نخستین‌بار توسط Vectors of Mind منتشر شده است.


گزینش فراطبیعی: دین چگونه تکامل یافت: رُسانو، مت: 9780195385816: Amazon.com: کتاب‌ها

کتاب‌های مربوط به تکامل انسان اغلب از این قالب پیروی می‌کنند:

  1. مقدمه‌ای که توضیح می‌دهد دربارهٔ آنچه ما را انسان می‌کند و نیز دربارهٔ اینکه تکامل چگونه ممکن است آن ویژگی را برگزیده باشد، تصورات نادرست گسترده‌ای وجود دارد؛ خواه آن ویژگی دین باشد، زبان، گرایش به همکاری یا اندیشهٔ نمادین.
  2. بخش عمدهٔ کتاب با دقت از اهمیت آن ویژگی و گام‌های تکاملی‌ای که می‌توانسته‌اند آن را پدید آورند دفاع می‌کند.
  3. چند بند دربارهٔ اینکه نخستین شواهد آن ویژگی به ۴۰٬۰۰۰ سال پیش در اروپا بازمی‌گردد، اما اگر چشم‌ها را کمی تنگ کنید، می‌توان نوعی نشانه‌های کم‌رنگ از آن را در ۷۰٬۰۰۰ سال پیش در آفریقا، پیش از مهاجرت خروج از آفریقا، مشاهده کرد. این روایت پاکیزه‌تری است؛ پس بیایید همین را بپذیریم.

کتاب گزینش فراطبیعی، نوشته‌شده در سال ۲۰۱۰ به‌دست روان‌شناس تکاملی مت رُسانو، نمونهٔ خوبی از این دست است:

دگرگونی اجتماعیِ پارینه‌سنگی پسین

چرا ما (Homo sapiens sapiens) تنها گونهٔ انسان‌تبارِ باقی‌مانده بر روی زمین هستیم؟ دویست هزار سال پیش، هنگامی که انسان‌های امروزی از نظر کالبدشناختی نخستین‌بار پدیدار شدند، دست‌کم چهار گونهٔ دیگر از انسان‌تباران نیز وجود داشتند. افزون بر این، در حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال نخستِ وجود نیاکان ما، شواهد باستان‌شناختی هیچ چیزی را نشان نمی‌دهد که آنان را از دیگر انسان‌تباران متمایز کند؛ و قطعاً هیچ چیزی وجود ندارد که بر چیرگی نهایی آنان دلالت داشته باشد.

برای دهه‌های بسیار، بیشتر باستان‌شناسان و انسان‌شناسان بر این باور بودند که شناخت پیشرفته‌ای که به Homo sapiens مزیتی تعیین‌کننده بر دیگر انسان‌تباران بخشید، ناگهان در چیزی پدیدار شد که «انقلاب پارینه‌سنگی پسین» نامیده می‌شد. در حدود ۴۰٬۰۰۰ سال پیش، پروندهٔ باستان‌شناختی اروپا با انبوهی از بقایا منفجر می‌شود که جهشی کوانتومی در اندیشه و رفتار را نشان می‌دهند: ابزارهای پیشرفته، هنر غارنمای خیره‌کننده، جنگ‌افزارهای آیینی، پیکرک‌های انتزاعی، شواهد ذخیره‌سازی غذا، و محوطه‌های تدفینی پیچیده با اشیای نمادینِ همراهِ مردگان.

افزایش پیچیدگی اجتماعی یکی از مؤلفه‌های اصلی این انقلاب بود. محوطه‌های استقرار کرومانیون‌ها ــ پیشینیان ما در اروپا ــ از دورهٔ پارینه‌سنگی پسین، عموماً بزرگ‌تر و از نظر فضایی سازمان‌یافته‌تر از محوطه‌های نئاندرتال‌ها هستند. محوطه‌های بزرگ‌تر می‌توانند نشان‌دهندهٔ حضور افراد بیشتر در یک محوطهٔ خاص، یا گردهمایی فصلیِ گروه‌هایی باشند که در حالت عادی پراکنده‌اند، یا هر دو. در هر صورت، این دگرگونی اجتماعی مهمی نسبت به دوره‌های پیشین است. کرومانیون‌ها همچنین در شبکه‌های دادوستدِ دوربردِ بسیار بیشتری نسبت به نئاندرتال‌ها مشارکت داشتند. یک پژوهش جدید نشان داده است که کرومانیون‌ها و نئاندرتال‌ها تنها در راهبردهای شکار و میزان موفقیت خود تفاوتی جزئی داشتند. در عوض، آنچه به انسان‌های امروزی مزیت بخشید، نه فناوری بود و نه راهبرد، بلکه امر اجتماعی بود. انسان‌های امروزی می‌توانستند فعالیت گردآوری غذای خود را در گستره‌های بزرگ‌تری هماهنگ کنند و از شبکه‌های دادوستد گسترده و دوردست بهره می‌بردند.

