نخستین‌بار در Vectors of Mind منتشر شد.


تصویری از شواهد انتشار فرهنگی جهانی
گرافتون الیوت اسمیت: نقشهٔ فرادگرایی فرهنگی از مصر، ۱۹۲۹

در این نوشته می‌خواهم نشان دهم که جوامعی مانند بومیان استرالیا و ناواهو از جهاتی به یکدیگر شباهت دارند که مستلزم انتشار فرهنگی است. یعنی عناصر محوری فرهنگ آن‌ها به همان مردمانِ اعماق گذشته بازمی‌گردد. این حوزه‌ای خطرناک است. صفحهٔ ویکی‌پدیا دربارهٔ انتشار فرهنگی افراطی با سرعت برق نشان می‌دهد که برای معرفی یک موضوع چند بار می‌توان از اصطلاح «شبه‌علم» استفاده کرد. در دوران اوج این دیدگاه، طرفدارانش معتقد بودند که تمام فرهنگ از یکی از تمدن‌های بزرگ آغازین ــ مصر، سومر یا آتلانتیس ــ انتشار یافته است. گراهام هنکاک برخی از این ایده‌ها را در برنامهٔ موفق نتفلیکس خود، آخرالزمان باستانی، بازتولید می‌کند، هرچند دربارهٔ این‌که آیا اکنون باور دارد تمدن را مدیون آتلانتیسی‌های دارای توانایی‌های روانی هستیم یا بیگانگان باستانی، سکوت می‌کند. انجمن باستان‌شناسی آمریکا با انتشار نامه‌ای سرگشاده پاسخ داد و اعلام کرد که نظریهٔ او «سابقه‌ای دیرینه در پیوند با ایدئولوژی‌های نژادپرستانه و برتری‌طلبی سفیدپوستان دارد؛ در حق مردمان بومی اجحاف می‌کند؛ و افراط‌گرایان را جسورتر می‌سازد.»

بااین‌حال، بسیاری از دانشگاهیان از نوعی انتشار فرهنگی جهانی دفاع می‌کنند، هرچند از گونه‌ای متفاوت. من پیش‌تر دربارهٔ شباهت عجیب ضمایر در سراسر جهان نوشته‌ام؛ برخی زبان‌شناسان این پدیده را با فرض وجود زبان نیا-ساپینس، که ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش در آفریقا تکلم می‌شده، توضیح می‌دهند. برخی حتی چند ده هم‌ریشهٔ جهانی را پیشنهاد کرده‌اند. در آن بازسازی، «اندیشیدن» در زبان نیا-ساپینس mena بوده است که امروزه در صورت‌هایی مانند man (کسی که می‌اندیشدMinerva (ایزدبانوی خرد)، یا mantra باقی مانده است. یا در زبان‌های دیگر، به صورت munak به معنای «مغز» در باسکی، mèn به معنای «فهمیدن» در (مالینکه)، و mena که در میان بومیان می‌ووْکِ دریاچه به معنای «اندیشیدن» حفظ شده است. این تصوری رمانتیک است که فرهنگ مدرن در زبان مادری‌ای غوطه‌ور باشد که واژه‌های نیاکان نخستین ما هنوز از لب‌هایمان جاری می‌شوند.

اگر این امر نامحتمل به نظر می‌رسد، اسطوره‌شناسان تطبیقی نیز وقوع جهانی اسطوره‌هایی مانند مادرسالاری آغازین یا مار رنگین‌کمان را با یک ریشهٔ فرهنگی آغازین توضیح می‌دهند. انتشار فرهنگی تا زمانی که به آفریقا در ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش بازگردد، در محافل دانشگاهی مطرح است.

۱۰۰٬۰۰۰ سال زمان بسیار درازی است، و متخصصانی که انتشار فرهنگی را پیشنهاد می‌کنند به‌خوبی آگاه‌اند که صداها و داستان‌ها حتی در طول ۱٬۰۰۰ سال چگونه تغییر می‌کنند. سعی کنید بیوولف را بخوانید. چه چیزی می‌تواند انسان‌های اندیشمند را وادارد که همهٔ قواعد حوزهٔ خود را زیر پا بگذارند و یک ریشهٔ آغازین واحد را فرض کنند؟ خب، فرهنگ جهانی از جهاتی شبیه است؛ به‌گونه‌ای که توضیح آن بدون انتشار فرهنگی تقریباً ناممکن است. به نظر می‌رسد برخی ایده‌ها فقط یک‌بار ابداع شده‌اند. آنچه در پی می‌آید فهرستی از قانع‌کننده‌ترین نمونه‌هاست. هرچند دربارهٔ پاسخ مطمئن نیستم، می‌خواهم بر این موضوع به‌مثابه معمایی که نیازمند توضیح است تأکید کنم. زیرا پاسخِ این‌که ما که هستیم و از کجا آمده‌ایم، در همین معما نهفته است.

نقشهٔ راه#

شواهد به ترتیب از قانع‌کننده‌ترین تا کم‌قانع‌کننده‌ترین ارائه شده‌اند؛ ترتیبی که می‌توان آن را در سه سطح در نظر گرفت:

  • سطح ۱ (هفت خواهر): دلیل آماری سرراستی وجود دارد که نشان می‌دهد این امر نمی‌تواند تصادفی باشد. توضیح آن از طریق وحدت روانی دشوار است. بسیاری از متخصصان موافق‌اند که این پدیده نتیجهٔ انتشار فرهنگی است.
  • سطح ۲ (مارها | مادرسالاری | گاوغرّان‌ها | سگ‌های جهنمی): پدیده‌هایی به‌خوبی مطالعه‌شده که بسیاری از متخصصان آن‌ها را از طریق انتشار فرهنگی توضیح می‌دهند.
  • سطح ۳ (ختنه | قطع انگشت | تاب‌خوردن از قلاب): شباهت‌های کنجکاوی‌برانگیزی که یک میم‌پلکسِ پذیرفتنی را شکل می‌دهند؛ میم‌پلکسی شامل تشرف مردانه، دانش مقدسِ برگرفته از زنان، مارها و گاوغرّان‌ها.

چرا هفت خواهر وجود دارند؟#

خوشهٔ پروین، الیهو ودر (۱۸۳۶–۱۹۲۳)
خوشهٔ پروین، الیهو ودر (۱۸۳۶–۱۹۲۳)

دو معما پیرامون خوشهٔ پروین، یا هفت خواهر، وجود دارد. نخست، چرا داستان‌های اسطوره‌ای پیرامون آن، که معمولاً شامل تعقیب هفت دختر جوان از سوی مردی مرتبط با صورت فلکی شکارچی است، در فرهنگ‌هایی به‌شدت دور از هم، مانند فرهنگ‌های بومی استرالیا و اسطوره‌شناسی یونانی، تا این اندازه به یکدیگر شباهت دارند؟ دوم، چرا بیشتر فرهنگ‌ها آن را «هفت خواهر» می‌نامند، بااین‌که بیشتر افرادِ دارای بینایی خوب فقط شش ستاره می‌بینند؟ ~ نوریس و نوریس

گفته می‌شود خوشهٔ ستاره‌ای پروین در فرهنگ‌هایی به دوری استرالیا و یونان نماد هفت خواهر است. در آسمان صورت‌های فلکیِ خواهران چندانی وجود ندارد، بنابراین وقوع این امر به‌طور تصادفی شگفت‌آور خواهد بود. چه چیزی در پروین حس خواهرانگی را به ذهن انسان القا می‌کند؟ اما وضعیت از این هم عجیب‌تر است. *«داستان‌های مشابهِ «پروینِ گمشده» در فرهنگ‌های اروپایی، آفریقایی، آسیایی، اندونزیایی، بومیان آمریکا و بومیان استرالیا یافت می‌شوند. بسیاری از فرهنگ‌ها این خوشه را دارای هفت ستاره می‌دانند، اما می‌پذیرند که معمولاً فقط شش ستاره قابل مشاهده است، و سپس داستانی برای توضیح نامرئی بودن ستارهٔ هفتم دارند1.» چه احتمالی وجود دارد که فرهنگ‌های مستقل یک ستارهٔ اضافی را شمرده، آن را حفظ کرده، و سپس اختلاف موجود را در قالب داستان توضیح داده باشند؟ این امر یا باید به این دلیل باشد که تفاوت ۶ و ۷ ذاتاً برای روان ما معنادار است، یا این جزئیات در جریان نوعی بازی تلفنی منتقل شده است.

