نخستین بار منتشرشده توسط بردارهای ذهن.


حوا و مار، ۱۸۰۳، هنرمند ناشناس
حوا و مار، ۱۸۰۳، هنرمند ناشناس

«هنگامی که زن دید میوهٔ درخت برای خوردن نیکو و چشم‌نواز است، و نیز برای کسب حکمت خواستنی است، مقداری از آن گرفت و خورد. همچنین مقداری به شوهرش که همراه او بود داد، و او نیز خورد. آنگاه چشمان هر دوی آنان گشوده شد و دریافتند که برهنه‌اند؛ پس برگ‌های انجیر را به هم دوختند و برای خود پوشش‌هایی ساختند.» پیدایش ۳:۶-۷

طبق برخی روایت‌ها، هومو ساپینس ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش تکامل یافت. بااین‌حال، برای بخش اعظم آن دوره شواهد اندکی از رفتار خردمندانه وجود دارد. ابزارهای سنگی ده‌ها هزار سال بدون تغییر ماندند، یعنی نسل‌های بی‌شماری بدون هیچ نوآوری‌ای زیستند و مردند. هنری وجود نداشت و احتمالاً داستان‌گویی‌ای هم در کار نبود. حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش، فرهنگی آشکارا انسانی پدیدار شد. ابزارها پیچیده‌تر شدند. سبک‌ها و روش‌های تولید به‌جای ده‌ها هزار سال، طی صدها سال تغییر کردند. هنر، دین و تقویم اختراع شدند. از آن پس، تغییر تنها امر ثابت بوده است. بسیاری از دانشمندان گمان می‌کنند زبان در همین حدود تکامل یافته است. این به طلوع زندگی درونی می‌ماند.

بخش عمدهٔ اختلاف‌نظر دربارهٔ اینکه چه زمانی انسان شدیم، اختلاف بر سر این است که چه چیزی ما را انسان می‌کند. از قضا، یکی از آشکارترین ویژگی‌های خاص ما نیاز به روایت است، به‌ویژه روایتی دربارهٔ اینکه کیستیم و از کجا آمده‌ایم. همهٔ فرهنگ‌ها به این پرسش‌ها پاسخ می‌دهند. جنجال تکامل داروینی در این بود که برخلاف دین، این پرسش‌ها را با علت‌های مادی توضیح می‌داد—انتخاب طبیعی، درجه‌به‌درجه. از آن پس، به‌جای آنکه انسان به صورت خدا آفریده شده باشد، انسان و حیوان به یک شجرهٔ خانوادگی تعلق داشتند. بی‌تردید ما با دیگر حیوانات نیای مشترکی داریم. اما این موضوع پرسش عمیق‌ترِ چه چیزی ما را انسان می‌کند نادیده می‌گیرد. شاید ۹۹٪ از دی‌ان‌ای خود را با شامپانزه‌هامشترک باشیم، اما در ویژگی‌های معنادار، انسان‌ها هستند به‌طور مقوله‌ای متفاوت. ما زبان و اندیشهٔ نمادین داریم. ما ذاتاً دوگانه‌انگاریم و احساس می‌کنیم که در ژرفای وجودمان از ماده‌ای روحانی ساخته شده‌ایم. هیچ سگی هرگز دچار بحران وجودی نشده است1. این ویژگی‌ها بیش از آنکه صرفاً منحصربه‌فرد باشند، ظاهراً دودویی‌اند؛ یک جاندار یا آن‌ها را دارد یا ندارد. چگونه این ویژگی‌های تعریف‌کننده را ذره‌ذره تکامل دادیم؟ آیا زمانی بوده است که انسان‌ها فقط تا نیمه توانایی اندیشهٔ نمادین را داشته باشند؟ چنین چیزی اصلاً چگونه می‌بود؟ این یکی از پرسش‌های بزرگِ بی‌پاسخ علم است.

تنش میان مدرن‌بودن کالبدشناختی در ۲۰۰ هزار سال پیش (هزار سال پیش) و مدرن‌بودن رفتاری در ۵۰ هزار سال پیش، در سراسر مطالعهٔ خاستگاه انسان حضور دارد. برای نمونه، بنگرید به اثر مایکل کوربالیس با عنوان ذهن بازگشتی: خاستگاه‌های زبان، اندیشه و تمدن انسانی. او استدلال می‌کند که تفکر بازگشتی زیربنای خودآگاهی، زبان، شمارش و تصور آینده است. تمام مجموعهٔ ویژگی‌های انسانی، به‌طور فشرده حول یک اصل واحد پیچیده شده است. اما خط زمانی گیج‌کننده است. او «مطمئن» است که یک هومو ساپین متعلق به ۲۰۰ هزار سال پیش، اگر امروز پرورش یابد، می‌تواند بدون هیچ مشکلی وکیل، هنرمند یا دانشمند شود. او ادعا می‌کند که در این مقیاس‌های زمانی هیچ تفاوت شناختی‌ای وجود ندارد، اما بعدتر چندین بند را صرف توضیح این می‌کند که چگونه از ۴۰ هزار سال پیش، شکوفایی فرهنگی‌ای آغاز شد که به‌راستی به ظهور بازگشت می‌ماند و شاید این قابلیت در همان زمان تکامل یافته باشد. از برخی جهات، این یک ایدئولوژی خوش‌بینانه است. «بله، از ۲۰۰ تا ۴۰ هزار سال پیش هیچ نشانه‌ای از خردمندی وجود ندارد، اما اگر یک هومو ساپین اولیه در نظام آموزشی مدرن پرورش می‌یافت، کاملاً عادی می‌بود. تکامل نمی‌تواند تنها در ۲۰۰٬۰۰۰ سال مغز را تغییر دهد.» اما روی دیگر این سکه، شرارهٔ انسانی را خوار می‌شمارد. این دیدگاه تلویحاً می‌گوید که در عصر سنگ، چیزهایی که ما بنیادی می‌دانیم اصلاً شکل نگرفته بودند. میل به آفرینش هنر و جست‌وجوی معنا همیشه در گونهٔ ما وجود نداشته است. بلکه تیکی عصبی ناشی از محیط‌هایی است که انسان‌ها طی ۵۰٬۰۰۰ سال گذشته در آن‌ها زیسته‌اند. اگر همهٔ دیگران از پرسیدن پرسش‌های وجودی—یا حتی خط‌خطی‌کردن—دست می‌کشیدند، شما هم چنین می‌کردید. یا دست‌کم کودکی که در آن جهان برهوت پرورش می‌یافت، چنین می‌کرد. این نه‌تنها تصویری تیره از سرشت انسان است، بلکه اگر زبان تا ۲۰۰ هزار سال پیش تکامل یافته بود، درک آن لحظه نیز ناممکن است. زمان شواهد را می‌بلعد. بااین‌حال، اگر زبان ۵۰ هزار سال پیش شروع به ظهور کرده باشد، شاید بتوانیم داستان را بازسازی کنیم. ظرافت‌های نهایی اندیشهٔ زبانی ممکن است نسبتاً به‌تازگی در حال تکامل بوده باشند.

من ترجیح می‌دهم خاستگاه انسان را در قالب روح صورت‌بندی کنم. عنوان فرعی این جستار می‌توانست این باشد «چگونه انسان‌ها یک «من» خودارجاع و تقلیل‌ناپذیر را تکامل دادند،» اما این کار پروژهٔ مرا از هزاران سال متفکر و نیروی بنیان‌بخش زبان طبیعی جدا می‌کرد. معنای «روح» توافقی میان میلیون‌ها نفر دربارهٔ جوهر خود، جایگاه عاملیت و پیوند با امر الهی است. هنگام دست‌وپنجه نرم کردن با معنای انسان‌بودن، زبان رایج یک حفاظ فراهم می‌کند.2 و در این مورد، هدفی برای آنچه باید توضیح داده شود. روح‌ها از کجا آمدند؟

با توجه به این موضوع و اشاره به حوا، باید رابطهٔ آن را با مسیحیت روشن کنم. به‌گمانم سفر پیدایش و بسیاری دیگر از اسطوره‌های آفرینش، گزارش‌های پدیدارشناختی بسیار خوبی از نخستین انسانی هستند که اندیشید، «من هستم.» بر پایهٔ داده‌های باستان‌شناختی و ژنتیکی، این اتفاق شاید حدود ۵۰ هزار سال پیش رخ داده باشد. اسطوره‌شناسان تطبیقی به ما می‌گویند برخی داستان‌ها تا این اندازه دوام آورده‌اند، و اگر قرار بود داستانی برای هزاران سال حفظ شود، آن داستان پیدایش ما بود.

تز من این است که زنان نخست «من» را کشف کردند و سپس زندگی درونی را به مردان آموختند. اسطوره‌های آفرینش، خاطرات زمانی هستند که زنان انسان‌ها را به گونه‌ای دوگانه‌انگار بدل کردند. این ادعا خیال‌انگیز به نظر می‌رسد، اما تکامل ما ناگزیر باید در مقطعی رخ داده باشد (و حتماً شگفت‌انگیز بوده است). افزون بر این، نسخه‌های ضعیف‌تر این ایده نیز همچنان جالب‌اند. برای نمونه، معتقدم در نخستین آیین‌ها از زهر مار برای کمک به انتقال مفهوم «من هستم» استفاده می‌شد. از همین روست حضور مار در باغ که حوا را با خودشناسی وسوسه می‌کند. حتی اگر آن آیین‌ها نقشی در تکامل انسان یا کشف آگاهی ما نداشته باشند، باز هم شگفت‌انگیز خواهد بود اگر یک فرقهٔ روان‌گردانِ مارپرست از دوران پارینه‌سنگی، هم در سفر پیدایش و هم نزد آزتک‌ها به یاد مانده باشد. آن مجموعهٔ نتفلیکس را تماشا می‌کردم!

در چندین پست وبلاگی، شرح داده‌ام که کشف «من، » چه شکلی می‌توانست داشته باشد، چگونه ممکن بود به دیگران منتقل شود، چرا زنان پیشتاز آن می‌بودند، چگونه می‌توانست به‌تدریج تکامل یابد، و چنین فرایندی چه نوع نشانه‌های فرهنگی و ژنتیکی‌ای بر جا می‌گذاشت. اما این استدلال‌ها در پست‌های مختلف پراکنده‌اند و در این فاصله، شواهد مؤید بیشتری یافته‌ام. برای نمونه، پیش‌تر، من گمانه‌زنی کردم که شاید از زهر مار به‌عنوان ماده‌ای توهم‌زا استفاده شده باشد. معلوم شده است که این کاربرد در زمینه‌های آیینی، از جمله در میان معماران تمدن غرب، به‌خوبی مستند شده است.

این جستار با بحثی دربارهٔ معنای انسان‌بودن آغاز می‌شود. این بحث برای ایجاد چارچوبی مشترک ضروری است، اما متأسفانه نکتهٔ اصلی را در لابه‌لای مطالب پنهان می‌کند. اصیل‌ترین پژوهش دربارهٔ آیین جهانی مار است. اگر وقت کمی دارید، می‌توانید از آنجا شروع کنید. یا اگر قالب صوتی را ترجیح می‌دهید، روایتی با صدای هوش مصنوعی Askwho Casts در دسترس است. (و اگر از آن لذت بردید، می‌توانید برایشان در اینجا یک قهوه بخرید Patreon.)

نظریهٔ آگاهی حوا نسخهٔ ۳.۰ - اثر اندرو کاتلر

Askwho Casts AI

روایت کامل و چندصداییِ هوش مصنوعی از مقالهٔ نظریهٔ آگاهی حوا نسخهٔ ۳.۰ - اثر اندرو کاتلر. این طولانی‌ترین مقاله‌ای است که روایت آن را به هوش مصنوعی سپرده‌ام، اگر این پروژه‌ها را دوست دارید، با کمک مالی به پاترئون من از ادامهٔ تولیدشان حمایت کنید: https://www.patreon.com/AskwhoCastsAI

یک نکتهٔ آخر. عقل‌گرایان اغلب مقاله را با اشاره به اینکه استدلال آن را تا چه حد باید جدی گرفت آغاز می‌کنند. وضعیت معرفتی: خاستگاه انسان ذاتاً گمانه‌زنانه است، و این پروژه‌ای از سر علاقه و خارج از حوزهٔ تخصص من است (روان‌شناسی و هوش مصنوعی). برای این نوشته، شاید حدود دوازده کتاب و ۱۰۰ مقاله خوانده‌ام. یکی از راه‌های اندیشیدن به این نظریه، تفسیر داده‌ها با طرح این پرسش است که «انسان‌ها تا چه زمان نزدیکی ممکن است به خردمندی رسیده باشند؟» به‌جای استفاده از سوگیری نهادی‌ای که می‌کوشد آن تاریخ را تا حد ممکن به عقب ببرد3. پس، با احتیاط پیش بروید، اما این برای چنین موضوعی امری عادی است.

طرح کلی#

  1. چه چیزی ما را انسان می‌کند؟ خودآگاهی بازگشتی.
  2. نسخهٔ ضعیف EToC، بدون هیچ اشاره‌ای به اسطوره‌شناسی. فرهنگ بازگشتی گسترش یافت، و این امر هر جا که رفت باعث گزینش ژنتیکی برای توانایی‌های بازگشتی شد.
  3. کیش مارِ آگاهی: دندان‌دار کردن نظریهٔ میمون نشئه.
  4. زنان «من» را کشف کردند و کیش مار را بنیان گذاشتند.

چه چیزی ما را انسان می‌کند؟#

تصویری از نظریهٔ آگاهی ایو نسخهٔ ۳.۰

«در آغاز، تنها خودِ بزرگ در هیئت یک شخص وجود داشت. چون به تأمل پرداخت، چیزی جز خود نیافت. آنگاه نخستین سخنش این بود: «این منم!» و از همین‌جا نام «من» پدید آمد» (آهام).” بریهدآرنیکه اوپانیشاد ۱.۴.۱

«من» سرآغاز بسیاری از اسطوره‌های آفرینش است. این موضوع در آیهٔ هندویی که در بالا نقل شد، به‌صراحت بیان شده است. یا روایت مصری را در نظر بگیرید که در آن آتوم با گفتن نام خود از اقیانوس آغازینِ آشوب سر برمی‌آورد. بازتاب‌هایی از این موضوع در کتاب مقدس نیز وجود دارد. پس از خوردن میوهٔ معرفت، آدم و حوا از خود آگاه شدند—حتی خودآگاه—و به برهنگی خود پی بردند. توانایی تأمل دربارهٔ خویشتن سپس به بیگانگی انجامید. آدم دیگر نمی‌توانست در وحدت با خدا و طبیعت زندگی کند. او ناچار شد باغ را ترک کند.

عهد جدید را می‌توان بسط این ایده دانست. یوحنا انجیل خود را با اشاره‌ای به سفر پیدایش آغاز می‌کند: «در آغاز کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود.» کلمه در اینجا به مسیح اشاره دارد، پاسخ به بیگانگی‌ای که هبوط آدم و حوا پدید آورد. عیسی رسالت خود را با این ادعا آغاز کرد که همان «هستم» بزرگ است، یکی از نام‌های یهودی خدا (یوحنا ۸:۵۶–۵۹). این بخشی است که بسیاری از خوانندگان انگلیسی‌زبان متوجه معنای آن نمی‌شوند، اما مخاطبان یهودی او آن را فهمیدند و بی‌درنگ سنگ برداشتند تا او را بکشند. آنان فهمیدند که ادعای او این است: «من خدای هستم، آن قائم‌به‌ذات، که بر ابراهیم، اسحاق و یعقوب ظاهر شد.» امیدوارم سوءاستفاده از خاصیت تعدی نباشد اگر بگویم، «در آغاز، هستم بود.»

این اسطوره‌ها می‌آموزند که زندگی با «من» آغاز شد، خدا در نهایت به خود ارجاع می‌دهد و همین اخگر الهی درون انسان نیز وجود دارد. اسطوره‌های آفرینش، افزون بر «من»، آیین، زبان و فناوری را نیز عواملی می‌دانند که انسان را از حیوان جدا می‌کنند.

در استرالیا، افسانه‌های بومیان می‌گویند ارواح تمدن‌ساز زبان، آیین و فناوری را برای نخستین انسان‌ها آوردند. بدین‌ترتیب، زمان رؤیا پایان یافت و زمان آغاز شد. به همین ترتیب، آزتک‌ها می‌آموزند که پیش از انسان‌های امروزی، نژادی از آدمیانِ ساخته‌شده از چوب می‌زیست که فاقد روح، گفتار، تقویم و دین بود. سیلی عظیم این نژادِ ماقبل آخر را نابود کرد و بشریت تنها با تبدیل موقت خود به ماهی زنده ماند. روشن است که نمی‌توان این اسطوره‌ها را تحت‌اللفظی در نظر گرفت. بااین‌حال، هستهٔ اصلی آن‌ها به‌طرز چشمگیری معتبر باقی مانده است. وقتی دانشمندان توضیح می‌دهند چه چیزی انسان‌ها را منحصربه‌فرد می‌کند، به خودآگاهی، زبان، دین و رابطهٔ ما با زمان و فناوری اشاره می‌کنند. بسیاری حتی گمان می‌کنند همهٔ این‌ها مجموعه‌ای به‌هم‌پیوسته را تشکیل می‌دهند که می‌توان آن را با تفکر «بازگشتی» توضیح داد. از این نتیجه می‌شود که در واقعیت، کل این مجموعه کم‌وبیش به‌یک‌باره تکامل یافته است.

این واقعیت که اسطوره‌های آفرینش از نظر پدیدارشناختی دقیق‌اند، نیازی به توضیح ندارد. عرصهٔ روایت رقابتی است و تنها روایت‌هایی که از نظر روان‌شناختی از همه حقیقی‌ترند دوام می‌آورند، به‌ویژه در فضای شلوغ کیهان‌زایی. بااین‌حال، جزئیات موجود در اسطوره‌های آفرینش جهان نشان می‌دهند که آن‌ها ریشه‌ای مشترک در اعماق گذشته دارند. در واقع، به نظر می‌رسد از حوالی زمانی سرچشمه گرفته‌اند که انسان‌ها برای نخستین بار رفتارهای «بازگشتی» از خود نشان دادند. این امر این احتمال را مطرح می‌کند که دقت آن‌ها تصادفی یا برخلاف ماهیت خودشان نیست. آن‌ها می‌توانند خاطرات گذار به خردمندی باشند.

بازگشت مفید است#

انتخاب طبیعی از آن رو عمل می‌کند که صفات از والد به فرزند منتقل می‌شوند. اگر صفتی به والد امکان دهد فرزندان بیشتری داشته باشد، آن صفت در جمعیت رایج‌تر خواهد شد. بنابراین، اگر توانایی هضم شیر گاو یا اندیشیدن به افکار انتزاعی سودمند باشد، این صفات با هر نسل شیوع بیشتری خواهند یافت. با توجه به این موضوع، تفکر بازگشتی چه توانایی‌هایی را ممکن می‌سازد؟

بازگشت فرایندی است که در آن یک تابع یا رویه، به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم، خود را فراخوانی می‌کند. به بیان دیگر، روشی است که در آن راه‌حل یک مسئله به راه‌حل‌های نمونه‌های کوچک‌تر همان مسئله وابسته است. این امر می‌تواند به سادگیِ ایستادن میان دو آینه و نگاه کردن به بازتابِ بازتابِ بازتاب خودتان باشد. آخرین بازتاب به بازتاب‌های پیش از خود وابسته است. این مفهوم در علوم رایانه و ریاضیات به‌طور گسترده برای حل مسائل پیچیده از طریق تقسیم آن‌ها به بخش‌های ساده‌تر و مدیریت‌پذیرتر به کار می‌رود.

در علوم کامپیوتر، یک تابع بازگشتی خودش را بر خروجی خود اعمال می‌کند. اغلب، هر بار اعمالِ پیاپی یک زیرروال خواهد بود که در آن ورودی ساده‌تر و ساده‌تر می‌شود تا به شرط توقفی برسد. اگر این توضیح بیش از حد فنی است، نگران نباشید. فقط بدانید که از نظر الگوریتمی، بازگشت یک ابرقدرت است. فراکتال زیر را در نظر بگیرید. سرراست‌ترین راه برای ذخیره‌سازی تصویر، فهرست‌کردن رنگ تک‌تک پیکسل‌هاست. اما تعداد پیکسل‌ها بسیار زیاد است و چون بیشتر تصاویر ساختار دارند، می‌توان با چند ترفند آن‌ها را بسیار بهینه‌تر ذخیره کرد. در پشت صحنه، JPEG از بازگشت استفاده می‌کند تا تصاویر را فشرده کند، و بدون آن الگوریتم چندین مرتبهٔ بزرگی کندتر.4

تصاویر فراکتالی
“فراکتال‌ها معماری طبیعت‌اند و الگوهای بازگشتیِ زیربنایی را که جهان ما را شکل می‌دهند، آشکار می‌کنند.” - بنوآ ماندلبرو

برای این تصویر می‌توان یک گام فراتر رفت، زیرا با فرایندی بازگشتی تولید شده است. بنابراین، می‌توان تصویر را بدون اتلاف و تنها با چند بایت لازم برای نوشتن برنامهٔ بازگشتی‌ای که در اصل آن را تولید کرده است، کدگذاری کرد—چند خط کد. نه‌تنها این، بلکه می‌توان روی هر لبه‌ای بزرگ‌نمایی کرد و دید که فراکتال تا ابد و در مقیاس‌هایی هرچه ظریف‌تر، خود را بازآفرینی می‌کند. بازگشت در پدیدآوردن این‌همه از چنین اندک، تقریباً کیمیاگرانه است. به‌گفتهٔ دانشمند افسانه‌ای علوم کامپیوتر، نیکلاوس ویرت:

قدرت بازگشت آشکارا در امکان تعریف مجموعه‌ای نامتناهی از اشیا با گزاره‌ای متناهی نهفته است. به همین ترتیب، می‌توان شمار نامتناهی‌ای از محاسبات را با برنامه‌ای بازگشتی و متناهی توصیف کرد، حتی اگر این برنامه هیچ تکرار صریحی نداشته باشد.

اما انسان‌ها کامپیوتر نیستند. مغز چگونه از بازگشت استفاده می‌کند؟ در دههٔ ۱۹۵۰، زبان‌شناس نوام چامسکی با طرح این فرض که یک دستور زبان همگانی همهٔ زبان‌ها را مقید می‌کند، از رفتارگرایانِ معتقد به لوح سفید فاصله گرفت. یعنی انسان‌ها غریزه‌ای برای زبان دارند. همان‌گونه که عنکبوت‌ها تارهایی با طرحی خاص می‌تنند، سخت‌افزار شناختی انسان نیز از پیش برای یادگیری نوع خاصی از دستور زبان سیم‌کشی شده است. منظور از دستور زبان در اینجا نحوهٔ صرف فعل‌ها نیست که از زبانی به زبان دیگر تفاوت دارد. بلکه دستور زبان همگانی یک فرادر‌قاعده است که به‌سبب ساختار مغز بر هر زبانی اعمال می‌شود. چامسکی در مقالهٔ سال ۲۰۰۲ خود با عنوان “قوهٔ زبان: چیست، چه کسی آن را دارد، و چگونه تکامل یافته است؟” که آن را با مارک هاوزر و تکامسه فیچ نوشته بود، استدلال کرد که بازگشت ویژگی کلیدی قوهٔ زبانی انسان است. هر زبانی از بازگشت به‌عنوان بنیان دستور زبان خود استفاده می‌کند.

همانند حوزه‌های دیگر، بازگشت زبانی یعنی جمله‌ها را می‌توان از طریق زیرروال‌های خودارجاع تجزیه کرد. برای مثال، جملهٔ «واتسون نوشت که هولمز استنتاج کرد جسد در انباری بود» را می‌توان به سه بخش تقسیم کرد:

X1 = واتسون نوشت X2 = هولمز استنتاج کرد X3 = جسد در انباری بود

واتسون چه نوشت؟ برای دانستن آن، ابتدا باید X2 را تجزیه کرد که خود مستلزم تجزیهٔ X3 است. سلسله‌مراتبی بازگشتی وجود دارد. معنای جمله با افزودن هر بند کاملاً تغییر می‌کند و این روند می‌تواند تا بی‌نهایت ادامه یابد. می‌توانیم پیش از جین گفت که جان گفت که هارولد گفت که… را برای همیشه به X1 + X2 + X3 بیفزاییم. با اینکه مجموعهٔ واژگان متناهی است، طولانی‌ترین جملهٔ دستوری وجود ندارد. بازگشت، بی‌نهایت را از دل اجزای سازندهٔ متناهی بیرون می‌کشد. البته نه اینکه ما جمله‌هایی با طول بی‌نهایت بر زبان بیاوریم. اما در عمل، بازگشت پیچیدگی اندیشه‌هایی را که می‌توان بیان کرد، به‌میزان چشمگیری افزایش می‌دهد. دستور زبان همگانی بر همان قاعده‌ای بنا شده است که فراکتال‌ها بر آن استوارند.

خوانندگان تیزبین شاید از این طعمه‌گذاری و تغییر مسیر احتمالی جا خورده باشند. صرفاً چون ما از بازگشت برای توصیف همهٔ این چیزها استفاده می‌کنیم، به این معنا نیست که آن‌ها یکسان‌اند. و این ایراد وارد است. احتمالاً تفاوت‌هایی وجود دارد. اما دسته‌بندی انواع گوناگون بازگشت زیر یک عنوان، کاملاً در جریان اصلی پژوهش قرار دارد. بررسی میزان استفادهٔ بازگشت در پردازش موسیقی، زبان، بینایی یا برنامه‌ریزی حرکتی از معماری عصبی یکسان، حوزه‌ای فعال در پژوهش است.5 یا آثار مایکل کوربالیس، روان‌شناس و زبان‌شناس، را در نظر بگیرید. او در کتاب خود، علاوه بر زبان، چند ابرقدرت بازگشتی دیگر را نیز مطرح می‌کند: ذهن بازگشتی: خاستگاه‌های زبان، اندیشه و تمدن انسانی. این موارد شامل توانایی درون‌نگری، شمردن و اندیشیدن دربارهٔ آینده‌اند. از آنجا که این آینده‌ای خیالی است، توانایی خلق داستان و جهان‌هایی را که وجود ندارند نیز در بر می‌گیرد. این سرآغاز هنر، زندگی معنوی و وضعیت انسانی است.

