت جادویی ایسیس (که اکنون راز رع نیز آن را تقویت کرده بود) به او اجازه داد اوزیریس را برای مدتی زنده کند تا پسرشان حوروس را آبستن شود؛ حوروسی که سرانجام انتقام پدرش را میگرفت و فرمانروایی میکرد.
این داستان مصری، زنی، یعنی ایسیس، را بهعنوان آورنده دانش و تمدن تصویر میکند که با زیرکی خود رازهای ایزدی را برای خیر جهان میگشاید. یک مار ابزار اوست ــ و در اینجا نماد همزمان خطر و خرد به شمار میرود. برخلاف برخی اسطورهها، مار در داستان ایسیس ابزار ایزدبانوست، نه حیلهگری مستقل؛ بااینحال، نماینده جنبه آشوبناک یا خطرناک خرد است که باید مهار شود. پیامد داستان عمیقاً تمدنساز است: انسانیت از طریق ایسیس و اوزیریس کشاورزی و نظم اجتماعی را میآموزد و این امر تأکید میکند که ایزدان (و بهویژه ایزدبانوان) الگوی بنیادین جامعه مصر را فراهم کردهاند.
آدم و حوا و میوه ممنوعه (سنت عبری/ابراهیمی)#

روایت عبریِ پیدایش (که با سنتهای مسیحی و اسلامی مشترک است) داستان آفرینشی را ارائه میدهد که در آن ظهور آگاهی اخلاقی انسان در کانون توجه قرار دارد. خداوند نخستین مرد (آدم) و سپس نخستین زن (حوا) را در باغ آرمانی عدن میآفریند. آنان در هماهنگی معصومانه با طبیعت زندگی میکنند، اما یک فرمان دارند: از درخت شناخت نیک و بد نخورند. یک مار ــ «از هر حیوان وحشی دیگری حیلهگرتر» ــ نزد حوا میآید و او را متقاعد میکند که خوردن میوه ممنوعه، برخلاف هشدار دادهشده، به مرگ نمیانجامد، بلکه چشمان او و آدم را میگشاید و آنان را «همچون خدا، دانای نیک و بد» میکند (پیدایش ۳:۵). حوا تسلیم وسوسه میشود، گاز کوچکی از میوه میگیرد و مقداری از آن را به آدم میدهد؛ آدم نیز از آن میخورد.
جهان برای این زوج بلافاصله دگرگون میشود: «ناگهان چشمانشان گشوده شد و واقعیتی را دیدند که پیشتر برایشان ناشناخته بود. آنان برای نخستین بار آسیبپذیری خود را احساس کردند.» در آن لحظه بیداریِ خودآگاهی، آدم و حوا درمییابند که برهنهاند و شرمگین میشوند و شتابان خود را با برگهای انجیر میپوشانند. این عمل نماد طلوع وجدان و خودآگاهی انسانی است ــ بیدارشدنی نسبت به اخلاق، اراده آزاد و نیز گناه. هنگامی که خداوند نافرمانی آنان را درمییابد، آدم و حوا از عدن به جهان سخت بیرون رانده میشوند. اکنون باید برای غذا زحمت بکشند و مرگپذیر باشند. خداوند اشاره میکند که انسانها واقعاً «همچون یکی از ما شدهاند و نیک و بد را میدانند»【?†L??-L??】، اما در نتیجه، آنان را از دسترسی به درخت زندگی بازمیدارد، مبادا از آن بخورند و جاودانه زندگی کنند. کروبیای با شمشیری آتشین برای نگهبانی از راه بازگشت به باغ گماشته میشود (پیدایش ۳:۲۲-۲۴).
در این اسطوره بنیادین، زنی (حوا) نخستین کسی است که میوه دانش را به دست میگیرد و عملاً به کاتالیزوری برای خودآگاهی انسان و زندگی اخلاقی پیچیدهای تبدیل میشود که انسانها اکنون در پیش دارند. مار آغازگر ماجراست ــ نمادی دوگانه از خرد و فریب که بعدها اغلب بهصورت گونهای حیلهگر یا حتی شیطان تفسیر شده است. انسانیت دانش و درک نیک و بد را به دست میآورد، اما بهای آن از دست دادن معصومیت و جاودانگی است. از نظر الهیاتی، این «هبوط» توضیح میدهد که چرا زندگی انسان با کار، رنج و مرگ نشانگذاری شده است، اما همچنین توضیح میدهد که چرا ما توانایی درککردن و انتخابکردن را داریم ــ موهبتی واقعاً دو لبه.
داستان عدن بهصراحت دانش را با از دست دادن معصومیت پیوند میدهد. این داستان زنی را در نقش آورنده دانش قرار میدهد (هرچند سنتهای بعدی اغلب او را به سبب هبوط سرزنش میکنند، خود روایت صرفاً اعمال او را توصیف میکند که به آگاهی بیشتر انجامید). نقش مار، پیوند این خزنده را در اندیشه غربی با روشنبینی حیلهگرانه و مخاطره استوار میکند. این اسطوره بهنحوی تأثیرگذار به پرسشهای وجودی میپردازد: چرا ما درست و نادرست را میشناسیم؟ چرا رنج میکشیم و سرانجام میمیریم؟ پاسخ ارائهشده این است که چنین چیزهایی بهای دانش اخلاقیاند ــ برداشتی بسیار مستقیم از ظهور خودآگاهی انسان و پیامدهای آن.
مشیَه و مشیانه: وسوسه نخستین زوج فانی (ایرانی، زرتشتی)#

در داستان آفرینش زرتشتیِ ایرانیان باستان، نخستین زن و مرد مشیَه و مشیانه هستند. آنان پس از رشتهای از رویدادهای آغازین پدیدار میشوند: نخست، خداوند خردمند، اهورامزدا، جهانی روحانی و کامل و مردی نخستین به نام گیومرت (یا کیومرث) میآفریند. روح پلید انگرهمینیو (اهریمن) به این موجود نخستین حمله میکند و او را میکشد. از نطفه گیومرت در حال مرگ، گیاهی شبیه ریواس میروید و پس از ۴۰ سال دو نیم میشود و مشیَه و مشیانه را آشکار میکند. این زوج انسانی در هنگام تولد معصوم بودند و مدتی در هماهنگی با آفرینش زندگی میکردند، با آب و گیاهان تغذیه میشدند و بهطور غریزی اهورامزدا را میستودند.
بااینحال، اهریمن پلید هنوز از فاسدکردن آفرینش دست نکشیده بود. او با دروغها و وسوسهها نزد این زوج آمد. در برخی روایتهای داستان، اهریمن به آنان شیر بز و سپس گوشت برای خوردن میدهد ــ و این نخستین بار است که آنان مواد حیوانی مصرف میکنند ــ و همین امر طبیعت پاک آنان را تضعیف میکند. آنان بهتدریج ستایش اهورامزدا را فراموش میکنند و حتی اعلام میکنند که روح پلید باید آفریننده جهان باشد【?†L??-L??】. مشیَه و مشیانه از طریق این فریبها از حالت نخستین فیض خود سقوط میکنند. در نتیجه، جاودانگی یا سعادتی را که میتوانست سرنوشتشان باشد از دست میدهند. آنان کاملاً فانی و گرفتار رنج میشوند. به مدت ۵۰ سال قادر به بچهدارشدن نیستند، زیرا نفوذ شر همچنان باقی است. (در روایتی هولناک حتی گفته میشود که آنان در حالت فاسدشده خود، نخستین فرزندشان را آدمخواری کردند، بیآنکه خود بدانند؛ و این امر ژرفای خطاپذیری انسان را هنگامی که از هدایت ایزدی جداست نشان میدهد.) سرانجام توبه میکنند و به سوی روشنایی بازمیگردند و پس از آن نخستین فرزندان انسانی را به دنیا میآورند؛ فرزندانی که برای سکونت زمین پراکنده میشوند.
در این اسطوره زرتشتی، زن و مرد آفرینندگان مشترک نژاد انساناند و پیامدهای انتخابهای خود را بهطور برابر سهیم میشوند. فریبکاری اهریمن با مار در عدن موازی است ــ شر بهصورت فریبدهندهای آشکار میشود (هرچند در اینجا به شکل مار نیست) که ادراک انسانها را منحرف میکند. مشیانه (عنصر مؤنث) بهطور ویژه مقصر شناخته نمیشود؛ او و مشیَه هر دو با هم به بیراهه کشانده میشوند. داستان آنان خاستگاه وضعیت انسانیِ آمیخته به خیر و شر را فراهم میکند. انسانها به دست خدایی خردمند نیک آفریده میشوند، اما از طریق وسوسه در برابر گرسنگی، گناه و مرگ آسیبپذیر میشوند. بااینحال، امید وجود دارد: آنان با ردکردن دروغ و بازگشت به سوی آفریننده، هدف خود را در سکونتدادن و متمدنکردن جهان تحقق میبخشند. این امر با دیدگاه زرتشتی درباره زندگی بهعنوان کشمکشی اخلاقی میان راستی و دروغ سازگار است؛ کشمکشی که اراده آزاد انسان در مرکز آن قرار دارد.
این داستان ایرانی مضمون هبوط نخستین و از دست رفتن حالت آرمانی آغازین را، همچون عدن، مطرح میکند، اما آن را در چارچوب الهیات دوگانهانگار زرتشتی قرار میدهد. در اینجا مار واقعی وجود ندارد، بلکه نیروی آشوب (اهریمن) نقش فاسدکننده را ایفا میکند. زن و مرد بهعنوان شریکانی در کنار یکدیگر تصویر میشوند و تأکید بر این است که چگونه دانش کاذب یا نادانی میتواند طبیعت انسان را منحرف کند. این اسطوره توضیح میدهد که چرا انسانها باید کار و مبارزه کنند (زیرا آسودگی آغازین خود را از دست دادهاند) و بر نقش انتخاب در پایبندی به خیر (نظم) یا شر (آشوب) تأکید میگذارد.
پرومته و پاندورا: آتش و جعبه پاندورا (یونانی)#

