نخستینبار در بردارهای ذهن منتشر شد.

انسان خردمند حدود ۲۰۰٬۰۰۰ سال است که وجود دارد، اما در حدود ۱۸۵٬۰۰۰ سال نخست کار چندانی انجام نداد. در پایان عصر یخبندان، به تعبیر باستانشناس، ژاک کووَن، «انقلاب نمادها» رخ داد. سپس، اندکی بعد، کشاورزی در دوازده تمدن در سراسر جهان پدیدار شد. (شگفتآور آنکه اجماع دانشگاهی بر این باور است که این امر هر بار بهطور مستقل رخ داده است؛ انتشار فرهنگی واقعاً محبوبیت چندانی ندارد.)
کشاورزی حدود ۱۲٬۰۰۰ سال پیش آغاز شد. در مقیاس کلی امور، این زمان چندان دور نیست. برخی همریشهها به همین قدمتاند، همچنین بسیاری از اسطورهها. اسطورههای کنونی ما—بهویژه اسطورههای بنیادی و کهن—میتوانند به ما در فهم نوآوریهای نمادین ۱۲٬۰۰۰ سال پیش کمک کنند. من چنین نظریهای درباره همهچیز را در نظریه حوا درباره آگاهی ترسیم کردهام. این نوشته بلندپروازی کمتری دارد. شاید عبارتی را کشف کرده باشم که هنگام تشرف در گوبکلیتپه، نخستین نیایشگاه، به کار میرفته است.
پیدایش تاریخی#
در فرقه مارِ آگاهی، پیدایش را بهمنزله طرح یک ادعا تفسیر کردم. متن میگوید این داستان به انقلاب کشاورزی مربوط است. سخنان خدا را هنگام بیرون راندن آدم از باغ عدن به یاد آورید:
بهخاطر تو زمین ملعون است؛ با رنج بسیار از آن خوراک خواهی خورد در تمامی روزهای زندگیات. برای تو خار و خس خواهد رویاند، و از گیاهان صحرا خواهی خورد. با عرق پیشانیات غذای خود را خواهی خورد
پیدایش ۳: ۱۷-۱۹

بر اساس پیدایش، درست پیش از کشاورزی، نوآوری دینیای مرتبط با مارها رخ داده بود. در واقع، همین را در گوبکلیتپه مییابیم. این بنا را کسانی ساختند که در خط مقدم انقلاب کشاورزی بودند، و در آن دو برابر هر حیوان دیگری مار حک شده است. درست از آب درآمدن چنین چیزی شگفتآور است. نویسندگان پیدایش چگونه میدانستند که مارها ۹٬۰۰۰ سال پیش چنین بخش بزرگی از تجربه دینی بودهاند؟ سادهترین پاسخ این است که یهودیت زنجیرهای فرهنگیِ ناگسسته تا گوبکلیتپه است. این ادعای چندان نامعقولی نیست. بسیاری از اسطورهشناسان تطبیقی تبارشناسیهایی از اسطورههای مار و اسطورههای آفرینش ترسیم کردهاند که پیدایش را دربر میگیرند و تا عصر یخبندان امتداد مییابند.
اگر اسطوره آفرینش یهودی-مسیحی چنین قدمتی داشته باشد، جزئیات دیگر نیز احتمالاً منشأ نوسنگی دارند. خداوند افزون بر آدم، به حوا و مار نیز وعدههایی داد. او به حوا میگوید که زایمان دردناک خواهد بود و او تحت فرمان آدم خواهد بود. این بیشتر به توجیهی برای سازمان اجتماعی شباهت دارد تا پیشگویی، پس از آن میگذریم.
در پیدایش ۳:۱۵، خداوند به مار وعده میدهد: «و میان تو و زن دشمنی مینهم، و میان نسل تو و نسل او؛ او سر تو را خواهد کوبید، و تو پاشنه او را خواهی زد.» اینجا تصویر کاراواجو از عیسی و مریم را میبینیم که آن پیشگویی را تحقق میبخشند:

این عبارت میتواند یک «مار بد! حالا دیگر واقعاً کار را خراب کردی؛ نفرین بر فرزندانت!» کلی باشد، اما یهودیانی که این سنت شفاهی را به نوشتار درآوردند، آن را دانشی مقدس میدانستند که تا آغاز زمان امتداد داشت. آیا تاکنون مناظرههایی درباره تلمود شنیدهاید؟ واژهها با دقت انتخاب شده بودند. بنابراین پیشنهاد میکنم در گوبکلیتپه به دنبال فرزندی از حوا بگردیم که پایش را بر سر یک مار گذاشته باشد.
ستاره قطبی#
جالبترین اجرام آسمان، تقریباً بهترتیب، عبارتاند از:
- خورشید
- ماه
- زهره
- شباهنگ
- ستاره قطبی
چهار مورد نخست، درخشانترین اجرام آسماناند؛ پنجمین مورد به دلیلی کاملاً متفاوت جالب است. هنگامی که انسانها استفاده از ستارگان را برای جهتیابی و پیگیری فصلها آغاز کردند، متوجه شدند ستارهای وجود دارد که همهچیز در اطراف آن میچرخد: ستاره قطبی. امروزه آن ستاره قطبی، پولاریس است، اما چرخش زمین در بازههای زمانی طولانی مانند فرفرهای در حال تلوتلو خوردن است. تقدّم محور وجود دارد که هر چند هزاره به سوی ستارهای متفاوت اشاره میکند.

