نخستینبار در Vectors of Mind منتشر شد.

لئو فروبنیوس در سال ۱۹۲۱ اسطورهٔ آفرینش یکی از قبایل باساری در شمال توگو را گزارش کرد:
«اونومبوتّه انسانی آفرید. نام او انسان بود. سپس اونومبوتّه آنتلوپای آفرید که نامش آنتلوپ بود. اونومبوتّه ماری آفرید که نامش مار بود. هنگامی که این سه آفریده شدند، هیچ درختی وجود نداشت، جز یک درخت نخل. زمین نیز هنوز کوبیده و هموار نشده بود. هر سه بر زمین ناهموار نشسته بودند و اونومبوتّه به آنان گفت: «زمین هنوز کوبیده نشده است. باید زمینی را که بر آن نشستهاید بکوبید و هموار کنید.» اونومبوتّه از همه نوع دانه به آنان داد و گفت: «بروید و اینها را بکارید.» سپس اونومبوتّه رفت.
اونومبوتّه بازگشت. دید که آن سه هنوز زمین را نکوبیدهاند. بااینحال، دانهها را کاشته بودند. یکی از دانهها جوانه زده و رشد کرده بود. آن یک درخت بود. بلند شده و میوه داده بود؛ میوههایی سرخ. اونومبوتّه هر هفت روز بازمیگشت و یکی از میوههای سرخ را میچید.
روزی مار گفت: «ما هم باید از این میوهها بخوریم. چرا باید گرسنه بمانیم؟» آنتلوپ گفت: «اما ما دربارهٔ این میوه چیزی نمیدانیم.» سپس انسان و همسرش مقداری از میوهها را برداشتند و خوردند. اونومبوتّه از آسمان فرود آمد و پرسید: «چه کسی میوه را خورد؟» آنان پاسخ دادند: «ما خوردیم.» اونومبوتّه پرسید: «چه کسی به شما گفت میتوانید از آن میوه بخورید؟» پاسخ دادند: «مار.» اونومبوتّه پرسید: «چرا به حرف مار گوش دادید؟» گفتند: «گرسنه بودیم.» اونومبوتّه از آنتلوپ پرسید: «تو هم گرسنهای؟» آنتلوپ گفت: «بله، گرسنه میشوم. دوست دارم علف بخورم.» از آن زمان، آنتلوپ در طبیعت وحشی زندگی کرده و علف خورده است.
سپس اونومبوتّه به انسان ذرت خوشهای، و نیز سیبزمینی هندی و ارزن داد. و مردم در گروههایی برای خوردن گرد آمدند؛ گروههایی که همیشه از یک کاسهٔ واحد میخوردند و هرگز از کاسههای گروههای دیگر نمیخوردند. تفاوت در زبانها از همین امر پدید آمد. و از آن زمان تاکنون، مردم بر زمین فرمان راندهاند.
اما اونومبوتّه دارویی به مار داد تا با آن مردم را نیش بزند.
…
دانستن این نکته اهمیت دارد که، تا آنجا که ما میدانیم، نفوذ مبلغان دینی به باساری راه نیافته است. . . . بسیاری از باساری این داستان را میدانستند و همیشه آن را برای من بخشی از میراث کهن قبیله توصیف میکردند. من در زمانهای گوناگون آن را از زبان افراد متعددی شنیدهام و هرگز نتوانستهام هیچ تفاوت معناداری در آن تشخیص دهم. بنابراین، باید این پیشنهاد را که ممکن است نفوذی تازه از سوی مبلغان دینی در پس این داستان نهفته باشد، مطلقاً رد کنم.» 1
این جمله که نیش مار دارویی است، بهویژه جالب توجه است، با توجه به اینکه زهر مار بهطور آیینی برای دستیابی به حالتهای خلسهآمیز به کار رفته است—واقعیتی که پس از آن کشف کردم که در اندیشهٔ این بودم که میتوان پیدایش را چنین خواند: حوا آدم را به آیینی روانگردان مبتنی بر زهر مار وارد میکند. اگر جدی صحبت کنیم، این جمله عجیبی است. چرا اینکه خداوند به مارها نیشی دارویی میدهد، بخشی از پاسخ این فرهنگ به این پرسش است که انسانها چگونه پدید آمدند؟ همچنین به بوشمنهای سان در آفریقای جنوبی بنگرید که از اُر-شمنی سخن میگویند که رقص خلسهٔ آنان را بنیان نهاد؛ رقصی که در آن از پودر مارِ آسیابشده استفاده میشود و باعث میشود شرکتکنندگان وارد حالتهای دگرگونشدهٔ آگاهی شوند2.
