نخستینبار توسط Vectors of Mind منتشر شد.

بهرهٔ هوشی (IQ) بهعنوان گزینهٔ روانسنجیِ واقعگرایانه شهرت دارد. کسانی که حاضرند واقعیتها را بر احساسات مقدم بدانند، برتری آن را میپذیرند. اما این، شجاعتِ دزدیدهشده است! هوش هیجانی برای تکامل انسان و زندگی نیک بنیادی است، اما نمیتوان آن را بهخوبی اندازهگیری کرد. IQ درست نقطهٔ مقابل آن است. IQ برای تقلیل اطلاعات حاصل از بهترین ابزارهای روانسنجی ما طراحی شد، اما نمیدانیم چه نسبتی با هوش دارد. نباید سهولت اندازهگیری را با اهمیت اشتباه گرفت؛ بهویژه هنگامی که رابطهٔ میان IQ و هوش فهمیده نشده است—چیزی که سرسختترین طرفداران IQ نیز به آن اذعان دارند.
صورتها در برابر سنجهها#
صفات در دو سطح وجود دارند. نخستین سطح چیزی شبیه صورت افلاطونیِ آنهاست: نسخهای آرمانی که بهصورت یک انتزاع وجود دارد. قاعدهٔ فیثاغورس را در نظر بگیرید: a^2 + b^2 = c^2. مهم نیست وتر (c) را چگونه قرار دهید؛ اگر طول ضلعها را اندازه بگیرید، آنها همیشه از این فرمول پیروی میکنند. وجود قواعدی که دادههای مشاهدهشده را در هندسه تولید میکنند، تعجبآور نیست. وضعیت در روانشناسی آشفتهتر است، اما قواعد زیربنایی همچنان وجود دارند. جوجهاردکها در فاصلهٔ 36 ساعت پس از بیرون آمدن از تخم، به یک مراقب نقش میبندند. میزان برونگرایی شما پیشبینی میکند که در مهمانیها و در Slack شرکت چگونه رفتار خواهید کرد. افرادی مانند فروید و مزلو در پی توضیحات عمیقتری برای رفتارمان بودند (برای مثال، نهاد، من و فرامن)؛ اینکه آیا آنها این موارد را بهدرستی شناسایی کردهاند یا نه، موضوع بحث نیست.
پیشفرض روانسنجی این است که صفات زیربنایی را نیز میتوان اندازهگیری کرد. ابزارهای روانشناختی—که معمولاً پرسشنامه یا آزمون هستند—میتوانند فرد را روی محوری نظری، مانند برونگرایی، جایگذاری کنند. طبیعتاً این نمره فقط تقریبی از صورت است. اما به پژوهشگران اجازه میدهد بهجای کلنجار رفتن زبانی با صورتها، با جهان آمار سروکار داشته باشند (هرچند پژوهش کمّی نیز باید در همان قلمرو آشفته ارتباط داده شود).
فرایند اندازهگیری بهشدت اتلافی است. فرض کنید میخواهید گشودگی به تجربهٔ کسی را اندازهگیری کنید. برای این کار، باید پرسشنامهای تدوین کنید که شامل گویههایی باشد که به باور شما مرتبطاند. این کار در نهایت به قضاوت انسانی وابسته است. میتوان با مقایسهٔ نمرههای گشودگی به تجربه با همبستههای بالقوهٔ دیگر، مانند اتصالپذیری مغز یا تعداد تمبرهای موجود در گذرنامهٔ فرد، اطمینان بیشتری به دست آورد. اما در پایان، دانستن میزان وفاداریِ این تقریب ناممکن است. حقیقت مبناییای وجود ندارد که بتوان آن را با این تقریب مقایسه کرد.
واقعیتهایی دربارهٔ ابزارها میتوانند به سردرگمی دربارهٔ صورتها بینجامند. تصور کنید تمام عکسهای ما از زهره، طرحهای گالیله بودند، اما از مریخ عکسهایی از هابل داشتیم. ممکن بود کسی بگوید: «ببینید لبههای مریخ چقدر واضحاند. سرخیاش را ببینید! حتماً این بهترین سیاره است.» اما سیارهها خارج از آنچه ابزارهای ما اندازهگیری میکنند وجود دارند؛ هوش نیز چنین است. با در نظر داشتن این نکته، بیایید IQ و EQ را تعریف کنیم.
عامل کلی شخصیت (GFP)#
بهجای صحبت دربارهٔ هوش هیجانی، دربارهٔ GFP بحث خواهم کرد. امیدوارم این طعمهگذاری و تغییر موضوع را ببخشید؛ بااینحال، به نظر میرسد موجه باشد. وندر لیندن و همکارانش در یک فراتحلیل همبستگی 0.85 میان GFP و هوش هیجانی مییابند و این دو را «بسیار شبیه، و شاید حتی مترادف» میخوانند. افزون بر این، همانطور که خواهیم دید، استخراج GFP و IQ قیاسپذیر است.
GFP چند تعریف دارد. بیایید با تعریفهایی آغاز کنیم که به ماهیت آماری آن میپردازند. میتوانید هر آزمون گستردهٔ شخصیت را اجرا کنید و سپس برای یافتن مهمترین «عامل نهفته» در دادهها، کاهش ابعاد انجام دهید. این عامل همان GFP است. بر سر بهترین روشهای آماریِ مورد استفاده جنگهای فرقهای در میگیرد، اما ایده این است که ممکن است نظرسنجیها شامل 100 گویه باشند. در این صورت، 100 بیت اطلاعات دربارهٔ یک فرد خواهید داشت که کار با آن دشوار است. کاهش ابعاد راهی برای نمرهگذاری نظرسنجی پیدا میکند؛ بهگونهای که یک عدد در اختیار شما میگذارد که دربارهٔ نحوهٔ پاسخدادن فرد به تکتک پرسشهای نظرسنجی، بیشترین اطلاعات را دارد. به پرسشهای مختلف وزن کموبیش متفاوتی داده میشود و با تحلیل این وزنها میتوانید توضیح دهید این عامل نهفته اساساً دربارهٔ چیست. معلوم میشود اگر این کار را با هر مجموعه پرسش یا هر گروهی از افراد انجام دهید، از نظر کیفی نتیجه تقریباً مشابه خواهد بود. عامل نهفتهٔ غالب همیشه چیزی شبیه این است: «صادق، متفکر و مهربان؛ کسی که میخواهید در تیمتان باشد.»1 برای علاقهمندان روانسنجی، همین ثبات (البته تا حدی کمتر) دربارهٔ پنج عامل نهفتهٔ نخست نیز وجود دارد، که با نام پنج بزرگ شناخته میشوند.
