نخستین‌بار منتشرشده توسط بردارهای ذهن.


دست رباتی که به فردی یک سیب می‌دهد

نظریهٔ ایو دربارهٔ آگاهی پیشنهاد می‌کند که خودآگاهی را زنان کشف کردند و این کشف به‌صورت میمی گسترش یافت. برای اثبات این ادعا به زبان‌شناسی, باستان‌شناسی, داروشناسی, ژنتیک, انسان‌شناسی, و علوم اعصاب. بااین‌حال, من مهندس برق هستم. چگونه می‌توانم دربارهٔ موضوعی که بسیاری دیگر واقعاً در آن آموزش دیده‌اند حرف ارزشمندی برای گفتن داشته باشم؟ خب, ایدهٔ EToC در واقع از یادگیری ماشین پدید آمد. خوانندگان قدیمی سیر پیشرفت وبلاگ را دیده‌اند که از روان‌سنجی یادگیری ماشین به بازگشت و اسطوره‌شناسی تطبیقی رسید. بگذارید توضیح دهم چگونه به اینجا رسیدم.

ساختار شخصیت برآمده از واژه‌ها#

روان‌شناسی با مشکل حقیقت مبنا روبه‌رو است. ممکن است پژوهشگری نظریه‌پردازی کند که انسان‌ها تنها در چند محور بنیادی با یکدیگر تفاوت دارند, که مهم‌ترینشان درونی‌سازی در برابر بیرونی‌سازی است. دیگری ممکن است بگوید که باید چیزی در حدود ۳۰ عامل بنیادی وجود داشته باشد, زیرا انسان‌ها همین‌قدر پیچیده‌اند. حق با کیست؟ در سال ۱۸۹۰, گالتون پیشنهاد کرد که به‌جای آنکه روان‌شناسان بر اساس نظریه‌های محبوب خود مدل‌هایی برای شخصیت بسازند, بهترین مدل از پیش در زبان نهفته است. هر صفت شخصیتی به این دلیل وجود دارد که میلیون‌ها نفر هنگام قضاوت دربارهٔ دیگران آن را مفید می‌دانند. بی‌تردید این واژه‌ها باید همهٔ جنبه‌های مهم شخصیت را روشن کنند. اگر این ایده را به‌شکل رسمی در قالب فرضیهٔ واژگانی بیان کنیم:

  1. آن دسته از ویژگی‌های شخصیتی که برای گروهی از مردم مهم‌اند سرانجام به بخشی از زبان آن گروه تبدیل خواهند شد.
  2. ویژگی‌های شخصیتی مهم‌تر با احتمال بیشتری به‌صورت یک واژهٔ منفرد در زبان رمزگذاری می‌شوند.

می‌توان از این ایده برای ساختن یک مدل شخصیت استفاده کرد. کافی است فهرستی از صفت‌های شخصیتی بسازید, ارتباط میان آن‌ها را بررسی کنید, و آن را به چند عامل نهفته فشرده سازید1. (ال‌ال ترستون تحلیل عاملی را برای انجام این کار ابداع کرد, و مقاله هم‌نام این وبلاگ است.) به‌طور سنتی روابط میان صفت‌ها با پرسیدن از دانشجویان کارشناسی روان‌شناسی دربارهٔ اینکه کدام واژه‌ها آن‌ها را بهتر توصیف می‌کنند برآورد شده است. کسانی که می‌گویند باهوش هستند معمولاً می‌گویند گشاده‌فکرنیز هستند. این نشان می‌دهد که هر دو به عاملی زیربنایی مربوط‌اند. در رساله‌ام, برای برآورد شباهت واژه‌ها از مدل‌های زبانی استفاده کردم و نتایجی مشابه پیمایش‌های سنتی به دست آوردم (عامل نخست در این دو روش همبستگی r=0.93 دارد).