هنگامی که گوبکلیتپه ۱۱٬۶۰۰ سال پیش ساخته شد، ستاره قطبی پای چپ هرکول بود (نزدیک برچسب ۱۰٬۰۰۰-)، که ماری در حال گاز گرفتن آن است. هر دو صورت فلکی را میتوان در این تصویر دید:

احتمال اینکه چنین چیزی تصادفی رخ دهد چقدر است؟ در آسمان شب حدود ۵٬۰۰۰ ستاره قابل رؤیت وجود دارد. بیایید سخاوتمندانه فرض کنیم قرار است یکی از آنها نمایانگر پای نیمهخدا، نیمهانسانی باشد که ماری آن را گاز گرفته است. در این صورت، احتمال اینکه آن داستان جایگاه ممتاز ستاره قطبی را اشغال کند، یک در ۵٬۰۰۰ است. با سخاوت بیشتر، میتوان فقط ستارگانی به درخشندگی یوتا هرکولیس را شمرد؛ یعنی ۴۱۱ ستاره.
احتمال یک در ۴۱۱ بسیار بعید است، اما من اهل سخاوت نیستم. هرکول، مانند آدم، جایگاهی آستانهای میان میرایی و نامیرایی دارد. در گستره عظیم ایدههای اسطورهای ممکن، از پیش قطعی نیست که ماری چنین قهرمانی را از ناحیه پاشنه بگزد و این موضوع در یکی از ۸۸ صورت فلکیِ بهرسمیتشناختهشده گنجانده شود. اگر میمونی را پشت ماشین تحریری با کلیدهایی برای عناصر داستانی بنشانید، انتظار دارید یکی از نخستین ۸۸ داستان تصادفی چنین تطابق نزدیکی داشته باشد؟ آیا به چیزی نزدیک به ۱٬۰۰۰ تلاش نیاز خواهد بود؟ یک میلیون تلاش؟ اگر چنین باشد، احتمال اینکه آن داستان در صورتهای فلکی گنجانده شود و آن ستاره مشخص، ستاره قطبی باشد، بهطرز محوشوندهای اندک است. اما، البته، این ادعایی ذهنی درباره نامحتملبودن آن داستان است. شاید در مغز ما سازوکاری برای پا گذاشتن روی مارها وجود داشته باشد.
ابهام اصلی این است که آیا صورتهای فلکی ۱۱٬۶۰۰ سال پیش در گوبکلیتپه شناخته شده بودند یا نه. برای شکلدادن به یک پیشین، میتوانیم ماندگاری دیگر صورتهای فلکی را بررسی کنیم. آیا از پایان عصر یخبندان، سابقهای برای معنای ثابت وجود دارد؟ بله، میان اختربینی بابلی و چینی تناظرهایی وجود دارد که حاکی از نوعی ارتباط در گذشتهای دور است. به همین ترتیب، گونههایی از اسطورهٔ شکار کیهانی از شمال آفریقا تا قارههای آمریکا یافت میشود؛ جایی که صورتهای فلکی مشابه، شخصیتهای مشابهی را نمایندگی میکنند. سرانجام، خوشهٔ ستارهای پروین در فرهنگهای سراسر جهان نمایندهٔ هفت خواهر است، با آنکه تنها شش ستارهٔ آن قابل مشاهده است. این امر حاکی از خاستگاهی مشترک است. نخستین بازنماییهای این صورت فلکی در مجموعههای هنر غاریِ شامانی در فرانسه یافت میشود که قدمتشان به ۲۱٬۰۰۰ و ۱۷٬۰۰۰ سال پیش بازمیگردد.
بنابراین، معقول است که دانش اختربینانه و اسطورهای بتواند ۸٬۰۰۰ سال از گوبکلیتپه دوام بیاورد و یونانیان و عبرانیان باستان آن را به یاد داشته باشند. همخوانی مضمونِ پاشنه بر سر، این احتمال را بسیار زیاد میکند. بخش بعدی استدلال میکند که هراکلس، از جهات شگفتآور دیگری نیز با پیدایش و گوبکلیتپه انطباق دارد و در نتیجه، مستقلبودن این سه از یکدیگر کمتر محتمل است.
هراکلس#

هراکلس یکی از مشهورترین قهرمانان اسطورهشناسی یونان است. او پسر زئوس و زنی فانی است و از دوران نوزادی قربانی خشم هراست. هرا که از خیانت زئوس خشمگین است، دو افعی میفرستد تا هراکلس را در گهوارهاش بکشند؛ اما هراکلس آنها را خفه میکند. او در بزرگسالی باید ۱۲ خوان را به انجام برساند. برخی میگویند این کار برای اثبات شایستگی او برای تبدیلشدن به خدا بود. برخی دیگر میگویند برای کفارهٔ گناهی بود که پس از دیوانهکردن او بهدست هرا مرتکب شد؛ جنونی که باعث شد همسر و فرزندانش را بکشد. این خوانها وظایفی ناممکناند که او با شجاعت و زیرکی از عهدهشان برمیآید—از کشتن هیدراها و کشتیگرفتن با شیرها گرفته تا اغوای آمازونها. والتر بورکرت، متخصص مطالعات کلاسیک، استدلال میکند که اینها مضامین شکارچی ـ گردآورندهای هستند که از شمنیسم عصر یخبندان به ارث رسیدهاند1.
دومین خوان از پایان، دزدیدن سیبی از باغ هراست؛ سیبی که جاودانگی میبخشد. پس از کامیابی، هرا اژدها را به صورت فلکیای تبدیل کرد که پاشنهٔ هراکلس را گاز میگیرد2. در اینجا سیبهایی از جانب یک زن، زندگی جاودان، میوهٔ ممنوعه، و ماری بر درخت وجود دارد. صورت فلکیای که این لحظه را جاودانه میکند، پاشنهٔ هراکلس را بر سر یک مار نشان میدهد. دلایل بسیاری وجود دارد که گمان کنیم این مضمون ریشهای مشترک با پیدایش دارد. صورتبندی آماری این موضوع را به خواننده واگذار میکنم. تا آن زمان، فقط میپرسم: این سیبها را چطور میپسندید؟
اما در واقع، خوانی که بیش از همه با مضمون پاشنه بر مار مطابقت دارد، خوان دوم است. در این خوان، هراکلس با هیدرای لرنه میجنگد؛ هیولایی که حلقههای بدنش را به دور پا و ساق او میپیچد. از همین رو، تصویر رومی بالا و این اثر یونانی در پایین:

نمیتوانم متنی پیدا کنم که بهصراحت بگوید هراکلس بر زانوهایش روی هیدرا نشسته است، اما این تصویر بخشی از شمایلنگاری اثر است. اینجا اثر رومی دیگری را میبینیم، این بار از اسپانیا، که در آن هیدرا به شکل ماری با سر زن و تاجی از حلقهای متشکل از شش مار کوچکتر تصویر شده است.