در داستان‌های پروین مضامین مشترک دیگری نیز وجود دارد. احتمالاً می‌توانید کمربند شکارچی را در آسمان شب تشخیص دهید و شاید به یاد داشته باشید که او شکارچی است. در بسیاری از فرهنگ‌ها، صورت فلکی شکارچی مردی است که هفت خواهر را تعقیب می‌کند. ژولین دوئی (مشهور به‌سبب اسطوره‌های مار) این مضمون را در سراسر جهان نقشه‌برداری کرده است:

نقشه‌ای ایجادشده به‌دست ژولین دوئی
نقشه‌ای ایجادشده به‌دست ژولین دوئی

همهٔ این‌ها سال‌هاست که از سوی انسان‌شناسان مورد توجه قرار گرفته‌اند. نوریس و نوریس در واقع اخترشناس‌اند و اشاره می‌کنند که ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش ستارهٔ هفتم ممکن است آشکارتر بوده باشد. بنابراین، پیشنهاد می‌کنند که اگر این اسطوره به پیش از مهاجرت خروج از آفریقا بازگردد، می‌توان با یک توضیح دو هدف را هم‌زمان برآورده کرد. هنگامی که داستان نخستین‌بار روایت شد، هفت خواهر وجود داشتند. فرهنگ‌ها از آن زمان تاکنون، اختلاف میان داستان و خوشهٔ شش‌ستاره‌ایِ قابل مشاهدهٔ کنونی را به‌طور مستقل توضیح داده‌اند.

مارها#

با توجه به این‌که پیش‌تر به‌تفصیل دربارهٔ اسطوره‌شناسی مار نوشته‌ام، در این‌جا بیش از این به آن نمی‌پردازم. بسیاری از پژوهشگران شباهت‌های عمیقی در اسطوره‌های مار در سراسر جهان می‌بینند، به‌ویژه در داستان‌های آفرینش. به نظر نمی‌رسد این صرفاً نمونه‌ای از زیاده‌روی دانشگاهیان در دیدن چهره‌های نمادین در ابرها باشد. این مضمون به‌روشنی خود را نشان می‌دهد و انسان‌شناسانِ متعلق به مکاتب فکری گوناگون، ۱۵۰ سال است که آن را ثبت کرده‌اند.

این موضوع نیز مانند هفت خواهر معمولاً با منشأ گرفتن اسطوره در آفریقا، در ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش، توضیح داده می‌شود. این دیدگاهِ اسطوره‌شناس تطبیقی، ژولین دوئی، و زبان‌شناس تاریخی، مایکل ویتسل، است. جرمی ناربی، انسان‌شناس، نظریه‌ای رادیکال‌تر ارائه می‌کند. او در کتاب مار کیهانی: دی‌ان‌ای و خاستگاه‌های دانش پیشنهاد می‌کند که شمن‌ها می‌توانند به دانش مولکولی دسترسی پیدا کنند و مار نمادی جهانی از این توانایی است2. گمان می‌کنم دی‌ان‌ای واقعاً تا حدی شبیه مارهای درهم‌تنیده است؟

تصویر از شواهد انتشار فرهنگی جهانی

مار رنگین‌کمان#

پایگاه دادهٔ برزکین مجموعه‌ای از ۳۷٬۵۰۰ اسطوره از سراسر جهان است که بر اساس درون‌مایه‌های موجود در این اسطوره‌ها سازمان‌دهی شده است. درون‌مایهٔ مار رنگین‌کمان در ۲۳۸ فرهنگ، در تمام قاره‌ها، یافت می‌شود. مانند دیگر داده‌های این فهرست، این مورد به‌تنهایی چیزی نیست که آدم را شب‌ها بیدار نگه دارد. مارها دراز و باریک و کاملاً خفن‌اند، رنگین‌کمان‌ها هم همین‌طور. شاید مغز ما طوری سیم‌کشی شده باشد که میان آن‌ها ارتباط برقرار کند.

مادرسالاری نخستین#

ونوس سیبری
تندیس ونوس ۲۰٬۰۰۰ساله از فرهنگ مالتا-بورت. آنان همچنین نقش مارها را بر عاج ماموت حک می‌کردند.

پایگاه دادهٔ برزکین همچنین شامل درون‌مایهٔ F38 است: زنان صاحبان دانش مقدس، پرستشگاه‌ها یا اشیای آیینی بودند که اکنون برای آنان تابو هستند. او از این اسطوره‌ها و اسطوره‌های مرتبط با آن‌ها برای همبسته‌سازی گروه‌های فرهنگی گوناگون با ساختار ژنتیکی در جهان جدید استفاده می‌کند. از مقاله:

«گروه دیگری شامل شماری از بن‌مایه‌های متمرکز بر F38 است. زنان جایگاه والای خود را از دست می‌دهند: در آغاز زمان یا در دوره‌ای معین در گذشته، جایگاه اجتماعی و/یا آیینی زنان از جایگاه مردان بالاتر بود؛ زنان نقش واسطه میان مردان و ارواح را ایفا می‌کردند… چرا زنان فرمان‌بردار مردان هستند؟»

این‌ها شامل درون‌مایهٔ F41 نیز می‌شود: نخستین نیای مذکر، زنانی را که برخلاف هنجارهای اجتماعی رفتار می‌کنند می‌کشد. چند نمونه:

  • جزیرهٔ بوگن‌ویل: زنی هنگام هیزم‌شکنی سوتی پیدا کرد و آن را به زنان دیگر نشان داد؛ مردان همهٔ زنان، جز دخترکان خردسال، را کشتند و استفاده از سوت‌ها را برای مراسم آغاز کردند
  • پاپوآ گینهٔ نو: دوقلوها غول را کشتند و بامبو بر گورش رویید؛ زنان صدای وزوز باد را در آن شنیدند و نی‌لبک ساختند؛ مردان صدا را شنیدند، زنان را کشتند و نی‌لبک‌ها را برای آیین‌های سری برداشتند

برای نمونه‌های طولانی‌تر در تایوان و آمازون به پانویس مراجعه کنید3. درون‌مایه‌های دیگر این گروه شامل در جامعهٔ نخستین نیاکان، زنان مردان را می‌کشند، می‌کوشند بکشند یا دگرگون می‌کنند (F43A) و مردان زنان را از جایگاه رهبری‌شان در جامعهٔ نیاکان محروم می‌کنند (F39) است. منظور را متوجه می‌شوید. جهان با جنگ‌های جنسیتی آغاز شد و مردها پیروز شدند. برزکین در مقاله‌ای دیگر زیرمجموعه‌ای مرتبط از اسطوره‌های یافت‌شده در سراسر جهان را بررسی می‌کند:

«در آفریقا، استرالیا، ملانزی و آمریکای جنوبی آیین‌ها/اسطوره‌های مشابهی وجود دارند که با تقابل نهادینه‌شدهٔ جنسیت‌ها مرتبط‌اند و معمولاً داستان‌هایی دربارهٔ سلطهٔ گذشتهٔ زنان را دربرمی‌گیرند؛ نه فقط در حوزهٔ اجتماعی (داستانِ «قلمرو زن» در زمانی از گذشته یا در سرزمینی دور، بن‌مایه‌ای شناخته‌شده در سراسر جهان است)، بلکه در حوزهٔ کیش و آیین نیز.»