(یادداشت پس از انتشار: مایکل ویتسل همین جمله را چنین ترجمه کرده است: «اما اونومبوتّه دارویی (Njojo) به مار داده بود تا مردم را نیش بزند.» دربارهٔ این اختلاف از طریق ایمیل با او مکاتبه کردم و او گفت علتش این است که کمبل گویشور بومی زبان آلمانی نبوده است. بنابراین، ماجرای مواد زهرآگین بهمراتب کمجاذبهتر است.)
با کنار گذاشتن نظریههای مارِ نشئه، شباهتها با پیدایش چناناند که وحدت روانی نمیتواند این اسطوره را توضیح دهد؛ باید پیوندی (پیشا)تاریخی در کار باشد. حتی با در نظر گرفتن داوری فروبنیوس مبنی بر دخیل نبودن مبلغان، نمیتوان این احتمال را بهکلی کنار گذاشت. بااینحال، اگر این داستان بخشی از بستهٔ فرهنگیِ پیشین بود که به آفریقای زیرصحرا گسترش یافت، چنین چیزی چه شکلی میداشت؟
با عرق جبینت نان خواهی خورد#

خاستگاه کشاورزی، که هر دو اسطوره به آن مربوطاند، سرنخی به دست میدهد. در ۱۹۰٬۰۰۰ سال نخست، انسانهای دارای کالبد امروزی شکارچی-گردآورنده بودند. حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش، این وضعیت با اهلیسازی گیاهان در خاور نزدیک و سپس در سراسر جهان آغاز به تغییر کرد. این فرایند بهطور سنتی پدیدهای مستقل تلقی شده است.
«در بهار ۲۰۱۱، ۲۵ پژوهشگر با علاقهای محوری به اهلیسازی، که نمایندهٔ حوزههای ژنتیک، باستانگیاهشناسی، باستانجانورشناسی، زمینباستانشناسی و باستانشناسی بودند، در مرکز ملی سنتز تکاملی گرد هم آمدند تا دربارهٔ پیشرفتهای اخیر در پژوهشهای اهلیسازی بحث کنند و چالشهای آینده را شناسایی کنند. در این مقدمه بر بخش ویژهٔ حاصل، وضعیت روزِ این حوزه را ارائه میکنیم…» (منبع)
آنچه برای من جالب است این است که آنان توانستهاند ۲۵ نفر را با برنامههای پژوهشی متنوع گرد هم آورند تا بر سر این موضوع توافق کنند: «دستکم ۱۱ منطقه در جهان قدیم و جدید بهعنوان خاستگاههای مستقل درگیر بودهاند؛ مناطقی که از نظر جغرافیایی در بیشتر قارهها از یکدیگر جدا بودهاند، هرچند مناطق بیشتری نیز پیشنهاد شده است.»