تجسم صورتها از زبان#
این وبلاگ را بهدلیل ظرفیتِ بهرهبردارینشده برای پرداختن مستقیمتر به صورت افلاطونی شخصیت با استفاده از پردازش زبان طبیعی آغاز کردم. مبنای نظری پنج بزرگ، فرضیهٔ واژگانی است. این فرضیه بیان میکند که شخصیت در واقع نوعی داوری دربارهٔ منش است و هر روز میلیونها مورد از این داوریها انجام میشود. این داوریها نیز بهوسیلهٔ زبان منتقل میشوند؛ بنابراین، خطوط کلی این داوریها باید در کل مجموعهٔ واژگانی که برای قضاوت دربارهٔ یکدیگر در اختیار داریم بازتاب یابد. با کمّیسازی این فضا—یعنی خطوط کلی غیبتگویی در مقیاسی بزرگ—میتوانیم عوامل نهفتهٔ شخصیت (پنج بزرگ) را پیدا کنیم. در زیر، 100 صفت شخصیتی بر اساس دو عامل نهفتهٔ مهمتر ترسیم شدهاند.

واژههای موجود در این نمودار طی هزاران سال غیبتگویی شکل گرفتهاند. مدلهای زبانی مدرن بخش قابلتوجهی از اینترنت و بیشتر کتابهایی را که تاکنون نوشته شدهاند جذب میکنند. استخراج رابطهٔ ضمنی میان واژهها، جایگاهی ممتاز برای مشاهدهٔ جهان صورتها در اختیار ما میگذارد. اما این فقط یک تجسم است. دستاورد واقعی، فهمیدن این است که عامل 1 در بالا نمایندهٔ چیست—قاعدهای که آن را تولید کرده است2.
در نگاه نخست، ممکن است به نظر برسد که این عامل صرفاً خوب در برابر بد است، اما باید به چگونگی شکلگیری دادهها بیندیشیم. ساختار زبان دیدگاه جامعه را بازنمایی میکند؛ یعنی نوع شخصی را که دیگران دوست دارند با او سروکار داشته باشند. ازاینرو، مشارکت من این بود که به این محور خیره شوم و آن را با قاعدهٔ زرین مرتبط کنم. آیا ملاحظهکار، خوشایند و باهوش هستید؟ آیا از آزارگر، مداراناپذیر یا همکارناپذیر بودن پرهیز میکنید؟ در هستهٔ خود، این امر نشاندهندهٔ گرایش به زندگی بر اساس قاعدهٔ زرین است. یا دستکم این ادعای من است. در این حوزه بحث قابلتوجهی وجود دارد.
تعریف دیگری، اثربخشی اجتماعی است. از نظر من، این تعریف آزمون هیتلر را پشت سر نمیگذارد. پیشوا بیتردید اثربخش بود، اما چندان خوشایند نبود. بر اساس واژههای موجود در نمودار، این صفت شامل اهمیتدادن به رفاه دیگران است؛ بنابراین نمیتواند فقط به کارآمدی مربوط باشد. هدف ضمنی، بالا کشیدن دیگران است، نه مراقبت از شمارهٔ 1.
این صفت بسیار فراتر از سازگاربودن یا خوشایندبودن نیز هست. توجه کنید که باهوش و دانشدار هر دو با این عامل مرتبطاند. بهکارگیری قاعدهٔ زرین در واقع عملی ظریف است که مستلزم مدلسازی ذهن خود و نیز ذهن دیگران است. این کار به افراد اجازه میدهد به توافقهای برد-برد برسند (کنشی که جامعهٔ انسانی بر آن بنا شده است). این کار سادهای نیست و برای نمونه، زودباور و سادهلوح تقریباً خنثیاند. (البته توجه کنید که سادهلوحبودن بخشودنیتر است. یکبار فریبم بده، شرم بر تو؛ دو بار فریبم بده….) واژههای منفی نیز اطلاعاتبخشاند؛ انواع گوناگون مداراناپذیری یا آزارگری در میان آنها دیده میشود—یعنی ناتوانی از در نظر گرفتن دیگران، یا در نظر گرفتن آنان بهعنوان کسانی که باید به آنها درد وارد کرد.
از این پس، هرگاه بگویم GFP، منظورم عامل زرین شخصیت خواهد بود. صفتی نیرومند در منش که مستلزم مدلسازی ذهن خود و ذهن دیگران است. از موفقیتهای آنان به وجد میآیید؛ روی دیگر صورت را نشاندادن اختیاری است3.
داروین 🤝 عیسی#
از آنجا که GFP با زبان تعریف میشود، از پیش پیوندی نظری هم با پنج بزرگ و هم با غیبتگویی دارد. توصیف آن بهعنوان قاعدهٔ زرین، آن را به تکامل و اخلاق نیز مرتبط میکند. برداشت داروین از نقش زبان در انسانشدن ما را در نظر بگیرید. از تبار انسان:
پس از آنکه توانایی زبان به دست آمد و خواستههای جامعه امکان بیان یافت، نظر مشترک دربارهٔ اینکه هر عضو برای خیر عمومی چگونه باید رفتار کند، طبیعتاً در عالیترین درجه به راهنمای عمل تبدیل میشد.
او این فرایند را به قاعدهٔ زرین مرتبط میکند:
حس اخلاقی شاید بهترین و والاترین وجه تمایز میان انسان و حیوانات پستتر باشد؛ اما در اینباره چیزی نمیگویم، زیرا بهتازگی کوشیدهام نشان دهم که غرایز اجتماعی ــ اصل بنیادین سرشت اخلاقی انسان (کتاب اندیشههای مارکوس اورلیوس، ص. ۱۳۹) ــ با یاری قوای فعال عقلانی و آثار عادت، بهطور طبیعی به قاعدهٔ زرین میانجامند: «با دیگران چنان کنید که میخواهید با شما رفتار کنند»؛ و این قاعده در بنیاد اخلاق قرار دارد.
هنگامی که انسانها زبان را به دست آوردند، فشار انتخابی برای رفتار اخلاقی (که از طریق شایعهپراکنی اعمال میشد) پدید آمد و این امر بهناگزیر به قاعدهٔ زرین انجامید. از آنجا که GFP از شایعهپراکنی (صفتهای شخصیتی) مشتق شده است، بنابراین شگفتآور بود اگر به شکل قاعدهٔ زرین درنیامده بود4. داروین بار دیگر تأیید شد.
همچنین شگفتآور نیست که عیسی ۶۱۳ قاعدهٔ عهد عتیق را به «با دیگران چنان کنید که میخواهید با شما رفتار کنند» فشرده کرد. حتی میتوان آن را نوعی کاهش بُعدِ عهد عتیق دانست. آن یک قاعدهٔ نهفتهای که همهٔ قواعد دیگر را تولید میکند چیست؟ نکشتن یا زنا نکردن صرفاً پیادهسازیهایی در سطح عینیِ این قانون برتر، یعنی قاعدهٔ زرین، هستند. اما برای عیسی، این قاعده چیزی عمیقتر از یک فرمان است؛ حقیقتی روحانی و الهی است. روح شما چنان شکل گرفته است که تا زمانی که با دیگران آنگونه که دوست دارید با شما رفتار شود رفتار نکنید، نمیتوانید در آرامش باشید. این همان آب حیات است که او عرضه میکند. و این دیدگاه بهطرزی چشمگیر به ادعای داروین نزدیک است که ذهنهای ما باید بهوسیلهٔ این اصل بنیادین اخلاق شکل گرفته باشند.
