نخستین‌بار در Vectors of Mind منتشر شد.


این تصویر ممکن است شامل نقاشی هنری‌ای با افراد و حیوانات بسیار در پس‌زمینه، از جمله پرندگانی در حال پرواز در اطراف، باشد
باغ لذات دنیوی، هیرونیموس بوش، حدود ۱۵۰۰

ما غبار ستارگانیم، زرینیم
ما کربنی یک‌میلیاردساله‌ایم
و باید خودمان را
به باغ بازگردانیم

~کرازبی، استیلز، نش و یانگ

از زمانی که انسان نوشتن را اختراع کرد، در حسرت گذشته‌ای بوده است که خودش آفریده باشد. حماسه گیلگمش با متمدن‌شدن مرد وحشی، انکیدو، به دست کاهنه، شمخت، آغاز می‌شود. پس از یک هفته‌ی رابطه‌ی جنسی وحشی اهلی‌سازی، او به گله بازمی‌گردد، اما به‌طرزی برگشت‌ناپذیر تغییر کرده است. «غزال‌ها انکیدو را دیدند و گریختند … زانوهایش … خشک و بی‌حرکت شدند … [درک او] گسترده‌تر شده بود.» او با فراتر رفتن از طبیعت، «کنار پای فاحشه نشست و به چهره‌اش خیره شد؛ گوش‌هایش هنگام سخن گفتن او شنوا بود،»

«تو زیبایی، ای انکیدو؛ تو به خدایی بدل شده‌ای.

چرا همراه جانوران وحشی در بیابان می‌تازی؟»

انکیدو از او پیروی می‌کند. «وقتی از خویشتن آگاه شد، در پی دوستی گشت.»1

این همان داستان روشن‌کردن آدم به دست حوا است و با آن‌که در فرهنگ ما نفوذی گسترده دارد، برخی هنوز ساده‌لوحانه در حسرت عدن‌اند. از این حیث، شمخت درست می‌گوید و کرازبی و دیگران در اشتباه‌اند. ما که از درخت معرفت چشیده‌ایم، باید بر ببر آگاهی سوار شویم. ما به خداوند شبیه شده‌ایم و دیگر جایی در باغ نداریم.

این تصور که می‌توانیم بازگردیم، بدفهمی فاحشی از گذشته، وضعیت انسانی و آینده‌ای است که می‌توانیم بسازیم. در این جستار می‌خواهم درباره‌ی تکامل آگاهی و چگونگی مواجهه با هبوط، برخی امور را روشن کنم. این سفر از عصرهای یونانی انسان پیروی خواهد کرد که تقریباً با فروپاشی دوساحتی و نظریه‌ی حوا درباره‌ی آگاهی هم‌خوانی دارند.

عصر زرین#

تصویری از فیلم سخت است خدا بودن
عصر زرین (حدود ۱۵۳۰)، اثر لوکاس کراناخِ بزرگ

«در آن زمان… خودِ خدا شبان آنان بود و بر ایشان فرمان می‌راند، همان‌گونه که اکنون انسان‌ها، چون فانی‌اند، بر گونه‌های دیگری که از سرشتی فروترند فرمان می‌رانند… زمین به میل خود و به‌فراوانی برایشان میوه می‌داد؛ آنان برهنه در هوای آزاد می‌زیستند و بستری جز خوابگاه‌های نرم علفی نداشتند…» ~افلاطون، سیاستمدار

«و خداوند در میان آنان، همچون دوستی، در بیشه‌های خجسته‌ی عدن گام می‌زد و حضورش می‌درخشید؛ آنگاه آدم با هیبتی فرمان‌بردار و حوا، بی‌پریشانی و ترس، با او به گفت‌وگو نشستند.» ~میلتون، بهشت گمشده

عصر زرین آخرین زمانی بود که انسان‌ها همچون حیواناتی بی‌تأمل می‌زیستند، آزادانه در زمین پرسه می‌زدند، گله‌ها را دنبال می‌کردند و میوه را در فصلش گرد می‌آوردند2. در آن زمان، شاید انسان با خدا گام برمی‌داشت، به همان معنایی که هر حیوان دیگری هیچ جدایی‌ای میان خود و دیگر اجزای آفرینش احساس نمی‌کند. یا شاید انسان واقعاً صدای درونی خود را صدای خدایان می‌شنید. این عصر دوساحتی بود؛ پیش از آن‌که حلقه‌ی بازگشتی آگاهی دم خود را گاز بگیرد و فضای درونی‌ای را ایجاد کند که آن را «خود» می‌نامیم.

از برخی جهات، زندگی واقعاً بهتر بود. به قول عیسی، «به کلاغ‌ها بنگرید: زیرا نه می‌کارند و نه درو می‌کنند؛ نه انبار دارند و نه آذوقه‌خانه؛ و خدا به آنان خوراک می‌دهد.» اما این عمدتاً مسئله‌ای مهارتی است. ذهن حیوانات، چون فاقد بازگشت است، نمی‌تواند در گره‌های ذهنی گرفتار شود؛ ازاین‌رو در جهانی که در آن سگ، سگ را می‌خورد، با ضربه‌ها کنار می‌آید. پس از لوبوتومی نیز می‌توانستید همین کار را بکنید.

نباید به نوستالژی‌ای که در عصر آهن به رشته‌ی تحریر درآمده، بیش از اندازه اعتبار بدهیم. نژاد زرین واقعاً انسانی نبود. آنان بیشتر به زامبی‌هایی شبیه بودند که واکنش‌هایشان به دست صداهای درون سرشان ربوده شده بود و همراه دسته‌ی ژنده‌پوش آدم‌خواران خود، در حد مالتوسی به زحمت روزگار می‌گذراندند. بی‌خود، بی‌قانون. اورفیکی‌ها می‌دانستند:

«زمانی بود که فانیان همچون جانوران می‌زیستند و در غارهای کوهستانی و دره‌های بی‌نور سکونت داشتند… و خوراک‌های گوشت‌خوارانه، ضیافت‌هایی از کشتار جنایت‌بار فراهم می‌کردند؛ آری، قانون خوار شده بود و خشونت بر تخت زئوس نشسته بود و ناتوانان خوراک توانمندان بودند.»