پس، بازگشت مفید است. انسان‌ها با آن به موجوداتی وابسته به فرهنگ و برخوردار از غریزهٔ زبان تبدیل شدند. اما مهم‌تر از آن، بازگشت برای افراد مبنای آگاهی است. آن هدف دوگانه (ببخشید که بازی با کلمات کردم) مهم است که به خاطر سپرده شود، هرچند آگاهی و شایستگی تکاملی اغلب جداگانه در نظر گرفته می‌شوند.

بازگشت برای آگاهی ضروری است#

تصویر سیلویا از آگاهیِ شاهد، یک تکنیک مراقبه.
تصویر سیلویا از آگاهیِ شاهد، یک تکنیک مراقبه.

درون‌نگری بنا بر تعریف به بازگشت نیاز دارد. اگر خود، خودش را ادراک کند، این بازگشت است. بنابراین عبارت «می‌اندیشم، پس هستم» در چندین سطح بازگشتی است. دستور زبان بازگشتی این دو عبارت را به هم پیوند می‌دهد و ذهن به سوی خودش معطوف می‌شود.

دکارت استدلال کرد که می‌توان در واقعیت هر چیزی شک کرد، جز یک استثنا. دستتان را دراز می‌کنید و میزی را لمس می‌کنید؟ خب، برخی افراد چنین چیزهایی را توهم کرده‌اند. ممکن است آنجا نباشد. «خود» تنها چیزی بود که او نمی‌توانست با استدلال کنار بگذارد، زیرا اگر اندیشنده‌ای در حال شک کردن باشد، بنا بر تعریف وجود دارد. “شک می‌کنم، پس می‌اندیشم، پس هستم.”

در آن عبارت، لایه‌ای حتی ظریف‌تر از بازگشت وجود دارد. «من» در حالت سکون نیز بازگشتی است، نه فقط هنگامی که خودش را ادراک می‌کند. یکی از راه‌های اندیشیدن به این موضوع، در قالب توانایی‌هاست. مرز میان ذهن خودآگاه و ناخودآگاه شما با آنچه می‌توانید و نمی‌توانید درباره‌اش درون‌نگری کنید تعیین می‌شود، نه با آنچه در حال حاضر درباره‌اش درون‌نگری می‌کنید. به همین ترتیب، حدود «من» را می‌توان با آنچه قادر است به‌طور بازگشتی به خودش ارجاع دهد تعریف کرد، نه با اینکه در هر لحظه در حال انجام آن عملیات باشد.

می‌توان استدلال‌های پیچیده‌تری مطرح کرد. اثر کلاسیک داگلاس هافستادر، من یک حلقهٔ عجیب هستم این ایده را مطرح می‌کند که «من» حاصل همان نوع پارادوکس خودارجاعی است که گودل برای «درهم شکستن» ریاضیات به کار برد. مقالهٔ آگاهی به‌مثابه خودمکان‌یابی بازگشتیِ فضاـ‌زمانی شامل دوازده ارجاع است که بازگشت را به آگاهی پیوند می‌دهند؛ همان‌طور که مدخل دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد دربارهٔ نظریه‌های مرتبه‌بالاتر آگاهی نیز چنین است. بسیاری از افراد باهوش معتقدند که هستهٔ آنچه «زندگی» می‌نامیم به بازگشت نیاز دارد.

ما رابطه‌مان با دوگانگی و زمان را بدیهی می‌پنداریم، اما هر دوی این‌ها بر شالودهٔ بازگشت بنا شده‌اند. ارزش دارد پیش از ادامه، برای درک آن تلاش کنیم.

اختلال در «خود»، اختلال در زمان ذهنی نیز هست. بیماری‌هایی که بر «من» اثر می‌گذارند، مانند اسکیزوفرنی و آلزایمر، تجربهٔ زمان را نیز مختل می‌کنند. هر کسی می‌تواند با مصرف روان‌گردان‌هایی که مرگِ «من» ایجاد می‌کنند، اندکی وارد این قلمرو شود. چنین سفری ممکن است روی ساعت ۱۵ دقیقه طول بکشد و چندین دهه به نظر برسد. نمونه‌ای عادی‌تر، حالت غرقگی است که به نظر می‌رسد زمان را کش می‌دهد.

همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، سفر ذهنی در زمان—فکر کردن به آینده یا گذشته—سودمند است. با توجه به اینکه شما آینده را شبیه‌سازی می‌کنید و این کار امکان برنامه‌ریزی انعطاف‌پذیر برای آن را فراهم می‌آورد، سفر در زمان نامیدن آن اغراق نیست. این با رفتار غریزی، مانند سنجابی که برای زمستان غذا دفن می‌کند، متفاوت است. در واقع، انسان‌ها می‌توانند با استفاده از سفر ذهنی در زمان، راهی برای رهایی از غرایز خود بیابند. انسان‌ها از دیرباز شکار خود را دنبال کرده بودند. نخستین شکارچی-گردآورندگانی را تصور کنید که یکجانشین شدند. آن‌ها باید تصوری از فصل بعدی داشته و استدلال کرده باشند که نیازی نیست گله‌ها را دنبال کنند، زیرا محصولاتی کاشته بودند (یا جایگزین دیگری داشتند).

زیستن بیرون از لحظه، نوع تازه‌ای از بیگانگی با جهان مادی است. بسیاری جوزف کمبل را به‌خاطر سفر قهرمان، این ایده که الگویی بنیادی وجود دارد که همهٔ (بیشتر؟) داستان‌ها از آن پیروی می‌کنند، می‌شناسند. این ایده به‌صورت فهرستی از کنش‌هایی رواج یافته است که قهرمان برای فرارفتن از خود و جامعه و سپس ادغام دوباره انجام می‌دهد. کمبل در آخرین کتابش توضیح داد که چگونه همهٔ داستان‌ها از بازگشت شکوفا شدند:

در اسطورهٔ کهن آفرینش از بریهدآرنیکه اوپانیشاد، آن هستیِ ازلیِ همهٔ هستی‌ها در آغاز «من» اندیشید و بی‌درنگ نخست ترس و سپس میل را تجربه کرد. بااین‌حال، میل در آن مورد خوردن نبود، بلکه دو شدن و سپس تولیدمثل کردن بود. و در این منظومهٔ آغازینِ مضامین—نخست، یگانگی، هرچند ناآگاهانه؛ سپس آگاهی از خویشتن و ترس فوری از نابودی؛ و بعد، میل، نخست به دیگری و سپس به پیوند با آن دیگری—مجموعه‌ای از “ایده‌های بنیادی” را داریم، اگر اصطلاح خوش‌ساخت آدولف باستیان را به کار ببریم، که در تمام اسطوره‌شناسی‌های بشر در طول اعصار نواخته و زیر و بم یافته، انتقال داده شده، بسط یافته و دوباره نواخته شده است. و به‌عنوان نغمه‌ای ساختاربخش و همیشگی که در پسِ بازی جاودان این مضامین نهفته است، تنش قطبیِ آغازینی وجود دارد میان آگاهی از دوگانگی و معرفتی پیشین اما ازدست‌رفته از یگانگی که همچنان برای تحقق یافتن فشار می‌آورد و چه‌بسا تحت شرایطی در جذبهٔ ازخودبی‌خودی سر برآورد.

روایت بر خودآگاهی استوار است. این موضوع در دوران باستان شناخته شده بود و در قرن بیستم به دست کسانی چون کمبل و یونگ بیشتر بسط یافت. با خودارجاعی، سائقه‌های حیوانی ما به سمفونی‌های فراکتالیِ اشتیاق و تخیل تبدیل شدند.6 پیش از «من»، هیچ داستانی وجود نداشت و چیزی به نام «زندگی کردن» نبود.

در روان‌شناسی و زبان‌شناسی، دیدگاه غالب این است که بازگشت زیربنای قدرتمندترین مزیت‌های رقابتی انسان است. در فلسفه، عموماً آن را لازمهٔ آگاهی، دست‌کم از نوعی که انسان‌ها دارند، می‌دانند. بخش بعدی می‌کوشد سودمندی و ذهنیت را در مدلی یکپارچه به هم ببافد.

چرخش آغازین: چند مدل از نخستین اندیشهٔ بازگشتی#

تصویری از نظریهٔ آگاهی حوا نسخهٔ 3.0

در قوهٔ زبان، استیون پینکر و ری جکنداف بحث می‌کنند که چرا اندیشهٔ بازگشتی تکامل یافت: «در اینجا مشکل نه کمبود نامزدها برای پیشایندهای تکاملی، بلکه فراوانی بیش‌ازحد آن‌هاست.» بااین‌حال، آن‌ها چند احتمال مطرح می‌کنند: موسیقی، شناخت اجتماعی، تجزیهٔ دیداری اشیا به اجزا، و صورت‌بندی توالی‌های پیچیدهٔ کنش. من می‌خواهم یک مورد دیگر نیز پیشنهاد کنم: اینکه اندیشهٔ بازگشتیِ محرک این بود «من هستم.»

توصیف این مکاشفه، گروهی از مردان نابینا را به یاد می‌آورد که فیلی را لمس می‌کنند و اعلام می‌کنند که از پاهایی چون تنهٔ درخت، نیزه‌هایی از عاج، یا ورقه‌هایی از پوست زبر تشکیل شده است. من نیز مانند آن‌ها چند مدل مرتبط ارائه خواهم کرد که امیدوارم گذار انسان‌ها به خردمندی را توصیف کنند.

مدل نخست از فروید الهام می‌گیرد و روان را به نهاد، من، و فرامن تقسیم می‌کند. نهاد همان طبیعت حیوانیِ بنیادی برای برآوردن نیازهای جسمانی است. نخستین باکتری‌ها نیز باید چیزی شبیه به این داشته باشند: حرکت به‌سوی شوریِ مناسب. در انسان‌ها، این دامنه به غذا، رابطهٔ جنسی، سرپناه، و مانند آن گسترش یافته است. فرامن ویژهٔ انسان‌هاست. فرامن مدل شما از انتظارات جامعه است. آنچه دیگران—چه به‌صورت انتزاعی در قالب «جامعه» و چه افراد مشخصی مانند مادر یا رئیس—انتظار دارند. من نیز ویژهٔ انسان‌هاست و میان این دو نیروی اغلب متناقض میانجی‌گری می‌کند. این امر حاکی از آن است که من پس از فرامن تکامل یافته است.

نظریهٔ ذهن مقدم بر خودآگاهیِ بازگشتی بود. پیش از بازگشت، فراخود از الگوهایی دربارهٔ اینکه دیگران چگونه رفتار می‌کنند و چه انتظاراتی دارند تشکیل می‌شد، درست همان‌طور که اکنون نیز چنین است. بااین‌حال، خودِ پیشابازگشتی موجود متفاوتی است: یک پیشاخود. پیشاخود نیز الگویی از ذهن بود (در این مورد، ذهنِ خودِ فرد)। به‌عنوان میانجی، احتمالاً هم با فراخود و هم با دستگاه درون‌حسی ارتباط خوبی داشت و نیازهای بدن را پیگیری می‌کرد (بخشی مهم از نهاد)। نخستین «من هستم» متناظر است با خودارجاع شدنِ خود و دریافتِ خودش به‌عنوان ورودی. سرانجام، خودْ خود را ادراک کرد و با این کار، زاده شد.

به عبارت دیگر، ما نقشه‌ای از ذهن خود ساختیم، و نقشه به قلمروِ «من» تبدیل شد. یا، آن‌طور که یوشا باخ گفته است، «ما درون داستانی وجود داریم که مغز برای خودش تعریف می‌کند.» این پاسخی سرراست به این پرسش دیرینه پیشنهاد می‌کند که زبان چه ارتباطی با آگاهی دارد. آگاهی مستلزم خودارجاعی است، که آن نیز به‌نوبهٔ خود زبانِ کاملاً دستوری را ممکن می‌سازد. هر دو از بازگشت ناشی می‌شوند. (شایان ذکر است که واژه‌ها پیش از زبانِ کاملاً دستوری یا خوداندیشی وجود داشتند. به‌هرحال، آدم زمانی که در باغ عدن بود حیوانات را نام‌گذاری کرد.)

یکی از کاستی‌های این مدل آن است که گذار را به‌شکل ظهور یک چیز، یعنی ایگو، جلوه می‌دهد. درست‌تر آن است که این گذار را کشف یک فضا یا بُعد جدید بدانیم. تمثیل محبوب من هزاران سال قدمت دارد و در بسیاری از ادیان رایج است. با بازگشت، انسان‌ها چشم تازه‌ای تکامل دادند که می‌تواند فضای نمادین را ادراک کند. اگر بخواهید، یک چشم سوم. همان‌طور که چشمان ما امکان دیدن طیف الکترومغناطیسی را فراهم می‌کنند، این معماری جدیدِ خودارجاعی در مغز ما نیز امکان ادراک قلمرو نمادین را به ما می‌دهد. جهان انتزاعی هنر، ریاضیات، (افلاطونی) آرمان‌ها، و آینده.

ریچارد داوکینز گفت دو لحظهٔ بزرگ تکاملی وجود داشته است. نخستین، ظهور دی‌ان‌ای بود که آغاز تکامل زیستی را رقم زد. دومین، ظهور میم‌ها بود. همان‌طور که ژن‌ها با جهش از بدنی به بدن دیگر از طریق اسپرم یا تخمک خود را تکثیر می‌کنند، میم‌ها نیز با جهش از مغزی به مغز دیگر در خزانهٔ میم تکثیر می‌شوند. ما ایده‌ها را دریافت می‌کنیم، آن‌ها را پالایش می‌دهیم یا دگرگون می‌کنیم، و انتقالشان می‌دهیم. در بلندمدت، بهترین ایده‌ها پیروز می‌شوند. در این مقطع، انسان‌ها کاملاً به میم‌های بسیار تکامل‌یافته‌ای وابسته‌اند که در میان مغزهای بی‌شمار انسان توزیع شده‌اند (و اکنون کتاب‌ها و رایانه‌ها)‌. جهان میمی، بسیار بیش از جهان مادی، زیستگاه طبیعی ماست. این لازمهٔ وجود داشتن «درون داستانی است که مغز برای خودش تعریف می‌کند.» مغزی که بتواند چنین «منی» تولید کند، دیدگاهی ممتاز به جهان میمی دارد. ما تنها گونه‌ای هستیم که می‌تواند بیشتر میم‌ها را «ببیند»—یعنی ایده‌های انتزاعی یا نمادین را در ذهن نگه دارد و ادراک کند. نخستین کسی که اندیشید «من هستم» در معنایی کاملاً واقعی، به بُعدی جدید پا گذاشته بود. از آن زمان، ما هم در آسمان و هم بر زمین قلعه ساخته‌ایم. انسان‌ها در جهان مادی فرمانروایی می‌کنند، زیرا تنها بومیانِ کنام میمی هستیم.

مدل نهایی‌ای که ارائه می‌کنم همان مدلی است که از ابتدا مرا به این وادی کشاند. بسیاری از دانشمندان می‌گویند زبان در ۱۰۰٬۰۰۰ سال گذشته تکامل یافته است. پس چرا صدای درونی چنین ویژگی محوری‌ای در تفکر آگاهانه است؟ اگر زبان چگونه توانسته است این‌چنین به‌طور کامل با تفکر یکپارچه شود، درحالی‌که آگاهی به صد میلیون سال پیش بازمی‌گردد?

این آزمایش فکری را در نظر بگیرید: نخستین صدای درونی چه گفت؟ در پیامدهای وجدان، استدلال کردم که، با توجه به ماهیت اجتماعی گونهٔ ما، نخستین صدای درونی شاید نهیبی اخلاقی مانند این بوده باشد «غذایت را تقسیم کن!» اما محتوا چندان اهمیتی ندارد. ممکن است گفته باشد «فرار کن!» زمانی که ناخودآگاه یکی از نیاکان ما متوجه شده بود پرندگان بیش از حد ساکت شده‌اند. پرسش این است که آیا او خود را با نخستین صدای درونی یکی می‌دانست؟ فکر نمی‌کنم. هویت پیچیده است و به بازگشت نیاز دارد. توهم چنین نیازی ندارد و هنوز رایج است‌. این نشان می‌دهد که باید «بازگشت نخستین بار چه زمانی تکامل یافت؟» را به‌شکل «انسان‌ها نخستین بار چه زمانی خود را با صدای درونی‌شان یکی دانستند؟»

بازتعریف کرد. هنگام نوشتن مطلبی دربارهٔ صداهای درونی (پیامدهای وجدان)، برای انتقال اهمیت پدیدارشناختی این لحظه تقلا کردم. به ذهنم رسید که بهتر از سفر پیدایش نمی‌توانم این کار را انجام دهم؛ روایتی که بسیار شبیه آن است که به آدم آموخته می‌شود صدای درونی‌اش خودِ اوست. پیش از چنین درکی، صداهای توهمیِ فرامن چه می‌توانستند باشند جز خدایانی که اندرز یا فرمان صادر می‌کردند؟ از این نتیجه می‌شود که شیطان وقتی گفت چشمان حوا گشوده خواهد شد و او همچون خدایان خواهد شد، حقیقت را گفته بود.

این مستلزم آن است که سفر پیدایش از آغاز زمان پدیدارشناختی برخاسته باشد. جدی گرفتن این ایده همهٔ نشانه‌های یک خیال‌پردازی مهارنشدنی را دارد. اما فکر می‌کنم این عمدتاً ناشی از عرف است. در اساس، پرسش این است که اطلاعات تا چه مدت می‌توانند در اسطوره حفظ شوند و انسان‌ها نخستین بار چه مدت پیش حیات درونی را نشان دادند. شگفت‌آور است که شواهد محکمی وجود دارد مبنی بر اینکه اسطوره‌ها می‌توانند تقریباً از زمانی که انسان‌ها شروع به انجام کارهایی کردند که نشان‌دهندهٔ افکار بازگشتی بود، باقی بمانند. شاید جای تعجب نباشد که مدت‌های بسیار طولانی است هیچ فردی با ذهنیت علمی تلاش نکرده دو دوتا را چهارتا کند. این همان مأموریت بیهودهٔ این نادان است.

نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC)#

اینکه آیا سفر پیدایش می‌تواند خاطره‌ای فرهنگی از کشف وضعیت انسانی باشد یا نه، به دو پرسش بستگی دارد:

  1. یک اسطوره تا چه مدت می‌تواند دوام بیاورد؟
  2. ما چه زمانی انسان شدیم؟

اگر طول آن دو تقریباً یکسان باشد، آنگاه سفر پیدایش می‌تواند خاطره‌ای از پیدایش خود ما باشد. هر دو پرسش دشوارند، اما کاملاً حل‌ناشدنی نیستند. دربارهٔ پرسش نخست نوشته‌ام اینجا، و چندین نمونه از میم‌های جهانی را ارائه کرده‌ام که نخستین شواهدشان به حدود ۳۰٬۰۰۰ سال پیش بازمی‌گردد. به دلایل آماری، ساده‌ترین نمونه هفت خواهران است. در ده‌ها فرهنگ، از یونان گرفته تا استرالیا و آمریکای شمالی، گفته می‌شود خوشهٔ ستاره‌ای پروین نمایانگر هفت خواهر است، با اینکه فقط شش ستاره دیده می‌شود. این مغایرت اغلب یکی از نقاط کلیدی پیرنگ داستان است: خواهری گمشده. با توجه به این جزئیات، اسطوره‌های هفت خواهران در سراسر جهان باید ریشه‌ای مشترک داشته باشند. چنین پیرنگی نمی‌توانسته مستقلاً پدید آمده باشد.

این هفت ستاره ۲۱ هزار سال پیش بر دیواره‌های غارها در فرانسه و در میانهٔ هولوسن در استرالیا نقاشی شده‌اند؛ جایی که بخشی از اسطورهٔ آفرینشِ زمان رؤیا نیز هستند. بیشتر پژوهشگران این را به معنای آن می‌دانند که قدمت این اسطوره حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال است. همان‌طور که بعداً توضیح خواهم داد، نیازی نیست قدمتی بسیار بیش از ۳۰٬۰۰۰ سال برای آن فرض کنیم. تا حد زیادی به این دلیل که، در ارتباط با پرسش ۲، هیچ مدرک قانع‌کننده‌ای از تفکر بازگشتی وجود ندارد (از جمله داستان‌پردازی) پیش از مدرنیتهٔ رفتاری در ۴۰ تا ۵۰ هزار سال پیش. دربارهٔ آن گذار اختلاف‌نظر وجود دارد و دوباره به آن بازخواهیم گشت. اما فعلاً تنها چیزی که باید اثبات شود این است که میان برآوردهای جریان اصلی دربارهٔ ۱ و ۲ هم‌پوشانی قابل‌توجهی وجود دارد. نسخه‌ای ضعیف و نسخه‌ای قوی از چگونگی گسترش فرهنگ بازگشتی را ترسیم خواهم کرد. با نسخهٔ ضعیف آغاز می‌کنم که به هیچ متن دینی متکی نیست و سپس به نسخهٔ قوی می‌پردازم که جزئیات مشترک اسطوره‌های آفرینش را معنادار تفسیر می‌کند.

EToC ضعیف#

انسان‌های امروزی ساختاری نسبتاً یکپارچه از «خود» دارند. در حاشیه‌های آن ترک‌هایی وجود دارد، به‌ویژه اگر مواد مخدر مصرف کنید، مراقبه کنید یا اسکیزوفرنی داشته باشید. اما بسیاری از مردم از حدود ۱۸ماهگی، با بدیهی پنداشتن «من»، زندگی را سپری می‌کنند. در آغاز، وضع چنین نبوده است. حلقه‌های بازگشتی ذاتاً ناپایدارند. پیکربندی‌های پایداری وجود دارد، اما بعید است سیم‌کشی شناختی ما بدون تکاملی چشمگیر، از نبود بازگشت یک‌باره به بازگشت به‌مثابه حلقه‌ای بی‌نهایت و باربر جهش کرده باشد. شکل‌گیری یکپارچهٔ «خود» در سنین پایین، به نسل‌ها انتخاب طبیعی نیاز داشته است.

تصور نخستین کسی که اندیشید «من هستم» آموزنده است. به نظر می‌رسد انسان‌های مدرن در خردسالی از خود آگاه می‌شوند. دست‌کم می‌توانند «من» را به‌درستی به کار ببرند، آزمون آینه را پشت سر بگذارند، و اسکن‌های مغزشان دیگر شبیه اسکن مغز کسی نیست که در سفر اسیدی است. حدس من این است که نخستین شخص خردمند کودک نوپایی نبوده، زیرا کودکان نوپا چندان درون‌نگر نیستند و در نظریهٔ ذهن نیز مهارت خاصی ندارند. در این صورت، نخستین شخص خردمند بزرگ‌سالی بوده که تا آن لحظه زندگی‌اش را در وحدتی غیرتأملی گذرانده بود. او را حوا بنامیم. ممکن است هنگام رسیدن به این دریافت، باردار بوده یا دوران بلوغ را می‌گذرانده است، زیرا این دوره‌ها زمان بازسازمان‌دهی گستردهٔ مغزند، به‌ویژه در ارتباط با شناخت اجتماعی. به‌هرحال، هنگامی که بزرگ‌سالان یا نوجوانان به «من هستم» دست یافتند، انتخاب به سود بازگشت به این معنا بود که «من» در سنین پایین‌تر و پایین‌تری شکل بگیرد. سرانجام، این روند سن آن را به ~۱۸ ماهگی رساند.

همچنین انتخاب به سود بازگشتِ کارآمدتر عمل کرده است. منظورم از این حرف، هوش بیشتر یا مهارت بهتر در دستور زبان نیست، هرچند آن نیز بخشی از ماجراست. روشن‌ترین دریچه، پدیدارشناختی است. تکامل روح، تمام جهان ارواح را می‌گشاید که بخش بزرگی از آن تسخیرشده است. نخستین انسان‌ها بسیار اسکیزوفرنیک‌تر بوده‌اند و دقیقاً نمی‌دانسته‌اند «من» از کجا آغاز می‌شود و اشباح خیالی دیگر از کجا. شنیدن صداهای توهمی شناخته‌شده‌ترین نشانه است، اما اسکیزوفرنی همچنین شامل از دست دادن حس عاملیت و این احساس است که بدن فرد (یا بخشی از آن) به او تعلق ندارد. اگر به‌اندازهٔ کافی به گذشته بازگردیم، این وضعیت عادی بوده است. و در گذشته‌ای دورتر، اصلاً هیچ «مالکی» وجود نداشته است. اینکه بازگشت تا چه حد روان و به‌عنوان حالت پیش‌فرض عمل می‌کند، طیفی دارد. اختلالات مدرنی مانند صرع یا اسکیزوفرنی بر این طیف منطبق‌اند، اما در مقایسه با تنوعی که در گذشته وجود داشته ناچیزند. نخستین هزار لامپ با معیارهای امروزی به‌شدت معیوب بودند. همین امر دربارهٔ نور آگاهی نیز صادق است. همان‌طور که پیش‌تر نوشته‌ام، دورهٔ تکاملی میانی را می‌توان درهٔ جنون نامید. هرچه تکامل بازگشت بیشتر طول کشیده باشد، انسان‌ها زمان بیشتری را در هیئت هومو اسکیزو سپری کرده‌اند.

نخستین هزار نفری که به «من هستم» اندیشیدند، شاید رشتهٔ این فکر را از دست داده و در یگانگی با جهان به زندگی ادامه داده باشند. اگر چنین مفهومی داشتند، «حالت‌های تغییریافتهٔ آگاهی» به دوگانگی اشاره می‌کرد—تولد ایگو، نه مرگ ایگو. نخستین کسی را تصور کنید که «من هستم» برای مدتی در ذهنش ماندگار شد. توضیح این وضعیت برای باقی قبیله چگونه می‌بود؟ جنونی محض. مثل توصیف مزهٔ «نمک» برای یک موجود فضایی مبتنی بر سیلیکون که فقط اسپانیایی حرف می‌زند. هیچ‌کس نخستین حوا را درک نکرد، و چرخ‌گوشت تکامل همچنان می‌چرخید. از آنجا که بازگشت به‌طرزی شیطنت‌آمیز سودمند است، کسانی که بیشتر مستعد مکاشفهٔ «من» بودند، احتمالاً در دیگر وظایف (پیشا-)بازگشتی، مانند جهت‌یابی اجتماعی یا شمردن، نیز بهتر بودند و در نتیجه فرزندان بیشتری داشتند. حتی همبستگی اندکی میان «من» و این وظایف کافی بود تا صدها نسل پس از نخستین مکاشفه، تجربهٔ موقتی «من» رایج‌تر شود. و با توجه به اینکه مغز برای بسیاری از وظایف از شبکه‌های بازگشتی استفاده می‌کند، احتمالاً چنین همبستگی‌ای وجود داشت.

