نخستینبار در Vectors of Mind منتشر شد.

ریچارد داوکینز گفت دو لحظهٔ بزرگ تکاملی وجود داشته است. نخستین لحظه، پیدایش DNA بود که آغاز تکامل زیستی را رقم زد. دومین لحظه، پیدایش میمها بود. همانطور که ژنها با جهیدن از بدنی به بدن دیگر از طریق اسپرم یا تخمک خود را تکثیر میکنند، میمها نیز با جهیدن از مغزی به مغز دیگر در خزانهٔ میمها تکثیر میشوند. ما ایدهها را دریافت میکنیم، آنها را پالوده یا جهشیافته میکنیم و به دیگران انتقال میدهیم. در درازمدت، بهترین ایدهها—معنای اصلی «میم»—پیروز میشوند. در این مرحله، انسانها کاملاً به میمهای بسیار تکاملیافتهای وابستهاند که در شمار بیحسابی از مغزهای انسانی (و اکنون کتابها و رایانهها) توزیع شدهاند. ما این شبکهٔ ایدههای میزبانیشده را «فرهنگ» مینامیم.
از نظر میراث ژنتیکی، کروموزوم Y هر مردی از «آدمِ کروموزوم Y» تبار میبرد که ۲۰۰٬۰۰۰ تا ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش میزیست1. به همین ترتیب، همهٔ انسانها DNA میتوکندریایی خود را از «حوای میتوکندریایی» به ارث بردهاند که ۱۵۰٬۰۰۰ تا ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش میزیست. این دو زوج نبودند (فاصلهٔ سنی را تصور کنید)، اما در خاستگاه ژنتیکی ما جایگاهی ویژه دارند.
میخواهم مفهومی مشابه برای خاستگاههای میمیمان تعریف کنم. تمام DNA میتوکندریایی موجود در خزانهٔ ژنی انسان به حوای میتوکندریایی بازمیگردد. اگر همهٔ میمهای موجود در خزانهٔ میمی انسان به یک میم بنیادین واحد بازگردند چه؟ میمی که همهچیز را آغاز کرد. یا، بهشکل یک میم (به معنای عامیانهٔ آن):

فرضیهٔ وجود نخستین اندیشهٔ هوشمندانه چندان هم نامعقول نیست. جانوران با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند، اما بسیاری از ایدهها فراتر از توانایی آنهاست. فرهنگ انسانی بر ایدههایی بنا شده است که به نظر میرسد فقط انسانها آنها را درک میکنند. چیزهایی مانند «من عاملی اخلاقی هستم که روزی خواهم مرد» یا شاید حتی صرفاً «من هستم». وقتی این مفاهیم را داشته باشید، آنگاه از خود میپرسید پس از مرگ چه رخ میدهد، چرا بهجای هیچ، چیزی وجود دارد، و آیا خدای باران از حرکات رقص شما خشنود است یا نه. این میمها قلمرو تنها گونهٔ هوشمندند؛ صفتی چنان مهم که در نام رسمی ما، Homo sapiens sapiens، دو بار آمده است.
فعلاً بیش از حد درگیر این نشوید که میم نخستین واقعاً چه بوده است. فقط بپذیرید که وجود داشته و شخصی بوده که نخستینبار آن ایده را در ذهن داشته است. شاید نخستین شخص آن را برای خودش نگه داشته یا قادر به انتقالش نبوده باشد. اما سرانجام، کسی میتوانست ایدهٔ بنیادین را با دیگران در میان بگذارد و آن ایده میتوانست از شخصی به شخص دیگر، از نسلی به نسل دیگر و از قبیلهای به قبیلهٔ دیگر گسترش یابد. بیایید آن شخص را حوای میمی2 بنامیم.
حوای میمی: شخصی که نخستین اندیشهٔ هوشمندانه را در سر پروراند و توانست آن را چنان با دیگران در میان بگذارد که به بنیان فرهنگ انسانی تبدیل شود.
