نخستینبار در Vectors of Mind منتشر شد.
پیشتر در VoM#
من همچنین در پادکست DemystifySci حضور داشتم:
گاوغرّان همچنان به دادن ادامه میدهد#

«ظاهراً در میان عارفان اروپاییِ قرون وسطی، گاوغرّان نمادی از نیروی باززایندهٔ روحالقدس دانسته میشد. عدد هشتِ باززاینده در شکل ۲۲۷ آشکار است، و در شکل ۲۲۸ ماری با اجرای تقریباً خامدستانه دیده میشود که نماد باززایی است.» هارولد بیلی، زبان گمشدهٔ نمادپردازی, ۱۹۱۲
این عارفان میگفتند بخشی از سنتی هستند که به باستانیان، به عصر زرین، بازمیگردد. عارفان یونانی، مانند فیثاغوریان، دقیقاً همین ادعا را داشتند. واقعاً باورنکردنی است که هزارهها بعد، پس از اختراع باستانشناسی و تاریخگذاری کربنی، درستیِ این ادعا را بیابیم که گاوغرّان ۱۲٬۰۰۰ سال پیش، در پایان عصر زرین و در آستانهٔ انقلاب کشاورزی، بهوسیلهٔ یک فرقهٔ مارپرست در گوبکلیتپه به کار میرفته است. چگونه توانستند درست بگویند؟ هنگامی که میپذیرید اسطورهها و سنتها میتوانند ۱۰٬۰۰۰ سال دوام بیاورند، بدیهیترین جایی که باید جستوجو کنید، همان خطی است که از قلب تمدن غربی میگذرد. تنها در حدود ۵۰ سال اخیر است که این دیدگاه، بهعنوان نگرشی قوممحور، از رونق افتاده و پروژهٔ پیوند دادن فرهنگ زندهٔ ما با ریشههایش در دانشگاهها مسئلهدار شده است. دربارهٔ این موضوع اندکی در باستانشناسان در برابر کتاب مقدس نوشتهام. این مسئله در مطلب گاوغرّان نیز کاملاً آشکار است؛ جایی که بسیاری از پژوهشگران تا دههٔ ۱۹۷۰ از انتشار و گسترش آن دفاع میکردند، اما سپس این خط فکری به زیر فرش رانده شد.
بهروزرسانی دیگری دربارهٔ گاوغرّان. در EToC v3، برای پشتیبانی از کاربرد زهر در اسرار الئوسیسی به آیسخولوس، پدر تراژدی یونانی، ارجاع میدهم. نمایشنامهٔ گمشدهٔ او، «اِدونیها»، که تنها از طریق قطعاتی از آن شناخته شده است، به کاربرد گاوغرّان در جریان تشرف اشاره میکند:
«و از جایی بیرون از نادیدنیها، بانگهای گاو نیز در پاسخ غرش میکنند؛ شمایلهایی هراسانگیز پدیدار میشوند… گویی از تصویری، صدای تندرِ زیرزمینی بر هوای آکنده از هراس حمل میشود.»