یونانیان روایت میکردند که در آغاز، تیتان پرومتئوس نخستین انسانها را از گل شکل داد. پرومتئوس برخلاف آفرینندهای قادر مطلق، صنعتگری سرکش بود که آفریدهٔ خود را دوست میداشت. در اسطورهشناسی یونانی (آنگونه که هزیود روایت کرده است)، انسانها در ابتدا بهصورتی ابتدایی و بدون آتش یا فناوری زندگی میکردند تا اینکه پرومتئوس بر آنان دل سوزاند. او آتش را از خدایان دزدید ــ اخگری فروزان را در ساقهٔ رازیانه پنهان کرد ــ و این آتش را به بشر بخشید. با آتش، نور، گرما، توانایی پختن غذا، ساختن فلز و بنا کردن تمدن نیز پدید آمد. این عمل جسورانهٔ روشنگری موجب شکوفایی انسانها شد، اما زئوس، شاه خدایان، را خشمگین کرد؛ زیرا او میخواست فانیان را ضعیف و وابسته نگه دارد.
زئوس برای مجازات، نقشهای دوگانه طرح کرد. نخست، پرومتئوس را به صخرهای در کوه قفقاز زنجیر کرد؛ جایی که عقابی (نماد زئوس) هر روز جگر او را میدرید و جگرش دوباره میرویید تا روز بعد بار دیگر خورده شود ــ شکنجهای ابدی برای تیتانی که دانش را به انسانها بخشیده بود. دوم، زئوس در پی آن بود که بشریت را بهسبب دریافت هدیهٔ دزدیدهشده مجازات کند. او فرمان داد پاندورا، نخستین زن، آفریده شود؛ زنی که هفائستوس او را ساخت و خدایان به او زیبایی و استعداد بخشیدند. پاندورا که نامش به معنای «همههدیه» است، همراه با خمرهای مهرومومشده (یا جعبهای) بهعنوان هدیهٔ عروسی، به اپیمتئوس (برادر محتاطنبودۀ پرومتئوس) پیشکش شد. اپیمتئوس، با وجود هشدارهای پرومتئوس، او را پذیرفت. پاندورا سرانجام از روی کنجکاوی خمرهٔ ممنوع را گشود و ناآگاهانه همهٔ اشکال سختی را بر نوع بشر فرو ریخت. از خمره بیماریها، اندوهها، رذیلت، رنج و همهٔ شرارتهایی بیرون ریخت که وضعیت انسانی را گرفتار میکنند. تا زمانی که توانست درپوش را ببندد، تنها چیزی که درون آن باقی مانده بود امید بود؛ امید نیز سپس به بیرون لغزید تا در میان گرفتاریهایش مایهٔ تسلای بشریت شود.
در این اسطوره، پرومتئوس شخصیتی مرد است که بااینحال نقش آشنای آورندهٔ دانش یا قهرمان فرهنگ را ایفا میکند؛ نقشی شبیه به حیلهگری که بشریت را تعالی میبخشد. پاندورا، زنی، بهعنوان عاملی ناآگاه در آزاد کردن رنج تصویر میشود. بااینحال، داستان او ظرافتهایی دارد: گشودن خمره همچنین تضمین میکند که امید بخشی از تجربهٔ انسانی باشد. داستانهای پرومتئوس و پاندورا در کنار یکدیگر توضیح میدهند که چرا انسانها از تواناییهای شبیه به خدایان (آتش، صنعت و خرد) برخوردارند، اما درعینحال با کشمکشها، دردها و میرایی بیپایان روبهرو هستند. نویسندگان یونانی اغلب این امر را بهای پیشرفت میدانستند ــ خواست زئوس مبنی بر اینکه هیچچیز بدون هزینه به انسانها نرسد.
حماسهٔ آفرینش یونانی بر ماهیت دولبهٔ دانش و تمدن تأکید میکند. آتش آشکارا نماد تخنه (techne) (صنعت، فناوری) و نور فکری است. زنی (پاندورا) وسیلهٔ رها شدن سختیها قرار داده میشود؛ مضمونی که بسیاری از پژوهشگران آن را بازتاب دوسوگرایی یونانیان باستان نسبت به عاملیت زنان دانسته و نقد کردهاند. بااینهمه، خمرهٔ پاندورا را میتوان گذار از هستیِ بیدغدغه اما ناآگاهانه به هستیِ مبتنی بر آگاهی و امید دانست؛ این خمره از برخی جهات با میوهٔ حوا قیاسپذیر است (کنشی که نمیتوان آن را به حالت پیشین بازگرداند و وضعیت انسانی را تغییر میدهد). شایان توجه است که، گرچه اسطورهٔ یونانی در این داستان خاص مار را دربر ندارد، دسیسههای زئوس و نمادپردازی عقاب آدمخوار، مجازات و نیرنگ الهی را به شخصیتهایی مجسم بدل میکنند.
فداکاری اودین و بخشش خرد (اسطورهشناسی نورس، اروپای شمالی)#
در اسطورهشناسی نورس، آفرینش نخستین انسانها و بهدستآوردن خرد، دو رویداد مرتبط اما متمایزند. نخستین انسانها، آسک و اِمبلا (نر و ماده)، پس از آن آفریده شدند که خدایان جهان را شکل دادند. بر اساس ادای منثور، اودین و برادرانش (ویلی و وِه) در ساحل تازهپدیدآمده دو کندهٔ چوب شناور یافتند و آنها را به مرد و زنی شکل دادند. این انسانهای آغازین بدن داشتند، اما فاقد ویژگیهای زندگی بودند. هر یک از سه خدا هدیهای به آنان بخشید: اودین روح و دمِ زندگی را در آنان دمید، ویلی فهم (ذهن) و اراده را به آنان داد، و وِه حواس و صورت بیرونی (گفتار، بینایی، شنوایی و ظاهری زیبا) را بخشید. بدینسان آسک («زبان گنجشک»، مرد) و اِمبلا («نارون»، زن) بهعنوان نخستین انسانهای حقیقی بیدار شدند و از روح، هوش و ادراک حسی برخوردار گشتند. آنان نیای نوع بشر شدند. در این اسطوره، با هدیهای سهبخشی مواجهیم که در مجموع به آگاهی میانجامد: روح، ذهن و حس ــ در واقع تبیین نورسیِ آنچه انسانها را زنده و آگاه میسازد.
اودین، خود، خدای ارشد آسیر، در اسطورهای دیگر دربارهٔ جستوجوی دانش نقشی محوری دارد. اودین با عنوان پدر همه شناخته میشود و جویندهای خستگیناپذیر برای خرد است؛ تا آنجا که برای دستیابی به آن حاضر است خود را فدای خویشتن کند. در روایتی مشهور، اودین نه شبانهروز بر درخت کیهانی جهان (ایگدراسیل) آویخت؛ نیزهٔ خودش در بدنش فرو رفته بود و او بدون غذا و نوشیدنی، در عملی آیینی و شَمَنوار، قربانی شد. در پایان این آزمون، او راز رونها را دریافت؛ نمادهایی جادویی که همزمان نظامی نوشتاری نیز هستند【?†L??-L??】. او رونها را قاپید و هنگامی که قدرتشان را درک کرد، فریاد کشید. اودین از طریق این فداکاری، دانش رونها (نوشتار و افسونهای جادویی) را به خدایان و سرانجام به انسانها رساند. در داستانی دیگر، اودین یکی از چشمان خود را در ازای نوشیدن آبهای چاه خردِ میمیر فدا کرد و بینایی جسمانی را با بینش درونی و فهم معاوضه کرد【?†L??-L??】.
در روایت آفرینش نورس، زنان بهعنوان آفرینندگان نقشی برجسته ندارند (اِمبلا در داستان آسک و اِمبلا مادهای منفعل است). بااینحال، کیهانشناسی نورس و اسطورههای پس از آن نقشهای مهمی برای شخصیتهای زن در دانش و سرنوشت قائلاند: برای نمونه، سه نورْن موجوداتی مؤنثاند که رونهای سرنوشت را برای هر کودک، از جمله انسانها و حتی خدایان، حک میکنند. همچنین، جستوجوی خرد از سوی اودین او را به مشورت با پیشگوی زنی خردمند در جهان زیرین و آموختن سِیدر (جادوگری) میکشاند؛ سِیدری که احتمالاً ایزدبانو فرییا به او آموخته است. بنابراین، خرد زنانه حضور دارد، هرچند بهصورتی ظریفتر.
دیدگاه نورس دربارهٔ پیدایش آگاهی انسانی در داستان آسک و اِمبلا سرراست است: هدایای الهی مستقیماً زندگی و آگاهی را اعطا میکنند. سپس اسطورهٔ شخصی اودین تأکید میکند که خرد باید از طریق فداکاری و رنج بهدست آید. در اینجا ماری وجود ندارد که بشر را وسوسه کند؛ نزدیکترین نمونه، مار نیدهوگ است که ریشههای ایگدراسیل را میجود ــ نیرویی ویرانگر، نه روشنگر. بااینهمه، داستان اودین و تصویر درخت، موتیفهای جستوجوی دانشِ سرنوشت و رازهای زندگی را به یاد میآورند؛ موتیفهایی مشابه جستوجوهای فرهنگهای دیگر برای خرد ممنوع. در اسطورهٔ نورس، بهای دانش سنگین است، اما دانش بهعنوان هدفی شریف پی گرفته میشود. بنابراین، وضعیت انسانی با این واقعیت تعریف میشود که خدایان آگاهی را به انسانها بخشیدهاند و بزرگترین رهبران (مانند اودین) کسانیاند که، حتی به بهای سنگین، همچنان در پی فهمی گستردهتر هستند.
خود دو میشود: سرودی از اوپانیشادها (هند باستان)#

اوپانیشاد بریهادآرنیکه (متعلق به هزارهٔ نخست پیش از میلاد در هند) اسطورهای فلسفی دربارهٔ آفرینش ارائه میدهد که بر پیدایش دوگانگی و خودآگاهی تمرکز دارد. در قطعهای مشهور، جهان در آغاز همچون خودِ بیکرانی (آتمن یا برهمن) بود که بهتنهایی وجود داشت. این موجود تنها، در لحظهای آغازین، دریافت: «من هستم»؛ و این امر همچون سپیدهدم خودآگاهی توصیف میشود. اما خود، چون تنها بود، دچار ترس و نابسندگی شد ــ بهتنهایی شاد نبود. برای فرونشاندن این تنهایی، خود به دو نیم شد و به یک مرد و یک زن تبدیل شد که در آغوش یکدیگر بودند. متن میگوید: «او به بزرگی مرد و زنی شد که در آغوش یکدیگرند؛ سپس بدن خود را به دو بخش تقسیم کرد.» از این نخستین زوج الهی، آمیزش رخ داد و همهٔ موجودات، «تا مورچگان»، زاده شدند؛ چنانکه اوپانیشاد با لحنی طنزآمیز یادآور میشود. زن، که در برخی بازگوییهای متأخر شتاروپا یا اوشَس نامیده میشود (و در متن صرفاً «همسر او» خوانده شده است)، در ابتدا از همتای مرد خود گریخت، زیرا در این هستی جدید، آن دو همچون موجوداتی جدا از هم ایستاده بودند و او نوعی شرم یا تابو احساس میکرد. مرد برای ادامهٔ آفرینش با او، در حالی که زن به حیوانات مادهٔ متناظر تبدیل میشد، شکلهای گوناگون حیوانی به خود گرفت و بدینسان همهٔ گونهها پدید آمدند. سرانجام، آن دو به شکل انسانی بازگشتند و نخستین فرزندان انسان را به وجود آوردند.
در این اسطورهٔ ظریف، زن بهمعنای واقعی کلمه نیمهٔ خودِ نخستین است، نه اندیشهای ثانوی و پسینی. پیدایش زن و مرد از وحدتی اصیل، شیوهٔ اوپانیشادی برای توضیح وحدت بنیادین همهٔ هستی در پسِ دوگانگی ظاهری زن و مرد است. این روایت همچنین خاستگاه زندگی انسانی را به خاستگاه میل و رابطه پیوند میدهد: «او بههیچوجه شاد نبود [چون تنها بود]؛ پس خواهان همدمی شد.» این امر ایدهای را مطرح میکند که رابطه (میان خود و دیگری) بنیاد آفرینش است و اشتیاق به کاملبودن تکامل کیهانی را پیش میراند.
اوپانیشادها از مار یا کنشی ممنوع سخن نمیگویند. در اینجا هیچ معنایی از «سقوط» وجود ندارد؛ بلکه تأکید بر خودشناسی و پیدایش پیچیدگی از وحدت است. بااینحال، بیتی متأخر حاکی از نوعی فقدان ظریف است: هنگامی که خود به دو بخش تقسیم شد، هر نیمه شروع کرد به ادراک خویش همچون موجودی فانی و جداگانه و طبیعت نامحدود نخستین خود را فراموش کرد؛ و بدینسان اَویدیا (نادانی) پدیدار شد ــ ناآگاهی بنیادین از خودِ حقیقیمان که در فلسفهٔ هندی ریشهٔ وضعیت انسانی به شمار میرود. بنابراین، وظیفهٔ زندگی بازکشف آن وحدت است.
این اسطورهٔ فلسفی هندی بهسبب تمرکز انتزاعی و دروننگر خود برجسته است. این روایت خاستگاه وضعیت انسانی را دگرگونیای مابعدالطبیعی میداند ــ تبدیل یگانه به دوگانه ــ و آگاهی و میل را در مرکز آفرینش قرار میدهد. اصل زنانه همزمان با اصل مردانه پدید میآید و نخستین معرفت متجلیِ «من دو هستم» را مجسم میکند. هرچند در اینجا ماری یا نیرنگبازی ظاهر نمیشود، میتوان گفت مایا (پندار) هنگامی نقش ایفا میکند که دو نیمه وحدت خود را فراموش میکنند. نتیجه آن است که انسانها، زادهشده در جهانی دوگانه (مرد/زن، خود/دیگری)، باید با میل، ترس و جستوجوی تمامیت مواجه شوند ــ مضامین کلیدی در اندیشهٔ هندو دربارهٔ اینکه چرا در پی معرفت و رهایی هستیم.
سقوط تدریجی از پاکی: اَگَّنّیه سوتّه (سنت بودایی)#