در اینجا ذکر یک ملاحظه ضروری است، زیرا نسخهٔ داروین و عیسی از قاعدهٔ زرین از نسخهٔ من افراطیتر است. نسخهٔ آنها از انسان میخواهد «گونهٔ دیگر صورت خود را پیش آورد» و به کسانی که با کینه و بدخواهی از او سوءاستفاده میکنند نیکی کند. برای من دشوار است این امر را با باور داروین به برتری فرهنگ انگلیسی سازگار کنم؛ فرهنگی که جهان را بر پایهٔ این اصل فتح نکرد. همچنین با جدول زمانی بشریت نیز سازگار نیست. زبان مدتهاست وجود داشته و برای اجرای اخلاق به کار رفته است؛ مبنای نظریهبازیِ آن اخلاق چه بوده است5؟ اگر چیزی شبیه «با دیگران چنان رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود» بوده باشد، این امر توضیح میدهد که چرا به نظر میرسد چنین قلابهای روانشناختی عمیقی دارد و بخشی از بیشتر سنتهای دینی است. این اصل برای هزارههای بسیار در چشمانداز برازندگی حضور داشته و ذهنهای ما را مدتها پیش از آنکه صورتبندی شود شکل داده است.
به هر حال، اطمینان دارم که همهٔ این صورتها عمیقاً به یکدیگر مرتبطاند، اگر نه اینکه یکسان باشند. GFP با در نظر گرفتن دیگران مشخص میشود؛ عیسی آن را بهعنوان حقیقتی روحانی صورتبندی کرد و داروین آن را نیرویی تکاملی دانست. این فرمولی است که در حوزههای متعدد داده تولید میکند؛ قاعدهای که بهخوبی در محل مفصلهای میان سرشت انسان، تکامل و زبان برش میزند.
یادداشت پایانی دربارهٔ تعریف دیگر GFP: هوش اجتماعی. این مفهوم نیز از طریق فرضیهٔ مغز اجتماعی دانبار با تکامل انسان مرتبط است. بنابراین، حتی اگر کسی تعریف بدیلی از GFP بپذیرد، این عامل همچنان برای چگونگی انسانشدن ما بنیادین است. (هرچند ارتباط آن با اخلاق کمتر روشن است. بنگرید به: ماکیاولی.)
سنجش#
رایجترین روش سنجش شخصیت، خودگزارشی است. جای شگفتی نیست که افراد در داوری دربارهٔ اینکه آیا آدم خوبی هستند یا نه، قاضیان خوبی نیستند6. گزینهٔ دیگر آن است که EQ را بهعنوان تواناییای تعریف کنیم که میتوان آن را آزمود؛ برای مثال، اینکه آیا کسی میتواند هیجان (مثلاً خشم یا اندوه) را بر اساس حالت چهره تشخیص دهد یا نه (بهویژه در عکسهای برشخورده از چشمها). فراتحلیل یادشدهٔ وندر لیندن نشان داد که GFP با EQ_survey همبستگی r = 0.85 دارد، اما همبستگی میان GFP و EQ_ability فقط r = 0.28 است (حتی کمتر از همبستگی 0.36 میان GFP و IQ). چنین شکاف عظیمی نشان میدهد که نمرهها تا چه اندازه بازتاب ابزارهای سنجشاند و ما فقط تصویری بسیار پرنویز از EQ یا GFP به دست میآوریم. بااینحال، این نمرهها با پیامدهای زندگی واقعی، مانند به زندان افتادن یا حفظ شغل، همبستگی معقولی دارند.
عامل کلی هوش#
در سال ۱۹۰۴، چارلز اسپیرمن پیشنهاد کرد که یک عامل کلی واحد برای هوش وجود دارد که «عامل g» یا بهاختصار g نامیده میشود. بر این اساس، یک صفت واحد میتوانست بخش بزرگی از عملکرد را در انواع گوناگون تکالیف تبیین کند. شاید شگفتآور باشد، اما معلوم شده است که چنین است و این یافته یکی از تکرارپذیرترین یافتهها در روانشناسی است. یعنی اندازهٔ واژگان یک فرد با زمان واکنش او همبستگی دارد و زمان واکنش او با تواناییاش در چرخاندن شکلها در ذهن همبسته است. برای محاسبهٔ g، کافی است کاهش بُعد را بر بیشترین تعداد ممکن از تکالیف مرتبط با هوش انجام دهید. مانند GFP و پرسشنامههای شخصیت، g نخستین عامل نهفته است. تفاوت این است که g از پرسشهای آزمون درست/غلط محاسبه میشود، درحالیکه GFP از گویهها یا صفتهای شخصیتی محاسبه میشود. معمولاً g کمی کمتر از ۵۰٪ واریانس موجود در دادهها را ثبت میکند (یعنی تفاوتهای فردی)، که با GFP همتراز است7.
شغل پیشین من شامل نمرهگذاری آزمونهای واقعیت مجازی برای سنجش میزان ضربهٔ مغزی در ورزشکاران یا پیشرفت آلزایمر در سالمندان بود. این دو گروه جمعیتی بسیار متفاوت، با مشکلاتی بسیار متفاوت، هستند؛ بااینحال، در هر دو گروه افت چشمگیری در g مشاهده میشود. در واقع، بدون دانستن IQ پایهٔ یک فرد، تصمیمگیری بالینی دشوار است. بهطور کلیتر، IQ بهترین پیشبینیکنندهٔ روانسنجیِ واحد برای مجموعهای از پیامدهای مثبت زندگی است. دربارهٔ درآمد، رابطه چنین است r = 0.3:

شیب بهوضوح مثبت است. بااینحال، مهم است که ماهیت روابط دنیای واقعی را در چشمانداز درست ببینیم؛ مقدار قابلتوجهی نویز وجود دارد.
اما IQ چیست؟ خب، شما را به آرتور جنسن ارجاع میدهم؛ کسی که بهمعنای واقعی کلمه کتاب عامل g: علم توانایی ذهنی را نوشته است. او در این کتاب استدلال میکند که g پدیدهای واقعی و قابلاندازهگیری و مهمترین عامل واحد در توانایی شناختی است. افزون بر این، g تا حد زیادی ارثی است و عوامل محیطی مانند تربیت یا آموزش تأثیر چشمگیری بر آن ندارند. یک دهه بعد، او کتاب شگفتانگیز8 زمانسنجی ذهن را نوشت. او علاقهٔ خود به زمان واکنش (RT) را چنین توضیح میدهد:
«واقعیتِ وجود رابطهای معنادار میان RT و هوش روانسنجی دستکم دو پیامد فوری برای نظریه و پژوهش دربارهٔ هوش دارد. نخست، این واقعیت مستقیماً با تصور رایجی در روانشناسی معاصر تناقض دارد که آزمونهای استاندارد کنونی ما برای هوش چیزی جز طبقهای خاص از دانش و مهارتها یا راهبردهای شناختیِ اکتسابی برای رویارویی با انواع خاصی از مسائل که عموماً فکری تلقی میشوند نمیسنجند… دوم، اگر میان تفاوتهای فردی در RT و هوش همبستگی وجود داشته باشد، به نظر میرسد پژوهش دربارهٔ پدیدهٔ بسیار سادهترِ پردازش اطلاعات، یعنی RT، آسانتر از تلاش برای نظریهپردازی مستقیم دربارهٔ پدیدهٔ بسیار پیچیدهترِ هوش، به تبیین نظریِ بسندهای از آن خواهد انجامید.»