پارینه‌سنگی پسین همچنین نخستین شواهد محوطه‌های تدفینی پیچیده با اشیای فراوانِ همراه مردگان را در اختیار می‌گذارد. این تدفین‌ها نشان می‌دهند که جوامع پارینه‌سنگی پسین به‌طور فزاینده‌ای قشربندی می‌شدند. بدیهی است که همه با چنین تشریفاتی دفن نمی‌شدند. می‌توان حدس زد کسانی که چنین بدرقهٔ باشکوهی برایشان فراهم می‌شد، نخبگان جهانی بودند که دیگر صرفاً برابری‌خواه و متکی بر شکار و گردآوری خوراک نبود. مرتبط با این موضوع، در همین دوره است که اشیای منزلتی به ویژگی‌های منظمِ پروندهٔ باستان‌شناختی تبدیل می‌شوند. چنین اشیایی معمولاً در جوامع سنتی، منزلت را نشان می‌دهند. تا زمان پارینه‌سنگی پسین، Homo sapiens sapiens به پیچیده‌ترین گونهٔ اجتماعیِ روی زمین تبدیل شده بود. دیگر انسان‌تباران به‌سادگی توان رقابت نداشتند.

ایدهٔ انقلاب پارینه‌سنگی پسین دلالت دارد بر اینکه حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال طول کشید تا ذهن انسان خود را به بدن انسان برساند، و این امر تنها پس از مهاجرت از آفریقا به اروپا رخ داد. بااین‌حال، اخیراً کسانی این ایده را به چالش کشیده‌اند که معتقدند اندیشه و رفتار امروزی به‌تدریج پدیدار شده و این فرایند در آفریقا آغاز شده است. این پژوهشگران اشاره می‌کنند که برخی گونه‌های ابزارها و رفتارهای پیچیده، مانند تولید تیغه، جابه‌جایی فصلی، و استفاده از سنگ‌های آسیاب و نوک‌های خاردار، در پروندهٔ باستان‌شناختی آفریقا تا ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش و احتمالاً حتی پیش از آن یافت می‌شوند. حتی قانع‌کننده‌تر از این‌ها، مصنوعات نمادینی همچون لوح‌های اخرای سرخِ عمداً حکاکی‌شده از غار بلومبوس در آفریقای جنوبی هستند ــ که گمان می‌رود بیش از ۷۵٬۰۰۰ سال قدمت داشته باشند ــ و مهره‌های صدفیِ سوراخ‌داری که ظاهراً به‌عنوان زیور شخصی استفاده می‌شده‌اند ــ با قدمتی بین ۱۳۰٬۰۰۰ و ۷۰٬۰۰۰ سال. شبکه‌های دادوستد دوربردِ یادشده نیز احتمالاً نخستین‌بار در آفریقا شکل گرفته‌اند. مهره‌های صدفی و برخی ابزارها، مانند ابزارهای صنعت هاویسونز پورت، از مواد خامی ساخته شده‌اند که بومیِ مکان‌هایی نیستند که در آن‌ها یافت شده‌اند.

مطالعات ژنتیکی این یافته‌های باستان‌شناختی را تکمیل می‌کنند. آن‌ها نشان می‌دهند که در مقطعی بین ۸۰٬۰۰۰ و ۶۰٬۰۰۰ سال پیش، در میان گروه‌های انسانی خاصی در آفریقا، گلوگاه شدید جمعیتی و پس از آن انفجار نسبی جمعیت رخ داده است. این زیرجمعیتِ Homo sapiens بود که سرانجام از آفریقا به راه افتاد و جهان را فتح کرد. سناریویی محتمل این است که چرخه‌های خشکسالی ــ که احتمالاً فوران کوه توبا آن‌ها را تشدید کرده بود ــ Homo sapiens آفریقایی را تا مرز انقراض پیش بردند. از بازمانده‌ای متشکل از تنها حدود ۲٬۰۰۰ فردِ زایا، گروه کوچکی از انسان‌های برخوردار از پیچیدگی فناورانه و اجتماعی، گسترشی شتابان را آغاز کردند که سرانجام سراسر آفریقا و سپس جهان را دربرگرفت. دین در مرکز پیچیدگی اجتماعی آنان قرار داشت. هم‌زمان با گسترش جهانی انسان‌های امروزی، نخستین شواهد قانع‌کننده از اعمال دینیِ شمنی‌گری، جان‌انگاری و نیاپرستی را می‌بینیم. با پژواک دیدگاه انسان‌شناس مشهور، روی راپاپورت، نظر من این است که این چیزی بیش از یک تصادف صرف است. دین نقشی نه‌چندان کم‌اهمیت در دستیابی به جامعه‌ای با ویژگی‌های متمایز انسانی ایفا کرد.