این موضوع بدون پشتیبانی باستان‌شناختی چندان جالب نمی‌بود. پروفسور جان ورواک مجموعهٔ محبوب بیداری از بحران معنا را ساخته است. او، بسیار شبیه نویسندهٔ پیدایش، بر این باور است که پیش از پاسخ‌دادن به پرسش معنا، باید بفهمیم همه‌چیز از کجا به خطا رفت. ازاین‌رو، درس نخست تغییرات اروپا در ۴۰٬۰۰۰ سال پیش را بررسی می‌کند؛ زمانی که انسان‌ها تمایزگذاری میان جهان‌های روحانی و مادی را آغاز کردند. هنر، شمنیسم و رابطه‌ای جدید با آینده‌ای خیالی پدیدار می‌شوند. شگفت‌انگیز اینکه خدایان این دوره تقریباً منحصراً مؤنث‌اند (یا دست‌کم خدایانی که در هنر به تصویر کشیده شده‌اند). به گفتهٔ جوزف کمبل:

پرسشی بسیار حیرت‌انگیز با تاریخ آن سلسله [پیکره‌های ونوس] پیوند دارد؛ زیرا مشاهده شده است که، هرچند به نظر می‌رسد آیین آنان از پیرنه تا دریاچهٔ بایکال در سیبری امتداد داشته، دورهٔ شکوفایی‌شان نسبتاً کوتاه بوده است. با تکامل هنر نقاشی و اشغال دیوارهای غارهای بزرگ به‌دست پیکره‌های زیبای حیوانات، کنده‌کاری پیکره‌ها متوقف شد. افزون بر این، هرگاه پیکره‌های انسانی در میان حیوانات نقاشی‌شده ظاهر می‌شوند، پیکره‌هایی از شمن‌های مذکرند و بازنمایی زن انسانی عملاً متوقف شده است. ~Flight of the wild gander (1991)، ص. 146

اکنون دربارهٔ اینکه کسی ۴۰٬۰۰۰ سال پیش به چه چیزهایی باور داشته، پرسش‌های بسیاری وجود دارد؛ از جمله اینکه پیکره‌های ونوس نمایندهٔ چه چیزی هستند. اما اگر اسطوره‌ها بتوانند ۱۰۰٬۰۰۰ سال دوام بیاورند و جزئیاتی مانند تفاوت میان ۶ و ۷ ستارهٔ پروین را حفظ کنند، این دقیقاً از آن‌گونه پرسش‌هایی است که باید بتوان به آن‌ها پاسخ داد.

همهٔ سگ‌ها به بهشت می‌روند (یا جهنم)#

تصویر از شواهد انتشار فرهنگی جهانی

درون‌مایهٔ I27: سگ و/یا (به‌ندرت) گربهٔ اهلی مالک یا نگهبان سرزمین مردگان است، در راه رسیدن به آنجا راهنماست، و سگ‌ها در مسیر سرزمین مردگان زندگی می‌کنند.

I27 در ۱۰۱ فرهنگ، در تمام قاره‌ها به‌جز استرالیا، یافت می‌شود. گونه‌های آن شامل آنوبیس، خدای شغال‌سر مصری که دربارهٔ ارواح درگذشتگان داوری می‌کند؛ سربروس، نگهبان جهان زیرین که هراکلس او را شکست داد؛ و روان‌پومپ آزتکی‌ای است که اکنون با نام نژاد شولویتسکوئینتلی شناخته می‌شود (تصویر زیر):

شولویتسکوئینتلی (سگ بی‌موی مکزیکی): ویژگی‌ها و مراقبت

این را نباید با سگ اینکاها در جهان زیرین، ویرینگو4، اشتباه گرفت:

پرونده:سگ بی‌موی پرویی ۱.jpg

تصادف عجیبی است، مگر نه؟ برای مطالعهٔ بیشتر، ویکی‌پدیا بسیاری از سگ‌های دوزخی دیگر را در اوراسیا و قاره‌های آمریکا فهرست کرده است، و دن دیویس پژوهشی را روایت می‌کند که نشان می‌دهد این اسطوره‌ها به فرهنگ مالتا-بورت بازمی‌گردند. (همان فرهنگی که تندیس‌های ونوس و کبراها را بر عاج‌های ماموت حک می‌کرد.) این سیبریایی‌های باستانی از جمله نامزدهای مردمانی هستند که نخستین بار سگ‌ها را اهلی کردند. از آنجا که سگ‌ها در سراسر جهان حضور دارند، این نشان می‌دهد که دست‌کم سگ‌ها در سراسر جهان انتشار یافته‌اند؛ احتمالاً همراه با پیشینهٔ رواییِ شخصیتی‌شان به‌عنوان راهنمای روح. اسطوره‌های جهانی دیگر نیز ممکن است بخشی از آن بستهٔ فرهنگی بوده باشند. در واقع، نخستین شواهد مار رنگین‌کمان اندکی پس از ورود دینگو به استرالیا پدیدار می‌شود و سپس هر دو در سراسر قاره گسترش می‌یابند. نیازی نیست ریشه‌ای قدیمی‌تر از اهلی‌کردن سگ‌ها پیدا کنیم.

شباهنگ، سوزاننده#

«روزهای سگیِ تابستان» به زمانی اشاره دارد که شباهنگ، یعنی ستارهٔ سگ، در اواخر تابستان با طلوع و غروب خورشید هم‌زمان است. یونانیان، سومریان، مصریان، چینیان و بومیان آمریکا ارتباط میان شباهنگ و سگ را تشخیص داده بودند5. این موضوع در مقایسه با هفت خواهر چندان شگفت‌انگیز نیست، زیرا شباهنگ درخشان‌ترین ستاره است و سگ‌ها احتمالاً از نظر روان‌شناختی مهم‌ترین حیوان‌اند. تصور تصادف دشوار نیست؛ تنها در بستر اسطوره‌های پراکندهٔ دیگری دربارهٔ سگ، مانند سگ‌های جهنمی، است که شباهنگ جالب می‌شود.

گاوغرّان#

«شاید کهن‌ترین، گسترده‌ترین و مقدس‌ترین نماد دینی در جهان» ~آلفرد سی. هَدون (1898)

گاوغرّان استرالیایی
گاوغرّان استرالیایی

گاوغرّان یک ساز موسیقایی آیینی است که از قطعه‌ای چوبی متصل به ریسمانی تشکیل می‌شود و با چرخاندن آن در دایره، صدایی ارتعاشی و غرّان تولید می‌شود. انسان‌شناس، توماس گرگور، در سال 1973 نوشت:

*«پیوند معماگون میان گاوغرّان و آیین‌های مردان نخستین‌بار بیش از شصت سال پیش به‌وسیلهٔ انسان‌شناس، رابرت لاوی، مورد توجه قرار گرفت. او، و همچنین انسان‌شناسان مکتب موسوم به اشاعه‌گرا، مانند اتو تسِریس، بر این باور بودند که پراکندگی گستردهٔ گاوغرّان، گواه فرهنگی مشترک و باستانی است که بر جدایی دو جنس مبتنی بوده است. به گفتهٔ تسِریس، گاوغرّان «ریشه در لایه‌ای فرهنگیِ آغازین از قبایل شکارگر و گردآورنده دارد» (1942,304). و به گفتهٔ لاوی، الگوی مرتبط با آیین‌های مردان «ویژگی‌ای قوم‌نگارانه است که در یک مرکز واحد پدید آمده و از آنجا به مناطق دیگر انتقال یافته است» (1920,313). علاقه به انسان‌شناسیِ «اشاعه‌گرا» از مدت‌ها پیش فروکش کرده است، اما شواهد اخیر کاملاً با پیش‌بینی‌های آن همخوانی دارد. امروزه می‌دانیم که گاوغرّان شیئی بسیار باستانی است؛ نمونه‌هایی از فرانسه (13,000 پیش از میلاد) و اوکراین (17,000 پیش از میلاد) یافت شده‌اند که قدمتشان به‌خوبی به دورهٔ پارینه‌سنگی بازمی‌گردد. افزون بر این، برخی باستان‌شناسان ــ به‌ویژه گوردون ویلی (1971, 20) ــ اکنون گاوغرّان را در شمار ابزارهایی می‌پذیرند که نخستین مهاجران به قارهٔ آمریکا با خود آورده‌اند. بااین‌حال، انسان‌شناسی مدرن تقریباً به‌کلی پیامد تاریخی گستردهٔ پراکندگی وسیع و تبار باستانی گاوغرّان را نادیده گرفته است.» ~لذت‌های مضطرب: زندگی‌های جنسی مردمان آمازونی (1973)

