نخستینبار در Vectors of Mind منتشر شد.
یادداشت: نسخهٔ جدیدتری از این نظریه اینجا آمده است.
اوه، چه جهانی از رؤیاهای نادیده و سکوتهای شنیده، این سرزمین بیپیکرِ ذهن! چه جوهرهای وصفناپذیری، این یادآوریهای لمسناشدنی و خیالپردازیهای بهنمایشدرنیامدنی! و این همه خلوت! تماشاخانهای پنهان از تکگوییهای بیکلام و مشورتهای پیشاپیش، عمارتی نامرئی از همهٔ حالات، تأملات و رازها، پناهگاهی بینهایت از ناکامیها و کشفها. پادشاهی یکپارچه که هر یک از ما در آن، در انزوایی شاهانه، بهتنهایی فرمان میرانیم؛ هرچه را بخواهیم میپرسیم و هرچه را بتوانیم فرمان میدهیم. خلوتگاهی پنهان که در آن میتوانیم کتاب آشفتهٔ آنچه را انجام دادهایم و هنوز ممکن است انجام دهیم، مطالعه و بررسی کنیم. درونکیهانی که بیش از هر چیزی که بتوانم در آینه بیابم، خودِ من است. این آگاهی که خودِ منِ خویشتنهاست، که همهچیز است و درعینحال هیچچیز نیست一 چیست؟
و از کجا آمده است؟
و چرا؟
*~*جولیان جینز، خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوپاره
خاستگاه سزاوار چنین آغاز کوبندهای است، زیرا جینز در صفحات بعدی استدلال میکند که آگاهی فقط ۳٬۲۰۰ سال پیش پدیدار شده است. پیش از آن لحظهٔ سرنوشتساز، انسانها آرایش شناختیای داشتند که او بهسبب کارکردهای تقسیمشدهاش آن را ذهن دوپاره مینامد. مشابه یک نظام حکومتی «دو مجلسی»1، یک نیمهٔ مغز فرمانها را بهشکل توهمات شنیداری تولید میکرد. این فرمانها از زبان صاحبان اقتدار (یعنی والدین یا رئیس قبیله) یا خدایان بودند. نیمهٔ دیگر این فرمانها را اجرا میکرد. میان شنیدن و انجام دادن، فضای تأملیای وجود نداشت. خویشتنی وجود نداشت. از نظر جینز، سربازان جنگ تروا «…بههیچوجه شبیه ما نبودند. آنها آدممکانیکهای نجیبی بودند که نمیدانستند چه میکنند».
جینز فصل نخست را صرف تعریف آگاهی میکند. بهاختصار، میتوان این تعریف را با آنچه در گزارهٔ «میاندیشم، پس هستم» مستتر است، خلاصه کرد. هرچه را از روان خود که دروننگریپذیر است حذف کنید، ذهنی دوپاره خواهید داشت؛ البته با یکی دو توهم گهگاه از سوی اربابان بیبدنِ وظایفتان. شاید خردمند واژهٔ بهتری بود، زیرا آنچه او توصیف میکند نوع تفکری است که ما را انسان میسازد؛ Homo Sapiens بهمعنای تحتاللفظی «انسان اندیشنده» است. اما شاید نسبت دادن عامل تمایزبخش گونهٔ ما به این سوی سواد، حتی برای جینز، گامی بیش از حد بلند بود. در هر حال، من در این مقاله از آگاه در معنای cogito, ergo sum استفاده خواهم کرد. آیا گیاهان آگاهاند؟ البته. اما تا آنجا که من میدانم، هیچیک به سطح دکارت نرسیده است. منظور من از آگاه همین سطح است.
در گروههای کوچک، این خدایان توهمشده میتوانستند میان افراد مشترک باشند: «اِنکی به تو گفت ظرفها را بشویی؟ به من هم همین را گفت!». با پیچیدهتر شدن جامعه، مردم دریافتند که همه صداهای یکسانی نمیشنوند و این صداها نیز فرمانهای یکسانی صادر نمیکنند. سردرگمی مردمان اور را تصور کنید که در سرزمینهای بیگانه، با مردمانی دادوستد میکردند که به خدایان بیگانه سوگند میخوردند. وقتی دریافتند خدایان اوریشان خدایان نخستین و اصیل نیستند، جهانبینیشان درهم شکست. آگاهی از این ویرانه پدیدار شد. آنان شروع کردند خود را با صدایی واحد، با خودِ خویش، یکی بدانند. موجودیتی حسود که جای همهٔ صداهای دیگر را گرفت. اصلیترین شاهدی که جینز برای پشتیبانی از نتیجهگیری خود ارائه میکند، تفاوتهای میان ایلیاد و اودیسه از حیث افعال شناختی است؛ افعالی که در ایلیاد پیشین بهطور چشمگیری غایباند.
*«شخصیتهای ایلیاد نمینشینند تا فکر کنند چه باید کرد. آنان ذهنهای آگاهی از آن دست که ما میگوییم داریم ندارند و قطعاً دروننگری هم نمیکنند. برای ما، با ذهنیتمان، درک اینکه وضع آنان چگونه بوده ناممکن است. هنگامی که آگاممنون، پادشاه مردان، کنیز آشیل را از او میگیرد، این یک خداست که آشیل را از موهای زردش میگیرد و به او هشدار میدهد که به آگاممنون ضربه نزند (I :197ff.). این یک خداست که سپس از دریای خاکستری برمیخیزد و بر ساحل، کنار کشتیهای سیاهش، در اشکهای خشمگینانهاش تسلیاش میدهد؛ خدایی که آهسته در گوش هلن زمزمه میکند تا دلش را با اشتیاقی آکنده از دلتنگی برای وطن بپیماید؛ خدایی که پاریس را در برابر منلائوسِ مهاجم در مه پنهان میکند؛ خدایی که به گلوکوس میگوید برنز را بهجای طلا بردارد (6:234ff.)؛ خدایی که سپاهها را به نبرد هدایت میکند، در نقاط عطف به هر سرباز سخن میگوید، با هکتور بحث میکند و به او میآموزد چه باید بکند، سربازان را به پیش میراند یا با افسون کردنشان و کشیدن مه بر میدان دیدشان، شکستشان میدهد.» ~جولیان جینز، خاستگاه»
او از این زبان باستانی نتیجه میگیرد که آگاهی حدود ۱٬۲۰۰ پیش از میلاد آغاز شده است. این ادعا افراطی به نظر میرسد، اما دههٔ ۱۹۷۰ دوران افراطها بود. ریچارد داوکینز آن را بیدرنگ رد نکرد: «این یکی از آن کتابهایی است که یا کاملاً مزخرف است یا اثری از نبوغی تمامعیار؛ هیچ حد میانهای وجود ندارد! احتمالاً اولی است، اما برای احتیاط روی هر دو احتمال شرط میبندم.» فیلسوفی در یادبودی نوشت: «حجم اندیشهٔ اصیل در آنقدر زیاد است که مرا دربارهٔ سلامت نویسنده نگران میکند: ذهن انسان برای تحمل چنین باری ساخته نشده است. اگر به من هزار دلار در ساعت هم میپرداختند، حاضر نبودم جای جولیان جینز باشم».