درک این فرایند با یک مثال آسان‌تر است. در اینجا ۱۰۰ صفت شخصیتی تصادفی را می‌بینید که بر اساس دو بُعدی ترسیم شده‌اند که بیشترین اطلاعات شخصیتی را در بر می‌گیرند. این‌ها را دو مورد از پنج عامل بزرگ شخصیت (در نظر بگیرید, هرچند در نحوهٔ چرخش آن‌ها تفاوتی وجود دارد). یکی از وظایف روان‌شناس شخصیت این است که چنین نمودارهایی را بررسی و آن‌ها را به‌صورت کیفی توصیف کند. می‌توانید این تمرین را در عامل را حدس بزنید, انجام دهید یا در ادامه امتحانش کنید. عامل ۱ را چگونه خلاصه می‌کنید؟

عامل‌های 1 و 2 با استفاده از PCA تولید می‌شوند، روشی برای تقطیر اطلاعات شخصیتی بر روی کمترین تعداد محور. برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ چگونگی به‌دست‌آوردن آن‌ها از بردارهای واژه، مقالهٔ من فرضیهٔ واژگانی عمیق را ببینید. شما همچنین می‌توانید این نتیجه را بازتولید کنید (و بسیار بیشتر از آن) با استفاده از کد من، که به‌رایگان در Google Colab اجرا می‌شود.
عامل‌های 1 و 2 با استفاده از PCAتولید می‌شوند، روشی برای تقطیر اطلاعات شخصیتی بر روی کمترین تعداد محور. برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ چگونگی به‌دست‌آوردن آن‌ها از بردارهای واژه، مقالهٔ من را ببینید: فرضیهٔ واژگانی عمیق. شما همچنین می‌توانید این نتیجه را بازتولید کنید (و بسیار بیشتر از آن) با استفاده از کدمن، که به‌رایگان در Google Colab اجرا می‌شود.

از دیدگاه آماری، عامل 1 خود را کاملاً عریان کرده و پرچم بزرگی را تکان می‌دهد که می‌گوید «من با اختلاف بسیار زیاد مهم‌ترین هستم»، همان‌طور که در این مطلب توضیح می‌دهم: عامل اصلی شخصیت (PFP). از نظر کیفی، این عامل اساساً «چیزی است که جامعه از شما می‌خواهد». باملاحظه و محترم باشید، متکبر یا ناسازگار نباشید.

برای انتزاع PFP (عامل 1) به شیوه‌ای دیگر، مفید است که 2,000 سال به عقب بازگردیم. بنی‌اسرائیل کتابخانه‌هایی مختص قواعد اجتماعی و کاربرد درست آن‌ها داشتند. با قرن‌ها بحث و تفسیر، متن قانون گسترش یافت. اما جنبشی نیز برای تقطیر روح قانون وجود داشت.

طبق روایت سنتی، فردی که قصد گرویدن داشت نزد خاخام شَمّای رفت و از او خواست در حالی که روی یک پا ایستاده است، کل تورات را توضیح دهد. خاخام شَمّای، که به پایبندی سخت‌گیرانه‌اش به شریعت یهود شهرت داشت، این پرسش را بی‌احترامی دانست و آن فرد را رد و از خود دور کرد.

آن فرد که دلسرد نشده بود، سپس با همان درخواست نزد خاخام هیلل رفت. هیلل، که به شفقت و خردمندی شهرت داشت، به شیوه‌ای متفاوت پاسخ داد. هیلل به‌جای رد کردن او، چالش را پذیرفت و در حالی که روی یک پا ایستاده بود، خلاصه‌ای موجز از تورات ارائه کرد. او گفت، “آنچه برای خودت نفرت‌انگیز است، در حق همنوعت انجام مده: تمام تورات همین است؛ باقی، تفسیر آن است.”

این همچنین توصیفی عالی از PFP است. برای باملاحظه بودن یا رد نابردباری، فرد باید بتواند خود را جای دیگری بگذارد. چنان‌که پیداست، داروین نیز غریزهٔ اجتماعی ما را به همین شکل خلاصه کرده است در تبار انسان:

حس اخلاقی شاید بهترین و والاترین تمایز میان انسان و حیوانات پست‌تر را فراهم می‌آورد؛…غرایز اجتماعی،—اصل بنیادین ساختار اخلاقی انسان (50. «اندیشه‌های مارکوس اورلیوس»، و غیره، ص. 139.)—با کمک قوای فعال فکری و آثار عادت، طبیعتاً به قاعدهٔ طلایی منتهی می‌شوند، “هر آنچه می‌خواهید مردم با شما کنند، شما نیز همان را با آنان کنید؛” و این در بنیان اخلاق جای دارد.