ممکن است تصور کنید این انسان‌شناس دارد باد به غبغب می‌اندازد، اما واقعیت این است که گاوغرّان از آن زمان نادیده گرفته شده و مکتب اشاعه‌گرا کنار گذاشته شده است. تنها بررسی نظام‌مند این ساز از آن زمان، خود را چنین معرفی می‌کند: «این جستار روان‌کاوانهٔ حاضر توجه را به مؤلفه‌های احتمالیِ مقعدیِ تشرف مردانه جلب می‌کند و استدلال می‌کند که گاوغرّان فالوسی نفّاخ است.»

این را با استدلال سال 1920 مقایسه کنید؛ زمانی که هنوز دربارهٔ اشاعه بحث می‌شد. گاوغرّان سازی نسبتاً ساده است و ممکن بود به‌طور مستقل اختراع شده باشد. رابرت لاوی به این موضوع پرداخت:

«اما این شیوه، مسئله را اشتباه می‌گیرد. پرسش این نیست که آیا گاوغرّان یک‌بار اختراع شده یا دوازده بار، و حتی این هم نیست که آیا این اسباب‌بازی ساده یک‌بار یا بارها وارد مناسک شده است. من خودم دیده‌ام که کاهنان انجمن فلوتِ هوپی، در مناسبت‌هایی بسیار جدی، گاوغرّان‌ها را می‌چرخاندند؛ اما فکر ارتباط آن با اسرار استرالیایی یا آفریقایی هرگز به ذهنم خطور نکرد، زیرا هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که زنان باید از حوزهٔ استفاده از این ساز کنار گذاشته شوند. نکتهٔ اصلی همین‌جاست. چرا برزیلی‌ها و استرالیایی‌های مرکزی دیدن گاوغرّان را برای یک زن مایهٔ مرگ می‌دانند؟ چرا در آفریقای غربی و شرقی و اقیانوسیه، این اصرار موشکافانه وجود دارد که او را دربارهٔ این موضوع در تاریکی نگه دارند؟ من از هیچ اصل روان‌شناختی‌ای آگاه نیستم که ذهن اِکوی و بورورو را وادار کند زنان را از آگاهی دربارهٔ گاوغرّان محروم سازد؛ و تا زمانی که چنین اصلی آشکار نشود، در پذیرش اشاعه از یک مرکز مشترک به‌عنوان فرض محتمل‌تر تردید نمی‌کنم. این امر مستلزم وجود پیوند تاریخی میان آیین‌های تشرف به جوامع قبیله‌ای مردان در استرالیا، گینهٔ نو، ملانزی و آفریقا خواهد بود.» ~جامعهٔ بدوی، ص. 313 (1920)

این امر با نظریهٔ ای.ام. لوب سازگار است؛ نظریه‌ای که بر اساس آن، آیین‌های تشرف بومیان آمریکا، از کالیفرنیا تا تیِرا دل فوئگو، تا حدی به‌واسطهٔ کارکرد گاوغرّان ریشه‌ای مشترک دارند6. اگر اسطوره‌ها بتوانند 100,000 سال دوام بیاورند، باید انتظار چنین موارد بسیاری را میان فرهنگ‌هایی داشته باشیم که «تنها» 15,000 سال از یکدیگر جدا بوده‌اند. آنچه در ادامه می‌آید، چند عنصر دیگر است که در آیین‌های تشرف مردانه مشترک‌اند.

قلاب‌آویزی#

گاوغرّان‌ها همچنین در قلب جهان غرب، در مراسم مرگ و تولد دوبارهٔ اسرار دیونوسی، وارد شدند. در جریان جشن‌ها، زنان از درختان آویزان می‌شدند و به یاد می‌آوردند که آریادنه، همسر او، چگونه خود را حلق‌آویز کرده بود. هرچند این امر خشونت را بازتاب می‌دهد و گاهی در شمار جشنواره‌های دیگرِ آویزان‌شدن طبقه‌بندی می‌شود، در آن هیچ قلابی دخیل نیست. در پایان روز، این فقط یک تاب کودکانه و یک داستان ارواح است. رقص خورشید سرخ‌پوستان دشت‌های آمریکا بازآفرینی بسیار صریح‌تر از مرگ و تولد دوباره است. (شایان توجه است که این آیین همچنین گاوغرّان را در خود دارد).

در رقص خورشید، طناب‌ها از میان گوشتِ تشرف‌یافتگان عبور داده می‌شوند و سپس آنان را از سقف می‌آویزند. وزنه‌ها ــ جمجمه‌های بوفالو ــ نیز به گوشت آنان متصل می‌شوند. سپس جوانان را آن‌قدر می‌چرخانند تا از هوش بروند؛ آنان درحالی‌که به زبانی آیینی با روح بزرگ سخن می‌گویند، فریاد می‌کشند. این مراسم در گزارشی مصوّر از سال 1874 توصیف شده و سنّت‌های ستیز عالی آن را خلاصه کرده است.

تصویری از شواهدی برای اشاعهٔ فرهنگی جهانی

چنان‌که گرگور در سال 1973 اشاره کرد، «علاقه به انسان‌شناسیِ «اشاعه‌گرا» از مدت‌ها پیش فروکش کرده است، اما شواهد اخیر کاملاً با پیش‌بینی‌های آن همخوانی دارد.» برای به‌دست‌آوردن گزارشی جهانی از این آیین، باید به سال 1931 و مقالهٔ قلاب‌آویزی در جهان قدیم و آمریکا بازگشت. این مقاله به مشابهت‌هایی میان هندوها، سه جامعهٔ جداگانهٔ آمریکای شمالی، آزتک‌ها، کره‌ای‌های باستان، مائوری‌ها، ساکنان مجمع‌الجزایر کوک و اروپاییان (با تیرکِ مهِ) اشاره می‌کند. یوتیوب تصاویری از اجرای جشن‌وار این آیین در هند دارد، هرچند باید هشدار بدهم که در آن قلاب‌ها از گوشت عبور داده شده‌اند و مردان از آنها آویزان می‌شوند.

این تاکنون ضعیف‌ترین نمونهٔ اشاعه است، هرچند واردشدن گاوغرّان به یونان و آمریکا fascinating است. آن را در اینجا می‌آورم، زیرا با تجربهٔ شخصی من از آیین بسیار فاصله دارد. اگر وحدت روانی به‌سوی چنین عملی گرایش داشته باشد، بی‌تردید نگاه من به فرهنگ را گسترش خواهد داد. اگر کنجکاو هستید، می‌توانید بررسی کنید که انسان‌شناسان کارکرد روانی این آیین‌ها را چگونه توضیح می‌دهند7.

بریدن انگشت#

سنّت‌های ستیز توضیح می‌دهد که پس از بیهوش‌شدن تشرف‌یافتگان بر اثر قلاب‌آویزی چه رخ می‌دهد:

هنگامی که جوان توانست از آنجا دور شود، معمولاً آزمون هنوز به پایان نرسیده بود. جوان نزد مرد نقاب‌داری می‌رفت که تبر در دست داشت. جوان دست چپ خود را روی جمجمهٔ گاومیشِ نزدیک می‌گذاشت و از روح بزرگ برای شنیدن دعاهایش و حفظ جانش در جریان آزمون تشکر می‌کرد. سپس مرد نقاب‌دار با تبر انگشت کوچک دست جوان را قطع می‌کرد.