نقشه نشان میدهد که کشاورزی در شمالغرب آفریقا در میانهٔ هولوسن بهطور مستقل ابداع شد و از آنجا، همراه با گسترش بانتو، به جنوب و دیگر نقاط آفریقا راه یافت. مانند بسیاری از مسائل اجتماعی حساس، ژنتیک حرف آخر را میزند. نیچر در سال ۲۰۲۳ تحلیلی از ژنومهای باستانی منتشر کرد: نوسنگیِ شمالغرب آفریقا که با مهاجرت از ایبریا و شام آغاز شد. این پژوهش نشان داد که کشاورزی، حیوانات اهلی، سفالگری و مجموعهای از ابزارهای جدید را مهاجران وارد کردند. نخستین گروه حدود ۷٬۰۰۰ سال پیش از اروپا آمد و سپس گروهی از شام، که ورودش دستکم از ۴٬۰۰۰ سال پیش آغاز شده بود. اکنون میخواهم روشن کنم که نمونهها از جایی هستند که امروزه مراکش نام دارد، در شمال. بنابراین باید منتظر بمانیم تا پژوهشهای ژنتیکی آینده دربارهٔ انقلاب کشاورزی در سنگال، خاستگاه اصلی باساری، چه چیزی آشکار میکنند. بااینحال، همیشه عجیب به نظر میرسید که پس از ۱۹۰٬۰۰۰ سال، دوازده تمدن همزمان به یک ایدهٔ واحد رسیده باشند. اشاعه پاسخی مقتصدانهتر است. و ورود فناوری نوسنگی احتمالاً اسطورههای جدیدی را نیز با خود آورده است.
این دقیقاً استدلالی نیست مبنی بر اینکه پیدایش باساری ۴٬۰۰۰ سال پیش وارد آفریقا شده است. این صرفاً مسیری پذیرفتنی برای اشاعهٔ فرهنگی است که معمولاً نادیده گرفته میشود. برای نمونه، مایکل ویتسل این اسطوره را با پیدایش مقایسه میکند و نیز با پوپول ووه (مایایی)، و استدلال میکند که شباهتها را میتوان به بهترین نحو با یک اسطورهٔ ریشهایِ ۱۰۰٬۰۰۰ تا ۱۶۰٬۰۰۰ ساله توضیح داد که همراه با مهاجرت خروج از آفریقا گسترش یافته است. بخش عمدهٔ استدلال او بر این دیدگاه استوار است که آفریقای زیرصحرا در ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته بهطور مهرومومشده از نفوذ بیرونی مصون مانده است؛ دیدگاهی که با عقل سلیم ناسازگار است و در مواجهه با باستانژنتیک فرو میریزد.
هبوط انسان#
یکی از نکاتی که بر ضد این است که داستان باساری خویشاوندی پیشامسیحی برای پیدایش باشد، حفظ جزئیات بسیار زیاد آن است؛ تا حدِ وجود مارِ وسوسهگر و بازگشت خداوند در روز هفتم. پس از هزارهها انتقال، انتظار تغییرات بیشتری میرود؛ افزون بر این، اگر این اسطوره همراه با ورود سبک زندگی نوسنگی بوده باشد، تا امروز باید نسخههای بیشماری از آن در پهنهای گسترده پراکنده شده باشند. از این حیث، هیچ اسطورهای به اندازهٔ روایت باساری تطابق نزدیکی ندارد. بااینحال، این اندیشه که وضعیت انسانی حاصل نوعی تصادف یا نافرمانی است، به شیوههایی گسترده رواج دارد که دستکم در سطح منطقهای، ارتباط تبارشناختی را نامحتمل میسازند. چنین اسطورههایی در سراسر جهان وجود دارند، اما اسطورههای آفریقا بیش از آنکه، مثلاً، با داستانهای هبوط در استرالیا یا آمریکای میانه شباهت داشته باشند، به یکدیگر شبیهاند. مدخل هبوط در دانشنامهٔ دین به ما میگوید:
«هبوط ممکن است از کاستیهای انسانی نیز ناشی شود. بار دیگر، مهمترین مستندات در آفریقای زیرصحرا یافت میشوند. اسطورهای ماسایی که هم در آفریقا و هم در ماداگاسکار شناخته شده است، از بستهای حکایت میکند که خدا به انسانها داد، اما آنان را از گشودنش منع کرد؛ انسانها که کنجکاوی بر آنان چیره شده بود، بسته را گشودند و بیماری و مرگ را رها کردند. نهی الهی در سنتهای دیگر صورتهای دیگری مییابد. در داستانی از پیگمههای آفریقای مرکزی، نهی متوجه نگریستن به چیزی است؛ در داستانی از لوباها در جمهوری دموکراتیک کنگو، خوردن برخی میوهها ممنوع شده است؛ و در اسطورهای لوزی که در جمهوری دموکراتیک کنگو و مالاوی یافت میشود، گرفتن شکار وحشی ممنوع است.