در مقطعی، جرم بحرانی حاصل می‌شد. شمار کافی از مردم «من» را تجربه می‌کردند—هرچند شاید فقط گهگاه—تا فرهنگی پیرامون آن بسازند. این امر برای کسانی که می‌توانند در فرهنگ بازگشتی مشارکت کنند، شیب برازندگی تندی ایجاد می‌کرد. به عبارت دیگر، افراد کم‌تر بازگشتی می‌مردند یا فرزندان کم‌تری داشتند. همهٔ این راه‌ها را در طول هزاران سال در نظر بگیرید:

  1. زبان بازگشتی می‌شود و همراه با آن، شوخی‌های دور آتش اردوگاه، دستورالعمل ساخت تبر، و شایعات بی‌پایان قبیلهٔ کوچک نیز چنین می‌شوند.
  2. شمنیسم و تمام ساحت معنوی فقط از سوی کسانی درک می‌شوند که می‌توانند دوگانگی را تجربه کنند.
  3. فریب پیچیده‌تر به بازگشت نیاز دارد. با دوگانگی، فرد باید بیاموزد نقاب بزند. هر کس دیگری هدفی بی‌دفاع در برابر فناوری اجتماعیِ گفتن چیزی و منظور داشتن چیزی دیگر است.
  4. بازگشت رابطهٔ فرد با زمان را تغییر می‌دهد و امکان برنامه‌ریزی انعطاف‌پذیرتر برای آینده را فراهم می‌کند. این امر در زبان با زمان‌های گذشته و آینده بیان می‌شود و دستور زبان را پیچیده‌تر می‌کند.
  5. موسیقی و رقص از ساختارهای بازگشتی استفاده می‌کنند.

این فرایند انتخاب می‌توانسته نسبتاً سریع رخ دهد. فرض کنیم «ساخت یکپارچهٔ خود» تقریباً به اندازهٔ اسکیزوفرنی وراثت‌پذیر است (~50%) و با برازندگی همبستگی r = 0.1 دارد (تعداد فرزندانی که زنده می‌مانند). این برآورد نسبتاً محافظه‌کارانه است، زیرا امروزه افراد مبتلا به اسکیزوفرنی فقط حدود 50% به اندازهٔ دیگران فرزند دارند (جریمه‌ای عظیم از نظر برازندگی). قانون جنگل پارینه‌سنگی شاید با کسانی که تسلطی گسسته بر واقعیت داشتند حتی بی‌رحمانه‌تر بوده باشد.

با وارد کردن این پارامترهای محافظه‌کارانه در معادلهٔ پرورش‌دهنده، توانایی بازگشتی (کارکرد بی‌وقفه و اکتساب در سنین پایین‌تر) می‌توانست هر 20 نسل یا ~500 سال، یک انحراف معیار افزایش یابد.7 در اینجا می‌بینید بازگشت طی 2,000 یا 5,000 سال تا چه اندازه در یک جمعیت جابه‌جا می‌شد:

منحنی‌های زنگوله‌ای توانایی بازگشتی جمعیت‌ها را در سال‌های 0، 2,000 و 5,000 نشان می‌دهند. این به میلاد مسیح اشاره ندارد، بلکه صرفاً نقطه‌ای دلخواه در زمان است که بازگشت در آن شروع به تکامل کرد.
منحنی‌های زنگوله‌ای توانایی بازگشتی جمعیت‌ها را در سال‌های 0، 2,000 و 5,000 نشان می‌دهند. این به میلاد مسیح اشاره ندارد، بلکه صرفاً نقطه‌ای دلخواه در زمان است که بازگشت در آن شروع به تکامل کرد.

در 2,000 سال، تقریباً هیچ هم‌پوشانی‌ای میان جمعیت‌ها وجود ندارد. برای مقایسه، این تقریباً به اندازهٔ تفاوت قد میان پسران 8 و 12 ساله است. تا 5,000 سال، دیگر هیچ هم‌پوشانی‌ای وجود ندارد. این‌ها جمعیت‌هایی هستند که از نظر شناختی متمایزند. حالا 20,000 سال را در نظر بگیرید:

تکامل می‌تواند در 20,000 سال کارهای بسیاری انجام دهد.
تکامل می‌تواند در 20,000 سال کارهای بسیاری انجام دهد.

فرضیات زیادی در مدلی مانند این دخیل‌اند، اما اصلی‌ترین فرضی که باید برقرار باشد، انتخاب مداوم به نفع بازگشت است. یعنی، کسانی که ساختاری یکپارچه از خود دارند، باید همواره اندکی بیشتر از کسانی که چنین ساختاری ندارند فرزند داشته باشند. این کاملاً منطقی به نظر می‌رسد. همبستگی r = 0.1 در زندگی واقعی به‌سختی محسوس است، و تفکر بازگشتی مزایایی دارد. به یاد داشته باشید، داوکینز گفت ظهور میم‌ها یکی از دو لحظه بزرگ تکاملی است. فقط متفکران بازگشتی می‌توانستند به آن منبع عظیم دانش دسترسی پیدا کنند. توانایی درک فرهنگ بازگشتی، به‌عنوان راهبردی برای انتقال ژن‌های فرد، به‌شکلی تمام‌عیار قدرتمند است. در 50,000 سال گذشته، ما از این ابزار برای تسخیر جهان استفاده کرده‌ایم، بسیاری از گونه‌ها را به انقراض کشانده‌ایم و در این مسیر از رشد تصاعدی جمعیت بهره‌مند شده‌ایم. آن زمان چه کسانی فرزندان بیشتری داشتند؟ کسانی که اندکی در بازگشت بهتر بودند. تصور سناریویی که در آن طی آن دوره زمانی انتخابی وجود نداشته باشد دشوار است.

بنابراین، وقتی می‌گویم «مقیاس‌های زمانی تکاملی»، منظورم مدتی به‌اندازه‌ای طولانی است که هیچ هم‌پوشانی‌ای میان توانایی‌های بازگشتی دو جمعیت باقی نماند. آن‌قدر طولانی که از نظر شناختی برای یکدیگر بیگانه باشند. قبیله‌هایی که در آن‌ها مردان در نوزادی به آگاهی می‌رسند در برابر قبیله‌هایی که این اتفاق در دوران بلوغ رخ می‌دهد، یا نرخ اسکیزوفرنی 1% در برابر 10% است. معلوم می‌شود که این مدت شاید تنها چند هزار سال باشد. و این برآورد کاملاً در محدوده پاسخ‌های جریان اصلی قرار دارد. در واقع، نوآم چامسکی می‌گوید این فرایند فقط یک نسل طول کشید.

چامسکی و زبان‌شناس دیگری به نام آندری ویشدسکی هر دو نظریه‌هایی را مطرح کرده‌اند که بر اساس آن‌ها یک جهش واحد در 50-100 هزار سال پیش، بازگشت را ممکن کرد و همه ما از نوادگان آن نیای خوش‌اقبال هستیم. این، مسئله درجات را حل می‌کند (این یک ژن واحد بود، مانند کلید چراغ) و «دره جنون» را کنار می‌گذارد. همچنین تقریباً به‌طور قطع نادرست است. توابع بازگشتی مستعد ناپایداری‌اند، بنابراین اگر این مسئله یک‌باره و در یک حرکت حل شده بود، بسیار شگفت‌انگیز می‌بود. هزاران ژن بر اسکیزوفرنی و توانایی زبانی تأثیر می‌گذارند. تکامل زندگی درونی نیز باید به همان اندازه ژن را درگیر کرده باشد. افزون بر این، اکنون ژن‌های میلیون‌ها نفر، از جمله صدها انسان پیشاتاریخی، را توالی‌یابی کرده‌ایم. به گفته دیوید رایش، متخصص ژنتیک جمعیت، اگر یک «تغییر ژنتیکی حیاتی واحد،» وجود داشت، «دیگر جاهای چندانی برای پنهان شدن ندارد.» بخش زیادی از آنچه می‌نویسم گمانه‌زنانه است، اما راهی نمی‌بینم که بتوان از این نتیجه گریخت که گذار به خردمندی از نظر روان‌شناختی بسیار عجیب بوده است. حتماً زمانی وجود داشته که زندگی درونی به‌مراتب گسسته‌تر بوده است. وقتی بازگشت شروع به تکامل کرد، چنان مزیت رقابتی بزرگی بود که هرگونه کاهش در برازندگی را جبران می‌کرد، از جمله عوارض جانبی ناخوشایندی مانند تسخیرشدگی شیطانی و سردردهای خوشه‌ای، که همراه با آن منتقل می‌شدند. اغلب، خوداهلی‌سازی انسان در چارچوبِ اجتماعی‌تر و زنانه‌تر شدن مورد بحث قرار می‌گیرد جامعه‌یار و زنانه. بله، اما فکر می‌کنم تندترین گرادیان انتخاب باید به نفع «ساختار یکپارچه خود» بوده باشد. یک «منِ» با مرزهای روشن و این احساس که فرد کنترل بدن خود را در دست دارد. و نیز اینکه این ویژگی در سنین پایین شکل بگیرد.

این مدلی است از اینکه چه چیزی در حال تکامل بود، حال بیایید بررسی کنیم چه زمانی. در زیر خط زمانی‌ای آمده است که برای بیشتر افراد آشنا خواهد بود و یک انسان‌شناس تکاملی برای The Conversation:

تصویری از نظریه حوای آگاهی v3.0

آن می‌پذیرد که شواهد رفتار انسانی در واقع تنها از حدود 65 هزار سال پیش، با «جهش بزرگ»، آغاز می‌شود. با این حال، هنر، زبان، موسیقی، ازدواج و داستان‌گویی تا 300 هزار سال پیش عقب برده می‌شوند. استدلال این است که این‌ها در میان انسان‌های زنده جهان‌شمول‌های فرهنگی‌اند، پس باید به ریشه ژنتیکی ما بازگردند. شاخه‌های بشریت 300,000 سال است که از هم جدا شده‌اند، بنابراین هنر باید دست‌کم به آن زمان بازگردد. آن‌گونه که مقاله بیان می‌کند:

«ما انسانیت خود را از مردمان جنوب آفریقا در 300,000 سال پیش به ارث بردیم. گزینه دیگر – اینکه همه، در همه‌جا، به‌طور تصادفی و به یک شکل و در یک زمان، از 65,000 سال پیش کاملاً انسان شده باشند – ناممکن نیست، اما منشأ واحد محتمل‌تر است.»

با توجه به اینکه فرهنگ می‌تواند گسترش یابد، این ادعا اساساً درست نیست. اگر فرهنگ بازگشتی در آستانهٔ خردمندی انتشار یافته بود، هر جا که می‌رفت چشم‌انداز سازگاری را تغییر می‌داد. افراد غیربازگشتی یا نیمه‌بازگشتی می‌توانستند طی هزاران سال پس از آن تکامل یابند و جایگاه میمتیک را اشغال کنند. ادعای مربوط به انزوای ژنتیکی نیز نادرست است. جدیدترین نیای مشترک بشریت—جدیدترین فردی که همهٔ انسان‌های زنده با او نسبت دارند—بسیار متأخرتر از 300 هزار سال پیش است. ساینتیفیک امریکن به پژوهش‌هایی استناد می‌کند که قدمت آن را تنها 2-7 هزار سال پیش برآورد می‌کنند. ژن‌ها جابه‌جا می‌شوند. اگر ژن‌هایی مهم برای بازگشت وجود داشته‌اند، می‌توانسته‌اند از 50 هزار سال پیش شروع به گسترش کنند. در پاورقی، به مشکلات دیگر تاریخ 300 هزار سال پیش می‌پردازم8. اما نمی‌خواهم زمان زیادی را صرف آن کنم. هدف این جستار جدا کردن ریشه‌های فرهنگی و ژنتیکی ماست. فرهنگ بازگشتی می‌توانسته گسترش یابد و سپس موجب گزینش برای شناخت انسان مدرن شود. از نظر نظری، این اتفاق حتی بدون تماس ژنتیکی میان گروه‌ها نیز می‌توانسته رخ دهد.

چارچوب‌بندی این انسان‌شناس فرض رایج دیگری را در خود جای داده است: انسان‌ها باید از همان لحظه‌ای که شواهدی از هنر یا دیگر رفتارهای مدرن وجود دارد، کاملاً انسان بوده باشند. اما نکته‌ای که کوشیده‌ام پیوسته بر آن تأکید کنم این است که تکامل بازگشت زمان می‌برده است. نخستین کسی که اندیشید «من هستم» مانند ما نبود. نخستین هنرمندان 40 هزار سال پیش نیز چنین نبودند. اگر یک سازمان فرزندخواندگی فرابازه‌ای تأسیس می‌کردیم، کودکان 40 هزار سال پیش در بزرگسالی وکیل، پزشک یا مهندس نمی‌شدند. آن‌ها خودآگاه می‌بودند، اما در یک شهر مدرن به‌احتمال زیاد سر از مؤسسه‌های نگهداری درمی‌آوردند. تکامل چیزی به ظرافت چشم سوم زمان می‌برد.

بهترین راه برای فهمیدن اینکه انسان‌ها چه زمانی فعال شدند، بررسی پیشینهٔ باستان‌شناختی و شواهد گزینش طبیعی در ژنوم‌های ماست. با باستان‌شناسی آغاز کنیم: تاریخ 65 هزار سال پیش که در تصویر استفاده شده، بسیار سخاوتمندانه است. چشمگیرترین هنر این دوره شبیه این است:

ویکی‌پدیا این را «هنر صخره‌ای احتمالی» از غار بلومبوس، آفریقای جنوبی، می‌نامد. متعلق به 75 هزار سال پیش . پیش از 45 هزار سال پیش هیچ هنر روایی‌ای وجود نداشت.
ویکی‌پدیا این را می‌نامد «هنر صخره‌ای احتمالی» از غار بلومبوس، آفریقای جنوبی. متعلق به 75 هزار سال پیش. پیش از 45 هزار سال پیش هیچ هنر روایی‌ای وجود نداشت.

این شاهد چندان خوبی برای تفکر بازگشتی نیست. اگر زاغی آن را ساخته بود، تعجب می‌کردم، اما این هوشمندانه‌ترین کاری نبود که از یک حیوان دیده‌ام. این کار به مفهومی از خود، آینده یا داستان نیاز ندارد. آن را مقایسه کنید با تندیس‌های ونوس که از 40 هزار سال پیش، از اروپا تا سیبری ساخته می‌شدند:

تصویر برگرفته از نظریهٔ حوای آگاهی نسخهٔ 3.0
ونوس ویلندورف

تفسیرهای بسیاری از تندیس‌های ونوس وجود دارد که همگی مستلزم بازگشت‌اند. از همه تأثربرانگیزتر، این است که شاید این‌ها خودنگاره بوده باشند؛ یعنی همان هنری که انتظار می‌رود با کشف «من» پدید آید. افزون بر این، تقریباً در همین دوره، در سراسر جهان می‌توان نمونه‌های قطعی بازگشت را یافت. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، شمارش مستلزم بازگشت است. قدمت کهن‌ترین چوب‌خط به ۴۴ هزار سال پیش در آفریقای جنوبیبازمی‌گردد. شایان توجه است که ۲۸ شیار روی آن وجود دارد و گفته شده است که زنی آن را برای پیگیری چرخه قاعدگی خود ساخته، هرچند ممکن است برای پیگیری چرخه ماه نیز بوده باشد. پیگیری این چرخه‌ها یکی از نخستین فناوری‌هایی است که انتظار می‌رود با کشف زمان ذهنی پدید آید. سرانجام، اندونزی جایگاه کهن‌ترین هنر روایی شناخته‌شده است؛ یک نقاشی غاری با قدمت ۴۵ هزار سالپیش. همانند دیگر نمونه‌های آغازین بازگشت، در اینجا نیز پیوندی با زنان وجود دارد. بخش بزرگی از کهن‌ترین هنر غاری شامل نقش دست‌هاست. نسبت طول انگشتان نشان می‌دهد که زنان سه‌چهارم این نقش‌ها را بر جای گذاشته‌اند.

این دست‌ساخته‌ها همه مؤلفه‌های بازگشتی را دارند: شمارش، هنر، داستان‌گویی و علاقه به خویشتن، دوگانگی و زمان. در متون علمی، از این گذار با عنوان مدرنیته رفتاری یاد می‌شود. این اندیشه که ذهن ما ۴۰-۲۰ هزار سال پیش شکل کنونی خود را یافت، تا دهه ۱۹۹۰ دیدگاه غالب بود. برای مثال، متصدی کنونی دیرین‌انسان‌شناسی در موزه پیبادی هاروارد نوشت:

“فاصله زمانی میان ۵۰٬۰۰۰ تا ۳۰٬۰۰۰ سال پیش شاهد پراکنده‌شدن انسان مدرن از “باغ عدن” فرضی‌اش بود تا اینکه او، از طریق فرایند غلبه و جایگزینی زیرگونه‌های قدیمی‌تر و باستانی‌تر H. sapiens، وارث زمین شد.” ~ صعود انسان، دیوید پیلبیم

صعود در سال ۱۹۷۲ نوشته و در سال ۱۹۹۱، یعنی نه‌چندان دور، تجدید چاپ شد. حتی در سال ۲۰۰۹، فردریک ال. کولیج، روان‌شناس، و توماس وین، انسان‌شناس، نوشتند: “مقتصدانه‌ترین تفسیر این است که کارکردهای اجرایی مدرن خیلی زودتر از ۳۲٬۰۰۰ سال پیش پدید نیامده‌اند.”9

بااین‌حال، در چند دهه اخیر، شواهد مربوط به جدایی‌های ژنتیکی عمیق در آفریقا این دیدگاه را پیچیده کرده و تعریف‌های فراگیرتر از انسانیت (که گاهی زبان بازگشتی را در بر نمی‌گیرند) رواج یافته‌اند. اما باز هم، یکی از مزیت‌های EToC این است که امکان وجود ریشه‌های ژنتیکی و مِمِتیکی جداگانه برای انسانیت را فراهم می‌کند. اثبات جدایی‌های ژنتیکی عمیق به این معنا نیست که فردی در ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش از موهبت ژنتیکی لازم برای بازگشت، چه رسد به بازگشت پایدار، برخوردار بوده است.

احتمالاً بیشتر خوانندگان از گذار به مدرنیته رفتاری در ۴۰-۵۰ هزار سال پیش آگاه‌اند. آنچه کمتر شناخته شده این است که آن گذار یک فرایند بود. سطح فرهنگی‌ای که در اوراسیا در ۴۰ هزار سال پیش به دست آمد، تا مدت‌ها بعد در سراسر جهان تحقق نیافت. برای مثال، یک مقاله سال ۲۰۰۵ استدلال می‌کند که شواهد شاخص‌های انقلاب نمادین در استرالیا تنها در ۷٬۰۰۰ سال اخیر دیده می‌شوند.10 افزون بر این، پیش از هولوسن (در ۱۲ هزار سال پیش)، مجموعه‌ابزار فرهنگی استرالیا بیش از هر چیز به مجموعه‌ابزار اروپا و آفریقا در پارینه‌سنگی زیرین و میانی شباهت داشت (که قدمتشان به‌ترتیب ۳٬۳۰۰-۳۰۰ هزار سال و ۳۰۰-۳۰ هزار سال پیش است). به بیان دیگر، ابزارها میلیون‌ها سال از زمانه خود عقب بودند. در مقیاس زمان تکاملی، این به پیش از زمانی بازمی‌گشت که حتی انسان خردمند یا نئاندرتال‌ها، یا دنیسوواها وجود داشته باشند. انسان راست‌قامت تماس گرفته و ابزارهای سنگی‌اش را پس می‌خواهد.11 (توجه به این نکته مهم است که نویسندگان از این موضوع برای استدلال علیه مدرنیته رفتاری استفاده می‌کنند. با توجه به متأخر بودن آن، آنان معتقد نیستند که این پدیده نمایانگر تغییری تکاملی و مهم باشد.)

در نگاهی کلی‌تر، باستان‌شناس کالین رنفرو پارادوکس خردمندی را مطرح کرد که می‌پرسد: اگر انسان‌ها ۵۰ هزار، ۱۰۰ هزار یا ۳۰۰ هزار سال است که از نظر شناختی مدرن‌اند، چرا رفتار مدرن تا تقریباً پایان عصر یخبندان فراگیر نشد؟ به گفته رنفرو، “از دور و از نگاه انسان‌شناسی غیرمتخصص، انقلاب یکجانشینی [در ۱۲ هزار سال پیش] همان انقلاب واقعی انسان به نظر می‌رسد.”

او تنها نیست. مایکل کوربالیس دو بازهٔ زمانی احتمالی را برای تکامل بازگشت معرفی می‌کند: ۴۰۰-۲۰۰ هزار سال پیش و ۴۰-۱۰ هزار سال پیش.12 همین سال گذشته، زبان‌شناس جورج پولوس استدلال کرد که «زبان، آن‌گونه که امروزه آن را می‌شناسیم، احتمالاً حدود ۲۰٬۰۰۰ سال پیش شروع به ظهور کرد.» به همین ترتیب، زبان‌شناسان آنتونیو بنیتز-بوراکو و لیلیانا پروگوواتس یک مدل چهارمرحله‌ای پیشنهاد می‌کنند برای تکامل زبان، که در آن بازگشت تنها در ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته وجود داشته است. طبق تحلیل آنان، تنها از آن زمان بود که انسان‌ها رفتاری به‌اندازهٔ کافی پیچیده برای نیاز به زبان بازگشتی نشان دادند. افزون بر پیچیدگی اجتماعی، آنان به تغییر جهانی به‌سوی شکل کروی‌تر جمجمه در ۳۵٬۰۰۰ سال گذشته اشاره می‌کنند. این یکی از نکات عجیب اصطلاح «انسان مدرن از نظر کالبدشناختی» است. این اصطلاح دربارهٔ انسان‌های ۲۰۰ هزار سال پیش به کار می‌رود، اما به این معنا نیست که «می‌توانست به‌جای یک انسان مدرن پذیرفته شود.» بلکه یعنی «ویژگی‌هایی مانند اسکلت ظریف و برآمدگی ابرویی کاهش‌یافته دارد که اکنون در میان انسان‌ها رایج‌اند و ما را از اعضای منقرض‌شدهٔ سردهٔ Homo متمایز می‌کنند.» جمجمه‌های ما حتی با جمجمه‌های ۵۰ هزار سال پیش هم یکسان نیستند!

اگر در ۵۰ هزار سال گذشته سیم‌کشی مجددی در مغز برای بازگشت رخ داده بود، آنگاه انتظار می‌رفت:

  1. تغییراتی در شکل جمجمه
  2. جهش‌های ژنتیکی جدید فراوان مرتبط با شناخت

همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، جمجمه‌ها داشتند زنانه‌تر می‌شدند و در این دوره کروی‌تر می‌شدند. در پرداختن به پرسش دوم، مقالهٔ خط زمانی ژنتیکی مغز و ویژگی‌های شناختی انسان آموزنده است. در زیر نموداری از ورود ژن‌های جدید به خزانهٔ ژنیآمده است. به جهشی که در 30 هزار سال پیش به اوج می‌رسد توجه کنید، که بسیاری از آن‌ها ژن‌های شناختی هستند. همانند شواهد باستان‌شناختی، در 200 هزار سال پیش اتفاق چندانی نمی‌افتد. به نظر می‌رسد چه زمانی وارد یک کنام جدید شدیم و با مسائل تازه‌ای روبه‌رو شدیم که حلشان به مواد ژنتیکی جدید نیاز داشت؟

SNPهای فنوتیپی انسان ژن‌هایی هستند (از نظر فنی، چندریختی‌های تک‌نوکلئوتیدی ) که با ویژگی‌های انسان‌های امروزی، از جمله ویژگی‌های شناختی و روان‌پزشکی، مرتبط‌اند (برای مثال، هوش، ترک سیگار). در 30 هزار سال گذشته (سه بازهٔ سمت چپ)، تعداد آن‌ها بسیار بیشتر از چیزی است که مدل صفر پیش‌بینی می‌کند.
SNPهای فنوتیپی انسان ژن‌هایی هستند (از نظر فنی، چندریختی‌های تک‌نوکلئوتیدی) که با ویژگی‌های انسان‌های امروزی، از جمله ویژگی‌های شناختی و روان‌پزشکی، مرتبط‌اند (برای مثال، هوش، ترک سیگار). در 30 هزار سال گذشته (سه بازهٔ سمت چپ)، تعداد آن‌ها بسیار بیشتر از چیزی است که مدل صفر پیش‌بینی می‌کند.

نویسندگان تأکید می‌کنند که «ژن‌های حاوی تغییرات تکاملی اخیر (از حدود 54,000 تا 4,000 سال پیش) با هوش مرتبط‌اند (P = 2 x 10-6) و مساحت سطح نوقشر (P = 6.7 x 10-4)، و اینکه این ژن‌ها معمولاً در نواحی قشری دخیل در زبان و گفتار به‌شدت بیان می‌شوند (بخش مثلثی، P = 6.2 x 10-4).”

یک مقالهٔ سال 2022 نشانه‌هایی از انتخاب قوی برای ژن‌های مرتبط با مغز و رفتار در 45 هزار سال گذشته، و نیز در فاصلهٔ 80 تا 45 هزار سال پیش، یافت. آن‌ها مطرح می‌کنند که این‌ها سازگاری‌هایی برای کنار آمدن با محیط نسبتاً سردتر عربستان سعودی در هنگام خروج انسان‌ها از آفریقا هستند:

«اگرچه کارکردهای عصب‌شناختی در ابتدا شگفت‌آور به نظر می‌رسند، ممکن است این مشاهده عمدتاً به نقش حیاتی دستگاه عصبی و مغز در هماهنگ‌سازی، یکپارچه‌سازی، و سپس تنظیم فرایندهای فیزیولوژیکی گوناگونی مربوط باشد که از محیط‌های سرد تأثیر می‌پذیرند.»