شایعه به‌مثابه چشم‌انداز برازندگی#

نقشه‌برداری از ذهن
نقشه‌برداری از ذهن

من از ML برای تقطیر عامل‌های شخصیتی از صفت‌هایی استفاده کردم که طی اعصار شایعه شکل گرفته بودند. در واقع، قضاوت دربارهٔ دیگران عمیقاً با تکامل ما درهم‌تنیده است. بار دیگر از داروین در تبار انسان:

پس از آنکه توانایی زبان به دست آمد و خواسته‌های جامعه می‌توانست بیان شود، نظر عمومی دربارهٔ اینکه هر عضو برای خیر همگانی چگونه باید رفتار کند، طبیعتاً تا حدی برتر به راهنمای عمل تبدیل می‌شد.

در ساوانا، شهرت شما زندگی شماست. اگر دیگران شما را تنبل یا بی‌رحم بدانند، به احتمال زیاد فرزندان کمتری خواهید داشت که زنده می‌مانند. نخستین عامل شخصیتی بازتاب‌دهندهٔ این موضوع است و با واژه‌هایی مانند این‌ها تعریف می‌شود: باملاحظه و خوش‌برخورد در برابر ناسازگار و نابردبار2. با ساختن نقشه‌ای از شخصیت، نقشه‌ای از برازندگی را نیز ساختم. اما لازم نیست حرف مرا بی‌چون‌وچرا بپذیرید. به بالا بروید و عامل 1 را ببینید. آیا آن را با چیزی شبیه قاعدهٔ طلایی خلاصه می‌کنید؟ اینکه این مفهوم مدام ظاهر می‌شود تصادفی نیست، زیرا نظریهٔ بازی‌ها آن را پابرجا نگه می‌دارد و شایعه‌پراکنی ضامن اجرای آن است.

در 200 سال گذشته، ایدهٔ داروین بسط یافته است. کتاب سال 2020 زیر را در نظر بگیرید: بقای خوش‌رفتارترین‌ها: درک خاستگاه‌های ما و کشف دوبارهٔ انسانیت مشترکمان. روی جلد نوشته شده است:

*در بیشترِ حدود ۳۰۰٬۰۰۰ سالی که انسان خردمند وجود داشته است، ما این سیاره را با دست‌کم چهار نوع دیگر از انسان‌ها شریک بوده‌ایم. همهٔ آن‌ها باهوش، نیرومند و مبتکر بودند. اما حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش، انسان خردمند جهشی شناختی کرد که به ما نسبت به گونه‌های دیگر برتری داد. چه اتفاقی افتاد؟

از زمانی که چارلز داروین دربارهٔ «برازش تکاملی» نوشت، مفهوم برازش با قدرت بدنی، نبوغ تاکتیکی و پرخاشگری اشتباه گرفته شده است. در واقع، آنچه ما را از نظر تکاملی برازنده کرد، نوعی دوستی‌ورزی چشمگیر بود؛ توانایی استادانه‌ای برای هماهنگی و برقراری ارتباط با دیگران که به ما امکان داد همهٔ شگفتی‌های فرهنگی و فنی تاریخ بشر را پدید آوریم. برایان هِر، استاد بخش انسان‌شناسی تکاملی و مرکز علوم اعصاب شناختی دانشگاه دوک، و همسرش ونسا وودز، پژوهشگر و روزنامه‌نگار برندهٔ جایزه، با بسط آنچه «نظریهٔ خوداهلی‌سازی» می‌نامند، بر جهش اسرارآمیز در شناخت انسان که به انسان خردمند امکان شکوفایی داد، نور می‌افکنند.*

خود کتاب روشن می‌کند که از نظر داروین، برازش شامل همکاری نیز بود؛ و در برابر داروینیست‌هایی می‌ایستد که برازش را با بی‌رحمی یکی می‌دانند. (برای اطلاعات بیشتر، ببینید مصاحبهٔ رازیب خان با برایان هِر.) تقریباً مطمئن بودم که نخستین عاملی که یافته‌ام با این فرایند ارتباط دارد. ازاین‌رو، ادعایی تکمیلی را برای فرضیهٔ واژگانی گالتوندر پیامدهای وجدان پیشنهاد کردم:

  1. عامل نهفتهٔ اصلی، جهت گزینش اجتماعی‌ای را بازنمایی می‌کند که ما را انسان ساخت.