خاستگاه ۵٬۰۰۰ استناد به دست آورده است. بااینحال، یک بررسی گذشتهنگر میزان پذیرش آن را چنین خلاصه کرده است: «اگرچه فروش کتاب سر به آسمان کشید و بهدنبال آن، سخنرانیهای دعوتشده، درسگفتارها، کنفرانسهایی دربارهٔ ایدههای او و احترام فراوان همکارانش از راه رسید، نظریهٔ جینز در حاشیهٔ اعتبار دانشگاهی باقی ماند. بخشی از این امر به آن دلیل بود که نظریههای سازندهٔ او چنان گسترده بودند که افراد بسیار اندکی خود را برای درگیر شدن با همهٔ مسائل، صاحب صلاحیت میدانستند.» (بررسی گذشتهنگر: جولیان جینز و خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوپاره)
هیچکس گسترهٔ لازم برای رد این ایدهها را نداشت؟ به ارزیابی من، مشکلی بسیار بزرگتر این است که تز او آشکارا نادرست است. آگاهی (یا، اگر ترجیح میدهید، خردمندی) رویدادی است که یکبار در مقیاس یک منظومهٔ شمسی رخ میدهد. جینز از ما میخواهد باور کنیم که آگاهی تواناییهای ذهنیِ مقولهای متفاوتی به ما نمیدهد. اینکه همهٔ کارهایی که اکنون برای اندیشهٔ آگاهانه از آنها استفاده میکنیم—برنامهریزی، اختراع، نوشتن—تا پیش از ۱٬۲۰۰ پیش از میلاد بهصورت ناخودآگاه انجام میشدند. اینکه پس از این رویداد، هیچ تغییر مادیای در سبک زندگی رخ نداد و هیچ شاهدی از گسترش آن وجود نداشت. او مدعی است که فروپاشی برای مردمان باسواد رخ داد. این تجربه میبایست موضوع شعرهای حماسی میشد، آن هم نه بهطور غیرمستقیم! چرا او نمیتواند از لحظهای که باید مهبانگِ فرهنگ باشد، بیش از تغییر افعال شاهدی ارائه کند؟ این نظریهای دربارهٔ همهچیز است، اما درعینحال نظریهای دربارهٔ هیچچیز. در واقع، اگر آن را بر تاریخ اعمال کنید، اساساً هیچ قدرت پیشبینیای ندارد. اگر میگویید بر زبان اثر گذاشت، پس خانوادهٔ زبانیای را که بنیاد نهاد به من نشان دهید. او دربارهٔ «منِ قیاسی» که ظاهراً پس از فروپاشی پدید میآمد، با شور و شوق سخن میگوید. و بااینحال، اولشخص مفرد از ۱۰٬۰۰۰ سال پیش بهخوبی گواهی شده است. این نظریه در جهان واقعی عملکرد خوبی ندارد. توضیح او دربارهٔ موفقیت فاتحان اسپانیایی را در نظر بگیرید:
اگرچه ممکن است اینکا و اشراف موروثی او در سدهٔ شانزدهم، نقشهای دوپارهای را ایفا میکرده باشند که در پادشاهیای واقعاً دوپاره و بسیار کهنتر تثبیت شده بود—همانگونه که شاید امپراتور هیروهیتو، خدای خورشیدِ ایزدیِ ژاپن، تا به امروز چنین میکند—شواهد نشان میدهد که ماجرا چیزی بیش از این بوده است. هرچه فرد به اینکا نزدیکتر بود، ذهنیتش نیز ظاهراً دوپارهتر بود. حتی دوکهای طلایی و جواهرنشانی که بلندپایگان هرم قدرت، از جمله خود اینکا، در گوشهایشان میانداختند و گاهی تصویر خورشید نیز بر آنها بود، شاید نشان میدادند که همان گوشها صدای خورشید را میشنوند.
اما شاید گویاتر از همه، شیوهای باشد که این امپراتوری عظیم بهواسطهٔ آن فتح شد. تسلیمشدنِ رام و بیظن، از دیرباز جذابترین مسئله در تهاجمهای اروپایی به آمریکا بوده است. اصل وقوع آن روشن است، اما گزارش مربوط به چرایی آن، حتی در روایتهای فاتحان اسپانیاییِ خرافاتی که بعدها آن را ثبت کردند، از گمانهزنی انباشته است. چگونه ممکن بود امپراتوریای که ارتشهایش بر تمدنهای نیمی از یک قاره پیروز شده بودند، در اوایل شامگاه ۱۶ نوامبر ۱۵۳۲ به دست گروه کوچکی متشکل از ۱۵۰ اسپانیایی تسخیر شود؟
حتماً دربارهٔ «وحشی نجیب» شنیدهاید؟ از نظر جینز، این شکاف حتی گستردهتر است: آدممکانیک نجیب. آدم انتظار دارد مبلغان کاتولیک متوجه این امر شده باشند. یا اینکه لامالینچه برای فراگیری زبان اسپانیایی در چند ماه با مشکل مواجه شده باشد. بهطور کلی، نمیتوان از این واقعیت گریخت که آدممکانیکهای جینز تا چند سدهٔ اخیر نیز دوام آوردهاند. اگر در قارهٔ آمریکا نه، استرالیا را در نظر بگیرید.
جینز ایدهٔ خود را به صدایی از هیچکجا نسبت میداد. او نیز مانند بسیاری از پیامبران پیش از خود، پایان جهانِ (دوپاره) را پیشبینی کرد. چون آتشبازیای در کار نبود، از ما میخواهد باور کنیم که جهان واقعاً به پایان رسید، فقط هیچکس متوجه آن نشد.
خب، حالا که این را از سر بیرون کردم. حقیقت این است که این ایده ماندگار شده، زیرا فلسفه و علوم اعصابِ قانعکنندهای در خود دارد. چرا زبان، این مهارت تازه، در بستر آن چیزی ساخته شده است که میتوانیم دروننگری کنیم؟ صدای درونی من از کجا آمده است؟ و چرا؟ من که تا حدی رمانتیکم، فکر میکنم میتوانم فروپاشی ذهن دوپاره را نجات دهم.
