نخستینبار در Vectors of Mind منتشر شده است.

بهگفتهی اسکات الکساندر:
میتوان دربارهی «نخستین خاطرات» دو روایت داشت:
- هوش و حافظه از نوزادی تا بزرگسالی بهتدریج رشد میکنند و سرانجام به نقطهای میرسند که افراد میتوانند خاطرات تأملی را شکل دهند و حفظ کنند. از نظر منطقی باید نخستین خاطرهای وجود داشته باشد؛ بنابراین اگر از کسی دربارهی نخستین خاطرهاش بپرسید، معمولاً میتواند آن را به یاد آورد.
- در فرایند رشد مغز، لحظهای وجود دارد که مغز ناگهان از شیوهی تفکر پیشاآگاهانه به شیوهی تفکر آگاهانه تغییر میکند.
دومی دیوانهوار به نظر میرسد. اما آیا واقعاً چنین است؟ همین اتفاق در رؤیاهای شفاف، همیشه رخ میدهد. و اگر فکر میکنید که مثلاً گاوها خودآگاه نیستند و یک نوزاد ششماهه از گاو کودنتر است، پس نوزادان باید در مقطعی از ناآگاهی به آگاهی گذر کنند1. آیا آگاهی واقعاً آنقدر مبهم است که بتوان این فرایند را کاملاً تدریجی دانست، بیآنکه نخستین لحظهای از جنسِ «اوه، چه جالب!» وجود داشته باشد؟ و راهبان بوداییِ روشنشده چه؟ آنان ادعا میکنند که آگاهیشان در لحظهای مشخص از حالتی به حالت دیگر تغییر میکند؛ لحظهای که تا پایان عمر آن را بهوضوح به یاد میآورند (و به هیچ تغییر رفتاریای که ناظران عادی بتوانند متوجه شوند، مرتبط نیست!)…
این مطلب از لحظات بیداری اسکات است که با الهام از یک توییت فراگیر، دربارهی کسانی که دیرتر به بلوغ میرسند، به طعنه میپردازد:

اقلیت قابلتوجهی از نظرها گزارش میکنند که نخستین خاطرهشان، اذعان به وجود آگاهیِ خودبازتابانه بوده است؛ ویدئوهای کوتاهی که این لحظه را بازسازی میکنند نیز واقعاً در تیکتاک محبوباند:
لحظهی روشنشدن آگاهی معنادار است. آگاهیِ خودبازتابانه، یک گذار فازی در ساختار توجه است. ذهن به سوی خود خم میشود تا خود را مشاهده کند، و ذهنی که تقریباً میتواند چنین کاری انجام دهد، تفاوت بسیاری با ذهنی دارد که واقعاً قادر به انجام آن است. طبیعی است که برایم جالب باشد این امر دربارهی خاستگاههای آگاهی انسانی چه معنایی میتواند داشته باشد.
گذشتهی دور را تصور کنید؛ زمانی که انسانها تازه در حال تکامل آگاهی بودند. پیشدرآمدهای خودبازتابی ممکن است طی میلیونها سال بهتدریج انباشته شده باشند، اما در مقطعی، آگاهیِ بازتابی در ذهنِ شخصی، در جایی، ناگهان شکل گرفت. از منظر آن شخص، این امر بیشتر به یک کشف شباهت داشت تا به یک وضعیت طبیعیِ رشد. ممکن است این فرد پیش از آنکه متوجه شود «انتخاب میکند» مسیرهای متفاوتی را در پیش بگیرد، تمام عمرش را به شکار، گردآوری و غیبتگویی گذرانده باشد، و این امر را در تمام زندگیاش با خود داشته باشد.
اکنون، هنگامی که انسانها از حیوانات تکامل مییافتند، ممکن است نقاط عطف شناختیِ گسستهی بسیاری وجود داشته باشد (که بسیاری از آنها بر خودآگاهی بنا شده بودند)، اما شما میتوانید هر نقطهی عطفی را که ترجیح میدهید برگزینید. نخستین تجربهی آن بودن چه حسی داشت؟ اگر از پذیرش وجود نخستین حوا سر باز میزنید، پس بیتردید نخستین بودا وجود داشته است. پیشگام آگاهی بودن در هر مقطعی از 50,000 سال گذشته چه حسی داشت؟
پیشفرض این وبلاگ آن است که میتوانیم آن لحظات جهاندگرگونکننده را درک کنیم؛ از جمله این نکته را که آگاهیِ بازتابی در ابتدا یک باشگاه دخترانه بود—نکتهای که در اگر هوش اجتماعی ما را انسان کرد، زنان نخستین انسانها بودند، و نیز در EToC v2 و v32 دربارهاش استدلال کردهام. شواهد من عمدتاً بر روانشناسی تکاملی متکی است و ابتکار ویکتوریاییِ تفسیر اسطورهها بهمثابه خاطرات تحریفشدهی نیاکان نیز آن را تقویت میکند. امروز، سرگرمی فکریِ ویکتوریاییِ دیگری را احیا خواهم کرد: اصلِ اینکه تکامل فردی، تکامل تبارزادی را تکرار میکند؛ یعنی مسیر رشد هر فرد، مسیر تکاملی گونه را بازتاب میدهد. اگر زنان واقعاً در بیداری گونهی ما پیشگام بوده باشند، باید انتظار داشته باشیم شواهدی بیابیم که دختران هنوز هم این نقاط عطف رشدی را زودتر پشت سر میگذارند.
برای این منظور، نظرسنجیای ترتیب دادم و دربارهی نخستین خاطرات افراد، نخستین تصورشان از خودآگاهی، و سنّی که این رویدادها در آن رخ داده بودند، پرسیدم. 84 نفر در این نظرسنجی شرکت کردند (که بیشترشان خوانندگان من بودند). نخستین خاطره با چه بسامدی تجربهای از روشنشدن آگاهی است؟ آیا زنان خاطرات زودتری دارند؟
مرور ادبیات#
تا آنجا که میتوانم تشخیص دهم، نخستین پرسش هرگز در ادبیات پژوهشی مطرح نشده است (پیشاپیش بگویم: پاسخ حدود 10% است). دربارهی وجود اثر جنسی، دادههای فراوانی در دست است، اما تفسیر آنها اغلب بهکلی مخدوش میشود. دانشمندان علوم اجتماعی هزاران داده را در شرایط کنترلشده گردآوری کردهاند؛ دادههایی که به خودگزارشی متکی نیستند. به کودکان نوپایِ دارای پیشینههای گوناگون آزمون بازشناسی خود در آینه داده میشود، یا هنگام بازی، کاربرد ضمایرشان بهطور پنهانی ثبت میشود. بااینحال، پژوهشگران برای پرهیز از اشاره به آثار زیستیِ احتمالی، خود را در گرههای نظری پیچیده گرفتار میکنند.
این موضوعِ نوشتهای پیشین بود. بهترین دادهای که دربارهی بازشناسی خود توانستم پیدا کنم، مقالهای است که 276 کودک نوپا را طی چند هفته دنبال میکند. آنان در مدلهای خود، اثر جنسیتیِ عظیمی مییابند، اما هرگز دربارهاش بحث نمیکنند. در واقع، تنها بحث آنان دربارهی جنسیت زمانی است که 18 مطالعهی پیشین دربارهی این موضوع را نادرست بازنمایی میکنند تا از این دیدگاه حمایت کنند که پسران و دختران اساساً یکساناند. نویسندگان برای اجرای آزمون بازشناسی خود در آینه، 1,576 بار به خانههای کودکان نوپا در سه قارهی مختلف سر زدهاند. آنان دهها مطالعهی دیگر را نیز دربارهی همین موضوع خواندهاند. این افراد در رشتهی رشد انسان مدرک دکتری دارند؛ رشتهای که آنان را با دانشی آشنا میکند که نسلهای دانشمند با تلاش از جهان طبیعی استخراج کردهاند. این کار از سر ناآگاهی نبود. صرفاً پرسیدن از دانشمندان علوم اجتماعی دربارهی اینکه آیا تفاوتهای جنسی کاملاً ناشی از تربیتاند، کمابیش مانند این است که از یک کشیش کاتولیک بپرسید آیا عیسی مسیح خداوند و نجاتدهندهی ماست یا نه.