برای درک ساختار شخصیت، آن را به مفاهیم دیگری که با آن‌ها آشنا بودم مرتبط کردم. مهم‌ترین آن‌ها قاعدهٔ طلایی و خوداهلی‌سازی انسان بودند.

جهش ایمانی#

پرونده:The Expulsion of Adam and Eve P5282.jpg
دومنیکینو: اخراج آدم و حوا

اکنون تنها چیزی که داشتم، نقشهٔ برازشی بود که می‌گفت قاعدهٔ طلایی بر همه‌چیز مقدم است. این قاعده ممکن بود موجب تکامل چه چیزی در روان ما شده باشد؟ وجدان حدسی کاملاً بدیهی به نظر می‌رسد. شاید این امر با تکامل صدای درونی ما ارتباط داشت. فرض کنیم نخستین صدای درونی گفت «غذایت را تقسیم کن!»؛ نخستین‌بار یکی‌دانستن خود با این صدای درونی چه حسی می‌داشت؟ خب، فکر می‌کنم بسیار شبیه سِفر پیدایش می‌بود، و این همان هسته‌ای است که از آن زمان تاکنون در پی‌اش بوده‌ام. بی‌تردید، این یک جهش بود. تکامل صدای درونی لزوماً از قاعدهٔ طلایی ناشی نمی‌شود، و یکی‌دانستن خود با آن نیز لزوماً یک زندگی درونی پدید نمی‌آورد. اما هر دو محتمل به نظر می‌رسیدند و هرچه بیشتر مطالعه کردم، دیدم که بسیار دقیق در خط زمانی تکاملی ما جای می‌گیرند.

در مورد سِفر پیدایش، سه چیز بی‌درنگ به نظرم محتمل آمد: احساس رهاشدگی از سوی خدا، ابداع کشاورزی و پیشگام‌شدن زنان. (احتمال وجود یک آیین زهر مار تنها پس از خواندن دیگر روایت‌های آفرینش به ذهنم رسید.)

رهاشده از سوی خدا#

در ابتدا، تنها دغدغه‌ام این بود که صدای درونی از کجا آمده است. برداشت من این بود که «خود»، به‌نوعی یک صدای اخلاقی درونی را جذب می‌کند. گمان می‌کردم این تجربه، وقتی نقش روح نگهبانِ توهم‌شده را بر عهده می‌گرفتید، بسیار شبیه دستیابی به «شناخت نیک و بد» احساس می‌شد. (روحی که از همان آغازِ آزمایش فکری، وجودش را مفروض گرفته بودم.) اگر عادت داشتید تصمیم‌های اخلاقی را به دیگری واگذار کنید، به‌دست‌گرفتن زمام امور باید مانند ترک حالتی کودکانه احساس می‌شد که در آن مستقیماً با خدا ارتباط داشتید.

با کمی مطالعهٔ بیشتر، دریافتم که همین لحظهٔ خودآگاهی برای پدیدآوردن یک «من» در وهلهٔ نخست کافی بود. این استدلال را در دژا-تو، ساخت بازگشتیِ خودمطرح می‌کنم. این، به معنایی بسیار واقعی، آفرینش—یا بهتر است بگوییم کشف—وضعیت انسانی می‌بود.

ابداع کشاورزی#

در سِفر پیدایش، کشاورزی پیامد وضعیت انسانی است. چنان‌که پیداست، کشف «من» برای توضیح انقلاب کشاورزی نیز کافی است. زیرا به‌طور محتمل، این کشف بخشی از یک بستهٔ همراه با بازگشت و توانایی اندیشیدن انعطاف‌پذیر دربارهٔ آینده است. یک تغییر فاز کلی در توانایی‌های برنامه‌ریزی ما.

اگر باور دارید که انسان‌ها ۲۰۰٬۰۰۰ سال است که خردمند بوده‌اند، پس اینکه چرا در ۱۰٬۰۰۰ سال اخیر ۱۱ بار به‌طور مستقل کشاورزی را اختراع کرده‌اند، معمایی بزرگ است. این حجم زیادی از تحول است که در ۱۰٪ از دوران وجودمان گنجانده شده. و اگر فکر می‌کنید نظریهٔ خاص شما می‌تواند آن را توضیح دهد، لطفاً بخوانید این مرور را که در آن ۲۵ پژوهشگر گرد هم می‌آیند و همگی توافق می‌کنند که نمی‌توانند دربارهٔ علت این گذار به توافق برسند.