ایراد مرگبار، تاریخگذاری جِینز است. این تاریخ صرفاً باید بسیار دورتر باشد و با انقلاب روانشناختی مستندِ گونهٔ ما همراستا شود. اگر آگاهی را جدی بگیریم، پیامدهای خارقالعادهای خواهد داشت. شاهد یک تغییر فاز در خلاقیت، برنامهریزی و جستوجوی معنا میبودیم. شاهد ازخودبیخودیِ ذهنها میبودیم. مسلماً پس از آنکه انسانها از ناکجا به درون کاخ ذهنی پرتاب شدند، همه سرخوش و خرسند نماندند. تصادفاً، آیا میدانستید که ۱۰٪ از همهٔ جمجمههای نوسنگی تربینه شدهاند؟ جدی میگویم، این پدیدهای جهانی است و معمولاً برای درمان صرع یا تسخیرشدگی انجام میشده است. این همان نوع باستانشناسیِ شگفتانگیزتر از داستان است که نظریهای تاریخی دربارهٔ آگاهی باید بتواند توضیح دهد: نوع بشر، در تبوتاب خودآگاهیِ نوپا، کشاورزی را ابداع کرد و در جمجمههایش سوراخهایی ایجاد کرد تا شیاطین را بیرون براند. اما جِینز از پیروانش میخواهد باور کنند که متافیزیک آزتکها را زامبیهای فلسفی پدید آوردهاند.
(این خلاصهای بسیار کوتاه از ایدهای بزرگ است. برای مطالعهٔ عمیقتر، هم ویکیپدیا و هم این ویکی روانشناسی مقالههای خوبی دارند؛ جامعهای فعال از افراد متقاعد به این دیدگاه وجود دارد. اسکات الکساندر نیز نقدی نوشته است.)
نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی#
«اسطورهها پیش و بیش از هر چیز، پدیدههایی روانیاند که ماهیت روح را آشکار میکنند.» ~کارل یونگ

من معتقدم جِینز دربارهٔ نخستین کارکرد صدای درونی ما درست میگوید: این صدا زمانی همچون صدای خدایان تجربه میشد (یا دستکم صدای مادر خودِ فرد). نوعی گفتوگوی درونیِ ناقص که در آن، خودی برای پاسخدادن وجود نداشت. مسیر جِینز به این ایده از آنجا آغاز شد که «بهشیوهای اوتیستیک به این میاندیشید… که اصلاً چگونه میتوانیم چیزی بدانیم» تا اینکه صدایی مداخله کرد: «شناسا را در شناختهشده بگنجان!» مسیر من زمینیتر بود. گذاشتم بردارهای ذهن راه را نشان دهند.
رسالهٔ دکتری من دربارهٔ ساختار شخصیتیِ مستفاد از زبان طبیعی بود. بهاختصار، بررسی کردم که مردم در کتابها و اظهارنظرهای آنلاین چگونه توصیف میشوند. اگر شخصیتی برونگرا باشد، دربارهٔ روانرنجوریِ او چه میتوان گفت؟ در اصل، من نقشهبردار شایعات بودم. از آنجا که ما موجوداتی اجتماعی هستیم، این کار همچنین نوعی چشمانداز بقاست؛ نقشهای از آنچه جامعه دوست دارد ما باشیم. بهقول داروین: «پس از آنکه توانایی زبان به دست آمد و خواستههای اجتماع توانست بیان شود، نظر عمومی دربارهٔ اینکه هر عضو برای خیر همگانی چگونه باید رفتار کند، طبعاً بهدرجهای بسیار مهم راهنمای عمل میشد.»
در امتداد همین برداشت، دریافتم که بر اساس سراسر ادبیات انگلیسی، مهمترین ویژگی هر فرد، با فاصلهای بسیار زیاد، این است که آیا از قاعدهٔ طلایی پیروی میکند یا نه: با دیگران چنان رفتار کن که میخواهی با تو رفتار کنند. این ویژگی واحد بخش عمدهای از واریانس دادهها را تبیین میکند. خود را جای دیگران گذاشتن نیز دقیقاً از همان نوع جانشینی است که میتوانست نظریهٔ ذهن ما را به مرزهای تازهای برساند.
در نوشتهای پیشین استدلال کردم که صدای درونی ما شاید در آغاز سازوکاری برای زیستن بر اساس قاعدهٔ طلایی بوده باشد؛ نوعی وجدانِ پیشا-وجدان. فرمانها زمانی که زندگی ساده بود، متناسب بودند: «غذایت را تقسیم کن» یا «گاو مقدس را محافظت کن!» تنها بعدها بود که خود را با یک صدای واحد همانند کردیم و فضایی برای استدلال دربارهٔ اینکه از کدام صدا پیروی کنیم تراشیدیم. این امر همزمان با آن رخ میداد که زبان به زیرلایهٔ افکار ما تبدیل میشد، و موضوع بحث امروز ما نیز همین است. ما ذهنها را تصور کردیم و سپس به آنها پیوستیم. نقشهای ساختیم که بعدتر به قلمرو بدل شد.
این پروژه بسیار فراتر از تلاشی برای نجات ایدهٔ جِینز است. نجات یک نظریه معمولاً مستلزم بریدن ویژگیهای غریب آن است، زیرا همین ویژگیها سطح حملهٔ بیشتری در اختیار منتقدان میگذارند. اما من آنها را بهوفور به نظریه میافزایم. من فروپاشی ذهن دوپاره را تا نتیجهٔ منطقیاش دنبال میکنم؛ تا آغاز، زمانی که با خدا گام برمیداشتیم.
حوا نخست فاصلهای تأملی میان شنیدن و انجامدادن پدید میآورد—خودی که با آن دربارهٔ فرضیهها کلنجار برود، سرزمینی از نمادها. او همچون خدا میشود و میتواند میان خیر و شر داوری کند. حتی فراتر از خدایان، زیرا میتواند آن صداهای آشنا را رد کند. این امر جعبهٔ پاندورای خودشناسی را میگشاید و زایش مشتقهای عاطفیای است که گونهٔ ما را تعریف میکنند. ترس در اضطراب میپوسد. شهوت و آیندهای خیالی در قالب عشق شکوفا میشوند. او مادر چیزی است که اکنون آن را زندگیکردن مینامیم.
این تولد، مرگ را نیز به همراه آورد. شیرها هنگامی که سیر و خشنود دراز کشیدهاند، مرگ خود را تصور نمیکنند. حتی هنگام گرسنگی نیز چنین نمیکنند، زیرا آن درد معنایی وجودی ندارد. موجودات خردمند نهتنها قادرند پایان خود را در نظر بگیرند، بلکه میتوانند برای جلوگیری از آن برنامهریزی کنند. افزون بر این، خودِ درونی راه را برای مالکیت خصوصی هموار میکند. این سه نیرو—اضطراب مرگ، برنامهریزی و مالکیت خصوصی—زمینه را برای اختراع کشاورزی در سراسر جهان فراهم کردند.