تصادفاً، کهن‌ترین هنر غاری تحت سلطهٔ نقش‌دست‌هاست. جالب آن‌که در بسیاری از این نقش‌ها، انگشتان کوچک دست چپ وجود ندارند.

مارسی، فرانسه ــ 20 آوریل: نماهایی از نقاشی‌های غار کُسکه در مارسی، پیش از افتتاح رسمی آن در 4 ژوئن؛ 20 آوریل 2022، مارسی، فرانسه. هم‌زمان با گشایش رسمی درهای غار بازسازی‌شده به روی بازدیدکنندگان در 4 ژوئن 2022، گروهی از باستان‌شناسان و غواصان در جنوب‌شرقی فرانسه می‌کوشند نقاشی‌های باستانی این غار زیرآبی را از تغییرات اقلیمی و آلودگی دریایی نجات دهند. (عکس از پاتریک آونتوریه/گتی ایمیجز)
غار کُسکه، فرانسه. تاریخ‌گذاری‌شده به 27 kya.

این‌که این امر ناشی از سرمازدگی، خم‌کردن انگشتان برای شابلون‌کردن یک رمز دستی، یا مثله‌کردن آیینی بوده است، محل بحث است. برای درک مورد اخیر، انسان‌شناسان شواهدی از قطع انگشت را در 121 جامعه در سراسر جهان گردآوری کرده‌اند. از آنجا که این متن در سال 2018 نوشته شده است، بر کارکردهای گوناگون آن (برای مثال، قربانی‌کردن، سوگواری یا ازدواج) تأکید شده و اشاره‌ای به انتشار فرهنگی نشده است. برای تکرار مکررات، اگر اسطوره‌های مار به‌طور پیوسته 100,000 سال دوام آورده باشند، باید انتظار داشته باشیم عناصر فرهنگی مربوط به 27 kya نیز حفظ شده باشند. چه‌بسا در میان آن 121 جامعه، بازماندگانی از اعمال پارینه‌سنگی وجود داشته باشند.

یا اگر کسی انسان‌شناسی روان‌کاوانه را بپذیرد، شاید میان تعبیر ناخودآگاهِ «انگشتم را بکش» و فالوسِ باددارِ نوآموز ارتباطی وجود داشته باشد.

ختنه#

«یک بومیِ تازه‌ختنه‌شده ممکن است برای کاهش دردِ زخم، تنها سرگردان شود و یک گاوغر کوچک را تاب دهد؛ اما در عین حال، به‌طور ضمنی علامتی می‌فرستد مبنی بر این‌که زنان باید از او دوری کنند و تحت هیچ شرایطی به او نگاه نکنند.» گاوغر و چرخ جادویی

با توجه به اهمیت روان‌شناختی آلت، گمان می‌کنم تصور این امر که خدایان سراسر جهان فقط نوک آن را مطالبه کنند، ممکن باشد. بهترین مرور کلی‌ای که توانستم درباره این عمل پیدا کنم، chatGPT بود؛ بنابراین همهٔ ملاحظات معمولِ همیشگی دربارهٔ آن اعمال می‌شود. این منبع، اعمالی را در ده‌ها جامعه در هر قاره8 فهرست می‌کند. ویکی‌پدیا نیز صفحه خوبی دارد.

ریشه فرهنگی بشریت کجاست؟#

با وجود اختلاف‌نظرها، بسیاری از انسان‌شناسان، اسطوره‌شناسان تطبیقی و زبان‌شناسان این شواهد را بررسی کرده و به این نتیجه رسیده‌اند که باید ریشه‌ای میم‌تیک برای بشریت وجود داشته باشد. معمولاً نظریه‌پردازی می‌شود که این ریشه به 100,000 سال پیش در آفریقا بازمی‌گردد. بااین‌حال، این دیدگاه چهار مشکل ایجاد می‌کند:

  1. برای دوام یک اسطوره، هم‌ریشه، یا آیین، زمان بسیار درازی است.
  2. 100 kya به ریشه ژنتیکی بشریت بازنمی‌گردد؛ انتشار فرهنگی همچنان ضروری است.
  3. این تاریخ پیش از مدرنیته رفتاری است.
  4. نخستین شواهد این اعمال در اوراسیا یافت می‌شود.

نکته نخست خود گویاست؛ آنچه در ادامه می‌آید، بررسی کوتاهی از نکات دیگر است.

ریشه‌های ژنتیکی عمیق#

ریشه 100 kya معمولاً برای هم‌راستا کردن انتشار ژنتیکی و میم‌تیک انتخاب می‌شود و از پرسش‌های ناراحت‌کننده‌ای مانند این‌که چه کسی اسطوره‌های آفرینش در سراسر جهان را ابداع کرده است، اجتناب می‌کند. بااین‌حال، حتی در این مورد نیز ناکام می‌ماند؛ انشعاب‌های ژنتیکی درون آفریقا بسیار پیش‌تر از مهاجرت‌های خروج از آفریقا رخ داده‌اند. برای مثال، دِهویی اشاره می‌کند که شکارگر-گردآورندگان خویسان در آفریقای جنوبی، همان اسطوره مار را با بومیان استرالیا، اوراسیایی‌ها و بومیان آمریکا سهیم‌اند. از آنجا که این داستان برای هر یک از این فرهنگ‌ها محوری است، او استدلال می‌کند که داستان به‌صورت فرهنگی وارد نشده و باید به پیش از گسترش خروج از آفریقا، یعنی به ریشه ژنتیکی بشریت، بازگردد. اما برآورد می‌شود که خویسان از باقی درخت تبارشناختی در 100-150 kya، یا حتی 260 kya، جدا شده باشند. آیا داستان توانسته است چنین مدت درازی دوام بیاورد؟ اگر نه، پس باید از طریق انتشار فرهنگی وارد فرهنگ خویسان شده باشد. و اگر توانسته باشد درون آفریقا انتشار یابد، می‌توانسته است به‌درون آفریقا نیز انتشار پیدا کند. برای پوشش جهانی نیازی به چنین ریشه دوردستی نیست.

مدرنیته رفتاری#

تصویر برگرفته از شواهد انتشار فرهنگی جهانی

به‌نظر می‌رسد داستان‌گویی درباره آینده‌ای خیالی کاملاً طبیعی باشد، اما این ویژگی مختص انسان‌هاست. روان‌شناسان خاطرنشان می‌کنند که سازوکار شناختی لازم برای این کار پرسش‌های وجودی‌ای مانند «همه این‌ها درباره چیست؟» را نیز ممکن می‌سازد. این‌که این پرسش نخستین بار چه زمانی مطرح شد، تعریف نسبتاً مناسبی برای زمان تبدیل‌شدن ما به آن چیزی است که هستیم؛ انسان‌شناسان این دوره را مدرنیته رفتاری می‌نامند.

درباره زمان وقوع این تغییر بحث فراوانی وجود دارد، اما پاسخ رایج 40-50 kya است. در همین دوره بود که هنر روایی برای نخستین بار پدید آمد و انسان‌ها شروع به شمردن زمان کردند. روشن نیست که پیش از آن اصلاً داستانی روایت می‌شده است یا نه؛ چه رسد به داستان هفت خواهر یا اسطوره‌های آفرینشی که به پرسش‌های وجودی پاسخ می‌دهند.