زنان پیشگام‌اند#

بردار واژهٔ «زنانه» با PFP همبستگی دارد. حتی پیش از آنکه به ارتباطی با سِفر پیدایش فکر کنم، نخستین کسی را که خود را با صدای درونی‌اش هم‌هویت دانست، یک زن تصور کرده بودم. (همان‌طور که می‌بینید، من واقعاً به آنچه این بردارهای واژه می‌توانند به ما بگویند ایمان دارم.)

سِفر پیدایش داستانی پیچیده است. به‌دست‌آوردن اختیار هم‌سنگِ خداگونه‌شدن و گناهی مستحق مرگ دانسته می‌شود. اما در عین حال، همهٔ این‌ها بخشی از نقشه است. مسیحیت پیچیدگی دیگری نیز به ماجرا می‌افزاید؛ به ما فرمان داده می‌شود که بر گناه نخستین غلبه کنیم و همچون خود خدا شویم و با به دوش کشیدن صلیب، زندگی جاودانه داشته باشیم (و بار دیگر زندگی و مرگ را در هم می‌آمیزد).

به همین ترتیب، حوا آغازگر مرگ است، اما لقب مادر همهٔ زندگان به او داده می‌شود. امروزه در نظر بگیرید که چقدر تلاش صرف می‌شود تا زنان در فیلم‌ها به‌عنوان کنشگر به تصویر کشیده شوند. با این حال، هزاران سال پیش، حوا آشکارا به‌عنوان کنشگری تصویر شده که بشریت را از وضعیت معصومیتش بیرون می‌کشد. آدم هم به دنبال او می‌رود. کنجکاوی حوا امری بد تصویر می‌شود، اما با این حال افزوده‌ای جالب به چنین متنی مردسالارانه است.

به شرط آنکه خودآگاهی کشف شده باشد، محتمل به نظر می‌رسد که کاشف آن یک زن بوده باشد. به شرط آنکه زنان این کشف را انجام داده باشند، محتمل به نظر می‌رسد که آدم و حوا یک خاطره باشند. البته این‌ها اماواگرهایی بسیار بزرگ‌اند. اما احساس می‌کردم که ممکن‌اند. و ارادهٔ کافی برای تحقیق داشتم.

دمتر، الههٔ برداشت محصول و اسرار الئوسینی
دمتر، الههٔ برداشت محصول و اسرار الئوسینی

پارادوکس انسان خردمند#

هدف این نوشته تشریح این است که چگونه کارم در یادگیری ماشین به EToC منتهی شد، نه ارائهٔ شواهد. با این حال، می‌خواهم به‌اختصار توضیح دهم که چرا کشف‌شدن خودآگاهی و ثبت آن در اسطوره‌ها محتمل است. به بیان ساده، وضعیت انسانی پدیده‌ای نسبتاً جدید به نظر می‌رسد. پیش از ۵۰ هزار سال پیش، شواهد چندانی از زندگی درونی، بازگشت، یا هرگونه تفکر مرتبه‌بالاتر وجود ندارد. شاید فکر کنید که شواهد مربوط به چنین گذشتهٔ دوری نمی‌تواند چندان خوب باشد، اما بسیاری از باستان‌شناسان و انسان‌شناسان مخالف‌اند. هستهٔ اصلیِ پارادوکس انسان خردمند این است که مدرنیتهٔ رفتاری پیش از ۱۰ هزار سال پیش منطقه‌ای است. این بسیار جدید است! و اگر پس از خروج از آفریقا تغییری بنیادی در روان‌شناسی ما رخ داده باشد، انتشار آن باید عمدتاً میمتیک بوده باشد، نه ژنتیکی. کشف‌شدن و گسترش‌یافتن خودآگاهی از این محدودیت‌ها نتیجه می‌شود، یا دست‌کم از آن‌ها استنباط می‌شود.

