نخستین‌بار در بردارهای ذهن منتشر شد.


اردوگاه پیگمه‌های افه در جنگل ایتوری، جمهوری دموکراتیک کنگو
اردوگاه پیگمه‌های افه در جنگل ایتوری، جمهوری دموکراتیک کنگو

اثر مردم‌شناس، پل شبستا، با عنوان دیدار دوباره با میزبانان پیگمه‌ام، که در سال ۱۹۳۶ منتشر شد، دریچه‌ای به اسطوره‌های آفرینش و نظام‌های اعتقادی پیگمه‌های افه در کنگو می‌گشاید. توضیح آنان دربارهٔ گناه نخستین، شباهت‌های چشمگیری با سفر پیدایش دارد و هنگامی که از منظر نظریهٔ ذهن دوساحتیِ جولیان جینز نگریسته شود، بینش‌های جالبی ارائه می‌کند.

در اردوگاه پیگمه‌ها در آپاره، مشغول گفت‌وگو با حلقه‌ای از دوستان کوچکم بودم که گروهی از زنان نفس‌زنان وارد اردوگاه شدند؛ شانه‌های خمیده‌شان زیر بار بسته‌های هیزم بود، بسته‌هایی که تقریباً آن‌قدر سنگین بودند که آنان را از پا درآورند. بی‌اختیار، سخنی طعنه‌آمیز دربارهٔ اربابان آفرینش بر زبان آوردم که آنجا تن‌آسا نشسته بودند و درحالی‌که همسرانشان چنین کار سنگینی انجام می‌دادند، سیگار می‌کشیدند و خمیازه می‌کشیدند. یکی از آنان درحالی‌که خود را جمع‌وجور می‌کرد گفت: «تقصیر خودشان است. گناه کرده‌اند.» سپس یکی از تن‌پروران، در پاسخ به پرسش من، افسانهٔ زیر را نقل کرد.

«در آغاز، فقط ماسوپا وجود داشت. او کاملاً تنها بود و نه همسر داشت و نه برادری. ماسوپا سه فرزند آفرید: دو پسر و یک دختر. یکی از پسران نیای پیگمه‌ها بود و دیگری نیای سیاه‌پوستان. خدا با قوم خود ارتباط داشت و همچون فرزندان خویش با آنان سخن می‌گفت، اما هرگز خود را به آنان نشان نمی‌داد. بااین‌حال، فرمانی بزرگ به آنان داد که سرپیچی از آن برایشان بدی به بار می‌آورد—آنان هرگز نباید در جست‌وجوی او برمی‌آمدند.

«ماسوپا در کلبه‌ای بزرگ زندگی می‌کرد که از آن صدای چکش‌کاری و آهنگری به گوش می‌رسید. او با فرزندانش نیکوکار بود و در حق آنان کوتاهی نمی‌کرد. آنان شاد و خشنود زندگی می‌کردند و لازم نبود نان خود را به عرق پیشانی به دست آورند، زیرا همه‌چیز به نزدشان می‌آمد و کمترین نیازی به تلاش نداشتند. به‌اختصار، مردم در آرمان‌شهری زندگی می‌کردند.

«وظیفهٔ دختر این بود که هیزم و آب گرد آورد و آن‌ها را جلوی درِ خانهٔ ماسوپا بگذارد. شبی، هنگامی که کوزهٔ آب را جلوی در می‌گذاشت، تسلیم کنجکاوی‌ای شد که همیشه در درونش شعله‌ور بود. پنهانی کوشید پدرش را بیابد. با خود اندیشید که هیچ‌کس نخواهد فهمید. پشت ستونی پنهان شد تا دست‌کم بازوی پدرش را هنگام برداشتن کوزهٔ آب ببیند. و آن را دید.

«خدا بازوی خود را—که به‌خوبی با حلقه‌های برنجین پوشیده شده بود—از خانه‌اش بیرون آورد تا کوزه را بردارد. او آن را دیده بود: بازوی آراستهٔ خدا را. دلش چه‌قدر شاد شد! اما افسوس! گناه او بلافاصله با مجازات همراه شد.

«جنایت دختر از خدا پنهان نماند. خدا در خشم خود فرزندانش را فراخواند و آنان را به‌سبب نافرمانی‌شان سرزنش کرد. او مجازات هولناکی را که باید متحمل می‌شدند به آنان اعلام کرد: از آن پس باید بدون او زندگی می‌کردند و او خود را از آنان دریغ می‌داشت.