درست است که موفقیت در آزمون آینه مترادف با زندگی درونی یا فراشناخت نیست—بسیاری از حیواناتی که فاقد این ویژگیها هستند نیز میتوانند از این آزمون سربلند بیرون بیایند. بااینحال، در کودکان نوپای انسان، به نظر میرسد این موفقیت نشانگر زندگی درونی باشد؛ زیرا همچنین با توانایی کاربرد درست ضمایر بهشدت همبستگی پیشبینانه دارد (کاری که هیچ حیوانی نمیتواند انجام دهد). لوئیس و رمزی (20043) دریافتند کودکانی که در 15 و 18 ماهگی از ضمایر استفاده میکنند، در 71% موارد در آزمون آینه موفق میشوند، درحالیکه این میزان برای کودکان نوپایی که از ضمایر استفاده نمیکنند فقط 15–37 % است. بار دیگر، دختران برتری نشان دادند. (ضمناً من همریشههای دوردستِ ضمایر را شاهدی برای انتشار آگاهی میدانم؛ به مقالهام در Seeds of Science مراجعه کنید.)
سرانجام، دکتر سایمون بارون-کوهن، مرجع برجستهی اوتیسم، در این مصاحبهی اخیر با جردن پیترسون دربارهی تفاوتهای جنسی در رشد نظریهی ذهن بحث میکند. این تفاوتها از پشتوانهی شواهدی محکمی برخوردارند، اما به دلایل ایدئولوژیک بحثبرانگیزند.
همهی اینها یعنی نظرسنجی کوچک من واقعاً در این پرسش تغییر چندانی ایجاد نمیکند. دادهها از پیش موجودند و دختران زودتر از پسران به خودآگاهی دست مییابند. اما من توانستم این نتیجه را تکرار کنم و چند نکتهی جالب دیگر نیز بیابم.
خاطرات روشنشدن آگاهی#
شاید جالبترین یافته این باشد که 12% پاسخدهندگان گفتند نخستین خاطرهشان لحظهای بوده است که دریافتهاند «من وجود دارم / من یک خود هستم»4. با تنها 10 پاسخ مثبت، از نظر آماری چیز زیادی نمیتوان دربارهی این گروه گفت، اما 5/10 نفر زن بودند (در مقایسه با 18% از بقیه) و 5/10 نفر واگرا از نظر عصبی بودند (در مقایسه با 27%). میتوانید هر ده نخستین خاطره را اینجا بخوانید5.
از نمودار پیداست#
نخستین پرسش نظرسنجی دربارهی سن افراد در زمان شکلگیری نخستین خاطرهشان است.

همانطور که میبینید، پاسخدهندگان مرد بسیار بیشتری وجود دارند که بازتابدهندهی خوانندگان وبلاگ من با تمرکز بر نظامسازی است. زنان، بهطور میانگین، خاطراتی را گزارش میکنند که نیمسال زودتر شکل گرفتهاند، هرچند این تفاوت از نظر آماری معنادار نیست. بااینحال، سنّ خودآگاهی چنین است:

جالب آنکه هر پنج پاسخدهندهای که گزارش کردند در سن صفر سالگی خودآگاه بودهاند، خود را نورودایورجنت معرفی کردند؛ که احتمالاً بازتاب تفسیری متفاوت از پرسش است (از آنجا که همواره یک «خود» وجود دارد، و بنابراین فرد خودآگاهی را از بدو تولد علامت زده است). دادههای پرت در سوی دیگر طیف (۹ سال و بیشتر) هیچگونه نورودایورجنس را گزارش نمیکنند، بهجز پاسخدهندهٔ زن که اوتیستیک است.
این توزیع بهمراتب کمتر از پرسش پیشین نرمال است. پیمایشهای آینده احتمالاً باید زمان بیشتری را صرف تعریف خودآگاهی کنند تا این مسائل برطرف شود.
همچنین از مردم خواستم نخستین خاطرهٔ خود را توصیف کنند و چند دسته را که ممکن بود این خاطرات در آنها قرار بگیرند، پیشنهاد کردم. جالب آنکه زنان معمولاً نخستین خاطرات منفی بیشتری دارند:

با بررسی متن نخستین خاطرات افراد، هر اشارهای به یکی از والدین را بهصورت دستی استخراج کردم. دختران مادران را به یاد میآورند و پسران پدران را. نمیدانم چه میزان از این الگو ناشی از سوگیری یادآوری است (البته تعداد نمونهٔ اندک را نیز در نظر داشته باشید):

همچنین دربارهٔ هرگونه وضعیت روانپزشکیِ تشخیصدادهشده6 پرسیدم و میتوانیم این موارد را بهصورت درست (اگر هر موردی انتخاب شده باشد) یا نادرست (اگر سؤال رد شده باشد یا هیچ موردی انتخاب نشده باشد) کدگذاری کنیم. تفاوتی ندارد:

داستانها سخن میگویند#
هنگام آمادهسازی این نوشته دریافتم که نخستین خاطرهٔ خودم کمی بیش از حد مناسب این بحث است. دو یا سه سالهام، در باغ بازی میکنم، گلی را میگیرم، زنبوری نیشم میزند، دردی سوزان دارم، گریه میکنم و پدرم میآید تا دلداریام دهد. کاش فقط مار بود.
از همهٔ کسانی که در پیمایش شرکت کردند سپاسگزارم و همچنین میخواهم امکان تحلیل کیفی را فراهم کنم. ازاینرو، پس از نتیجهگیری، نخستین خاطرهٔ همهٔ افراد را آوردهام. اگر کسی بخواهد تحلیل عمیقی انجام دهد، میتوانم دادههای کامل را بنا به درخواست در اختیارش بگذارم.
نتیجهگیری#

نمیبینم که آگاهی انسان چگونه میتوانسته یک تغییر فاز نباشد. «من» آشکارا بازگشتی است و ماهیت خودِ بازگشت مستلزم یک تغییر فاز است. ساختار شناختیای که میتواند خود را بررسی کند، گامی گسسته است. لحظهای یگانه وجود داشت که مار دم خود را گزید و، بهاصطلاح، حلقه را کامل کرد. بنابراین، آگاهی میتوانسته از نظر تکاملی بهسرعت تکامل یابد و حتی برتری اندک زنان نیز میتوانسته از نظر اجتماعی اهمیت داشته باشد.
همچنین متقاعد شدهام که نخستین کسی که «من هستم» را بهطور عمیق درک کرد، یک زن بوده است و این رویداد جهان را شکل داده است. اگر چنین رویدادی رخ داده باشد، احتمالاً در ۶۰٬۰۰۰ سال گذشته بوده است؛ زمانی که گونهٔ ما جهان را به تسخیر خود درآورد و شروع به تولید مصنوعاتی کرد که از حیات درونی حکایت داشتند. به نظر میرسد انسانها در همین حدود زمانی توانایی اندیشیدن در قالب داستانها را تکامل دادهاند. نظریهٔ من این است که داستان «من هستم» بعدها، در حدود ۱۵٬۰۰۰ سال پیش، در سراسر جهان گسترش یافت—هرچند ممکن است بسیار زودتر، بهصورت پراکنده، تجربه شده باشد.