حتی پیش از بررسی دادههای باستانشناختی، دلایل پیشینی وجود دارد که حوای میمی متأخرتر از حوای میتوکندریایی بوده است. نخست، آموختن یک ایده آسانتر از کشف آن است. هر سال میلیونها نوجوان معمولی حساب دیفرانسیل و انتگرال را میآموزند، اما کشف این ایدهها به افرادی مانند نیوتن نیاز داشت. با نگاهی به گذشته، انسانها احتمالاً پیش از آنکه بتوانند مفاهیم هوشمندانه را از صفر صورتبندی کنند، توانایی درک آنها را داشتند. ازاینرو، هنگامی که کسی نخستین اسطورهٔ آفرینش مناسب را سرهمبندی میکرد، آن اسطوره مانند آتش گسترش مییافت. بستر شناختی برای جهیدن چنین میمی از مغزی به مغز دیگر از پیش وجود داشت. از آنجا که برخی صفات فرهنگی، مانند اسطورههای آفرینش، دستور زبان بازگشتی و ضمایر، جهانشمولهای انسانیاند، به نظر میرسد پس از کشف شدن از میان نمیروند، هرچند باید به هر نسل آموزش داده شوند.
دلیل دیگری برای آنکه گمان کنیم حوای میمی جوانتر است، این واقعیت است که ایدهها میتوانند از میان تبارهای ژنتیکی بجهند. درخت خانوادگی میتوکندریایی ما را در نظر بگیرید:

شاخههای L عمدتاً در آفریقای جنوب صحرا یافت میشوند؛ شاخههای M و N در ۵۰٬۰۰۰ تا ۷۰٬۰۰۰ سال پیش پدیدار شدند و بیشتر خارج از آفریقا یافت میشوند. ریشهٔ این درخت به ۱۵۰٬۰۰۰ تا ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش بازمیگردد. همهٔ انسانهای امروزی دستور زبان بازگشتی را میآموزند (و گمان میرود همین ویژگی ارتباط انسانی را از ارتباط جانوری متمایز میکند). فرض کنیم آن زمان نیز چنین بوده است. آیا این بدان معناست که حوای میتوکندریایی به زبانی با دستور زبان بازگشتی سخن میگفته است؟ لزوماً نه. یک دستور زبان جدید میتوانست از طریق گفتار از میان گروههای ژنتیکی عبور کند؛ ممکن است دیر ابداع شده و سپس گسترش یافته باشد. اسطورههای آفرینش نیز همین وضعیت را دارند.
در واقع، زبانشناسان نیز چنین احتمالی را مطرح کردهاند. جورج پائولوس اخیراً استدلال کرده است که زبان بازگشتی ۲۰٬۰۰۰ سال پیش ابداع شد و سپس گسترش یافت و تا ۵٬۰۰۰ سال پیش به همهٔ گوشهوکنارهای زمین رسید. به همین ترتیب، آنتونیو بنیتس-بوراکو و لیلیانا پروگوواتس استدلال کردهاند که دستور زبان کاملاً بازگشتی تنها مرحلهٔ نهایی تحول زبان بوده که حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش به انجام رسیده است. آنها به انتشار اشاره نمیکنند، اما ظاهراً این امر دستکم بخشی از داستان جهانشمول شدن دستور زبان بازگشتی در چنین مدت کوتاهی خواهد بود. ایدههای خوب معمولاً گسترش مییابند.
انسانشناسان بهطرز شگفتآوری پذیرای فرض انتشار نوآوریهای فنی هستند. برای نمونه، «چگونه مشتی نابغهٔ پیشاتاریخی انقلاب فناورانهٔ بشر را آغاز کردند» را ببینید که امکان ابداع تنها یکبارهٔ آتش، تبر و کمانوتیر را بررسی میکند. حوای میمی این الگو را به جهان ایدهها گسترش میدهد. ردیابی نوآوریهایی مانند دستور زبان بازگشتی از طریق باستانشناسی دشوارتر است، اما احتمال گسترش آنها کمتر نیست.