این نقاشی دیواری یادآور مدوساست؛ بعداً به آن بازخواهیم گشت. همچنین با صورت فلکی هراکلس تطابق بسیار نزدیکی دارد؛ صورت فلکیای که یونانیان آن را «زانوزده» مینامیدند. به یاد داشته باشید که در زیر صورت فلکی او، اژدها قرار دارد و او میبایست بر سر آن چمباتمه زده باشد.

نمونههای هراکلس بر فراز هیدرا بیشمارند. چند مورد را در این پانویس گنجاندهام3، اما نمیخواهم بر این نکته بیش از حد تأکید کنم. پیشنهاد من این است که هراکلسِ نخستین درگیری چشمگیری با یک مار (و زنان) داشته و این درگیری طی هزاران سال بازگویی، به برخوردهای گوناگونی تجزیه شده است. این اژدهاـمار به افعیهای گهوارهٔ او، هیدرای لرنه، لادونِ نگهبان سیب باغ، سربروس در جهان زیرین، و ردای آغشته به زهری تبدیل شد که سرانجام او را کشت. آخرین خوان روشنترین تصویر از معنای معنوی این نبرد را عرضه میکند. در این خوان، او باید به دوزخ برود و در نبردی تنبهتن و بدون سلاح بر سربروس غلبه کند.
هراکلس برای آمادگی، خواهان تشرف به اسرار الئوسینی شد4. من بارها دربارهٔ اهمیت، محتوا و پیشینهٔ باستانی آنها نوشتهام. گفته میشد این اسرار از زمانی به ارث رسیدهاند که زئوس جهان را آفرید و توضیح میدهند که انسان چگونه متمدن شد. سازِ گاوغرّان، سازی مقدس، در مناسک اسرار در الئوسیس و گوبکلیتپه به کار میرفت؛ شواهد مادی این دو را به یکدیگر مرتبط میکند.
دستیابی به حالتهای تغییریافتهٔ آگاهی برای شمنیسم امری بنیادی است و این امر در مورد آیین جمجمه5 در گوبکلیتپه نیز صدق میکرد. خوان دوازدهم توالی کاملی از مرگ و تولد دوباره است که در آن او با شیاطین درونی خویش میجنگد. هراکلس پس از دریافت اسرار، وارد هادس میشود و مدوسا را مییابد. بااینحال، او صرفاً شبحی است و هراکلس به یافتن سربروس ادامه میدهد. سپس با دستان برهنه با سگ سهسر درمیآویزد و از دمِ اژدهاسرِ این جانور زخمهایی برمیدارد.
روشن نیست که اصلاً چرا گوبکلیتپه وجود دارد. چرا شکارچی ـ گردآورندگان کوچنشین چنین زمان، انرژی و سازماندهی گستردهای را صرف ساخت بناهای سنگی کردند؛ بناهایی که بیشترِ سال از آنها استفاده نمیکردند؟ توضیح رایج این است که آنجا محل گردهمایی منطقهای بوده و قبایل بسیاری بهطور دورهای در آن جمع میشدهاند. اگر این موضوع را با داستان هراکلس منطبق کنیم، ده خوان نخست اعمالی شجاعانهاند. شاید آنها بخشی از آمادگی برای این گردهمایی بودهاند. یا شاید پیش از رویداد اصلی، بهعنوان بازیهای تدارکاتی برگزار میشدهاند. مردان جوان میتوانستند برای آوردن بزرگترین گراز به ضیافت یا سریعترین دویدن در مسابقه با یکدیگر رقابت کنند. سپس نوبت به اسرار میرسید.
بسیاری از شما بهسبب فرقهٔ مارِ آگاهی اینجا هستید؛ جایی که استدلال کردم نخستین تشرفهای مردانه شامل پرخوری از سیب—پادزهری مؤثر—و سپس تجربهٔ خلسهآمیزِ زهر مار بوده است. دو خوان پایانی چه انطباق خوبی دارند! با احتیاط مایلم چیزی نیز دربارهٔ بهترین دوست انسان اضافه کنم. اگر بیشتر به نقشمایهٔ پاشنه بر سر علاقهمندید، به بخش بعدی دربارهٔ کریشنا بروید.
گمان میرود ستونهای گوبکلیتپه نمایندهٔ تشرفیافتگان باشند و آنان پوششهای کمریای بر تن دارند که به پوست روباه میماند. در تصویر زیر، دستها درست بالای کمربند حک شدهاند.