اما مشکل از این هم عمیق‌تر است. دانستن توانایی داستان‌گویی انسان‌ها در 50 kya ناممکن است، اما اطمینان داریم که چرخشی عظیم به سوی فرهنگی پیچیده‌تر رخ داده بود. اگر تفاوت 6 و 7 در خوشه پروین بتواند به مدت 100,000 سال در اسطوره‌های سراسر جهان حفظ شود، جزئیات مربوط به آن گذار نیز باید باقی مانده باشد. از دیدگاه نظری، منطقی است که زنان زبان و فرهنگ را ابداع کرده باشند. بسیاری از اسطوره‌ها گزارش می‌کنند که چنین بوده است.

انسان‌شناس، گرگور، در سال 1973 درباره اسطوره‌های یک مادرسالاری آغازین نوشت. این اسطوره‌ها بارها و بارها از زمانی در گذشته‌ای دور، یا در سرزمینی دوردست، سخن می‌گویند که آیین‌های تشرف مردان به زنان تعلق داشته است. او به ما اطمینان می‌دهد که «اسطوره‌ها تاریخ نیستند» و صرفاً کارکردی اجتماعی دارند. اما من چندان مطمئن نیستم. دلایلی برای باور به این امر وجود دارد که زنان نخستین کسانی بوده‌اند که به درون نگریسته و پرسش‌های وجودی مطرح کرده‌اند. اگر این پرسش‌ها جرقه مدرنیته رفتاری را زده باشند، پس پس از هزاران سال ممکن است تنها تندیس‌های ونوس و اسطوره‌هایی از متقاعدکردن مردان به ترک باغ معصومیتِ تمثیلی باقی مانده باشد. این ایده را جای دیگری بسط داده‌ام؛ این ایده از آنچه در اینجا ارائه شده است برنمی‌آید. بااین‌حال، می‌خواهم درباره هفت خواهر اشاره کنم که پذیرفتن یک ریشه باستانی مستلزم آن است که گذشته، از جمله گذار به مدرنیته رفتاری، باید بسیار کم‌رمزورازتر باشد.

نخستین شواهد#

یکی از راه‌های یافتن ریشه فرهنگی، جست‌وجوی نخستین شواهد برای هر یک از مضامین به‌شدت منتشرشده و بررسی این است که آیا الگویی پدیدار می‌شود یا نه. از پیش، نباید در این رویکرد بیش از حد امیدوار باشیم؛ اگر مردی 30,000 سال پیش ختنه شده باشد یا کسی داستانی درباره سگی گفته باشد، از کجا می‌توانستیم از آن باخبر شویم؟ شگفت‌آور این‌که بسیاری از این اعمال موضوع نخستین هنر بوده‌اند و شواهدی قدیمی‌تر و نیرومندتر از حد انتظار در اختیار داریم.

برای معنادارشدن گاه‌شمارها، فرهنگ‌های عصر یخبندان اروپا به این دوره‌ها تقسیم می‌شوند: آورینیاکی (30-40kya) ← گراوتی (22-30kya) ← سولوتری (22-17kya) ← ماگدالنی (17-12kya).

یک ریشه گراوتی؟#

کوشیدم در شواهد مربوط به انتشار فرهنگی فراگیر باشم و از دیگران دعوت می‌کنم موارد دیگری به این فهرست بیفزایند. شگفت‌آور است که بیشتر عناصر نخستین بار در میان مردمانِ از نظر فرهنگی مرتبطِ گراوتی و مالتا-بورت، در 20-30 kya، مشاهده می‌شوند؛ از جمله اهلی‌سازی سگ. سگ‌ها، و شاید اسطوره‌هایی درباره ماهیت معنوی آن‌ها، به باقی جهان انتشار یافتند. این پراکندگی می‌توانسته است شامل مجموعه آیینی گسترده‌تری نیز باشد. اگر آنان در شیوه آموزش این‌که انسان کیست و از کجا آمده است پیشرفت‌هایی کرده باشند، این پیشرفت‌ها می‌توانسته است انتشار یابد. این الگو می‌تواند همه‌چیز را توضیح دهد، جز شابلون‌های دستیِ انگشت‌های قطع‌شده که نخستین بار در اندونزی، در 40 kya، مشاهده شده‌اند. این شابلون‌ها شاید بخشی از بسته‌ای قدیمی‌تر از سوی قبیله‌ای باشند که 45 kya آفریقا را ترک کرد؛ اما نیازی نیست بیش از این به عقب بازگردیم.

در نوشته‌ای دیگر، دربارهٔ شباهت‌های ضمیرها در سراسر جهان بحث کردم. این بحث سرانجام به نظریهٔ بزرگِ موریس سوادشِ فقید دربارهٔ خاستگاه زبان در زبان نیاباسکی-دنه‌ای، در ۲۷ kya، انجامید. ابرخانوادهٔ باسکی-دنه‌ای به نام زبان‌های دو کرانهٔ آن نام‌گذاری شده است: باسکی و دنه (ناواهو). سوادش معتقد بود که همهٔ زبان‌های کامل از آن زبان نیا سرچشمه گرفته‌اند؛ زبانی که در سراسر جهان گسترش یافت10.

همانند هفت خواهر یا هنر غاری، این نظریه تأمل‌برانگیز است. چیزی که برای من شگفت‌آور است این است که خطوط شواهد بسیار زیادی به همان زمان و مکان اشاره می‌کنند.

موریس سوادش: خاستگاه و گسترش زبان (۱۹۷۱)
موریس سوادش: خاستگاه و گسترش زبان (۱۹۷۱)

نتیجه‌گیری#

دست‌کم، معمایی برای توضیح‌دادن وجود دارد. چرا برخی عناصر زبان و فرهنگ تا این اندازه گسترده‌اند؟ بسیاری از دانشگاهیان بر این باورند که واژه‌ها و میم‌ها می‌توانند به مدت ۱۰۰٬۰۰۰ سال به شکلی قابل‌شناسایی حفظ شوند. برخی دیگر حدس می‌زنند که این آتلانتیسی‌ها یا بیگانگان بوده‌اند که ۱۰٬۰۰۰ سال پیش فرهنگ انسانی را بذرپاشی کرده‌اند. نظریهٔ من این است که نیاکان میماتیک ما پیشرفت فرهنگی‌ای پدید آوردند که در سوابق باستان‌شناختی قابل‌شناسایی است. آیین‌های آنان به پرسش‌های کیهان‌شناختی می‌پرداخت و گسترش یافت. می‌دانیم که این امر در مورد سگ اهلی‌شده رخ داده است؛ پس چرا در مورد گاوغرّانها و آیین‌های گذار نیز رخ نداده باشد؟ (توجه: این پرسش را در نوشته‌ای پس از این بسط داده‌ام.)

اگر چیزی آموختید، لطفاً مقاله را به اشتراک بگذارید! مایلم افراد بیشتری به این مسئله توجه کنند. معیار بحث در حال حاضر، خب… خودتان استدلال‌هایی را که مجبور شدم از میانشان عبور کنم ببینید:

مصریان می‌خواستند چه چیزی به ما بگویند؟ (با میزبانی گراهام هنکاک)
مصریان می‌خواستند چه چیزی به ما بگویند؟ (با میزبانی گراهام هنکاک)

او همچنین فرضیه‌پردازی می‌کند که این دسترسی به دانش در سطح مولکولی به آشانینکا یا دیگر فرهنگ‌های آمازونی محدود نیست، بلکه پدیده‌ای جهان‌شمول است. به‌گفتهٔ او، مار بازنمایی نمادین این دانشی است که در فرهنگ‌های سراسر جهان از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است.

خارج از پایگاه داده، نمونهٔ طولانی‌تری را در Anxious Pleasures: The Sexual Lives of an Amazonian People (1973) یافتم.

آن [نظام مردسالارانهٔ جامعه] همیشه چنین نبوده است، دست‌کم در اسطوره چنین نیست. به ما گفته‌اند که زنان دوران باستان (ekwimyatipalu) مادرتبار بودند؛ بنیان‌گذاران آنچه اکنون خانهٔ مردان است و آفرینندگان فرهنگ مهیناکو. کِتِپِه روایتگر ما در این افسانهٔ «آمازون‌ها»ی شینگو است.