اگر زنان پیشگام خودآگاهی بوده باشند، این امر توضیح میدهد که چرا مردان پیش از دوران نوسنگی بهندرت در هنر به تصویر کشیده میشوند، حال آنکه پارینهسنگیِ زبرین سنتی ۳۰٬۰۰۰ ساله دارد که به پیکر زن اختصاص یافته است. باستانشناسان فمینیست اغلب تندیسهای ونوسی را—که تولیدشان از نخستین نشانههای اندیشهٔ نمادین آغاز میشود—الههٔ مادر نخستین، یعنی سرچشمهٔ دیرگمشدهٔ حیات، تفسیر میکنند. من یک گام فراتر میروم و او را به همان معنای دقیقِ حوا، «مادر همهٔ زندگان»، میدانم؛ نه بهخاطر بدنش، بلکه بهخاطر ذهنش. اگر زنان نخستین کاشفان خود بوده باشند، این میتواند توضیح دهد که چرا بیشتر تصویرهای مردم—خودها—پیش از ۱۰٬۰۰۰ پیش از میلاد7 زن بودهاند.
دربارهٔ حوای میتوکندریایی شنیدهاید که میتوان DNA میتوکندریایی تمام بشریت را به او ردیابی کرد؟ «مادر همهٔ زندگان»، مادر میمتیکی خودآگاهی است که همهٔ انسانهای خردمند میتوانند تبار خود را به او برسانند. او نهتنها خودش خودآگاه شد، بلکه توانست آن شهود ناگهانی را به اطرافیانش منتقل کند. اگر خودآگاهی یک تغییر فاز بوده باشد، نمیتوانم دلیلی بیابم که چرا چیزی از این دست، دستکم در نظریه، رخ نداده باشد. «من هستم» ایدهٔ خوبی است و مستعد گسترش. اگر چنین چیزی رخ داده باشد، این فرض بهاقتصادیترین شکل پارادوکسهای اسکیزوفرنی، خردمندی و ضمایر8 را توضیح میدهد.
با بازگشت به هستیزایی جهشیِ اسکات: «لحظهای وجود دارد که در آن مغزِ در حال رشد ناگهان از شیوهٔ اندیشیدنِ پیشاآگاهانه به شیوهٔ اندیشیدنِ آگاهانه تغییر میکند.» به گمان من این امر دربارهٔ تبارزایی ما نیز صدق میکند. نقطهای وجود داشت که گونهٔ ما بیدار شد و این بیداری در اسطورههای آفرینش جهان به یاد مانده است—ازاینرو حوا آدم را از عدن بیرون میکشد. برای تطبیق این الگو با پیشاتاریخ، عوامل متحرک بسیاری وجود دارد؛ میتوانید تلاش من را در نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی ببینید که برای سهولت شما بهصورت کارتونی خلاصه شده است:
نخستین خاطرات#
پاسخها به این پرسش: «آن خاطره را بهاختصار توصیف کنید»
- شاید حدوداً ۲ ساله بودم، با دامنهٔ ±۲ ماه. من در حیاط پشتی بودم و به پدرم برای برپا کردن تاب جدید کمک میکردم؛ رو به خانه ایستاده بودم و مادرم و سگ خانواده را کنار درِ ایوان پشتی میدیدم. بعدها فهمیدم آن روزی بوده که مجبور شدند سگ را با اتانازی از بین ببرند… اما هیچ خاطرهای از داشتن احساس یا درکی از موقعیت در آن زمان ندارم. خاطرهٔ بعدی مربوط به ۲ سال و +۲ ماهگی است؛ روز تولد خواهرم یا روز پس از آن، زمانی که مرا به بیمارستان بردند تا او را ببینم. دو یا سه تصویر ذهنی نسبتاً مشخص از بودن در اتاقی دارم (اتاق انتظار بود) همراه با عموهایم، و سپس بودن در راهرویی با پنجرهها (مرا برده بودند تا از پنجرهٔ بخش نوزادان نگاه کنم). البته ممکن است هر دوی اینها صرفاً بازسازی یا خاطرات کاذبی بر اساس داستانهایی باشند که دربارهٔ این رویدادها شنیدهام! :) هرچند اینها هرگز رویدادهای چندان محبوبی نبودهاند و حتی هیچوقت دربارهشان بهعنوان خاطرات خانوادگی صحبت نشده است. تا جایی که به یاد میآورم، فقط وقتی دربارهٔ این اتفاقها صحبت کردهایم که خودم دربارهشان پرسیدهام.
- مادرم بازویم را بلند میکند و مرا روی نخستین پلهٔ واگن قطار میگذارد. پس از رسیدن به راهرو به چپ میپیچیم. صدایی زیر و بلند از بلندگوها میشنوم. فکر میکنم مردی است که دارند او را میفشارند یا بهنوعی تغییر میدهند. سالها بعد، با تأمل، فکر میکنم شاید صدای ترانهای کابویی با آواز یودل بوده یا صرفاً نوعی بازخورد الکتریکی. اوایل دههٔ ۱۹۵۰ بود. ۲۰ ماهه بودم. کمی بعد با هیجان مادرم از خواب بیدار میشوم، در حالی که مردی بهسوی ما میآید. پدربزرگ مادریام است که در ایستگاه بعدی به ما ملحق میشود. در ردیف جلوییِ سمت راست نشستهایم.
- یکی از سه خاطره است و مطمئن نیستم به چه ترتیبی رخ دادهاند: ۱) در پیشدبستانی، معلمی از دستم عصبانی میشود چون حرف نمیزنم. مرا به اتاق جداگانهای میبرد و سعی میکند بهزور از من سخن گفتن بیرون بکشد. ۲) روال صبحگاهی. نمیتوانم درک کنم که وقتی جلوی پیراهن جلوی من قرار دارد، با پوشیدن آن، پیراهن برعکس خواهد بود. مادر سعی میکند برایم توضیح دهد. میپرسم، خودش برمیگردد؟ او با کلافگی میگوید، بله، بله، خودش برمیگردد. ۳) میشنوم کسی به زمین بازی کوچکی که حصار دارد «پارک» میگوید. این موضوع بینهایت آزارم میدهد.
- نخستین تصویر لحظهای: پنجرهٔ آشپزخانهٔ خانهمان. نخستین خاطرهٔ پویا: در خودرو بودم (ظاهراً در راه خانهٔ پدربزرگ و مادربزرگم) که به والدینم گفتم همان روز به دنیا آمدهام. آنها با سردرگمی به من اطمینان دادند که چنین نبوده است. استدلال کردم که حتماً چنین بوده، چون پیش از آن روز هیچ چیزی را به یاد نمیآوردم. آنها سعی کردند مطمئنم کنند که فقط آن را فراموش کردهام. (شایان ذکر است که هیچیک از والدینم این گفتوگو را به یاد نمیآورند، بنابراین ناممکن نیست که مغزم آن را ساخته باشد. اما آن را بسیار روشن به یاد میآورم.)
- از چیزی که حتماً چرتی بوده بیدار شدم؛ روی صندلیای کودکانه، در اتاق بازی خانه نشسته بودم. به یاد دارم که بیدار شدم و از طریق نوعی «دانستن»، نه لزوماً خاطرهای زمانی و روشن، کموبیش بازسازی کردم که چه کسی هستم، کجا هستم و چند اتاق آنطرفتر، در آشپزخانه، چه کسانی خواهند بود (والدینم)؛ و به یاد دارم که فهمیدم خودی هستم. به آن به چشم آگاهشدن نگاه میکنم. احساس معناداری بود، اما نه چندان سرشار از شادی یا شگفتی؛ بیشتر احساسی آرام و خاص بود.