با داوری بر اساس مصنوعات فرهنگی—اسطورهها، سازههای مگالیتی و «منِ» قیاسی—آفرینش ما چندان دور از امروز نیست، شاید حتی به تازگیِ پایان عصر یخبندان رخ داده باشد. زنان نخست خودشناسی را چشیدند. چون مطلوببودن آن را دیدند، مردان را با آیینهای گذارِ ذهنگسل به آن وارد کردند. از آن پس، انسان جدا از طبیعت و خدا زندگی کرد. این ممِ آگاهی، همچون آتشسوزیِ جنگل، در سراسر بشریت گسترش یافت؛ بیداری بزرگی که در اسطورههای آفرینش در سراسر جهان ثبت شده است.
امروز کودک خود را بهسادگی به دست میآورد، زیرا خود بخشی جداییناپذیر از فرهنگ ماست. نهفقط این، بلکه هزاران سال است که انتخاب ژنتیکی شدیدی برای مغزهایی وجود داشته که آمادگی ساخت بیدرزِ ایگو را دارند. انسان دوساحتی، همچون ماموت پشمالو و تنبل غولپیکر، نتوانست با قدرت انتزاعها رقابت کند.
فروپاشی ذهن دوپاره در میان نظریههای آگاهی منحصربهفرد است، زیرا نظریهای تاریخی است. از منظر حقیقتیابی، این مزیتی بزرگ است، چراکه نظریه را در برابر ابطال از سوی مجموعهٔ گستردهای از رشتهها میگشاید. ساختن قصری در آسمان دشوارتر است اگر باستانشناسی، زبانشناسی، علوم اعصاب، فلسفه، ژنتیک جمعیت، روانشناسی تحولی، اسطورهشناسی تطبیقی و انسانشناسی با آن تماس داشته باشند.
سختترین بخش برای باورکردن این است که آگاهی در ابتدا میتوانسته بهصورت ممتیک گسترش یابد، اما اکنون میراث ژنتیکی ما باشد. در نوشتهای آینده به این موضوع با تفصیل خواهم پرداخت، اما تا زمانی که قدرت تبیینی نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) تثبیت نشده باشد، بسطدادن این ایده معنایی ندارد. نشاندادن این قدرت، ناگزیر مستلزم بررسیهای بسیاری است. این کار زمان خواهد برد. در چند نوشتهٔ بعدی امیدوارم نشان دهم که این نسخه از آفرینش با واقعیتهای بهخوبی تأییدشده سازگار است و پذیرفتن آن بسیاری از رازهای ظاهراً نامرتبط را حل میکند.

پارادوکس خردمندی#
چند راهبرد برای تاریخگذاری خاستگاه گونهٔ ما وجود دارد: ژنتیک، کالبدشناسی یا تولید مصنوعات فرهنگیِ «از نظر شناختی مدرن». دو روش نخست تاریخهایی در حدود ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش به دست میدهند. شاید استفادهٔ اساسی از جمجمهشناسی شکل جمجمه برای تاریخگذاری آغاز ذهن مدرن عجیب به نظر برسد (تا آنجا که من شنیدهام، ایگو در «برجستگی پسسری» ذخیره میشود)، اما این کاملاً متداول است. تا جایی که میدانم، هیچکس بهطور کامل متعهد به استفاده از شواهد خلاقیت نیست. همواره این قید وجود دارد که تاریخ نباید متأخرتر از ۵۰٬۰۰۰ سال پیش باشد و مکان نیز باید آفریقا باشد تا با الگویی از آگاهی که صرفاً ژنتیکی است سازگار بماند.
بهمعنای دقیق کلمه، انتقال ژنتیکی مستلزم این قید نیست. بر اساس نظر متخصصان ژنتیک جمعیت، همهٔ انسانها نیای مشترکی دارند که در زمانی متأخرتر از عصر یخبندان میزیسته است. موضع پرشور یکی از متخصصان ژنتیک جمعیت را در نظر بگیرید که مدعی است اگر مرد چدار (که حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش در بریتانیا درگذشت) حتی یک نواده داشته باشد، آنگاه همهٔ مردم روی زمین از نسل او هستند.
دکتر آدام رادرفورد (@AdamRutherford)
لطفاً مجبورم نکنید دوباره این کار را انجام دهم.
اگر مرد چدار حتی یک نوادهٔ زنده داشته باشد، او نیایِ بهمعنای واقعی کلمهٔ همهٔ مردم روی زمین است.
نه بهصورت استعاری یا مفهومی، بلکه واقعاً از نظر ریاضی. همهٔ انسانها. همه. みんな. Tout le monde. 每个人. katoa. हर कोई. https://t.co/HC60c4n6oF/
اگر این حرفها به گزافهگویی شبیه است، دستکم گزافهگوییِ داوریشده توسط همتایان است. در اینجا ژنتیکدان دیگری از او پشتیبانی میکند و ادبیات علمی را نیز در دست دارد. بااینحال، حتی اگر ژنتیک آن را ایجاب نکند، این قید که ما با ذهنی مدرن آفریقا را ترک کردیم، معمولاً پذیرفته میشود. این تعهد ما را به جاهای عجیبی میکشاند.
جهش بزرگ به جلویی که هرگز رخ نداد#
از نظر چامسکی، زبان بسیار فراتر از ارتباط است. زبان شیوهٔ اندیشیدن ماست2 و تنها چیزی است که ما را از باقی قلمرو حیوانات جدا میکند. وقتی او میگوید زبان بازگشتی حاصل یک جهش منفرد در آفریقا، در فاصلهٔ ۶۰٬۰۰۰ تا ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش، بوده است، منظورش این است که آن جهش آغاز اندیشیدن، یا همان چیزی است که من آن را آگاهی نامیدهام. به گفتهٔ چامسکی: «اکنون دیگر میدانیم که زبان انسانی متأخرتر از حدود شصت هزار سال پیش نیست. و دلیل دانستن این موضوع آن است که کوچ از آفریقا در همان زمان آغاز شد.»
این قید در کنار شواهد خلاقیت مطرح میشود: «سوابق باستانشناختی ـ انسانشناختی نیز به نتایج مشابهی اشاره دارند. همانطور که پیشتر گفته شد، در تکامل انسان، در دورهای تقریباً مربوط به ۵۰٬۰۰۰ تا ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش، چیزی وجود دارد که گاهی “جهش بزرگ به جلو” نامیده میشود؛ دورهای که در آن، سوابق باستانشناختی ناگهان بهطور بنیادینی تغییر میکنند.»