از نشنال جئوگرافیک تولد دین
نخستین خوان هراکلس کشتن شیر نِمِهای بود؛ پس از آن، هرجا میرفت پوست همان شیر را بر تن میکرد. اما واپسین خوان او—همان که گمان میکنم در معبد رخ داده باشد—با سربروس ارتباط داشت. ویژگیهای مارگونهٔ او توضیحپذیرند، اما با خود میاندیشم آیا وجه سگ/روباه/شیر قرار بود نماد خودِ شخصِ تشرفیابنده باشد6. او وارد حالتی دگرگونشده از آگاهی میشد و با خودِ خویش مواجه میگردید؛ با چیزی که باید در نبردی تنبهتن و بیسلاح بر آن غلبه میکرد. برای توصیف یک سفر سایکدلیک برای شکارچیگردآورندگانِ ناآشنا با مواد مخدر، استعارهٔ بسیار خوبی است7. افزون بر این، سگهایی که از جهان ارواح پاسداری میکنند، یکی از فراگیرترین و پژوهیدهترین مضامین اسطورهشناسیاند. مستندات آن به عصر یخبندان بازمیگردد. (پیشنهاد میشود ویدئوی دن دیویس را در اینباره ببینید.) و چون سگها نسبتاً بهتازگی اهلی شدهاند، این بنمایه نیز باید همراه با آنها گسترش یافته باشد.
ما آنقدر خوشاقبالیم که در فیلم مرد شمالی، ویلم دفو نقش رئیس مراسم چنین تشرفی را در میان وایکینگها ایفا میکند. تماشای آن ارزش دارد. به تشرفیابندهای توجه کنید که نقش سگ را بازی میکند و نیز به اینکه گفته میشود دانش مقدس از زنان سرچشمه میگیرد.
پیش از تشرف، یک پسر نوسنگی میتوانست با نگاهکردن به یوتای هِرکولس، یعنی ستارهٔ قطبی، جهتیابی کند و فصل را تشخیص دهد. این امر او را در زمان و مکان جای میداد. در هنگام تشرف، صورت فلکی هراکلس را به او میآموختند. افزون بر آن، او خود با اژدها میجنگید و بر مرگ چیره میشد. او قلمرو روح را به شیوهای تجربه میکرد که پیش از آن هرگز نکرده بود و درمییافت که زندگی لایهای نمادین دارد. از آن پس، هر بار که به ستارگان مینگریست، شبی را به یاد میآورد که رئیس مراسم وعده داده بود: «مار ممکن است پاشنهٔ تو را بگزد، اما تو جمجمهٔ او را درهم خواهی کوبید.» ستارهٔ قطبی، فراتر از یک ابزار جهتیابی، به محور عالم بدل شد و جایگاه انسان را در نظم کیهانی و اجتماعی تعیین کرد.
به گمان من، این مراسمها نشاندهندهٔ آناند که گونهٔ انسان در حال کنارآمدن با ماهیت نمادین زندگی بوده است. به همین دلیل است که تمدن، حدود ۱۵٬۰۰۰ سال پیش، همهجا بهیکباره آغاز شد. نسخهای از این تشرف در آیین مار در اسرار الئوسیسی حفظ شد؛ جایی که احتمالاً از زهر مار بهعنوان توهمزا استفاده میکردند. بهنحو متناسبی، آبجویی که در گوبکلیتپه دم میکردند خاصیت پادزهرِ بهویژه خوبی داشت. افزون بر این، یونانیان بهصراحت میگفتند که اسرارشان دربارهٔ چگونگی آفرینش انسان بهدست زئوس بوده و به آغاز زمان بازمیگشتهاند. با توجه به گاوغرّانها و صورت فلکی هراکلس، این آیینها دستکم به گوبکلیتپه بازمیگشتند.
با گذر از گمانهزنی دربارهٔ کارکرد، و بازگشت به بنمایهٔ پاشنه تا سر، یکی از راههای سنجش معقول ارتباط میان فرهنگهای مدیترانهای عصر مفرغ و گوبکلیتپه این است که پرسش را معکوس صورتبندی کنیم. اگر پاشنه تا سر در دین نوسنگی اهمیت داشت، این بنمایه باید امروزه بهشدت پراکنده شده باشد. آیا میتوان آن را بیرون از مدیترانه یافت؟
کریشنا#

کریشنا یکی از شخصیتهای محوری در اسطورهشناسی هندو است. کریشنا که بهعنوان هشتمین پسر دوِوَکی و واسوُدِوا زاده شد، زندگیاش سرشار از رویدادهای معجزهآسا و مداخلات الهی است؛ امری که بازتابدهندهٔ نقش او بهعنوان یکی از تجسدهای ویشنو، از خدایان اصلی هندوئیسم، است؛ خدایی که مأمور حفظ جهان است. یکی از محبوبترین داستانهای جوانی کریشنا، دیدار او با ناگای کالییا، ماری زهرآگین ساکن رود یامونا، است. آب رودخانه بر اثر زهر این مار سمی شده و جان مردم و حیوانات وِرینداوان، جایی که کریشنا در آن پرورش یافته بود، را به خطر انداخته بود. کریشنای جوان که خود را موظف میدانست رودخانه را از شر این تهدید پاک کند، با کالییا روبهرو شد، به درون یامونا جهید و با مار وارد نبردی نمایشی شد. کریشنا با نشاندادن توانایی الهی خود، سرانجام بر کلاهکهای کالییا رقصید و بدون کشتن مار، بر آن چیره شد.
دوران نوزادی کریشنا با دوران نوزادی هراکلس موازی است. هرا هنگامی که هراکلس نوزادی در گهواره بود، دو مار برای کشتن او فرستاد. این را با استقبال از کریشنا در جهان مقایسه کنید.
دیوِزنِ پوتَنا را کامسا، شاه مستبد، فرستاده بود؛ همان کسی که پیشگویی شده بود بهدست هشتمین فرزند خواهرش، دوِوَکی، کشته شود. کامسا که از مرگ قریبالوقوع خود بیمناک بود، درصدد برآمد همهٔ نوزادانی را که میتوانستند تهدیدی برای او باشند بکشد. کریشنا بهطرزی معجزهآسا نجات یافت و به گوکول منتقل شد؛ جایی که والدین رضاعیاش، نَندا و یَشودا، او را پرورش دادند.