جنسن شاید آگاهترین مؤمن راستین به g باشد که وجود دارد. بااینحال، او سالها تلاش کرد تا ارتباطی میان g و RT برقرار کند تا بتوانیم ماهیت g را درک کنیم. ما در جهان مُثُل هیچ تصوری از چیستی آن نداریم!
یا غول دیگری در این حوزه، یعنی ایان دیری، را در نظر بگیرید. او شاید پرمقالهترین روانسنجِ زندهٔ امروز باشد. و او نیز مانند جنسن، از طرفداران IQ است9. هیچکس بهتر از یک جراح مغز و اعصاب که روانپزشکی خوانده و سپس پژوهشگر هوش شده باشد، در موقعیتی نیست که توضیح دهد IQ چیست. بااینحال، او در مصاحبهای با رنه موتوس (سردبیر مجلهٔ اروپایی شخصیت) میگوید:
«اگر شکاکیت من نسبت به نظریه در روانشناسی در کتابم نگریستن از بالا به هوش انسانی* درونمایهای فرعی بود، پس شکست خوردهام. چون قرار بود درونمایهای آشکار باشد. حتی «شکاکیت» هم شاید تعبیر ملایمی باشد. من صرفاً نسبت به نظریه، آنگونه که در روانشناسی ظاهر میشود، و بهطور خاص آنگونه که در تفاوتهای فردی و، از آن هم خاصتر، در پژوهش هوش ظاهر میشود، بسیار انتقادی هستم. حالا وقتی کسی میگوید، برای [مخالفان] آسان است که بگویند: «خب، خدایا، او فقط یک غباردانهٔ کسلکننده است.» و من چنین نیستم. فکر میکنم در شاخههای دیگر علم—نه فقط علوم سخت، بلکه در زیستشناسی نیز—نظریههای پختهای وجود دارد. من به هوش و شخصیت در فنوتیپها علاقهمندم، که البته مستلزم دادههای زیادی است. به توانایی آنها در پیشبینی تغییرات چیزهایی که متعاقباً رخ میدهند—اعتبار پیشبینانهٔ آنها—علاقهمندم. همچنین زمان زیادی را صرف بررسی سازوکارها کردهام. منظورم از «نگریستن از بالا به هوش انسانی» همین بود. منظورم این است که واقعاً علاقهمندم بکوشم تفاوتهای فردی در نمرههای آزمونهای شناختی را توضیح دهم. بنابراین به همهٔ چیزهایی علاقهمندم که نظریهپردازان میگویند به آنها علاقه دارند: پیشبینی، وضوح فنوتیپی، و تقلیلگرایی، یعنی فهمیدن چیزها. اگر نام نظریههای [هوش] را در نظر بگیریم، فکر میکنم هیچیک شایستهٔ این عنوان نیستند. چرا؟ نظریه معمولاً شبکهای از سازههاست که افراد آنها را به شیوهای بدیع به یکدیگر پیوند میدهند تا با صورتبندی یک سازوکار، چیزهایی را پیشبینی کنند. فکر میکنم صورتبندی سازهها گاهی ناکافی است. ارتباطهای تجربی نیز همیشه وجود ندارند. شاید بیش از هر چیز، پیوند دادن آنها به چیزهای واقعی—خواه واحدهای SI باشند یا واحدهای زیستشناسی—نیز ناکافی است. افراد هنگام کنار هم گذاشتن نظریهها، اغلب بهجای جرثقیل از حلقههای آسمانی استفاده میکنند… جرثقیل واقعاً چیزی است که روی زمین استوار است و میتوان با آن چیزی را بلند کرد؛ حلقهٔ آسمانی فقط یک وعدهٔ بیپشتوانه است. *گمان میکنم آنچه میگویم این است که نمیتوانید صرفاً چیزهایی را از خودتان بسازید. این چیزها باید به چیزهای واقعی پیوند داشته باشند.»
دیری در پی چیزی در جهان صورتهاست که بتواند توان آماری g را توضیح دهد. قاعدهٔ بنیادینی که چنین عامل نهفتهٔ مسلطی را ایجاد میکند چیست؟ سرعت سیناپس؟ سازمانیافتگی مغز؟ توانایی تحقق اهداف خود از طریق استدلال انتزاعی؟ او نیز مانند ینسن معتقد است که هیچ تبیین رضایتبخشی وجود ندارد.
افلاطون؟ ارسطو؟ سقراط؟ کودنها!#

از نظر من، بهترین شاخص برای اینکه g به چیزهای واقعی پیوند دارد این است که بیشتر با طبیعت مرتبط است تا با تربیت. این امر برخلاف شهود، شاهدی علیه بنیادی بودن g برای هوش است. توضیح میدهم.
اگر یک صفت از نظر بقا و تولیدمثل سازگار باشد، در هر نسل، مطابق معادلهٔ اصلاح نژاد افزایش خواهد یافت،
Δz = h^2 * β،
که در آن Δz تغییر در فنوتیپ است، h^2 وراثتپذیری به معنای محدود (سهم ژنتیکی افزایشی) است، و β گرادیان انتخاب است. h^2 مربوط به g حدود ۰٫۶ است10. اکنون باید گرادیان انتخاب را برآورد کنیم. پژوهشگر، لیندا گاتفردسن، تعریف رایجی از هوش ارائه میدهد: «هوش قابلیتی ذهنی و بسیار کلی است که، از جمله، توانایی استدلال، برنامهریزی، حل مسئله، تفکر انتزاعی، درک ایدههای پیچیده، یادگیری سریع، و آموختن از تجربه را دربرمیگیرد.» اگر این تعریف تا حد زیادی بهوسیلهٔ g ثبت شود، آنگاه g باید با شایستگی زیستی همبسته باشد. ظاهراً آمیزش جنسی و زنده ماندن فرزندان فرد از جمله اهدافی هستند که هوش به او در تحققشان کمک میکند.