حالا اگر چیزی از کمونیستها آموخته باشم، این است که یک جهش بزرگ به جلو شاید با نام خود چندان تناسبی نداشته باشد. به نظر میرسد انسانشناسان نیز در این زمینه همکارند. سطح هنری را که در آن زمان تولید میشد در نظر بگیرید.

شرط میبندم میتوانستیم یک کلاغ را برای انجام چنین کاری آموزش دهیم. تنها دهها هزار سال بعد است که به هنر غاریِ برخوردار از هرگونه پیچیدگی دست مییابیم3:

چامسکی معتقد است جهشی منفرد در آفریقا رخ داد که زبان مدرن، و نیز اندیشهٔ انتزاعی، را ممکن کرد. اگر چنین است، چرا آن گروه هیچ چیز جالبی نقاشی نکرد؟ چیزی که اگر کودکی آن را میکشید، ما را تحت تأثیر قرار میداد. چرا هنر نمادین ده، یا پنجاه، هزار سال بعد در قارهای دیگر پدیدار میشود؟ و شاید مهمتر از آن، چرا این تحول فرهنگی منطقهای بود و نه جهانی؟
نام فنی این پرسش «پارادوکس انسان خردمند» است. این مسئله که نخستین بار مطرح شد، بهدست باستانشناس، کالین رنفرو، به شکاف توضیحدادهنشده میان ظهور انسانهای مدرن، در فاصلهٔ ۵۰٬۰۰۰ تا ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش، و آغاز تمدن، در حدود ۱۲٬۰۰۰ سال پیش، میپردازد. جنبههای بنیادی وضعیت انسانی ــ برای مثال، وجود کالاها و دین ــ تا حدود آن زمان وجود ندارند، یا تنها بهصورت منطقهای وجود دارند. برای اینکه روشن شود چرا این شکاف تا این اندازه مسئلهساز است، تصور کنید، خوانندهٔ عزیز، با مغزی پاکشده به پارینهسنگی زبرین منتقل شدهاید. آیا نیزهٔ بهتری میساختید؟ یک خودنگاره خطخطی میکردید؟ ضمیر اختراع میکردید4؟ اگر این تمرین را ۴۰ میلیون بار انجام میدادیم چه؟ با طول نسلی ۲۵ سال و جمعیتی یکمیلیونی، طی ۱٬۰۰۰ سال همین تعداد مغز وقف چنین مسائلی میشد. و هزارههایی وجود داشتند که نیزهها در آنها بدون تغییر باقی ماندند. چرا تا زمانی که، مانند روشنشدن یک کلید برق، اوضاع در سراسر جهان به حرکت درمیآید، رکود نسبی مشاهده میکنیم؟ رنفرو هنگام معرفی پارادوکس خود میگوید: «از فاصلهای دور و از دید انسانشناس غیرمتخصص، انقلاب یکجانشینی همچون انقلاب واقعی انسان به نظر میرسد.»
زیباییِ فروپاشی ذهن دوپاره در این است که راهی میماتیک به سوی مدرنیتهٔ شناختی فراهم میکند. این ایده به ما اجازه میدهد قید ژنتیکی را از مسئلهٔ انسانبودن کنار بگذاریم و کاملاً به استفاده از مصنوعات فرهنگی متعهد شویم. اگر انسانشناسان شاهد یک انقلاب انسانی هستند، پس بیایید همان تاریخ را تاریخ فروپاشی ذهن دوپاره در نظر بگیریم. این کار معمای دیر به راه افتادن انسانها را نیز حل میکند. رنفرو ۱۲٬۰۰۰ سال پیش را بهعنوان تاریخ آغاز انقلاب ذکر میکند؛ زمانی که کشاورزی برای نخستین بار بهعنوان شیوهٔ زندگی پذیرفته شد. او در جایی دیگر از ۱۰٬۰۰۰ سال پیش استفاده میکند. موضوع مورد نظر او ماهیت این شکاف است ــ اینکه آیا اصلاً وجود دارد یا نه ــ و نه پایان دقیق آن. ما به جزئیات دقیقتری نیاز داریم.
EToC مدعی است که تحول خودآگاهی موجب انقلاب کشاورزی شد. اهلیکردن گیاهان هزاران سال طول میکشد، پس امیدواریم تغییری مربوط به حدود ۱۵٬۰۰۰ سال پیش بیابیم. مقالهٔ شواهد باستانشناختی برای هوش مدرن دقیقاً چنین چیزی را ارائه میکند.
انسانشناس، توماس وین، سوابق باستانشناختی را بررسی میکند تا شواهدی از اندیشهٔ انتزاعی5 بیابد. بهطور مشخص، او میخواهد نشان دهد که هومو ساپینس چگونه بر نیاکان باستانی ما، یعنی نئاندرتالها، دنیسووانها و هر گروه دیگری، غلبه کرد. ازاینرو، مناسبترین تاریخ برای او باید نزدیک به زمان تثبیت گونهٔ ما باشد. اگر چنین نشود، نشاندادن یک گذار در حدود زمان انقراض نئاندرتالها، یعنی ۴۰٬۰۰۰ سال پیش، قانعکننده خواهد بود. اما در عوض، نخستین نمونهٔ ممکن از اندیشهٔ انتزاعی که او مییابد تنها به ۱۶٬۰۰۰ سال پیش بازمیگردد. حتی این نمونه نیز به تفسیری مناقشهبرانگیز از هنر غاری متکی است؛ تفسیری که بر اساس آن، حیوانات بر مبنای جنسیت در گروههایی قرار گرفتهاند.
میتوانیم از تقسیمبندی توپوگرافیک استنباط کنیم که پیکرههای انسانی مذکر، اسبها، بزهای کوهی و گوزنهای نر، گروهی متمایز از پیکرههای انسانی مؤنث، گاومیشها، گاوهای نر و ماموتها تشکیل میدهند. به نظر میرسد تقسیم مجموعهٔ پیکرهها به گروهی “مذکر” و گروهی “مؤنث”، بهاحتمال بسیار، واقعیتی باشد.
…در لاسکو، مهمترین بخش هر تابلو را گاوهای نر و اسبها اشغال میکنند ــ این امر نه یک بار، بلکه دستکم شش بار از ورودی غار تا انتهای آن و در هر اتاق رخ میدهد. در پشمرل، ترکیببندیهای بهوضوح مرزبندیشده، مضامین گاومیش/اسب و گاومیش/ماموت را دستکم شش یا هفت بار تکرار میکنند.