پوتَنا که به تواناییهای جادویی خود برای پذیرفتن شکلهای گوناگون شهرت داشت، به زنی زیبا تبدیل شد و وارد گوکول گردید. او قصد داشت با خوراندن شیر مسموم به کریشنای نوزاد، او را بکشد. پستان خود را به زهری کشنده آغشته کرد و کریشنا را برای شیرخوردن نزد خود برد. اما کریشنا که موجودی الهی بود، فریب او را دید و پیشکش او را پذیرفت. هنگامی که شیر را میمکید، نیروی حیاتی او را نیز مکید و سرانجام باعث مرگش شد.
این داستان همچنین عناصری از اسرار الئوسیسی را در خود دارد. آیسخولوس، پدر تراژدی یونانی، تقریباً بهخاطر افشای اینکه در آیینهای پنهانی از زهر مار و شیر پستان استفاده میشده، اعدام شد. دگردیسیهای اووید به ما میگوید که هراکلس از پستانهای هرا شیر خورد؛ همان هرا که بارها، از جمله هنگامی که او نوزاد بود، کوشید با مارها او را بکشد8.
در تولد عیسی نیز عناصری مشابه وجود دارد. مجوس از شرق آمدند تا عیسی، مسیحای پیشگوییشده، را پرستش کنند. هیرودیس شاه از این موضوع باخبر شد و برای احتیاط دستور داد همهٔ کودکان پسرِ زیر دو سال کشته شوند. یوسف، پدرخواندهٔ زمینی عیسی، در خواب هشدار یافت و همراه خانوادهاش به مصر گریخت.
چنین شباهتهای دور از همی در دوران باستان شناخته شده بودند9. در سدهٔ دوم میلادی، آریان، مورخ یونانی، پس از بازگشت از سفرهایش به هند، گفت که هراکلس در آنجا پرستش میشده است10. مقالهٔ هراکلس در شرق: گسترش و دگرگونی تصویر او در هنرهای آسیای مرکزی، هند و چینِ قرون وسطی توضیح میدهد:
«هراکلس به وَجرَپانی، نگهبان شاکیامونی، تبدیل شد. مطالب و پژوهشهای فراوانی دربارهٔ این موضوع وجود دارد… تا توضیح دهد که هراکلس چگونه از شخصیتی کاملاً کلاسیک و یونانی به خدای نگهبان در پانتئون بودایی تبدیل شد.»
ویکیپدیا اضافه میکند که وَجرَپانی اغلب با چشم سومی11 و در حال لگدمالکردن شخصیتهایی پیچیده در مارها به تصویر کشیده میشود.
دین هندی نیز بهنوبهٔ خود بر بخشهای دوردستتری از جهان تأثیر گذاشت. در یک رشتهپست در ایکس، کاربری ناشناس با استفاده از نمونههایی از اندونزی، هراکلس را به کریشنا و بَلَراما مرتبط میکند. این رشته با این نتیجهگیری پایان مییابد: «هرکول یونانی، بلرامای هندی، یورگووان رومی، بهرام پارسی و بسیاری از نیمهخدایان دیگرِ فرهنگهای گوناگون، یک شخص واحد بودند.» شاید! من بنمایهٔ پاشنه تا سر را بهعنوان ابزار دیگری برای سنجش این ادعا پیشنهاد میکنم.
مَفدِت#

تا اینجا، همهٔ قهرمانان مرد بودهاند و زنان در جبههٔ مار قرار داشتهاند. هرا افعیها را فرستاد. هیدرا چهرهای زنانه داشت. هراکلس در هادس دچار توهم مدوسا شد. حوا با لوسیفر همکاری کرد. و پوتَنا قاتلی آموزشدیده برای نوزادان بود. بااینحال، اگر به اندازهٔ کافی به گذشته بازگردیم، زنان شرور داستانها نخواهند بود. به گمان من، زنان آیینهای مار را برای کمک به مردان ابداع کردند، اما این داستانها بعدها بهگونهای سازگار شدند که با عصر مفرغِ مردسالار تناسب داشته باشند. با وجود این، هنوز سرنخهایی از نقش اصلی زنان در اختیار داریم؛ معنای هراکلس «جلالیافته بهدست هرا» است، هرچند هرا به نابودی او اصرار دارد، و حوا «مادر همهٔ زندگان» است، با وجود آنکه مرگ را وارد جهان کرد. مَفدِت جالب است، زیرا داستان او پیش از عصر مفرغ بر سنگ حک شده و ممکن است بازتابدهندهٔ سنتی کهنتر باشد.
مَفدِت ایزدبانویی مصری است که در آغاز دورهٔ دودمانی، یعنی حدود ۵٬۰۰۰ سال پیش، محبوب بود. او ایزدیشدنِ عدالت قانونی بود و مسئولیتهای فرعیِ حفاظت از حجرههای فرعون در برابر موجودات زهرآگین را نیز بر عهده داشت. بهنحو متناسبی، تجسدهای او خدنگ و مار هستند. خدنگ در گیرندهٔ نیکوتینیِ استیلکولینِ مغز سازگاریهایی دارد که زهر به آن متصل میشود و همین امر آنها را در برابر زهر مقاوم میکند. تنباکو نیز از همین مسیر استفاده میکند؛ به همین دلیل است که هرگز خدنگهایی را در حال سیگارکشیدن نمیبینید. آنها مصوناند. گربهها، از سوی دیگر، برای دوریکردن از مارها و سیگارها به زمان واکنش برتر خود متکیاند.
متون اهرام به ۲٬۵۰۰ پیش از میلاد بازمیگردند و ازاینرو از کهنترین اسناد دینی جهان به شمار میروند. این متون شامل افسونهایی ضد مار هستند که فرعونِ درگذشته (در این مورد، اوناس) میتواند با استفاده از آنها مافتدت را فرا بخواند. حرکت ویژهٔ او ظاهراً گذاشتن پنجه بر سر مار است:
«این پای من [که بر تو میگذارم] پای مافتدت است؛ این دست من که بر تو مینهم، دست مافتدت است. . . . ای مار، بخز و دور شو!»