این سازوکار ساده پارادوکس خردمندی را حل میکند؛ پارادوکسی که میپرسد: «اگر مرحلهٔ هوشمندانهٔ تکامل انسان حدود ۶۰٬۰۰۰ سال پیش به انجام رسیده بود، چرا ۵۰٬۰۰۰ سال دیگر طول کشید تا این انسانهای هوشمند سر و سامانی به کار خود بدهند و جهان را دگرگون کنند؟» از نظر کالین رنفرو، باستانشناسی که این پارادوکس را مطرح کرد، «سامان دادن به کار خود» شامل تولید هنر، اهلی کردن جانوران و عمل به دین میشود—اموری که امروزه جهانشمولهای فرهنگیاند، اما پیش از دورهٔ هولوسن، که از ۱۱٬۷۰۰ سال پیش آغاز شد، در بسیاری از نقاط جهان وجود نداشتند یا بسیار محدود بودند. صورتهای کمسختگیرانهتر این پارادوکس، فاصلهٔ میان خاستگاه Homo sapiens و نوینگی رفتاری را هدف میگیرند؛ نوینگی رفتاری از ۴۰٬۰۰۰ سال پیش شروع به ظهور کرد و شواهد آن در سراسر جهان به حدود ۷٬۰۰۰ سال پیش بازمیگردد. دربارهٔ تاریخها و تعریفها اختلافنظر وجود دارد، اما فاصلهٔ میان کالبدشناسی نوین و رفتار نوین بهخوبی تثبیت شده است. در بسیاری از مناطق جهان، به نظر میرسد چیزی تا حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش از میلاد وجود نداشته است. استدلال من این است که ایدههای بنیادی روانفرهنگی—یعنی هوشمندی—میتوانستهاند کشف و منتشر شوند؛ حوای میمی میتواند بسیار جوانتر از حوای میتوکندریایی باشد.
میم حوا (دانش نیک و بد، یا چیز دیگر)#
در نوشتههای پیشین استدلال کردم که «من هستم» گسترش یافته است؛ ایدهای چنان بنیادی برای شناخت که بسیاری آن را فطری میدانند. البته این نظریه بیشازحد تعیینشده است و زهر مار بیشتری در خود دارد از آنچه برخی میپسندند. اما کشفهای دیگری نیز میتوانند کسی را واجد شرایط حوای میمی بودن کنند و گسترش آنها میتواند پارادوکس خردمندی را حل کند. چند مورد از آنها عبارتاند از:
- من هستم
- من عاملی اخلاقی هستم که روزی خواهم مرد3
- یک اسطورهٔ آفرینش
- دستور زبان بازگشتی
- ضمایر
- مفهوم زمان
- تقویم
- سواد عددی
- ازدواج، ازجمله منع زنا با محارم
- ارواحی وجود دارند که به جهان جان میبخشند
- دین/خدا
- نخستین دروغ
- موسیقی و رقص
- اعتصاب جنسی زنان
چنانکه ویکیپدیا میگوید، این فهرست ناقص است؛ شما میتوانید با گسترش آن کمک کنید. چه ایدههای سرنوشتسازی را به آن میافزودید؟ خلاق باشید. مجلدهایی ۵۰۰صفحهای وجود دارند که استدلال میکنند گسترش نخستین و آخرین موردِ بنیانگذاری، وضعیت انسانی را پدید آورد، و آن رویدادها در کتاب پیدایش4 به یاد آورده شدهاند. با وجود پذیرفتن گاهشماریهای شگفتانگیز، هزاران بار به این آثار کلاسیک فرقهای استناد شده است: جولیان جینز مدعی است که «من» ۳۲۰۰ سال پیش گسترش یافت، و کریس نایت اعتصاب جنسی را مقدم بر مهاجرت خروج از آفریقا میداند (آیا اسطورهها تا این اندازه دوام میآورند؟). در هر دو صورت، گسترش آنها در اواخر عصر یخبندان پارادوکس خردمندی را حل میکند. پس چرا چنین نباشد؟
ضعف عمدهٔ حوای میمی این است که بیشتر ایدهها تدریجیاند. آیا یک فردِ واحد وجود داشت که نخستین بار به میرایی خود پی برد یا شمارش را آغاز کرد؟ آیا کسی چنان سهم بزرگی داشت که بتوان او را بهعنوان نخستین انسان خردمند به یاد آورد؟ نیوتن حسابان را ابداع کرد، اما بهقول معروف بر شانههای غولها ایستاده بود. اگر از این انباشتِ غولها پایینتر برویم، آیا نیوتنی در خردمندی وجود داشت که بهتنهایی خود را از ملاحظات صرفاً حیوانی فراتر برده باشد؟ نیایی که، همچون خدای آغازین مصر، آتوم، با بر زبان آوردن نام خویش، خودبودگی را به هستی فراخوانده باشد. (اگر بخواهید، او «خود» خویش را با کشیدن خود از بندِ چکمههایش بالا کشید.) یا همچون پرومته—که معنای تحتاللفظی نامش «دوراندیشی» است—در برابر المپیان سرکشی کرد و عاملیت خود را از آنِ خود دانست. یا همچون همنام این نظریه، حوا، نخستین بار تفاوت میان نیکی و بدی را فهمید. هر یک از این کشفها شایستهٔ عنوان حوای میمی است، اگر او چیزی بیش از یک برساخته باشد.