در روزگاران دور، مردی با بهرهٔ هوشی ۱۳۰ در مقایسه با مردی با بهرهٔ هوشی ۱۰۰ چند فرزند زندهماندهٔ بیشتری میداشت؟ برای ایجاد یک شهود اولیه، فرض کنیم نهادهای ما فروپاشیدهاند و هر مردی باید گلیم خود را از آب بیرون بکشد. آیا فکر میکنید بازماندگان گرایش داشتند باهوشتر باشند؟ بهطور محسوس؟ زندگی در دوران باستان گامی در همین جهت بود. بیایید محافظهکارانه فرض کنیم رابطهٔ میان g و شایستگی زیستی برابر با r = 0.1 بوده است. این رابطه از نظر بصری از نویز قابل تشخیص نیست و در زندگی روزمره متوجه این روند نمیشدید:

با جایگذاری این مقادیر، به Δz = 0.6 * 0.1 = 0.06 انحراف معیار در هر نسل میرسیم. در طول ۲٬۰۰۰ سال (۸۰ نسل)، میانگین جمعیت ۴٫۸ انحراف معیار، یا ۷۲ واحد بهرهٔ هوشی، افزایش مییافت. یا اگر در زمان به عقب برگردیم، یونانیان باستان باید میانگین بهرهٔ هوشی ۲۸ را میداشتند. این نتیجه از برآورد 0.1 به دست میآید. شاید این مقدار کمتر بوده باشد، اما این امر با توصیفهای g بهعنوان چیزی که بهطور جهانشمول سودمند است، در تعارض به نظر میرسد. میتوان در مدل دستکاریهایی انجام داد، اما نکته این است که دشوار میتوان ادعا کرد IQ از نظر شایستگی زیستی بهطور محسوسی سودمند بوده و افلاطون، ارسطو و سقراط کودن نبودهاند (به سبک ویزینی)11.
این امر مرا به همان ناامیدیای میرساند که دیری تجربه میکند. برایم نگرانکننده است که g عامل کلیِ… چیزی باشد. شاید توانایی آزمون دادن؟ به نظر میرسد باید چیزی بیش از این باشد، اما روشن نیست چه. دستکم فعلاً، g فقط یک حلقهٔ آسمانی است؛ سازهای که بهطور آماری و با ارجاع به همبستههای دیگر—نمرههای آزمون، درآمد، تکانشگریِ صفتی و غیره—تعریف شده است.
انتخاب در GFP#
منصفانه است که همین آزمون را دربارهٔ GFP نیز اعمال کنیم. وراثتپذیری به معنای محدود GFP اندکی پایینتر است و برآوردها از مطالعهای به مطالعهٔ دیگر بسیار متغیرترند. برای مثال، ژنتیک و تکامل عامل کلی شخصیت تمامی سهم ژنتیکی در GFP را غیر افزایشی مدلسازی میکند (h^2 = 0). این امر بهعنوان شاهدی تفسیر میشود مبنی بر اینکه GFP در معرض انتخاب طبیعیِ اخیر بوده است. در هر حال، این دیدگاه از پیامدِ ناقص بودن نیاکان ما از نظر GFP اجتناب میکند.
مطالعات دیگر h^2 را تا 0.512 نیز برآورد کردهاند. در این صورت، حداکثرگرایان GFP نیز باید این واقعیت را بپذیرند که یونانیان از نظر هوش (هیجانی) بهشدت ناقص بودهاند. من مایلم تقریباً چنین چیزی را بپذیرم. استدلال کردهام که بهسبب فشار اجتماعی برای پیروی از قاعدهٔ زرین انسانها دروننگری را کشف کردند. این امر زندگی درونی، اندیشهٔ بازگشتی، و توانایی ادراک جهان صورتها را پدید آورد. این یک تغییر فاز پدیدارشناختی بود که پیش از آن، هیچ خردمندیای وجود نداشت.
در مورد یونانیان، فکر نمیکنم آنها از نظر هیجانی کودن بوده باشند. هنگام برآورد گرادیان انتخاب (β)، انتظار نمیرود پیروی از قاعدهٔ زرین (یا دروننگری) بهطور جهانشمول از نظر زیستی سودمند باشد. چنگیزخان، از منظر تکاملی، عملکردی درخشان داشت. افزون بر این، وراثتپذیری به معنای محدود از IQ پایینتر است و ازاینرو تغییر هر نسل را کاهش میدهد. بااینحال، گمان میکنم در ۲٬۰۰۰ سال گذشته انتخابی صورت گرفته است. شاید ما آمادگی بیشتری برای رویآوردن به درون خود داشته باشیم.
این ادعا که EQ > IQ است، به درستی نظریهٔ خیالپردازانهٔ من وابسته نیست. اما میخواستم نشان دهم که حتی مقادیر اندک انتخاب در طول هزارهها چه شکلی پیدا میکنند. جهان، حتی در تاریخ ثبتشده، از نظر شناختی بیگانه به نظر میرسد13. هر انتخابی از گرادیان انتخاب که بر سودمند بودن IQ دلالت کند، همچنین بر این دلالت دارد که اگر یونانیان باستان در جامعهٔ امروز به فرزندی پذیرفته میشدند و پرورش مییافتند، از نظر قانونی عقبماندهٔ ذهنی محسوب میشدند.
نتیجهگیری#
اشتقاق GFP و g مشابه است: متغیر نهفتهٔ مسلط در زبان و آزمونها، بهترتیب. از آنجا که زبان برای آنچه ما را انسان میکند بنیادیتر است، فکر میکنم GFP از g بنیادیتر باشد. این موضوع جدا از این واقعیت است که g، بهواسطهٔ نحوهٔ ساختش، آسانتر اندازهگیری میشود. اگر به قیاس تلسکوپ بازگردیم، مقایسهٔ قدرت پیشبینانهٔ g و GFP مانند مقایسهٔ مریخ با بازنماییهای تار و مبهمی از زهره است14. این صفات باید بر مبنایی نظری با یکدیگر مقایسه شوند.
قاعدهٔ زرین در جهان صورتهایی که بزرگان طی هزارهها توصیف کردهاند، به رقص درمیآید. عیسی آن را حقیقتی معنوی میدانست، قانونی حکشده در روح هر انسان. دو هزار سال بعد، داروین هنگام بررسی آثار زبان بر تکامل ذهنهای اخلاقجوی ما، به همان انتزاع بازگشت. در روانسنجی، این قاعده بهطور مکرر بهصورت عاملی نهفته در آزمونهای شخصیت، یعنی GFP، ظاهر میشود. زبان، تعاملات اجتماعی بیشماری را از میان میلیونها ذهن عبور میدهد. در آنجا، قاعدهٔ زرین بهعنوان عامل اصلی ارزیابیهای منش در سراسر جهان پدیدار میشود. قاعدهٔ زرین فرمولی است که ذهنها، تکامل، و زبان ما را تنظیم میکند.
g، از سوی دیگر، هیچ مبنای نظری ندارد. تعریف آن آماری است و این تعریف با میزان موفقیت آن در ثبت عملکرد آزمون و همبستگیاش با پیامدهای دنیای واقعی پشتیبانی میشود. این بدان معنا نیست که هرگز آن را نخواهیم فهمید، یا اینکه جعلی یا بیاهمیت است. آزمونهای دارای بار g، افزون بر کاربردهای بالینی، ابزار مهمی برای واداشتن نهادها به درستکاریاند. من، بهعنوان کسی که ناچار بودهام در زندگی راه خودم را پیدا کنم، تلاش برای حذف آزمون از پذیرش دانشگاهها را عمیقاً بدبینانه مییابم. به همین ترتیب، ما پلیس را مأمور اجرای انحصار دولتی بر خشونت میکنیم. به نظر من، آنان باید مجبور باشند نشان دهند که دستکم بهاندازهای میتوانند ماتریسها را دوران دهند که بتوانند بند کفشهایشان را ببندند15.