عصر سیمین#

تصویری از فیلم سخت است خدا بودن
پایان عصر سیمین، لوکاس کراناخِ بزرگ

«سوفیا-زویی نیروی خود را در مار دمید و مار به خردمندترین موجودات بدل شد. او به آنان آموزش داد تا بتوانند به انسان کامل دست یابند.» درباره‌ی خاستگاه جهان

«آنگاه نسل دومی، نسلی بسیار بدتر و متأخرتر، یعنی نسل سیمین، به دست خدایانی ساخته شد که در خانه‌های المپی خود سکونت دارند. آنان نه در سرشت و نه در نیروی ادراک، به نسل زرین شباهت داشتند. هر یک، همچون پسری، صد سال نزد مادر عزیزش پرورش می‌یافت و در خانه، در نهایت ناتوانی [nēpios]، به بازی مشغول بود. اما هنگامی که زمان بلوغ و اندازه‌ی کامل پختگی فرارسید، تنها مدت کوتاهی می‌زیستند و به‌سبب اعمال نادانی [aphradiai] خود رنج می‌کشیدند؛ زیرا نمی‌توانستند غرور مفرط را از میان خود دور نگه دارند و حاضر نبودند از خدایان نامیرا مراقبت کنند.» ~هزیود، کارها و روزها

حیوانات زندگی را با نوعی خلبان خودکار جسمانی طی می‌کنند؛ مدار بسته‌ای از حس‌کردن و عمل‌کردن که زنده نگهشان می‌دارد، و انسان زرین نیز تفاوتی با آنان نداشت. هراس هبوط از این بود که نیروی درون‌نگرانه به‌اندازه‌ای تکامل یابد که به سوی آن خلبان خودکار بچرخد، عامل پشت پرده را بجوید و تنها خویشتن خود را بیابد. معلوم شد خداوند مراقب کلاغ نیست و «من» هر انتخاب زندگی‌ام را انجام داده‌ام. سرانجام همه‌ی ما، درحالی‌که زحمت می‌کشیم، دروغ می‌گوییم و بر خارهای تقدیر لگد می‌زنیم، به‌کلی تنها هستیم.

اما این، هبوط را به امری عقلانی بدل می‌کند. هراس هبوط احساس می‌شد. این هبوط تغییری هستی‌شناختی بود؛ توجهی که به سوی خود بازمی‌گشت، به سنگ‌بنای واقعیت بدل شد. هزاران سال بعد، مردی که معتقد بود حیوانات نمی‌توانند درد احساس کنند، این امر را به‌صورت «می‌اندیشم، پس هستم» صورت‌بندی کرد. اما نخستین انسان‌هایی که در «من» سکونت کردند، این بیگانگی را با تمام وجود احساس می‌کردند، زیرا تا آن زمان فقط در یگانگی با جهان زیسته بودند. زیستن در سرِ خود، به معنای کناره‌گرفتن از هم‌زیستی با طبیعت و همنوعان خویش است.

چنان‌که در EToC v2 اشاره کردم، خداوند بدون مبارزه کنار نمی‌رفت. «خود» در عصر سیمین باید چندپاره می‌بود: هر زندگی شکنجه‌شده، جنگی سی‌ساله. تصمیم‌ها بیش از آن‌که اکنون چنین باشند، شبیه پروژه‌ای گروهی و ناکارآمد بودند. قابیل مرد این عصر است؛ مردی که قتل و سپس احساس گناه را کشف می‌کند3. هنگامی که هابیل را کشت، به‌معنای واقعی کلمه گرفتار خشم بود—آرس در معنای جینزی—(برای مقایسه، امروزه اسکیزوفرن‌ها با نرخی حدود ~۱۸ برابر نرخ جمعیت مرتکب قتل می‌شوند). پشیمانی بعدها چنگال‌هایش را در او فرو می‌برد و تا پایان زندگی نفرینش می‌کند.

از آن‌جا که هبوط شکلی از هوش اجتماعی بود، زنان نخستین کسانی بودند که ماهیت این بازی را دریافتند. ازاین‌رو شمخت انکیدو را متمدن کرد، حوا به آدم آموزش داد و پاندورا جعبه را گشود. جالب آن‌که هزیود—که به‌سختی می‌توان او را فمینیست دانست—زنان را در عصر سیمین سرپرستان مردان به تصویر می‌کشد4. عبارت mega nēpios که در بالا «در نهایت ناتوان» ترجمه شد، در معنای لفظی «نوزاد بزرگ» است. Nēpios از nē- («نه») + epos («واژه») می‌آید. همچون جینز، با این ایده همدلی دارم که اصطلاحات شناختی در این حماسه‌ها ساختارهای ذهنی باستانی را حفظ کرده‌اند، و «بی‌واژه» در این‌جا یادآور دوره‌ای ممتد از رشد پیشانمادین در عصر سیمین است. در هر حال، برای یونانیان nēpios به نوزادی اطلاق می‌شد که برای سخن‌گفتن بیش از حد کم‌سن بود و در زمان هزیود، این واژه به‌طور عام‌تر برای کسی به کار می‌رفت که «کودک‌صفت»، «بی‌تجربه» یا «احمق» بود.