نکتهٔ دیگری نیز این است که ایدههای فهرست بالا مستقل از یکدیگر نیستند. برای مثال، سفر ذهنی در زمان و ضمیرها میتوانستند همراه با «من هستم» پدیدار شده و بهصورت یک بسته گسترش یافته باشند5.
نکتهٔ مهم این است که فرض وجود حوای میمی پیشبینیهایی به دست میدهد که شواهد آنها را تأیید میکنند. اگر برخی ایدههای بنیادین دیر کشف شده و گسترش یافته باشند، باید انتظار پارادوکس خردمندی را داشته باشیم؛ یعنی وضعیتی که در آن فرهنگ انسانی بهطرزی چشمگیر از آغازهای ژنتیکی و کالبدشناختی عقب مانده باشد. توانایی خردمندی پیش از بیان و ظهور آن وجود میداشته است. افزون بر این، این فرض پیشبینی میکند که بنیاد فرهنگ در ابتدا در سراسر جهان گسترش یافته باشد؛ رویدادی که میتوانسته نسبتاً بهتازگی رخ داده باشد (از منظر تکاملی). در این صورت، انتظار میرود اسطورههای آفرینش جهان بهطرزی چشمگیر مشابه باشند؛ اما اگر این اسطورهها به ریشهٔ ژنتیکی ما بازگردند یا بهطور مستقل ابداع شده باشند، چنین انتظاری نداریم. بااینحال، بهطرزی شگفتآور، میتوان استدلالی قوی ارائه کرد مبنی بر اینکه اسطورههای آفرینش جهان از ریشهای مشترک سرچشمه گرفتهاند، زیرا بسیاری از عناصر یکسان را در خود دارند.
این امر دربارهٔ چند نمونهٔ دیگر نیز صدق میکند: آیینهای رازآمیزی که از گاوغر، هفت خواهر و پرستش مار استفاده میکنند. اینها در سراسر جهان با بنیانگذاری وضعیت انسانی مرتبطاند؛ بنابراین معمولاً چنین تفسیر میشوند که ۵۰٬۰۰۰ تا ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش، پیش از مهاجرت خروج از آفریقا، گسترش یافتهاند. اما این امر با پارادوکس خردمندی برخورد میکند؛ زیرا آن تاریخهای دوردست هیچ اثری از فرهنگی بر جای نمیگذارند که آنقدر پیشرفته باشد که بتواند آیینهای رازآمیز، اسطورهها، خدایان یا حتی زبان کاملاً دستوری پدید آورد.
حوای میمی تنها پاسخ منسجم به پارادوکس خردمندی در پرتو نمونههای متعددِ انتشار فرهنگی در سراسر جهان است. با توجه به اینکه داستانهایی مانند هفت خواهر در سراسر جهان پراکندهاند، این داستانها یا باید ۵۰٬۰۰۰ تا ۱۰۰٬۰۰۰ سال دوام آورده باشند، یا فرهنگهای بومی از نظر میمتیکی بسیار درهمتنیدهتر از چیزی باشند که ما فرض میکنیم. اگر اسطورهها بتوانند ۱۰۰٬۰۰۰ سال دوام بیاورند، پس بیتردید باید خاطرات فرهنگیای از انقلاب روانی ـ فرهنگیِ آغازگر تمدن، در ۱۰٬۰۰۰ سال پیش، وجود داشته باشد. از سوی دیگر، اگر اسطورههای جهانی در تاریخی نزدیکتر از ۵۰٬۰۰۰ سال پیش گسترش یافته باشند، فرهنگ خردمند نیز میتوانسته چنین کند و بدینترتیب پارادوکس خردمندی حل میشود.