اینکه وضعیت انسانی بتواند پدیده‌ای جدید باشد، ایده‌ای شگفت‌انگیز است. اما این نیز ایده‌ای شگفت‌انگیز است که روان‌شناسی مدرن ۲۰۰ هزار سال پیش کاملاً شکل گرفته بود و ده‌ها هزار سال بی‌استفاده ماند تا سرانجام آن را به کار گرفتیم و جهان را فتح کردیم. نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی، با فراهم‌کردن امکان انتشار میمتیک آن به‌جای صرفاً ژنتیکی، مشکل انتشار را حل می‌کند. ممکن است پس از ترک آفریقا تغییراتی بنیادی رخ داده باشند.

حقیقتِ ناهمبسته#

من معتقدم بهترین توصیف برای PFP، گرایش فرد به زندگی بر اساس قاعدهٔ طلایی است؛ همان بُعد نهفته‌ای که هیلل و داروین مشاهده کردند. این دیدگاهی نامتعارف در جامعهٔ روان‌سنجی است. برای مقایسه، مقالهٔ بسیار مورد استقبالِ دو، پنج، شش، هشت (هزار): زمان پایان‌دادن به بحث کاهش ابعاد فرا رسیده است!

تحلیل‌های واژگانی و روش‌های کاهش ابعاد، ابزارهایی برای بررسی خطوط کلی و تقریبی فضای شخصیت‌اند. با این حال، نباید خود را فریب دهیم و فکر کنیم که طبیعت را از مفاصلش می‌بُریم تا ساختاری «حقیقی» از شخصیت را کشف کنیم.

اساساً استدلال این است که هر چرخش دلخواهی از داده‌ها قابل قبول است، زیرا نمی‌توانیم برای دستیابی به بینش‌های بنیادی، در ساختار آن‌ها کندوکاو کنیم. اما بسته به پیش‌پردازش، ۸۰٪ از کل اطلاعات شخصیت در عامل نخست قرار دارد. حتماً این باید چیزی به ما بگوید! و بااین‌حال، پژوهشگران هنوز تا حد زیادی باور دارند که این عامل اصلاً سیگنال شخصیت نیست. یک مقالهٔ سال ۲۰۱۳ با این جمله آغاز می‌شود: «دیدگاه غالب دربارهٔ GFP [عامل نخست] این است که این عامل یا حاصل سوگیری ارزشیابانه است یا ناشی از پاسخ‌دادن به شیوه‌ای مطلوب از نظر اجتماعی.» (*مایلم یادآوری کنم که روان‌سنج‌ها، حتی در حالی که باور داشتند این عامل سراسر سوگیری است، عامل ۱ را در عوامل ۳ تا ۵ توزیع کردند تا وظیفه‌شناسی، ثبات هیجانی و گشودگی به تجربه را بسازند.)

با دیدگاه‌هایی از این دست، نمی‌توان داده‌های واژگانی را به تکامل مرتبط کرد یا حتی فرضیه‌پردازی دربارهٔ فرایند خوداهلی‌سازی را آغاز کرد. نوشتن رساله‌ام مستلزم آن بود که ساعت‌های بسیاری را به خیره‌شدن به این عوامل3 بگذرانم. در تمام این مدت، گمان می‌کردم آن‌ها یک چشم‌انداز برازندگی را نشان می‌دهند و گاهی با خود می‌اندیشیدم که چنین چیزی چه پیامدی خواهد داشت. من، به‌عنوان یک مهندس، از دیدگاه رایج مبنی بر اینکه ساختار واقعاً اهمیتی ندارد، با آسودگی بی‌خبر بودم. آن‌قدر دچار توهم بودم که تلاش کنم طبیعت را در مفصل‌هایش برش دهم.