این پرسش پیش می‌آید که آیا عربستان سعودی آن‌قدر سرد بوده که چنین تغییرات چشمگیری در کارکرد مغز ایجاد کند.13 آن‌ها همچنین اشاره می‌کنند که، «به‌طور بحث‌برانگیزی،» این امر می‌تواند نشان‌دهندهٔ تکامل شناختی برای اجتماعی‌بودن باشد.14 (و من بازگشت را نیز اضافه می‌کنم، که نخستین شواهد آن به حدود همین زمان بازمی‌گردد.)

بنابراین، نسخهٔ ضعیف EToC این است که فرهنگ بازگشتی گسترش یافت و چشم‌انداز سازگاری را تغییر داد. بازگشت همیشه به‌طور یکنواخت در سراسر جهان توزیع نشده بود، اما یک خط زمانی تقریبی این است که 50-100 هزار سال پیش لحظاتی از دوگانگی وجود داشت15، و بازگشت 50 هزار سال پیش، زمانی که از نظر روان‌شناختی به‌اندازهٔ کافی یکپارچه شده بود تا ساختن فرهنگ پیرامون مهارت‌های بازگشتی آغاز شود، «به کار گرفته شد». با توجه به اینکه بازگشت اندکی بعد در سراسر جهان یافت می‌شود، این فرهنگ باید گسترش یافته باشد. در آن زمان، «من» لزوماً عنصری ثابت و بی‌وقفه نبود. رابطهٔ افراد با صدای درونی‌شان می‌توانست به‌شدت متفاوت باشد. در مقطعی، شاید همین اواخر، ساخت یکپارچهٔ خود در سراسر جهان به هنجار تبدیل شد، و اکنون اختلال‌ها آسیب‌شناختی تلقی می‌شوند.

بخش عمدهٔ انتخاب باید در 50,000 سال گذشته رخ داده باشد. پیش از وجود فرهنگ نمادین، چگونه ممکن بود برای تفکر نمادین انتخابی صورت گرفته باشد؟ انتخاب در ابتدا باید ذره‌ذره رخ داده باشد. این فرایند باید با انسان‌هایی که به‌سختی قادر به بازگشت بودند و فرهنگی به‌سختی بازگشتی تولید می‌کردند آغاز شده باشد. شاید با توجه به تمام مشکلاتی که بازگشت ایجاد می‌کند، این وضعیت برای مدتی یک تعادل پایدار بوده است. در سطح معینی از پیچیدگی فرهنگی، تفکر بازگشتی به شرط لازم ورود تبدیل می‌شد و شیب انتخابی تندی ایجاد می‌کرد.

این پرسش که چه چیزی ما را انسان می‌کند، به هزاران سال پیش بازمی‌گردد. بیشتر آنچه ارائه می‌کنم مروری بر مطالب موجود است. از میان نظریه‌های رقیب فراوان، تصمیم گرفتم بر بازگشت تأکید کنم (نه مثلاً بر تفکر نمادین) زیرا این راهی طبیعی برای نشان‌دادن این است که گذار انسانی هم عملی و هم پدیدارشناختی بود. ما صاحب روح شدیم، و همین به ما امکان داد جهان را تسخیر کنیم. بیشتر روایت‌های خوداهلی‌سازی بر سازگاری و پرهیز از پرخاشگری، یعنی تفاوت میان گرگ‌ها و سگ‌ها، تأکید دارند. اما برای انسان‌ها، این تغییر مقوله‌ای بوده است. انسان خردمند به معنای “انسان متفکر” است. انسان‌های فاقد بازگشت خردمند نبودند. رابطهٔ آنان با زمان و جهان مادی، همان‌قدر با رابطهٔ ما متفاوت است که آب با یخ. انسان به‌عنوان یک گونه مطلقاً یگانه است. این واقعاً دستاوردی تازه نیست، زیرا هزاران سال است که بیان شده. سهم من توضیح این است که به گمانم این گذار چگونه می‌توانسته در مقیاس‌های زمانی تکاملی رخ دهد. همچنین شایان توجه است که (بسیار ناقص) الگوی من دربارهٔ آنچه انسان‌ها را ویژه می‌کند، برای ادامهٔ بحث ضروری نیست. اگر با بازگشت موافق نیستید، “تفکر نمادین،” “زبان،” “تفکر مرتبه‌بالاتر،” یا تعریف دلخواه خود از “روح” را جایگزین کنید. تنها شرط واقعی این است که تغییری فازی باشد.

بسیاری از پژوهشگران معتقدند چیزی زیستی تغییر کرد ~۵۰ هزار سال پیش، و زبان (یا بازگشت) در فهرست گزینه‌های اصلی قرار دارد. جایی که دیدگاه من تا حدی متفاوت می‌شود، تأکید بر تعامل ژن و فرهنگ و مدت‌زمانی است که این فرایند می‌توانسته طول بکشد. حتی اگر ۵۰ هزار سال پیش لحظاتی از خردمندی وجود داشته، روان‌شناسی کاملاً مدرن ممکن است بسیار دیرتر پدید آمده باشد. نسخهٔ ضعیف EToC فرض می‌کند که “فرهنگ بازگشتی” در ۵۰,۰۰۰ سال اخیر گسترش یافته است. برای دفاع از این ایده، ساده‌ترین راه این است که دقیقاً بگوییم آن چه بوده است. نسخهٔ قوی EToC بر این باور است که زنان، در مجموع، نخستین کسانی بودند که “من هستم” را درک کردند. بعدها، آنان آیین‌های روان‌گردانِ مار را برای کمک به این مکاشفه پدید آوردند، و آن آیین‌ها گسترش یافتند. دیدگاه مردانه در بسیاری از اسطوره‌های آفرینش، از جمله سِفر پیدایش، حفظ شده است. به همین دلیل بر پیامدهای پدیدارشناختی بازگشت تأکید کردم. داستان‌هایی که ارزش بازگویی دارند، به تغییرات آگاهی مربوط‌اند، نه فناوری. بنابراین، اگر بازگشت در محدودهٔ دسترسی سنت شفاهی تکامل یافته باشد، آنچه با بیشترین حرمت منتقل می‌شد تغییرات مربوط به زمان، خودآگاهی، عاملیت، و دوگانگی بود. نه دغدغه‌های فایده‌گرایانهٔ دستور زبان پیچیده‌تر یا ابزارهای سنگی (هرچند معرفی آن‌ها نیز به یاد مانده است).

کیش مارِ آگاهی#

مار , لوح ۵ از مجموعهٔ حوا و آینده، اثر سوم، ۱۸۸۰، ماکس کلینگر
مار, لوح ۵ از مجموعهٔ حوا و آینده، اثر سوم، ۱۸۸۰، ماکس کلینگر

“و مار به زن گفت، هرگز نخواهید مرد. زیرا خدا می‌داند روزی که از آن بخورید، چشمانتان گشوده خواهد شد، و همچون خدایان خواهید شد، و نیک و بد را خواهید شناخت.” پیدایش ۳:۵

رانده‌شدن آدم و حوا نتیجهٔ قانون طبیعی بود، نه خدایی دمدمی‌مزاج که فرمان‌هایی متناقض صادر می‌کرد. هنگامی که حوا خود را به‌عنوان یک عامل و صدای درون سرش را به‌عنوان صدای خودش درک کرد، دیگر نمی‌توانست در ناآگاهی سعادت‌آمیز زندگی کند. او مسئول اعمال خود و از فناپذیری خویش آگاه شد. دیگران نیز این تفسیر را ارائه کرده‌اند. جولیان جینز حتی آن را به یکی‌دانستن خود با صدای درونی مرتبط دانست. اما ماجرای مار چیست؟

اگر با ماشین زمان به دیدار انسان‌ها در آستانهٔ بازگشت می‌رفتید، آیا می‌توانستید “من” را به آنان بیاموزید؟ چه چیزی را امتحان می‌کردید؟ من “من” را درون یک آیین وحشت می‌گنجاندم. اتاق فراری که تنها راه خروج از آن، رفتن به درون بود. این کار اهرم‌های زیستی بسیاری را به حرکت درمی‌آورد، از جمله روان‌گردان‌ها را، با توجه به توانایی‌شان برای کمک به تغییر ذهن فرد. اثرات حاد شامل گشودن ذهن و ممکن‌ساختن افکار نو هستند. کارکردهای مرتبط با درون‌نگری و آگاهی به‌طور ویژه تحت تأثیر قرار می‌گیرند.

کمی عجیب است که دسته‌ای از داروها که بیش از همه به‌خاطر مرگ ایگو شناخته می‌شوند، بتوانند در تولد ایگو نقش داشته باشند. اما سازوکار پیشنهادی بیشتر نوعی «بازنشانی مغز» است که طی آن فرد تازه‌وارد ایده‌های جدید بسیاری پیدا می‌کند—که امید می‌رود «من هستم» هم در میانشان باشد—و پس از آن، چند هفته انعطاف‌پذیری بیشتر مغز فرا می‌رسد که طی آن می‌توان آن ایده‌ها را یکپارچه کرد. این ایده متعلق به من نیست. ترنس مک‌کنا این نظریه را مطرح کرد: نظریه میمون نشئه در کتابش خوراک خدایان: جست‌وجو برای درخت اصلی معرفت.

برای مک‌کنا، رابطهٔ میان آگاهی و روان‌گردان‌ها رابطه‌ای عملی بود. وقتی تریپ می‌کرد، می‌دید که آگاهی در ذهنش ساخته می‌شود. یکی از شیواترین شرح‌های او دربارهٔ موجوداتی است که آن‌ها را الف‌های ماشینیِ خوددگرگون‌شونده توصیف می‌کرد—موجوداتی خیالی که از زبان ساخته شده‌اند. «نمی‌دانم چرا باید نوعی هوش نحویِ نامرئی در اَبَرفضا درس زبان بدهد. مسلماً و به‌طور مداوم، به نظر می‌رسد آنچه رخ می‌دهد همین است.» او بر اساس آموزش‌هایی که در اَبَرفضا دیده بود، به این نتیجه رسید که زبان برای آگاهی بنیادی است و روان‌گردان‌ها می‌توانند به دستیابی به آن کمک کنند.

مک‌کنا استدلال می‌کرد که غذای خدایان همان قارچ‌های سیلوسایبین بوده است. اما آن‌ها در تاریخ ادیان فقط نقشی فرعی دارند. در واقع، نامزد بسیار بهتری در خود سِفر پیدایش وجود دارد: مارها.[^16] زهر آن‌ها روان‌گردانی است که حاوی مقادیر زیادی عامل رشد عصبی است. افزون بر این، در سراسر جهان به‌عنوان اعطاکنندگان آگاهی پرستیده می‌شوند و در مقیاس‌های زمانی تکاملی نیز چنین بوده‌اند. من پیشنهاد می‌کنم که میوهٔ معرفتِ اصلی، زهر مار بوده است.

این بخش با پژوهشی شیمیایی آغاز می‌شود و سپس در زمان به عقب می‌رود، از آیین‌های مدرن زهر مار به دوران باستان و سپس عصر حجر.

زهر مار به‌مثابهٔ اِنتئوژن#

کتسالکواتل، خدای آفرینندهٔ آزتک، با مارهایی پوشیده از چشم که از سرش بیرون آمده‌اند. این نقش، ورودی معبدی در تنوچتیتلان را تزئین می‌کند. این عکس را هنگام تعطیلات و در حین نوشتن مطلب فرقهٔ مار گرفتم. وقتی مار کیهانی را بشناسید، آن را همه‌جا پیدا می‌کنید.
کتسالکواتل، خدای آفرینندهٔ آزتک، با مارهایی پوشیده از چشم که از سرش بیرون آمده‌اند. این نقش، ورودی معبدی در تنوچتیتلان را تزئین می‌کند. این عکس را هنگام تعطیلات و در حین نوشتن مطلب فرقهٔ مار گرفتم. وقتی مار کیهانی را بشناسید، آن را همه‌جا پیدا می‌کنید.

“زهر مدت‌ها پیش برای من بسیار خوب جواب داد. زندگی‌ام را از من گرفت، اما چیزی ارزشمندتر از زندگی به من داد.” ~سادگورو، «چرا زهر مار نوشیدم»

در دههٔ ۱۹۷۰، کارل راک، پژوهشگر مطالعات کلاسیک، اصطلاح اِنتئوژن (به‌معنای تحت‌اللفظیِ «خدای درون») را برای اشاره به مواد توهم‌زایی وضع کرد که برای القای حالت‌های دگرگون‌شدهٔ آگاهی به کار می‌روند. نکتهٔ مهم این است که منظور هر نوع دگرگونی‌ای نیست؛ این مواد باید برای دسترسی به «امر الهی درون» استفاده شوند. به نظر می‌رسد بیشتر فرهنگ‌ها دست‌کم یک اِنتئوژن منتخب دارند، خواه تریاک باشد، شاهدانه، برگ کوکا، ریشهٔ ایبوگا، مریم‌گلی، آیاهواسکا، قارچ‌های سیلوسایبین، فوفل، آکاسیا، یا وزغ بوفو، تنها برای نام بردن از چند مورد. زهر مار اغلب از این فهرست کنار گذاشته می‌شود. خلأ آشکاری در متون پژوهشی که قصد دارم در اینجا به آن بپردازم.

پرسش نخست شیمیایی است. آیا زهر مار می‌تواند به‌عنوان اِنتئوژن عمل کند؟ چند مقاله وجود دارد—به‌اندازه‌ای که شایستهٔ یک مقالهٔ مروریباشد—دربارهٔ زهر مار به‌عنوان ماده‌ای تفریحی. گزارش‌های موردی مشابه گزارش‌های مربوط به قارچ‌های سیلوسایبین‌اند. در یکی از آن‌ها، افسونگر مارِ محله زهر را مستقیماً و به‌صورت وریدی، از نیش مار به زبان فرد منتقل می‌کند. بیمار گزارش می‌دهد که با یک دوز، رفتارهای دیرینه و ریشه‌دارش تغییر کرده‌اند. پس از یک دهه وابستگی به الکل و مواد افیونی، با یک بوسهٔ کبرا هر دو را یک‌باره کنار گذاشت. وایس نیز یک مستند کوتاه دربارهٔ این پدیده در هند و یک گزارش موردی منفرد در بریتانیا دارد.

روان‌گردان‌ها تولید عامل رشد عصبی را تحریک می‌کنند (NGF)، که امکان انعطاف‌پذیری بیشتر مغز را فراهم می‌کند. بنابراین، اگر می‌خواهید ذهن خود را تغییر دهید، چنان‌که مایکل پولن بیان می‌کند، روان‌گردان‌ها ابزاری عالی هستند. حوزهٔ پزشکی اکنون در میانهٔ رونق روان‌گردان‌هاست و این داروها برای درمان تقریباً هر نوع مشکل روان‌پزشکی آزمایش می‌شوند.

زهر مار کاری فراتر از صرفاً تحریک تولید NGF انجام می‌دهد؛ خودش نیز آن را با خود به مهمانی می‌آورد. در دههٔ ۱۹۵۰، آزمایشگاه‌ها NGF را از تومورهای مغزی موش‌ها تأمین می‌کردند. وقتی برای پردازش تومورها از زهر مار استفاده شد، NGF حاصل بسیار مؤثرتر بود. پژوهشگران پس از بررسی دریافتند که زهر مار به‌خودی‌خود حاوی NGF است ۳٬۰۰۰-۶٬۰۰۰ برابر قوی‌تر از نوعی که از تومورها به دست می‌آمد، یعنی بهترین منبع پیشین.

انعطاف‌پذیری القاشده نه صرفاً حاد است و نه فقط با NGF ارتباط دارد. یک مقالهٔ اخیر استدلال می‌کند که زهر مار می‌تواند سنگ بنای درمان بیماری‌های تخریب‌کنندهٔ عصبی باشد: «نشان داده شده است که یکی از اجزای زهر کبرای هندی N.naja16 که هیچ شباهت چشمگیری به فاکتور رشد عصبی ندارد، نوریت‌زایی پایدار را القا می‌کند [رشدِ ارتباطات میان نورون‌ها].” در حال حاضر این موضوع پژوهش می‌شود تا درمان کند آلزایمر بیماری و افسردگیرا. این دلگرم‌کننده است، اما پزشکی مدرن هنوز جوان است. بخش عمدهٔ ظرفیت بالقوه ناشناخته باقی مانده استبه گفتهٔ یک مقالهٔ اخیر : «زهرهای مار را می‌توان کتابخانه‌های کوچک دارویی دانست که در آن‌ها هر دارو از نظر داروشناختی فعال است. با این حال، کمتر از 0.01% از این سموم شناسایی و مشخصه‌یابی شده‌اند.»

مسئلهٔ نحوهٔ رساندن آن نیز مطرح است. مطمئن نیستم که NGF هنگام تزریق روی زبان یا مصرف خوراکیِ مخلوط با شیر، همان‌طور که سادگورو انجام داد، فراهمی زیستی داشته باشد یا نه. این مقاله نتیجه می‌گیرد که زبان محل بسیار مناسبی برای عبور از سد خونی‌مغزی است (حتی بدون تزریق)اما برای پوست کندن گربه بیش از یک راه وجود دارد و برای دود کردن اژدهای جادویی حتی راه‌های بیشتری. دیوید هیلمن، متخصص مطالعات کلاسیک، می‌گوید معجون‌های زهر مار در معابد یونانی به‌صورت شیاف مقعدی تجویز می‌شدند. به نظر نمی‌رسد نحوهٔ رساندن عامل محدودکننده‌ای باشد.

معیار نهایی این است که آیا زهر در محیطی معنوی به‌صورت آیینی مصرف می‌شود یا نه. ده‌ها ویدیوی یوتیوب وجود دارد که در آن‌ها سادگورو، گوروی هندو، توضیح می‌دهد چرا زهر مار نوشیده است. به گفتهٔ خودش:

«اگر بدانید چگونه از زهر استفاده کنید، تأثیر چشمگیری بر ادراک انسان دارد…میان شما و بدنتان جدایی ایجاد می‌کند… خطرناک است، زیرا ممکن است برای همیشه جدایتان کند. راز ناشناختهٔ چگونگی اثر زهر بر بدن شما [تجربهٔ عملی]

کاربرد معنوی زهر به یک گورو محدود نیست. بخش‌های بعدی شواهد اسطوره‌شناختی و باستان‌شناختی سراسر جهان را بررسی خواهند کرد. این مطالب در شعاعی پیوسته در حال گسترش سازمان‌دهی شده‌اند: نیاهندواروپایی، اوراسیا و آمریکا، و سپس سراسر جهان.

نیاهندواروپایی#

«مارها را می‌دوشیدند تا به زهرشان به‌عنوان سمومی روان‌گردان دست یابند؛ هم برای استفاده به‌عنوان زهر تیر و هم به‌صورت مرهم‌هایی با دوزهای غیرکشنده، برای دستیابی به حالات مقدس خلسه.» ~کارل راک، اسطورهٔ هیدرای لرنایی

تصویر از صفحهٔ 26 کتاب 'جستاری دربارهٔ اسرار الئوسیس؛'… | Flickr
دمتر، در یک حکاکی از جستاری دربارهٔ اسرار الئوسیس، منتشرشده در 1817

رومی‌ها تا جایی که می‌توانستند فرهنگ یونانی را کپی‌پیست کردند. سیسرون، خطیب رومی، با نگاهی به آن تلاش، دربارهٔ اسرار الئوسینی با فصاحت چنین گفت:

«زیرا به نظر من، در میان بسیاری از امور استثنایی و الهی که آتنِ شما پدید آورده و به زندگی بشر ارزانی داشته است، هیچ‌چیز بهتر از آن اسرار نیست. زیرا به‌واسطهٔ آن‌ها، از شیوهٔ زندگی خشن و وحشیانه به مرتبهٔ انسانیت دگرگون شده و متمدن گشته‌ایم. همان‌گونه که آن‌ها را آیین‌های تشرف می‌نامند، ما نیز در عمل از آن‌ها اصول بنیادین زندگی را آموخته‌ایم و نه‌تنها مبنای زیستن با شادی، بلکه مبنای مردن با امیدی بهتر را نیز دریافته‌ایم.» م. تولیوس سیسرون، دربارهٔ قوانین، به ویراستاری ژرژ دو پلَنوال، کتاب 2.14.36

اسرار الئوسینی نمونهٔ تمام‌عیار جشن یونانیِ مرگ و تولد دوباره بود. این آیین‌ها داستان ربوده‌شدن پرسفونه به جهان زیرین و جست‌وجوی اندوه‌بار مادرش، دمتر، برای بازگرداندن او را روایت می‌کردند. گفته می‌شد که راز زندگی در قلب این داستان نهفته است. یا، به گفتهٔ پیندار، شاعر یونانی، «خوشا به حال کسی که، پس از دیدن این آیین‌ها، به زیر زمین توخالی می‌رود؛ زیرا او پایان زندگی را می‌شناسد، و آغاز خدادادهٔ آن را نیز می‌داند.» آنچه دربارهٔ آغاز زندگی آشکار می‌شد، خب، یک راز است. این یک فرقهٔ اسرارآمیز بود، و مجازات افشای اسرارشان مرگ بود. اما افزون بر این، واژه‌ها برای این کار کافی به نظر نمی‌رسند. هومر، که معمولاً در یافتن واژه‌ها درمانده نمی‌شد، بااین‌حال در توصیف خود از سخن‌گفتن سر باز می‌زند: «هیبت عظیم خدایان صدا را به لرزه می‌اندازد.» آنچه در الئوسیس رخ می‌داد باید تجربه می‌شد تا فهمیده شود.

بااین‌حال، سرنخ‌هایی وجود دارد. در سال 1978 اثر راک با عنوان راه الئوسیس با طرح این استدلال که هستهٔ اصلی تشرف روان‌گردان بوده است، حوزهٔ مطالعات کلاسیک را رسوا کرد. برایان مورارسکو در کتاب پرفروش اخیرش دوباره به آن استدلال پرداخت کلید جاودانگی: تاریخ پنهان دین بی‌نام. (ببینید مصاحبهٔ سم هریس.) مورارسکو این وعده را چنین تفسیر می‌کند «اگر پیش از آنکه بمیری، بمیری، وقتی بمیری نخواهی مرد» به‌عنوان اشاره‌ای به مرگِ نفس که قارچ آن را القا می‌کند. من به‌عنوان یک مهندس، به این احتمالات با اصطلاحات مکانیکی می‌اندیشم. روان‌گردان‌ها ابزار شناختی قدرتمندی هستند. شگفت‌آور نیست که قدرتمندترین فناوری دینی از افسون آن‌ها بهره گرفته باشد. بااین‌حال، نامزدهای بهتری برای مادهٔ روان‌فعال مقدس در الئوسیس وجود دارند.

در قرن دوم میلادی، امپراتور مارکوس اورلیوس به اسرار مشرف شد. بنا بر گزارش‌ها، او تنها فرد غیرروحانی بود که تاکنون اجازه یافت وارد قدس‌الاقداس درون معبد اصلی شود. او در مقام امپراتور، پس از آنکه معبد در سال 170 میلادی به‌دست کوستووک‌های بربر تقریباً ویران شد، آن را بازسازی کرد. سردیس او در حیاط قرار دارد و نقش ماری بر سینه‌اش حک شده است.

آیسخولوس، پدر تراژدی یونانی، نیز از مشرفان بود، و بسیاری از نمایشنامه‌هایش به اسرار می‌پرداختند. در یکی از آن‌ها، به نظر می‌رسد بیش از حد به خورشید نزدیک شد و به‌دلیل افشای بیش از اندازه تقریباً اعدام شد. این را در نظر بگیرید تفسیر.

«پیش از آنکه پیشگویان باستان ارواحی چون آلکتو را از جهان زیرین احضار کنند—عملی رازآلود که به مرده‌افزایی معروف است—باخوس، خدای رقص شورمندانه، را فرامی‌خواندند. پرستش این خدای فرقهٔ اسرارآمیز، که با نام‌های گوناگون دیونیسوس، برومیوس، و زاگروس شناخته می‌شد، در ادبیات و هنر کلاسیک با گرفتن افعی شاخ‌دار اروپایی مرتبط بود (Vipera ammodytes)…به نظر می‌رسد که کاهنه‌های هکاته، پریاپوس، و دمتر/ پرسفونه در مصرف زهر افعی دست داشتند. [آیسخولوس به‌دلیل افشای اسرار آیین‌های الئوسینی در نمایشنامه‌هایش دربارهٔ اورستس، نزدیک بود اعدام شود. یکی از این نمایشنامه‌ها (جام‌داران) رؤیای یک «اژدهابانو» را در بر دارد که در آن شیر پستانش با زهر مار آمیخته می‌شود.]…برخی از آنان حتی «اژدهابانو» نامیده می‌شوند، و در «سوزاندن» میرایی انسان نقش دارند.»

نقل‌قول مستقیم، «[]» به‌صورت شامل، از فصل کتاب مواد مخدر، شیاف‌ها، و پرستش فرقه‌ای در دوران باستان

آریستوفان، نمایشنامه‌نویس، نیز به اسرار بی‌حرمتی کرد، که هیلمن در این اثر آن را به زهر مار مرتبط می‌داند مقاله‌ای دیگر که دربارهٔ اژدهابانوها/drakaina بحث می‌کند:

«گفته می‌شد که Drakaina، یا δρακαινα ، قدرت‌های خود را با مخلوط‌کردن/آماده‌سازی مواد دارویی به‌شکل نوشیدنی یا خوراکی پدید می‌آورد. Drakainaiهای نام‌دار بسیاری وجود دارند که از مشهورترین آن‌ها کلیتمنسترا است. آریستوفان متهم شد که به اسرار بی‌حرمتی کرده است (افشا کردن) اسرار در سه‌گانه‌اش دربارهٔ اورستس. آیسخولوس در جام‌داران خود ثبت می‌کند که Drakaina پس از آنکه ماری/اژدهایی پستانش را گزید، مخلوطی از خون و شیر تولید و تجویز کرد (514 به بعد.) اورستس حتی «مارشدن» یا دگرگونی خود به اژدها را نیز توصیف می‌کند. (سطر 549: ἐκδρακοντωθεὶς δ᾽ ἐγὼ، «من نیز خود اژدها را بیرون آورده‌ام.»)