- وقتی از مهدکودک دنبالم آمده بودند، از پنجرهٔ عقب خودرو به بیرون نگاه میکردم. خاطرهٔ دیداری نیرومندی از روکش چوبی نمای مهدکودک دارم؛ به مادرم میگفتم پسری ساختمان مکعبیام را خراب کرده است و همزمان احساس میکردم گفتن این موضوع ارزش چندانی ندارد. نکتهٔ قابلتوجه این است که تنها خاطرهای از آن دوره است که با چنین شدتی باقی مانده؛ از هیچچیز دیگری دربارهٔ مهدکودک یادم نمیآید. خاطرهٔ روشن بعدی مربوط به ۲ سال بعد است.
- چند خاطرهٔ اولیه دارم و دشوار است دقیقاً بدانم کدامیک نخست بوده است. اما فکر میکنم نخستین خاطرهٔ معنادار من (مثلاً نه یک تصویر، بلکه رویدادی واقعی) این بود که در ۳سالگی جلوی «کلاس» مهدکودکم ایستاده بودم، تخممرغهای عید پاک پخش میکردم و خداحافظی میکردم، چون ما (خانوادهام) داشتیم به ایالت دیگری نقل مکان میکردیم. میدانم آن زمان ۳ ساله بودم، چون خاطرهٔ دیگری از جشن گرفتن چهارمین سالگرد تولدم در مکان جدید دارم.
- نخستین روز در مهدکودک بازی. وارد کلاس میشوم و هرکس مشغول کاری متفاوت است. همسایهمان، جان، را میشناسم (او یک سال از من بزرگتر است، پس نخستین روزش نیست). لباس سرهمی قرمزِ آجریِ مخمل کبریتی پوشیده است. دستهایش را جلوی خود، روی تشک بازیای که در آن است، میگذارد و حرکتی شبیه پشتکزدن روی دست، اما نه کاملاً، انجام میدهد تا پاهایش را از روی شخص یا چیز دیگری به سمت دیگر تشک بچرخاند.
- در تکهای بوتهزار نزدیک انتهای راه ورودی خانهٔ والدینم بازی میکردم. به خانه نگاه کردم و پدرم را دیدم که به سویم میآمد و فنجانی چای شیرین یا آبمیوه یا چیزی شبیه آن برایم میآورد؛ و فهمیدم که واقعاً آنجا هستم و دارم او را میبینم، و او نیز واقعاً آنجا هست و به من نگاه میکند. احساس بسیار عجیبی بود و اندکی غمگین؛ انگار میدانستم دلم برای زمانی که کاملاً آگاه نبودم تنگ خواهد شد.
- برای انجام عملی به بیمارستان رسیدم. لباس گرمکن بنفشی پوشیده بودم که روی سینهاش قلبهایی داشت. یک خرس عروسکی در دست داشتم. بسیار ترسیده بودم، اما احساس میکردم همهچیز خوب پیش خواهد رفت، چون والدینم آنجا بودند. سالها بعد فهمیدم این عمل ختنه بوده است! من به فرزندی پذیرفته شده بودم و والدینم وقتی ۴ ساله بودم مرا ختنه کردند.
- شاید این یک لحظهٔ مشخص نباشد، بلکه تصور کمرنگی از نخستین دفعاتی است که در کودکی همراه مادرم به مکدونالدز میرفتم. خاطره واضح نیست، اما میدانم برخی مزهها و بوها آن برداشتها را زنده میکنند. چیز خاصی نیست، اما چون از هرگونه خاطرهٔ کودکی محرومم، باید به همین قانع شوم.
- در واقع مطمئن نیستم این واقعاً نخستین خاطرهام باشد، اما از همه روشنتر در ذهنم مانده است. کنار اسب گهوارهایمان در خانهٔ قدیمیمان ایستاده بودم (نزدیک پنجمین سالگرد تولدم نقل مکان کردیم) و به یاد دارم که به کارهایی که روز قبل انجام داده بودم فکر میکردم و سپس به خودم میبالیدم که توانستهام آنها را به یاد بیاورم.
- یکی از تزئینات کریسمس پدربزرگ یا مادربزرگم را تماشا میکردم؛ روی میزی، همسطح سر و چشمهایم، با تمرکز شدید بر حرکت و موسیقی آن. نمیتوانستم توضیح دهم چرا آنقدر برایم جذاب بود، بنابراین شاید کوچکتر بوده باشم، هرچند میتوانستم بایستم. بهدلیل طلاق آنها، نمیتوانستهام بیش از ۴ سال داشته باشم.
- پایان یک خواب را به یاد دارم ــ در حال سقوط به درون مغاکی بودم ــ و صدای «مرغهای سیاه» پژواک میکرد. بااینحال، صادقانه بگویم، این تقریباً شبیه خاطرهٔ یک خاطره است، چون به یاد دارم که در مقطعی متوجه شدم این نخستین خاطرهام بوده است؛ بنابراین احتمالاً بازسازی یک خاطره است (اما خاطرات اصلاً چه هستند؟).
- در گهوارهای سبدی روی ایوان جلویی خانهای دراز کشیده بودم. به یاد دارم که به لامپ ایوان نگاه میکردم و ساختار کاموزبانهٔ سقف ایوان را میدیدم. وقتی این خاطره را تعریف کردم، مادرم یکه خورد، چون این فقط میتوانسته مربوط به خانهٔ روستاییای باشد که وقتی ۳ ساله بودم در آن زندگی میکردیم.
- در پیشدبستانی بودم و به یک مربی (یا یکی از بزرگسالانی که آنجا کار میکرد) گفتم تشنهام. مربی گفت: «سلام، پنجشنبه! من جمعه هستم. چرا شنبه به خانهٔ من نمیآیی تا یک یکشنبهٔ بستنیای بخوریم؟» ناراحت شدم، چون آب میخواستم و او فقط شوخی میکرد.
- ناامیدانه تلاش میکردم به دستگیرهٔ درِ حمام برسم، اما قدّم به آن نمیرسید. والدینم بیرون، سرگرم جشن گرفتن با دوستانشان و کبابپزی بودند. چون نمیتوانستم به دستگیره برسم، روی زمین مدفوع کردم. بعد مدفوع را در گلدانی پنهان کردم. 🪴💩
- در مهدکودک، یکی از بچههای دیگر را دیدم که در محوطهای میخوابید که معمولاً با پردهها مسدود بود، اما این بار میتوانستم از شکافی میان پردهها او را ببینم. ناگهان متوجه شدم که میتوانم او را ادراک کنم، اما عکس این قضیه ممکن نیست.
- خانوادهام داشتند به خانهٔ جدیدی نقل مکان میکردند و به من گفته بودند اتاقی «بزرگ و تمیز» خواهم داشت تا کامیونِ نشیمندارم را در آن برانم، اما من «اتاق سبز بزرگ» شنیدم و تصویری از ساختمانی شبیه انبارهای بزرگ با نورگیرهای متمایل به سبزی که آن زمان داشتند، در ذهنم شکل گرفت.
- به یاد دارم در پیشدبستانی بودم و یکبار کلاس آشپزی داشتیم. یادم هست تقریباً هیچ زمانی را صرف آشپزی نکردم، اما عاشق برشهای پپرونیای بودم که داشتیم. خاطرهای نسبتاً ضعیف، اما مشخص است و قدیمیترین خاطرهای است که میتوانم به یاد بیاورم.