پس این نوزاد-مردانِ پیشازبانی، صد سال نخست زندگی خود را زیر مراقبت مادرانشان با تلوتلوخوردن و سنگینی طی می‌کردند و حتی پس از رسیدن به سن بلوغ نیز به بزرگسالی‌هایی کوتاه و فاجعه‌بار درمی‌غلتیدند5. واژه‌ی هزیود aphradiais است: «فاقد توانایی ادراک یا برنامه‌ریزی»؛ دقیقاً همان چیزی که مرد هنگام تلوتلوخوردن به سوی زندگی عاملیت‌مند فاقد آن می‌بود. ترجمه‌ای دیگر چنین می‌گوید: «به‌سبب فقدان خرد. آنان به‌سادگی نمی‌توانستند از آزاررساندن به یکدیگر دست بکشند و نمی‌توانستند خود را به خدمت نامیرایان وادارند.» ماجراهای بدفرجام هراکلس حفظ کرده‌اند که این روند چگونه رخ داد.

کارهای او می‌توانند به‌منزلهٔ خاطره‌ای از عصر سیمین خوانده شوند؛ زمانی که زنان، مردان را به زندگی تأملی وارد می‌کردند6. هراکلس نیز مانند آدم به خدایان بدل می‌شود، اما یونانیان به پایان داستان وفادار می‌مانند. هراکلس پس از انجام این کارها دیوانه می‌شود و همسر و فرزندانش را به قتل می‌رساند. بیگانگیِ ذهن‌گدازِ عصر سیمین اغلب به دست خود انسان و از طریق به‌کارگیری ناشیانهٔ عاملیت پدید می‌آمد. آن‌ها واقعاً نمی‌توانستند دست از آزار دادن یکدیگر بردارند. گرفتن افسار از دست خدا دشوار است. انسان در عصر سیمین بخشی ابرشکارچی، بخشی کمیتهٔ ارواح، و هنوز کاملاً انسان نشده بود. این بدترین زمان برای زنده بودن بود.

عصر مفرغ#

تصویر

«نژاد سومی در پی آمد، با ذهن و سرشتی سخت‌تر، متمایل‌تر به جنگ، اما هنوز پست نشده؛ این عصر مفرغ بود.» ~اووید، دگردیسی‌ها

عصرها اختصاری هستند برای حالت غالب ذهنیِ یک فرهنگ، نه بازه‌هایی از سال‌های تقویمی. اسکیزوفرن‌ها و مردمان بدوی امروز نیز در ذهنیت عصر سیمین زندگی می‌کنند7. در مقابل، چهره‌هایی مانند بودا و عیسی پیشگامان عصری یکپارچه در آینده بودند که بسیار پیش از زمان خود تعلیم می‌دادند. به همین ترتیب، حوا آدم را به عصر سیمین کشاند. Homo sapiens همواره از نظر خردمندی متفاوت بوده است.

اگر بخواهیم عصر سیمین را تاریخ‌گذاری کنیم، از پیدایش کشاورزی آغاز می‌شود و تا زمانی ادامه می‌یابد که مردان، در حدود ۳۰۰۰ ق.م.8، زندگی و مرگ خود را به شمشیر گره زدند. در عصر مفرغ، اسطوره و باستان‌شناسی هم‌داستان‌اند: مردان خشونت سازمان‌یافته را مهار کردند و در مقیاسی گسترده وارد جایگاهِ تجاوز، غارت و چپاول شدند. بااین‌حال، ژنتیک داستانی غریب‌تر روایت می‌کند. جهان آن زمان شبیه جهانی برنده-همه‌چیز-را-می‌برد به نظر می‌رسد—خان‌ها در حال پراکندن بذر خود و شاهان در حال احتکار حرمسراها—اما در واقع، عصر مفرغ شاهد انفجاری واقعی در تنوع دودمان‌های مردانه بود. این عصر سیمین بود، نه عصر مفرغ، که ۹۵ درصد دودمان‌های کروموزوم Y را از میان برد. این امر مؤلفه‌ای ژنتیکی برای فروپاشی دوساحتی را مطرح می‌کند. در عصر سیمین، مردانی که ذهنشان می‌توانست میزبان یک ایگو باشد، زمین را به ارث بردند. نوادگان آن‌ها ماشین جنگی عصر مفرغ را ساختند، اما کشتار آن تنها پس‌لرزهٔ چرخ‌گوشتِ پیشین بود؛ همان چرخ‌گوشتی که با تکامل آگاهی در انسان، دودمان‌ها را خرد کرد. یا شاید هم نه. پژوهش ادامه خواهد یافت و زمان حقیقت را آشکار خواهد کرد9.

در مورد خود عصر مفرغ، حرف چندانی برای گفتن ندارم، جز اینکه کسانی که می‌خواهند به گذشته RETVRN کنند، گرفتار نوعی کاملاً جدید از توهم‌اند.

عصر آهن#

«کاش مجبور نبودم در میان نسل پنجم مردمان باشم، و کاش پیش از آن می‌مردم یا پس از آن زاده می‌شدم—زیرا اکنون به‌راستی عصر آهن است، و مردمان هرگز در روز از کار و اندوه آسوده نیستند و شب‌ها از نابود شدن.» هزیود، کارها و روزها

لینکدین ریشه‌های خود را در عصر آهن دارد. از سوی دیگر، در همین دوره بود که انسان‌ها سرانجام فهمیدند برای زنده بودن چه باید کرد. نوشتن هزاره‌ها پیش‌تر اختراع شده بود و به یاری آن، بهترین ذهن‌ها می‌توانستند در زمان و مکان با یکدیگر گفت‌وگو کنند. نظریه و عمل انباشته شدند و در گونه‌های گوناگون روشنگری شکوفا گشتند.

در طول عصرها، مغزهای ما مجموعه‌ای باثبات از دود و آینه را برای پشتیبانی از یک خویشتن تکامل داده بودند. تا زمانی که وارد تاریخ شدیم، این مجموعه به حالت پیش‌فرضِ وجود بدل شده بود. بودیسم و آیین‌های اسرارآمیز جهان مدیترانه، از جمله مسیحیت، روش‌هایی برای دیدن از میان این توهم و صعود از غار افلاطون هستند. بااین‌حال، این‌ها روش‌هایی برای بازگشت به باغ و تاختن در کنار جانوران وحشی نیستند.