کاهنه‌های اژدها وارد حالت شوریدگی یا جنون باکوسی می‌شدند، که طی آن ادعا می‌کردند نیروهای فرابُعدی یا «دایمون‌ها» را تجربه می‌کنند و تحت تأثیر قرار می‌دهند (اهریمنان) با دست‌کاری «امواج» اعوجاج‌های فضازمانی که «ستارگان تاریک‌شده» تولید می‌کردند. یونانیان واژهٔ ἔνθεος را به کار می‌بردند [entheos، به‌معنای تحت‌اللفظی «خدای درون»] برای توصیف این خلسهٔ عجیبِ ناشی از ستارگان، و عارفان ادعا می‌کردند که این بخشی از فرایند تجلی «خدای درون سینه» فرد مشرف است.

این موضوع رسالهٔ او بود. او به‌صراحت بیان می‌کند که در آیین‌های اسرارآمیز از زهر مار به‌عنوان روان‌انگیز استفاده می‌شد، و ده‌ها منبع دست‌اول ارائه می‌دهد.17 بااین‌حال، داشتن نظری دیگر هم خوب است، این یکی دربارهٔ پیشگوی معبد دلفی است (که کاهنهٔ اعظم آن نامیده می‌شد پیتونِس):

“قوم سو معتقد بودند که اگر مرد جوانی هنگام رقصیدن مارگزیده شود و نمیرد، بیداری‌ای جهان‌شمول را تجربه خواهد کرد. (از روزگار باستان، رقص تقلیدی شورمندانه از امر عرفانی تلقی می‌شد و هنوز هم وسیله‌ای دانسته می‌شود که اسرار به‌واسطهٔ آن آشکار می‌شوند.) در دلفی زهر مار را می‌لیسیدند تا به خلسه فرو روند. حتی برخی دانشمندان نیز گواهی داده‌اند که بر اثر مارگزیدگی حالات تغییریافتهٔ آگاهی را تجربه کرده‌اند، رؤیاهایی دیده‌اند و قابلیت‌هایی عظیم را احساس کرده‌اند.” دریک استوتسمن، مار، 2005

ما به رقص‌های مار بازخواهیم گشت. فعلاً، به نظر می‌رسد این واقعیت که یونانیان باستان از زهر به‌عنوان ماده‌ای برای ارتباط با امر الهی استفاده می‌کردند، دست‌کم در میان یکی از زیرشاخه‌های پژوهشگران مطالعات کلاسیک دانشی عمومی باشد18. دست‌کم به‌خوبی مستند شده است که معابد گوناگون محل نگهداری مارها بوده‌اند19. و هرچند شاید شایعه‌ای شهوت‌انگیز باشد، کلمنس، فیلسوف بت‌پرست مصری که حدود سال ۲۰۰ میلادی به مسیحیت گروید، نوشته است که آیین‌های اسرارآمیز شامل عیاشی‌های جنسی با مارها به افتخار حوا بوده‌اند.20 در هر صورت، با توجه به اینکه قدمت آیین‌های اسرارآمیز به دوران پیشاتاریخ می‌رسد، عاقلانه است برای یافتن شواهد تأییدکننده‌ای مبنی بر استفاده از زهر مار به‌عنوان ماده‌ای برای ارتباط با امر الهی، به تمدن‌های هم‌خانواده رجوع کنیم.

در دههٔ ۱۵۸۰، بازرگان فلورانسی فیلیپو ساستی خاطرنشان کرد که واژه‌های سانسکریت برای خدا, مار (!)، و برخی اعداد شبیه زبان مادری‌اش، ایتالیایی، به نظر می‌رسیدند. بدین‌ترتیب فرضیهٔ نیاهندواروپایی آغاز شد (PIE) فرضیه: هند و اروپا بخشی از یک خاستگاه فرهنگی مشترک بودند و ریشه‌ای در گذشته‌های دور داشتند. در سده‌های پس از آن، هیچ گروه پیشاتاریخی دیگری به این اندازه موضوع پژوهش‌های زبان‌شناختی و باستان‌شناختی نبوده است. گمان می‌رود مردمان PIE بین ۶ تا ۹ هزار سال پیش، جایی در پیرامون دریای سیاه زندگی می‌کرده‌اند. نوادگان آن‌ها در بخش بزرگی از اوراسیا پراکنده شده‌اند و زبان، دین و رسوم خود را نیز با خود برده‌اند. امروزه 46% از جمعیت جهان، زبان مادری‌شان یکی از زبان‌های PIE است.

پس از برقراری این پیوند، از یونان به هند می‌رویم تا با مقایسه‌ای سه‌جانبه، کاربرد زهر را در میان مردمان نیاهندواروپایی بررسی کنیم. در آنجا، معجون روشن‌بینی «سوما» نام دارد و آن نیز با مارها و شیر پیوندهای اسطوره‌ای دارد.

«مارها (که اغلب نماد زنان‌اند) نوعی کیمیاگری انجام می‌دهند که زنان نیز با تبدیل خون به شیر انجام می‌دهند. در آیین روستایی، به مار شیر می‌دهند؛ سپس مار آن را به زهر تبدیل می‌کند و این زهر نیز به‌نوبهٔ خود به‌وسیلهٔ سوما بی‌زیان می‌شود (یا به‌دست شمن، که سوما، مواد مخدر و مارها را مهار می‌کند)۔ یوگی‌ها، که از نظر سازوکار سیالات نقطهٔ مقابل مادران‌اند، زهر می‌نوشند، آن را سوما می‌دانند و بدین‌سان بر مارها قدرت می‌یابند. یوگی همچنین می‌تواند زهر بنوشد و آن را به نطفه تبدیل کند، و می‌تواند با فعال‌کردن (سمی؟) ایزدبانوی مارِ چنبره‌زده، کوندالینی، نطفهٔ خود را به سوما تبدیل کند» کارما و تولد دوباره در سنت‌های کلاسیک هند، وندی دونیگر اوفلاهرتی، 1980، صفحهٔ 54.

بار دیگر، زهر مار و شیر به‌طور نمادین با خودِ زندگی درهم می‌آمیزند. این مضمون در سراسر دین هندی حضور دارد. پس از دستیابی به روشن‌ضمیری، بودا را پادشاه ناگا از طوفان پناه می‌دهد. و روشن‌ضمیری ناگا دینی مرده نیست. سادگوروی زهرنوش میلیون‌ها پیرو دارد و علاقه‌ای خاص به احیای آیین‌های رازآمیز که مارها را دربرمی‌گیرنددارد. ویدئوهای بسیاری از او در یوتیوب وجود دارد که در آن‌ها دربارهٔ اهمیت آیینی با زبانی کاملاً روان‌انگیزبحث می‌کند. و، همچون آیسخولوس، او زهر مار را با شیر ترکیب می‌کند. گمان نمی‌کنم کسی از وجود سنتی نیاهندواروپایی دربارهٔ سومای زهر مار دفاع کرده باشد، هرچند به نظر می‌رسد این سنت در مناسک مقدس یونان و هند به‌خوبی مستند شده است. (یا، چنان‌که بعداً بحث خواهیم کرد، سوما می‌توانسته پادزهری باشد که پیش از رویارویی با مار مصرف می‌شده است.)

اما ادعای من دربارهٔ نیا-هندواروپاییان نیست. دربارهٔ جهان است. و موضوع آن مرگِ نفس در یونان باستان نیست، بلکه خاستگاه‌های تکاملیِ نفس است. باید عمیق‌تر برویم.

اوراسیا و قارهٔ آمریکا#

اتاق تدفین در هرم اوناس ، جایی که متون اهرام بر آن حک شده‌اند. این متون شامل اسطوره‌ها و افسون‌هایی بودند که به گذر به زندگی پس از مرگ کمک می‌کردند. برای کسانی که از رایانهٔ رومیزی استفاده می‌کنند، این یک مدل سه‌بعدی جالب از مقبره است .
اتاق تدفین در هرم اوناس، جایی که متون اهرام بر آن حک شده‌اند. این متون شامل اسطوره‌ها و افسون‌هایی بودند که به گذر به زندگی پس از مرگ کمک می‌کردند. برای کسانی که از رایانهٔ رومیزی استفاده می‌کنند، این یک مدل سه‌بعدی مقبره.

متون اهرام از نخستین متون دینی مکتوب جهان به شمار می‌روند و قدمتشان به پادشاهی کهن مصر، حدود ۴٫۵ هزار سال پیش، بازمی‌گردد. آن‌ها مجموعه‌ای گسترده از افسون‌ها، دعاها و اوراد هستند که بر دیوارها و تابوت‌های سنگی اهرام سقاره حک شده‌اند و هدفشان محافظت و راهنمایی فراعنه در زندگی پس از مرگ بوده است. متون اهرام بینش‌هایی ارزشمند دربارهٔ باورهای مصریان باستان در مورد کیهان، آفرینش و خدایان ارائه می‌کنند.

مصریان نیز مانند بسیاری از سنت‌های دیگر معتقد بودند که در آغاز تنها آشوب وجود داشت، که اغلب به‌شکل یک اقیانوس بازنمایی می‌شد. پیش‌تر به سنتی مصری اشاره کردم که در آن، آتوم با گفتن نام خود از اقیانوس پدیدار شد. این بند بازتاب‌دهندهٔ سنت دیگری است که در آن نخستین موجود نهب‌کا است:

*«من برون‌ریزش سیلاب آغازینم، آن‌که از آب‌ها پدیدار شد. من مارِ “بخشندهٔ ویژگی‌ها» با حلقه‌های بسیارش هستم. من کاتب کتاب الهی‌ام، که آنچه را بوده است بیان می‌کند و آنچه را هنوز رخ نداده است، پدید می‌آورد.» ~*متن هرم ۱۱۴۶، مصر ۲٬۵۰۰ پیش از میلاد

نهب‌کا به «بخشندهٔ ویژگی‌ها» ترجمه می‌شود، هرچند می‌توان آن را چنین نیز ترجمه کرد: «آنچه کا را می‌بخشد» یا «آن‌که کا را مهار/یوغ می‌کند،» که در آن کا به‌معنای روح، روان، یا همزاداست. پس این هم شاهدی حک‌شده بر سنگ؛ روح‌ها در اصل به‌دست یک مار مهار شدند. به‌واسطهٔ آن‌ها، انسان دوگانه شد. یا دست‌کم مصریان چنین می‌اندیشیدند.

شکل ۳۸ در زیر، برگرفته از اثر رابرت کلارک با عنوان اسطوره و نماد در مصر باستان، نشان می‌دهد که این ایده تا قرن دوازدهم پیش از میلاد، در دوران سلطنت رامسس ششم، زنده ماند؛ دورانی که در آن زمان و صورت در حال پدیدارشدن از مار کیهانی نشان داده شده‌اند. (به یاد داشته باشید، تجربهٔ زمان مستقیماً از بازگشت ناشی می‌شود.)

تصویری از نظریهٔ آگاهی حوا نسخهٔ ۳.۰

در مصر باستان، خرد و ادراک اغلب با مارها نمادپردازی می‌شدند یا حتی به‌واسطهٔ آن‌ها اعطا می‌شدند. برای نمونه، نهب‌کا چشم رع را می‌دهد21 به فرعون:

صحنهٔ پایینی از یک هیپوسفالس. نهب‌کا یک چشم رع/حوروس را به مین تقدیم می‌کند. واجت، که با چشم رع به‌جای سرش بازنمایی شده است، پشت سر حتحور در هیئت گاو، که رو به چهار پسر حوروس دارد، شکوفهٔ نیلوفری را نگه داشته است. به‌اندازهٔ کافی عجیب، این صحنه بخشی از مجموعهٔ متون مقدس مورمون‌ها است ، زیرا جوزف اسمیت آثار باستانی مصری را خرید و آن‌ها را «ترجمه» کرد.
صحنهٔ پایینی از یک هیپوسفالس. نهب‌کا یک چشم رع/حوروس را به مین تقدیم می‌کند. واجت، که با چشم رع به‌جای سرش بازنمایی شده است، پشت سر حتحور در هیئت گاو، که رو به چهار پسر حوروس دارد، شکوفهٔ نیلوفری را نگه داشته است. به‌اندازهٔ کافی عجیب، این صحنه بخشی از مجموعهٔ متون مقدس مورمون‌ها است، زیرا جوزف اسمیت آثار باستانی مصری را خرید و آن‌ها را «ترجمه» کرد.

اما بازگردیم به موضوع اصلی، یعنی یافتن ریشه‌ای مشترک میان اسطوره‌های مار در آمریکا و اوراسیا. با توجه به اینکه فرهنگ هر دو از فرهنگ نیاهندواروپاییِ ۶ تا ۹ هزار سال پیش سرچشمه می‌گیرد، انتظار می‌رود میان یونان و هند روابط تبارزایشی وجود داشته باشد. هرچه بیشتر در زمان به عقب برویم، با مسائل روش‌شناختی بسیاری روبه‌رو می‌شویم. بااین‌حال، اسطوره‌های مار استثنایی نادرند که در موردشان تبارشناسی‌های بسیار گسترده‌تر و عمیق‌تر پذیرفته شده‌اند. برای مثال، چگونه می‌توان تصور مصری، عبری و نیاهندواروپایی از مارهای زندگی‌بخش را با تصور چینی آن سازگار دانست؟ در زیر، نووا، الههٔ آفریننده، را همراه با همسرش فوشی می‌بینید که همچون مارهایی در هم پیچیده‌اند:

الههٔ آفرینندهٔ چینی، نووا، همراه با همسرش فوشی . این زوج اغلب به‌شکل یک جفت مارِ درهم‌تنیده به تصویر کشیده می‌شوند. این نقاشی که در سین‌کیانگ کشف شده، متعلق به دودمان تانگ است (۶۱۸-۹۰۷ میلادی). بسیار شبیه این ناگاهای درهم‌تنیده در هند. یا سراپیس و ایزیس در مصر.
چینی الههٔ آفریننده نووا همراه با همسرش فوشی. این زوج اغلب به تصویر کشیده می‌شوند به‌شکل یک جفت مارِ درهم‌تنیده. کشف‌شده در سین‌کیانگ، این نقاشی متعلق به دودمان تانگ است (۶۱۸-۹۰۷ میلادی). بسیار شبیه به این ناگاهای درهم‌تنیده در هند. یا سراپیس و ایزیس در مصر.

در دههٔ ۱۸۸۰، دوشیزه ا. و. باکلند به شباهت‌های پرستش مار در دو سوی تنگهٔ برینگ اشاره کرد و استدلال نمود که این آیین، همراه با خورشیدپرستی، کشاورزی، بافندگی، سفالگری و فلزکاری، به‌دست نخستین مهاجران از اوراسیا به بر جدید منتقل شده است. بیش از صد سال بعد، مایکل ویتزل، اسطوره‌شناس تطبیقی، ادعاهای مربوط به مارها را تکرار می‌کند. او استدلال می‌کند که میان ۴۰ تا ۱۵ هزار سال پیش، کیهان‌زاییِ آفرینشی در اوراسیا شکل گرفت و سپس به بر جدید گسترش یافت. او با بهره‌گیری از فرهنگ‌های سنتی چین، هاوایی، آمریکای میانه، مصر، یونان، انگلستان، ژاپن، ایران و هند، پیشنهاد می‌کند که اسطورهٔ آغازینِ آفرینش شامل کشتن اژدهایی عظیم بوده است، که اغلب با کمک «نوشیدنی‌ای آسمانی» مانند سوما انجام می‌شد. پس از انجام این کار، به انسان‌ها (داده شد یا آن‌ها دزدیدند) فرهنگ را: «تنها پس از آنکه زمین با خون اژدها بارور شد، می‌تواند از زندگی پشتیبانی کند.»22

روش‌های او تطبیقی‌اند؛ اسطوره‌های موجود در ژاپن، یونان و مکزیک چنان شبیه‌اند که باید ریشه‌ای باستانی و مشترک داشته باشند. برای درک منظور او، بیایید با توجه به کاربرد مواد روان‌انگیزِ آیینی، به نمونه‌های پیشاتاریخی بازگردیم.

حدود سال ۵۰۰ میلادی در تگزاس، مردی یک مار زنگی را با نیش‌ها، فلس‌ها و همه‌چیزش خورد. این را می‌دانیم چون باستان‌شناسان مدفوع او را یافتند و تحلیل کردند (اِر… کوپرولیت)را. این کار بخشی از یک آیین تفسیر شده است، زیرا مردم معمولاً نیش‌ها یا جغجغهٔ مار را نمی‌خورند. افزون بر این، داستان‌های آفرینش در این منطقه مملو از مارهای شاخ‌دار یا پردارند؛ سنتی که بنا بر هنر غارها، ظاهراً به هزاران سال پیش بازمی‌گردد. برای نمونه، بنگرید به غار مار در باخا کالیفرنیا، با قدمت ۷.۵ هزار سال. این غار دیوارنگاره‌ای هشت‌متری دارد:

این صرفاً حدس و گمان من است، اما توجه کنید که پیکره‌های انسانی پیش از خورده‌شدن یا اُخرایی‌اند یا سیاه، ولی پس از بلعیده‌شدن، دوگانه می‌شوند و هر دو رنگ را دارند. همهٔ حیوانات فقط اُخرایی‌اند. چهره‌ای از نهب-کا که روح‌ها را به بدن‌ها پیوند می‌دهد؟
این صرفاً حدس و گمان من است، اما توجه کنید که پیکره‌های انسانی پیش از خورده‌شدن یا اُخرایی‌اند یا سیاه، ولی پس از بلعیده‌شدن، دوگانه می‌شوند و هر دو رنگ را دارند. همهٔ حیوانات فقط اُخرایی‌اند. چهره‌ای از نهب-کا که روح‌ها را به بدن‌ها پیوند می‌دهد؟

این بنیاد بردشاو می‌افزاید: «نقوش نمایش‌داده‌شده در هنر صخره‌ای این محوطه با مفاهیمی مرتبط‌اند که به اسطوره‌های آفرینش؛ مرگ و نوزایی چرخه‌ای زندگی و فصل‌ها اشاره دارند. نقش محوری مار شاخ‌دار در سراسر قاره آمریکا حضور دارد و در جهان‌بینی چندین فرهنگ بومی غالب است.» جنبه‌هایی از آن به‌مدت ۷٬۰۰۰ سال، تا دوران آزتک‌ها، باقی ماندند:

کتزالکواتل، آفریننده در هیئت مار پردار، آن‌گونه که در کودکس تلریانو-رمنسی به تصویر کشیده شده است . آیین مارخواری در تگزاس وارونگی جالبی از درون‌مایه مار آفریننده‌ای است که شما را می‌خورد.
کتزالکواتل، آفریننده در هیئت مار پردار آن‌گونه که در این اثر به تصویر کشیده شده است کودکس تلریانو-رمنسی. آیین مارخواری در تگزاس وارونگی جالبی از درون‌مایه مار آفریننده‌ای است که شما را می‌خورد.

یا،هنر صخره‌ای یافت‌شده در مناطقی را در نظر بگیرید که امروزه یوتا و کلرادو نام دارند. قدمت این شمنِ مار در فلات کلرادو به این دوره می‌رسد23 ۵-۹ هزار سال پیش:

عکاسی از تصویرنگاشت هد آو سین‌بداد.
برای دیدن دوازده شمنِ مار دیگر، آثار این فرد را ببینید عکاس

یا این نمونه‌ها از ۱٫۵-۴ هزار سال پیش از سن رافائل سوئل در یوتا:

تصاویر یافت‌شده اینجا و اینجا
تصاویر یافت‌شده اینجا و اینجا
تصویر از نظریه حوای آگاهی نسخه ۳٫۰

یا این نمونه از نگاره باکهورن واش در یوتا:

عکاسی از تصویرنگاشت باکهورن واش. عکاسی هنری از هنر صخره‌ای سرخ‌پوستان آمریکا
به دست‌های کوچک تی‌رکس‌مانند مار شاخ‌دار توجه کنید. دوست‌داشتنی است.

بسیار خب، فقط یکی دیگر:

مار دوسر در کنار یک هزارتو. از نقش‌برجستهٔ ناچ در یوتا
مار دوسر در کنار یک هزارتو. از نقش‌برجستهٔ ناچ در یوتا

روان‌گردان است، نه؟ تصویر آخر به‌ویژه جالب است. چه چیزی بهتر از یک مار دوسرِ مارپیچ که وارد هزارتویی می‌شود می‌تواند خلسهٔ ناشی از زهر را بازنمایی کند؟ همین نمادها در اوراسیا رایج‌اند، جایی که هزارتو از دیرباز به کار رفته است به‌عنوان استعاره‌ای برای کشف درون. برای مثال، اینجا یک هنرمند عصر نو آن را به کار گرفته است:

هزارتوی الههٔ مار' ~ مار نماد الههٔ بزرگ است و نمایانگر دگرگونی و… | هزارتو، هنر هزارتو، نمادهای باستانی محافظت
این شرح در پینترست می‌گوید: “مار نماد الههٔ بزرگ است و نمایانگر دگرگونی و شفا، انرژی تمامیت و آتش زنانهٔ بیداری معنوی است.” این طرح برگرفته از یک سکهٔ یونانی است.

در مصر، نهب‌کائو، فراهم‌کنندهٔ همزادها، گاهی با دو سر به تصویر کشیده می‌شود. بار دیگر، از کلارک:

تصویری از نظریهٔ حوای آگاهی نسخهٔ ۳٫۰

من لزوماً نمی‌گویم میان هزارتوها یا مارهای دوسر در دنیای نو و قدیم رابطه‌ای تبارزایشی وجود دارد. استفاده از زهر به‌عنوان یک روان‌انگیز می‌توانسته باعث شود این استعاره‌ها به‌طور طبیعی از نو ابداع شوند. به باور من، آیین توهم‌زایی که آن‌ها را پدید آورد، همراه با کیش اولیهٔ مار گسترش یافت. همچنین شایان ذکر است که با یافتن روان‌انگیزهای کم‌خطرتر، چنین آیینی می‌توانسته تکامل یابد (به‌ویژه در قارهٔ آمریکا)، و پیوند با مار تنها در افسانه‌ها باقی بماند. برای مثال، پیوت در آیین‌ها استفاده می‌شد از ۶ هزار سال پیش، برای مثال.

مقاله‌ای که مدفوع فسیل‌شدهٔ تگزاس را تحلیل کرد، در سال ۲۰۱۹ منتشر شد و مدعی بود نخستین مقاله‌ای است که شواهد باستان‌شناختی بلع آیینی یک مار سمی را بررسی می‌کند. سال بعد، یک مقالهٔ منتشرشده در نیچر مجموعه‌ای از استخوان‌های مار را که در غاری در اسرائیل یافت شده و ۱۵ تا ۱۲ هزار سال پیش در آنجا انباشته شده بودند، تحلیل کرد. نویسندگان دربارهٔ آیین بحث نمی‌کنند، اما مشاهده می‌کنند که احتمال بلعیده شدن مارهای سمی بیشتر از مارهای غیرسمی بوده است.

این مارخوران خاور نزدیک ناتوفی بودند که از نظر ژنتیکی با مصریان بسیار متأخرتر خوشه‌بندی می‌شوند. آن‌ها گروهی مهم از نظر فرهنگی‌اند که با انقلاب‌های خاص خود، زمینه‌ساز انقلاب کشاورزی پیشِ رو شدند. فرض بر این است که انقلاب طیف گسترده (که از دامنهٔ وسیع‌تری از منابع غذایی، از جمله جانوران کوچک‌تری چون ماهی، مار و خرگوش بهره می‌گرفت) به ناتوفی‌ها امکان داد تا سبک زندگی یکجانشینی را در پیش بگیرند. یکجانشینی نیز به نوبهٔ خود به کشاورزی انجامید.

باستان‌شناس، ژاک کوون، استدلال می‌کند که آغاز کشاورزی تا این حد پیش‌پاافتاده نبود؛ بلکه نشانهٔ تغییری در آگاهی انسان بود. ناتوفی‌ها و دیگر مردمان خاور نزدیک یک «انقلاب نمادها» را تجربه کردند، نوعی دگرگونی مفهومی که به انسان‌ها امکان داد خدایان—موجوداتی فراطبیعی شبیه انسان‌ها—را تصور کنند که در جهانی فراتر از جهان مادی وجود داشتند. شایان تأکید است که از نظر کوون، این تغییری فرهنگی است، نه عصب‌شناختی.

کاوش گوبکلی‌تپه، قدیمی‌ترین معبد جهان، جان تازه‌ای به ایده‌های او بخشیده است. کلاوس اشمیت به‌مدت دو دهه سرپرستی این کاوش را بر عهده داشت و گفت که درستی نکتهٔ اصلی کوون ثابت شده است: دین پیش از کشاورزی پدید آمد24. برداشت EToC این است که بازگشت در حال طبیعی‌تر شدن بود و همراه با آن، دوگانگی و اندیشیدن به آینده نیز شکل می‌گرفت. کشاورزی حاصل این فرایند بود، که تا حدی به‌سبب آیین مار پدید آمد.

نشان دادن استفادهٔ روان‌انگیز از زهر در ۱۱ هزار سال پیش دشوار است. بااین‌حال، در مجموع ۲۸.۴٪ از حیوانات حکاکی‌شده در گوبکلی‌تپه مار هستند، دو برابر دومین حیوانی که بیش از همه به تصویر کشیده شده، یعنی روباه با ۱۴.۸٪. تازه در این شمارش، گروه‌های حیوانات تنها یک مورد محسوب می‌شوند. مارها، که اغلب به‌صورت دسته‌جمعی حکاکی شده‌اند، اگر تک‌تک شمرده شوند، نیمی از همهٔ حیوانات قابل‌شناسایی را تشکیل می‌دهند.