- روی لبهٔ پنجرهٔ یک پنجرهٔ سرتاسری ایستاده بودم و منتظر بودم پدرم از سر کار برگردد. پیش از ۳سالگی به خانهای نقل مکان کردیم که پنجرهٔ سرتاسری نداشت و خاطرهام از آن پنجره با خاطرهٔ والدینم مطابقت دارد.
- در اتاق مهمان خانهٔ کودکیام ایستادهام و پدرم چرت میزند. نور خورشید از پنجره به درون میتابد. دریچهٔ هوا پردهٔ شفاف را به حرکت درمیآورد و آن را چنان نشان میدهد که گویی از نور پر شده و از آن متورم شده است.
- در حمام، همراه مادرم، از او میپرسیدم سینهها و واژن او چیستند. از سنم و اینکه واقعاً بهصورت کلامی سؤال میکردم یا فقط اشاره میکردم مطمئن نیستم، اما واژههایی را که او برای توصیف اندامهای بدنش به کار برد، به یاد دارم.
- بیدار شدم و ناگهان دریافتم که میتوانم حرف بزنم. این احساس شبیه یک مکاشفه بود. نه اینکه پیش از آن قادر به حرف زدن نبوده باشم؛ اما این توانایی بهتدریج شکل گرفته بود. این نخستین بار بود که صراحتاً چنین فکری به ذهنم رسید.
- کنار خودرو ایستاده بودم و فکر میکردم: «من ۴ سالهام و دارم لحظهای خوداندیشانه را تجربه میکنم» (البته بهطور لفظی چنین واژههایی را به کار نمیبردم) «که دربارهٔ ۴ ساله بودنم است. این را به یاد خواهم آورد.»
- در مهدکودکی بودم و مسئول مهد ما را مجبور میکرد در اتاقی «چرت» بزنیم. اغلب بهشدت نیاز به ادرار داشتم، اما اجازهٔ خروج نمیدادند. نخستین خاطراتم چند مورد از این لحظههاست که در هم محو شدهاند.
- میدانستم در استخر محلی حالم بد شده است، درحالیکه مادرم مرا بالا و پایین میبرد، اما نمیتوانستم این موضوع را به او منتقل کنم؛ سپس روی او استفراغ کردم و بعدتر او مرا در دوش رختکن در آغوش گرفته بود.
- به Toys ’R Us رفتن برای خرید سامانهٔ حملونقل مونوریل لگو (6990) با پولی که خودم پسانداز کرده بودم. به یاد ندارم پول را چگونه پسانداز کرده بودم یا اصلاً در ۵سالگی چطور پول به دست آورده بودم.
- وقتی در کلاس مهدکودکم بودم، خواهران بزرگترم مراقبم بودند. این موضوع مرا غمگین میکرد و هم صحنه را بهوضوح به یاد دارم و هم حس عجیب دلسوزی برای خودم بهخاطر شرایط ناخوشایندم را.
- چیزهای مختلفی از مهدکودک سالهای نخست، از جمله ساختن برجی از مکعبهای بزرگ، یادگرفتن پوست کندن موز و دویدن در فروشگاه هدیهٔ موزهٔ سلطنتی انتاریو.
- پدرم و من به بیمارستان رفتیم تا مادرم و برادر کوچولوی جدیدم را به خانه بیاوریم. وقتی برای نخستین بار نوزاد جدید را دیدم، از مقدار مویی که روی سرش داشت تعجب کردم.
- در حالی که در پیشدبستانی روی زمین چهارزانو نشسته بودم، فهمیدم وجود دارم، در گذشته وجود داشتهام و در آینده نیز وجود خواهم داشت.
- زیر تجهیزات زمین بازی پنهان شده بودم و منتظر بودم باران بند بیاید. پدرم ناگهان و خشمگین از راه رسید و گفت هنگام بارندگی باید مستقیماً به خانه بروم.
- سفری تفریحی به خارج از کشور ــ به یاد دارم که در ۹ماهگی، در راهروی هواپیما تلوتلوخوران راه میرفتم و کنار استخر بودم، درحالیکه مادرم داخل آن بود.
- مادرم در بستر بیمار بود. برای در آغوش گرفتنش به اتاق دویدم، روی قالیچهٔ کوچک افتادم و پل بینیام به چارچوب فلزی تخت خورد.
- در خودرو بودم و ناراحت؛ چون پدرم مرا تنها در خودرو قفل کرده بود و ترسیده بودم. خودرو روی چمن، بیرون دروازهٔ مزرعه، پارک شده بود.
- پس از یک عمل جراحی بیدار شدم و پرستار تعجب کرد که زود بیدار شدهام. سپس چون شجاع بودم، یک اسباببازی گاراژ زرد و قرمز گرفتم 😄
- کسی در گوشهای از اتاق پذیرش مدرسه (در بریتانیا) روی زمین مدفوع کرده بود و من به دلیلی یک سیب داخل آن انداختم.
- به یاد دارم مادرم مرا در آغوش گرفته بود و از شیشهٔ شیر مینوشیدم، و بعدتر شیشه را دور انداختم (از داخل گهواره به بیرون).
- میخواستم موهای مادرم را شانه کنم، اما او نمیخواست. پدرم به خانه آمد و اجازه داد موهای او را شانه کنم.
- در بیمارستان بودم، میخواستم به خانه برگردم و میدانستم خانه در جنوب من قرار دارد؛ در جهتی که خورشید هنگام ظهر است.
- برای نخستین بار ایستادم. سپس فهمیدم نمیتوانم بفهمم دوباره چطور بنشینم، پس گریه کردم.
- به یاد دارم سوار یک قوِ پلاستیکی بزرگ شده بودم و بهآرامی از پهنهای آرام از آب عبور میکردم.
- سر میز شام رشتههای اسپاگتی میخوردم و پدربزرگم با شوخی به من گفت آنها «کرم» هستند.
- در راهرویی با فرش قهوهای در خانه راه میرفتم، بهسمت جایی که پدرم داشت یک رایانه سرهم میکرد.
- هنگام خواب، چراغها خاموش بودند. خودم بهتنهایی تا ۱۰۰ شمردم و از این بابت بسیار هیجانزده شدم.
- انگشتم در قفل در گیر کرد و کارکنان مهدکودک بازی بهخاطر آن از دستم عصبانی شدند.
- همراه پدر و خواهر و برادرهایم، از روی شکافهای پیادهرو تا خانهمان میپریدم.
- میخواستم گربه را نوازش کنم، اما نمیتوانستم راه بروم و گربه نیز از دسترسم دور میماند.
- وارد آشپزخانهٔ خانهٔ کودکیام شدم و از والدینم پرسیدم آنها چه کسانی هستند.
- بیرون پنجره رعدوبرق ترسناکی میزد و من روی پشت پدرم نشسته بودم و هاتچاکلت میخوردم.
- سعی کردم بگویم «پاپا» (پدر به زبان سوئدی)، اما بهجایش گفتم «آپـا» (= میمون).
- در تعقیب اردکها به داخل برکه افتادم. سرد و خیس بودم و نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده است.
- از سن دقیق مطمئن نیستم، اما جایزههایی را که برای آموزش استفاده از توالت گرفتم، به یاد دارم.
- پدرم در نخستین آپارتمانی که در آن زندگی میکردیم، با خواهرم و من بازی میکرد.