فکر می‌کنید خفاش بودن چه حسی دارد؟ شامپانزه بودن چطور؟ حالا فکر می‌کنید روشن‌شده بودن چه حسی دارد؟ آگاهیِ خودبازتابنده به بزرگان امکان داد دریابند که ذهن‌هایشان چگونه واقعیت را می‌سازند؛ منظری که برای حیوانات کاملاً پنهان است. روشنگری ممکن است به یکی‌شدن بینجامد، اما پیش از آنکه بتوانید هیچ‌کس باشید، باید کسی باشید. آینه‌ها باقی می‌مانند، اگر نه دود.

اشتباه گرفتن روشنگری با پس‌رفت همان چیزی است که کن ویلبر آن را مغالطهٔ پیشا/فرا نامید.

با نگریستن به رشد فرهنگی و فردی، روشن شد که ما زندگی خود را در حالتی یکپارچه آغاز نمی‌کنیم و سپس با رشد کردن آن یکپارچگی را از دست نمی‌دهیم. بلکه کن دریافت که رشد خود را در حالتی از آمیختگی یا جذبِ پیشاتمایزیافته با محیط آغاز می‌کنیم؛ ناتوان از تشخیص اینکه مرز پایان یافتن ما و آغاز باقی جهان کجاست. سپس شروع می‌کنیم به متمایز ساختن خود از پیرامونمان و [رها کردن] [sic] مرزهای میان خود و دیگری، درون و بیرون، ذهن و بدن، و مانند آن.

این مرحلهٔ تمایز معمولاً علت همهٔ گناهان و رنج‌های ما دانسته می‌شد—ما سیبِ درخت معرفت را خوردیم، آموختیم خیر را از شر تشخیص دهیم و بی‌درنگ کاری کردیم که از بهشتی اسطوره‌ای رانده شویم. اما بر اساس این دیدگاه تکاملیِ جدید، خوردن سیب گامی رو به پایین نبود؛ گامی رو به بالا از عدن بود—گذار از آمیختگیِ پیشاتمایزیافته‌ی ذهن حیوانی به خودآگاهیِ تمایزیافته، خودبازتابی و ظرفیت انتخاب که روح انسانی را تعریف می‌کند، و تنها پس از آن رسیدن به حالتی از یکپارچگی حقیقی با جهان و طبیعت—یک روشنگری راستین.

روشنگری راستینی که، باید اضافه کنم، تا حدود ۱۲٬۰۰۰ سال پیش ضروری نبود و تا عصر محوری نیز دسترس‌پذیر نشده بود. ۱۰٬۰۰۰ سال سرگردانی در بیابان، در ستیز با خدا.

فرقه‌های مارِ آگاهی#

تصویر کیمیاگرانه از کتاب Livre des Figures Hiéroglyphiques، اثر نیکولا فلامل، حدود ۱۶۰۰. مار بر صلیب: مرکوری، هوش زندهٔ جهان، که از طریق عمل نجات یافته است.
تصویر کیمیاگرانه از کتاب Livre des Figures Hiéroglyphiques، اثر نیکولا فلامل، حدود ۱۶۰۰. مار بر صلیب: مرکوری، هوش زندهٔ جهان، که از طریق عمل نجات یافته است.

عیسی گفت که همچون مار برنزیِ موسی برافراشته خواهد شد. ناسنی‌ها، ستیانیان، مانویان، پریتیک‌ها، قاینیان و اوفیتی‌ها فراتر رفتند و تعلیم دادند که مار در عدن خودِ مسیح بوده است—آشکارکننده‌ای که ذهن را نسبت به میراث الهی‌اش بیدار می‌کند. اِپیفانیوس، در شکایت از اوفیتی‌ها، می‌نویسد: «آن‌ها مار را برتر از مسیح نمی‌دانند—می‌گویند مار مسیح است و شایستهٔ همان میزان تکریم.»

از نظر این گروه‌ها، مسیح برای گناهان ما نمرد، بلکه تنها راه رسیدن به پدر بود، زیرا او «کلمات زندگی جاودان را داشت». او تعلیم داد که انسان چگونه می‌تواند از طریق مرگ و تولد دوباره، شبیه خدا—انسان کامل—شود. راهی گنوسی که گویی در عیسی بر صلیب جسمیت یافت. اما، همهٔ ما مسیح هستیم. اگر پیش از مردن بمیرید، هنگام مردن نخواهید مرد. پس صلیب را بر دوش بگیر، برادر. همچون مارها دانا و همچون کبوترها بی‌آزار باش.

این بدعت هرگز نمرد. هزاره‌ها بعد، کیمیاگران (مانند فلامل در تصویر بالا) و سپس یونگی‌ها از مار به‌عنوان نماد دگرگونی خویشتن استفاده کردند و از سنت‌های بسیاری، از جمله [اسرار اوفیدیِ الئوسی](http://This heresy never died. Millennia later, alchemists then Jungians used the serpent on the cross as the symbol of self-transformation, drawing from many traditions, including the Mysteries at Eleusis (which may have employed snake venom).)10، بهره گرفتند.

شرق نیز پاسخ‌هایی برای هبوط دارد. دربارهٔ بودا چه چیزی توجه شما را جلب می‌کند؟

تصویری از کتاب دشوار است خدا بودن

در توفانی که پس از روشنگری بودا درگرفت، شاه ناگا، موکالیندا، گرداگرد او حلقه زد و سایبانی هفت‌سر ساخت تا او بتواند در سمادهی باقی بماند11. خوانندگان وبلاگ، برگزیدگانی هستند که می‌فهمند مارها جزء جدایی‌ناپذیر دستور زبان آگاهی‌اند، زیرا حوا با استفاده از زهر، گونهٔ ما را از بند کفش‌هایش بالا کشید.