*…اصل بنیادی عبارت است از جفتسازی؛ اجازه دهید نگوییم “جفتگیری”، زیرا در هنر پارینهسنگی هیچ صحنهای از آمیزش جنسی وجود ندارد. شاید ایدهٔ تولیدمثل در بازنمایی پیکرههای جفتشده نهفته باشد، اما آنچه متعاقباً خواهیم دید، این امر را بهطور قطعی ثابت نمیکند. با آغاز از نخستین پیکرهها، این تصور به انسان دست میدهد که با نظامی مواجه است که در گذر زمان صیقل یافته ــ بیشباهت به ادیان قدیمیتر جهان ما نیست؛ ادیانی که در آنها ایزدان مذکر و مؤنثی وجود دارند که اعمالشان آشکارا به تولیدمثل جنسی اشاره نمیکند، اما کیفیتهای مذکر و مؤنث آنان بهنحو جداییناپذیری مکمل یکدیگرند. ~*آندره لوروا-گوران، گنجینههای هنر پیشاتاریخی
انسانشناسی واقعاً جالب است. جستوجو برای یافتن خاستگاههای هوش میتواند در نهایت به استدلالهایی از این دست بینجامد که «به نظر میرسد آنها فکر میکردهاند ماموتها دخترند». دربارهٔ پویاییهای فرهنگی جدید آنقدر مطلب وجود دارد که یک رساله ۴۰۰ صفحهای به این موضوع اختصاص یافته است (جنسیت در فرایند شکلگیری: روابط اجتماعی تولید در مگدالنی پسینِ میدی-پیرنهٔ فرانسه). پدیدارشدن جنسیت همزمان با فرهنگ پیچیدهتر، نشانهٔ خوبی برای نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی است. اگر هنر دربارهٔ ماهیت مکمل جنسیتها بوده باشد، این نشانه حتی قویتر خواهد بود. وین استدلال میکند که این سازماندهی مستلزم اندیشهٔ انتزاعی است.
متأسفانه، حتی اگر این ارزیابی [اینکه گوزن نر/ماموت نمایندهٔ مذکر/مؤنث است] درست باشد، ما هوش عملیات صوری [استدلال انتزاعی] را تنها در دورهٔ مگدالنی، یعنی شاید ۱۶٬۰۰۰ سال پیش، مستند کردهایم؛ و این زمان چنان به روزگار حاضر نزدیک است که شگفتآور نیست.
آنچه واقعاً شگفتآور است این است که این انسانشناس در سراسر سوابق باستانشناختی پیش از ۱۶٬۰۰۰ سال پیش هیچ شواهدی از اندیشهٔ انتزاعی نیافته است. (پیش از خواندن این مطلب، خودتان چه تاریخی را حدس میزدید؟) در واقع، او برای عقببردن این تاریخ تا همین اندازه نیز ناچار شد به تفسیری مناقشهبرانگیز متکی شود. رنفرو «ارزش ذاتی» ــ برای مثال، ارزشگذاری طلا ــ و «قدرت امر مقدس» را ویژگیهای بنیادی انسانی میداند که بهطرز شگفتآوری متأخرند. شاید بتوانیم استدلال انتزاعی را نیز به این فهرست بیفزاییم.
میخواهم تأکید کنم که افزودن این مورد، به یک مقاله 6 یا یک سامانهٔ غاری متکی نیست. بیتردید، نخستین اندیشهٔ انتزاعی هیچ اثری از خود بر جای نگذاشت. اما معمولاً یک اندیشه، اندیشههای بسیار دیگری را به دنبال میآورد و گمان نمیکنم تشخیص مجموع آنها دشوار باشد. همانطور که جینز بیان کرد: «گویی همهٔ حیات تا نقطهای معین تکامل یافت و سپس در وجود ما با زاویهای قائم چرخید و بهسادگی در جهتی متفاوت منفجر شد.» وضعیت انسانی یگانه است و باید بتوانیم آغاز آن را بر اساس تغییرات بزرگ در شیوهٔ زندگی مکانیابی کنیم.
اصل موضوعی آشکار دربارهٔ خردمندی: سازگاری شناختی، ناگزیر شیوهٔ زندگی را تغییر میدهد. خردمندی تغییری بزرگ است و تفاوتهای آشکاری در شیوهٔ زندگی پدید خواهد آورد.
به بیان دیگر، گذارِ هماندازهٔ پیدایش خودآگاهی باید چنان چشمگیر باشد که «از فاصلهای دور و برای انسانشناس غیرمتخصص» (یا حتی برای یک مهندس) که بقایای فرهنگی را بررسی میکند، روشن باشد. لازم نیست بفهمیم نقاشان خاص غارها قصد داشتند کدام حیوانات را نماد مؤنث بدانند. میتوانیم گامی عظیم به عقب برداریم و بپرسیم: در مجموع، بزرگترین تغییری که گونهٔ ما در شیوهٔ زندگی خود تجربه کرده چه بوده است؟ این گزینهٔ مناسبی برای گذار ما به خردمندی است. تا آنجا که من میدانم، هیچکس این سادهترین رویکرد را در پیش نگرفته است. به همین دلیل است که رنفرو شواهد را بهصورت یک پارادوکس معرفی میکند.
البته این صرفاً یک اصل موضوعی، یک ادعاست. اما به نظرم محتملتر از این است که ذهن مدرن هر جا پا گذاشته، هیچ تغییر قابلتوجهی در شیوهٔ زندگی ایجاد نکرده باشد. این دیدگاه با نظر جینز و چامسکی در تضاد است؛ هر دو مدعیاند خردمندی ناگهانی بوده، اما آن را به دورهای نسبت میدهند که در آن هیچ تغییر ناگهانیای رخ نداده است.
یک جینزی ممکن است اعتراض کند و بگوید فروپاشی دو-مجلسی با فروپاشی عصر برنز متأخر ارتباط دارد. مگر این رویداد مهم نیست؟ خواننده، بدون جستوجو، نام یک داستان را ببر که آن رویداد الهامبخش آن بوده باشد. همین سؤال را از یک نفر در خیابان بپرسید. بسیار خوب، حالا انقلاب کشاورزی را امتحان کنید. آیا آنها بخشی را به یاد میآورند که آدم و حوا پس از چشیدن معرفت، ناچار شدند زمین را شخم بزنند؟
دام غیبت#
برندهٔ مسابقهٔ نقد کتاب ACX به پارادوکس خردمندی پرداخته است. اریک هول، تقریباً مانند من، دربارهٔ زندگی در دورهٔ میانی میان گهوارهٔ گونهٔ ما و گهوارهٔ تمدن «داستانی سرهم میکند». راهحل او برای سکون چند هزارساله، دام غیبت است. در این روایت از آغازهای ما، انسانهای سرطانی هر مخترع بالقوهای را در سطل استعاری به عقب میکشند. بچههای محبوب و بچههای نامحبوب وجود داشتند؛ میل به باحالبودن همه را همنوا نگه میداشت. تنها زمانی که جمعیتها آنقدر بزرگ شدند که از عدد دانبار فراتر رفتند، انسانها شروع کردند به انتزاعیکردن روابط و بهدستآوردن نوعی گمنامی. این امر به ما اجازه داد از دام بگریزیم و خدا، هندسه و باقی امور را اختراع کنیم.