اما g، در بنیاد، هوش نیست. ما نمیدانیم این دو چه نسبتی با یکدیگر دارند. افزون بر این، نحوه استفاده عرفی ما از واژه باهوش به GFP نزدیکتر است، زیرا واژه باهوش بار عاملی قدرتمندی بر GFP دارد. این نیز یک پیروزی دیگر برای فرضیه واژگانی و خردِ واگذار کردن داوری به جمعیتهاست16. همچنین پیروزیای است برای شهود عامیانهای که EQ را دستکم بهاندازه IQ مهم میداند17، فارغ از اینکه آمار چه میگوید. به گفته اسکات الکساندر:
«پانزده سال است که ادبیات سوگیریها و اکتشافیها را میخوانم و اکتشافی زیر را پروراندهام: اگر پژوهشگری دریابد که مردم عادی در یک آزمایش دستکاریشده درباره اینکه چند مارشمالو بردارند دچار سوگیریاند، احتمالاً با خط پژوهشی جالب و ثمربخشی روبهرو هستیم. اما اگر پژوهشگری دریابد که مردم عادی درباره بنیادیترین باورهایشان در زندگی واقعی دچار سوگیریاند، احتمالاً این مردم عادی کاملاً معقول رفتار میکنند و این پژوهشگر است که میکوشد استدلال آنان را به زور در قالبی بگنجاند که هرگز برای پرداختن به آن طراحی نشده است.»
وراثتپذیری بالای IQ و، تا حدی کمتر، GFP، برای نیاکان دوردست ما پیامدهایی دارد. آنان تا چه زمانی شبیه ما بودند؟ میپذیرم که بر GFP انتخاب صورت گرفته است، حتی اگر پیامدهای آن شگفتانگیز باشند. با توجه به ادعاهای قویتری که حداکثرگرایان g درباره شایستگی تکاملی آن مطرح میکنند، مدل آنان از گذشته باید از این هم شگفتانگیزتر باشد.
افلاطون با هومر و باستانیان (از نظر او!) موافق است که آتنا نماینده «هوش الهی» است. آنان با هم فریاد میزنند: «این همان کسی است که ذهن خدا را دارد.»18 و آن ذهن چیست؟ در آلکیبیادس دوم، سقراط (که افلاطون از او بهعنوان شخصیت استفاده میکند) با آلکیبیادس جاهطلب و تندخو گفتوگو میکند؛ کسی که خود را برای ایراد دعایی عمومی آماده میکند. سقراط به او هشدار میدهد که در خواستهای که برایش دعا میکند محتاط باشد، مبادا ناخواسته چیزی زیانبار بخواهد. در استعارهای که او برمیگزیند، پژواکهایی از دانشی که حوا به آدم معرفی کرد، یعنی تشخیص اخلاقی ــ محور GFP ــ شنیده میشود. به گفته افلاطون:
«آتنا مه را از چشمان دیومد زدود، «تا بتواند هم خدا و هم انسان را بهخوبی تشخیص دهد»، پس تو نیز باید نخست مهی را که اکنون روحت را دربرگرفته است بزدایی؛ آنگاه وسایلی به تو داده خواهد شد که بهواسطه آنها بتوانی میان خیر و شر تمایز بگذاری. زیرا در حال حاضر گمان نمیکنم بتوانی چنین کنی.»
چه آن را EQ بنامیم، چه GFP، هوش اجتماعی، خرد، یا حتی نوس؛ اینها به هوش انسانی نزدیکتر از IQ هستند. این همان فرایند مادامالعمرِ فهم جرقه الهی در درون خویشتن و آموختنِ شادی کردن از موفقیتهای دیگران است. بسیاری از تفکیکگرهای افراطی به این میبالند که میتوانند شواهد آماریای را بپذیرند که نشان میدهد هوش را میتوان با آزمون بهطور معناداری اندازهگیری کرد و این صفت تا حد زیادی در بدو تولد تعیین میشود. برای رعایت انصاف، جهان جای هولناکی است و نمیتوان این تصور را پیشاپیش رد کرد. اما حتی بر مبنای آماری نیز سررشتههای گسسته بسیاری وجود دارد. و این تصور با هزاران سال سنت، و نیز با عقل سلیم، در تعارض است. دستکم، فروتنی فکریِ ینسن، دیری یا سقراط در اینجا بهجا است19.

این امر درباره تغییرات افراطی نیز صدق میکند. در واقع، این مقاله بر روی سه آزمون بسیار متفاوت کاهش بُعد انجام داده است. یکی از آنها یک پیمایش معمول شخصیت بود، دیگری روانآزاری را میسنجید و سومی اختلالات شخصیت را. اولی از افراد میخواهد خودشان را از نظر میزان علاقهشان به خودنمایی یا توجه به جزئیات ارزیابی کنند. دو مورد آخر میپرسند آیا فرد باور دارد پاهایش متعلق به خودش هستند یا نه. GFP با عامل عمومی اختلالات شخصیت همبستگی r = -0.90 دارد، و این عامل نیز به نوبه خود با عامل عمومی آسیبشناسی روانی همبستگی r = 0.92 دارد. شگفتانگیز است که همه این سازهها در یک جمعیت تا این اندازه شبیه یکدیگرند.
همانطور که از نامش پیداست، برخی GFP را عمومی میدانند. این بدان معناست که هر عامل شخصیتی دیگری زیر چتر آن وجود دارد؛ شاید وجوه تازهای بیفزاید، اما همواره در نسبت با GFP تعریف میشود. بنابراین برونگرایی ممکن است GFP را با انرژی و گشودگی ترکیب کند. در عامل اولیه شخصیت توضیح دادم که چرا روایتی معتدلتر را ترجیح میدهم و صرفاً آن را عامل اولیه (نخستین و مهمترین) شخصیت نامیدم. این کار از نقدهای آماریای مانند نقدهای مطرحشده در عامل عمومی شخصیت: نقدی عمومی اجتناب میکند. ↩︎
این نوشته را ببینید؛ در آنجا میتوانید این فرایند را روی دو عامل معمایی تمرین کنید. ↩︎
یکی از دلایلی که فکر میکنم قاعده طلایی (دستکم آنگونه که در GFP شناسایی شده است) مستلزم آن نیست که گونه دیگر صورتت را جلو بیاوری، این است که گمان نمیکنم دادهها درباره روابط استثماری صدق کنند. این امر از بارگذاری منفی عظیم واژههایی مانند «آزارگر» روشن میشود، اما همچنین از این واقعیت نیز آشکار است که هدف غیبت کردن، اجتناب از روابط باخت-برد و باخت-باخت است. روابطی که برد-برد نیستند، بهسادگی چندان پایدار نیستند، بهویژه در گذشته تکاملی ما که سلسلهمراتب اجتماعی تا این اندازه شدید نبود. (البته ممکن است استثناهایی مانند رابطه والد-فرزند وجود داشته باشد، اما اینها موردی خاصاند.) ↩︎
و اگر این عامل کاملاً مصنوعی آماری بود، این امر حتی شگفتانگیزتر میبود؛ چنانکه عموماً باور دارند روانشناسان شخصیت. ↩︎
ظاهراً برای داروین قاعده طلایی نبود، زیرا او همچنین میگوید:
«همچنین محتمل نیست که وجدان ابتدایی، مردی را بهسبب آسیب رساندن به دشمنش سرزنش کند؛ بلکه اگر از او انتقام نگرفته باشد، سرزنشش خواهد کرد. نیکی کردن در برابر بدی، و دوست داشتن دشمن، مرتبهای از اخلاق است که میتوان تردید کرد غرایز اجتماعی بهتنهایی هرگز ما را به آن رهنمون میشدند. لازم است این غرایز، همراه با همدلی، پیش از آنکه چنین قاعده طلاییای اصلاً به ذهن خطور کند و از آن پیروی شود، با یاری عقل، آموزش، و عشق یا ترس از خدا، بهخوبی پرورش یافته و گسترش داده شوند.»