شوخی را کنار بگذاریم، در واقع زنجیره‌ای گسست‌ناپذیر از فناوری فرهنگیِ گسترش‌دهندهٔ آگاهی، از پارینه‌سنگی تا ادیان مدرن، وجود دارد و نوآوری‌های هر عصر بر نوآوری‌های عصر پیشین بنا شده‌اند. ادیان مدرن برای مردان عصر آهن ساخته شده‌اند؛ مردانی بیمار از ایگو، زیرا انسان‌ها از نظر فرهنگی و زیست‌شناختی تکامل یافته‌اند. اما آن‌ها همچنان همان فرقهٔ مار هستند و انسان را به دیدگاهی کامل‌تر از جایگاه خویش در واقعیت وارد می‌کنند. این امر برای خوانندگانی که مسیحیت را با آفرینش‌گرایی زمین جوان یا کفارهٔ جانشینی کیفری (یعنی مسیح برای گناهان ما مرد) پیوند می‌دهند، شگفت‌آور خواهد بود. اما هستهٔ این سنت، پاسخی است به هبوط، در اتحاد خویشتن با لوگوس12.

پاسخ به خودبودگی در بودیسم صریح‌تر است. مسیحیت مسئله را جدایی از خدا و درمان را آشتی می‌داند؛ بودیسم می‌گوید خطای بنیادی این است که گرهی گذرا از تجربه را مالکِ استواری به نام «من» بگیریم. رنج از همین اشتباه و از چسبیدنی که همراه آن می‌آید ناشی می‌شود. مسئله بازگشت به نوعی هماهنگیِ پیشابشری نیست، بلکه شناخت این است که این عادت تا چه اندازه تجربه را مستعمرهٔ خود می‌کند و سامانه را در خود فرومی‌بندد.

از این منظر، بودیسم و مسیحیت دو فرقهٔ بالغِ مارند که همان میمِ خودخواه را مطالعه می‌کنند: ایگو، الگویی خودپایدار که گسترش می‌یابد تا هر فضایی را که بتواند پر کند. مسیحیت با زبان رابطه و پذیرفته‌شدن در لوگوس سخن می‌گوید؛ بودیسم با زبان تهی‌بودگی و پیدایش وابسته. نمی‌خواهم در خدمتِ «یاوه‌گویی عرفانی در پایان تاریخ» باشم، اما این دو در یک نکته توافق دارند: بدون مردن به آن کسی که گمان می‌کنی هستی، از هبوط بیرون نمی‌آیی.

درک خاستگاه‌مان حیاتی است. اگر در انسان‌شناسی یک یافتهٔ تکرارپذیر وجود داشته باشد، این است که هر فرهنگ به یک اسطورهٔ آفرینش نیاز دارد. انسان به همان اندازه که گوشت است، داستان نیز هست؛ او تنها با نان زنده نیست. داستان خاستگاه ما ناگزیر شامل برخی اوهام و نیمه‌حقیقت‌ها خواهد بود، اما هرچه بتوانیم به واقعیت نزدیک‌تر شویم، به ارتفاعات بیشتری دست خواهیم یافت.

آخرالزمان درو#

تصویری از فیلم سخت است خدا بودن

داستان گونهٔ ما این است که توجه خود را در گرهی می‌پیچیم و سپس می‌آموزیم چگونه خودمان را از آن بگشاییم. ما هنوز گونه‌ای جوانیم، به‌تازگی دوباره زاده شده‌ایم، و مکاشفهٔ بزرگ ــ یا به تعبیر یونانی، آخرالزمان ــ هنوز نوشته نشده است. اگر بخواهم نظر شخصی خودم را بگویم، تکینگی زمانی آغاز شد که ذهنیتْ دمِ خود را گاز گرفت و عصر طلایی را پایان داد. در عصر سیمین اوضاع پرمخاطره بود، اما تا عصر مفرغ، ایگو به حلقه‌ای پایدار تکامل یافته بود. بااین‌حال، این فقط یک کمینهٔ محلی است. شاید برای اوهام انسان عصر سیمین دل بسوزانیم؛ نوادگان ما نیز با ما چنین خواهند کرد.

در درازمدت، آگاهی همچنان گسترش خواهد یافت و بخش هرچه بیشتری از جهان مشاهده‌پذیر را به مدار خود خواهد کشید. با نگریستن به درون، چشم‌انداز ذاتی با وضوح بیشتر فهمیده و با تعادل روانی بیشتری تجربه خواهد شد. افراد درخواهند یافت که با خود، یکدیگر و جهان مادی چگونه ارتباط دارند. با گسترش به بیرون، فرزندان ما کهکشان را مسکون خواهند کرد: یک میلیارد میلیارد بودای فضایی. شاید این مانند علمی‌تخیلی به نظر برسد ــ انفجار بزرگی از آگاهی که از زمین آغاز می‌شود ــ اما تصور کنید بخواهید وجود ۸ میلیارد حوا را برای کسی در دوران پارینه‌سنگی توضیح دهید. یا اگر از اصول نخستین آغاز کنیم، اگر جهان بخواهد خود را بشناسد، چه آیندهٔ دیگری ممکن است؟