متن پررنگ‌شده از اختلافی ۲۵٬۰۰۰ ساله چشم می‌پوشد؛ شواهد قانع‌کننده‌ای که او به شمنی‌گری نسبت می‌دهد، در ۴۰٬۰۰۰ سال پیش در اروپا دیده می‌شود، اما استرالیا از ۶۵٬۰۰۰ سال پیش مسکونی شده بود. در بسیاری از نقاط جهان، شمنی‌گری تا دوره‌ای بسیار متأخرتر نشان داده نمی‌شود. در قارهٔ آمریکا، پیش از فرهنگ کلوویس در حدود ۱۳٬۰۰۰ سال پیش، حتی یک مهره هم تاریخ‌گذاری نشده است؛ این در حالی است که این قاره پیش از آن ۱۰٬۰۰۰ سال مسکونی بوده است (و احتمالاً بسیار بیشتر). یا استرالیا را در نظر بگیرید. هنر صخره‌ایِ نمادینِ مرتبط با اسطوره‌های زمان رؤیا تا هولوسن پدید نیامد؛ مار رنگین‌کمان، که اکنون در سراسر قاره پرستیده می‌شود، نخستین‌بار ۶٬۰۰۰ سال پیش ظاهر شد. در سراسر جهان، ۲۰٬۰۰۰ سال پیش شمنی‌گری هنجار رایج نبود. اگر شمنی‌گری همراه با کسانی که آفریقا را ترک کردند گسترش یافت، چرا حتی ده‌ها هزار سال بعد نیز پوشش آن تا این اندازه پراکنده است؟ باستان‌شناسان کتاب‌هایی مانند تولد خدایان و خاستگاه‌های کشاورزی می‌نویسند، زیرا به نظر می‌رسد خدایان جان‌انگار درست پیش از انقلاب کشاورزی شکل گرفته‌اند. دیگران حتی تا آنجا پیش می‌روند که استدلال می‌کنند اندیشهٔ انتزاعی و دستور زبان بازگشتی تا حدود ۱۵٬۰۰۰ سال پیش پدید نیامده بودند1.

او در پایان کتاب، تکامل دین را خلاصه می‌کند. از ۵۰۰٬۰۰۰ سال پیش، نیاکان ما با آوازخوانی و رقص پیوند می‌یافتند و حالت‌های خلسه‌آمیز پدید می‌آوردند. مرحلهٔ بعدی، اندکی پیش از خروج از آفریقا، در میان Homo sapiens رخ می‌دهد.

در خلال میان‌دورهٔ آفریقایی ــ تقریباً از ۹۰٬۰۰۰ تا ۶۰٬۰۰۰ سال پیش ــ تخریب بوم‌شناختیِ مرتبط با تغییرات سریع اقلیمی و احتمالاً فوران عظیم توبا، نیاکان ما را واداشت تا انقلابی اجتماعی را پشت سر بگذارند. آنان گروه‌های اجتماعیِ هرچه بزرگ‌تر و پیچیده‌تری تشکیل دادند و اتحادهای دادوستدیِ بی‌سابقه‌ای میان گروه‌ها برقرار کردند. آیین‌های آوازخوانی و رقصِ پیشینیانشان برای پاسخ‌گویی به مطالبات این جهان اجتماعی پیچیده‌تر کافی نبود.

نیاکان ما زندگی اجتماعی خود را گسترش دادند تا آیین‌های تشرف، اعتمادسازی، آشتی و درمان شمنی را دربرگیرد. این آیین‌ها توجه و حافظهٔ کاری را تحت فشار قرار می‌دادند و در نتیجه، ظرفیت بیشتر حافظهٔ کاری برای بقا و تولیدمثل مزیت محسوب می‌شد. این امر زمینه را برای ظهور اندیشهٔ نمادین و دیگر اشکال منحصربه‌فردِ شناخت انسانی فراهم کرد.