در هر دو صورت، اسطورههای بنیانگذاری در سراسر جهان از زمانی حکایت میکنند که نیاکانشان یا وضعیت انسانی را کشف کردند، یا این وضعیت را دیدارکنندگانی غریب برایشان به ارمغان آوردند. میرچا الیاده، یکی از بنیانگذاران دینپژوهی تطبیقی مدرن، این دیدارکنندگان را چنین توصیف میکند:
*چهرههای اسطورهای که بهنحوی با لحظهای هولناک اما سرنوشتساز در تاریخ بشریت مرتبطاند. این موجودات برخی رازهای مقدس یا برخی الگوهای رفتار اجتماعی را آشکار کردند؛ الگوهایی که شیوهٔ وجود انسانها و در نتیجه نهادهای دینی و اجتماعی آنان را بهطور بنیادین تغییر دادند. ~آیینها و نمادهای تشرف: رازهای تولد و تولد دوباره (۱۹۸۴)
نتیجهگیری#

حوای میمی: فردی که نخستین اندیشهٔ خردمندانه را داشت و توانست آن را چنان با دیگران در میان بگذارد که به بنیاد فرهنگ انسانی بدل شود.
من دلیلی برای رد حوای میمی نمیبینم. تنها چیزی که باید برقرار باشد این است که انسانها پیش از کشف واقعیِ برخی ایدههای منحصربهفرد انسانی، توانایی بالقوهٔ فهم آنها را داشته باشند. پس از کشف، این ایدهها احتمالاً سازگار بودهاند—به بقا و تولیدمثل یاری رساندهاند—و بنابراین گسترش یافته و دوام آوردهاند. نخستین قبیلهای را تصور کنید که اسطورهای دربارهٔ آفرینش یا ضمیرها دارد. هرگاه ابداعکنندگان با همسایگانِ تهی از فرهنگ خود تماس برقرار میکردند، این ایدهها در خلأیی گسترش مییافتند. چرا ضمیرها پس از ابداع نباید گسترش مییافتند؟
ریشههای ژنتیکی انسان تا ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش بازمیگردد. حوای میمی میتواند متأخرتر باشد، اما اگر او، مثلاً، ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش میزیسته، این موضوع جالب نمیبود. داستان او همچون حوای میتوکندریایی در گذر زمان گم شده بود. اما خردمندی تنها در ۱۰٬۰۰۰ سال اخیر (یا، با اغماض بیشتر، در ۵۰٬۰۰۰ سال اخیر) فراگیر شده است. در این بازهٔ زمانی، ابزارهای بسیاری برای فهم گسترش ایدهها، از جمله اسطورهشناسی تطبیقی، در اختیار داریم. اسطورههای بیشماری تا آن زمان دوام آوردهاند، از جمله اسطورههای مربوط به کشف خودآگاهی، مانند آتوم، اَهم و آدم6. افزون بر این، حتی اگر هرگز دقیقاً نفهمیم حوای میمی چه چیزی را کشف کرد، وجود او در ۵۰٬۰۰۰ سال اخیر پارادوکس خردمندی را بهطور کامل حل میکند. فاصلهٔ زمانی نسبت به ریشههای ژنتیکی مسئلهای نیست، زیرا ایدهها میتوانند از مرزهای ژنتیکی عبور کنند.
در ادامه، برنامه این است که گذار به خردمندی را منطقهبهمنطقه بررسی کنیم تا سرانجام تصویری جهانی پدیدار شود. برای ارائهٔ طرحی کلی از موضوعاتی که آن نوشتهها پوشش خواهند داد:
- استرالیا در مطالعهٔ خاستگاه انسان اغلب نادیده گرفته میشود. من از آنجا آغاز خواهم کرد، زیرا تصویری بهویژه آشکار از پارادوکس خردمندی ارائه میدهد؛ این منطقه گذار به رفتار «مدرن» را تا همین ۷٬۰۰۰ سال پیش پشت سر گذاشته است. این امر همزمان است با گسترش مار رنگینکمان، ضمیر na، اسطورههای آفرینش و آیینهای تشرفی که در آنها از گاوغر (ابزار آیینی مقدس) استفاده میشود. بسیاری استدلال کردهاند که این عناصر فرهنگی از خارج از استرالیا وارد شدهاند.