- خالی کردن بار کامیون برای اسبابکشی خانوادهام از خانهای به خانهای دیگر
- یک تصادف، جمجمهٔ شکسته، و بیمارستانی که در آن تجربهٔ خروج از بدن داشتم
- نشستن در خودرو و با خود اندیشیدن: «چگونه موجودی مثل من به وجود آمد؟»
- نشستن روی حصار در جریان توفان تندری و وانمود کردن به اسبسواری
- خاطرات مبهمی از حسها در مکانهایی که اغلب در آنها بودم
- قدم زدن با مادرم (من در کالسکه) در نزدیکی خانهمان
- تصویری سیاهوسفید و تار از نگاه کردن به پدرم و شنیدن صدایش
- هل داده شدن در کالسکه هنگام قدم زدن با والدینم
- اسهال شدید گرفتن در نخستین اردوی مدرسهام
- در خانهٔ کودکیام بودم، بیرون از خانه. هوا آفتابی بود.
- از مادرم خواستم روی حشرهای در باغچه پا نگذارد.
- در پمپبنزین توقف کردیم و من حلزونی پیدا کردم
- دیدار از برادر پدربزرگم در بیمارستان
- یک پلیور آبی و اتاقی سرد در پیشدبستانی
- چرت زدن در کیسهخواب آبی
- تماشای «شیرشاه» در سینما همراه پدرم
- دیدار از مزرعهٔ خانوادهٔ مادرم
- با پدرم به گردش با خودرو رفتن
- بازی کردن میان برگها نزدیک پیشدبستانی
- راه رفتن در استخر شنای کودکان
- یادم میآید خواهرم را گاز گرفتم.
- در تختخواب، در حالی که برای شیر فریاد میزدم
- فیلمی پرسروصدا که مرا ترساند
- خرد شدن یک درِ شیشهای
- بازی کردن در زمین بازی
- کسی که سنم را میپرسید
- خوردن چیریوز
- در یک خانه
- جشن تولد
خودآگاهی#
پاسخهای مربوط به «آن لحظه را بهاختصار توصیف کنید» که پس از پرسش «در چه سنی از «من» آگاه شدید؟» ارائه شدهاند:
- پاسخ قبلی بین نامطمئن و متمایل به بله بود، اما این یکی قطعی است، بنابراین هر دو را میآورم. کلاس چهارم هستم و همراه چند نفر از دوستانم از زنگ تفریح برمیگردم. دربارهٔ «جنگهای کاجدانهای» کلاس سوم صحبت میکنیم؛ بعدازظهری که همهمان بهخاطر سازماندهی گروهها و پرتاب کاجدانه بهسوی یکدیگر در زمین بازی، از معلمها حسابی توبیخ شدیم. دوستم لاف میزند که در جنگهای کاجدانهای «ژنرال» بوده است. میخواهم بگویم من هم ژنرال بودهام، و متوجه میشوم که نامیدن آن بهعنوان جنگ چقدر مضحک است، چون فقط یک روز طول کشید و با کاجدانه انجام شد. بعد متوجه میشوم که این ماجرا مربوط به سال گذشته بوده است؛ از نظر شناختی میدانم که مدت زیادی نگذشته، اما همزمان درمییابم که میان آدمی که آن زمان بودم و آدمی که اکنون هستم، شکافی عظیم وجود دارد و آن زمان برایم بسیار بسیار دور به نظر میرسد. احساسی سرگیجهآور و شتابگیرنده است.
- شاید بهطور قابل پیشبینی، لحظهٔ خودآگاهی را با هراس از مرگ مرتبط میکنم. به نظر میرسد ناگهان در مقطعی از دوران مدرسه، نگرانی شدیدی دربارهٔ مرگ خودم به سراغم آمد. وقتی به خانه برگشتم، با فکر اینکه نمیخواهم بمیرم، زدم زیر گریه و مادرم دلداریام داد. واقعاً نمیدانم چه چیزی باعث آن شد، اما با اطمینان میتوانم بگویم تا آن لحظه احتمالاً به خودآگاهی دست یافته بودم. نمیتوانم تصور کنم کسی بدون آگاهی، به شکلی بیمقدمه و وجودی از مرگ بترسد؛ برخلاف زمانی که فرد در حال تجربهٔ خطری فوری و تهدیدکنندهٔ زندگی است. ممکن است این اتفاق حتی زودتر افتاده باشد، اما لحظهٔ روشنتری از این نوع را به یاد نمیآورم.
- لحظهای نبود، یا اگر بود، آن را به یاد نمیآورم. تا چهار سالگی، مثلاً احساس خجالت میکردم و دربارهٔ تفاوت میان افکار خودم و افکار دیگران تأمل میکردم. (با قطعیت نمیتوانم بگویم که در سهسالگی هم چنین وضعی داشتم یا نه، اما به یاد نمیآورم که برای بیمیلیام به صحبت کردن، چارچوبی جز «آنها دربارهٔ من چه فکر خواهند کرد؟» داشته باشم.) خودآگاهی بیشتر، بهتدریج و در طول سالها شکل گرفت. تکگویی درونی که عمدتاً از زبان تشکیل میشود ــ یعنی همان چیزی که بعضیها جرئت میکنند خودِ آگاهی بنامند ــ بسیار دیر شکل گرفت، بعد از بیستسالگی، و هنوز هم بسیار بهندرت از آن استفاده میکنم.
- چند خاطره از سهسالگی دارم (دوباره اسبابکشی کردیم، پس میدانم سهساله بودم)؛ خوب، بد و خنثی، و در آنها احساس میکنم درکی از خودم بهعنوان «من» داشتم، اما مطمئن نیستم. لحظهٔ قطعیِ آگاه شدن را هم نمیتوانم به یاد بیاورم. خواهرم در هجدهماهگی درکی از «من» داشت؛ زمانی که مادرم، پس از زایمان و بازگشت از بیمارستان، مرا به خانه آورد. مرا به خواهرم نشان داد و گفت: «این بچهٔ جدید است.» خواهرم پاسخ داد: «من بچهام»؛ و والدینم این را بامزه یافتند و به یاد سپردند.
- لحظهای را که از «من» آگاه شدم به یاد نمیآورم. فکر میکنم این اتفاق باید پیش از نخستین خاطراتم رخ داده باشد. یادم هست که مونوریل لگو صد دلار قیمت داشت و پسانداز کردن این مقدار پول ــ که آن زمان اساساً مثل بینهایت دلار به نظر میرسید ــ هدفی بود که برای خودم تعیین کرده و به آن دست یافته بودم، هرچند تعیین آن را به یاد نمیآورم. نمیفهمم چگونه میتوانستم چنین هدفی را تعیین و محقق کنم، بیآنکه بتوانم خودم را بهصورت بازگشتی در آینده مدلسازی کنم.
- برآورد میکنم نخستین بار حدود هفت یا هشتسالگی از «من» آگاه شدم. خاطرهٔ خاصی از نخستین لحظه ندارم، اما از آن زمان به بعد خاطرات بیشتری دارم و به یاد میآورم که احساسات مهمی را تجربه میکردم که به میزانی از خوداندیشی نیاز دارند ــ مثلاً غرور، شرم و احساس گناه. همچنین بهوضوح به یاد دارم که خودم را تصور میکردم، گویی شخصیت اصلی یک بازی ویدئویی هستم که به «ماجراجویی» میرود و «موسیقی پسزمینه» را سوت میزند.
- متوجه شدم که بهنوعی خاص بود که در آن لحظهٔ کنونی، سال ۲۰۰۹ بود. با خودم فکر کردم میتوانست هر سال دیگری باشد، اما این همان سالی بود که من در آن قرار داشتم. سپس متوجه شدم که با گذشت سالها من پیرتر خواهم شد. نمیدانم این نخستین مورد بوده است یا اصلاً نخستین مورد را چگونه باید تشخیص داد، اما آن زمان برایم بسیار معنادار بود.