شواهد اصلیِ [این مرحله] سه‌گانه است. (۱) شواهد قوم‌نگارانه و تطبیقی نشان می‌دهند که آیین‌های پیوند اجتماعی در جوامع سنتی گسترده‌اند و در قلمرو جانوران، از جمله در میان خویشاوندان نخستیِ ما، شیوع دارند. (۲) نخستین شواهد باستان‌شناختیِ گسترش شبکه‌های دادوستد در همین زمان پدیدار می‌شود. (۳) شواهد علوم اعصاب نشان می‌دهند که رفتار آیینیِ نیازمند توجه متمرکز و مهار پاسخ‌های نیرومند، نواحی‌ای از مغز را فعال می‌کند که برای حافظهٔ کاری ضروری‌اند.

این کتاب استدلال می‌کند که دین درست پیش از آن‌که Homo sapiens آفریقا را ترک کند تکامل یافت و پس از آن، عنصری حیاتی در چیرگی ما بود. اما برای این ادعا فقط می‌تواند به شبکه‌های تجاریِ گسترش‌یابنده، مطالعات مردم‌نگارانه درباره انسان‌های امروزی و نخستی‌ها، و علوم اعصاب در انسان‌های امروزی اشاره کند. آنچه به‌طور چشمگیری غایب است، هرگونه نشانهٔ باستان‌شناختی از درمان شمنی یا آیین‌های تشرف است. مرحلهٔ نهایی—که نخستین مرحله‌ای است که هرگونه شواهد مستقیم از دین در آن وجود دارد—با رویکردی منفی ارائه می‌شود:

جایی میان ۵۰٬۰۰۰ و ۳۰٬۰۰۰ سال پیش، نیایش نیاکان پدیدار شد و همراه با آن، نخستین اسطوره‌ها و روایت‌های دینی شکل گرفتند. این روایت‌ها نابرابری‌های جوامعی را که به‌طور فزاینده‌ای طبقاتی می‌شدند توجیه کردند و زمینه را برای تمایز دینیِ «نخبگان در برابر عوام» در پاگانیسم کلاسیک فراهم آوردند.

شواهد اصلی برای [این مرحله] باستان‌شناختی است. نوآوری‌هایی که هم‌زمان با آغاز پارینه‌سنگی پسین پدیدار شدند، مانند ابزارهای پیچیده، هنر غارنمایی، گودال‌های ذخیرهٔ غذا، ابزارهای سنجش زمان و پیکرک‌های انتزاعی، نشان می‌دهند که زبان کامل و حافظهٔ رویدادی تا آن زمان وجود داشته‌اند. تدفین‌های پرجزئیات و مصنوعات بازتاب‌دهندهٔ دغدغه‌های باروری عمدتاً در دورهٔ پارینه‌سنگی پسین پدیدار می‌شوند و نشان می‌دهند که نیایش نیاکان وجود داشته است. نیایش نیاکان و نابرابری‌های اجتماعی‌ای که در پی دارد، به اسطوره‌ها و روایت‌های قانع‌کننده‌ای نیاز دارند تا آن‌ها را توجیه و پایدار کنند.

حافظهٔ رویدادی توانایی به‌یادآوردن «رویدادهای» گذشته یا تصور آینده در زندگی شماست. مصنوعات نشان‌دهندهٔ چنین توانایی‌ای—یا زبان کامل و نیایش نیاکان—تا ۵۰٬۰۰۰ تا ۳۰٬۰۰۰ سال پیش در سراسر جهان یافت نمی‌شوند. این تاریخ‌ها به انقلاب پارینه‌سنگی پسین مفروض اشاره دارند؛ دیدگاهی که معتقد است در آن زمان تغییری عصبی رخ داده است. خلأ بزرگ این مدل آن است که شواهد مربوط به مدرن‌بودگی رفتاری عمدتاً در اروپا یافت می‌شود. این نکته در پارادوکس انسان خردمند مطرح شده است؛ پارادوکسی که به معمای غیاب دین در بخش بزرگی از جهان تا حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش اشاره می‌کند:

«بار دیگر، چنین شواهدی از اعمال دینی، در مسیرهای گوناگون تحول در مناطق مختلف، نخستین‌بار تقریباً هم‌زمان با انقلاب یکجانشینی [۱۰٬۰۰۰ سال پیش] دیده می‌شود. (مورد به‌طور خاص زودهنگامِ پارینه‌سنگی پسین اروپا، با هنر غارنمایی و پیکرک‌هایش، بار دیگر باید به رسمیت شناخته شود و حتی می‌توان آن را نمونه‌ای استثنائاً زودهنگام از یکجانشینیِ نوپا دانست.)» ~Neuroscience, evolution and the sapient paradox: the factuality of value and of the sacred، Colin Renfrew، ۲۰۰۸

رایج‌ترین پاسخ این است که فرض کنیم دین کامل، زبان و حافظهٔ رویدادی شاید بسیار زودتر وجود داشته‌اند. برخی نهشته‌های اخرا که قدمتشان به نیم میلیون سال پیش می‌رسد، پیدا شده‌اند. شاید از آن برای آراستن بدن‌ها و اجرای آیین‌ها استفاده می‌شده، همان‌گونه که امروزه در سراسر جهان رخ می‌دهد. اما Rossano چنین کاری نمی‌کند. او می‌پذیرد که زبان، حافظهٔ رویدادی و نیایش نیاکان در فاصلهٔ ۵۰٬۰۰۰ تا ۳۰٬۰۰۰ سال پیش پدیدار شده‌اند، اما از افزودن این قید غفلت می‌کند که شواهد این رفتارها تا ۱۰٬۰۰۰ سال پیش در سراسر جهان وجود ندارند. به یاد داشته باشید که Rossano می‌کوشد داستان تکامل دین را روایت کند، اما این سال‌ها در حکم پس‌فکری‌اند. اگر شکل ابتدایی‌ای از دین در فاصلهٔ ۹۰٬۰۰۰ تا ۶۰٬۰۰۰ سال پیش تکامل یافت، آیا تکامل پس از آن متوقف شد؟ آیا حافظهٔ رویدادی و زبان کامل، نوع دینی را که پس از آن می‌توانست وجود داشته باشد، به‌طور کیفی تغییر دادند؟ آیا اصلاً منصفانه است که دینِ پیشازبانی را دین بنامیم؟ آیا اسطوره‌ها و اندیشهٔ نمادینی که در فاصلهٔ ۵۰٬۰۰۰ تا ۳۰٬۰۰۰ سال پیش بخشی از دین شدند، فشار تکاملی ایجاد کردند؟ آیا آن‌ها گسترش یافتند؟ این داستان جالبی می‌بود!

جدا از خط زمانیِ مغشوش، این کتاب به روان‌شناسی تکاملی کمک نمی‌کند تا از اتهام داستان‌های پساساختی پرهیز کند. توجه کنید که او با بی‌پروایی ادعا می‌کند اسطوره‌ها برای توجیه نابرابری درآمدی ابداع شدند. بله، ۴۰٬۰۰۰ سال پیش، هم‌زمان با نخستین شکوفایی زبان کامل، دغدغهٔ بلاغیِ مبرم همان موضوعی بود که در دههٔ ۲۰۱۰، یعنی زمانی که Supernatural Selection نوشته شد، به مسئلهٔ اجتماعیِ درخشان روز تبدیل شده بود. بر اساس چه شواهدی؟ آیا کهن‌ترین اسطوره‌های ما اساساً برای توضیح نابرابری اجتماعی کارکرد دارند؟ یکی از مدعیانِ کهن‌ترین اسطوره، که احتمالاً پیشینه‌اش به ۴۰٬۰۰۰ سال پیش می‌رسد، اسطوره‌های آفرینش است. این اسطوره‌ها وضعیت انسانی را توضیح می‌دهند که جایگاه نسبی اجتماعی در آن تنها حاشیه‌ای فرعی است. داستان‌های آفرینش عمدتاً به این موضوعات می‌پردازند که چرا به‌جای هیچ، چیزی وجود دارد، انسان‌ها چگونه با دیگر جانوران تفاوت دارند، و ماهیت روح چیست. ادبیات گسترده‌ای وجود دارد که خودآگاهی را به قوهٔ زبان پیوند می‌دهد. در واقع، تنها قوم جهان که فاقد زبان بازگشتی (کامل) است، ظاهراً فقط حسی محدود از خود در قالب روایت نیز دارد؛ همان‌طور که در غیاب حافظهٔ رویدادی مدرن انتظار می‌رود2. پیدایش اسطوره‌ها می‌توانسته به همان اندازه که با نابرابری درآمدی ارتباط داشته باشد، با پیدایش خود ارتباط داشته باشد. این امر حتی با اسطوره‌هایی که از عصر یخبندان به ما رسیده‌اند نیز سازگار است.