«گربهٔ پلنگنما (مافتدت) بر گردن مارِ آنکه هدیهاش (زهر) را آورده است، میجهد. حمله را بر گردن مارِ سرمقدس تکرار میکند. چه کسی است که در امان خواهد ماند؟ اوناس کسی است که در امان خواهد ماند.»
این حرکت دبلیودبلیوئی، افزون بر ویژگیهای گربهسان او، با هراکلس که پوست شیر میپوشید نیز موازیهایی دارد. اگر قهرمان دیگری سراغ دارید که پاشنهاش را بر سر مار گذاشته باشد، به من اطلاع دهید. من فقط میتوانم زمان محدودی را صرف زیرورو کردن متون اهرام کنم.
نتیجهگیری#
استدلال این مقاله سرراست است.
بسیاری از اسطورهها، صورتهای فلکی و آیینها ۱۰٬۰۰۰ سال دوام آوردهاند.
برخی اسطورهها، صورتهای فلکی و آیینها احتمالاً از گوبکلیتپه دوام آوردهاند.
پیدایش، هراکلس و اسرار الئوسی نامزدهای خوبی برای بازگشت به گوبکلیتپه هستند، زیرا حتی در دوران باستان نیز کهن دانسته میشدند.
- پیدایش و اسرار الئوسی مدعیاند که از آغاز زمان، یا دستکم از انقلاب کشاورزی، به نسلهای بعد منتقل شدهاند.
- کارهای هراکلس عناصری از شمنباوریِ شکارچی-گردآورندهٔ عصر یخبندان را دربر دارند.
هنگامی که گوبکلیتپه ساخته شد، ستارهٔ قطبی درست در جایی قرار داشت که ماری پاشنهٔ هراکلس را نیش میزند؛ چنانکه پیدایش پیشبینی کرده بود. همانند الئوسیس، در آیینهای آنان از گاوغرّانها استفاده میشد. این چهار مورد به شیوههایی درهمتنیدهاند که توضیحشان با تصادف دشوار است.
بنابراین، پیدایش، هراکلس و اسرار به همان فرهنگِ آستانهٔ انقلاب کشاورزی بازمیگردند. «او جمجمهات را خرد خواهد کرد» در تشرفهای عصر حجر عبارتی ضد مار بوده است.
واکنش فوری به چنین پروژهای این است که آن را خیالپردازانه بدانیم. بسیاری کوشیدهاند کتاب مقدس را با جهانبینی خود سازگار کنند و بسیاری نیز نظریههای کلانی دربارهٔ انقلاب کشاورزی عرضه کردهاند. کنار هم گذاشتن این دو کار ظاهراً باید سوگیریها را مضاعف کند.
اما اگر آماری فکر کنید، این روش بسیار امیدوارکننده است. آیینها برای فرهنگ مهمتر از سیلابها هستند، هرقدر هم که سیلابها عظیم باشند. فرهنگهای بسیاری تغییر سطح دریا پس از عصر یخبندان را به یاد دارند؛ بنابراین باید انتظار خاطراتی از دین نوسنگی را داشته باشیم. اسطورهشناسان تطبیقی استدلال میکنند که تبارشناسی اسطورههای مار تا ۱۰٬۰۰۰ یا حتی ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش امتداد دارد. بنابراین، قهرمانان مارستیزی که در دوران باستان ثبت شدهاند—هراکلس، آدم، کریشنا و مافتدت—میتوانند به ما کمک کنند تا آیین مار در گوبکلیتپه را که کمتر از هشت هزار سال پیش از آن وجود داشته است، بفهمیم. این امر میتواند تا این اندازه دقیق باشد که عباراتی از تشرف اولیه را کشف کنیم: مار شاید پاشنهات را زخمی کند، اما تو جمجمهاش را خرد خواهی کرد.
دیگران نیز ادعاهای مشابهی مطرح کردهاند12. پس از آنکه بخش عمدهٔ این مقاله را نوشته بودم، بهطور اتفاقی با وبلاگ CogniArchae برخورد کردم که هراکلس را به گوبکلیتپه و ستارهٔ قطبی در ۱۲٬۰۰۰ سال پیش مرتبط میکند. استدلال اصلی، همخوانی میان ۱۲ کار و ۱۲ نشانهٔ منطقهالبروج در طالعبینی چینی است. نخستین کار، کشتن شیر نِمِهای است که با اسد در منطقهالبروج مطابقت دارد. ۱۲٬۰۰۰ سال پیش عصر اسد بود. افزون بر این، آنان اشاره میکنند که در آن زمان ستارهٔ قطبی یوتا هِرکولیس بود. در اینترنت سخت میتوان اصیل بود؛ آدم را غافلگیر کردهاند. بااینحال، چارچوب EToC به پرسش یکمیلیوندلاریِ چراییِ پراکندهشدن این میمها تا این حد و حفظشدنشان برای چنین مدت طولانی پاسخ میدهد. انسانها در آستانهٔ فهم حیات درونی بودند و این ایدهها همچون آتش گسترده شدند. برای بررسی جامعتر، نوشتههای من، آیین مارِ آگاهی و نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی را ببینید.
میانپردهٔ اضافیِ MidJourney#
هنر هوش مصنوعی با چیزهایی ازایندست بیش از حد سرگرمکننده است؛ پس در اینجا گشتی داریم در آنچه هوش مصنوعی دربارهٔ فضای نهفتهای که بررسی کردیم میاندیشد. من از این اعلان استفاده کردم: «مار سر تو را خواهد گزید و تو پاشنهٔ او را خواهی گزید.::1 هراکلس ایستاده بر اژدها::1 کریشنا در حال رقصیدن بر سرپوشهای مارِ کالیا ناگا::1 نوآیین نوسنگی با افعیِ گوبکلیتپه میجنگد::1» هر «::» نشاندهندهٔ یک بند است که MidJourney آن را بهصورت منفرد تفسیر میکند. نتیجه، تنوع بسیار زیادی در تصاویری است که این سامانه در خیال میپروراند.