پس زبان پیشتر چه قاعدهای را الزام میکرد؟ برای من روشن نیست که چرا قاعده باید صورتبندی شود تا بهعنوان یک نیرو عمل کند. آیا بر زبان آوردن قاعده طلایی از سوی عیسی ناگهان چشمانداز شایستگی را تغییر داد؟ این دیدگاهی بسیار خوشبینانه درباره اخلاق مسیحیان از آن زمان تاکنون است. نه، به گمان من بسیار محتملتر است که ما تکامل یافته باشیم تا ملاحظهگر باشیم و عیسی صورت بسیار افراطیای از آن را بیان کرده باشد؛ صورتی که در آن فرد نباید اصلاً رفاه خویش را در نظر بگیرد. ↩︎
این امر در واقع به بحثی طولانی درباره اینکه آیا این عامل چیزی بیش از سوگیری پاسخدهندگان بوده است یا نه، دامن زد. موضع من این است که بردارهای واژگانی به این استدلال پاسخ میدهند. ↩︎
در این نوشته، مقادیر ویژه GFP بهدستآمده از پردازش زبان طبیعی و پیمایشهای سنتی را ترسیم میکنم و بهترتیب به 23٪ و 35٪ میرسم. این مقدار بسیار کمتر از 50٪ است، اما توجه کنید که با تصمیمهای پردازشی متفاوت (کاهش بُعد روی دادههای خام، بهجای ماتریس همبستگیِ گویهها)، در پیمایشها به 80٪ میرسیم. به همین ترتیب، اگر پیش از محاسبه ماتریس همبستگی، واریانس واحد را بر هر بُعد از بردارهای واژگانی تحمیل نکنیم ــ روشی که مطمئن نیستم موجه باشد ــ دادههای NLP نیز به 80٪ میرسند.
مرور عامل عمومی شخصیت: نقدی عمومی مجموعهدادههای مختلف را بررسی میکند و مقادیری از 29-50٪ برای شخصیت و 34-56٪ برای توانایی شناختی گزارش میدهد (جدول 2، ستون C1/N). توجه کنید که نمرهگذاری آزمونهای توانایی بر اساس درست/غلط است، حال آنکه بسیاری از پرسشهای شخصیتی پاسخ درست ندارند. با توجه به این واقعیت، شگفتآور است که عامل نخست در مجموعهدادهها تا این اندازه مشابه است.
عوامل عمومی شخصیت در شش مجموعهداده مقادیری از 27٪ تا 63٪ گزارش میکند. ↩︎
هنگامی که درباره اندازهگیری و تفسیر زمان واکنش برای پروژه ضربه مغزی پرسشهایی داشتم، این کتاب را از همه سودمندتر یافتم. معلوم شد زمانهای واکنش افراد با یکدیگر چندان همبستگی ندارند، حتی در یک فرد واحد. بااینحال، میانگین و واریانس زمان واکنش یک فرد، عملکرد ذهنی را با قدرت زیادی پیشبینی میکند (واریانس کمی بهتر عمل میکند). ↩︎
چکیدهٔ اثرِ بهدرستی نامگذاریشدهٔ او، هوش را در نظر بگیرید:
«برخی افراد از برخی دیگر باهوشترند. به گمان من، اگر زیستشناسان بیشتری پژوهش خود را با این مشاهده بهعنوان نقطهٔ آغاز شروع میکردند، امر خوبی بود. چرا؟ زیرا این یکی از برجستهترین و پایدارترین شیوههایی است که مردم با یکدیگر تفاوت دارند؛ زیرا سنجشهایی که از هوشمندی افراد انجام میدهیم، نمرههایی به دست میدهند که با پیامدهای مهم زندگی همبستگی دارند؛ زیرا کشف سازوکارهایی که این تفاوتهای فردی را پدید میآورند جالب است؛ و زیرا فهم این سازوکارها ممکن است به بهبود آن وضعیتهایی کمک کند که در آنها کارکرد شناختی پایین است یا رو به افول دارد.» ↩︎
تولیدمثل هوش مقدار 0.5 را به کار میگیرد. بازنگری در وراثتپذیری هوش در بزرگسالی: با در نظر گرفتن جفتگزینی همسانگزین و انتقال فرهنگی مقدار 0.58 را به دست میآورد. ↩︎
اگر تعریف شما از g شبیه تعریف وندر لیندن باشد، این امر بهویژه صادق است: «اگر GFP واقعاً بتواند بر دامنهٔ گستردهای از رفتارها تأثیر بگذارد، آنگاه پرسش بعدی این خواهد بود که چگونه باید چنین سازهای را تفسیر کرد. در حوزهٔ شناختی، تفسیر g سرراست است: توانایی فرد برای حل مسائل پیچیده و نو. اما تفسیر GFP ظاهراً چندان روشن نیست.»