- گذار به خردمندی در خاور نزدیک بیش از هر جای دیگر مطالعه شده است. برای مثال، باستانشناس، ژاک کَوَن، گفت که انقلاب کشاورزی بر اثر انقلاب نمادها پدید آمد و این امر در کتاب پیدایش و آیینهای رازآمیز یونانی به یاد مانده است (برخی از آنها در تشرفهای خود از گاوغر استفاده میکردند). کَوَن و دیگران پژوهش گستردهای دربارهٔ انتشار این ایدهها انجام دادهاند؛ از جمله دربارهٔ این مضمون که زنان و مارها در اختراع کشاورزی دخیل بودهاند، مضمونی که در اسطورههایی از آفریقا تا پاپوآ گینهٔ نو (و البته کتاب پیدایش) یافت میشود.
- انسانها دهها هزار سال در قارهٔ آمریکا سکونت داشتند، بیآنکه چیزی به هنرمندی حتی یک مهره بسازند. سپس، حدود ۱۳٬۰۰۰ سال پیش، فرهنگ کلوویس پدیدار شد و جعبهابزار خردمندانهٔ خود را گسترش داد (از جمله آیینهای تشرف با گاوغر، پرستش مار و احتمالاً ضمیر na).
۴. حوای میمی مستلزم گسترش ایدهای است که فرهنگ انسانی بتواند بر اساس آن بنا شود. میپذیرم که این پیشنهاد بدیعی نیست. انسانشناسان نسلهاست بحث میکنند که آیا دین از ریشهای مشترک گسترش یافته است یا نه. بهترین شاهد برای انتشار، بولروئر است؛ ابزاری که انسانشناسان، متأسفانه، مطالعهاش را متوقف کردهاند، چون بیش از حد مشغول فهم وضعیت انسانی از راه مهارتیافتن جدی در خودارضایی هستند. ازاینرو، گردآوری و تحلیل ۱۵۰ سال پژوهش دربارهٔ بولروئر بر عهدهٔ من افتاده است و در حال حاضر مشغول دستوپنجه نرم کردن با پستی جامع و همهجانبه هستم.
اگر این موضوع جالب به نظر میرسد، لطفاً این مقاله را به اشتراک بگذارید! و برای همراه شدن با این سفر، مشترک شوید.
برای اینکه دریابید چرا یک دودمان بر همهٔ دودمانهای دیگر غلبه میکند، به این فکر کنید که اگر روی کروموزوم Y جهشی سودمند رخ میداد که احتمال انتقال ژنهای یک مرد را ۰٫۰۱٪ افزایش میداد، چه اتفاقی میافتاد. طی هزاران نسل، فرزندان او رقبایشان را کنار میزدند. واقعاً تنها برتری بسیار کوچکی لازم است. افزون بر این، حتی بدون وجود هیچ مزیتی، در یک بازهٔ زمانی بهاندازهٔ کافی طولانی، صرفاً بر اثر تصادف (رانش ژنتیکی) سرانجام یک دودمان بر دیگران مسلط خواهد شد. بنابراین، شجرهنامههای خانوادگی کروموزوم Y و DNA میتوکندریایی هر دو در گذشتهای ژرف به ریشهای مشترک فرو میریزند. ↩︎
استفاده از حوا بهجای آدم جنبهٔ سیاسی ندارد. نخستین ایدهٔ هوشمندانه احتمالاً به نظریهٔ ذهن یا زبان مربوط بوده است؛ حوزهای که زنان در آن مزیتی دارند. برای اطلاعات بیشتر، به بخش مادرسالاری نخستین در «نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی» مراجعه کنید. ↩︎
برداشت من از این عبارت: «اما از درخت شناخت نیک و بد، از آن مخور؛ زیرا روزی که از آن بخوری، بهیقین خواهی مرد.» ↩︎
برای خلاصهای از نظریههای مطرحشده از سوی جینز و نایت، پیوندها را ببینید. نایت واقعاً استدلال میکند که وضعیت انسانی از زمانی آغاز شد که زنان شروع کردند به چانهزنی جمعی بر سر مبادلهٔ رابطهٔ جنسی با غذا. از نظر او، «اول شامم را بخر» همان میمی است که همهچیز را آغاز کرد. دربارهٔ ارتباط این موضوع با پیدایش، به صفحهٔ ۴۸۲ کتاب روابط خونی اثر نایت مراجعه کنید:
«اسطورهای بینالمللی
نهتنها میتوان فرض کرد که «مار» به نخستین ورود انسانهای مدرن به استرالیا بازمیگردد؛ بلکه محوریت آن در اسطورهشناسی جهان (Mundkur 1983) نشان میدهد که حتی از آن نیز کهنتر است. مانتفورد (Mountford 1978: 23) خاطرنشان میکند که روایتهای اسطورهٔ مار رنگینکمان «به نظر میرسد به همهٔ مردمان، فارغ از زمان و نژاد، تعلق داشته باشند». اسطورهشناسی پدرسالارانهٔ عبرانیِ باستان با تصاویر مارِ برخوردار از نیروی فراطبیعی، در پیوند با «شرارت» مؤنث، آشناست. در اسطورهٔ پیدایش، زمانی که مار حوا را وسوسه کرد تا «از میوهٔ درخت شناخت نیک و بد بچشد»، بشریت برای نخستین بار به تمایز میان دو جنس پی برد (Leach 196lb).»