در مقابل، بسیاری از همسفران من که اسطوره‌ها را برای یافتن تاریخ استخراج می‌کنند، می‌خواهند به شیوه‌های پیشینیان، به طبیعت، به تمامیتی بازگردند که استخوان‌هایشان تقریباً آن را به یاد می‌آورند. ترنس مک‌کنا نظریهٔ میمونِ نشئه را در غذای خدایان: جست‌وجوی درخت دانش نخستین مطرح کرد. او که تا حد زیادی فراموش شده است، از این فرصت برای استدلال به سود «باید میلیاردها نفر بمیرند» نیز استفاده کرد. او می‌خواهد به عصر حجر، به عدن، بازگردد؛ جایی که زنان فرمان می‌راندند و عشق آزاد بود. و مهم‌تر از آن، به زمانی بازگردد که جمعیت جهان به‌طور پایدار در حد چند صد هزار نفر بود، همان‌گونه که قارچ‌های بزرگ در آسمان اراده کرده بودند. قلب او چنان از نفرت نسبت به مسیحیت، پدرسالاری و کل پروژهٔ انسانی پر بود که نتوانست تشخیص دهد ما آفت نیستیم13، و رستگاری ما کمابیش مسئله‌ای حل‌شده است. به نقشه اعتماد کن، ترنس؛ نقشه درست همان‌جا در کتاب مقدس است. راه پیش روی ما گسترده شده است و هیچ راهی برای پیاده‌شدن از این قطار وجود ندارد.

قصد ندارم سبک‌سرانه سخن بگویم. چنان‌که هر هزاره‌باورِ خوبی می‌داند، انواع‌واقسام مشکلاتِ رسیدن به سولا سولیو وجود دارد. در سدهٔ ۱۸۰۰ میلادی، نیاکان من به بیابان رفتند تا صهیون را در یوتا بنا کنند و سرانجام ناامید شدند14. نمی‌توانی از تاریخ کناره بگیری یا یکراست به پایان بپری، اما ما به‌عنوان یک گونه پیشرفت کرده‌ایم؛ پیشرفت کرده‌ایم. افزون بر این، سالم است که تشخیص دهیم روشنگری از همان دستگاه فکری‌ای سر برخواهد آورد که از آغاز گونهٔ ما را ارتقا داده است. متأسفم که باید بگویم، اما این امر به‌شدت کسل‌کننده خواهد بود: همسایه‌ات را همچون خودت دوست بداری، چهار حقیقت شریف، صلیب را بر دوش گرفتن. نیازی نیست چرخ را از نو اختراع کنیم یا به رهبر فرقه‌ای اعتماد کنیم ــ نه کلید محرمانه‌ای وجود دارد، نه ورد پنهانی‌ای که در طول ۲٬۰۰۰ سال گذشته به‌وفور مستند نشده باشد. چنان‌که ملاکی پیش‌گویی کرد، دل‌های فرزندان به سوی پدرانشان بازخواهد گشت. یا در این مورد، به سوی مادرانشان. زنجیره‌ای ناگسسته تا حوا، تا سوفیا-زوئه*،* مادر همهٔ زندگان.

اثر دن آلیسون
از دن آلیسون

دکتر لندور در استرالیای غربی به‌عنوان قاضی ایفای وظیفه می‌کرد و نقل می‌کند که یکی از بومیانی که در مزرعه‌اش کار می‌کرد، پس از آن‌که یکی از همسرانش بر اثر بیماری درگذشت، نزد او آمد و گفت: «می‌خواهم به قبیله‌ای دوردست بروم و زنی را با نیزه بکشم تا وظیفه‌ام را در قبال همسرم انجام داده باشم. به او گفتم که اگر چنین کند، او را برای تمام عمر به زندان خواهم فرستاد. چند ماهی در اطراف مزرعه ماند، اما به‌شدت لاغر شد و شکایت می‌کرد که نمی‌تواند استراحت کند یا غذا بخورد؛ روح همسرش او را تسخیر کرده بود، زیرا در ازای جان او جانی نگرفته بود. من تسلیم‌ناپذیر بودم و به او اطمینان دادم که اگر چنین کند، هیچ‌چیز نخواهد توانست او را نجات دهد.» بااین‌حال، آن مرد بیش از یک سال ناپدید شد و سپس در وضعیت جسمانی بسیار خوبی بازگشت؛ و همسر دیگرش به دکتر لندور گفت که شوهرش جان زنی از قبیله‌ای دوردست را گرفته است؛ اما به‌دست‌آوردن مدرک قانونی برای اثبات این عمل ناممکن بود.

بسیاری از سنت‌ها پایان بهشت را با ظهور کشاورزی پیوند می‌دهند (جالب آن‌که گندم در جایی اهلی شد که عدن در آن توصیف شده است). هزیود همین خاطره را دو بار حفظ کرده است: پیش از پاندورا، فانیان بدون رنج و تلاش «همچون خدایان می‌زیستند» و در عصر زرین، «زمینِ غله‌زا به‌خودیِ خود میوه می‌داد». سیاستمدار افلاطون نیز با اشاره به عصری که زمین در آن «خودبه‌خود» همهٔ خوراک‌ها را تولید می‌کرد، همین مضمون را بازتاب می‌دهد؛ تا آن‌که چرخه دگرگون شد و انسان‌ها ناگزیر به کار شدند. اووید این تقابل را صریح‌تر بیان می‌کند: در عصر زرین، «زمینِ شخم‌نخورده» آزادانه محصول می‌داد، اما عصرهای بعدی گاوآهن و مالکیت را پدید آوردند. خلاصه‌های پورانه‌ای از لینگا مهاپورانه، ۳۹، نیز خاطرنشان می‌کنند که هنگامی که فراوانی طبیعی کاهش یافت، مردم نخست خانه ساختند و «کشاورزی را آموختند». در چین، عصر فضیلت کامل در جوانگ‌تسه انسان‌ها را بدون ابزار یا کشت‌وکار و همچون حیوانات در حال زندگی تصور می‌کند؛ فنون کشاورزی تنها به جهان سقوط‌کرده‌ای تعلق دارد که پس از آن فرامی‌رسد.