زنان آوازهای فلوت را کشف می‌کنند. در دوران باستان، در زمانی بسیار دور، مردان جدا از یکدیگر و در فاصله‌ای بسیار زیاد زندگی می‌کردند. زنان مردان را ترک کرده بودند. مردان اصلاً زنی نداشتند. دریغا برای مردان که با دست‌های خود آمیزش می‌کردند. مردان در روستای خود اصلاً شاد نبودند؛ نه کمان داشتند، نه تیر، نه بازوبندهای نخی. حتی بدون کمربند رفت‌وآمد می‌کردند. ننو نداشتند، پس مانند حیوانات روی زمین می‌خوابیدند. ماهی را با شیرجه‌زدن در آب و گرفتنش با دندان‌هایشان شکار می‌کردند، مانند سمورها. برای پختن ماهی، آن را زیر بغلشان گرم می‌کردند. هیچ‌چیز نداشتند—اصلاً هیچ دارایی‌ای نداشتند. روستای زنان کاملاً متفاوت بود؛ روستایی واقعی بود. زنان روستا را برای رئیس خود، ایریپیولاکومانِجو، ساخته بودند. خانه می‌ساختند؛ کمربند و بازوبند، بندهای زانو و سربندهای پر می‌پوشیدند، درست مانند مردان. کاوکا می‌ساختند، نخستین کاوکا را: «تَک… تَک… تَک»، آن را از چوب می‌بریدند. خانه‌ای برای کاوکا می‌ساختند، نخستین مکان برای روح. آه، چه باهوش بودند این زنانِ کله‌گردِ دوران باستان. مردان می‌دیدند که زنان چه می‌کنند. آنان را می‌دیدند که در خانهٔ روح کاوکا می‌نوازند. مردان گفتند: «آه، این خوب نیست. زنان زندگی ما را دزدیده‌اند!» روز بعد، رئیس با مردان سخن گفت: «زنان خوب نیستند. بیایید نزدشان برویم.» مردان از دور زنان را می‌شنیدند که با کاوکا آواز می‌خواندند و می‌رقصیدند. مردان بیرون روستای زنان گاوغرّانها را به صدا درمی‌آوردند. آه، به‌زودی با همسرانشان آمیزش می‌کردند.

مردان به روستا نزدیک شدند. زمزمه کردند: «صبر کنید، صبر کنید.» و سپس: «حالا!» همچون سرخ‌پوستان وحشی به زنان یورش بردند: «هو واااااا!» فریاد کشیدند. گاوغرّانها را چرخاندند تا صدایی مانند هواپیما ایجاد کردند. به روستا دویدند و زنان را تعقیب کردند تا همه را گرفتند، تا حتی یک زن هم باقی نماند. زنان خشمگین بودند: «بس کنید، بس کنید»، فریاد زدند. اما مردان گفتند: «خوب نیست، خوب نیست. بندهای پایتان خوب نیست. کمربندها و سربندهایتان خوب نیست. نقش‌ها و رنگ‌های ما را دزدیده‌اید.» مردان کمربندها و لباس‌ها را از تن آنان کندند و بدن زنان را با خاک و برگ‌های صابونی مالیدند تا نقش‌ها را بشویند. مردان برای زنان سخنرانی کردند: «شما کمربند صدفی یاماکیمپی نمی‌پوشید. اینجا، کمربند ریسمانی می‌پوشید. ما خود را رنگ می‌کنیم، نه شما را. ما می‌ایستیم و سخنرانی می‌کنیم، نه شما. شما فلوت‌های مقدس را نمی‌نوازید. ما این کار را می‌کنیم. ما مرد هستیم.» زنان برای پنهان‌شدن به خانه‌هایشان دویدند. همهٔ آنان پنهان شدند. مردان درها را بستند: این در، آن در، این در، آن در. فریاد زدند: «شما فقط زن هستید. شما نخ می‌ریسید. ننو می‌بافید. صبح، به‌محض بانگ خروس، آن‌ها را می‌بافید. فلوت‌های کاوکا را بنوازید؟ شما نه!» بعدتر، همان شب، وقتی هوا تاریک شد، مردان نزد زنان رفتند و به آنان تجاوز کردند. صبح روز بعد، مردان برای گرفتن ماهی رفتند. زنان نمی‌توانستند وارد خانهٔ مردان شوند. در آن خانهٔ مردان، در دوران باستان. نخستین خانه.

این اسطورهٔ مِهیناکو دربارهٔ آمازون‌ها، به اسطوره‌هایی شباهت دارد که بسیاری از جوامع قبیله‌ای دیگرِ دارای آیین‌های مردانه روایت می‌کنند (نگاه کنید به Bamberger 1974). در این داستان‌ها، زنان نخستین صاحبان اشیای مقدس مردان، مانند نی‌ها، گاوغرّانها یا شیپورها، هستند. بااین‌حال، زنان اغلب نمی‌توانند از این اشیا مراقبت کنند یا ارواحی را که نمایندگی می‌کنند تغذیه کنند. مردان متحد می‌شوند و زنان را می‌فریبند یا مجبور می‌کنند کنترل خود بر آیین مردان را واگذار کنند و نقشی تابع در جامعه بپذیرند. از شباهت‌های چشمگیر این اسطوره‌ها چه برداشتی باید داشته باشیم؟ انسان‌شناسان هم‌نظرند که این اسطوره‌ها تاریخ نیستند. مردمی که آن‌ها را روایت می‌کنند، احتمالاً در گذشته نیز به اندازهٔ امروز پدرسالار بوده‌اند. این قصه‌ها به‌جای آنکه پنجره‌هایی به گذشته باشند، داستان‌هایی زنده‌اند که بازتاب‌دهندهٔ ایده‌ها و دغدغه‌هایی هستند که در مفهوم یک قوم از هویت جنسی نقشی محوری دارند. افسانهٔ مِهیناکو در دوران باستان آغاز می‌شود؛ زمانی که مردان در وضعیتی پیشافرهنگی زندگی می‌کردند و «مانند حیوانات» بودند. برخلاف بسیاری از اسطوره‌های دیگر و نظر رایج مِهیناکو دربارهٔ هوش زنان، زنان آفرینندگان فرهنگ و مخترعان معماری، پوشاک و دین بودند: «آن زنان گردسرِ دوران باستان، باهوش بودند.» برتری مردان از طریق اعمال زور عریان به دست می‌آید. آنان با حمله‌ای «مانند سرخ‌پوستان وحشی»، زنان را با گاوغرّان به وحشت می‌اندازند، زیورآلات مردانه‌شان را از تنشان درمی‌آورند، آن‌ها را به درون خانه‌ها می‌رانند، به آنان تجاوز می‌کنند و دربارهٔ مبانی رفتار مناسبِ نقش جنسی برایشان خطابه می‌خوانند.