این دو تصویر آخر چیزی هستند که در این حرفه ایتفالیک مینامند.


بااینحال، هستهٔ مجموعهٔ هراکلس احتمالاً بسیار کهنتر است: شکار جانوران خوراکی به دوران فرهنگ شکارگر اشاره دارد، و ارتباط با جهان آنسوی این جهان، با گاوهای خورشید، جزیرهای سرخ و آدمخواران، احتمالاً به جادوی شکارِ شمنی تعلق دارد—چیزی که به نظر میرسد در نقاشیهای غارهای پارینهسنگیِ پسین نیز بازتاب یافته باشد. این شمن است که میتواند وارد سرزمین مردگان و سرزمین خدایان شود: هراکلس سربروس، سگ هادس، را از جهان زیرین میآورد، هرچند فقط برای مدتی کوتاه؛ و از باغ خدایان در غرب دوردست، سیبهای زرین را به دست میآورد—میوهای که میتوان آن را میوهٔ جاودانگی دانست.
دین یونانی، والتر بورکرت، ۱۹۸۵ (صفحهٔ ۲۰۹)
این امر منشأ داستان را دستکم ۱۰٬۰۰۰ سال پیش از یونانیان قرار میدهد. برای تداوم یافتن یک داستان در چنین بازهٔ زمانیِ طولانی، زمان زیادی لازم است، اما چنین ادعاهایی در اسطورهشناسی تطبیقی رایجاند. برای نمونه، مار رنگینکمان را بومیان سراسر استرالیا میشناسند؛ ازاینرو اغلب آن را حدود ۵۰٬۰۰۰ ساله میدانند. به همین ترتیب، شمنیسم آسیایی و بومیان آمریکا شباهتهایی دارند که ممکن است به عصر یخبندان بازگردند.
در دیگر داستانهای خاستگاه، اژدها در گیگانتوماکی، یعنی جنگی که در آن المپیان خدایان کهنتر را شکست دادند، در جبههٔ تیتانها میجنگید. آتنا پس از شکست دادن او، وی را در میان ستارگان جای داد. هراکلس اژدها را نمیکشد، هرچند در گیگانتوماکی نقشی محوری دارد. شاید این جزئیات در گذر زمان از یاد رفته باشد. هراکلس از گهواره تا گور با مارها میجنگد. عجیب میبود اگر آن ماری که پای او را گزید، هیچ ارتباطی با وی نداشت.
ویلا فارنزینه، رم. لوجیای گالاتئا. هرکول و هیدرای لرنهای. سرطان. ایتالیا.
هراکلس و هیدرا. گلدان آتیکی با نقش سیاه، ۵۰۰ پیش از میلاد.
هرکول و هیدرا، پولایوئولو، آنتونیو، ۱۴۶۰
موزاییک رومیِ هرکول در حال کشتن هیدرای لرنهایِ ۹سر، دومین خوان او، از موزاییک «خوانهای هرکول» در خانهٔ خوانهای هرکول، قرن اول میلادی، ولیلی، شمال مراکش.
هرکول در حال کشتن هیدرا. جزئی از صفحهٔ عنوانِ یک چاپسنگی رنگی ایتالیایی، ۱۵۵۰.
«از آنجا که اووید در اینجا بهاختصار به خوانهای هرکول اشاره کرده است، میتوان ملاحظه کرد که بسیار محتمل است تاریخ او با ماجراهای ساختگیِ اشخاص بسیاری که این نام را داشتهاند آراسته شده باشد و شاید ماجراهای کسان دیگری نیز به آن افزوده شده باشد. سیسرون در رسالهٔ خود دربارهٔ طبیعت خدایان، از شش تن یاد میکند که نام هرکول داشتهاند؛ و چهبسا پس از بررسی دقیق، بتوان شمار بسیار بیشتری را نیز برشمرد، زیرا بسیاری از ملتهای باستان این نام را به بزرگان خود داده بودند که با اعمالشان نامآور شده بودند. بنابراین، یکی را در مصر در زمان اوزیریس، یکی را در فینیقیه، یکی را در میان گلها، یکی را در اسپانیا و کسان دیگری را در سرزمینهای دیگر مییابیم. اگر خود را به هرکول یونانی، ملقب به آلکیدس، محدود کنیم، درمییابیم که شاعران عموماً از دلاوریهای او با نام دوازده خوان سخن گفتهاند؛ اما وقتی وارد جزئیات آنها میشویم، درمییابیم که شمارشان بسیار بیشتر است.»
او همچنین از اسطورهشناسی یونان و ایتالیای باستان اثر توماس نایتلی، ۱۹۰۶، نقل میکند:
با توجه به دوازده تکلیف، میتوان دریافت که نظریهٔ نجومی دربارهٔ اسطورهٔ قهرمان به کار رفته است و او تجسم خورشید دانسته شده، خورشیدی که از دوازده نشانهٔ منطقهالبروج میگذرد…
از دیدگاه او دربارهٔ زندگی هرکول، این اسطورهای باستانی و بسیار زیباست که آرمان کمال انسانی را، وقفِ سعادت نوع بشر، یا بهتر بگوییم، در شکل اصلی خود، وقفِ سعادت ملت خویش، بیان میکند. این کمال، مطابق اندیشههای عصر قهرمانی، عبارت است از بیشترین نیروی جسمانی، همراه با مزایای ذهن و روح که آن عصر به رسمیت میشناخت. چنین قهرمانی، به گفتهٔ او، انسان است؛ اما این صفات شریف در او منشأیی الهی دارند. بنابراین، او پسر پادشاه خدایان از مادری فانی است.