سیاست قدرتِ میزهای ناهار دبیرستان، به نظرم، پدیدهای نیست که آنقدر نیرومند باشد که در سراسر جهان مانع نوآوری شود. همچنین آنقدر همگانی نیست که در همان زمان در همهجا از شدت آن کاسته شده باشد. بسیاری از فرهنگها برای ناهمنوایان جا باز میکنند؛ خواه دلقکها باشند، خواه افراد دو-روح. دورتر از محدودیتهای فرهنگ، حتی جفتهای نامتعارفی مانند این گورکن و کایوت نیز وجود دارند. نه جهان طبیعی و نه جهان اجتماعی، چنین یکنواختیِ قابلپیشبینیای ندارد.
همانطور که هول اشاره کرده است، خاستگاه انسان سیاسی است. و پیامدهای پارادوکس خردمندی تیرهوتارند. این پارادوکس به این معناست که حالت پایهٔ ما عبارت بوده از خراشیدن خطوط مورب روی سنگها و، بهطور جمعی، بیرونکشیدن یک اختراع در هر هزاره یا چیزی نزدیک به آن. همهٔ بلندپروازیهای سرکش ما و کشتیگرفتنمان با امر الهی، همهٔ اهریمنها، هنرها و استعارههایمان: همگی غیرضروری و همچون گیلاسی اختیاری بر فراز کیکاند. روحهای ما چه آسان باید قابلپاکشدن باشند!
با EToC، داستان ما با انقلاب انسانی آغاز میشود. از سپیدهدم زمان ــ زیرا پیش از خویشتن زمانی وجود نداشت ــ در سرزمین نمادها زیستهایم و جهان و یکدیگر را دستکاری کردهایم. مواد و مصالح اسطورهها و افسانهها، زیستگاه طبیعی ماست.
میمها یا ژنها؟#
اگر کسی بپذیرد که حداقل نشانگر خردمندی (برای مثال، هنر نمادین یا اندیشهٔ انتزاعی) در گذشته منطقهای بوده است، این امر دلالت دارد بر اینکه تعامل ژن × محیط، خردمندی را پدید آورده است. یعنی انسانها، با آموزش یا شرایط مناسب، توانایی زیستن در جهانی نمادین را داشتند، اما این حالت، وضعیت پایهٔ خودکار آنها نبود. شاید بتوان آن را با حالتهای ذهنی ویژهای قیاس کرد که مراقبهکنندگان به آن دست مییابند. اگر کسی واقعیات پارادوکس را بپذیرد، تنها راه دیگر برای خروج از آن، پذیرفتن این امر است که جهش ژنتیکیِ متأخری وجود داشته که انسانبودن را به ما بخشیده است. از آن لذت ببرید!
اگر خودآگاهی حاصل یک اثر متقابل باشد، ژنهای مرتبط میتوانند بهآرامی و در سراسر سیاره انباشته شوند. روایت EToC این است که سردهٔ ما ــ از جمله نئاندرتالها و دنیسووانها ــ برای داشتن نظریهٔ ذهن بهتر تحت انتخاب بوده است و ژنهای بسیاری، اثرات مثبت کوچکی داشتهاند. در مقطعی، و احتمالاً در نتیجهٔ آمیزش، این توانایی به اندازهای رشد کرد که بتوان وارد وضعیت خردمندی شد؛ خلسهای که در آن فرد خود را آفرینندهٔ اندیشههای مبتنی بر واژه میدانست. برخی نوابغ، مانند ایو، میتوانستند در این وضعیت بمانند و به دیگران نیز میآموختند چگونه چنین کنند. روشهای آموزشی منسجم، حدود ۱۵٬۰۰۰ سال پیش در قالب «آیین» تدوین شدند. این «فناوری» شناختی در سراسر جهان گسترش یافت. از آن زمان، انتخاب نیرومندی برای این عامل نامرئی وجود داشته است؛ اکنون حتی بدون آیین نیز در ۹۹٪ موارد، با اختلالی محدود، شکل میگیرد.
البته ادعاهای خارقالعاده به شواهد خارقالعاده نیاز دارند. اما میخواهم تأکید کنم که واقعیات موجود نیز مستلزم توضیحی خارقالعادهاند. دلایل خوبی وجود دارد که باور کنیم توانایی اندیشهٔ انتزاعی، دستکم در آغاز، حاصل طبیعت و پرورش بوده است. هیچ نظریهای که انقلاب انسانی را «کسبوکار معمول» تلقی کند، نمیتواند این امر را توضیح دهد؛ زیرا این اصلاً چیزی نیست که امروز مشاهده میکنیم. هول، که عصبشناسی واقعی است و خودآگاهی را مطالعه میکند، کوشید این امر را با دام غیبت توضیح دهد؛ نظریهای که از آن برای به صدا درآوردن زنگ خطر دربارهٔ تهدید وجودیِ رسانههای اجتماعی استفاده میکند. افراد باهوش، پارادوکس خردمندی را جدی میگیرند؛ آنقدر جدی که از آن بهعنوان شواهدی برای چگونگی سازماندهی جهان مدرنمان استفاده میشود.
به گمان من، این تغییر به رابطهٔ ما با صدای درونیمان مربوط بوده است. به قول چامسکی: «کاربرد شاخص [زبان] چیست؟ خب، احتمالاً ۹۹٫۹ درصد کاربرد آن درون ذهن است.» در مقطعی، زبان از شیوهای برای ارتباطگیری به شیوهای برای اندیشیدن تبدیل شد. چامسکی فرض میکند که این امر ژنتیکی بوده و سپس فرض دیگری نیز میگیرد: اینکه باید پیش از خروج از آفریقا رخ داده باشد. این امر مستلزم داستانی پیچیده است که در آن میراث خلاق ما به حال خود رها میماند ــ و تنها دهها هزار سال بعد، در نیمهای دیگر از جهان، به ثمر مینشیند ــ اما سازوکار همچنان کاملاً ژنتیکی است.
از نظر من، منطقیتر آن است که پیش از محدودکردن سازوکار، به دنبال اندیشهٔ انتزاعی بگردیم. شواهد این امر درست پیش از بزرگترین انقلاب در شیوهٔ زندگیِ تجربهشده توسط گونهٔ ما قرار دارند؛ نخستین باری که آشکارا ارادهٔ خود را در سراسر جهان بر طبیعت تحمیل کردیم.