در نهایت، میرچا الیاده، یکی از مهمترین چهرهها در دینپژوهی تطبیقی، نیز از وجود پیوندی تاریخی میان آیینهای گاوغرّان دفاع میکرد:
«گاوغرّان، که در مراسم اورفئوسی–دیونیسوسی نقش داشت، شیئی دینی است که ویژگی فرهنگهای ابتداییِ شکارگر بهشمار میرود. اسطورهها و آیینهایی که تکهتکه شدن دیونیسوس و اورفئوس ــ یا اوزیریس ــ را به تصویر میکشند، بهطرزی شگفتآور یادآور روایتهای شمنیِ استرالیایی و سیبریاییاند.» آیینها و نمادهای تشرف
پیوندها#

ایدئالیسم تحلیلی#
فراتر از تمثیل: دربارهٔ حقیقت اسطورهٔ دینی و باور حیرتانگیزترین کتابی است که طی سالهای اخیر خواندهام. نویسندهٔ آن، برناردو کاستروپ، ایدئالیست تحلیلیای است که استدلال میکند آگاهی بنیادی است و ماده از ذهن سرچشمه میگیرد ــ چیزی شبیه این عبارت: «در آغاز کلمه بود.» بسیاری از متفکران ادعایی مشابه دارند، اما معدودی حاضرند این دیدگاه را تا نهایت منطقیاش دنبال کنند و مدلی چنین منسجم و کامل ارائه دهند. مقدمهٔ کتاب را فیلسوفی در حوزهٔ دین نوشته است که کاستروپ را بهویژه قانعکننده مییابد. او عارفان قرون وسطی را مطالعه کرده است، اما چون آنان قرنها پیش درگذشتهاند، هرگز فرصت نیافت پرسشهای صریحی دربارهٔ تولید ماده بهوسیلهٔ ذهن از طریق ایمیل برایشان بفرستد. بنابراین کاستروپ، فیلسوف ــ دانشمند، نوعی نابهنگامی تاریخی است ــ یا شاید نشانهای از یک نوزایی. جدا از کتاب او، که استدلال میکند بسیاری از اسطورهها کهنالگوهای حقیقیای هستند که به ساختار جهانِ آگاه اشاره دارند، شاید از این مصاحبهها و سخنرانیها نیز لذت ببرید.
مبانی فلسفهٔ او:
در اینجا، او به برخی پرسشهای مربوط به خودِ ابژهها میپردازد (که اساساً دربارهٔ یوفوها نیستند):
پادکست بعدی گفتوگویی عالی ــ همراه با اختلافنظرهای فراوان ــ میان کاستروپ و عصبشناس، کریستوف کُخ، است. کُخ، دانشمندی معتبر که بیش از همه بهخاطر کارش در توسعهٔ نظریهٔ اطلاعات یکپارچه شناخته میشود، در سالهای پایانی زندگی شخصاً با چندین تجربهٔ وجدآمیز دستوپنجه نرم میکند. این تجربهها او را بر آن داشتند که ایدئالیسم را بهطور جدی بررسی کند، هرچند آن را بهطور کامل نپذیرفته است. او ایدئالیسم را از نظر منطقی منسجم میداند، اما دربارهٔ درهایی که این دیدگاه میگشاید همچنان محتاط است. اگر آگاهی بنیادی باشد، آیا این امر ادعاهای مربوط به تجربههای نزدیک به مرگ، ارتباط تلهپاتیک یا ادراک از چندین منظر را معتبر میکند؟ آیا باید ارواح، جادوگران و تسخیر شیطانی را نیز محتمل بدانیم؟ حاصل کار، گفتوگویی گسترده و شیوا میان جویندگان صمیمی حقیقت است.
کُخ در پادکست دیگری از بنیاد اِسِنتیا نیز حضور دارد (این بار با مجریای متفاوت) و دربارهٔ شوک هستیشناختی عمیقی که در پی مرگِ نفسِ ناشی از DMT پدید میآید، بحث میکند. او همچنین بهاختصار به نامهٔ سرگشادهٔ جنجالی میپردازد که بسیاری از دانشمندان آن را امضا کرده و در آن نظریهٔ اطلاعات یکپارچه را بهعنوان شبهعلم تقبیح کردهاند. فراموش کرده بودم که یکی از استدلالهای مطرحشده این بود که نظریهٔ اطلاعات یکپارچه باید نادرست باشد، زیرا راه را برای آگاه بودن جنینها باز میگذاشت؛ امری که همه میدانیم بهصورت بدیهی نادرست است، چون هیچ استدلال اخلاقی قابل تصوری علیه سقط جنین وجود ندارد.