در روایتی منحصربهفرد از قانون پالی بودایی، یعنی اَگَّنّیه سوتّه، با داستانی «آفرینشی» و غیرخداباورانه روبهرو میشویم که توضیح میدهد جامعهٔ انسانی و رنجهای آن چگونه پدید آمدند. این داستان، بهجای نسبتدادن آفرینش به یک خدا یا خدایان، از تکامل یا پسرفت تدریجی موجودات پیشاانسانی به انسانهای امروزی سخن میگوید و بر خاستگاه نظم اجتماعی، کار و زوال اخلاقی تمرکز دارد. متن میگوید که در آغاز، موجودات ذیشعور همچون موجوداتی اثیری و نورانی در فراز زمین شناور بودند. آنان جنسیت نداشتند، نیازی احساس نمیکردند و در نوعی نور جاودانه و سعادتمندانه میزیستند. بهتدریج، در زیر پای آنان مادهای غنی و خامهمانند بر زمین شکل گرفت (همچون کره یا کف روی آب). یکی از موجودات، از سر کنجکاوی و حرص، از این مادهٔ زمینی چشید، آن را خوشایند یافت و دیگران نیز از او پیروی کردند. با خوردن غنای زمین، بدنهای لطیف و نورانی آنان زمختتر و سنگینتر شد و توانایی پرواز را از دست دادند. این خوراک همچنین موجب تفاوتهایی در ظاهر شد ــ برخی خوشسیماتر و برخی کمسیماتر شدند. غرور و حسادت پدیدار شد. هنگامی که زمینِ خوردنی به مصرف رسید، انواع تازهای از غذا (قارچها و سپس برنج) پدید آمد و موجودات به خوردن آنها ادامه دادند. هر غذای تازه آنان را مادیتر و وابستهتر میکرد. سرانجام بدنهایشان کاملاً جسمانی شد و تفاوتهای جنسی، یعنی مرد و زن، پدیدار شد و به کشش انجامید. هنگامی که این موجوداتِ اکنونانسانشده برای نخستین بار با یکدیگر جفت شدند، دیگرانی که هنوز به پاکی پیشین خو داشتند، آنان را بهسبب این عمل شرمسار کردند. اما اندکی بعد، این شیوهٔ تولیدمثل به هنجار تبدیل شد【?†L??-L??】.
با افزایش تولیدمثل، مردم برای ادارهٔ کشتزارهای برنج خود شروع به سازماندهی کردند. در آغاز، برنج آزادانه و بهوفور میرویید و نیازی به کار نبود. اما هنگامی که برخی افراد شروع به احتکار برنج برای خود کردند، کمبود پدیدار شد. برای مقابله با دزدی و حرص، جامعه توافق کرد رهبری را برگزیند ــ نخستین پادشاه، که مهاسَمَّته نامیده شد («بزرگبرگزیده») ــ و وظیفهٔ او حفظ نظم و مجازات خطاکاران بود. این امر بهعنوان خاستگاه حکومت و قرارداد اجتماعی ارائه میشود. بهتدریج، تمایزهای بیشتری پدید آمد: برخی خود را وقف سلوک معنوی کردند (و مرتاض یا برهمن شدند) و برخی دیگر به پیشههای گوناگون پرداختند. بدینسان نظام کاستی و حرفههای گوناگون نه بر اثر فرمان الهی، بلکه در نتیجهٔ انتخابهای انسانی و زوال طبیعی پدید آمدند.
نکتهٔ مهم آن است که هیچ زن یا مرد واحدی مسئول این «سقوط» نیست؛ بلکه این روایت، حماسهای جمعی دربارهٔ تمام یک نژاد پیشاانسانی است. نخستین نمونهٔ بیاخلاقی، در معنای واقعی کلمه، چشیدنِ حریصانه است؛ چیزی که یادآور گاززدن حوا یا کنجکاوی پاندورا است، اما در اینجا هیچ مرجع بیرونیای آن را ممنوع نکرده است ــ این عمل صرفاً پیامدهایی طبیعی دارد. ماری ظاهر نمیشود؛ در عوض، وسوسهها از درون خود موجودات (گرسنگی، کنجکاوی و شهوت) سرچشمه میگیرند. زنان در مقام بخشی از تحول طبیعی جنسیت و خانواده وارد داستان میشوند؛ زنان (و مردان) سپس در پیدایش جامعه مشارکت میکنند. این روایت بودایی کمتر دربارهٔ سرزنش و بیشتر دربارهٔ تشخیص وضعیت انسانی است: اینکه چرا رنج، سلسلهمراتب اجتماعی و نیاز به حکومت داریم. این عوامل را نه به مجازات الهی، بلکه به فرسایش تدریجی سادگی نخستین بر اثر تشنگی و دلبستگی نسبت میدهد (که یکی از مفاهیم محوری بودیسم است).
روایت اَگَّنّیه سوتّه هدفی تعلیمی دارد: این آموزههای بودایی را تقویت میکند که میل و تشنگی به رنج و زوال عصر طلایی میانجامند. این اسطورهای آفرینشی بدون آفریننده است که بهجای ارادهٔ الهی بر علت و معلول تأکید میکند. از نظر مضامین مورد بحث ما، داستان نشان میدهد که انسانها چگونه انواع گوناگون معرفت (کشاورزی، قانون و نقشهای اجتماعی) را به دست آوردند، اما این دستاورد را نعمتی آمیخته میداند که تنها هنگامی ضروری شد که فضیلت رو به زوال گذاشت. هیچ زنی نقشی منفرد و همسنگ «حوا» ندارد؛ بلکه ضعف جمعی انسان دشمن است. و هرچند هیچ ماری در گوش کسی نجوا نمیکند، مفهوم وسوسه درونی شده است. حاصل نهایی، جامعهای کاملاً شکلگرفته است ــ اما جامعهای همراه با مالکیت، کار و خطاهای اخلاقی ــ که کشمکش وجودی را توضیح میدهد؛ کشمکشی که بودیسم میکوشد با پیشنهاد بازگشت (از راه روشنشدگی) به نورانیت و آزادی نخستین درمانش کند.【?†L??-L??】
نووا انسان را از گل میآفریند (اسطورهشناسی چینی)#

در اسطورهشناسی چینی، یکی از محبوبترین چهرههای آفرینش نووا (女娲)، ایزدبانوی مادری است که اغلب با نیمتنهٔ بالاییِ زنانه و نیمتنهٔ پایینیِ مار یا اژدها به تصویر کشیده میشود. پس از آنکه آسمانها و زمین شکل گرفتند (در برخی داستانها بهدست غول کیهانی پانگو)، جهان هنوز فاقد موجوداتی بود که آن را پر کنند. نووا که در جهان تازهپدید تنها بود، تصمیم گرفت موجوداتی شبیه به پیکر خود بسازد. او شروع کرد به شکلدادن گل زرد از کنارهٔ رودخانه و از آن پیکرهای مردان و زنان ساخت. او آنها را یکییکی و با دقت پیکرتراشی کرد و با نیروی ایزدی به آنان زندگی بخشید. این نخستین انسانها که با دست ساخته شده بودند، هوشمند و سپاسگزار بودند. اما ساختن هر فرد بهصورت جداگانه کاری کند بود. برای سرعتبخشیدن به فرایند، نووا ریسمانی را در گل فروبرد و آن را تکان داد و قطرههای گل را به همهسو پاشید. هر قطرهای که بر زمین میافتاد، به انسانی تبدیل میشد. در برخی تفسیرها، انسانهای دستساخته به اشراف تبدیل شدند (زیرا پالودهتر بودند) و انسانهای پاشیدهشده به مردم عادی بدل شدند ــ برداشتی اجتماعی که بعدها به این اسطوره افزوده شده است.
هنگامی که انسانها پدید آمدند، نووا نقشی بهعنوان حامی و آموزگار آنان بر عهده گرفت. در یکی از روایتها، او دریافت که انسانها از چگونگی تداوم نسل یا سازماندهی زندگی خود آگاهی ندارند؛ ازاینرو ازدواج را ابداع کرد و به آنان آموخت که زادآوری کنند و پیوندهای خانوادگی شکل دهند. او مردان و زنان را جفت کرد و هنجارهای روابط انسانی را پدید آورد. بنابراین، نووا نهتنها بدنهای انسانی را آفرید، بلکه با برقراری ازدواج و ساختار خانوادگی، آغازهای جامعه انسانی را نیز شکل داد. نووا همچنین بهسبب نجات بعدی بشریت شهرت دارد: هنگامی که ستونهای نگهدارنده آسمان شکستند، او با ترمیم آسمان بهوسیله سنگهای پنجرنگ و بازبرقراری نظم کیهانی، آن را نجات داد.
در داستان نووا، یک زن (یک الهه) تنها آفریننده بشریت است و نکته قابلتوجه آن است که او جنبهای مارگونه دارد ــ یعنی نمادپردازی مار/اژدها (موجودی خردمند و باستانی در فرهنگ چین) را با آفرینندگی پرورنده یک مادر درهم میآمیزد. بخش مارگونه نووا شرور نیست؛ بلکه نشانگر قدرت باستانی و عنصری او و احتمالاً انعطافپذیری و تداوم زندگی است. اژدهایان چینی نمادهای نیروی حیاتی کیهانیاند و اغلب با آب و باروری پیوند دارند؛ امری که با نقش نووا در شکلدادن به زندگی سازگار است. در این داستان نه سقوطی وجود دارد و نه فریبکاری؛ انسانها از نووا نافرمانی نمیکنند. در عوض، این اسطوره نظم فرزندی و اجتماعی را همچون چیزی که چهرهای مادرانه به انسانها بخشیده است، برجسته میکند.
فرهنگ چین، نووا را بهعنوان قهرمان نمونهوار تمدنساز گرامی میدارد: او انسانها را میآفریند و سپس تضمین میکند که آنان بتوانند از طریق جامعه و ازدواج، هستی خود را تداوم بخشند. این اسطوره بر مضامین نظم و هماهنگی تأکید میکند ــ هنگامی که امور از هم میپاشند (مانند فروپاشی آسمان)، این نوواست که آنها را اصلاح میکند. حضور تصویرپردازی مار/اژدها در پیوند با نووا، تفاوتی اساسی با نمادپردازی غربی مار را برجسته میکند: در اینجا دم اژدها نشانگر خرد الهی و قدرت آفریننده است، نه وسوسه. داستان نووا با توضیح چرایی تشکیل خانوادهها و پیوندهای اجتماعی، به وضعیت انسانی میپردازد ــ این امور خودسرانه نیستند، بلکه مادر بزرگ آنها را تعلیم داده است و بدینوسیله تضمین میکند که بشریت شکوفا شود و تکثیر یابد.
ایزاناگی و ایزانامی: آفرینش، مرگ و تعادل (شینتوی ژاپنی)#

در کیهانشناسی شینتوی ژاپن، زوج الهی ایزاناگی (آنکه دعوت میکند) و ایزانامی (آنکه دعوت میکند) در آفرینش جهان و کامیها (ارواح/خدایان) نقشی محوری دارند. آنان که بر پل شناور آسمان ایستاده بودند، دریای نخستین را با نیزهای جواهرنشان به هم زدند و قطرههایی که از نیزه فروچکیدند، نخستین جزیره را شکل دادند. این زوج پس از فرود آمدن بر این سرزمین جدید، هشت جزیره ژاپن و شمار بسیاری از ایزدان طبیعت را به دنیا آوردند. بااینحال، پیوند آنان هنگامی به تراژدی انجامید که ایزانامی در هنگام زایمانِ خدای آتش درگذشت. ایزاناگی که از اندوه درهمشکسته بود، برای بازگرداندن محبوب خود به سرزمین مردگان (یومی) رفت. او ایزانامی را در سایهها یافت و در ابتدا نمیتوانست او را ببیند؛ اما ایزانامی به او گفت که به پیکرش نگاه نکند. ایزاناگی که نتوانست مقاومت کند، مشعلی افروخت و با وحشت دید که جسد ایزانامی در حال فساد است و کرمها و موجودات پلید بر آن میخزند. ایزانامی که اکنون از خیانت او شرمسار و خشمگین بود، او را از یومی بیرون راند. ایزاناگی بهسختی گریخت و ورودی را با تختهسنگی مسدود کرد و مانع از آن شد که ایزانامی (که اکنون الهه مرگ بود) به جهان زندگان بازگردد.
ایزانامی از پشت سنگ فریاد زد که هر روز ۱۰۰۰ نفر را خواهد کشت تا از رهاشدن خود انتقام بگیرد. ایزاناگی با سرکشی پاسخ داد که هر روز ۱۵۰۰ نفر زاده خواهند شد تا با نفرین او مقابله کنند. این گفتوگوی نمایشی، تعادلی کیهانی میان زندگی و مرگ برقرار کرد: مرگ برای همیشه بخشی از وضعیت انسانی باقی میماند، اما زندگی همواره از نو جوانه خواهد زد. ایزاناگی سپس برای پاککردن پلیدی یومی، آیین تطهیر را بهجا آورد. در جریان این کار، خدایان دیگری از جامههای دورافکنده و اندامهای شستهشده او زاده شدند ــ از جمله آماتراسو (الهه خورشید) از چشم او و سوسانوئو (خدای توفان) از بینی او ــ و بدینترتیب جمعیت ایزدان افزونتر شد.
اسطوره ایزاناگی ــ ایزانامی زنی را بهعنوان آورنده دانش برجسته نمیکند، اما ایزانامی الههای آفریننده است و سپس نخستین موجودی است که مرگ را تجربه میکند؛ ازاینرو سرچشمه فناپذیری بهشمار میرود. انسانها از طریق داستان او توضیحی برای چرایی ناگزیر بودن مرگ دریافت میکنند (زیرا حتی یک مادر الهه نیز مرد و از زندگان جدا شد). افزون بر این، پاسخ ایزاناگی و زادآوری مستمر انسانها با چرایی پیوستگی تولد و مرگ ارتباط دارد. در این روایت ماری وجود ندارد، اما جالب آنکه هنگامی که ایزاناگی پیکر پوسیده ایزانامی را دید، متن از ایزدان تندر و ماری بزرگ سخن میگوید که از فساد او در یومی زاده شدند (در برخی روایتها، هشت خدای تندر به او چسبیده بودند؛ یکی در نوک پستانهایش قرار داشت و جز آن، ماری غولپیکر به دور او حلقه زده بود). این تصویرپردازی، مرگ را هولناک و آشفته و مرتبط با فساد مارگونه نشان میدهد، اما این جزئیات معمولاً در درجه دوم اهمیت قرار دارند.
*اسطوره آفرینش ژاپنی، شادی آفرینش را با ناگزیری مرگ درهم میآمیزد. ایزدان زن و مرد برای پدیدآوردن جهان در کنار یکدیگر کار میکنند و هنگامی که ایزدبانو از میان میرود، نظم کیهانی به مصالحهای نیازمند میشود. سوگند ایزانامی و پاسخ ایزاناگی، پاسخی اسطورهای به یکی از عمیقترین اندوههای بشریتاند: از دست دادن عزیزان و چرخه فناپذیری و زایش. نقش زنان در این اسطوره ژرف است ــ ایزانامی آفریننده و نخستین قربانی مرگ و بعدها ملکه هراسانگیز مردگان است. اگر نقشمایه مار را در نظر بگیریم، این نقشمایه بهطور غیرمستقیم در فساد مرگ ظاهر میشود و نماد خطر پنهان چرخه زندگی است. این اسطوره بهجای تخطی اخلاقی، به تعادل هستیشناختی میپردازد: انسانها فرزندان خدایاناند و مقدر است که زندگی کنند، زادآوری کنند و بمیرند؛ آن هم بهعنوان بخشی از نظم طبیعیای که زوج الهی برقرار کردهاند.*
اوباتالا و اوشون: شکلدادن به بشریت (یوروبا، غرب آفریقا)#