«همهٔ گریه‌ها و زاری‌ها بی‌فایده بود. خدا به آنان سلاح‌ها و ابزارهایی داد، کاربرد کورهٔ آهنگری و بسیاری چیزهای دیگر را که در زندگیِ تنها برایشان ضروری می‌بود به آنان آموخت. اما خواهرشان را نفرین کرد. از آن پس، او باید همسر برادرانش می‌بود. با درد، فرزند می‌زایید و به هرگونه کار سختی گماشته می‌شد. این همان نفرینی است که تا به امروز بر زنان سنگینی می‌کند»؛ راوی بر این نکته تأکید کرد و سپس ادامه داد:

«خدا پنهانی فرزندانش را ترک کرد و در امتداد ساحل رودخانه، در جهت پایین‌دست، ناپدید شد. از آن زمان تاکنون هیچ‌کس او را ندیده است. اما همراه خدا، شادی و آرامش نیز از میان رفت و هرآنچه او پیش‌تر آزادانه به آنان عرضه می‌کرد، از مردم دریغ شد: آب، ماهی، شکار و هرگونه میوه. آنان برای خوردن نان روزانه‌شان، دور از خدا، باید سخت کار می‌کردند. از این هم بدتر، مرگ به‌عنوان مجازات گناهانشان، با نخستین فرزندی که از زنی زاده شد، پدید آمد.

«از آنجا که زن آکنده از پیش‌آگاهی‌های اضطراب‌آلود بود، خود کودک را «کوکوا کِندی» نامید؛ یعنی «مرگ در راه است». کودک دو روز پس از تولدش مرد. از آن زمان تاکنون، هیچ‌کس از انتقام‌گیرنده، یعنی «مرگ»، نمی‌گریزد. بدین‌سان مرگ به جهان آمد.»

درست همانند سفر پیدایش، هماهنگی اولیه میان امر الوهی و انسان‌ها بر اثر کنجکاوی و میل زنانه مختل می‌شود. منعِ جست‌وجوی مستقیم خدا بازتابی از میوهٔ ممنوع در سفر پیدایش است و نماد پی‌گیری معرفت ممنوع به شمار می‌آید. بااین‌حال، روایت افه تأکید می‌کند که گناه، جست‌وجوی مستقیم خداست؛ و این امر با مفهوم جولیان جینز از درک ماهیت صدای درونی خویش—فروپاشی دوساحتی—همخوانی نزدیکی دارد. این جست‌وجو برای معرفت یا تجربهٔ مستقیم، به از دست رفتن هدایت الهی و آغاز رنج انسانی می‌انجامد.

من این نکته را می‌پسندم که جینز این امر را با علل طبیعی توضیح می‌دهد، نه با هوس و ارادهٔ دمدمیِ قادر مطلق. اگر این داستان یک وسترن بود، خدا به حوا می‌گفت: «این سر برای هر دوی ما به‌اندازهٔ کافی جا ندارد»، چون، خب، آن دو یکی و همان‌اند. زنی که پشت پرده بود، خودِ حوا بود. هنگامی که خدا مستقیماً ادراک شد، ناگزیر بود برود؛ دیگر کار تمام شده بود. وقتی انسان‌ها به عاملانی تأمل‌گر تبدیل شدند، بارِ عمل کردن و برنامه‌ریزی کردن را بر دوش کشیدند. با عادی شدن دوگانگی، آنان می‌توانستند در گرداب‌هایی درون ذهن خود گم شوند، از لحظهٔ حاضر و جهان مادی بیگانه گردند. این همان هبوطی است که بنیاد روان‌شناختی عصر کنونی را فراهم می‌کند.

جولیان جینز نظریه‌پردازی کرد که انسان‌ها نخستین‌بار حدود ۳۲۰۰ سال پیش در خاور نزدیک، خود را با صدای درونی‌شان یکی دانستند. پیش از این دگرگونی، مردم تحت حاکمیت «ذهن دوساحتی» عمل می‌کردند؛ ذهنی که در آن کارکردهای شناختی میان بخشی از مغز که «سخن می‌گوید» و بخشی دیگر که گوش می‌دهد و اطاعت می‌کند، تقسیم شده بود. افراد افکار خود را همچون توهمات شنیداری—فرمان‌هایی از سوی خدایان—ادراک می‌کردند. در روزگاران قدیم، فرد در کودکی دربارهٔ ایزدانی چون زئوس، دِمِتِر یا یهوه می‌آموخت و سپس صداهای آنان را می‌شنید که سخنان حکمت و خشم بر زبان می‌راندند. جینز خوردن میوهٔ معرفت از سوی حوا را—میوه‌ای که می‌توانست «آدمی را همچون خدایان کند»—به‌منزلهٔ دریافت این نکته تفسیر کرد که او عاملی اخلاقی است؛ یعنی همان کسی که دربارهٔ اعمال خود تصمیم می‌گیرد. او این یکی‌انگاری با صدای درونی را «فروپاشی» ذهن دوساحتی نامید. از عصر برنز تاکنون، انسان‌ها از همان سنین خردسالی، در فرایند فرهنگ‌پذیری به‌گونه‌ای پرورش یافته‌اند که آگاهی خودتأمل‌گر را بسط دهند.