جینز بسیار صریحتر است و پیدایش را بهعنوان یکی از شواهد کلیدی به کار میگیرد. ↩︎
در واقع، در کتاب ذهن بازگشتی: خاستگاههای زبان، اندیشه و تمدن انسانی، زبانشناس و روانشناس، مایکل کوربالیس، استدلال میکند که بازگشتپذیری بستهای منسجم است که دستور زبان، شمارش، سفر ذهنی در زمان و اندیشهٔ مرتبهٔ بالاتر را دربرمیگیرد. حدس من این است که او از افزودن ضمایر نیز ابایی نخواهد داشت، زیرا بخشی را به این موضوع اختصاص داده است که بازگشتپذیری چگونه امکان میدهد بگوییم: «میاندیشم، پس هستم.» ↩︎
در ارتباط دادن این موضوع با میم غاز خشمگین، که میپرسد «نخستین ایده از کجا آمد؟»، متنی ۲۶۰۰ ساله را در نظر بگیرید:
«در آغاز، تنها خویشتنِ بزرگ وجود داشت، در هیئت یک شخص. با تأمل، چیزی جز خود نیافت. سپس نخستین کلامش این بود: «این منم!» و از آن، نام «من» (Aham) پدید آمد.» اوپانیشاد بریهَدارانیاکه ۱.۴.۱
جوزف کمبل در آخرین کتابش توصیف میکند که چگونه همهٔ داستانها از این لحظه شکوفا شدند:
در اسطورهٔ آفرینش کهنِ اوپانیشاد بریهَدارانیاکه، آن موجودِ آغازینی که همهٔ موجودات در او هستند، در آغاز اندیشید: «من»، و بیدرنگ نخست ترس و سپس میل را تجربه کرد. میل در آن مورد، اما، میل به خوردن نبود؛ بلکه میل به دو شدن و سپس زادآوری بود. و در این منظومهٔ نخستینِ مضامین—نخست، وحدت، هرچند ناخودآگاه؛ سپس آگاهی از خویشتن و ترس بیدرنگ از نابودی؛ و بعد میل، نخست به دیگری و سپس به پیوند با آن دیگری—مجموعهای از «ایدههای ابتدایی» را داریم، به تعبیر به تعبیر دلنشین آدولف باستیان، که در سراسر اسطورهشناسیهای بشر در طول اعصار، نواخته و با لحنهای گوناگون بیان شده، جابهجا شده، بسط یافته و بار دیگر نواخته شدهاند.
نخستین ایده «من» بود؛ ایدهای که خود را از سوپ شناختی نخستین فرامیخواند، درست همانگونه که مصریان و هندیان گفتهاند. ساختار بازگشتیِ این دریافت میتوانست متعاقباً میمهای فراکتالیای را پدید آورد که فرهنگ انسانی را تشکیل میدهند. برای مطالعهٔ بیشتر، به جستار ۳۰٬۰۰۰ کلمهای من مراجعه کنید که این رشته را پی میگیرد: ↩︎