- لحظهٔ مشخصی نبود و بیشتر اینها فقط فرضاند. اما زمانی که در مهدکودک بودم، اسبابکشی کردیم و به یاد دارم که وارد کلاس شدم و نگران دوست پیدا کردن بودم. دو دوست پیدا کردم ــ یکی به نام سَم (نام دیگری را به یاد نمیآورم) که با او دستدادن خیلی باحالی داشتیم. اما چند هفتهای را به یاد میآورم که از دوست پیدا کردن مضطرب بودم و مطمئنم همین امر حسی از خود را در من شکل داد.
- یادم میآید با چند همسایه «سربازبازی» میکردم و وانمود کردم تیر خوردهام، به امید اینکه با من مثل فردی زخمی رفتار کنند و بهنوعی نجاتم دهند. وقتی این نقشه جواب نداد، ناامید شدم. مطمئن نیستم این همان «من» باشد، اما نخستین خاطرهام از آگاه بودن به امیدها و انتظارات خودم در تعاملات اجتماعی است.
- در گروه پیشاهنگی بودم و تازه به دیگران گفتم که احساس میکنم اخیراً به آدمی واقعی تبدیل شدهام و پیش از آن واقعاً آگاه نبودهام. در نگاهی پسینی، فکر میکنم فقط بهدلیل بلوغ و دیگر تحولات اجتماعی، خودآگاهی اجتماعیام بیشتر شده بود.
- مهدکودکم کنار مدرسهٔ ابتداییِ آیندهام بود. یادم میآید یک صبح روی حصار نشسته بودم و مدرسهٔ ابتداییام را تماشا میکردم؛ ناگهان دریافتم که چند سال بعد قرار است به آنجا بروم و پس از آن بود که شروع کردم به فکر کردن دربارهٔ آیندهام.
- در حدود همان سن، به من گفته شد که شکایت کرده بودم بچههای مهدکودک بهخاطر چشمهای آبی و سر بزرگم که مغز بزرگی داشت مرا مسخره میکردند. خودم واقعاً این را به یاد نمیآورم، اما با آگاه بودن از «من» سازگار است.
- کاری کردم که به دلدردم کمک کرد، سپس با خودم فکر کردم از کجا میدانستم چنین کاری را انجام دهم، چون یادم نمیآمد آن را یاد گرفته یا به کار برده باشم. میدانستم حتماً آن را یاد گرفتهام و سعی کردم به یاد بیاورم که چه زمانی این کار را انجام دادهام.
- من اغلب در کنار نوزادان و کودکان خردسال هستم و آنها خیلی زود ــ حدود یک یا دوسالگی ــ حس «من» و «مال من» را در خود پرورش میدهند. بنابراین خاطرهای از اینکه فکر کرده باشم «آهان، من یک فرد هستم» ندارم؛ همیشه این را میدانستم.
- در کلیسا آواز میخواندم و مکثی را که برای نفس گرفتن بود، با فرصتی برای قورت دادن اشتباه گرفتم. با خودم فکر کردم چطور همه میتوانند این کار را آنقدر سریع انجام دهند، در حالی که من بهوضوح نمیتوانم؛ و همانجا بود که متوجه شدم.
- این نخستین سنی است که میتوانم به یاد بیاورم در آن نخستین خاطرهام را به یاد آوردهام. هیچ خاطرهای ندارم که در آن خودم را «من» ادراک نکرده باشم، پس این نخستین حدس من دربارهٔ زمان آغاز آن است.
- نمیدانم. تا زمان نخستین خاطرهام، از «من» آگاه بودم، چون با شخص دیگری گفتوگو میکردم و میان بدنهای متفاوتمان تمایز میگذاشتم.
- به یاد میآورم که در مدرسهٔ ابتدایی به دردسر افتادم ــ احساس شرم از تنبیه، گناه و مانند اینها. همچنین خاطراتی از تعامل با بچههای همسنوسالم دارم.
- زمانی که در مهدکودک چهارزانو روی زمین نشسته بودم، فهمیدم وجود دارم، در گذشته وجود داشتهام و در آینده نیز وجود خواهم داشت.
- پیش از خاطرهای که در بالا توصیف شد، خودآگاه بودم. هنگامی که آن رویداد را تجربه کردم، از قبل میدانستم که گذشتهای دارم که پیش از آن رخ داده است.
- همان خاطرهای است که پیشتر توصیف شد؛ یادم میآید از آنها پرسیدم، چون ظاهراً تازه فهمیده بودم که آنها نیز ممکن است خودها یا «من»هایی داشته باشند.
- فهمیدم کودکی همسنوسال من که در همان جعبهشن بازی میکرد دختر است و بنابراین با من، که پسر بودم، تفاوت دارد.
- لحظهٔ مشخصی وجود نداشت؛ بهتدریج؟ بردن دعواها در مهدکودک، یادگیری دربارهٔ اخترشناسی، دایناسورها و نیروگاههای هستهای.
- خواندن دربارهٔ ادیان دیگرِ کشورهای دیگر و فکر کردن به اینکه اگر در کشوری اسلامی به دنیا میآمدم، چه چیزی از من شکل میگرفت.
- این را به یاد نمیآورم، اما تصور میکنم از همان ابتدا میدانستم و ظاهراً به همین دلیل زمان زیادی را صرف جیغ زدن میکردم.
- دوستم به من گفت توتهایی که خورده بودم سمیاند؛ موضوع را با مادرم در میان گذاشتم و به این فکر کردم که او دربارهٔ من چه فکری میکند.
- بهروشنی به یاد میآورم که در نهسالگی، در زنگ تفریح و روی نیمکتی، فهمیدم از زندگیام در آن زمان خوشم نمیآید.
- لحظهٔ خاصی را به یاد نمیآورم، اما تا سومین سالگرد تولدم تصوری از «من» داشتم.
- لحظهاش را به یاد نمیآورم؛ در آن سن به یاد دارم که در مدرسهٔ جدید و موقعیتهای دیگر از خودم آگاه بودم.
- لحظهای را که «من» را احساس کرده باشم به یاد نمیآورم، اما هیچوقت هم به یاد نمیآورم که چیز دیگری احساس کرده باشم.
- واقعاً باور دارم که کمتر از یک سال داشتم، اما این برایم «عادی» بود: من، من هستم و این جهان من است.
- چنین لحظهای وجود نداشت. پیش از دیدن پستهای مربوط به این موضوع، تصور نمیکردم کسی چنین چیزی داشته باشد.
- خوابی دیدم که در آن، در حالی که روی صندلی کودکِ قسمت عقب خودرو نشسته بودم، خودم را از بیرون بدنم میدیدم.
- لحظهاش را به یاد نمیآورم. از پیش از نخستین خاطرهام، خودم را بهعنوان «من» میشناختهام.
- به یاد نمیآورم که هیچگاه از این موضوع آگاه شده باشم. به یاد نمیآورم که هیچوقت آن را ندانسته باشم.
- نمیدانم چه زمانی خودآگاه شدم، اما سن محتملی برای آن ارائه دادم.
- جشن تولد پنجسالگیام؛ متوجه شدم دوستانم همگی مشخصاً به این دلیل آنجا بودند که من وجود داشتم.
- مطمئن نیستم که این موضوع بهیادماندنی بوده باشد؛ فقط استدلال پسینی دربارهٔ ایدههایی است که به وجود یک «من» نیاز داشتند.
- خاطرهای از لحظهٔ خاصی ندارم. این حدس را سرهمبندی میکنم. حد پایین: کمتر از یک سالگی.