من بر این باورم که نظریهٔ جینز، جدا از خط زمانی آن، در کلیت خود درست است. آنچه مرا شگفت‌زده می‌کند این است که او هرگز برای آزمودن الگوی خود به اسطوره‌های آفرینش خارج از حوزهٔ مدیترانه ننگریست. اگر، چنان‌که یهودیان به یاد آورده‌اند، تمامی جهان ۳۳۰۰ سال پیش دوساحتی بوده است، آیا دیگر اسطوره‌های بنیان‌گذار نیز نباید بازتاب‌دهندهٔ خاطرات فروپاشی دوساحتی باشند؟ جینز پیشنهاد می‌کند که یهودیان اندکی پس از خودآگاه شدن، سفر پیدایش را نوشتند. او چگونه توضیح می‌داد که اسطورهٔ پیگمه‌ها انطباق بهتری از سفر پیدایش دارد؟ و افزون بر این، چرا این زنان‌اند که با چنین تداومی ماهیت ذهن خود را ادراک می‌کنند؟ جینز هرگز دربارهٔ این موضوع اظهارنظر نمی‌کند!

بازگردیم به شبستا؛ او پس از نقل‌قول بالا چنین ادامه می‌دهد:

سابوی هشتادساله، در اردوگاه ماسدا، افسانهٔ دیگری را نقل کرد.

«خدا با یاری ماه، که همواره در کنار اوست، نخستین انسان، باتسی، را آفرید و او را بر زمین نهاد. خدا بدن او را با ورز دادن ساخت، پوست بر آن کشید و در جسم بی‌جانش خون دمید. سپس نخستین انسان نفس کشید و زنده شد، و خدا آهسته در گوش او زمزمه کرد:

««تو فرزندانی خواهی آورد که در جنگل زندگی خواهند کرد. اما فرمان مرا به فرزندانت ابلاغ کن تا آنان نیز آن را به فرزندان خود منتقل کنند. از همهٔ درختان جنگل می‌توانید بخورید، جز درخت تاهو.»

«باتسی فرزندان بسیاری آورد، فرمان خدا را به آنان سپرد و سپس نزد خدا در آسمان‌ها بازگشت. مردم در آغاز شادمانه زندگی می‌کردند و فرمان خدا را نگاه می‌داشتند تا اینکه روزی زنی باردار، که از میلی مقاومت‌ناپذیر به خوردن آکنده بود، هوس میوهٔ لذیذ تاهو کرد. او شوهرش را برای آوردن این میوه تحت فشار گذاشت، اما شوهرش نمی‌توانست تصمیم بگیرد.

«اما زن چنان مشتاق آن بود که تا شوهرش پنهانی به جنگل خزیده، میوهٔ تاهو را چیده، به‌سرعت پوست کنده و پوست آن را با دقت در میان شاخ‌وبرگ‌ها پنهان نکرد، آرام نمی‌گرفت؛ تا مبادا کارش آشکار شود. اما همهٔ این احتیاط‌ها بی‌فایده بود. ماه پیش‌تر او را دیده و آنچه را دیده بود به خدا گفته بود:

««مردمی که آفریده‌ای از فرمانت سرپیچی کرده و از میوهٔ درخت تاهو خورده‌اند.» خدا از نافرمانی قوم خود چنان خشمگین شد که مرگ را به‌عنوان مجازات در میان آنان فرستاد.»

نمی‌توانستم آنچه را می‌شنیدم باور کنم. این همان داستان آفرینشِ کتاب مقدس بود. سپس سابوی سالخورده گفت:

«این را از پدرم شنیده‌ام.» در آن زمان، هرگونه تأثیر کتاب مقدس بر پیگمه‌ها منتفی بود و حتی امروزه نیز آنان نه شناختی از مسیحیت یا هیئت‌های تبلیغی دارند و نه حتی تصوری از آن‌ها.