نتیجهگیری#
طرح خاستگاههای انسانیِ مؤسسهٔ اسمیتسونین از کاربران میخواهد تعریف خود را از معنای انسانبودن ارسال کنند. بسیاری از پاسخها شبیه پاسخ اِما هستند: «از گذشته بیاموزی، در حال زندگی کنی و برای آینده رؤیا ببینی.» پاسخهای دیگری از کتاب پیدایش نقلقول میکنند. اگر EToC درست باشد، آن نقلقولها خاطرات لحظهای هستند که تصور آینده ممکن شد؛ پیامی از زمانی که جهان ما از تار و پود زبان بریده شد. یا همانگونه که یوحنای قدیس گفت: «در آغاز کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود.»
EToC چند گزاره را به هم پیوند میدهد، از جمله:
- زنان پیش از مردان خودآگاه شدند.
- این توانایی در آغاز بهصورت میماتیک منتقل میشد.
- گذار به خردمندی:
- در اسطورههای آفرینش، از جمله پیدایش، ثبت شده است.
- تنها با استفاده از مصنوعات فرهنگی میتوان تاریخگذاریاش کرد (نیازی به استفاده از جمجمهشناسی یا ژنتیک نیست).
- خودآگاهی در حدود پایان عصر یخبندان جهانی شد.
هیچیک از این ایدهها جدید نیستند (جز شاید مورد آخر). اما ترکیب آنها یگانه است، همانطور که برخی شواهد پشتیبانشان نیز چنیناند. در این زمینه، نوشتههای آینده به این موضوعات خواهند پرداخت:
- اسطورهها تا چه مدت میتوانند دوام بیاورند.
- پیدایش همزمان و جهانی کشاورزی.
- تفاوتهای جنسی در نظریهٔ ذهن.
- آیین.
- ضمایر بهعنوان نشانگرهای زبانیِ خودآگاهی.
درک خودآگاهی کاری عبث است. اما من به این کار مبتلا شدهام و با چشمانی گشوده به سوی لاشهٔ همهٔ نظریههایی میروم که پیش از این آمدهاند. برایم آرزوی موفقیت کنید! و اگر فکر میکنید EToC ممکن است درست باشد، آن را بهطور گسترده به اشتراک بگذارید. ما در ساباستک داوری همتا را متفاوت انجام میدهیم ✌️

JM: درباره این ایده چه میگویید که ظرفیت درگیرشدن در اندیشه—یعنی اندیشهای مستقل از شرایطی که ممکن است افکار را برانگیزند یا تحریک کنند—نیز ممکن است در نتیجه ورود نظام زبان پدید آمده باشد؟
نوآم چامسکی: تنها دلیل تردید در اینباره این است که به نظر میرسد این ظرفیت در میان گروههایی که حدود پنجاه هزار سال پیش از یکدیگر جدا شدهاند، تقریباً یکسان باشد.
«عملیات عینی با همه ویژگیهای سازماندهنده عملیات مشخص میشوند: برگشتپذیری، نگهداری، پیشتصحیح خطاها و مانند اینها. آنها نخستین عملیاتِ پدیدارشوندهاند و برای سازماندهی چیزهای ملموس، مانند اشیا و افراد، و مفاهیم سادهای مانند اعداد—که اصطلاح عینی از همینجا میآید—به کار میروند. موجودیتهای فرضی یا مفاهیم انتزاعی، موضوع عملیات عینی نیستند.»
«ساختارهای تفکر مبتنی بر عملیات صوری، کاربردی عامتر از ساختارهای عملیات عینی دارند. دیگر منطق فقط درباره اشیا یا مجموعهدادههای واقعی به کار نمیرود؛ بلکه برای برقراری کلیتها درباره همه موقعیتهای ممکن استفاده میشود. این رشد همچنین شامل ظرفیت استدلال فرضی-قیاسی، استفاده از منطق گزارهها، و توانایی جداکردن صورت از محتواست. به بیان دیگر، عملیات صوری ویژگی پیچیدهترین نوع استدلالی هستند که میشناسیم. این مرحله نهایی طرح پیاژه و همچنین مناقشهبرانگیزترین مرحله آن است. در اینجا امکان این را بررسی خواهم کرد که عملیات صوری با ظهور انسانهای دارای کالبدشناسی مدرن (Homo sapiens sapiens) مرتبط بوده و این تحول مزیتی برای آنان فراهم کرده باشد.»
با توجه به اینکه استعارهها تا چه مدت میتوانند در زبان دوام بیاورند، اینکه او ناگزیر است به حکومت تشبیه کند، نشانهای هشداردهنده است. برای مثال، نیا-هندواروپایی، که امروزه خویشاوندهای زبانی را در سراسر اوراسیا حفظ کرده است، ۲ تا ۳ برابر قدیمیتر از «فروپاشی دوساحتی» پیشنهادی جینز است. اگر انسانها در عصر برنز واقعاً دوساحتی بودهاند، باید ارجاعات طبیعی فراوانی به آن روانشناسی وجود داشته باشد که ربطی به حکومت نداشته باشند. ↩︎
علم زبان: گفتوگوهایی با جیمز مکگیلوری ↩︎
من از غار شووه بهعنوان نماینده هنر غارنشینی اولیه استفاده میکنم، زیرا اروپا جایی است که بیشترین نمونهها را در آن یافتهایم. بااینحال، قدیمیترین هنر غارنشینی شناختهشده مربوط به یک حیوان، در واقع در سولاوسی قرار دارد؛ منطقهای که در عصر یخبندان چهرهای بسیار متفاوت داشته است. ممکن است نمونههای بسیار بیشتری در دریا فرو رفته باشند. چیزهای بسیاری هست که نمیدانیم. ↩︎
بسیار خوب، شواهد مربوط به متأخر بودن ضمایر چندان نیرومند نیست، اما این موضوعِ نوشتهای در آینده خواهد بود. ↩︎
از نظر فنی، وین در جستوجوی عملیات صوری است؛ یعنی آخرین مرحله در مراحل استدلال پیاژه (که در ادبیات رشد کودک رواج دارد). این دیدگاه بر ایدهای بهطرز شگفتآوری قدرتمند تکیه دارد: اینکه هستیشناسی، تبارزایی را بازتولید میکند. به بیان دیگر، مسیر رشد یک فرد معمولاً همان مسیر رشدی را دنبال میکند که گونه برای رسیدن به شکل کنونی خود طی کرده است. وین دو مرحله نهایی استدلال را چنین خلاصه میکند: ↩︎
نه اینکه اساساً تغییری در موضوع ایجاد کند، اما مقاله دیگری در همان شماره (خاستگاههای رفتار انسان) استدلالی مشابه درباره پیچیدگی اندیشه در آن زمان مطرح میکند: اختراع نظامهای دانشیِ از نظر محاسباتی معقول در پارینهسنگی زبرین ↩︎