گاهی تقصیر بشریت را بهتر است از دیدگاه انسانشناختی فهم کرد؛ چنانکه در اسطورههایی که سرقت یا دروغگویی را توصیف میکنند، یا در آنهایی که بر فقدان نوعدوستی تأکید دارند، یا در اسطورهای چیگا از اوگاندا که بر ظرفیت نوع بشر برای خشونت خانوادگی تأکید میگذارد. کنجکاوی زوج نخستین که در آرزوی دستیافتن به اسرار خدایاناند، در آفریقا موضوعی اسطورهای پرتکرار است؛ جایی که اسطورههای هبوط همچنین بر انسجام فرد و گروه تأکید میکنند.»3
بازسازی هندواروپایی آغازین برای «آب» *wódr̥ است؛ و این واژه چندان از تلفظ انگلیسی آن، ۶٬۰۰۰ سال بعد، دور نیست. اما مسیر رسیدن به فرانسوی پرپیچوخم است: PIE *wódr̥ → لاتین «aqua» → فرانسوی باستان «ewe» → فرانسوی نوین «eau». تحول اسطورهها نیز چنین است. برخی فرهنگها ممکن است بهطور اتفاقی چیزی نزدیک به اصل را حفظ کنند، درحالیکه بسیاری از شاخههای دیگر دستخوش دگرگونی شوند. بااینحال، هنگامی که کلیت را در نظر بگیریم، مضامین کلی آشکار خواهند بود.
نتیجهگیری#
اما اونومبوتّه دارویی به مار داد تا با آن مردم را نیش بزند.
دلیل مخالفت با انتشار باستانی این است که مسلمانان یا مسیحیان میتوانستهاند نفوذی ایجاد کنند که فروبنیوس متوجه آن نشده باشد. باساریها میتوانستهاند داستان آفرینش کتاب مقدس را با باورهای خود تلفیق کرده باشند، و تقریباً هیچ چیز دیگر را نه. اگر این تماس باستانی بوده باشد، نمیتوانسته آنقدر هدفمند باشد که فقط در میان یک قوم ظاهر شود. امروزه میلیونها مسیحی در آفریقا زندگی میکنند که مشتاقاند نشان دهند بخشی از قبیلهای گمشده از اسرائیلاند. همچنین پژوهش انسانشناختی مسیحیِ در حال انجام و بهخوبی تأمینمالیشدهای وجود دارد. اگر دیگر اسطورههای آفرینش بومی با سفر پیدایش شباهت داشتند، بهخوبی مستند میشدند.
دلیل موافق با انتشار باستانی این است که شباهتهای آشکار بهخوبی مستند شدهاند. هبوط انسان در اسطورههای آفرینش آفریقایی گسترده است، و ژنتیک ادعای قبایل گوناگونی را که مدعی بودهاند اسرائیلیان گمشدهاند تأیید کرده است؛ از جمله لمباهای زیمبابوه (هرچند سفر آنان بسیار پس از آغاز نوسنگی رخ داده است). برای گسترش پیشاتاریخی مردم و اندیشهها به قلب آفریقا، نمونههای پیشین وجود دارد. بااینحال، نظریهپردازی دانشگاهی درباره پیوندهای میان نوسنگیشدن در آفریقا و اوراسیا، بهسبب ارتباطش با فرضیه حامی، یعنی این ایده که آفریقاییها از نسل پسر نفرینشده نوح، حام، هستند، با مانع روبهرو شده است. انتشار، همچون همیشه، هنگامی که از اوراسیا به هر قاره دیگری صورت گرفته باشد، مسئلهساز است.
اگر قرار باشد این مورد شگفتانگیز بررسی شود، سودمند خواهد بود که امروز بازگردیم و اسطوره آفرینش کنونی آنان و میزان نفوذ مسیحیت در سنتهایشان را بهطور کلیتر ثبت کنیم. ژنتیک نیز میتواند روشنگر باشد. اما درباره حس درونی اسطورهشناسان، هم کمپبل و هم ویتسل این اسطوره را بومی میدانند.