قوم یوروبا در غرب آفریقا روایت میکنند که در آغاز، اولورون (خدای برین، مرتبط با آسمان) وظیفه آفرینش زمین و نخستین ساکنان آن را به اوباتالا سپرد. اوباتالا، ایزدی خردمند و مهربان، با زنجیری زرین به آبهای نخستین فرود آمد و صدف حلزونیِ پر از شن، مرغی سفید و دانهای از درخت نخل را با خود برد. او شن را ریخت و گذاشت مرغ آن را پراکنده کند و بدینسان نخستین خشکی را آفرید. اوباتالا بر این قطعه زمین (ایلِ-ایفه، شهر مقدس) آغاز به قالبزدن پیکرههایی از گل کرد تا جهان را از ساکنان پر کند. بااینحال، در مقطعی خسته شد و شراب نخل نوشید و مست کرد. در حالت مستی، دستش لغزید و برخی از پیکرههایی که شکل میداد چندان بینقص از کار درنیامدند ــ بنابراین این اسطوره یوروبا منشأ ناتوانیهای جسمانی را به لغزش او نسبت میدهد (توضیحی همدلانه که برای کسانی که متفاوت زاده شدهاند، پیوندی مقدس با خداوند فراهم میکند). پس از آن، اولورون در پیکرهها دمید و آنان نخستین انسانها شدند. اوباتالا پس از هوشیاری سوگند خورد که دیگر هرگز شراب ننوشد و به حامی کسانی تبدیل شد که دچار ناهنجاریهای جسمانی بودند.
نکته مهم آنکه در میان ایزدان اوریشا (ارواح الهی) که برای شکلدادن به جهان یاری رساندند، یک اوریشای زن به نام اوشون حضور داشت که نقشی تعیینکننده ایفا کرد. اوشون اوریشای آبهای شیرین، زیبایی و عشق است. در برخی روایتها، اوشون تنها ایزدبانوی زنی بود که همراه با ۱۶ اوریشای مرد برای برپایی جهان فرستاده شد. اوریشاهای مرد از روی غرور، در ابتدا پندهای اوشون را نادیده گرفتند. آنان کوشیدند بشریت را بیافرینند و جهان را بهتنهایی اداره کنند، اما هر کاری که کردند با شکست مواجه شد. زمین بیحاصل ماند و انسانهایی که ساخته بودند، سرگردان بودند. خدایان مرد که به اشتباه خود پی برده بودند، سرانجام به اوشون روی آوردند. اوشون سپس موافقت کرد یاریشان دهد و با استفاده از آبهای شیرین نیرومند خود، طرح آفرینش را جان تازه بخشید. آفرینش جهان تنها از طریق نیروی پرورنده و زندگیبخش اوشون به کامیابی رسید. از آن پس، اوشون تضمین کرد که عشق، باروری و هماهنگی در میان انسانها جریان داشته باشد. او به مادر روحانی بشریت بدل شد و درباره صمیمیت، شفابخشی و اجتماع به انسانها آموخت.
در کیهانشناسی یوروبا، زنان نقشی محوری دارند و اوشون نمونهای است از اینکه چگونه اصل مؤنث برای زندگی و تمدن ضروری و گریزناپذیر است. برخی داستانها میگویند اوشون همچنین نخستین ابزارهای غیبگویی را به بشریت بخشید (صدفهای کائوری برای غیبگویی ایفاً) یا اهمیت شادی و همکاری را به آنان آموخت؛ امری که نقش او را بهعنوان آورنده خرد و فرهنگ بیشازپیش برجسته میکند. هرچند در روایت آفرینش اوباتالا/اوشون مشخصاً ماری وجود ندارد، موضوع یاریرسانهای حیوانی (مرغ) و نقشمایه اشتباه که به نقص میانجامد این ایده را مطرح میکند که حتی در آفرینش نیز لغزشهایی وجود داشته است که تنوع انسانی را توضیح میدهند.
داستان آفرینش یوروبا بر کنشی مشارکتی در آفرینش تأکید میکند و بهطور ویژه یادآور میشود که بدون خرد زنانه (اوشون)، تمدن شکست میخورد. این بیانی قدرتمند دربارهٔ مکملبودن جنسیتها در تار و پود هستی است. افزون بر این، شور و شوق اوباتالا و لغزش او بر اثر شراب نخل، داستانی تبیینی و ملایم دربارهٔ چراییِ وجود بدبیاری یا نقص فراهم میکند—نه بهمثابهٔ نفرین، بلکه بهعنوان بخشی از تجربهٔ یک آفرینندهٔ الهی که باید با شفقت از آن مراقبت کرد. نبودِ شخصیتی فریبکار و مارگونه در این روایت چشمگیر است؛ بهجای آنکه حیلهگری موجب دردسر شود، حماقت خودِ یک خدا و ضرورت همکاری، داستان را پیش میبرند. این امر بر مسئولیت فردی و نیاز به تعادل (مرد و زن، خرد و عمل) برای شکلدادن درست به سرنوشت انسان تأکید میکند.
ماوو، لیسا و مار کیهانی (فون، آفریقای غربی)#

در میان قوم فونِ داهومی (بنین)، آفرینندهٔ برتر اغلب بهصورت ایزدی دوگانه تصویر میشود: ماوو-لیسا، که معمولاً به شکل جفتی دوقلو و جداییناپذیر، متشکل از یک نر و یک ماده، تصور میشود (یا گاهی همچون موجودی دوسویه و دوجنسی با دو جنبه). در بسیاری از روایتها، ماوو جنبهٔ زنانه است (مرتبط با ماه، شب، خنکی و باروری) و لیسا جنبهٔ مردانه (خورشید، روز، گرما و نیرو). مادر آنان، نانا بولوکوِ آغازین، جهان را آفرید و سپس ساماندادن آن را به ماوو و لیسا واگذار کرد. یکی از زندهترین عناصر اسطورهٔ آفرینش فون، نقش مار بزرگ آیدو-هوِدو است. این مار رنگینکمان برای یاریرساندن به ماوو آفریده شد. هنگامی که ماوو به سازماندادن زمین پرداخت، بر پشت آیدو-هوِدو سوار شد تا در جهان سفر کند و به آن شکل دهد. مار در هم پیچید و چرخید و به تراشیدهشدن درهها و کوهها یاری رساند. ماوو و مار با یکدیگر جهان را از حیات پر کردند و پایداری آن را تضمین کردند.
همزمان با شکلدادن ماوو به زمین، او نگران شد که زمین برای آنکه خود را نگه دارد بیش از حد سنگین باشد. به فرمان او، آیدو-هوِدو به زیر زمین خزید و دم خود را به دهان گرفت و جهان را دربرگرفت تا آن را نگه دارد. اکنون این مار بزرگ در اقیانوس کیهانی قرار دارد و خشکی را بر پشت خود نگه میدارد. ماوو برای آنکه آیدو-هوِدو آسوده باشد (زیرا اگر حرکت کند، زمین خواهد لرزید)، اقیانوسها را آفرید تا مار در آنها سکونت کند و برای خنککردن بدن عظیمش به او آهن خوراند. گفته میشود زیگزاگ رنگینکمان در آسمان حاصل حرکت اندک آیدو-هوِدو است و زمینلرزهها به جابهجایی بیقرارانهٔ آن نسبت داده میشوند. در برخی روایتها، هنگامی که آفرینش به پایان رسید، ماوو و لیسا به آسمانها بازنشستند و زمین را بر پشت مار باقی گذاشتند و جزئیات نگهداری از حیات را به فرزندان خود یا خدایان فرودست سپردند.
در این اسطوره، ماوو آشکارا نیرویی خلاق و مرکزی است—چهرهای مادرانه و ساماندهنده که بهطور جداییناپذیری با یک مار جفت شده است. مار رنگینکمان، آیدو-هوِدو، هم نظم آفریننده و هم مرز باریک میان ثبات و آشوب را نمادپردازی میکند (اگر مار بیش از اندازه حرکت کند، فاجعه ممکن است درپی آید). در داستان فون، چهرهای مانند حوا یا رویدادی یگانه برای دستیابی به دانش وجود ندارد؛ بلکه خرد در ماوو تجسم یافته و از آغاز در طراحی جهان گنجانده شده است. ماوو مهربان و تدبیرگر است و لیسا کیفیتهای مکمل را به همراه میآورد، هرچند در بسیاری از روایتها اهمیت کمتری دارد. در برخی روایتها، انسانها پس از آمادهشدن زمین به دست ماوو-لیسا آفریده شدند، اما جزئیات ظهور انسان به اندازهٔ زیرساخت کیهانی بسط نیافته است. گاهی گفته میشود انسانها از فرزندان ماوو و لیسا پدید آمدند یا با یاری ایزدان فرودست از گل ساخته شدند، اما همواره تحت هدایت ماوو بودند.
چشمانداز آفریقای غربی در اینجا بر همکاری زن و مرد و هماهنگی حیوان (مار) و امر الهی تأکید میکند. آیدو-هوِدو نمونهای نادر از مار بهعنوان یاریگر آفرینندهای کاملاً مثبت است و نشان میدهد که نمادها در فرهنگهای گوناگون چگونه تغییر میکنند: این مار، بهجای آنکه انسانها را وسوسه کند، بهمعنای واقعی کلمه جهان را یکپارچه نگه میدارد. اسطوره حسی از تعادل—گرم و سرد، خورشید و ماه، زن و مرد، زمین و آب— را بهعنوان امری ذاتی در آفرینش منتقل میکند. دربارهٔ وضعیت انسانی، اسطورهٔ فون القا میکند که جهان با نیتی خیرخواهانه و با دقت ساخته شده است و ما با اتکا به مراقبت الهی (و ماری!) در زیر پای خود وجود داریم. این اسطوره بر سقوط یا نقص تمرکز ندارد؛ اگر چیزی باشد، فاجعهٔ بالقوه (زمینلرزهها و سیلابها) بهواسطهٔ دوراندیشی آفریننده مهار شده است. این طرحی خوشبینانهتر است، هرچند در الهیات داهومی، همچنان از انسانها انتظار میرود حرمت بگذارند و تعادل را حفظ کنند، مبادا امور از مسیر درست خارج شوند.
کوئتزالکواتل و سیواکواتل: استخوانها، خون و زایش انسانها (آزتک، آمریکای میانه)#