در نهایت، خواندن این مجموعهٔ عالی دربارهٔ دانشمندان و آگاهی را در نظر بگیرید:
کلیسای واقعیت: ماکس پلانک دربارهٔ ایدئالیسم و نقش ایمان در علم
جغدِ فوقالعاده
این نوشته بخشی از مجموعهای دربارهٔ دیدگاههای فلسفی و معنوی دانشمندان و ریاضیدانان برجسته است. موضوعات پیشین شامل اروین شرودینگر، گئورگ کانتور و باربارا مککلینتاک بودهاند. موضوعات آینده آلبرت اینشتین، ورنر هایزنبرگ و ارنست ماخ را دربر خواهند گرفت.
هوش مصنوعی#
این روزها دانشمندان تنها کسانی نیستند که ادعا میکنند آگاهی بنیادی است:
سم آلتمن در حال تبلیغ GPT 4.5:

البته شاید پرسش تا حدی جهتدار باشد؛ بااینحال، ماتریالیسم موضع متافیزیکی غالب است. اگر آگاهی را چیزی جز یک عارضهٔ فرعیِ جهان فیزیکی بدانید، این امر بلافاصله در محافل تحصیلکرده سوءظن برمیانگیزد. بنابراین جالب است که GPT، که روح زمانهٔ کنونی را در خود جذب کرده است، به ایدئالیسم علاقه نشان میدهد. شاید برداشت من از روح زمانه نادرست باشد؟
طنزآمیز آنکه مدیرعامل فلسفهگراترِ Anthropic، داریو آمودی، اخیراً مطلبی در دفاع از پیگیری شووینیستیِ سلطهٔ آمریکا بر هوش مصنوعی نوشته است. دوران عجیبی است که ناگزیر عجیبتر خواهد شد.
Deep Research در بسط EToC عملکرد نسبتاً خوبی دارد.
مورمونهای عصر حجر#

تصویر بالا کیمیاگری را نشان میدهد که با اوریم و تومیم مشورت میکند؛ سنگهای غیببینیای که استفاده از آنها به اسرائیلِ پیش از تبعید (پیش از ۵۸۶ پیش از میلاد) بازمیگشت و در اصل همان اشیای رازآمیزی بودند که «انوار و کمالات» (ʾûrîm و tūmmîm) نامیده میشدند و بر روی سینهپوش کاهنان اعظم حمل میشدند. من آنها را بیشتر بهعنوان ابزاری میشناسم که جوزف اسمیت برای ترجمه کتاب مورمون از زبان مصریِ اصلاحشدهِ بومیان یهودیتبار آمریکا به کار برد. در اینجا، از وبسایت خود کلیسای قدیسان آخرالزمان، جوزف سینهپوش و سنگهای غیببینی را بر تن دارد:

اسطورهشناسان تطبیقی نشان میدهند که اطلاعات میتواند از عصر یخبندان تاکنون در اسطوره و آیین حفظ شده باشد. هنگامی که پیشاتاریخ را بررسی میکنیم، این امر معمولاً شگفتی و مخالفت اندکی برمیانگیزد. این داستانی انسانمحور درباره سنت شفاهیِ تداومیافته در طول اعصار است. بااینحال، همین که وارد تاریخ میشویم ــ جایی که بهطور پیشینی باید انتظار داشته باشیم اسطورهها، با توجه به اختراع خط، جمعیت بسیار بزرگتر و بازه زمانی کوتاهتر، بهتر حفظ شده باشند ــ همین ادعاها با شکاکیت بسیار بیشتری روبهرو میشوند. برای مثال، مورمونها در معبد خود مراسمی برگزار میکنند که از آیینهای تشرف فراماسونها الگوبرداری شده است (آیینهایی که جوزف اسمیت در آنها شرکت کرده بود). این مراسم تا چه اندازه به گذشته بازمیگردند؟
آیا میتوان این احتمال را پذیرفت که آیینهای مورمونی بخشی از زنجیرهای ناگسسته باشند که تا گوبکلیتپه امتداد مییابد؟ این ادعا درباره کارآمدی سنگهای غیببینی نیست؛ فقط درباره این است که جوزف اسمیت با ایدهها و نمادهایی بازی میکرد که جوامع سری آنها را طی هزارهها دستنخورده حفظ کرده بودند. شواهد فراوانی وجود دارد که پیدایش، خاطرهای از انقلاب کشاورزی است. یکی از دلالتهای این امر آن است که فراماسونری میتواند به سنت مگالیتیک بازگردد، یا اینکه شوالیههای معبد نسب خود را به معبد شاه سلیمان میرساندند؛ معبدی که خود از معابد غاری اعصار گذشته الگوبرداری شده بود.