تصور اینکه «حل مسائل نو» طی ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته از نظر تکاملی بهطور چشمگیری سازشی نبوده باشد دشوار است. زندگی در این دوره، هجوم پیوستهای از مسائل نو با پیچیدگی فزاینده بوده است. افزون بر این، جالب است که فن دِر لیندن g را قابلفهم، اما GFP را رازآمیز میداند. من، البته، از دیدگاه عکس آن دفاع میکنم. ↩︎
شواهدی از سلطهٔ ژنتیکی مشترک میان عامل عمومی شخصیت، سلامت روانی و جسمانی، و صفات تاریخچهٔ زندگی
عامل عمومی شخصیت برآمده از دادههای چندصفتی-چندروشی و دوقلوهای فراملی ↩︎
تا آنجا که من میدانم، گریگوری کوکران بیشترین کار را در این زمینه در حوزهٔ بهرهٔ هوشی انجام داده است. پیوند مربوط به «معادلهٔ اصلاح نژاد» در بالا، مقالهای از گریگوری کوکران است که توضیح میدهد: «و البته معادلهٔ اصلاح نژاد توضیح میدهد که چرا ظرفیت متوسط بهرهٔ هوشی امروز رو به کاهش است؛ زیرا باروری در میان زنان دارای تحصیلات عالی پایین است.» او این موضوع را از نظر سیاسی مهم میداند، زیرا تواناییها را بهطور محسوسی کاهش خواهد داد. این نتیجه از برآوردهای بالای وراثتپذیری و شیب انتخابی حاصل میشود. او در کتاب خود، انفجار ۱۰٬۰۰۰ ساله: تمدن چگونه تکامل انسان را شتاب بخشید، این اصل را به گذشته تعمیم میدهد و ادعای تحریکآمیزی مطرح میکند مبنی بر اینکه کار بهعنوان وامدهندهٔ پول، بهرهٔ هوشی متوسط یهودیان را در قرون وسطی افزایش داد و این امر برتری ۱۵ امتیازی کنونی آنان را توضیح میدهد. اما اگر بتوان چنین افزایشی را در مقیاس چند قرن به دست آورد، دربارهٔ هزارهها چه میتوان گفت؟ او دربارهٔ آن آثار محتاطانهتر سخن میگوید:
«ما گمان میکنیم که افزایش هوش، کشاورزی را ممکن کرد، اما این مسیر شاید غیرمستقیم بوده باشد. برای مثال، اختراع سلاحها و فنون بهتر شکار، همراه با فناوریهای دیگری که به انسانها امکان میدادند از غذاهای گیاهی بهرهٔ بیشتری ببرند، میتوانست به کاهش شمار، یا حتی انقراض، حیوانات شکار شوندهٔ کلیدی بینجامد—و بدین ترتیب جایگزین جذابی برای کشاورزی را از میان ببرد.»
و اگر دربارهٔ اینکه کوکران از هوش چه مراد میکند تردیدی وجود داشت:
«دانیل گلمن از “هوش عاطفی” و “هوش اجتماعی” نوشته و نشان داده است که این دو چگونه میتوانند به پیشبینی موفقیت شغلی و شادکامی شخصی کمک کنند. شکلهای دیگری از هوش نیز پیشنهاد شدهاند. هاوارد گاردنر در کتاب خود در سال ۱۹۹۳ پیشنهاد کرد که انواع بسیاری از هوش وجود دارد. اما دادهها بهسختی از این تلاشها برای پیچیدهتر کردن سنجش شناختی حمایت میکنند. انواع خاصِ مفروضِ هوش هیچ چیز مفیدی را پیشبینی نمیکنند یا، هرگاه چنین کنند، فقط تا حدی پیشبینی میکنند که با هوش عمومی همبستهاند.»
همانطور که استدلال کردهام، مهم است که سهولت اندازهگیری را با اهمیت نسبی صفات اشتباه نگیریم. افزون بر این، به بزرگی فشار انتخابیای که او تصور میکند، یا به بهرهٔ هوشی متوسط انسانها در ۱۰٬۰۰۰ سال پیش، علاقهمندم. ↩︎
هرچند گاهی این دو برابر از آب درمیآیند. برای نمونه، بازنگری برآوردهای فراتحلیلی اعتبار در گزینش کارکنان: پرداختن به بیشاصلاح نظاممند برای محدودیت دامنه را ببینید. این مقاله هنگام مقایسهٔ روشهای مختلفی که عملکرد شغلی را پیشبینی میکنند، اصلاحات بسیاری انجام میدهد. بهرهٔ هوشی و بهرهٔ عاطفی بهترتیب با عملکرد، همبستگیهای 0.31 و 0.30 دارند. (جدول مرتبط در این توییت بریده شده است.) ↩︎
این امر همچنین کاستیهای GFP را در جهان تفاوتهای فردی برجسته میکند. در ظاهر، بهرهٔ عاطفی یا گرایش به پیروی از قاعدهٔ زرین باید در اجرای انحصار دولتی بر خشونت، مهمتر از g باشد. اما این موارد تقریباً به خوبیِ g قابل اندازهگیری نیستند، و بیتردید نه در محیطی خصمانه که شرکتکنندگان میتوانند در یک پیمایش دروغ بگویند. افزون بر این، حتی نشان داده شده است که g با مهارت کار با سلاح گرم همبستگی دارد. ↩︎
فرضیهٔ واژگانی اغلب با این نقلقول برانگیخته میشود: «…ذخیرهٔ مشترک واژگان ما همهٔ تمایزهایی را در خود دارد که انسانها در طول زندگی نسلهای بسیار ارزش ترسیمکردن یافتهاند، و نیز پیوندهایی را که ارزش نشانهگذاری یافتهاند: این تمایزها و پیوندها بیتردید احتمالاً متعددتر و استوارترند، زیرا در آزمون طولانی بقای شایستهترینها سربلند بیرون آمدهاند، و دستکم در همهٔ امور عادی و معقول عملی، ظریفترند از هر آنچه من یا شما احتمالاً ممکن است یک بعدازظهر، در صندلی راحتی خود، بهعنوان روش جایگزینِ محبوبتر به ذهن آوریم.» جی. ال. آستین، دفاعیهای برای عذرها ↩︎
پیمایشی از کارگران آمریکایی نشان داد که «۷۳٪ میگویند بهرهٔ عاطفی (EQ) مهمتر از بهرهٔ هوشی (IQ) است.» ↩︎
«به نظر میرسد پیشینیان دربارهٔ آتنا همان باوری را داشتهاند که اکنون مفسران هومر دارند؛ زیرا بیشتر آنان، هنگام تفسیر شاعر، میگویند که او آتنا را ذهن و عقل بازنمایی میکند؛ و نامگذار نیز ظاهراً برداشتی مشابه از او داشته است و حتی عنوان والاترِ “هوش الهی” را به او میدهد، گویی میگوید: این همان کسی است که ذهن خدا را دارد*»* ↩︎
یا داروین، که زبان را (و آن را به اخلاق پیوند میدهد) مسیری ممکن برای متفاوتبودن انسانها با حیوانات از حیث نوع، نه صرفاً درجه، باقی گذاشت:
بااینهمه، تفاوت ذهن میان انسان و حیوانات عالیتر، هرچند بسیار زیاد است، قطعاً تفاوتی از حیث درجه است، نه نوع. دیدیم که حواس و شهودها، عواطف و قوای گوناگون، مانند عشق، حافظه، توجه، کنجکاوی، تقلید، استدلال و غیره، که انسان به آنها میبالد، ممکن است در حیوانات پستتر در حالتی ابتدایی، یا حتی گاهی در وضعیتی بهخوبی تکاملیافته، یافت شوند. این حیوانات همچنین قادر به بهبود موروثیِ برخی از این ویژگیها هستند، چنانکه سگ اهلی را در مقایسه با گرگ یا شغال میبینیم. اگر میشد ثابت کرد که برخی قوای عالی ذهنی، مانند شکلگیری مفاهیم کلی، خودآگاهی و غیره، مطلقاً مختص انساناند، که این امر بسیار بعید به نظر میرسد، نامحتمل نبود که این کیفیات صرفاً نتایج ضمنیِ دیگر قوای فکریِ بسیار پیشرفته باشند؛ و این قوا نیز عمدتاً حاصل استفادهٔ مداوم از یک زبان کامل باشند. ↩︎