قوم آزتک (مکزیکا) در مکزیک مرکزی باور داشتند که جهان از چندین آفرینش (خورشید) و نابودی گذشته است. در پنجمین خورشید کنونی، خدای قهرمان کوئتزالکواتل—مار پردار—در آفرینش انسانها نقشی محوری دارد. پس از نابودی خورشید چهارم، خدایان در تئوتیئواکان گرد آمدند تا خورشید و ماهی جدید پدید آورند و نوع بشر را از نو بیافرینند. کوئتزالکواتل به میکتلان، جهان زیرین، سفر کرد تا استخوانهای ارزشمند نیاکان را که نابود شده بودند، بازپس آورد. او موفق شد ارباب مردگان را فریب دهد و استخوانها را گرد آورد، اما هنگام گریز لغزید و استخوانها شکستند و پراکنده شدند. او این استخوانهای تکهتکه را به جهان بالا آورد. سپس ایزدبانو سیواکُواُتل (که نامش به معنای «زن مار» است) به او کمک کرد تا استخوانها را در کاسهای سنگی به آردی نرم آسیاب کند. خدایان دیگر خون خود را جاری کردند تا این آرد استخوانی را مرطوب سازند و از این آمیزهٔ استخوانهای کهن و خون الهی، نخستین انسانهای عصر کنونی ما شکل گرفتند.
پس از آنکه به انسانها جان بخشیده شد، کوئتزالکواتل و سیواکواتل اصول بنیادین زندگی را به آنان آموختند. در برخی روایتها، کوئتزالکواتل (در هیئت اِئکاتل، خدای باد) بعدها ذرت را از مورچگان ربود و با یاری ایزد دیگری مارگونه آن را به بشریت بخشید تا اطمینان یابد انسانها غذای مناسب دارند【?†L??-L??】. سیواکواتل، که گاهی تونانتسین (مادر ما) خوانده میشد، همچنان حامی زنان هنگام زایمان و راهنمای مکزیکا باقی ماند. بااینحال، وجهی تیرهتر نیز وجود دارد: سیواکواتل اغلب بهصورت ایزدبانویی هراسانگیز تصویر میشد که گاه برای فرزندان ازدسترفتهٔ خود مویه میکرد و با نشانههای پیشگویانهٔ فتح و کشورگشایی پیوند داشت (اسپانیاییها بعدها او را با مفهوم «زن گریان» در فرهنگ خود مقایسه کردند). مفهوم ناهوا از دوگانهانگاری به این معنا بود که آفرینش و نابودی دوشادوش یکدیگر پیش میروند—کوئتزالکواتل (نور و دانش) و برادرش تزکاتلیپوکا (شب و جادو) اغلب در جهتهای متقابل عمل میکردند، اما در آفرینش انسانها، رحمت کوئتزالکواتل غلبه داشت.
در این داستان آزتکی، هم ایزدی نرینه و برجسته (کوئتزالکواتل) با جنبهای مارگونه داریم و هم ایزدبانویی ماده (سیواکواتل) که عنوان مار را بر خود دارد. آنان برای بخشیدن حیات به بشریت با یکدیگر همکاری میکنند. استفاده از استخوانها (نمایندهٔ مردگان جهانهای پیشین) و خون (قربانی خدایان) از مفهومی عمیق در اندیشهٔ آمریکای میانه سخن میگوید: حیات از طریق مرگ و قربانیِ دیگران، حتی خود خدایان، تجدید میشود. انسانها بهمعنای واقعی کلمه از موجودات پیشین و جوهرهٔ الهی ساخته شدهاند؛ ازاینرو قربانیکردن خون برای حفظ خورشید و زمین ضروری تلقی میشد—نوعی بازپرداخت به خدایانی که برای ما خون ریختند.
حضور مارها در اینجا قویاً مثبت است. خودِ نام کوئتزالکواتل او را با یک مار (هرچند ماری پردار و پرنده) یکی میداند و آمیزشی هماهنگ از زمین (مار) و آسمان (پرنده)—ماده و روح—را نمادپردازی میکند. سیواکواتل، «زن مار»، نیز در هویت خود انرژی مار را حمل میکند. هیچیک وسوسهگر نیستند؛ بلکه آنان نیاکان و نیکوکاراناند (هرچند اسطورهٔ آزتک در زمینههای دیگر ممکن است کوئتزالکواتل را در روایتهایی متفاوت بهصورت مرزشکن یا حتی گناهکاری توبهکار نشان دهد؛ اما آنها داستانهایی جداگانهاند).
آفرینش انسان در اسطورهٔ آزتک بر قربانی و خرد تأکید میکند. کوئتزالکواتل باید در سرزمین مردگان از زیرکی و شجاعت خود استفاده کند و خدایان باید برای جانبخشیدن به استخوانها خون بریزند. یک ایزدبانوی مارگونه (سیواکواتل) در خودِ ساختن انسانها نقشی اساسی دارد و زنانگی را با پردازش مواد خام (او استخوانها را آسیاب میکند) و زایش پیوند میدهد. وضعیت انسانی از همان آغاز همچون وضعیتی بدهکار تصویر میشود—حیات ما هدیهای حاصل از قربانی خدایان است و بنابراین آزتکها خود را موظف میدانستند قربانی بازگردانند تا خورشید از حرکت بازنایستد. این اسطوره توضیح میدهد که چرا انسانها فانیاند (از بقایای مردگان ساخته شدهاند) و درعینحال خاستگاهی الهی دارند (با خون مقدس به آنان حیات بخشیده شده است)، و چرا خونریزی آیینی در تار و پود اعمال تمدنی آنان تنیده شده بود.
مادران ذرت و رؤیت فانیان (مایاهای کیچه، آمریکای میانه)#

حماسهٔ کیچهایِ مایا، پوپول ووه، یکی از ژرفاندیشانهترین روایتهای آفرینش را دربر دارد که بر ماهیت فهم انسانی تمرکز میکند. در پوپول ووه، آفرینندگان الهی (که معمولاً از آنان با عنوان قلب آسمان و قلب زمین یاد میشود، یا با نامهایی چون تپئو و گوکوماتس که به معنای کوتزالکواتل، یعنی مار پردار، است) میکوشند موجوداتی بیافرینند که بتوانند نامهای آنان را بپرستند و بر زبان آورند. نخستین تلاشهای آنان ــ حیوانات، سپس مردان گِلی و بعد آدمکهای چوبی ــ انتظارات را برآورده نمیکند: آنان فاقد زبان، روح یا احتراماند. سرانجام، خدایان مواد لازم برای آفرینش انسانهای حقیقی را فراهم میکنند. دوقلوهای قهرمانِ اسطورهای پیشین، کوهی از ذرت را به دست میآورند و مادربزرگ الهی، شموکانه، ذرت زرد و سفید را آسیاب میکند تا خمیر به دست آید. خدایان با این خمیر ذرت، همراه با آب، نخستین چهار انسان را میسازند. این نخستین انسانها بزرگسالانی کاملاً شکلگرفتهاند و بهطرزی شگفتانگیز خردمندند. در واقع، آنان بیش از حد خردمندند ــ «این انسانها میتوانستند دور و نزدیک را ببینند، حتی از میان سنگها و درختان، حتی آنسوی کوهها؛ آنان همهچیز را میفهمیدند». بینایی آنان چنان روشن بود که میتوانستند سراسر جهان و حتی خدایان آسمان را ببینند.
خدایان آفریننده دریافتند که این انسانها از نظر دانش تقریباً خودِ خدایاناند. خدایان از آن بیم داشتند که انسانها فهمی بیش از اندازه داشته باشند و آفرینندگان خود را با فروتنی شایسته به یاد نیاورند؛ ازاینرو تصمیم گرفتند دید آنان را تیره کنند. در یکی از خلاصهها آمده است: «آنان (انسانها) میتوانستند همهجا را ببینند و خدایان ناچار شدند دامنهٔ دیدشان را محدود کنند.» پس قلب آسمان در چشم انسانها مه دمید و بیناییشان را تار کرد؛ چنانکه پوپول ووه میگوید، «همانگونه که بر آینه نفس میدمید». اکنون مردم فقط میتوانستند آنچه را در نزدیکیشان بود ببینند، تنها به همان اندازه که چشمهای فانی باید ببینند. بدینسان فهم انسانی بهعمد محدود شد ــ به ما آنقدر دانش و ادراک بخشیده شد که زنده بمانیم، اما نه آنقدر که با خدایان برابر شویم یا وابستگی خود را به آنان فراموش کنیم.
در همین حال، نقش مادربزرگ شموکانه در آسیابکردن ذرت برای ساختن گوشت انسان، اهمیت ذرت را برجسته میکند. مایاها خود را «مردم ذرت» مینامیدند و پوپول ووه نیز تصریح میکند که ذرت جوهرهٔ خودِ بدنهای انسان است. شموکانه و همسرش، اکسپیاکوک (پدربزرگ)، گاه «مادر و پدر» یا «مادربزرگ خورشید، پدربزرگ روشنایی» خوانده میشوند و بهعنوان چهرههای سالخوردهٔ خرد که در آفرینش یاری میرسانند، عمل میکنند. یک جفت چهرهٔ سالخورده و فروتن، با شموکانه بهعنوان صنعتگر و مشاور زن، در پسِ شکلگیری معجزهآسای بشریت قرار دارند. پس از آنکه نخستین چهار مرد ساخته میشوند و سپس چهار زن بهعنوان همسران آنان آفریده میشوند، بشریت تکثیر مییابد. اما اندکی بعد با چالشها و مهاجرتهایی روبهرو میشود که حماسه روایت آنها را ادامه میدهد.
در پوپول ووه، ماری در آغاز آفرینش، بهعنوان بخشی از جفت آفریننده، ظاهر میشود: گوکوماتس بهمعنای واقعی کلمه «مار پرآراسته» است و اوست که (همراه با تپئو) در ابتدا جهان را با سخن پدید میآورد و سرانجام در آفرینش انسانها مشارکت میکند. این جنبهٔ ماری کاملاً مثبت است ــ نشانهای از خردِ فرمانروایِ پردار که آبهای آفرینش را به حرکت درمیآورد. این امر تضادی آشکار با مار کتاب مقدس دارد: در اینجا مار در جانب آفرینندگان است و نه در برابر آنان.
اسطورهٔ مایا از پوپول ووه به خاستگاه هوش انسانی و محدودیتهای آن میپردازد. قرار بود انسانها هوشمند باشند ــ از ذرت مغذی ساخته شوند و مادربزرگی خردمند آنان را شکل دهد ــ اما خدایان مرزی بر ادراک ما تحمیل کردند. این امر توضیحی متمایز برای وضعیت انسانی عرضه میکند: ما جرقهای از بصیرت الهی داریم (زیرا تقریباً خدا بودیم)، اما دید و طول عمرمان کوتاه شده است تا قدرتهای برتر را به یاد داشته باشیم. زنی به نام شموکانه، در مقام «مادر ذرت» که بدن انسانها را به آنان میبخشد، نقشی ضروری ایفا میکند و بر مضمون مشارکت خلاقانهٔ زنانه تأکید میگذارد. و گرچه در اینجا سقوطی از فیض وجود ندارد، کاستن عمدی از توانایی انسان و فروتنیای ازپیشنهاده وجود دارد. تمدن (کاشت و آسیابکردن ذرت، تبارهای خانوادگی) موهبتی از سوی نیاکان/خدایان دانسته میشود و وظیفهٔ مردم این است که آن موهبت را به یاد آورند و ارج نهند، نه اینکه از حدود آن فراتر روند.
مانکو کاپاک و ماما اویو: متمدنکردن آند (اینکا، آند)#