در نامیدن این نوشته به‌عنوان نقد و بررسی تردید دارم، زیرا بیشتر اختلاف‌نظری محدود دربارهٔ خط‌های زمانی است. Rossano می‌کوشد دربارهٔ پارینه‌سنگی پسین از هر دو سو بهره ببرد. او می‌پذیرد که این دوره نخستین شواهد مستقیم از دین، زبان و حافظهٔ رویدادی را ارائه می‌کند، اما با این تحولات همچون پس‌فکری برخورد می‌کند. مسئله چیست؟ بااین‌حال، در مجموع، این کتاب مروری خوب بر استدلال روان‌شناسی تکاملی به سود دین است؛ استدلالی که Rossano سال‌ها دربارهٔ آن اندیشیده است. او روان‌شناس است، نه باستان‌شناس؛ بنابراین منطقی است که مدل خود را با خط زمانی‌ای سازگار کند که کمترین اعتراض را برمی‌انگیزد. به همین دلیل است که پاسخ‌دادن به این پرسش که ما که هستیم و از کجا آمده‌ایم، چنین دشوار است. کسانی که می‌کوشند اجماع موجود را تغییر دهند، معمولاً باید دست‌کم در دو رشتهٔ علمی پا داشته باشند تا بتوانند ناسازگاری‌ها را صورت‌بندی کنند و عقربه را حرکت دهند. ایدهٔ محوری این وبلاگ آن است که اسطوره‌شناسی تطبیقی باید به ترکیب معمول زبان‌شناسی، باستان‌شناسی، ژنتیک و روان‌شناسی افزوده شود. اگر خط‌های زمانی تکاملی در مقیاس تنها ده‌ها هزار سال سنجیده شوند، آن‌گاه اسطوره‌ها می‌توانند اطلاع‌رسان باشند.

پوستری تبلیغاتی به سبک پروپاگاندا از رژهٔ پیشرفت که تکامل انسان را نشان می‌دهد و بر هالهٔ شکل نهایی تمرکز دارد. نسبت تصویر افقی، با پنج شخصیت. این توالی با یک شامپانزه آغاز می‌شود و به پیکری اندکی بلندتر و راست‌قامت‌تر، سپس به انسانی نخستین، و سرانجام به مردی بال‌دار با هاله ختم می‌شود. هالهٔ این پیکر نهایی باید کانون توجه باشد و با خطوط گرافیکی پررنگ برجسته شود. سبک اثر باید از پوسترهای تبلیغاتی قدیمی تقلید کند و رنگ‌های زنده و ترکیبی پویا با نقش‌مایه‌های معمول پروپاگاندا داشته باشد، اما بر هاله تأکید ویژه‌ای کند.
Supernatural Selection، Andrew و Dall-E

  1. برای مجموعه‌ای از چند ادعای مشابه، مقدمهٔ نوشتهٔ فرقهٔ مار را ببینید. ↩︎

  2. «بحث دربارهٔ نقش زبان در شکل‌دادن به حافظه (و شناخت به‌طور کلی) پیشینه‌ای طولانی دارد. Tulving (2005) اظهار داشت که زبان شرط ضروری برای EAM نیست، اما پذیرفت که از رشد آن پشتیبانی می‌کند و غنایش می‌بخشد؛ درحالی‌که دیگران پیوندی نیرومندتر میان زبان و EAM پیشنهاد کرده‌اند (Nelson & Fivush, 2004; Suddendorf, Addis, et al., 2009). در چند سال گذشته مشخص شد که یکی از قبایل سرخ‌پوست آمازون—Pirahã—فاقد بسیاری از ویژگی‌هایی است که برای فهم عرفی ما از خویشتنی و وجود در طول زمان بدیهی به شمار می‌روند. آنان به گذشته و آینده نمی‌اندیشند و در نتیجه نمی‌توانند زندگی افرادِ تاریخ یا گذشته را تصور کنند (Everett, 2005, 2008). بنا بر گزارش‌ها، زبانی که Pirahã به آن سخن می‌گوید تنها شامل دو نشانگر زمانی ابتدایی است (Everett, 2005; Suddendorf, Addis, et al., 2009).» حافظه، خودآگاهیِ اتونوئتیک و خویشتن، Markowitsch and Staniloiu، 2011 ↩︎