مطالب پراکنده#
هنگامی که این مطلب را میخوانید، هزاران استخوان از انسانهای پلیستوسن در استرالیا در حال دفن مجدد هستند. استدلال طرفداران دفن آنها این است که این افراد نیاکان بومیان استرالیا بودهاند و (برخی از) بومیان استرالیا میخواهند آنها دفن شوند. بااینحال، روشن نیست که این بقایا حتی متعلق به Homo sapiens باشند. قدمت برخی از آنها به ۵۰٬۰۰۰ سال پیش میرسد و ویژگیهایی بهشدت باستانی دارند. تصور کنید اگر DNA نئاندرتالها یا دِنیسوواها را در اختیار نداشتیم، چه اندازه کمتر درباره پیشاتاریخ میدانستیم. یا برای مثال، آلمانیها با توجه به اینکه اکنون در آن سرزمین سکونت دارند، چه حقی نسبت به بقایای نئاندرتالها دارند. برای اطلاع از تحولات، Mungo Manic در ایکس را دنبال کنید که درباره این مسئله با صدای بلند سخن گفته است.
پراکنش همچنان گذار جهانی هولوسن را توضیح میدهد: «بقایای تقریباً ۸٬۰۰۰سالهای که در تونس امروزی از زیر خاک بیرون آورده شدند، حاوی شگفتیای بودند: تبار شکارگر-گردآورنده اروپایی.»
اگر پراکنش یک کیش مار، همراه با ضمایر تازهاختراعشده، موجب پیدایش هولوسن در استرالیا شده باشد، چه انتظاری خواهید داشت؟ شاید گسترش زبانی از شمال (جایی که احتمال رسیدن اوراسیاییها به خشکی در آن بیشتر بود) که از شمال آغاز شده باشد؟ در خبری مرتبط: شواهد جدید تأیید میکنند که زبانهای بومی ما منشأ مشترکی دارند، اما چگونگی گسترش آنها همچنان یک راز است
«نیا-استرالیایی بهاحتمال زیاد حدود ۶٬۰۰۰ سال پیش در ناحیه شمالی قلمرو شمالی صحبت میشده است. هنگامی که این زبان در سراسر سرزمین اصلی استرالیا گسترش یافت، جایگزین همه زبانهای دیگری شد که پیش از آن صحبت میشدند.
یکی از پرسشهای بزرگ این است که این گسترش چگونه رخ داد. گسترش زبان معمولاً با جابهجایی جمعیت یا تغییرات اقتصادی و فناورانه مرتبط دانسته میشود. اما در ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته، هیچ شواهد روشنی از جابهجایی جمعیت یا تغییرات اقتصادی و فناورانه وجود ندارد.»
آن جمله آخر دروغ است. در آن بازه زمانی انواع و اقسام تغییرات رخ داده است؛ همه آنها از شمال سرچشمه گرفتهاند و برخی (مانند هنر به سبک پرتو ایکس، دینگوها و آیینهای رازآمیز گاوغرّان) از اوراسیا آمدهاند.
کانالی باکیفیت درباره یونانیان باستان:
کن ویلبر (که معتقد است تفکر خودمحور حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش پدید آمده است) درباره جردن پیترسون:
گلوگاه کروموزوم Y در حال ورود به جریان اصلی علم است. به یاد داشته باشید، من معتقدم این گلوگاه حاصل انتخاب برای خودآگاهی بود، نه یک جنگ جهانی (جز جنگی برای ذهنهای انسان).