در سنت اینکاییِ آند (چنانکه در تواریخ پس از فتح، بهویژه در نوشتههای گارسیلاسو دِ لا وگا، مورخ مستیزو، ثبت شده است)، انسانهای نخستین تا زمانی که اینتی (خورشید) به حال آنان رحم نکرده بود، ابتدایی و بیفرهنگ بودند. اینتی دو فرزند محبوب خود را، یک پسر و یک دختر زادهشده از خورشید و ماه، به زمین فرستاد: مانکو کاپاک (پسر) و ماما اویو (دختر). این جفت خواهر و برادر الهی از آبهای دریاچهٔ تیتیکاکا (یا در برخی روایتها، از غارهای زمین) بیرون آمدند و سفری را برای یافتن مکانی آغاز کردند که در آن بتوانند مردم را متمدن کنند. آنان عصایی زرین با خود داشتند و به آنان گفته شده بود هرجا که عصا بهآسانی در زمین فرو رود، همانجا مکان بنیانگذاری شهرشان خواهد بود. سرانجام، عصا در کوسکو فرو رفت و آنجا به ناف امپراتوری اینکا تبدیل شد.
مانکو کاپاک و ماما اویو پس از استقرار، کار آموختن شیوهٔ درست زندگی به بومیان وحشی را آغاز کردند. مانکو کاپاک هنرهای کشاورزی را به مردان آموخت ــ اینکه چگونه ذرت و دیگر محصولات را بکارند و پرورش دهند، چگونه لاماها را اهلی کنند و چگونه خانهها و کانالهای آبیاری بسازند. ماما اویو نیز بهنوبهٔ خود زنان را گرد آورد و بافندگی و ریسندگی پنبه و پشم لاما، شیوهٔ تهیهٔ پوشاک و مهارتهای آشپزی و ادارهٔ امور خانه را به آنان آموخت. او آموزگاری شکیبا بود و همچون چهرهای مادری مورد احترام قرار میگرفت. مردمِ زمانی وحشی، تحت هدایت آنان، آموختند در روستاها زندگی کنند، لباسهای شایسته بپوشند، کشتزارها را آباد کنند و خورشید را بپرستند. در واقع، آنان تمدن اینکا را بنیان گذاشتند و مانکو کاپاک اغلب نخستین پادشاه اینکا بهشمار میآید.
از ماما اویو بهعنوان زنی خردمند و نیکخواه یاد میشود که در آوردن دانش نقشی اساسی داشت. در روایتی که از دیدگاهی مردسالارانه ثبت شده باشد، ممکن است چنین به نظر برسد که او در جایگاه دوم قرار دارد، اما اینکاها آن دو را مکمل یکدیگر میدانستند ــ بدون مشارکتهای ماما اویو، نیمی از جامعه (زنان) بیسواد میماندند. در واقع، اشراف اینکا در روایتهای گوناگون تبار خود را به مانکو (تبار مردانه) یا ماما اویو (تبار زنانه) و به پنَکاهای گوناگونِ اشرافی (طایفهها) میرساندند؛ امری که اهمیت برابر او را در تبارها نشان میدهد. این دو همچنین زن و شوهر بودند (امری رایج در بسیاری از اسطورههای خواهر و برادران الهی) و نماد وحدت خورشید (مذکر) و ماه (مؤنث)، یا همکاری زمین (مؤنث) بودند.
در این اسطورهٔ آندی، مار یا اژدهایی وجود ندارد. در عوض، نماد حیوانی مهم کُندور یا شاهین است که اغلب با آسمان و گاه با مانکو کاپاک ارتباط دارد. برخی اسطورههای آندی زوج نخستین متفاوتی دارند (مانند اسطورهشناسی کولیا، که در آن یک زوج زن و مرد از تیواناکو بیرون میآیند)، اما آنها نیز بهطور مشابه بر یادگیری و ساختن جامعه با یاری آموزش الهی تأکید میکنند.
داستان مانکو کاپاک و ماما اویو روایتی روشن از تمدنسازی است: بشریت از پیش وجود داشت، اما در آشفتگی زندگی میکرد تا اینکه زنی و مردی الهی دانش و نظم را به آن بخشیدند. در اینجا نقش زن بهصراحت آموزش مهارتهای خانگی و هنری است؛ امری که ارزش والایی را که فرهنگ آندی برای منسوجات (بافتههای اینکا بسیار پیچیده و پیشرفته بودند) و اقتصاد خانه قائل بود برجسته میکند. این داستان نمونهای است از اینکه چگونه نقشهای جنسیتی در قالبی مکمل ترسیم شدهاند: مرد شخم میزند و حکومت میکند، زن میبافد و پرورش میدهد، و آن دو در کنار هم امپراتوریای بنیان میگذارند. وضعیت انسانی در این اسطوره نه گناه یا سقوط، بلکه نادانی پیشین است ــ تاریکیای که با نور فرزندان خورشید زدوده میشود. بهجای ماری که با دانش ممنوع وسوسه کند، با چهرهٔ آموزگاری نیکخواه روبهرو هستیم که دانش سودمند را در اختیار مردم میگذارد؛ و این تضادی شایان توجه با نقشمایههای جهان کهن است.
زنِ دگرگونشونده و موهبت طایفهها (ناواهو، آمریکای شمالی)#

در سنت ناواهو (دینه)، زنِ دگرگونشونده (Asdzą́ą́ Nádleehé) چهرهای محوری در آفرینش و نوزایی است. برخلاف چهرهای همچون «حوّا» که موجب سقوط میشود، زنِ دگرگونشونده نیکوکاری است که مردم ناواهو و شیوهٔ زندگی آنان را میآفریند. در روایت پیدایش ناواهو، پس از مجموعهای از برآمدنها از جهانهای زیرین، زنِ دگرگونشونده بهگونهای معجزهآسا بر سطح زمین، از نخستین مرد و نخستین زن، زاده شد (یا آنان او را در کودکی یافتند). او بهسرعت به بزرگسالی رسید و از خورشید صاحب دو پسر دوقلو شد (کُشندهٔ هیولا و زادهشده برای آب؛ دو قهرمانی که جهان را از خطرها پاک کردند). هنگامی که سرزمین امن شد، زنِ دگرگونشونده احساس تنهایی کرد و خواستار مردمی از آنِ خود شد، زیرا مردم موجود، همان کسانی بودند که از جهان زیرین برآمده بودند. پس از تکههایی از پوست بدن خودش که از سینه، پشت و زیر بازوانش میسایید، مردان و زنان را آفرید. اینان نخستین طایفههای ناواهو شدند. در یکی از روایتها، او چهار مرد و چهار زن آفرید و همهٔ آنچه را برای بالیدن و کامیابی نیاز داشتند به آنان آموخت. او ذرت و دیگر محصولات زراعی را آفرید تا آنان را تغذیه کند و آیینها و آوازها را به آنان بخشید.
سپس زنِ دگرگونشونده نظام طایفهای ناواهو را بنیان گذاشت؛ یعنی به هر گروه نام و هویتی اختصاص داد و بدینسان اطمینان یافت که مردم او را مادر خود به یاد خواهند آورد و از راه خویشاوندی پیوندشان حفظ خواهد شد. از همین رو، جامعهٔ ناواهو مادرتبار است ــ هویت طایفهای از مادر میآید. زنِ دگرگونشونده همچنین مراسم Blessingway را پدید آورد و به مردم آموخت چگونه در hózhǫ́ (هماهنگی یا تعادل) زندگی کنند. یکی از مهمترین مراسم، کیناآلدا (آیین بلوغ دختران)، مستقیماً با بلوغ و بهسنرسیدن خود زنِ دگرگونشونده پیوند دارد و راهی است که ناواهوها از طریق بازتولید ویژگیهای او در هر نسل، جهان را نوسازی میکنند.
در این روایت، زنان عمیقاً مورد احتراماند: آفرینندهٔ خودِ مردم یک زن است و او نهتنها زندگی، بلکه فرهنگ، ساختار اجتماعی و کردار معنوی را نیز به آنان میبخشد. ایدهٔ خودآفرینی (آفریدن از بدن خویش بدون درد) بر خودمختاری و نیروی آفرینشگرانهٔ زنانه تأکید میکند. در اینجا هیچ مار وسوسهگر یا عنصر تنبیهیای وجود ندارد. برعکس، اسطورهٔ برآمدن ناواهو، که زنِ دگرگونشونده نقطهٔ اوج آن است، وضعیت انسانی را چیزی میداند که در گذر زمان بهبود یافته است ــ با هر جهان، موجودات نظم و نور بیشتری به دست آوردند و این روند در موهبتهای زنِ دگرگونشونده در این جهان درخشان (جهان سطح زمین) به اوج رسید.
هرچند مارها در آفرینش مردم نقشی ندارند، اسطورههای ناواهو مارها و هیولاهای فراطبیعی را در خود دارند که دو قهرمان دوقلو ناچار بودند بر آنها غلبه کنند (مانند هیولای آب، Tééholtsódii). این مارها نمایندهٔ نیروهای آشوبناک طبیعتاند که برای زندگی امن انسانها باید مهار میشدند. اما به لطف زنِ دگرگونشونده و پسرانش، با آنها مقابله شد و مردم توانستند بر زیستن در تعادل تمرکز کنند.
اسطورهٔ زنِ دگرگونشونده بر پرورش، تداوم و تعادل تأکید دارد. یک زن نیای مردم است و این امر با تأکید فرهنگی ناواهو بر تبار مادرتبار و امر مقدس زنانه همراستاست. دانش در اینجا ممنوع نیست ــ بخشندهوار عطا میشود. در اینجا درونزایی را میبینیم (آفریدن از درون خویشتن) که ایدهٔ جستوجوی چیزی در بیرون را (مانند میوه یا دانشی از جایی دیگر) معکوس میکند. وضعیت انسانی، از دیدگاه ناواهو، با فرزندِ زنِ دگرگونشونده بودن تعریف میشود؛ فرزندانی که وظیفه دارند هماهنگی را حفظ کنند و خویشاوندیای را که او بنیان نهاده است گرامی بدارند. نبودِ «سقوط» یا فریبکار در این داستان، و حضور هیولاهایی که شکست خوردهاند، نشان میدهد که دشواریهای انسانی (بیماری، جنگ و مانند آنها) منشأ تعریفکنندهٔ ما نیستند؛ بلکه منشأ ما مقدس و نیک است و دشواریها مداخلاتی متأخرند که باید از طریق آیین و شجاعت با آنها مقابله کرد. در این جهانبینی، زنان و مارها در دو سوی مخالف قرار دارند ــ زن بهمثابهٔ زندگیبخش و بنیانگذار فرهنگی، و مارها بهمثابهٔ تهدیدهایی که بر آنها غلبه شده است ــ و بدینسان پیروزی زندگی و نظم برجسته میشود.
زنِ آسمانی و بنیانگذاری جزیرهٔ لاکپشت (ایروکوا/هادنوسانی، آمریکای شمالی)#