  1. این ترجمه از ترجمهٔ رایج مائورین کواچ پیروی می‌کند. او در یادداشت خود دربارهٔ ترجمه، هدفش را «برگردانی تا حدی تحت‌اللفظی از واژه‌ها، دستور زبان و تصاویر آکدی» توصیف می‌کند. چنان‌که خود او اشاره می‌کند، «هر ترجمه‌ای تفسیر است»؛ دشواری‌ای که هنگام سروکار داشتن با متنی چهار هزار ساله، که برداشت‌هایش از «خود» به‌طور بنیادی با برداشت‌های ما تفاوت دارد، دوچندان می‌شود. ↩︎

  2. همین امر دربارهٔ عصر طلایی ودایی نیز صدق می‌کند: «در ساتیا-یوگا… هیچ مفهومی از دارما یا اَدارما وجود نداشت، زیرا مردم به‌طور طبیعی درستکار بودند.» ــ وایو پورانه↩︎

  3. پیدایش ۴:۱۳ را می‌توان چنین ترجمه کرد:

    • «مجازات من بیش از آن است که بتوانم تحمل کنم»
    • «گناه من آن‌قدر بزرگ است که بخشوده نمی‌شود»
     ↩︎
  4. توصیفی احتمالی از جنسیت‌های نابرابرِ یوغ‌شده در عصر سیمین:

    *«نفلیم‌ها در آن روزها ــ و پس از آن نیز ــ بر زمین بودند؛ زمانی که پسران خدا نزد دختران آدمیان رفتند و از آنان فرزندانی یافتند. آنان پهلوانان روزگار قدیم، مردان نام‌آور بودند.» ~*پیدایش ۶:۴

    پسران خدا مردانی بودند که صداهایی می‌شنیدند، در زمانی که زنان انسان‌های واقعی و کامل بودند. این واقعه پیش از طوفان رخ می‌دهد، پس احتمالاً بخشی از نسلی از مردان بوده است که در حوالی پایان عصر یخبندان از میان رفت. نمی‌خواهم این را مبنای استدلال خود قرار دهم، اما عجب آیهٔ عجیب و باستانی‌ای است. ↩︎

  5. ۱۰۰ سال پیش از بلوغ، جزئیات جالبی است. اگر زمانی مرگ ایگو را تجربه کنید، یکی از چشمگیرترین شگفتی‌ها ــ جدا از این‌که دیگر وجود ندارید ــ پدیدارشناسی زمان است. ثانیه‌ها می‌توانند ساعت‌ها کش بیایند. لحظهٔ حال ابدیت را پر می‌کند. اختلال‌های دیگری در خود، مانند اسکیزوفرنی و زوال عقل، نیز می‌توانند همین اثر را داشته باشند (از منظر پدیدارشناختی، چه مدت را در خانهٔ سالمندان سپری خواهید کرد؟). پس شاید زمانی که خودبودگی در مراحل دیرتری از زندگی حاصل می‌شد، چنین احساس می‌شد که بیشتر عمرتان در حالتی ابدی و بی‌ذهن سپری شده و بزرگسالی فقط پس‌گفتاری تأسف‌بار بوده است. زندگی هنوز، تا حدی، چنین است. دههٔ ۴۰ زندگی آدمی سریع‌تر از سال‌های نوجوانی می‌گذرد. ↩︎

  6. هراکلس (به‌معنای تحت‌اللفظی، شکوه هرا)، در سلسله‌ای از تطهیرها هدایت می‌شود که حدود نیمی از آن‌ها شامل مارهاست. در واپسین‌کارِ پیش از پایان، سیب جاودانگی هرا را از درختی که ماری از آن نگهبانی می‌کند می‌دزدد. سپس، پیش از مأموریت نهایی خود، به آیین اسرار الئوسیسی تشرف می‌یابد؛ مأموریتی که در آن به هادس فرود می‌رود تا سربروسِ دم‌مار را رام کند. کارل راک، متخصص مطالعات کلاسیک که اصطلاح اِنتئوژن را ابداع کرد، گمان می‌کند این کارها رمز آیین‌های محرمانه‌ای هستند که برای دیدار از جهان ارواح از زهر مار استفاده می‌کنند↩︎

  7. در واقع، فرهنگ‌های ابتدایی اغلب آشکارا اسکیزوفرنیک‌اند. مقالهٔ نگا واکاویتینگا (ایستادن بر سر دوراهی): مائوری‌ها آنچه روان‌پزشکی غربی «اسکیزوفرنی» می‌نامد چگونه می‌فهمند را در نظر بگیرید که شامل چند مصاحبه نیز هست.

    برای من، شنیدن صداها مثل این است که صبح به خانواده‌ام [whanau] سلام کنم؛ هیچ چیز غیرعادی‌ای نیست. (CSW)

    برداشت من از این موضوع این است که اگر کسی به من بگوید فردی را می‌بیند که در اتاق ایستاده و من نمی‌توانم او را ببینم، کاملاً می‌پذیرم که واقعاً آن فرد وجود دارد. او واقعاً می‌تواند او را ببیند. این را می‌فهمم. (KAU/MAN)

    وقتی اوضاع در آستانهٔ بدشدن است، نزد من می‌آیند… گاهی به من می‌گویند چه کار کنم و اگر انجامش دهم، از آن وضعیت عبور می‌کنم. قبلاً فکر می‌کردم آمدنشان یعنی دوباره دارم دیوانه می‌شوم، اما حالا می‌فهمم که وقتی روزگار سخت بود، آن‌ها بودند تا کمکم کنند از آن بگذرم. (TW) بله، بسیاری از آن‌ها کاری دارند که باید انجام شود. وقتی قرار باشد آن را انجام دهید، خودتان خواهید دانست؛ آن‌ها ظریف‌کاری نمی‌کنند، به شما نشان می‌دهند چه باید بکنید و تا وقتی انجامش ندهید دست‌بردار نیستند. (TW)

    یا هبوط انسان↩︎

  8. «و به آدم گفت: چون سخن زوجهٔ خود را شنیدی و از آن درخت خوردی که تو را امر فرمودم و گفتم از آن مخور، پس به‌سبب تو زمین ملعون شد؛ و تمام ایام عمرت با رنج از آن خواهی خورد؛