نتیجه‌گیری#

امیدوارم این نوشته روشن کرده باشد که چرا یک مهندس برق دربارهٔ اسطوره‌شناسی و آگاهی می‌نویسد. این ایده، در واقع، خودش به سراغ من آمد. داشتم نقشه‌ای از شخصیت ترسیم می‌کردم و معلوم شد که این نقشه‌ای از تکامل است. ارتباط‌های آن با قانون طلایی، وجدان‌واره‌ای ابتدایی را به‌عنوان سازوکاری برای خوداهلی‌سازی پیشنهاد می‌کرد. این نخستین جهش فکری من بود. سپس حدس زدم که صدای درونی نیز ممکن است در این فرایند دخیل بوده باشد. نخستین‌بار فهمیدن اینکه صدای درونی «من» است، چه حال‌وهوایی می‌توانست داشته باشد؟ پیدایش برای من به‌طرز خیره‌کننده‌ای مصداق همین ایده بود4. افزون بر این، بسیاری از متخصصان استدلال کرده‌اند که روان‌شناسی انسان در ۵۰٬۰۰۰ سال گذشته تغییر کرده است و اغلب زبان، دین یا خوداهلی‌سازی را برای این دگرگونی اساسی می‌دانند. در چنین مقیاس‌های زمانی، ممکن است داستانی چنین مهم در اسطوره حفظ شده باشد. «در آغاز کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود» … یا—و این را کفرگویی تلقی نکنید—شاید آن، صدای درونی بوده است.

با توجه به اینکه مدرنیتهٔ رفتاری تا این اندازه اخیراً پدید آمده است، مدعای من این است که اسطوره‌های آفرینش می‌توانند الهام‌بخش مدل‌های صوری باشند؛ مدل‌هایی که سپس می‌توان آن‌ها را به فلسفه، روان‌شناسی، زبان‌شناسی، باستان‌شناسی و ژنتیک مرتبط کرد. شاید این مدل‌ها بتوانند به ما در فهم خود اسطوره‌ها نیز کمک کنند. برای من معنادار است که حوا به‌سان خدایان شد و این امر مستلزم جدایی او از خدا بود. در پیدایش، توضیح این است که خدایی اغلب حسود، داوری عادلانه‌ای اعمال کرد. از نظر من، این امر همچون قانونی طبیعی معنادار است؛ انسان‌ها و خدایان نمی‌توانستند در کنار یکدیگر سکونت کنند، زیرا ما «من» را از بقایای آنان شکل داده بودیم. فاصلهٔ میان انسان و جانور، در این صورت، دو گام است: تکامل وجدان، سپس طرد آن. یا شاید این تعبیر بیش از حد تیره‌وتار باشد. مسئله بیشتر این است که ما در وضعیت تنش زندگی می‌کنیم و همواره حق انتخاب داریم. این مکاشفه بازگشت را به ارمغان آورد؛ کلیدِ کار توان‌فرسای خم‌کردن طبیعت به ارادهٔ خودمان. اگر مجبور بودم این را به شیوه‌ای توضیح دهم که بتواند ۱۰٬۰۰۰ سال دوام بیاورد، داستان آدم و حوا را بازگو می‌کردم5.

طبیعتاً، این سفر از حوزهٔ تخصصی خودم آغاز شد؛ جایی که در آن پایم محکم بود. به نظرم بسیار محتمل می‌رسد که نقشهٔ من از شخصیت، فشارهای تکاملی را ثبت کرده باشد. با توجه به اینکه ما چه‌قدر اخیراً تغییر کرده‌ایم و قانون طلایی چه مدت طولانی نیرویی مؤثر بوده است، تا آنجا پیش می‌روم که اصل موضوعهٔ سومی به فرضیهٔ واژگانی گالتون بیفزایم: عامل نهفتهٔ اصلی، جهتِ انتخابی را نشان می‌دهد که ما را انسان کرده است. از آنجا به بعد، واقعاً جهش‌هایی فکری انجام دادم، اما پس از فرودآمدن، خود را در کنار همفکران بزرگی چون جینز، یونگ، پینکر، چامسکی و دکارت یافتم. چنین کاوشی جوهر علم است؛ نه برای همهٔ چیزها مقدار پی وجود دارد.

پیکره‌ای از ماری با بالاتنه و سر یک زن
تندیس کوچک ایسیس، ایزدبانوی مصری خرد، سدهٔ دوم میلادی

افزون بر این، داده‌های من از تلاش‌های پیشین بهتر بود. اگر می‌خواهید بفهمید واژه‌ها چگونه با یکدیگر ارتباط دارند، از یک مدل زبانی استفاده کنید، نه از پیمایش دانشجویان دورهٔ کارشناسی. هیچ‌کس دیگری به اندازهٔ من وقت صرف خیره‌شدن به چنین نقشهٔ دقیقی از شخصیت نکرده است. (می‌توانید این تمرین را در عامل را حدس بزنید انجام دهید.)