اسطورهٔ آفرینش ایروکواها (هادنوسانی) بر زنی از جهان آسمانی متمرکز است. در آن قلمرو آسمانی، زنِ آسمانی کنجکاو یا باردار (که در برخی روایتها آتاهنسیک نیز نامیده میشود) از سوراخی زیر یک درخت آسمانی سقوط میکند یا به پایین رانده میشود. در زیر او اقیانوسی نخستین و پهناور با جانوران آبی قرار داشت. پرندگان (اغلب غازها یا قوها) با دیدن زن که سقوط میکند، به سوی او پرواز کردند و با ملایمت او را بر پشت خود گرفتند و نجاتش دادند. جانوران دریافتند که او برای زندگی به خشکی نیاز دارد؛ ازاینرو لاکپشت داوطلب شد که خشکی را بر پشت خود نگه دارد. غواصان ــ سگآبی، شَنگ و اردک ــ به نوبت کوشیدند خاک را از کف اقیانوس بیرون بیاورند. سرانجام، موشِ آبی کوچک موفق شد و پیش از آنکه بر اثر تلاش بمیرد، با پنجهای پُر از گلولای به سطح آب آمد. جانوران دیگر این گل را بر لاک لاکپشت پخش کردند. بهگونهای معجزهآسا، گل شروع به رشد و گسترش کرد تا اینکه جزیرهای شکل گرفت ــ جزیرهای که گسترش یافت و به آمریکای شمالی، معروف به جزیرهٔ لاکپشت، تبدیل شد.
زنِ آسمانی بر این خشکیِ در حال شکلگیری قرار گرفت. او مشتی بذر یا ریشه از درخت آسمانی با خود آورده بود. آنها را کاشت و نخستین پوشش گیاهی زمین پدید آمد. دیری نگذشت که زنِ آسمانی دختری به دنیا آورد. دختر رشد کرد و بنا بر برخی روایتها، روح باد غرب یا رؤیایی او را باردار کرد. او دو پسر دوقلو زایید: ذهن نیک (که اغلب هاهگوهدیو نامیده میشود) و ذهن بد (هاهگوهداتگاه)، یا صرفاً دوقلوی نیک و دوقلوی شرور. بهطرزی تراژیک، زایمان برای دختر مرگبار بود ــ یکی از دوقلوها بهطور طبیعی زاده شد و دیگری بهزور از زیر بغل او بیرون آمد و او را کشت. بدینترتیب، دختر محبوب زنِ آسمانی مرد و زنِ آسمانی او را به خاک سپرد. از بدن دختر، گیاهان اصلی خوراکی روییدند: ذرت از سینهاش، لوبیا از انگشتانش و کدو از نافش ــ محصولات سه خواهر که بقای بشریت را تضمین میکردند.
زنِ آسمانی نوههای دوقلوی خود را بر زمین جدید پرورش داد. دوقلوها تجسم دوگانگی بودند: ذهن نیک ویژگیهای زیبا ــ ستارگان، خورشید (از چهرهٔ مادرشان)، رودها و جانوران ــ را آفرید، حال آنکه ذهن بد چیزها را دگرگون کرد ــ کوههای خطرناک و خارها را پدید آورد، مارها را ایجاد کرد و کشمکش را به ارمغان آورد. سرانجام، ذهن نیک در مسابقهای برادرش را شکست داد (در برخی روایتها، با استفاده از شاخ گوزن برای غلبه بر او) و ذهن بد به زیر زمین فرو رفت و بهعنوان روح بینظمی فرمانروایی کرد (که گاهی با زمستان پیوند داده میشود). سپس ذهن نیک (که اغلب با خدای تِکاوِراهکوا، یا صرفاً با آفرینندهٔ نیک، یکی دانسته میشود) به زنِ آسمانی کمک کرد تا نظمبخشی به جهان را کامل کند.
در این اسطوره، زنان در خودِ سرچشمهٔ پیدایش قرار دارند: زنِ آسمانی بهمعنای واقعی کلمه به زمین زندگی میبخشد (بذرها و تبار خویش)، و بدن دخترش تضمین میکند که غذا خواهد رویید. زنِ آسمانی بهنوعی بهعنوان مادرِ زمین و مادربزرگِ آفرینش تقدیس میشود. هیچ اشارهای به خطاکاری این زنان وجود ندارد؛ برعکس، آنان سرچشمههای زندگی و میانجیان میان جهان آسمانیِ الوهی و قلمرو زمینیاند.
در برخی روایتهای ایروکوا، مار نه بهعنوان وسوسهگر، بلکه بهعنوان بخشی از آفرینش جهان طبیعی یا شکلی که دوقلوی شرور به خود میگیرد ظاهر میشود (در برخی داستانها، دوقلوی شرور در اقیانوس تاریک زندگی میکند و گاه میکوشد جهان را سرنگون کند و موجب گرفتگیها یا مشکلات دیگر شود؛ او نیز به شکلی شبیه مار یا اژدها درمیآید). اما مار در مرکز داستان نیست؛ تعارض اصلی میان دوقلوهایی است که نمایندهٔ امکان وجود خیر و شر در وجود ما هستند. انسانها بعدها وارد داستان میشوند: دوقلوی نیک آنان را از خاک یا گلِ جاندار آفرید (یا آنان صرفاً از تبار زنِ آسمانیاند). همهٔ انسانها مدیون کنشهای زنِ آسمانی دانسته میشوند.
داستان آفرینش ایروکواها نمادپردازی غنیای از همکاری میان گونهها (جانوران و یک زن) برای پدیدآوردن سرزمینی زیستپذیر ارائه میکند. این داستان نیروی آفرینشگرانهٔ زنانه را میستاید ــ زنِ آسمانی بهعنوان عامل آغازگر زندگی زمینی و دخترش بهعنوان مادری فداکار که کشاورزی را پدید میآورد. مضمون دوگانهانگاری ــ نور و تاریکی، خیر و شر ــ در نقشمایهٔ دوقلوها مستقیماً به وضعیت انسانی میپردازد: اینکه چرا جهان ما هم نیکوکاری و بدخواهی، و هم زندگی و مرگ، را در خود دارد. اما برخلاف سناریوی حوّا، زن مقصر دانسته نمیشود؛ در واقع، او بهعنوان نخستین رهبر و نخستین آموزگار گرامی داشته میشود. زنِ آسمانی پس از فرود آمدن، جانوران را راهنمایی میکند و باغ جهان را پرورش میدهد. برخی تفسیرهای هادنوسانی حتی بنیانگذاری تعادل نقشها را به او نسبت میدهند: زنان، همانگونه که او با گیاهان چنین کرد، رشد زمین را پرورش میدهند و اقتدار خانوادگی را در دست دارند، درحالیکه مردان، که نمادشان نیروی جانوران است، از خانواده محافظت میکنند و روزی میرسانند. این اسطوره همچنین بر سپاسگزاری تأکید میکند: انسانها در فرهنگ ایروکوا، در «خطاب شکرگزاری»، از زنِ آسمانی، زمین، ذرت و همهٔ عناصری که از این داستان نخستین زاده شدهاند تشکر میکنند و بدینسان بار دیگر تأکید میورزند که زندگی آگاهانه و اخلاقی تنها بهواسطهٔ موهبتهای امر زنانه و جهان طبیعی امکانپذیر است.
مار رنگینکمان و خواهران واوالیک (اسطوره بومیان استرالیا)#

در سراسر استرالیا، مار رنگینکمان موجودی نیرومند و آفریننده است که اغلب نیروهای زایندهٔ آب، رنگینکمان و باروری، و نیز توانایی ویرانگری را مجسم میکند. با آنکه جزئیات این روایت در میان گروههای زبانی متفاوت است، یکی از روایتهای مشهور از مردم یولنگو در سرزمین آرنهم (قلمرو شمالی) میآید و خواهران واوالیک (واوالاگ) و پیتون عظیم یورلونگور (جولونگول) را دربرمیگیرد. خواهران در سرزمین سفر میکردند، مکانها را نامگذاری میکردند و آبشخورها را پدید میآوردند. یکی از خواهران باردار بود و هنگامی که در نزدیکی چاهی مقدس اردو زدند، زایمان کرد؛ یا بنا بر برخی روایتها، در دورهٔ قاعدگی بود. خونِ زایمان (یا خون قاعدگی) به آب جاری شد و یورلونگور را بیدار کرد؛ همان مار رنگینکمان عظیمی که در آنجا میزیست.
یورلونگور که بوی خون او را به سوی خود کشانده بود، بیرون آمد و در لحظهای دراماتیک، هر دو خواهر (و کودک نوزاد) را یکجا بلعید. خواهران در شکم مار شروع به خواندن آوازهای مقدس کردند. حضور آنان درون مار و آوازخوانیشان سبب شد یورلونگور سست و کرخت، اما سرشار از نیرو شود. سرانجام مار دوباره پدیدار شد و خواهران را بیرون آورد (در برخی روایتها، آنان را بالا میآورد و بدینسان عملاً دوباره به آنان زندگی میبخشد). گفته میشود عمل بلعیدن و بالا آوردن، سیلابی از انرژی آفریننده را آزاد کرد. این عمل الگوی آیینهای تشرف مردم را بنیان نهاد ــ این داستان در مراسم تشرف مردان بازاجرا میشود؛ مراسمی که در آن مردان جوان «میمیرند» (بهطور نمادین بهوسیلهٔ مار بلعیده میشوند) و بهعنوان بزرگسالانِ تشرفیافته دوباره زاده میشوند. جولونگول اغلب مؤنث یا دوجنسیتی دانسته میشود و با قدرت زنان (قاعدگی و زایمان) و نیز قدرتی که مردان میکوشند در مراسم به مهار خود درآورند ارتباط دارد. خواهران واوالیک، از رهگذر تجربهٔ خود، دانش آیین مقدس و پیوند با مار رنگینکمان را به جامعهٔ خویش منتقل میکنند.
در مناطق دیگر، مار رنگینکمان را عامل شکلدهی به سرزمین میدانند ــ ردپاهای پرپیچوخم او در هنگام سفر به رودخانهها و رشتهکوهها تبدیل شدند. این مار اغلب واجد دوگانگی آفریننده و ویرانگر است: با آب زندگی میبخشد، اما کسانی را که تابوها را میشکنند مجازات میکند. برخی گروهها مار رنگینکمان را نر، برخی ماده، و برخی نیز جفتی از مارها تصویر میکنند. در همهٔ این موارد، این موجود با باروری زمین و رسیدن انسانها به بزرگسالی پیوند دارد. نکتهٔ قابلتوجه این است که در بسیاری از روایتها زنان نقشهای مهمی ایفا میکنند؛ یا بهعنوان قربانی (مانند خواهران واوالیک) یا بهعنوان همراه. گاهی قورباغه یا زنِ مارماهیگون آب را در اختیار دارد تا زمانی که مار آن را آزاد کند، یا باید شخصیتی نیایی و مؤنث را خشنود کرد.
در سنتهای بومیان استرالیا، این اسطورهها بخشی از دوران رؤیا (توکورپا) هستند؛ زمان آفرینشی که موجودات نیاکان جهان را شکل دادند و قانون را برقرار کردند. مار رنگینکمان یکی از موجوداتِ رؤیاپردازی است که همچنان مورد تکریم قرار دارد؛ داستان آن در چرخههایی آوازخوانی میشود که با مراسم باران و تشرف ارتباط دارند.
اسطورهٔ استرالیایی مار رنگینکمان با خواهران واوالیک آمیزهای نیرومند از جنسیت، دانش و دگرگونی را به نمایش میگذارد. زنان (خواهران) ناخواسته از طریق فرایندهای طبیعی بدن، کنش مار کیهانی را برمیانگیزند و بدینسان نشان میدهند که قدرت باروری زنان با امر مقدس درهمتنیده است. حاصل ــ بلعیدهشدن و سرانجام بازگشت آنان ــ دانش فرهنگی مهمی را تثبیت میکند: چرخههای مرگ و تولد دوباره در تشرف، و شاید هشداری دربارهٔ احترام گذاشتن به مکانهای مقدس. مار در اینجا تشرفدهنده و قانونگذار است، نه فریبکار. نمادپردازی آن غنی است: رنگینکمانها (که اغلب پس از باران دیده میشوند) آسمان و زمین را به هم پیوند میدهند، همانگونه که یورلونگور در آیین گذار، جهان انسان و جهان ارواح را به یکدیگر مرتبط میکند. این مار بهجای بخشیدن یا دریغ کردن میوه یا آتش، چرخههای زندگی و بارش باران را میانجیگری میکند. داستانهای مار رنگینکمان از منظر وضعیت انسانی توضیح میدهند چرا مراسم مقدس داریم، چرا آب زندگی است، و چرا تجاوز به قانون مقدس (مانند زمانهای ممنوع برای زنان در آبشخورها) میتواند خطرناک باشد. نقش زنان بار دیگر محوری است ــ هم بهعنوان حاملان زندگی و هم بهعنوان چهرههایی که تعاملشان با مار، زندگی معنوی سامانیافتهٔ جامعه را پدید میآورد.
تانه و هینه: از گل رس تا جهان زیرین (مائوری، نیوزیلند)#