گاهی با گوبکلی‌تپه چنان برخورد می‌شود که گویی از ناکجاآباد سر برآورده است. اما از دیدگاه آیین مار، این مکان به‌خوبی در تبارشناسیِ پذیرفته‌شده‌ای از کاربرد مارها در آیین‌های مرگ و تولد دوباره جای می‌گیرد. پیکره‌های مار یک درون‌مایهٔ غالب در بسیاری از محوطه‌های باستان‌شناسی نزدیک گوبکلی‌تپه هستند؛ از جمله کورتیک‌تپه که هزار سال از آن قدیمی‌تر است. در شمالی‌ترِ آنجا، در گوری در سیبری، پسری در اوج عصر یخبندان، ۲۴ هزار سال پیش، به خاک سپرده شد. در گور او، عاج ماموتی می‌یابیم که روی آن مارهایی شبیه کبرا حکاکی شده‌اند. کبراها (یا اصلاً هیچ ماری؟) در چنین اقلیم یخبندانی زندگی نمی‌کردند. احتمالاً این‌ها خدایانی بیگانه بودند که همراه این مردم سفر کرده بودند. روشن است که قدرت نمادین پایداری داشتند. (به همین ترتیب، این فرهنگ تندیس‌های ونوس بسیاری می‌تراشید، که در همان زمان در اروپا رایج بودند .)

در سرزمین مادری ونوس، آنان آیین‌های مارِ بی‌سر را از ۱۷ هزار سال پیش برگزار می‌کردند. اسکلت دو مارِ سربریده در غاری در پیرنه یافت شد که با نقش گاومیش‌های کوهان‌دارِ بی‌سر تزئین شده بود. تصور کنید پس از چند روز روزه‌داری، در نور آتش وارد آن غار می‌شدید. برای یک نوآموز کاملاً روشن بود که قرار است سرش را از دست بدهد. پیوند بالا به نوشتهٔ یک متخصص هندواروپایی است که این یافته را شاهدی بر نخستین آیین اژدهای اروپا توصیف می‌کند.

سرانجام، هرچند پیکره‌ها بیشترین توجه را جلب می‌کنند، بیشتر هنر غاری از نمادهای انتزاعی تشکیل شده است. حدود ۲۰ نماد در هنر غاری سراسر جهان یافت می‌شوند. گمان می‌رود این‌ها گونه‌ای پیش‌نوشتار بوده‌اند که معنایشان در گذر زمان ثابت مانده است. از میان آن‌ها، مارها و پرندگان تنها دو شکل حیوانی‌اند و شکل مارگونه نخستین بار ۳۰ هزار سال پیش پدیدار شده است. مارهای گوبکلی‌تپه صرفاً از ناکجاآباد ظاهر نشده‌اند. آن‌ها بخشی از میراث فرهنگی عمیق و گسترده‌ای هستند که از مصر تا چین و مکزیک به یاد مانده است.

بسیاری از پژوهشگران، مانند باکلند، ویتزل، دوی، و وایت، اسطوره‌های مار در قارهٔ آمریکا و اوراسیا را برخاسته از ریشه‌ای مشترک در گذشته‌ای دور می‌دانند. جدا از آن‌ها، برخی دیگر استدلال می‌کنند که زهر مار در یونان و هند به‌عنوان ماده‌ای روان‌انگیز به کار می‌رفته است (و احتمالاً در آمریکا نیز). پیشنهاد من ترکیب این ایده‌هاست: مارها با آفرینش پیوند دارند، زیرا زهرشان در دین نخستین اوراسیایی، که به قارهٔ آمریکا گسترش یافت، به‌عنوان مادهٔ روان‌انگیز به کار می‌رفت. اثبات اینکه زهر همان سومای آغازین بوده، هدفی ارزشمند است. اما برای اینکه این داستانی بشری باشد، باید سراسر جهان در این آیین گرد آورده شود.

در سراسر جهان#

هنر صخره‌ای بومیان از مار رنگین‌کمان. به‌گفتهٔ انسان‌شناس، آندریاس لومل، مار رنگین‌کمان «با رؤیا دیدن همهٔ موجوداتی که روی زمین زندگی می‌کنند، از جمله نیاکان روحانی مردمان بومی، به «آفرینش» زاد.»
هنر صخره‌ای بومیان از مار رنگین‌کمان. به‌گفتهٔ انسان‌شناس آندریاس لومل، مار رنگین‌کمان «با رؤیا دیدن همهٔ موجوداتی که روی زمین زندگی می‌کنند، از جمله نیاکان روحانی مردمان بومی، به «آفرینش» زاد.»

تمام آنچه تاکنون مورد بحث قرار گرفته، مستلزم تبارزایی‌ای با قدمت حدود ۳۰٬۰۰۰ سال و ریشه‌گرفته در اوراسیاست. ممکن است آیین پرستش مار در آنجا شکل گرفته و همراه با فرهنگ کلوویس حدود ۱۳ هزار سال پیش به قارهٔ آمریکا گسترش یافته باشد. (این زمانی است که هنر و ابزارهای سنگی پیشرفته برای نخستین بار به اثبات می‌رسند، با وجود آنکه قارهٔ آمریکا دست‌کم از ۲۳ هزار سال پیش مسکونی بوده است، و شاید بسیار پیش‌تر.)[^26] این تقریباً بیشتر نقاط جهان را پوشش می‌دهد، اما هنوز مناطق مسئله‌ساز آفریقای زیر صحرا و استرالیا باقی می‌مانند. این مناطق اغلب جزایر فرهنگی تلقی می‌شوند، و با این حال، شگفت‌آور است که اسطوره‌های مشابهی دربارهٔ مارها و آفرینش دارند. هنگامی که ویتسل کتاب خاستگاه‌های اسطوره‌شناسیرا نوشت، در پی یافتن ریشه‌ای جهانی برای اسطوره‌های آفرینش بود. این امر او را در موقعیت دشواری قرار داد. اگر او ریشه‌ای ~در ۳۰ هزار سال پیش فرض کند، باید ادعا کند که شالودهٔ فرهنگ استرالیایی و آفریقایی از اوراسیا وارد شده است. روشن است که این ادعا میان کنشگران بومی چندان محبوب نیست؛ کسانی که «۵۰٬۰۰۰ سال فرهنگ پیوسته» شعار اتحادشان است. اما کیهان‌زایی‌های جهان حقیقتاً بسیار شبیه‌اند. چه باید کرد؟ ویتسل، مانند انسان‌شناسانی که هنر و ازدواج را به ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش نسبت می‌دهند، راه‌حل را در فرض ریشه‌ای به‌راستی باستانی در آفریقا می‌بیند. در این مورد، ۱۰۰ تا ۱۶۰ هزار سال پیش25. من فکر نمی‌کنم این نظر دوام بیاورد. ۱۰۰٬۰۰۰ سال، زمان درازی برای ماندگاری یک داستان است. آیا انتظار داریم پس از ۱۰۰٬۰۰۰ سال انتقال دهان‌به‌دهان، هنوز یک اسطوره را بازشناسیم؟ با هر معیاری که حساب کنیم، این کاملاً در مقیاس‌های زمانی تکاملی قرار می‌گیرد؛ معلوم نیست انسان‌های ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش روح داشته‌اند یا نه، چه رسد به توضیحی برای آن. افزون بر این، باور اینکه استرالیایی‌ها و آفریقایی‌ها نیز، همچون دیگر انسان‌ها، در ۳۰٬۰۰۰ سال گذشته به تبادل فرهنگی پرداخته‌اند دشوار نیست. فرهنگ می‌تواند گسترش یابد! اکنون نیز چنین می‌کند. باید به یاد داشته باشیم که زمانی در گذشته، برخی قبایل داستان‌های آفرینش، ضمیرها و آیین‌ها داشتند و قبایل دیگر نداشتند. نخستین توضیح خوب برای آگاهی به‌ویژه مستعد گسترش بوده است، زیرا جای اسطوره‌های آفرینش بومی را نمی‌گرفت. بلکه خلأیی را پر می‌کرد. اگر همهٔ اینها کافی نباشد، می‌توانیم به اسطورهٔ آفرینش بوشمن‌های سان رجوع کنیم که بر اشاعه دلالت دارد.

بوشمن‌های آفریقای جنوبی از آفریننده‌ای به نام کاگن سخن می‌گویند که «باعث شد همه‌چیز پدیدار شود، و ساخته شود» (اورپن ۱۸۷۴، ۳).

«کاگن آواز این رقص را به ما داد و گفت آن را برقصیم، و مردم در اثر آن خواهند مرد، و او افسون‌هایی به ما خواهد داد تا آنان را دوباره زنده کنیم. این رقصی حلقه‌وار از مردان و زنان است که در پی یکدیگر حرکت می‌کنند، و تمام شب اجرا می‌شود. برخی بر زمین می‌افتند؛ برخی گویی دیوانه و بیمار می‌شوند؛ از بینی کسان دیگری که افسون‌هایشان ضعیف است خون جاری می‌شود، و آنان داروی افسونی می‌خورند که در آن پودر مار سوخته وجود دارد.» ~چینگ، مردی بوشمن از دراکنزبرگ، که در سال ۱۸۷۳ جوزف اورپن با او مصاحبه کرد

رقص خلسه محور زندگی آیینی سان‌هاست. ظاهراً این آیین زمانی پایه‌گذاری شد که کسی از راه رسید، به آنان پودر مار آسیاب‌شده داد و گفت شروع به رقصیدن کنند. رقص خلسه‌ای که مارها در آن نقش دارند، یادآور رقص‌های مار است که در سراسر قارهٔ آمریکا یافت می‌شوند. (رقص مار هوپی‌ها در پانویس توصیف شده است26.) همانند قارهٔ آمریکا، هنر صخره‌ای سان‌ها دریچه‌ای به نقش مارها در زندگی دینی هزاران سال پیش می‌گشاید.

اطلس تاریخی اسطوره‌شناسی جهان اثر جوزف کمبل، این تصویر را چنین توصیف می‌کند: «نقاشی صخره‌ای به سبک کلاسیک گوه‌ای رودزیایی که صحنه‌ای از قربانی‌کردن انسان را نشان می‌دهد (در پایین) با الهه‌ای در میان ابرها (در بالا). پیام‌آوران معنوی گرد می‌آیند و از نردبانی آسمانی بالا می‌روند که در درخشش آذرخشی می‌شکند؛ آذرخشی که به ماری باران‌آور بدل شده است. ناحیهٔ ماراندلاس، رودزیای جنوبی»
اثر جوزف کمبل اطلس تاریخی اسطوره‌شناسی جهان این تصویر را چنین توصیف می‌کند: «نقاشی صخره‌ای به سبک کلاسیک گوه‌ای رودزیایی که صحنه‌ای از قربانی‌کردن انسان را نشان می‌دهد (در پایین) با الهه‌ای در میان ابرها (در بالا). پیام‌آوران معنوی گرد می‌آیند و از نردبانی آسمانی بالا می‌روند که در درخشش آذرخشی می‌شکند؛ آذرخشی که به ماری باران‌آور بدل شده است. ناحیهٔ ماراندلاس، رودزیای جنوبی»

جوزف کمبل این تصویر را صحنه‌ای از قربانی‌کردن انسان توصیف می‌کند (در پایین)، با الهه‌ای در میان ابرها (در بالا). برداشت EToC این است که او و مار کیهانی مرگ و تولد دوباره را تسهیل می‌کنند.

فناوریِ به‌اندازهٔ کافی پیشرفته از جادو تشخیص‌ناپذیر است. این امر دربارهٔ نخستین جادوگران دوچندان صدق می‌کرد. تصور کنید فناوری روانی‌ـ‌اجتماعی دین را به قبایلِ پیشادینی معرفی کنید (و احتمالاً پیشابازگشتی) اگر نخستین شمن‌ها با مواد روان‌گردان می‌آمدند، در یادها به‌عنوان نیمه‌خدایان باقی می‌ماندند.27

البته، «آموزگار مهمان» تنها شیوهٔ تماس فرهنگی نیست. چگونگی گسترش نخستینِ دین به قلب معنای انسان‌بودن راه می‌برد. آیا مبلغان مسالمت‌جوی آگاهی وجود داشتند؟ آیا نخستین قبیلهٔ شمنی جهان را به زور نیزه فتح کرد؟ یا مناسک به‌صورت تراکنشی و از طریق شبکه‌های تجاری اقتباس شدند؟ با شناختی که از انسان‌ها داریم، احتمالاً اندکی از هرکدام. بااین‌حال، کاگن شبیه یک مبلغ به نظر می‌رسد. الههٔ بزرگِ زمان رؤیا نیز همین‌طور.

هنر صخره‌ای استرالیایی با سبکی «اشعه ایکس» که در آن اسکلت یا اندام‌های پیکره‌ای به تصویر کشیده شده‌اند. ایزدبانوی مادر که در اینجا نقاشی شده، پیروانی در جنبش عصر نو دارد. یکی از وب‌سایت‌های پاگانی این شرح را ارائه می‌کند: آن‌که، همراه با خواهرش جونگائو، (و گاهی با حضور برادرشان،) به نام جانگاوول شناخته می‌شدند؛ ایزدبانوی دوگانهٔ باروری و زادآوری؛ دختران خورشید؛ مادران؛ آنان که مردم بومی استرالیا را زادند؛ آنان که در زمان رؤیا، از برالگو، جزیرهٔ مسکن مردگان، در پی مسیر ستارهٔ صبح آمدند؛ آنان که پس از رسیدن به مکان خورشید، به سوی خورشیدِ در حال غروب سفر می‌کنند و بی‌وقفه از بدن‌های همواره باردارشان گیاهان، حیوانات و فرزندان انسانی پدید می‌آورند؛ آنان که آیین‌های مقدس زیستن و ملزومات زندگی را برای فرزندانشان فراهم کردند؛ آنان که هر جا نمادهای رانگای خود را در زمین فرو بردند، چشمه‌های آب و درختان آفریدند؛ آنان که اندام‌های تناسلی کشیده داشتند. در آغاز، تمام زندگی دینی زیر سلطهٔ خواهران بود، تا اینکه برادرشان آن را از آنان ربود و اندام‌های تناسلی آنان را نیز کوتاه کرد.
هنر صخره‌ای استرالیایی با سبکی «اشعه ایکس» که در آن اسکلت یا اندام‌های پیکره‌ای به تصویر کشیده شده‌اند. ایزدبانوی مادر که در اینجا نقاشی شده، پیروانی در جنبش عصر نو دارد. یک وب‌سایت پاگانی این شرح را ارائه می‌کند: آن‌که، همراه با خواهرش جونگائو، (و گاهی با حضور برادرشان،) به نام جانگاوول شناخته می‌شدند؛ ایزدبانوی دوگانهٔ باروری و زادآوری؛ دختران خورشید؛ مادران؛ آنان که مردم بومی استرالیا را زادند؛ آنان که در زمان رؤیا، از برالگو، جزیرهٔ مسکن مردگان، در پی مسیر ستارهٔ صبح آمدند؛ آنان که پس از رسیدن به مکان خورشید، به سوی خورشیدِ در حال غروب سفر می‌کنند و بی‌وقفه از بدن‌های همواره باردارشان گیاهان، حیوانات و فرزندان انسانی پدید می‌آورند؛ آنان که آیین‌های مقدس زیستن و ملزومات زندگی را برای فرزندانشان فراهم کردند؛ آنان که هر جا رانگا نمادهای خود را در زمین فرو بردند؛ آنان که اندام‌های تناسلی کشیده داشتند. در آغاز، تمام زندگی دینی زیر سلطهٔ خواهران بود، تا اینکه برادرشان آن را از آنان ربود و اندام‌های تناسلی آنان را نیز کوتاه کرد.

استرالیا داستان‌های آفرینش بسیاری دارد، اما ورود یک ایزدبانوی بزرگ درون‌مایه‌ای رایج است.28 در شمال استرالیا، از خواهران جانگاوول می‌گویند که با قایق از جزیره‌ای اسطوره‌ای در شرق آمدند. در روایت‌های دیگر، «مادر ما» همچنین ماری رنگین‌کمانی است که مردان را می‌بلعد. او زبان، آیین‌های تشرف، هنر و قانون را آورد. چنین دگرگونی عمیقی باید ردپایی بر جای گذاشته باشد، پس بیایید شواهد مادی را بررسی کنیم.

مار رنگین‌کمانی در سراسر استرالیا پرستش می‌شود، بنابراین منطقی است تصور کنیم که باید سنتی به‌راستی باستانی باشد که به نخستین انسان‌های آنجا بازمی‌گردد. بااین‌حال، قدمت کهن‌ترین نمونهٔ مستند مار رنگین‌کمانی ۶ هزار سال پیشتعیین شده است، با یک مورد دورافتادهٔ احتمالی متعلق به ۱۰ هزار سال پیش. این بسیار دیرتر از نخستین حضور مستند انسان‌ها در استرالیا، یعنی ۵۰ تا ۶۵ هزار سال پیش، است. با توجه به اینکه تبارزایی پرستش مار در سایر نقاط جهان پذیرفته شده است، محتمل است که مار رنگین‌کمانی از اوراسیا به استرالیا آورده شده باشد.

نمونه‌های بسیار دیگری از چنین اشاعه‌ای وجود دارد. برای مثال، تردیدی نیست که دینگو را انسان‌ها به آنجا آوردند. مدت‌ها تصور می‌شد که این اتفاق 4-8 هزار سال پیش رخ داده است، اما جدیدترین شواهد نشان می‌دهد که این اتفاق تنها 3 هزار سال پیش رخ داده است. بنابراین، این موج با آیین مارِ پیشنهادی متفاوت بوده است، اما امکان‌پذیر بودن آن را اثبات می‌کند. افزون بر این، چندین سبک شاخص هنر صخره‌ای استرالیا 6-9 هزار سال پیش پدیدار شدند. همانند نمونهٔ بالا، این آثار اغلب ارواح تمدن‌ساز را به سبک «اشعهٔ ایکس» به تصویر می‌کشند. حتی ویتزل، که استدلال می‌کند دین استرالیایی 160,000 سال قدمت دارد و 65 هزار سال پیش همراه با نخستین انسان‌ها به این قاره آورده شده است، می‌پذیرد که سبک اشعهٔ ایکس در دورهٔ هولوسن از خارج وارد شده است. جوزف کمبل به این نمونه‌ها موارد زیر را می‌افزاید «نیزه‌اندازها، بومرنگ‌ها و سپرها، تراشه‌برداری فشاری ظریف، نوک‌های یک‌رو و دورو، ریزسنگ‌ها و تیغه‌ها.» او خاطرنشان می‌کند: «هیچ تردیدی نیست که تمام این صنعت جدید از جای دیگری، احتمالاً از هند، آمده بود.» بر این اساس، کمبل می‌گوید که دین استرالیایی از دین اوراسیایی نشئت گرفته است.29

در نهایت، یک ورود ژنتیکی مورد مناقشه از هند در حدود 4 هزار سال پیش رخ داده است. ظاهراً تبادل ژنتیکی و فرهنگی با پاپوآ گینهٔ نو نیز زمانی رخ داده است که 8,000 سال پیش با استرالیا یک خشکی واحد را تشکیل می‌داد. بومیان استرالیا همگی مار رنگین‌کمان را به رسمیت می‌شناسند. اگر 20,000 سال پیش نیز چنین بود، عجیب است که این سنت امروزه تا پاپوآ گینهٔ نو امتداد ندارد.30 بنابراین، محتمل است که مار رنگین‌کمان تنها طی 10,000 سال گذشته در استرالیا حضور داشته و بخشی از سنت اوراسیایی آیین‌های مار بوده باشد. در واقع، تیغ اوکام نیز همین را نشان می‌دهد. بسیاری از عناصر فرهنگی دیگر طی 10,000 سال گذشته به استرالیا راه یافتند؛ پس چرا مارهای رنگین‌کمان نه؟ به یاد آورید که مور و بروم علیه مفهوم مدرنیتهٔ رفتاری استدلال کردند و خاطرنشان ساختند که این پدیده در استرالیا تنها از 7 هزار سال پیش به بعد یافت می‌شود.

توضیحات دیگری نیز وجود دارد. هم دُوئی و هم ویتسل معتقدند که اسطوره‌های استرالیایی به‌دلیل برخورداری از ریشه‌ای مشترک در بیش از ۱۰۰ هزار سال پیش، به اسطوره‌های دیگر نقاط جهان شباهت دارند. اما، همان‌طور که در در رد دُوئی، اشاره می‌کنم، این دیدگاه ۹۰,۰۰۰ سال را بدون هیچ مدرکی از مارپرستی در تبار استرالیایی باقی می‌گذارد. و ۶۰,۰۰۰ سال را بدون هیچ نشانی از شمنیسم در هیچ کجای جهان، چه رسد به شمنیسمِ مارمحور. چیزی که بیش از همه ذهنم را متحیر می‌کند این است که این توضیح مستلزم آن است که باور کنیم اطلاعات می‌توانند ۱۰۰,۰۰۰ سال در اسطوره‌ها حفظ شوند اما هیچ خاطرهٔ فرهنگی‌ای از ورود هنر به سبک اشعهٔ ایکس، دینگوها، و ابزارهای سنگی پیشرفته‌تر در ۱۰,۰۰۰ سال گذشته وجود نداشته باشد. حتی با اینکه روایت عصر رؤیا تصریح می‌کند که هنر، دین، و فناوری را مردمانی به استرالیایی‌ها آوردند که با قایق‌های کانو از جزیره‌ای در شرق استرالیای شمالی آمده بودند. پاپوآ گینهٔ نو درست همان‌جاست، و با قایق کانو قابل دسترسی است،. اگر فراتر از استرالیا بنگریم، هنر، گاه‌شماری‌ها، و دین تنها ۴۰,۰۰۰ سال قدمت دارند. اگر داستان‌ها بتوانند ۱۰۰,۰۰۰ سال دوام بیاورند، مطمئناً باید داستان‌هایی دربارهٔ تندیس‌های ونوس می‌داشتیم، اشیای مذهبی ارزشمندی که ده‌ها هزار سال تولید می‌شدند. نظریهٔ من این است که چنین داستان‌هایی را در قالب حوا، دمتر، و خواهران جانگاول داریم. جز ملاحظات سیاسی، چه دلیلی وجود دارد که مارپرستی را به ۱۰۰,۰۰۰ سال پیش برگردانیم؟ برای ادعای چنین بازی تلفنیِ طولانی و دقیقی، بار اثبات بر دوش آن دیرین‌اشاعه‌گرایان است تا حتی ذره‌ای مدرک از مارپرستی در ۶۰,۰۰۰ سال پیش از نخستین هنر ارائه کنند.

امیدوارم نشان داده باشم که مارپرستی در سراسر جهان، به‌طور باورپذیری، سنتی به‌هم‌پیوسته است که دست‌کم به ۳۰,۰۰۰ سال پیش بازمی‌گردد. در مقایسه با پژوهشگران دیگر، این ادعایی محافظه‌کارانه است. همچنین معتقدم مارها چنین ماندگاری نمادینی داشته‌اند زیرا زهر به‌عنوان یک روان‌انگیز دینی سودمند بوده است. اگر این درست باشد، انتظار می‌رود پادزهرها نیز بخشی از این سنت باشند.

پادزهرها#

ویشنو، نگهدارنده، بر فراز اقیانوس کیهانی می‌لغزد و بر بستری از ناگاها آرمیده است. در این حالت، ویشنو جهان را در رؤیای خود به واقعیت درمی‌آورد. از ناف او نیلوفری می‌روید و برهما، آفریننده‌ای که جهان را می‌سازد، از آن زاده می‌شود.
ویشنو، نگهدارنده، بر فراز اقیانوس کیهانی می‌لغزد و بر بستری از ناگاها آرمیده است. در این حالت، ویشنو جهان را در رؤیای خود به واقعیت درمی‌آورد. از ناف او نیلوفری می‌روید و برهما، آفریننده‌ای که جهان را می‌سازد، از آن زاده می‌شود.

در مطالعهٔ موردی‌ای که پیش‌تر به آن اشاره شد، مردی هندی برای دریافت سهم زهر خود نزد یک مارگیر محلی رفت. زهر مستقیماً، از نیش به زبان، وارد شد. حدس من این است که نیاکان ما احتیاط‌هایی می‌کردند و برای آماده‌شدن جهت نبرد با مار، خود را از پادزهرها انباشته می‌کردند. این موضوع نیز می‌تواند در اسطوره‌شناسی حفظ شده باشد. در واقع، یکی از نخستین چیزهایی که در پژوهشم متوجه شدم این بود که مارهای اسطوره‌ای چقدر اغلب در کنار پادزهرهای احتمالی ظاهر می‌شوند. برای مثال، در مجموعهٔ روایات نیاهندواروپایی، نوشیدن جرعه‌ای پیش از نبرد با مار، مضمونی رایج است،. ایندرا برای آماده‌شدن جهت نبرد با مار، سوما می‌نوشد وریترا که همان نقشی را دارد که یورمونگاند در اسطورهٔ نورس، توفون در اسطورهٔ یونانی، و ولس در اسطورهٔ اسلاوی دارند.

در مشهورترین داستان جهان، ماری حوا را وسوسه می‌کند تا سیبی بخورد، که منبعی غنی از روتین است, پادزهری کارآمد،. البته، خود کتاب مقدس به سیب اشاره نمی‌کند. بااین‌حال، یونانیان در چندین مورد از آن یاد می‌کنند. هراکلس پیش از فرود به جهان زیرین برای نبرد با سربروسِ ماردُم، باید سیبی جاودانگی‌بخش را از باغ هرا بیاورد که اژدهایی از آن نگهبانی می‌کند. افزون بر این، او با پذیرفته‌شدن در اسرار الئوسینی، که از جمله مرگ و رستاخیز دیونیسوس را گرامی می‌دارند، خود را برای هادس آماده می‌کند. تیتان‌ها دیونیسوس را با نشان‌دادن یک مار، یک آینه، یک بومرنگِ صدازا (سازی مقدس که دوباره به آن بازخواهیم گشت)، و یک سیب به‌سوی مرگ کشاندند. او اغلب در حالی به تصویر کشیده می‌شود که عصایی از رازیانه، یکی دیگر از منابع خوب روتین، در دست دارد. شراب، نوشیدنی آیینی او، نیز چنین است.

روتین همچنین در گل نیلوفر آبی، یک نماد آفرینش در مصر یافت می‌شود و در دست ویشنو بر بستر ناگاهایش در بالا قرار دارد. سادگورو معبد ناگا را با شستن تندیس‌های مارها با زردچوبه، یک پادزهر (1,2,3,4)، تقدیس کرد. آن درختی که بودا زیر آن نشست، در حالی که ناگایی به دورش پیچیده بود، یک پادزهر است (1,2,3).