این اسطورهٔ آفرینش در میان افه‌ها دهه‌هاست که از سوی کاوشگران، مردم‌شناسان و مبلغان ثبت شده است و همگی توافق دارند که این اسطوره حاصل تماس با مسیحیان، مسلمانان یا یهودیان نبوده است. در فهرست مطالعهٔ من، کتاب کیتابوِ پیگمه، اثر ژان‌پیر هالت، قرار دارد؛ کتابی که در سال ۱۹۷۳ منتشر شده و نویسندهٔ آن، مردم‌شناسی است که استدلال می‌کند بخش عمده‌ای از دین مصری از پیگمه‌ها گرفته شده است1. اندیشهٔ مصری نیز به نوبهٔ خود اساس دین یهود را شکل داد؛ ازاین‌رو این داستان در سفر پیدایش نیز ظاهر شده است.

به نظر می‌رسد جهت‌گیری برعکس است. این اسطوره‌های آفرینش به گذار به کشاورزی می‌پردازند؛ گذاری که در خاور نزدیک آغاز شد. بینش‌هایی دربارهٔ زندگی درونی می‌توانستند در دورهٔ گذار هولوسن در خاور نزدیک کشف شده باشند و سپس از آنجا گسترش یافته باشند. اما چه کسی می‌تواند یک انسان‌شناس را به خاطر محور قرار دادن مردمی که مطالعه می‌کند سرزنش کند؟ به هالت اجازه می‌دهیم—به‌عنوان پاداش—کمی قوم‌مداری داشته باشد؛ برای زندگی کردن در جنگل، آموختن زبانی نانوشته و دست‌وپنجه نرم کردن با دولت‌های جنگ‌زده (او در یکی از این ماجراهای ناگوار دستش را از دست داد).

بسیاری از اسطوره‌شناسان تطبیقیِ دوربرد مدلی حتی نامحتمل‌تر پیشنهاد می‌کنند و فرض می‌گیرند که، جز مهاجرت خروج از آفریقا، هیچ تبادل فرهنگی مهمی میان قاره‌ها رخ نداده است. آنان شباهت‌های موجود در اسطوره‌های بنیان‌گذاری دربارهٔ مارها و آفرینش را متعلق به ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش یا بیشتر می‌دانند. اگر هم یهودیان و هم اِفه داستانی را با چنین وفاداری‌ای برای این مدت طولانی حفظ کرده بودند، در چه جهانی زندگی می‌کردیم. مسلماً، در آن صورت می‌توانستیم از اسطوره‌شناسی‌ها برای فهم اختراع دین در ۴۰٬۰۰۰ سال گذشته استفاده کنیم، درست است؟

اما دربارهٔ جینز، او پیدایش و حماسه‌های یونانی را به‌منزلهٔ خاطرات فرهنگیِ فروپاشی ذهن دوساحتی تفسیر کرد. بااین‌حال، او هرگز گام بسیار بدیهیِ تلاش برای ساختن تبارشناسیِ این داستان‌ها را برنداشت. چه فرهنگ‌های دیگری در این داستان‌ها سهیم‌اند؟ آن‌ها تا چه زمانی به عقب بازمی‌گردند؟ من به‌طور مستقل به این ایده رسیدم که کتاب پیدایش می‌تواند خاطره‌ای از همانندسازی با صدای درونی یا وجدانمان باشد. نخستین واکنش من این بود که بکوشم مدل را ابطال کنم. اگر این مدل درست می‌بود، داستان‌های آفرینش جهان باید تبارشناسی‌ای تشکیل می‌دادند؛ همان‌طور که واژهٔ «من» نیز باید چنین می‌کرد. خودآگاهی آموزش داده می‌شد و بنابراین آیین‌هایی برای انجام این کار وجود می‌داشت. این آیین‌ها باید در سراسر جهان گسترش یافته باشند. و از آنجا که احتمالاً زنان درون‌نگری را کشف کرده بودند، به احتمال زیاد این آیین‌ها نیز به‌دست زنان کشف شده بودند. این‌ها پیش‌بینی‌های مشخص بسیاری هستند که در بررسی‌ها به‌طرزی شگفت‌آور موفق بوده‌اند. افزون بر این، هر یک از آن‌ها نشان می‌دهد که این فرایند بسیار پیش‌تر از عصر برنز آغاز شده است؛ همان‌گونه که برای یک تعامل ژن‌ـ‌فرهنگ که ما را به جانورانی خردمند تبدیل کرده است، انتظار می‌رود.

بررسی اسطوره‌های آفرینش اِفه در کنار کتاب پیدایش، از دریچهٔ ذهن دوساحتی، روایتی مشترک دربارهٔ خاستگاه‌های آگاهی آشکار می‌کند. برای مطالب بیشتر در این مجموعه، بنگرید به:


  1. امیدوارم سرانجام فرصتی برای نوشتن یک نقد پیدا کنم ↩︎