    و خار و خس برایت خواهد رویانید؛ و از گیاهان صحرا خواهی خورد؛

    به عرق پیشانی‌ات نان خواهی خورد تا زمانی که به زمین بازگردی؛ زیرا از آن گرفته شدی، چون خاک هستی و به خاک بازخواهی گشت.» پیدایش ۳:۱۷–۱۹

     ↩︎
  9. می‌نویسم زیرا سرانجام خواهیم دانست چه رخ داده است و می‌خواهم نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) را به واقعیت پیوند دهم. با گسترش نمونه‌برداری ژنتیکی و دقیق‌تر شدن مدل‌ها، داستان گلوگاه کروموزوم Y روشن‌تر خواهد شد. مطالعات اتوزومی هم‌اکنون کاهش شدید اسکیزوفرنی و افزایش هوش عمومی را از عصر زرین تا امروز نشان می‌دهند. یکی از متخصصان ژنتیکِ آن مقاله، انقلاب کوپرنیکیِ قریب‌الوقوعی را در درک ما از تکامل انسان پیش‌بینی کرد و این روش‌ها را به اختراع تلسکوپ تشبیه نمود. این‌که آن دگرگونی از نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی پشتیبانی خواهد کرد یا نه، بر کسی معلوم نیست؛ اما تقریباً به‌طور قطع، خوداهلی‌سازی و خودبازتابی را دربر خواهد گرفت. این تصور که تکامل ۵۰٬۰۰۰ سال پیش متوقف شده است—درست هنگامی که انسان‌ها شروع کردند مانند انسان‌ها رفتار کنند—پذیرفتنی نیست. ↩︎

  10. سیسرون در سخن زیر به اغراق ادبی نمی‌پردازد:

    «زیرا به نظر من، در میان آن همه امور استثنایی و الهی که آتنِ شما پدید آورده و به زندگی انسان بخشیده است، هیچ‌چیز برتر از آن اسرار نیست. زیرا به‌واسطهٔ آن‌ها از شیوهٔ زندگی خشن و وحشیانه به وضعیت انسانی دگرگون شدیم و متمدن گشتیم. همان‌گونه که آن‌ها را آیین‌های تشرف می‌نامند، ما نیز در واقع از آن‌ها اصول بنیادین زندگی را آموخته‌ایم و مبنای نه‌تنها زیستن با شادی، بلکه مردن با امیدی بهتر را دریافته‌ایم.» م. تولیوس سیسرون، دربارهٔ قوانین، ویراستهٔ ژرژ دو پلنوال، کتاب ۲، بخش ۱۴، بند ۳۶

    عجیب‌ترین نکته این است که گاوغرّان، که در الئوسیس به کار می‌رفت، در سراسر جهان نیز در آیین‌هایی استفاده می‌شد که دربارهٔ چگونگی پدیدآمدن انسان آموزش می‌دادند. همان‌طور که انسان‌شناس، ژان سروییه، یادآور می‌شود:

    «از استرالیا تا هر دو قارهٔ آمریکا، با گذر از آفریقا، اقیانوسیه و اروپا—از انسان مگدالنی تا یارِ نجار یا سنگ‌تراشی که گاوغرّان خود را با قدرت می‌چرخاند—پرسش دیگری در برابر ما قرار می‌گیرد: پرسشِ وحدتِ یک سنتِ تشرفی و یک آموزشِ آغازین. زیرا این بار، حتی به نام «خردگرایی» نیز نمی‌توانیم به «بخت»، «تصادف» یا «هم‌زمانی» متوسل شویم.»

     ↩︎
  11. سنت‌های یوگایی صریح‌ترند. ایزدبانوی مار، کوندالینی شاکتی، در قاعدهٔ ستون فقرات چنبره زده است؛ نیروی نهفتهٔ آفرینش و آگاهی. هنگامی که او از طریق انضباط یا لطف برانگیخته می‌شود، از میان چاکراها بالا می‌رود و هر یک را به نوبت روشن می‌کند تا آن‌که در تاج سر با شیوا، آگاهی ناب، دوباره متحد می‌شود—جایی که دوگانگی از میان می‌رود. چنان‌که تانترا کولارناوا می‌گوید، «او نیرویی است که روح را به چرخ زایش می‌بندد، و او نیرویی است که آن را آزاد می‌کند.» یا به تعبیر یونگ، «صعود کوندالینی فرایند روان‌شناختیِ آگاه‌شدن است.» ↩︎

  12. می‌توان فایدهٔ روان‌شناختی دین را، به سبک یونگ یا جوزف کمبل، پذیرفت؛ اما اگر برخی ادعاهای مابعدالطبیعی را بپذیرید، مشارکت در آن آسان‌تر است. مسیحیتی که من توصیف می‌کنم، واقعیت را رابطه‌ای و مشارکتی می‌داند؛ جهانی که از طریق درگیری ما با آن آشکار می‌شود، و متفکرانی چون جان وِروِیک و ایان مک‌گیلکریست آن را صورت‌بندی کرده‌اند. یا، برای نمونه‌ای اندکی کلاسیک‌تر: در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. ↩︎

  13. البته ایدهٔ «تسلط» بر جهان طبیعی واقعاً مسئله‌ساز است. انقراض در آنتروپوسن و دامداری صنعتی در حقیقت مصیبت‌بارند، اما این مسائل را انسان‌های حساس و بهره‌گیرنده از فناوری، بیش از آن‌که با کاهش جمعیت حل کنند، برطرف خواهند کرد. ↩︎

  14. جز برپا کردن بزرگ‌ترین برنامهٔ پرورشِ شیفتگان داستان‌های هواداریِ کتاب مقدس در جهان. ↩︎