دوران کنونی ما، هولوسن، به معنای «کاملاً نو» است، زیرا با ظهور تمدن انسانی همزمان شد. فرض پیشفرض در بسیاری از علوم، اسطورهای درباره اعصار انسان است. انسان بهمدت ۱۹۰٬۰۰۰ سال همچون شکارگر و گردآورنده زندگی کرد و تقریباً هیچ هنری تولید نکرد. سپس، حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش، بسته نوسنگی بهطور مستقل در سراسر جهان ابداع شد. این باورکردنی نیست.
من فکر میکنم فرهنگهای جهان به شیوههایی درهمتنیدهاند که نادیده گرفته شدهاند. گذشته از همزمانی باورنکردنیِ یک تحول فرهنگی جهانی در هولوسن، شاید قویترین شاهد، بولروئر باشد؛ ساز مقدسی که آیینهای اسرارآمیز در سراسر جهان آن را به شیوههایی بهطرز چشمگیری مشابه به کار میبرند. یا اگر مقاله دیگری درباره اسطورهای عجیب با موضوع روشنشدن و داروی مار ترجیح میدهید، شاید از این مقاله لذت ببرید:
جوزف کمبل این ترجمه را در اثر خود با عنوان Historical Atlas of World Mythology ارائه میکند. متن اصلی آلمانی از لئو فروبنیوس، Volksdichtungen aus Oberguinea، جلد ۱، Fabuleien Dreir Völker (ینا، آلمان: Eugen Diederichs، ۱۹۲۴)، صص. ۷۵-۷۶ است. ↩︎
آفریننده بوشمنها، کاگن، که «سبب شد همهچیز پدیدار شود و ساخته شود»، رقص خلسه را معرفی کرد:
«کاگن آواز این رقص را به ما داد و به ما گفت آن را برقصیم، و مردم بر اثر آن خواهند مرد، و او افسونهایی خواهد داد تا آنان را دوباره زنده کند. این رقصی دایرهوار از مردان و زنان است که در پی یکدیگر حرکت میکنند، و تمام شب رقصیده میشود. برخی فرو میافتند؛ برخی چنان میشوند که گویی دیوانه و بیمارند؛ از بینی برخی دیگر که افسونهایشان ضعیف است خون جاری میشود، و آنان داروی افسون میخورند که در آن پودر سوخته مار وجود دارد.» ~چینگ، مردی بوشمن از دراکنزبرگ، که جوزف اورپن در سال ۱۸۷۳ با او مصاحبه کرد
شایان توجه است که باساریها و سانها هر دو در موقعیتهای آیینی از بولروئر استفاده میکنند؛ سازی که بهطور گسترده گفته شده است خاستگاه آن به آیینی اسرارآمیز و بسیار کهن بازمیگردد. اگر این را با سفر پیدایش پیوند دهیم، بولروئرها در ۱۰٬۵۰۰-۸٬۴۰۰ BP در اسرائیل و حتی پیشتر در شمال بینالنهرین، یعنی جایی که کشاورزی ابداع شد، یافت شدهاند؛ موضوعی که در هر دو روایت سفر پیدایش بدان پرداخته شده است. این امر نشان میدهد که بستهای نوسنگی ــ شامل یکجانشینی، اسطورههای آفرینش و آیینهای بولروئر ــ میتوانسته به آفریقا گسترش یافته باشد. ↩︎
کل این مدخل برای یک دانشنامه آنلاین بهطرز آزاردهندهای بصیرتآمیز است، تا آنگاه که نویسندهاش را میشناسید: «ژولین ریس (۱۹ آوریل ۱۹۲۰ – ۲۳ فوریه ۲۰۱۳) مورخ بلژیکی ادیان، اسقف اعظم افتخاری و کاردینال کلیسای کاتولیک بود. پیش از مرگش، از ریس با عنوان “بزرگترین پژوهشگر زنده ادیان” یاد میشد.» ↩︎