در سنتهای مائوریِ آئوتئاروآ (نیوزیلند)، آفرینش انسانها و خاستگاه مرگ از طریق کردارهای ایزد تانه و دو زن مهمی که او به هستی آورد، توضیح داده میشود: هینهآهوئونه و هینهتیتاما (که به هینهنوییتهپو تبدیل میشود). در آغاز، جهان زمانی شکل گرفت که آسمان (رانگینویی) و زمین (پاپاتوانوکو) بهوسیلهٔ فرزندانشان از یکدیگر جدا شدند. تانه ماهوتا (ایزد جنگلها)، پس از آنکه والدینش را از هم جدا کرد تا نور وارد جهان شود، به آباد کردن آن پرداخت. او نخستین زن، هینهآهوئونه («دوشیزهٔ برآمده از زمین»)، را از گل رس سرخ مقدس در کوراواکا (کمرگاهِ مادر زمین) آفرید. پیکر او را شکل داد و سپس در او روح دمید. هینهآهوئونه بهعنوان نخستین زن انسان زنده شد. تانه سپس با این نخستین زن ازدواج کرد (از یک نظر، او دختر تانه بود، زیرا هر دو از زمین تبار میبردند) و آنان صاحب فرزندی شدند، هینهتیتاما («دوشیزهٔ سپیدهدم»).
هینهتیتاما بزرگ شد، بیآنکه بداند پدرش در عین حال نیای او نیز هست. او همسر تانه شد و فرزندانی به دنیا آورد ــ بنابراین انسانها از آنان تبار میبرند. روزی هینهتیتاما از تانه پرسید پدرش کیست، زیرا احساس میکرد چیزی درست نیست. هنگامی که تانه حقیقت را آشکار کرد ــ اینکه هم پدر و هم شوهر اوست ــ هینهتیتاما از شوک و شرم از پا درآمد. چون احساس میکرد پس از این زنا با محارمِ ناخواسته دیگر نمیتواند در جهان نور بماند، گریخت. او به جهان زیرین رفت و تصمیم گرفت در آنجا سکونت کند. در آنجا به هینهنوییتهپو («زن بزرگ شب»)، ایزدبانوی مرگ و فرمانروای جهان زیرین، تبدیل شد. هنگامی که تانه کوشید او را دنبال کند و بازگرداند، هینهنوییتهپو به او گفت بازگردد و فرزندانشان را در جهان بالا پرورش دهد. او گفت: «شبهنگام در انتظار آنان خواهم بود»، و بدینسان اشاره کرد که همهٔ فرزندان او (همهٔ انسانها) سرانجام نزد او خواهند آمد و با مرگ تحت مراقبت او قرار خواهند گرفت.
هینهنوییتهپو اغلب بهصورت چهرهای سهمگین با چشمان شعلهور و دندانهایی از ابسیدین تصویر میشود. در یکی از افسانههای محبوب، قهرمان مائویی میکوشد با معکوس کردن فرایند تولد، مرگ را شکست دهد: او تلاش میکند در حالی که هینهنوییتهپو خواب است، از راه واژن وارد بدن او شود و او را از درون نابود کند. اما پرندهٔ دمبادبزنی میخندد و او را بیدار میکند، و هینهنوییتهپو با دندانهای ابسیدینی خود مائویی را خرد کرده و میکشد. بدینترتیب میرایی برای انسانها دائمی شد ــ غرور مائویی شکست خورد و انسانها نتوانستند از قدرت هینهنوییتهپو بگریزند.
در اسطورهشناسی مائوری، آفریده شدن نخستین زن از گل رس بهدست تانه بسیار مستقیم است: این نَفَس زندگی (هااُرا) است که به او جان میبخشد. این مضمون در سراسر جهان طنینانداز است (زندگی از زمین، و دمیدن جان از سوی ایزد). اما چرخش منحصربهفرد پولینزیِ داستان، روایت خودتبعیدی هینهتیتاما است که توضیح میدهد مرگ نه بهعنوان نفرینی از سوی فریبکار، بلکه بهعنوان انتخابی از جانب یک نیای نخستین وارد جهان شد؛ او برای حفظ نظم کیهانی، نقش مرگ را بر عهده گرفت. هینهنوییتهپو شرور نیست؛ از او بهعنوان مادربزرگی مهربان، هرچند سختگیر، یاد میشود که روح فرزندان خود را میپذیرد. زنان در این چرخه از داستانها نقشی محوری دارند: یکی نخستین انسان و مادر همه است و دیگری نگهبان جهان پس از مرگ میشود.
مضمون مار یا اژدها در آفرینش مائوری غایب است، اما گاهی واژن دنداندار و هراسانگیز هینهنوییتهپو به دهان هیولا تشبیه میشود ــ در تلاش نافرجام مائویی، او خطری است که باید بر آن غلبه کرد و از این نظر تا حدی با چالشهایی چون اژدها در اسطورههای دیگر قابل قیاس است.
داستانهای تانه و هینه عاملیت زنان را در ایجاد جنبههای بنیادین هستی انسانی برجسته میکنند. زنی ساختهشده از زمین (هینهآهوئونه) تضمین میکند که ما فرزندان زمین باشیم. تصمیم اخلاقی دختر او برای ترک جهان، بهجای زیستن در شرم، مرگ را بهعنوان بخشی طبیعی از زندگی برقرار میکند. هیچ شیطان یا مار بیرونیای موجب سقوط انسان نمیشود؛ در عوض، مرگ از دانشی تراژیک (حقیقتِ زنا با محارم) و واکنش یک زن به آن زاده میشود. این امر لایهای تأثرانگیز به وضعیت انسانی میافزاید: ما نه به این دلیل میمیریم که چیزی را دزدیدهایم یا فریب خوردهایم، بلکه چون مادربزرگِ بزرگمان در روزگاری دور آنقدر ما را دوست دارد که در پایان زندگی ما را بپذیرد و بارِ جاودانگی را از دوشمان بردارد. در اندیشهٔ مائوری، این مجازات نیست؛ واکاپا است ــ سرنوشت تبارشناختی. و این امر بهدست هینه به حرکت درآمد؛ زنی که نقشهایش هم زیبایی سپیدهدم و هم راز شب را دربرمیگیرد.
نتیجهگیری: زنان، مارها و سپیدهدم خودآگاهی#

از خلال این بررسی جهانگستر، چندین رشتهٔ مضمونی روشن به چشم میخورد. زنان در اسطورههای آفرینش، بهطور قاطع، بهمثابهٔ مشارکتکنندگان اساسی در خاستگاه بشریت و دانش تمدنی تصویر شدهاند. خواه الهههایی چون اینانا باشند که هنرهای تمدن را برای قوم خود میرباید، ایسیس که برای توانمند ساختن فرمانروایی دادگرانهٔ اوزیریس، خدای خورشید را فریب میدهد، یا قهرمانان فرهنگیای چون ماما اویو که به نخستین زنان بافندگی میآموزد، زنِ دگرگونشونده که طوایف ناواهو را پدید میآورد، و زنِ آسمانی که بهمعنای دقیق کلمه زمین و کشاورزی را بنیان میگذارد ــ عنصر مؤنث منبع زندگی، خرد و نظم اجتماعی است. حتی هنگامی که کنشی زنانه رنج و دشواری به بار میآورد (پاندورا با گشودن کوزه، یا حوا با سهیم شدن در میوه)، این کنش از کسب آگاهی یا توانایی بیشتر (امید در مورد پاندورا و شناخت اخلاقی در مورد حوا) جداییناپذیر است. شخصیتهای زن اغلب آمیزهای متناقضنما از پرورشدهندگی و آغازگرِ تغییر را مجسم میکنند. در تصویرپردازیهای مثبتتر، زن نخستین آموزگار است؛ کسی که میان انسانها و امر الهی میانجیگری میکند (مانند نووا که ازدواج را میآموزد، یا هینه-نویی-ته-پو که زندگی پس از مرگ را فراهم میکند). در روایتهای دوپهلوتر، زن چهرهای آستانهای است که کنشهایش انسانها را از معصومیت به تجربه میرساند (حوا، هینه-تیتاما). تقریباً در همهٔ موارد، بدون او، داستان ــ و بشریت ــ پیش نمیرفت.
مارها و موجودات اژدهاگون بارها با چهرهای دوگانه ظاهر میشوند: آنها در بسیاری از فرهنگها نمادهای خرد، زندگی و تداوماند، اما میتوانند نمایندهٔ آشوب یا دانشی خطرناک نیز باشند. ما مارانی را دیدیم که از آفرینش پشتیبانی میکنند ــ برای مثال، مارهای کیهانی مانند آیدو-هوِدو که زمین را بر پشت خود نگه میدارد، یا مار رنگینکمان که سرزمین را شکل میدهد و جوانی را آغاز میکند ــ و مارانی را که جاودانگی را میربایند یا مانع آن میشوند، مانند مارِ داستان گیلگمش، یا کالییا ناگا در برخی روایتهای هندو (که در بالا به آن نپرداختیم) که آبها را مسموم میکند تا سرانجام مهار شود. مار کتاب مقدس بهعنوان شروری که بیداری اخلاقی را با بهایی سنگین عطا میکند، برجسته است، حال آنکه مار پردار (کِتسالکواتل) قهرمانی است که هم میآفریند و هم متمدن میکند. این امر نشان میدهد که زمینهٔ فرهنگی چگونه تعیین میکند مار دوست تلقی شود یا دشمن. پوستاندازی مار میتواند به معنای نوزایی و خرد (در روایتهای آفریقایی و آسیایی) یا فریب و از دست رفتن معصومیت (در روایتهای سامی) باشد. نکتهٔ مهم آن است که مارها بسیار اغلب نگهبانان امور مقدساند ــ مارِ اِنکی در ژرفا، پیتون در دلفی در اسطورهٔ یونانی، یا مار رنگینکمانی که از آب پاسداری میکند ــ و گاهی چالشگران یا ترفندکارانی هستند که انسانها را وادار میکنند خود را سازگار کنند. در بررسی ما، هرگاه مارها وارد پیرنگ میشدند، نشانهٔ نقطهٔ عطفی بودند: بهدستآوردن دانش (عدن)، تضمین تعادل (مارِ ماوو)، اعطای تشرف (مار رنگینکمان)، یا جلوگیری از جاودانگی (مارِ گیلگمش). در هر مورد، مسیر بشریت از رهگذر تماس با این موجود آستانهای تغییر میکرد.
مهمتر از همه، این اسطورهها هر یک پاسخهایی به پرسشهای جهانشمول عرضه میکنند: «چرا ما اینگونهایم؟ چگونه آموختیم همچون انسانها زندگی کنیم، و چرا باید رنج بکشیم و بمیریم، اما در عین حال امید داشته باشیم و شکوفا شویم؟» پاسخها متفاوتاند: برای سومریان، دانش موهبتی است که الههای آن را به دست میآورد و میرایی صرفاً بخشی از نظم امور است؛ برای عبرانیان، دانش با نافرمانی درهمتنیده است و میرایی مجازات است؛ برای یونانیان، آتش فناورانه ما را تعالی میبخشد، حتی همانطور که کنجکاوی پاندورا به ما رنج میرساند. در اوپانیشاد هندی، خودبودگی ما از شکافی آغازین زاده میشود ــ ما بهمعنای دقیق کلمه آگاهی جهان هستیم که دوپاره شده و در جستوجوی پیوند دوباره است. در داستانهای ناواهو و اینکا، انسانها اصلاً سقوط نکرده بودند ــ فقط تا زمانی که شخصی مقدس راه را نشان دهد، آموزش ندیده بودند. مائوریها حضور مرگ را با لطافت نتیجهٔ انتخاب یک مادربزرگِ مادربزرگ توضیح میدهند، حال آنکه در روایتهای زرتشتی و ایروکویی، مرگ حاصل نیروهای بدخواه یا یک دوقلوی سرنوشتساز است. با وجود این تفاوتها، مضمونی مشترک پدیدار میشود: بشریت همواره از خلال رویدادی سرنوشتساز به کمالی بیشتر از زندگی دست مییابد؛ رویدادی که اغلب دربرگیرندهٔ کنش یک زن (آفریننده یا تجاوزگر) و/یا مواجهه با مار/اژدهایی (نماد خرد یا خطر) است.
بسیاری از این اسطورهها همچنین تأکید میکنند که موهبتهای تمدن یا آگاهی، مسئولیت یا هزینهای نیز به همراه دارند. تمدن مقدس است ــ نوشتن، کشاورزی، بافندگی و قانون را اغلب خدایان میآموزند و باید ارج نهاده شوند. خودآگاهی دو لبه دارد ــ قدرتهایی خداگونه به ما میدهد (برای فهمیدن و آفریدن) و دردسرهایی خداگونه نیز به همراه میآورد (نگرانی، پشیمانی و آگاهی از مرگ). نقش زنان بهعنوان نخستین نیای مادری یا آموزگار، اغلب جایگاههای اجتماعی زنان را (مادران، کاهنهها و حافظان سنت) تقدس میبخشد، در حالی که حضور تکرارشوندهٔ مارها نشان میدهد راه بشریت به سوی خرد هرگز از خطر یا پیچیدگی خالی نیست.
خلاصه آنکه اسطورههای آفرینش و خاستگاه جهان، پردهای رنگارنگ میبافند که در آن:
- زنان بهعنوان آورندگان زندگی و دانش ظاهر میشوند؛ از اینانای جسور و زنِ دگرگونشوندهٔ دلسوز گرفته تا حوای کنجکاو و زنِ آسمانیِ وفادار.
- مارها/اژدهاها نقش حافظان رازهای ژرف را ایفا میکنند ــ گاه آنها را به اشتراک میگذارند و گاه مانع دسترسی به آنها میشوند ــ خواه مارِ عدن باشد که دانشی نیشدار عرضه میکند، یا مار رنگینکمانی که جوانان را برای ورود به بزرگسالی تشرف میدهد.
- آگاهی و تمدن انسانی نه همچون تصادفهایی بیاهمیت، بلکه حاصل قصد الهی، درام کیهانی یا کردارهای دلیرانه تصویر میشوند. مقدر است که دانش داشته باشیم (تقریباً هر اسطورهای نشان میدهد که انسانها سرانجام دانش مورد نیاز خود را دریافت میکنند)، اما در عین حال رنج، میرایی یا تعهد اخلاقی را نیز بهعنوان بخشی از این بسته به ارث میبریم.
این داستانها، با وجود خاستگاههای گوناگونشان ــ از بیابانها تا جنگلها، از شهرهای باستانی تا اردوگاههای کوچنشین ــ همگی با معنای انسان بودن دستوپنجه نرم میکنند. این روایتها با قرار دادن زنان آغازین و مارهای نیرومند در نقشهایی برجسته، اذعان میکنند که ظهور انسانیت ما عمیقاً با زایش و جنسیت، خرد و وسوسه، زمین و حیوان، شجاعت و کنجکاوی پیوند دارد. هر روایت برای جوامع نخستین، حسی از هویت و توضیحی برای این امر فراهم میکرد که چرا زندگی هم نظم و کشمکش، دانش و راز را در خود دارد. و در همهٔ آنها، سپیدهدم خودآگاهی انسانی رویدادی عادی و روزمره نیست، بلکه دگرگونیای مقدس و سرنوشتساز است ــ دگرگونیای که سنتهای سراسر جهان از دیرباز آن را در حافظهٔ اسطورهای حفظ کردهاند.
بااینهمه، اگر مایلید بیشتر مطالعه کنید، منابع خوب دیگری نیز وجود دارد: فهرست اسطورههای آفرینش در ویکیپدیا، فرهنگ اسطورههای آفرینش اثر لیمینگ، و مار کیهانی اثر ناربی (برای وجه مارشناختی). ↩︎