داستان هراکلس حتی برای یونانیان باستان نیز کهن بود. شباهتهای چشمگیر در اسطورههای عبری و سومری، از ریشهای کهن در خاور نزدیک حکایت دارند. والتر بورکرت، متخصص فرهنگ کلاسیک، استدلال میکند که این داستان به گذشتهای بسیار دورتر بازمیگردد: ↩︎
یونانیان روایتهای گوناگونی دربارهٔ خاستگاه صورت فلکی اژدها داشتند. اراتوستن اژدها را لادون، اژدهایی که از سیبهای زرین نگهبانی میکرد، دانست. هرچند لوسیفر چندان نگهبان نیست و بیشتر به فروشندهٔ سیب شباهت دارد، ارتباط بسیاری از عناصر دیگر داستان با یکدیگر، از پیوند میان این دو حکایت میکند. ↩︎
نبرد هراکلس با هیدرا. از کاخ هابسبورگها در وین. ↩︎
کارل راک، متخصص فرهنگ کلاسیک، میگوید که هیدرای لرنهای در واقع استعارهای از مادهٔ توهمزایی است که در اسرار به کار میرفته است: «هیدرای اسطورهای، صورتجانوریِ یک مادهٔ روانگردان بود که در آیینهای بسیار کهنِ اسرار، آیینهایی که تا دوران روم همچنان در کنار دریاچهٔ مقدس اجرا میشدند، نقشی داشت.» ↩︎
شاید در خوان یازدهم به آن اشاره شده باشد. هراکلس به لیبی رفت، «جایی که آنتزوس، پسر پوزیدئون، فرمانروایی میکرد؛ او عادت داشت همهٔ بیگانگان را با واداشتنشان به کشتی گرفتن با خود بکشد و جمجمههایشان را بر معبد پدرش بیاویزد.» از اسطورهشناسی یونان و ایتالیای باستان، توماس نایتلی، ۱۹۰۶ ↩︎
جالب آنکه در خوان دوم نیز پیوندی میان مار و سگ وجود دارد. اوریپید در تراژدی هراکلس میگوید هراکلس «هر سر مرگبارِ سگ هزارسرِ هیدرای لرنه را داغ کرد.» هیدرا گاه با سرهای سگمانند تصویر میشود. عکس این امر دربارهٔ سربروس صادق است؛ او نیز گاه با سرهای مارمانند تصویر میشود. ↩︎
تفسیر EToC این است که این لحظه دربارهٔ رساندن نظریهٔ ذهنِ یک پسر به مرز نهاییاش بوده است. یک پسر هیچ ذهنی را به اندازهٔ ذهن سگ خود نمیشناسد، پس شاید شروع خوبی باشد. وانمود کن سگ هستی. به ماه زوزه بکش، معجونی را که کاهنه آماده کرده است هورت بکش، در آینه نگاه کن. چیزی بیش از یک حیوان در تو وجود دارد. این زندگی درونیِ خودبازتابانهای که میتوانی تجربه کنی چیست؟ همین است که تو را همچون خدایان میکند؛ دانستن نیک و بد. ↩︎
برای توضیحی مفصل، به آیینپذیرِ حیوان: گرگینهشدن هراکلس اثر کارل راک مراجعه کنید. این اثر همچنین این ایده را بسط میدهد که هراکلس گمان میکرد سگ/شیر است؛ ایدهای که در آیینهای تشرفِ فرقهٔ جنگجوی PIE نیز به یاد مانده است. راک و من بهطور مستقل به این نتیجه رسیدیم. ↩︎
از یادداشت توضیحیِ ترجمهٔ ۱۸۹۳ دگردیسیهای اووید: ↩︎
«هراکلسی که تا آن اندازه پیش رفت، به گفتهٔ هندیان، بومی سرزمین خود آنان بود. سوراسنیان او را بهطور ویژه میپرستند؛ آنان دو شهر بزرگ، متورا و کلیسوبوروس، دارند و رود قابل کشتیرانیِ ژوبارس از قلمروشان میگذرد. این هراکلس، چنانکه مگاستنس اظهار میکند و خود هندیان نیز تأیید میکنند، همان جامهای را میپوشد که هراکلس تبایی میپوشید.» آریان، ایندیکا، فصل هشتم، ایبرهارد (۱۸۸۵). ↩︎
یکی از این موارد، این آژانس گردشگری است که گوبکلیتپه را به افسانهٔ شاهماران مرتبط میکند؛ شاهماران، زنماری اسطورهای در فرهنگ ترکیه است که در غاری زندگی میکند. او، از جمله، تاریخ بشر را به جوانی میآموزد. سرانجام گرفتار و خورده میشود. «اکنون که در آستانهٔ مرگم، راز خود را به تو خواهم گفت. هرکس دم مرا بخورد، به خردی بیاندازه و عمری طولانی دست خواهد یافت، اما هرکس سرم را بخورد، خواهد مرد.» یادآور دو درخت در باغ عدن.
استناد به یک شرکت گردشگری از نظر دقت علمی چندان مطلوب نیست، اما با کمال تعجب، افراد بسیار کمی به این میاندیشند که گوبکلیتپه چه ارتباطی میتواند با فرهنگ مدرن داشته باشد، و این تنها روایت مکتوبی از آن نظریه بود که توانستم پیدا کنم. جداگانه، پس از مطلب فرقهٔ مار، یک خوانندهٔ ترک دربارهٔ شاهماران با من تماس گرفت. اگر موضوع فرقهٔ مار دریافت اسرار بود، به نظر میرسد شاهماران نیز بخشی از آن باشد. بخش هیجانانگیز داشتن این وبلاگ، پیوندهایی است که دیگران میان این مطالب برقرار میکنند. ↩︎