تصویری از شواهدی برای انتشار جهانی فرهنگ

  1. برگرفته از مقالهٔ عامه‌پسند ری نوریس با عنوان «کهن‌ترین داستان جهان؟ اخترشناسان می‌گویند اسطوره‌های جهانی دربارهٔ ستارگانِ «هفت خواهر» شاید به ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش بازگردند» ↩︎

  2. ناربی دو سال را در میان قوم آشانینکا در آمازون پرو گذراند و در آنجا نقش آیاهواسکا، نوشیدنی نیرومندِ توهم‌زا، را در اعمال فرهنگی و معنوی آنان مشاهده کرد. تجربه‌های او باعث شد نظریه‌پردازی کند که شمن‌های آشانینکا می‌توانند از طریق رؤیاهای توهم‌زای خود، به اطلاعاتی در سطح مولکولی، به‌ویژه دربارهٔ ساختار و کارکرد DNA، دسترسی پیدا کنند. ↩︎

  3. درون‌مایهٔ F41: نخستین نیای مذکر، زنانی را که برخلاف هنجارهای اجتماعی رفتار می‌کنند می‌کشد تایوان: روستایی از زنان بود؛ هنگامی که آبستن می‌شدند، واژن‌های خود را در معرض باد قرار می‌دادند و همیشه دختر به دنیا می‌آوردند؛ شکارچی، در جست‌وجوی سگ گمشده، نزد این زنان آمد؛ آنان شگفت‌زده شدند که میان پاهای او چه چیزی وجود دارد؛ او توضیح داد و آنان از او خواستند عملاً نشانشان دهد؛ او با همهٔ آنان آمیزش کرد؛ به‌سبب فراوانی شریکان، از هیچ‌یک کاملاً راضی نبود، هرچند آنان این کار را دوست داشتند؛ آخرین زن، رئیس پیری نام داشت؛ تا آن زمان مرد کاملاً نعوظ خود را از دست داده بود؛ پیرزن رنجید، آلت تناسلی او را برید و او مرد؛ مردان آمدند تا از زنان انتقام بگیرند؛ اما زنبورها، زنبورهای عسل، مورچه‌ها، زنبورهای سرخ و دیگر حشرات از خانه‌هایشان بیرون آمدند و به لباس مردان چسبیدند؛ بدین‌سان به جهان ما آمدند (خاستگاه حشرات)؛ بار دیگر مردان روستا را همراه با حشرات و زنان سوزاندند؛ دختری در خوک‌دانی گریخت؛ مردی از روستای تهایاکان با او ازدواج کرد؛ پسر آنان سلسله‌ای از جادوگران را بنیان گذاشت؛ اکنون او از میان رفته است و همه کشته شده‌اند. ↩︎

  4. سگ خیابانی وِرینگو که در پرو دیدم: ↩︎

  5. منابع مربوط به این ادعا چندان محکم نیستند. Ancient Origins و Wikipedia با یکدیگر توافق دارند (مطمئنم که تصادفی نیست). ChatGPT پلی‌نزی و، با ذکر ملاحظاتی، اینوئیت‌ها (که در موجی دیگر از دیگر بومیان آمریکا آمدند)، فرهنگ‌های بومی برزیلی و استرالیایی را نیز اضافه می‌کند. بااین‌حال، صرف زمان بیشتر برای این موضوع ارزش ندارد، زیرا در هر صورت نکتهٔ چندان قدرتمندی نیست. ↩︎

  6. The Religious Organizations of North Central California and Tierra Del Fuego (1931) در Sci-hub در دسترس است. خلاصه‌ای مفید اینجا آمده است. ↩︎

  7. Playing with corpses and worshipping skulls: bodily modifications and gender transformations in rural West Bengal

    «جهان زنانه به‌سبب اعمال مداخله‌گرانهٔ اجتناب‌ناپذیری مانند شخم‌زدن خاک و آمیزش جنسی انتقام می‌گیرد. این امر از طریق اعمال آیینی نمادینی انجام می‌شود که مردان آن‌ها را به‌طور نمایشی به‌صورت تلاش‌هایی برای آرام‌سازی بازنمایی می‌کنند. سانیاس‌ها (پیروان مردِ زاهد) برای کفارهٔ گناه موروثی خود باید زن شوند؛ فرایندی که با گذر از «نفوذ» (اعمال سوراخ‌کردن)، «زایمان» (تاب‌خوردن از قلاب)، «آبستنی» (آیین دشوارِ حبس) و سرانجام، همانندسازی کامل روانی با جهان زنانه تحقق می‌یابد.» ↩︎

    • آفریقا

    • مصر (اسناد تاریخی بر رواج ختنه در مصر باستان دلالت دارند)

    • اتیوپی (امهرا، تیگرای، اورومو)

    • سودان (دینکا، نوئر)

    • نیجریه (ایگبو، یوروبا، هائوسا، فولانی)

    • سنگال/گامبیا (وولوف)

    • مالی (فولانی)

    • آنگولا (اویمبوندو)

    • ماداگاسکار (مردم مالاگاسی، شامل مرینا، بتسیلئو، تسیمیهتی، ساکالاوا و دیگر زیرگروه‌ها)

    • گروه‌های بانتو:

      • آفریقای جنوبی (زولو، خوسا، سوتو، ندبله)
      • اسواتینی (سوازی)
      • زیمبابوه (شونا، ندبله)
      • کنیا (کیکویو، مِرو)
      • تانزانیا (چاگا، سوکوما)
      • اوگاندا (باگیسو)
      • غنا (آکان، گا، اِوه، کروبو)
      • کامرون (بامیله‌که، باموم)
      • بوتسوانا (تسوانا)
      • نامیبیا (اووامبو، هِرِرو)
      • رواندا و بوروندی (هوتو)
    • آسیا

      • یهودیان
      • بورنئو (ایبان)
    • استرالیا/اقیانوسیه

      • گروه‌های بومی استرالیا (آراندا، لوریتجا، تیوی، یولنگو، پیتجان‌جاتجارا)
      • فیجی (جمعیت بومی ایتاوکی)
      • پلی‌نزی (ساموآ، تونگا، تووالو، جزایر کوک، مائوری‌های نیوزیلند)
      • جزایر سلیمان
    • آمریکای شمالی

      • قبیلهٔ بومی آمریکا (وینباگو)
      • اینوئیت‌ها (کانادا/گرینلند/آلاسکا)
      • مایا (مکزیک و گواتمالا)
    • آمریکای جنوبی

      • شاوانته (برزیل)
      • یانومامی (برزیل)
    • اروپا

      • سامی‌های شمال اسکاندیناوی (از لحاظ تاریخی)
     ↩︎
  8. A Cross-cultural Perspective on Upper Palaeolithic Hand Images with Missing Phalanges. Journal of Paleolithic Archaeology, 2018

    «بیش از 200 تصویر دست که در محوطه‌های هنر صخره‌ای پارینه‌سنگی زبرین در اروپا یافت شده‌اند، فاقد بند انگشت هستند.1 در حال حاضر تصور می‌شود که تاریخ تمام این تصاویر به گراوِتیِنی (حدود 22–27 Ka BP) بازمی‌گردد (Jaubert 2008). غارهایی که تصاویر دست ناقصِ پارینه‌سنگی زبرین را در خود جای داده‌اند، در فرانسه و اسپانیا قرار دارند. شمار زیادی تصویر دستِ فاقد بند انگشت در غار گارگاس در اوت-پیرنهٔ فرانسه وجود دارد (Barrière 1976). در مجموع، 231 تصویر دست در این مکان ثبت شده است (Hooper 1980). برآورد شده است که آفرینش آن‌ها مستلزم مشارکت 40–50 فرد بوده است (Barrière 1976). بر پایهٔ اندازهٔ تصاویر، تصور می‌شود این افراد شامل مردان، زنان، نوجوانان و نوزادان بوده‌اند (Barrière 1976). از میان 231 تصویر، در 114 تصویر دست‌کم یک بند انگشت وجود ندارد، ده تصویر کامل‌اند و وضعیت حفظ 107 تصویر برای تعیین اینکه در اصل کامل بوده‌اند یا نه، به‌اندازهٔ کافی خوب نیست (Hooper 1980).» ↩︎

  9. او پیش از آن کار می‌کرد که نظریهٔ خروج از آفریقا پذیرفته شود و دهه‌ها پیش از آنکه مردم مالتا-بورِت تعیین ژنوتیپ شوند. معلوم شده است که این سیبریایی‌های باستانی با اروپاییان و ناواهو پیوندهای فرهنگی و ژنتیکی دارند. آنان (یا گراوِتیِنی‌ها) گزینه‌ای قابل‌قبول برای خاستگاه نظریهٔ سواِدِش هستند. شاید بتوانیم زبان نحویِ کامل و ضمایر را نیز به مجموعهٔ ایده‌هایی که آنان گسترش دادند اضافه کنیم. ↩︎