یکی از نخستین کارهایی که انسان‌ها پس از اختراع نوشتن انجام دادند، ثبت پادزهرهای مار بود. هم در اکد و هم در مصر، این پادزهر آبجو مخلوط با گیاهان مختلف بود. آن‌ها در گوبکلی‌تپه بیش از ۱۰٬۰۰۰ سنگ آسیاب، همراه با گندم تک‌دانه که برای ساخت آبجو استفاده می‌شد، یافته‌اند. در این نوشته، توضیح می‌دهم که آبجوی گندم تک‌دانه چگونه به‌طور ویژه‌ای به‌عنوان پادزهر مؤثر است. در گوبکلی‌تپه، ظرف‌هایی وجود دارند که می‌توانند تا ۲۰۰ لیتر مایع را در خود جای دهند.

اسمیتسونین داستانی را بازگو می‌کند که یادآور اسرار الئوسینی، سوما و سادگورو است. یک خزنده‌شناس در کنگو هدف تف مار قرار گرفت. در تنگنا، به پزشکی سنتی روی آورد و مادری شیرده پیدا کرد تا چشمانش را با شیر بشوید. این روش مؤثر گزارش شده است.

مارها اغلب در افسانه‌های مربوط به مرگ، تولد دوباره و آگاهی، در کنار پادزهرهای مؤثر ظاهر می‌شوند. اگر زهر آن‌ها به‌عنوان یک روان‌انگیز در آیین‌ها به کار می‌رفته، این موضوع بسیار منطقی است. مقصود نخستین دین نمی‌توانسته مرگ تحت‌اللفظی باشد.

میان‌پرده‌ای ریشه‌شناختی#

تداعی‌های واژگانی، مانند اسطوره‌ها، می‌توانند مدت زیادی دوام بیاورند. برخی زبان‌شناسان معتقدند حتی بازسازی زبان اصلی نیز ممکن است. بنگتسون و رولن چند ده هم‌ریشه جهانی پیشنهاد کرده‌اند。 بر این اساس، واژه نیاانسان خردمند برای «اندیشیدن» mena، است که امروزه در صورت‌هایی مانند man (کسی که می‌اندیشد), Minerva (الهه خرد)، یا *mantra*باقی مانده است. یا در زبان‌های دیگر به‌صورت munak به معنای «مغزها» (باسکی), mèn به معنای «فهمیدن» (مالینکه)، و mena که در میان بومیان آمریکایی میووکِ دریاچه به معنای «اندیشیدن» حفظ شده است. این تصور عاشقانه‌ای است که فرهنگ مدرن در زبان مادری غوطه‌ور است و واژه‌های نخستین انسان‌ها هنوز از لبان ما جاری می‌شوند. از دید من، این پژوهش از همان مشکل اسطوره‌شناسی تطبیقی رنج می‌برد: فرض می‌شود هر چیز جهانی قدمتی بیش از ۱۰۰ هزار سال دارد. اگر خط زمانی چنین باشد، این شباهت‌ها باید تصادفی باشند. این مدت برای دوام آوردن یک واژه هم‌ریشه بیش از حد طولانی است و شواهد چندانی از اندیشیدن در ۱۰۰ هزار سال پیش وجود ندارد.

هدف من در این بخش محدودتر است؛ ریشه‌شناسی واژه‌های مربوط به مار می‌تواند به ما بگوید چه مفاهیمی با مارها پیوند داشته‌اند ~۱۰ هزار سال پیش. با dragonشروع می‌کنیم، که ریشه در زبان نیاهندواروپایی *derk- به معنای «دیدن» دارد. به همین ترتیب، لوسیفر، ماری که حوا را وسوسه کرد، در لغت به معنای «آورنده نور» است. نام عجیبی برای شیطان است، نه؟

Zmeya اسم مؤنث روسی به معنای مار است. این واژه مشتق شده است از واژه نیاهندواروپایی *dʰéǵʰōm به معنای «زمین» یا «انسان». واژه لاتین Homo—مانند آنچه در Homo Sapiensمی‌بینیم—همین ریشه را دارد. جالب اینکه، «آدم» در عبری ریشه‌شناسی مشابهی دارد، و معنایش یا «زمین» است یا «انسان»، در لغت یعنی «(کسی که از) زمین شکل گرفته است.» اگر مارها در آن فرایند دخیل بوده‌اند، شاید همان ریشه‌شناسی به آن‌ها نیز چسبیده باشد.

«حوا» از نام عبریِ حَوّا، که برگرفته از حاوا ، به معنای «نفس کشیدن» یا حایا ، به معنای «زندگی کردن» است. جای تعجب نیست که ارتباط‌هایی نیز با «مار» وجود دارد که در حیوی در زبان آرامیاست. به نقل از رابرت آلتر، متخصص زبان عبری:

پیشنهاد شده است که *نام حوا خاستگاه‌هایی بسیار متفاوت را پنهان می‌کند, زیرا به‌طرز مشکوکی شبیه واژهٔ آرامیِ ‘مار’ به نظر می‌رسد. آیا ممکن است این نام را بر اثر مجاورتِ سرایت‌گر با هم‌صحبت حیله‌گرش به او داده باشند, یا, برعکس, ممکن است در پس این نام ارزیابی بسیار متفاوتی از مار نهفته باشد, به‌عنوان موجودی مرتبط با خاستگاه‌های زندگی؟” ~*پنج کتاب موسی, 2004, تفسیر پیدایش iii.20

برای بررسی عمیق‌تر و دیدگاهی دیگر, به پایان‌نامهٔ کارشناسی ارشد وندی گلدینگ مراجعه کنید31.

ریشهٔ سامی nhš هم بر مار و هم بر غیب‌گویی دلالت دارد, و به‌طور خاص بر پیشکشِ نوشیدنی دلالت می‌کند—نوشیدنی‌ای که به یک ایزد تقدیم می‌شود32. به یاد آورید که “آیسخولوس در اثر خود آورندگان نذر, ثبت می‌کند که دراکاینا پس از گزیده‌شدن سینه‌اش به‌دست یک مار/اژدها, آمیزه‌ای از خون و شیر تولید و تجویز کرد.” هیلمن, پژوهشگر آثار کلاسیک, استدلال می‌کند که همین تصویرپردازی به محاکمهٔ آیسخولوس به اتهام بی‌حرمتی به اسرار انجامید. در هر دو سنت یونانی و عبری, مارها با پیشکش‌های نوشیدنی مرتبط‌اند. این امر نشان می‌دهد که زهر آن‌ها در گذشته‌های باستان نوشیدنی‌ای مقدس بوده است.

پژوهش‌های دیگر دربارهٔ مار#

“متأسفانه مارپرستی سال‌ها پیش به دست نویسندگان خیال‌پردازی افتاد, که آن را با فلسفه‌های غیبی, اسرار دروئیدی, و آن مهمل شوم موسوم به ‘نمادگرایی کشتی نوح’ درآمیختند, تا جایی که اکنون پژوهشگران متین با شنیدن نام افیولاتری به خود می‌لرزند. بااین‌حال, این موضوع به‌خودی‌خود حوزه‌ای عقلانی و آموزنده برای پژوهش است, که به‌ویژه به‌دلیل گسترهٔ وسیعش در اسطوره‌شناسی و دین شایان توجه است.” ادوارد بی. تایلور, 1871

از روزهای بنیان‌گذاری انسان‌شناسی, روشن بود که در اسطوره‌شناسی سراسر جهان از مارها برای بازنمایی دوگانگی, ذهنیت, و آفرینش انسان‌ها استفاده می‌شد. در سال 1888, سی. استانیلند ویک مشاهده کرد که آزتک‌ها, اینکاها, سکاها, ضحاک, حبشی‌ها, و چینی‌ها می‌گفتند از پیوند یک مادر نخستین و یک مار پدید آمده‌اند (که اغلب با خورشید مرتبط بود). یک قرن بعد, انسان‌شناسان هنوز همان حرف را تکرار می‌کردند (هرچند با عباراتی به‌روزتر). فرزندان مار: نشانه‌شناسی پیدایش فرهنگی در اسطوره‌های آراواک و تروبریاند با بحثی دربارهٔ اینکه مصریان, عبرانیان, و یونانیان چگونه خود را فرزندان مار می‌دانستند آغاز می‌شود, و سپس این مضمون را در آمازون بررسی می‌کند (آراواک) و پاپوآ گینهٔ نو (تروبریاند).

بسیاری کوشیده‌اند این پدیده را توضیح دهند. از نظر فروش, موفق‌ترینِ آن‌ها انسان‌شناس جرمی ناربی است. او در میان قبیله‌ای در آمازون زندگی می‌کرد و شمنیسم را مطالعه می‌کرد. شمن میزبان گفت که آن‌ها دستور تهیهٔ آیاهواسکا را از مار بزرگ گرفته‌اند. ناربی طی سفری با آیاهواسکا, با مار کیهانی دیدار کرد. سپس اسطوره‌های آفرینش سراسر جهان را خواند و نتیجه گرفت که مار واقعی بوده و دانش مولکولی گیاهان را به شمن بخشیده است. او استدلال کرد که شباهت DNA به یک مارِ مارپیچ دوگانه تصادفی نیست, و همین الهام‌بخش جلد کتابش شد:

Amazon.com: کتاب الکترونیکی مار کیهانی : ناربی, جرمی: کتاب‌ها
چرا مارها این‌قدر در سفرهای روان‌گردان ظاهر می‌شوند؟ در رؤیاها؟ در اسطوره‌های آفرینش؟ چرا شبیه رشته‌های بزرگ DNA هستند؟

این اثر در آمازون امتیاز 4.7 دارد, با 2,200 نقد. “مارها واقعی‌اند” صنعتی پررونق است با عناوینی مانند:

در عرصهٔ متین‌ترِ اسطوره‌شناسی تطبیقی، توضیح غالب این است که اسطوره‌های مار بر چیز خاصی مبتنی نیستند، اما یک تبارزایی را شکل می‌دهند. همان‌طور که گفته شد، ویتسل برای داستان‌های مار در خارج از آفریقا و استرالیا قدمتی حدود ۴۰٬۰۰۰ ساله پیشنهاد می‌کند. او برای ریشهٔ جهانی کیهان‌زایی‌ها قدمتی ۱۰۰ تا ۱۶۰ هزارساله پیشنهاد می‌کند و شمنیسمِ مار در میان قوم سان در آفریقا و بومیان استرالیا را شاهدی می‌داند بر اینکه این ریشه به پیش از مهاجرت «خروج از آفریقا» بازمی‌گردد. به همین ترتیب، دُوی برای ریشهٔ جهانی اسطوره‌های مار قدمتی ۱۰۰٬۰۰۰ ساله پیشنهاد می‌کند. سفر پیدایش هم اسطوره‌ای دربارهٔ مار است و هم یک کیهان‌زایی؛ ویتسل و دُوی مدعی‌اند که این روایت عناصر مهمی از داستان‌هایی را حفظ کرده که بیش از ۱۰۰ هزار سال پیش نقل می‌شده‌اند. این گاه‌شماری‌ها درست به‌اندازهٔ این ادعا که مارها موجودات فضایی باستانی بوده‌اند، خیال‌انگیزند. تایلر کوئن، خردگرا، احتمال تماس با موجودات فضایی را ~۱۰٪ می‌داند؛ شما چه احتمالی می‌دهید که سفر پیدایش ۱۰۰٬۰۰۰ سال قدمت داشته باشد؟

برای آنکه اسطوره‌ای هزاران سال دوام بیاورد، باید گیرایی‌های اجتماعی یا روان‌شناختی داشته باشد. رایج‌ترین توضیح دم‌دستی این است که مارها استعاره‌ای از زندگی و تولد دوباره‌اند، زیرا پوست می‌اندازند. اغلب در ادامه این استدلال مطرح می‌شود که چون روی شکم و نزدیک زمین می‌خزند، با جهان زیرین ارتباط یافته‌اند. شرط می‌بندم این از آن استعاره‌هایی است که در کلاس ادبیات انگلیسی مقبول می‌افتد، اما در یک آیین جمجمه‌پرستی نه (مانند گوبکلی‌تپه، نخستین معبد مارها)؛ افزون بر این، استفاده از مواد روان‌گردان این توضیح را منتفی می‌کند. قارچ‌های سیلوسایبین نیز نزدیک زمین‌اند، اما از نظر مضمونی با جهان ارواح ارتباط دارند، زیرا پنج گرم از آن‌ها می‌تواند شما را به بُعد دیگری بفرستد.

مارها از دیرباز مورد علاقهٔ روان‌شناسان یونگی بوده‌اند، که لزوماً در پی یافتن دلیلی برای وجود یک سازوکار روان‌شناختی نیستند. برای آنان، پیشینهٔ اسطوره‌ای به‌تنهایی گواهی کافی است که روان انسان بخشی دارد که مارها را به آگاهی پیوند می‌دهد. زیست‌شناسان کمتر مایل‌اند این را بپذیرند و چندین نسخه از فرضیهٔ تشخیص ماررا مطرح کرده‌اند (. بر اساس این فرضیه، مارها هزاران سال شکارچیان اصلی ما بوده‌اند و بنابراین جایگاهی نامتناسب با اهمیت واقعی‌شان در ناخودآگاه ما دارند. همان‌طور که در ابرها چهره می‌بینید، در داستان‌ها نیز مار می‌بینید)و ازاین‌رو تمایل دارید افسانه‌های اژدهایان را تکرار کنید . این می‌تواند توضیح دهد که چرا اسطوره‌های فراوانی دربارهٔ مارها وجود دارد، اما نقش آن‌ها را روشن نمی‌کند. مارها در وهلهٔ نخست مرگ ارزانی نمی‌کنند. آن مار در باغ حوا را کشت، اما فقط به همان معنایی که مادرتان، روزی که به دنیا آمدید، شما را به مرگ محکوم کرد. مارها با آفرینش پیوند دارند؛ ویرانی امری فرعی است. افزون بر این، چرا مارها در ادیان ابتدایی‌تر رایج‌ترند؟ مسیح بر صلیبنماد یک مار است ولیت می کند. اما ممکن است تمام عمرتان مسیحی باشید و این را ندانید. اگر نمادپردازی مار در مغز ما نهادینه شده است، چرا ادیان مدرن چنین به‌ندرت از آن استفاده می‌کنند؟ و چرا فیلم‌های ترسناک در تسخیر مارها نیستند؟ شکارگری نمی‌تواند کارکرد نمادین و ثابت مارها را توضیح دهد.

آثار دیگری نیز وجود دارند که به کار خودم نزدیک‌اند. هیلمن چندین مقاله منتشر کرده و در آن‌ها استدلال کرده است که یونانیان از زهر مار به‌عنوان یک روان‌انگیز استفاده می‌کردند، اما او این دیدگاه را به سایر نقاط جهان بسط نداده است (یا حتی، تا آنجا که من می‌دانم، به نیاهندواروپایی)،. سادگورو نیز زهر مار را یک روان‌انگیز توصیف می‌کند، اما توضیح او درباره رواج مارها بیش از همه به دیدگاه جرمی ناربی نزدیک است. او می‌گوید مارها رازهای جهان را درک می‌کنند؛ ناگاها به‌شکل ارواح وجود دارند و شمن‌های هر فرهنگ به‌طور مستقل با آن‌ها تماس می‌گیرند. زبان‌شناس، دانیله کوچیچه در وبلاگش می‌نویسد که نبرد با یک مار می‌توانسته «من هستم» را در زبان نیاهندواروپایی پدید آورده باشد.33

شاید نزدیک‌ترین دیدگاه، اثر انسان‌شناس کریس نایت باشد که می‌گوید تبارزایی جهانی اسطوره‌های مار، خاطره‌ای از زمانی است که زنان برای نخستین بار فرهنگ را آفریدند. او خاطرنشان می‌کند که این زمان باید سرآغاز ذهنیت بوده باشد. بااین‌حال، از آنجا که او مارکسیستی متعهد است، این موضوع به‌خودی‌خود به‌اندازه کافی جالب نبود. در عوض، کتابی که می‌نویسد قصد دارد نشان دهد فرهنگ را زنانی اختراع کردند که با یکدیگر متحد شدند تا مردان را از رابطه جنسی محروم کنند و بدین‌ترتیب ثابت کنند که انقلاب کمونیستی امکان‌پذیر است. این را از خودم درنمی‌آورم!34

موضوع دیگری نمی‌شناسم که افرادی از این‌همه طیف ایدئولوژیک درباره آن هم‌نظر باشند. قرن‌هاست که شاعران، نظریه‌پردازان توطئه، احیاگران آیین دروئیدی، شیفتگان آریایی، مدافعان مسیحیت، مارکسیست‌ها و انسان‌شناسان از هر نحله‌ای گفته‌اند که اهمیت فرهنگی نمادپردازی مار به آگاهی مربوط است. هزاران سال است که دین‌داران از هر نوع—یهودیان، جان‌باوران، چندخداباوران و آدم‌خواران—همین را گفته‌اند. مارها بخشی از هوای نمادینی هستند که تنفس می‌کنیم، ازاین‌رو دشوار است که اهمیت اولیه آن‌ها را در قالبی شیمیایی در نظر بگیریم. برای بیرون آمدن از این چارچوب فکری، مفید است جهانی را تصور کنیم که در آن مارِ باغ، به‌شکلی آشکارتر یک روان‌انگیز بود.

انحرافی کوتاه به جهان بدیلی که سایکونات، ترنس مک‌کنا، کاوش کرده است#

تصور کنید که در سراسر جهان گفته می‌شد قارچ‌ها منشأ وضعیت انسانی‌اند. کوتزالکواتل، قارچ پردار، در نخستین زوج روح دمید. ایندرا با هم زدن اقیانوس شیر به‌وسیله ساقه‌ای از شیتاکه، شهد جاودانگی را به دست آورد. مادر میسلیا خودشناسی را به حوا پیشکش کرد. مقدس‌ترین آیین‌های استرالیا را ترافل کیهانی بنیان نهاد که هاگ‌هایش به خوشه پروین تبدیل شدند. نخستین شاعران یونانی با افشای سیلوسایبین به‌عنوان روان‌انگیز منتخب خود، خشم یک آیین اسرارآمیز باستانی را برانگیختند. متون اهرام، فضا و زمان را در حال ساطع شدن از کلاهک ابدی، پیونددهنده ارواح، به تصویر می‌کشند. ریشه ریشه‌شناختی «قارچ» عبارت است از انسان, زندگی، یا آیین مقدس در شش زبان. در هر قاره، هنر صخره‌ای شامل گونه‌هایی از این بود:

تصویری از نظریه آگاهی حوا نسخه ۳.۰

این اثر با کمک MidJourney v6.0 از غاری متعلق به ۱۱ هزار سال پیش در برزیل بازیابی شد. آن را گرامی بدارید، زیرا زیر پا گذاشتن قوانین فیزیک کار خطرناکی است. مردان بسیاری جان باختند تا این تصویر را در ۳۰ هزار سال پیش، در اعماق قفقاز، ثبت کنند:

تصویری از نظریه آگاهی حوا نسخه ۳.۰

یک نمونه آخر از جزایر آندامان، متعلق به ۶ هزار سال پیش:

تصویری از نظریه آگاهی حوا نسخه ۳.۰

اگر روشن نیست، این‌ها توسط هوش مصنوعی تولید شده‌اند. در آن خط زمانی خیالی، دور از ذهن نبود که بگوییم قارچ‌های روان‌گردان در شمنیسم نسخهٔ ۱.۰ استفاده می‌شدند. ادعایی که دوست دارم آن را به‌صورت یک میم در تار و پود فرهنگ جا بیندازم این است که ما در همان جهان زندگی می‌کنیم، اما مادهٔ توهم‌زا مارها بودند. زهرشان به‌عنوان یک انتئوژن عمل می‌کند، به‌عنوان انتئوژن استفاده می‌شود، و کهن‌ترین داستان‌ها در هر فرهنگی مارها را به آگاهی پیوند می‌دهند. همچنین یکی از معدود انتئوژن‌هایی است که به‌معنای واقعی کلمه شما را پیدا می‌کند. نخستین دوز با رضایت مصرف نشده بود؛ مارها به شکلی موضوع را تحمیل می‌کنند که قارچ‌ها نمی‌کنند.

هنگام معرفی اسرار الئوسینی، از پیندار نقل کردم که اشاره می‌کند پایان مانند آغاز است: “خوشا به حال کسی که، پس از مشاهدهٔ این، قدم در راه زیرِ زمین می‌گذارد: او پایان زندگی و آغاز آن را که زئوس عطا کرده است می‌شناسد!” کلاسیک‌پژوه، کاروی کرنیی می‌افزاید, “‘پایان’ و ‘آغاز’ ظاهراً واژه‌هایی بی‌رنگ‌اند. اما آن‌ها رازآموختگان را به یاد رؤیایی می‌انداختند که در آن این دو یکی شده بودند.” EToC معتقد است که این به‌معنای واقعی کلمه حقیقت دارد. اسرار، آیین‌های روان‌گردانِ زهر مار را از دوران پارینه‌سنگی، زمانی که روان انسان هنوز در حال شکل‌گیری بود، حفظ کردند. این آیین‌ها بخشی فرعی از فرهنگ نبودند. کسانی که می‌توانستند خردمندی را بیاموزند، به ظرفیت خود پی بردند و، در کنار چیزهای دیگر، فرزندان بیشتری داشتند. این امر چشم‌انداز برازندگی را تغییر داد. در الئوسیس، می‌توانستید مرگ ایگو را همان‌گونه تجربه کنید که آدم تولد ایگو را تجربه کرد.

تا اینجا، از ۳۰٬۰۰۰ سال استفاده کرده‌ام، زیرا این قدیمی‌ترین شواهد اسطورهٔ مار است. شمنیسم و هفت خواهر نخستین بار تقریباً از همان زمان پدیدار می‌شوند، که از این بازهٔ زمانی پشتیبانی می‌کند. یا شاید داستان‌ها بسیار قدیمی‌ترند، اما شواهد صرفاً نابود شده‌اند. در هر صورت، حدود ۴۰٬۰۰۰ سال اخیر معمولاً دوره‌ای تلقی می‌شود که انسان‌ها طی آن خوداهلی شدند. به عبارت دیگر، اسطوره‌ای ۳۰٬۰۰۰ ساله در مقیاس‌های زمانی تکاملی وجود دارد. روان‌شناسی انسان هنگامی که این داستان‌ها نخستین بار روایت شدند، ممکن است متفاوت بوده باشد. اگر در طول این دورهٔ زمانی بازسیم‌کشی‌ای در مغز رخ داده باشد، زهر مار تقریباً دارویی بی‌نقص برای کمک به کسانی است که در آستانه‌اند تا قابلیت‌های شناختی خود را کاملاً تحقق بخشند. این زهر تجربه‌ای انتئوژنیک به فرد می‌بخشد و سپس او را برای رشد اتصالات جدید آماده می‌کند. افزون بر این، مارها به‌معنای واقعی کلمه ما را پیدا می‌کنند، بنابراین منطقی است که زهرشان به‌عنوان یک انتئوژن اولیه استفاده شده باشد. حوای نخستین شاید حق انتخابی نداشته است.

EToC مطرح می‌کند که خوداهلی‌شدن عمدتاً دربارهٔ دوگانگی، کشف قلمرو نمادین درونی، و ساخت نماد بازگشتی “من” بوده است. بخش زیادی از این فرضیه به این بستگی دارد که آیا واقعاً ماری در عدن وجود داشته است (یا استرالیا یا ایبریا)، که حوا را با معرفت خدایان وسوسه می‌کرد. یکی از راه‌های آزمودن این موضوع، بررسی دیگر جزئیات نامحتمل داستان است. مشخصاً اینکه حوا پیش از آدم خودآگاه بود. چرا در متنی تا این اندازه مردسالار به این موضوع اذعان شده بود؟ آیا این با نظریهٔ تکامل سازگار است؟ آیا در باستان‌شناسی و کیهان‌زایی‌های خارج از خاور نزدیک شواهدی وجود دارد؟

پرونده:طراحی هنر بردشاو.jpg
پیکره‌های بردشاو که روی تصویر یک کانگورو و مار قرار گرفته‌اند. منطقهٔ رودخانهٔ پرنس ریجنت در کیمبرلی، استرالیا. طراحی‌شده توسط جوزف بردشاو در آوریل ۱۸۹۱

به‌طور خلاصه، شواهد مربوط به زهر مار به‌عنوان سومای آغازین:

  1. جوامع سراسر جهان مارها را با آفرینش انسان‌ها و آغاز فرهنگ مرتبط می‌دانند.
  2. اثرات حاد زهر مار مانند اثرات دیگر انتئوژن‌ها توصیف می‌شوند: ترک اعتیاد، جدایی بدن و ذهن، و مرگ ایگو. در حال حاضر در هند به‌عنوان انتئوژن استفاده می‌شود. شواهد ادبی و قرینه‌ای نشان می‌دهد که در اسرار الئوسینی استفاده می‌شده است.
  3. زهر حاوی فاکتور رشد عصبی است که می‌تواند به بازسیم‌کشی مغز کمک کند.
  4. شواهد باستان‌شناختی نشان می‌دهد مارهای سمی هزاران سال پیش در تگزاس به‌شکل آیینی خورده می‌شدند.
  5. تبارزایی ۳۰٬۰۰۰ سالهٔ اسطوره‌های مار مورد پذیرش شماری از اسطوره‌شناسان تطبیقی است، که به آغاز مدرنیتهٔ رفتاری نزدیک است

مادرسالاری آغازین#

حوا وسوسه‌شده توسط مار، ویلیام بلیک (1757–1827)
حوا وسوسه‌شده توسط مار، ویلیام بلیک (1757–1827)

“پس از روز استراحت، سوفیا دخترش زوئی را، که حوا نامیده می‌شود، به‌عنوان آموزگار فرستاد تا آدم را، که روحی در او نبود، برخیزاند، تا کسانی که او پدید می‌آورد بتوانند ظروف نور شوند. هنگامی که حوا جفت مذکر خود را افتاده دید، بر او دل سوزاند و گفت، “آدم، زنده شو! بر روی زمین برخیز!” بی‌درنگ سخن او به عملی انجام‌شده بدل شد. زیرا وقتی آدم برخاست، بی‌درنگ چشمانش را گشود. وقتی او را دید، گفت، “تو مادر زندگان نامیده خواهی شد، زیرا تو آن کسی هستی که به من زندگی بخشید.” دربارهٔ منشأ جهان، متنی گنوسی از کتابخانهٔ نجع حمادی که در قرن سوم میلادی نوشته شده است.