  1. برایم جالب بود که جردن پیترسون در مصاحبه‌ای با جو روگن، اشتقاق پنج عامل بزرگ را شکلی ابتدایی از هوش مصنوعی توصیف کرد. من همین استدلال را در نخستین نوشته این وبلاگ مطرح کرده بودم و پیش از آن هرگز چنین چیزی نشنیده بودم. هر نظری که دربارهٔ سیاست او داشته باشید، در روان‌شناسی شخصیت بسیار خوب عمل می‌کند. ↩︎

  2. برخی ممکن است متوجه شوند که نابردباری گویی گناه کبیره‌ای مربوط به دوران اخیر است. شاید چنین باشد. جالب خواهد بود که بر روی متون تاریخی بردارهای واژگانی بسازیم و ببینیم PC1 چگونه تغییر می‌کند. با توجه به اینکه عامل نهفتهٔ متن معاصر تطابق خوبی با قانون طلایی دارد، حدس من این است که نسبت به زبان مثلاً سال ۱۹۰۰ حرکت چندانی نخواهد داشت. حتی با وجود اینکه دایرهٔ اخلاقی گسترش یافته است، تغییر چیزی که تا این اندازه بر نظریهٔ بازی‌ها تکیه دارد، دشوار است. ↩︎

  3. بااینکه صفت‌های شخصیتی برای مدل‌های شخصیت بنیادی‌اند، پژوهشگران به‌ندرت مستقیماً با واژه‌ها سروکار دارند. در دههٔ ۹۰ میلادی، هنگامی که روشن شد چیزی شبیه پنج عامل بزرگ به‌طور پایدار پدیدار می‌شود، پژوهشگران سنجش شخصیت را با پیمایش‌های مبتنی بر عبارت آغاز کردند که برای تقریب‌زدن به ساختار واژگانی طراحی شده بودند (برای مثال، پرسش‌نامهٔ پنج عامل بزرگ). (راز تجاری: عامل پنجم، یعنی گشودگی/عقل، به‌طور پایدار بازیابی نمی‌شود.) این روش آسان‌تر بود و از آن زمان تاکنون کار چندانی دربارهٔ زبان انجام نشده است. ↩︎

  4. این واقعیت را در نظر بگیرید که آدم، هنگامی که در باغ عدن بود، حیوانات را نام‌گذاری کرد. حتی بدون خودآگاهی، زبانی غیر بازگشتی وجود می‌داشت. شکارچیان دانشی دانشنامه‌ای دربارهٔ گیاهان و حیوانات دارند. شاید این، پیش از هبوط، مهم‌ترین بخش زبان بوده باشد. شگفت‌انگیز است اگر این واقعیت پس از ۱۰٬۰۰۰ سال همچنان حفظ شده باشد. ↩︎

  5. من تحت تأثیر پیدایش قرار گرفته‌ام، اما شاید این فقط به دلیل آن باشد که با آنچه بهتر از همه می‌شناسم سروکار دارم. اگر هندی بودم، احتمالاً دربارهٔ ساراسواتی صحبت می‌کردم؛ یا اگر ناواهو بودم، دربارهٔ نقش زنان در اسطورهٔ ظهور؛ یا اگر مصری بودم، دربارهٔ لحظه‌ای که آتوم با گفتن نام خود، خویشتن را به هستی فراخواند (و سپس با ماری نخستین‌زاد جنگید). نظریهٔ EToC ایجاب می‌کند که این‌ها چشم‌اندازهای متفاوتی از یک داستان واحد باشند. روشن است که به‌طور سنتی این امر با ساختن یک تبارزایی نشان داده می‌شود. در این مقیاس‌های زمانی و با مهارت‌های من، چنین کاری ممکن نیست. به همین دلیل تمرکز من بر تکامل بازگشت است. می‌خواهم نشان دهم که به‌احتمال زیاد، انسان‌ها به‌تازگی بازگشت را به دست آورده‌اند و این توانایی انتشار یافته است. این امر پیشین ما را دربارهٔ اینکه آیا اسطوره‌های آفرینش ریشه‌ای مشترک دارند و آن ریشه چه شکلی داشته است، به‌طرزی بنیادین تغییر خواهد داد. ↩︎