- صبح زود، زمانی که هنوز هوا تاریک بود، بهتنهایی به مدرسه میرفتم
- هیچ لحظهٔ خاصی نبود؛ تا آنجا که به یاد میآورم، همیشه همینطور بودهام.
- هیچ ایدهای ندارم. روشن است که تا نخستین خاطرهام، از پیش میدانستم که وجود دارم.
- خاطرهٔ مشخصی از لحظهای که از «من» آگاه شدم ندارم.
- حالا که پرسیدهاید، ایدهٔ عجیبی به ذهنم رسیده که از همان ابتدا همیشه آگاه بودهام!
- فکر میکنم همان مورد بالا بود. اگر پیش از آن بوده، به یادش نمیآورم.
- هیچ یادآوری متمایزی از زمان آگاه شدنم از «من» ندارم.
- بین ۴ و ۶سالگی بود، اما خاطرهٔ مشخصی از آن ندارم.
- در سهسالگی خواندن را یاد گرفتم. از خودم راضی بودم.
- خاطرهٔ روشنی از رخ دادن این اتفاق در نقطهای مشخص ندارم.
- پی بردن به اینکه چیزی متفاوت و یگانه هستم.
- لحظهٔ مجزایی وجود نداشت؛ نخستین خاطراتم شامل «من» هستند.
- تلاش برای فرو کردن خرتوپرت در یک بلندگوی باز
- یک لحظه نبود؛ بلکه بیداریای تدریجی بود.
- فکر میکنم همیشه آن را بدیهی فرض کردهام.
- هیچ لحظهٔ مشخصی را نمیتوانم نشان کنم.
- نخستین خاطرهام دربارهٔ «من» است.
- چنین لحظهای را به یاد نمیآورم.
- نمیدانم. بااینحال، ایکاش میدانستم.
- لعنتی، اصلاً هیچ ایدهای ندارم.
- آن لحظه را به یاد نمیآورم.
- صحبت کردن با پسری بزرگتر
- یادم نیست.
- نمیدانم.
- نمیدانم.
- بالا را ببینید.
- بالا را ببینید.
- مطمئن نیستم.
- سه نفر گفتند: «همان پاسخ بالا.»
اسکات در اینجا آشکارا دربارهٔ آگاهی ثانویه بحث میکند، نه اینکه مانند دکارت تا آنجا پیش برود که ادعا کند حیوانات نمیتوانند احساس کنند. ↩︎
تا حدی بهطور طعنهآمیزی، بر اساس نظرسنجی به نظر میرسد ۸۰٪ از خوانندگان من مرد هستند. ↩︎
Development of Self-Recognition, Personal Pronoun Use, and Pretend Play During the 2nd Year ↩︎
صورتبندی نامأنوس آن پرسش ممکن است در پاسخ ۳۸٪ای که گفتند «مطمئن نیستم» مؤثر بوده باشد. ۵۰٪ باقیمانده گفتند «نه». ↩︎
نخستین خاطرات گروه «بله»:
- به یاد میآورم که مادرم مرا در آغوش گرفته بود و از شیشهٔ شیر مینوشیدم؛ بعدتر شیشه را دور انداختم (بیرون از تختخواب کودک).
- کنار خودرو ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم: «من چهار سالهام و دارم لحظهای خودبازتابانه را تجربه میکنم (البته این کلمات را واقعاً به این صورت در ذهنم نگفته بودم) دربارهٔ چهار ساله بودنم. این را به یاد خواهم سپرد.»
- هنگامی که در پیشدبستانی، روی زمین چهارزانو نشسته بودم، فهمیدم که وجود دارم، در گذشته وجود داشتهام و در آینده وجود خواهم داشت.
- راستش مطمئن نیستم این واقعاً نخستین خاطرهام باشد، اما از همه روشنتر در ذهنم مانده است. کنار اسب گهوارهایمان در خانهٔ قدیمیمان ایستاده بودم (نزدیک پنجمین سالگرد تولدم اسبابکشی کردیم) و به یاد میآورم که دربارهٔ کارهایی که روز قبل انجام داده بودم فکر میکردم و سپس به خاطر اینکه توانسته بودم آنها را به یاد بیاورم، به خودم میبالیدم.
- وارد آشپزخانهٔ خانهٔ دوران کودکیام شدم و از والدینم پرسیدم آنها چه کسانی هستند.
- از چیزی که لابد چرتی بوده بیدار شدم؛ در صندلیای مخصوص کودک، در اتاق بازی خانه نشسته بودم. به یاد میآورم که بیدار شدم و بهنوعی، از طریق احساسی از «دانستن» ــ نه لزوماً خاطرهای زمانی و روشن ــ بازسازی کردم که چه کسی هستم، کجا هستم و در آشپزخانه، چند اتاق آنسوتر، چه کسانی خواهند بود (والدینم)؛ و به یاد میآورم که فهمیدم یک خود هستم. به آن به چشم آگاه شدن نگاه میکنم. این تجربه برایم معنادار بود، اما نه بسیار شادیآفرین یا باشکوه؛ بیشتر احساسی آرام و خاص بود.
- سعی میکردم موهای مادرم را برس بکشم، اما او نمیخواست. پدرم به خانه آمد و اجازه داد موهای او را برس بکشم.
- در خودرو نشسته بودم و با خودم فکر میکردم: «چگونه موجودی مانند من به وجود آمده است؟»
- تولد
- در قطعهای بوتهزار نزدیک انتهای راه ورودی خانهٔ والدینم بازی میکردم. به خانه نگاه کردم و پدرم را دیدم که بهسوی من میآمد؛ با فنجانی چای شیرین یا آبمیوه یا چیزی شبیه آن برای من. و فهمیدم که واقعاً آنجا هستم و او را تماشا میکنم، و او نیز واقعاً آنجا است و به من نگاه میکند. احساس بسیار عجیبی و اندکی غمانگیز بود؛ گویی میدانستم که دلم برای زمانی که کاملاً آگاه نبودم تنگ خواهد شد.
من همهٔ این موارد را بهعنوان لحظهای شهودی دربارهٔ خودبودگی طبقهبندی نمیکردم؛ بنابراین اگر در آینده دربارهٔ این موضوع پژوهشی انجام شد، به طبقهبندی توصیفهای این لحظه اتکا نکنید. ↩︎
گزینههای علامتزدنی شامل این موارد هستند:
- طیف اوتیسم
- اسکیزوفرنی / اسکیزوافکتیو
- اختلال کمتوجهی ـ بیشفعالی
- اختلال خلقی (افسردگی، دوقطبی، اضطراب و غیره)
- هیچکدام
- ترجیح میدهم نگویم
بر اساس برخی شمارشها، تقریباً همهٔ پیکرهپردازیهای انسان در دوران پارینهسنگی مؤنث بودهاند. ماریجا گیمبوتاس برای پیکرکهای سهبعدی رقمی حدود ۹۵٪ ارائه میدهد، هرچند برخی بر این نکته ایراد میگیرند که در بسیاری از موارد، جنسیت پیکرک مبهم است. o3 این نقد را بهخوبی خلاصه میکند. ↩︎
بهترتیب: اسکیزوفرنی: با توجه به اینکه این بیماری بهشدت ژنتیکی است و شایستگی زیستی را کاهش میدهد، چرا اینقدر شایع است؟ (۱٪ در جمعیتهای اوراسیایی، و حدود ۳ برابر بیشتر در آفریقا و استرالیا.) خردمندی: چرا خردمندی تنها از حدود ۱۲٬۰۰۰ سال پیش در سراسر جهان آشکار شده است؟ ضمایر: چرا در سراسر جهان همریشههایی برای اولشخص مفرد وجود دارد؟ ↩︎