سِفر پیدایش را مردی نوشت که در حسرت رحم مادرش بود. زنان، مارها و هر چیز دیگری که آگاهی بخشیده بود، در فهرست سیاه او قرار داشتند. نویسندهٔ گنوسی که در بالا از او نقل شد به حقیقت نزدیک‌تر می‌شود و عشق خالصی را که حوا با برخیزاندن آدم ابراز کرد، بازمی‌شناسد. کتابخانهٔ نجع حمادی مجموعه‌ای از متون مسیحی قبطی است که در قرن‌های دوم تا چهارم نوشته شدند، اما تازه در سال ۱۹۴۵ کشف شدند. آن بخش دربارهٔ سوفیا، سنت‌هایی را حفظ می‌کند (یا دست‌کم بازتاب می‌دهد) که در مصر پیش از پادشاهی کهن وجود داشتند (۲٬۵۰۰ پیش از میلاد)، زمانی که مادر بزرگ نخستین موجود آگاه بود.35 همان‌گونه که مارها نخستین “من هستم” را پدید آوردند، می‌توان بدون توسل به متون دینی استدلال کرد که زن پیش از مرد به خودآگاهی رسیده بود.

همهٔ انسان‌ها با اتکا به دیگران زنده می‌مانند، اما زنان به‌طور خاص چنین‌اند. دورهٔ بارداری و شیردهی را در نظر بگیرید. درست زمانی که توانایی او کمتر است، باید غذای بیشتری به دست آید. اجتماع به او کمک می‌کند و آن روابط باید با کلمات و مهارت‌های اجتماعی مدیریت شوند. این امر برای زبان و هوش اجتماعی فشار تکاملی ایجاد می‌کند. مغز زنانه تجربهٔ نخستین خود را در جایگاه اجتماعی به دست آورد؛ جایگاهی که جایگاه مِم‌ها از دل آن رشد کرد.

ظرافت اجتماعی فقط در دوران بارداری لازم نیست. یک مرد متوسط از یک ورزشکار زن نخبه قوی‌تر است، هیچ رقابت جسمانی‌ای میان دو جنس وجود ندارد، و بااین‌حال جنس مادهٔ این گونه به‌اندازهٔ جنس نر مرگبار است. اما روش‌های او ظریف‌ترند. هوش مصنوعی این موضوع را درمی‌یابد. در زیر تصاویر هوش مصنوعی را می‌بینید که با فرمان “شایعه” تولید شده‌اند.

تصاویر تولیدشده با فرمان “شایعه.” می‌توانم چیزی بگویم بی‌آنکه همه عصبانی شوند؟
تصاویر تولیدشده با فرمان “شایعه.” می‌توانم چیزی بگویم بی‌آنکه همه عصبانی شوند؟

این موضوع در حوزهٔ یادگیری ماشین مناقشه‌برانگیز است، جایی که می‌توان مدل‌ها را آموزش داد تا چنین الگوهایی را نادیده بگیرند36، اما در انسان‌شناسی زیستی، شایعه چیز بدی نیست. شایعه همان چیزی است که ما را انسان کرد. شاید رابین دانبار را به‌خاطر این ایده‌اش بشناسید که ما به‌گونه‌ای تکامل یافته‌ایم که حدود ۱۵۰ رابطهٔ اجتماعی را در ذهن خود نگه داریم. در سطحی گسترده‌تر، او از حامیان فرضیهٔ مغز اجتماعی است—این ایده که هوش عمومی انسان از تفکر اجتماعی رشد کرده است. او در تیمار، شایعه و تکامل زبان، دربارهٔ کسانی بحث می‌کند که پیشگام این فرایند تکاملی بودند:

“اگر زنان هستهٔ این گروه‌های اولیه را تشکیل می‌دادند و زبان برای پیوند دادن این گروه‌ها تکامل یافته بود، به‌طور طبیعی نتیجه می‌شود که زنان انسانِ اولیه نخستین کسانی بودند که سخن گفتند. این موضوع این پیشنهاد را تقویت می‌کند که زبان نخست برای ایجاد حس همبستگی عاطفی میان متحدان به کار رفت…این با این واقعیت سازگار است که در میان انسان‌های امروزی، زنان عموماً در مهارت‌های کلامی از مردان بهترند و در حوزهٔ اجتماعی نیز مهارت بیشتری دارند.”

— دانبار، ۱۹۹۶. تیمار، شایعه و تکامل زبان. ص. ۱۴۹.

سه سال پیش از آن، در خوراک خدایان، مک‌کنا نیز به همین نکته اشاره کرد:

زنان، گردآورندگان در معادلهٔ شکارچی-گردآورندهٔ دوران باستان، برای توسعهٔ زبان بسیار بیشتر از همتایان مرد خود تحت فشار بودند…زبان چه‌بسا به‌عنوان نیرویی اسرارآمیز پدید آمده باشد که عمدتاً در اختیار زنان بود-زنانی که در مقایسه با مردان، زمان بسیار بیشتری از ساعات بیداری خود را با هم—و معمولاً در حال صحبت—می‌گذراندند، زنانی که در همهٔ جوامع گروه‌گرا تلقی می‌شوند، در تضاد با تصویر مرد تنها، که نسخهٔ رمانتیک‌شدهٔ نر آلفای گروه نخستی‌هاست.

در یک مقالهٔ اخیر برای کوئیلت، روان‌شناس تکاملی دیوید سی. گیری مبنای عصبی این تفاوت‌ها را توضیح می‌دهد:

به‌طور نامتناسبی (با کنترل اندازهٔ مغز) نواحی مغزی بزرگ‌تر در زنان نسبت به مردان از زبان، شناخت اجتماعی پشتیبانی می‌کنند (که گاهی هوش هیجانی نامیده می‌شود)، پردازش و واکنش‌پذیری هیجانی، و حافظهٔ زمینه‌ای و فضایی، در کنار موارد دیگر.

سامانهٔ زبان با نواحی‌ای از مغز که از پردازش اطلاعات اجتماعی پشتیبانی می‌کنند، یکپارچه است. این‌ها شامل چندین ناحیه‌اند که از تشخیص چهره‌ها و پردازش هیجان‌های منتقل‌شده از طریق حالات چهره و زبان بدن، و نیز حساسیت به جهت نگاه‌ها و محل صداها، مانند گفته‌ها، پشتیبانی می‌کنند. بسیاری از این نواحی همچنین با شبکهٔ حالت پیش‌فرض یکپارچه‌اند که «یک مدل پیش‌بینانهٔ خودمحور از جهان» را فراهم می‌کند. این شبکه به احساس عاملیت، خودآگاهی، خاطرات شخصی، اندیشیدن دربارهٔ جهان به شیوه‌هایی خودارجاعی کمک می‌کند (اینجا را نیز ببینید)، و نظریهٔ ذهن (از نظر ذهنی و عاطفی خود را جای دیگری گذاشتن).

این تفاوت‌های شناختی نتیجهٔ ژن‌ها هستند. طبیعی‌ترین جا برای جست‌وجو کروموزوم‌های X و Y است که جنسیت را تعیین می‌کنند. آیا آن‌ها تأثیری بیش از اندازه بر مغز دارند؟

ژن‌هایی که بر مغز تأثیر می‌گذارند، اساساً به‌طور تصادفی در سراسر کروموزوم‌ها توزیع شده‌اند. بنابراین، کروموزوم‌های بلندتر ژن‌های بیشتری دارند و در نتیجه تأثیر بیشتری بر مغز می‌گذارند. به همین سادگی. تنها استثنا کروموزوم X است که حدود سه برابر میزان مورد انتظار بر ساختار مغز اثر می‌گذارد. این واقعیت نمودارهای چشمگیری مانند نمودار زیر ایجاد می‌کند:

تأثیرات کروموزوم X بر تنوع عصب‌کالبدشناختی در انسان‌ها | نیچر نوروساینس . وراثت‌پذیری به میزان تأثیر یک کروموزوم بر عصب‌کالبدشناسی اشاره دارد.
تأثیرات کروموزوم X بر تنوع عصب‌کالبدشناختی در انسان‌ها | نیچر نوروساینس. وراثت‌پذیری به میزان تأثیر یک کروموزوم بر عصب‌کالبدشناسی اشاره دارد.

این دربارهٔ کالبدشناسیمغز است. دربارهٔ کارکردچه می‌توان گفت؟ یک مقالهٔ دیگر در پی فهم این است که چرا کروموزوم‌های X و Y، با وجود داشتن ژن‌های مشترک بسیار اندک و تأثیرات متضاد بر اندازهٔ کلی مغز، اثرات مشابهی بر شبکه‌های مرتبط با پردازش اجتماعی دارند:

«اثرات همگرای دوز کروموزوم‌های جنسی، به‌طور ترجیحی بر مراکز ادراک اجتماعی، ارتباط و تصمیم‌گیری تأثیر می‌گذارند. بنابراین، با وجود فقدان تقریباً کامل هم‌ساختی توالی [ژن‌هایی که هم در کروموزوم X و هم در کروموزوم Y ظاهر می‌شوند]، و اثرات متضاد بر اندازهٔ کلی مغز [Y مغز بزرگ‌تری ایجاد می‌کند]، کروموزوم‌های X و Y اثرات هم‌سویی بر اندازهٔ نسبی سامانه‌های قشری دخیل در کارکرد اجتماعی سازگارانه اعمال می‌کنند.»

آن‌ها همچنین خاطرنشان می‌کنند: «اثرات کروموزوم‌های X و Y در میان مطالعات تصویربرداری مرتبط با پردازش اجتماعی-ارتباطی و اجتماعی-هیجانی به‌طور معناداری غنی‌شده‌اند.» کروموزوم‌های جنسی بر دقیقاً همان نواحی لازم برای تحقق «من هستم» تأثیر می‌گذارند، و احتمالاً هنگام پدیدار شدن این توانایی، تفاوت‌های جنسی در آن ایجاد کرده‌اند.

تیم کرو، روان‌پزشکی در آکسفورد، نظریه‌پردازی کرده است که کروموزوم‌های جنسی برای چندین دهه نقشی حیاتی در تکامل اسکیزوفرنی داشته‌اند. او در یک مقاله، مدلی از «مه‌بانگ» را برای منشأ گونهٔ ما پیشنهاد کرد که در آن، رشد درهم‌تنیدهٔ روان‌پریشی، زبان و جانبی‌شدن مغز توسط کروموزوم‌های جنسی کدگذاری شده است.37

اگر چنین باشد، انتظار می‌رود با ظهور زبان، انتخاب بر کروموزوم‌های جنسی اعمال شود. در واقع، طی ۵۰٬۰۰۰ سال گذشته انتخابی «فوق‌العاده» بر کروموزوم X رخ داده است. یک مقاله عملکرد ژن‌های تحت انتخاب را تحلیل کرد. در میان نامزدهای برتر، پژوهشگران دریافتند «غنی‌شدگی سراسری فرایندهای مرتبط با دستگاه عصبی.» در پاورقی38، عملکرد TENM1، ژنی با قوی‌ترین نشانه انتخاب بر کروموزوم X، را بررسی می‌کنم. این ژن برای انعطاف‌پذیری مغز و تولید فاکتور نوروتروفیک مشتق از مغز، یعنی نسخه مغزی فاکتور رشد عصبی موجود در زهر مار، ضروری است. TENM1 در نورون‌های دوپامینرژیکی بیان می‌شود که برای سامانه پاداش مغز نقشی کلیدی دارند و با زهر مار تعامل می‌کنند (1,2). اکنون، یافتن محل ذخیره آگاهی در مغز و اینکه کدام ژن‌ها آن را رمزگذاری می‌کنند، بسیار فراتر از دامنه این مقاله است. (گذشته از اینکه چنین چارچوب‌بندی‌ای ساده‌لوحانه است، ژن‌ها و نواحی مغزی بسیاری به شیوه‌هایی پیچیده در این امر دخیل‌اند.) اما آن را مطرح می‌کنم تا نشان دهم مسیرهای ثمربخشی برای پژوهش‌های آینده وجود دارد. در همین راستا، پیش‌تر درباره احتمال انتخاب فوق‌العاده بر کروموزوم Y در بازه ۴ تا ۲۵ هزار سال پیش.

نوشته‌ام. کروموزوم‌های جنسی حدود ۵٪ از کل ژنوم را تشکیل می‌دهند اما ۲۰٪ از اندازه اثرها بر کالبدشناسی عصبی را شامل می‌شوند. این برآورد، اثرات آن‌ها را کمتر از حد واقعی نشان می‌دهد، زیرا آن‌ها همچنین می‌توانند نحوه بیان ژن‌های روی کروموزوم‌های دیگر را تغییر دهند. سطح تستوسترون و استروژن همچون پیچ‌های تنظیمی است که بر بسیاری از فرایندهای زیستی اثر می‌گذارد. برای نمونه، سطح روان‌رنجوری و حجم هسته دُمدار به‌طور ویژه تحت تأثیر ژن‌های مختص هر جنس (قرار دارند؛ یعنی، ژن‌هایی که بسته به جنسیت، اثرات متفاوتی دارند). هسته دُمدار بخشی از شبکه نظریه ذهن است، و روان‌رنجوری با ادراک از خود ارتباط دارد.

بنابراین، دلایل نظری و تجربی وجود دارد که باور کنیم زنان، در مجموع، پیش از مردان دارای افکار بازگشتی بوده‌اند. دست‌کم به‌اندازه‌ای که این امر در فرهنگ به رسمیت شناخته شود و در نقش‌هایی چون «کاهنه» و در اسطوره به‌صورت مادرسالاری آغازین یا الهه‌ای بزرگ رمزگذاری شود. (شاید همان‌گونه که «قدبلند» دلالت بر مرد بودن دارد.) جالب اینکه یکی از پرسش‌های بنیادین انسان‌شناسی این بود که آیا زنان فرهنگ را ابداع کرده‌اند یا نه (که مستلزم بازگشت است). یوهان یاکوب باخوفن در سال ۱۸۶۱، یک دهه پیش از انتشار تبار انسان اثر داروین، کتاب حق مادریرا منتشر کرد. باخوفن مطرح کرد که پیدایش فرهنگ ریشه در رابطه مادر و کودک دارد و تأکید داشت که نقش زنان در این ساختارهای اجتماعی اولیه برای تکامل بشریت بنیادی بوده است. این بسیار پیش از تاریخ‌گذاری کربنی بود، و بنابراین کسی نمی‌دانست ماقبل تاریخ تا چه اندازه به گذشته بازمی‌گردد. گاه‌شماری‌های کتاب مقدس که پنج یا ده هزار سال را مطرح می‌کردند معقول به نظر می‌رسیدند، و یکی از رویکردهای رایج برای درک این دوره، بهره‌گیری از اسطوره‌شناسی بود. (روشی که ناخواسته به آن بازگشته‌ام.)

باخوفن پیش از کشف کتابخانه نجع حمادی می‌نوشت و بنابراین چیزی به صراحتِ دمیدن روح در آدم به دست حوا نمی‌یابد. در عوض، نمونه‌های فراوانی از مصر، یونان، کرت، هند و ایران ارائه می‌کند. نام‌گذاری آتن نمونه‌ای معمول از این شواهد است. شهر رأی‌گیری کرد که نام آتنا را برگزیند یا نپتون را. آتنا پیروز شد و نپتون را به خشم آورد. به نقل از وارو:

: «برای فرونشاندن خشم نپتون، مردان مجازاتی سه‌گانه بر زنان تحمیل کردند: زنان حق رأی خود را از دست دادند؛ کودکان دیگر نام مادرانشان را نمی‌گرفتند؛ و زنان امتیاز آتنی نامیده شدن را از دست دادند.»

باخوفن این را شاهدی می‌داند بر اینکه زنان در مقطعی قدرت سیاسی بیشتری، از جمله حق رأی و دادن نام خانوادگی خود به فرزندشان، داشته‌اند. یا تاریخ بشر از آغاز را در آثار هزیود، شاعر یونانی، در نظر بگیرید. عصر طلایی معادل زندگی پیشابازگشتی در عدن است؛ زندگی در یگانگی با طبیعت. پس از آن عصر نقره‌ای فرا رسید که در آن کشاورزی معرفی شد. هزیود به ما می‌گوید در آن روزگار «کودک صد سال در کنار مادر مهربانش پرورش می‌یافت؛ ابلهی تمام‌عیار که کودکانه در خانه خود بازی می‌کرد.»

باخوفن در این داستان‌ها پژواک‌هایی از مادرسالاری شنید. شگفت‌آور اینکه وقتی انسان‌شناسان اروپایی اسطوره‌های دیگر نقاط جهان را گردآوری کردند، معلوم شد این مضمون جهانی است و با عباراتی بسیار صریح‌تر بازگو می‌شود. در استرالیا، آیین‌های رازآمیزی وجود دارند که گفته می‌شود در زمان رؤیا بنیان نهاده شده‌اند. اکنون مردان سلطه دارند، اما چنان‌که خود توضیح می‌دهند:

«اما واقعاً ما آنچه را که به آن‌ها تعلق دارد دزدیده‌ایم (زنان)، زیرا تقریباً همه‌اش کار زنان است؛ و چون به آن‌ها مربوط می‌شود، به آن‌ها تعلق دارد. مردان واقعاً هیچ کاری با آن ندارند، جز هم‌بستری؛ این به زنان تعلق دارد. تمام آنچه به آن واوِلاک‌ها مربوط است، نوزاد، خون، فریاد زدن، رقصشان، همه‌اش به زنان مربوط می‌شود؛ اما هر بار ناچاریم فریبشان دهیم. زنان نمی‌توانند ببینند مردان چه می‌کنند، گرچه واقعاً کار خودشان است، اما ما می‌توانیم سوی آن‌ها را ببینیم. دلیلش این است که تمام امور رؤیا از زنان سرچشمه گرفت – همه‌چیز… در آغاز ما هیچ نداشتیم، چون مردان هیچ کاری نکرده بودند؛ ما این چیزها را از زنان گرفتیم.» (برنت 1951: 55). کوناپیپی: پژوهشی دربارهٔ یک آیین مذهبی بومیان استرالیا

لازم نیست میان سطرها را بخوانید تا یک مادرسالاری آغازین را ببینید. و روایت‌های چنین کودتایی الگویی جهانی را شکل می‌دهند. این پایگاه دادهٔ برزکین مجموعه‌ای از 37,500 اسطوره از فرهنگ‌های گوناگون است که درون‌مایه‌های یافت‌شده در هر اسطوره را با دقت سازمان‌دهی کرده است. درون‌مایهٔ F38 در 85 فرهنگ در سراسر آمریکای جنوبی، اقیانوسیه، استرالیا، آسیا، و آفریقا یافت می‌شود. می‌گوید: زنان صاحبان دانش مقدس، زیارتگاه‌ها، یا اشیای آیینی بودند که اکنون برایشان تابو هستند. برزکین از این درون‌مایه و درون‌مایه‌های مرتبط برای هم‌بسته‌سازی ابرگروه‌های فرهنگی مختلف با ساختار ژنتیکی در بر جدید استفاده می‌کند. به نقل از مقاله:

«گروه دیگری شماری از بن‌مایه‌های متمرکز بر F38 را دربر می‌گیرد. زنان جایگاه والای خود را از دست می‌دهند: در آغاز زمان یا طی دوره‌ای خاص در گذشته، جایگاه اجتماعی و/یا آیینی زنان بالاتر از مردان بود؛ زنان نقش میانجی میان مردان و ارواح را ایفا می‌کردند…

این خوشهٔ بن‌مایه‌ها همچنین شامل مردانِ نیای نخستین، زنانی را که برخلاف هنجارهای اجتماعی رفتار می‌کنند می‌کشند (F41)؛ در جامعهٔ نیاکان نخستین، زنان مردان را می‌کشند، می‌کوشند بکشند، یا دگرگون می‌کنند (F43A); و مردان زنان را از جایگاه رهبری‌شان در جامعهٔ نیاکانی محروم می‌کنند (F39).

اگر برخی نمونه‌ها را دقیق‌تر بررسی کنیم، مردم شینگو در آمازون از زمانی می‌گویند که زنان فرمان می‌راندند. در آغاز عصر کنونی، مردان متحد شدند، زنان را برکنار کردند و به آن‌ها تجاوز کردند، و رازهایشان را دزدیدند39. همین امر در جنوب، در تیرا دل فوئگو، نیز صادق است؛ جایی که تنها دختران کم‌سن‌وسال زنده ماندند تا به همسری گرفته شوند40. برای نمونه‌ای پذیرفتنی‌تر، کافی است به فیلم مرد شمالی41. نگاه کنید. به پسر رئیس گفته می‌شود که خرد اودین از کجا آمده است: «به من بگو، اودین چگونه چشمش را از دست داد؟ برای آموختن جادوی پنهان زنان. هرگز در پی رازهای زنان نباش، اما همیشه به آن‌ها توجه کن. این زنان‌اند که اسرار مردان را می‌دانند.»

برای آگاهی بیشتر، می‌توانید صحنهٔ تشرف را تماشا کنید از فیلم، یا پانویس‌های بالا را دنبال کنید. اما هیچ‌کس مخالف این نیست که اسطوره‌های مادرسالاری آغازین پدیده‌ای جهانی‌اند. اختلاف‌نظر بر سر تحلیل است. استدلال اصلی علیه پذیرفتن هسته‌ای از حقیقت در این داستان‌ها این است که اکنون هیچ مادرسالاری‌ای وجود ندارد. بنابراین، توضیح غالب دربارهٔ این اسطوره‌ها این است که آن‌ها به‌منزلهٔ منشوری اجتماعی برای به‌انقیادکشیدن زنان عمل می‌کنند: «زنان در دوران آشوب فرمان می‌راندند، و وقتی مردان زمام امور را به دست گرفتند اوضاع بهتر شد.» این برای من منطقی نیست. بخشیدن خاستگاه‌هایی افسانه‌ای به ستمدیدگان راهبرد مؤثری برای حفظ کنترل نیست. تصور کنید اگر برده‌داری در ایالات متحده با اسطوره‌های یک آفریقاسالاری دیرزمانی ازدست‌رفته توجیه شده بود. در روزگاران پیش از این، در عصر هرج‌ومرج، مردانی چون کلمب و عیسی سیاه‌پوست بودند، و می‌بینیم که سرانجامش چه شد. برای جلوگیری از چنین سردرگمی‌ای، اکنون می‌توان نوادگانشان را خرید و فروخت. پدید آمدن آن روایت شگفت‌آور می‌بود. شگفت‌آورتر اینکه رومی‌ها، ترک‌ها، مصری‌ها، و کومانچی‌ها نیز گونه‌های متفاوتی از همین روایت را برای بردگانشان بازگو کرده باشند. افزون بر این، طبقات دیگری از مردمِ تحت انقیاد، مانند کودکان یا نجس‌ها، نیز وجود دارند. چرا فقط جایگاه زنان در جامعه است که با اسطوره‌های قدرت پیشینشان توجیه می‌شود؟ توضیح استاندارد در انسان‌شناسی به نظرم یک داستان من‌درآوردی.

در سال ۲۰۲۴، بیشتر کسانی که به وجود یک مادرسالاری آغازین باور دارند، با بی‌اعتمادی به تکامل داروینی می‌نگرند. آن‌ها خواهان این پیام سیاسی‌اند که پدرسالاری یک انتخاب است و زور حق نمی‌آفریند. بااین‌حال، وقتی بپذیرید که اسطوره‌ها می‌توانند در مقیاس‌های زمانی تکاملی دوام بیاورند، آغاز مادرسالارانهٔ ما باورپذیر، و حتی قابل‌انتظار می‌شود. احتمالاً زنان پیشگامان آگاهی بودند. اگر آن‌ها معمولاً زودتر از مردان به مدرنیتهٔ رفتاری دست یافته باشند، در آن صورت از قدرت سیاسی و مذهبی بیشتری نسبت به مردان برخوردار بوده‌اند. لازم نیست این نظام یک مادرسالاری سخت‌گیرانه بوده باشد. مردان ماموت شکار می‌کردند، بنابراین در حوزهٔ خود کاملاً توانمند بودند. ادعا این است که فرهنگ، ویژگی معرف ما، در درجهٔ نخست اختراع زنان بود.

در نگاه نخست، «مادرسالاری آغازین به‌مثابه منشور اجتماعی پدرسالاری» راهبرد عجیبی است که با چنین پیوستگی‌ای پدیدار شود. اما از این هم مهم‌تر، جزئیاتی در این اسطوره‌ها وجود دارد که این دیدگاه از توضیحشان ناتوان است. در فرهنگ‌های سراسر جهان گفته می‌شود که آیین‌های مقدس از زنان دزدیده شده‌اند. آیین‌های مقدسی که از ساز یکسانی استفاده می‌کنند، بومرنگِ صدازا.

بومرنگِ صدازا: توتم اشاعه‌گرایان#

بومرنگِ صدازا به ریسمانی متصل می‌شد و آن را می‌چرخاندند تا صدایی وزوزمانند ایجاد کند که اغلب گفته می‌شد صدای خداست. این نمونه از عاج ماموت و متعلق به دورهٔ ماگدالنی در اروپاست
بومرنگِ صدازا به ریسمانی متصل می‌شد و آن را می‌چرخاندند تا صدایی وزوزمانند ایجاد کند که اغلب گفته می‌شد صدای خداست. این نمونه از عاج ماموت و متعلق به دورهٔ ماگدالنی در اروپا

«شاید کهن‌ترین، گسترده‌ترین و مقدس‌ترین نماد مذهبی جهان» ~آلفرد سی. هادون، ۱۸۹۸

دیونیسوس، همچون بسیاری از فرزندان زئوس، از همسر او هرا زاده نشد. هرا از سر حسادت، خدایان کهن‌تر، تیتان‌ها، را برانگیخت تا او را در حالی که هنوز کودکی بیش نبود بکشند. آن‌ها با ابزارهای گوناگون—آینه، سیب، مار، فرفره و بومرنگِ صدازا—او را فریفتند و تکه‌تکه‌اش کردند. اما او نیز، همچون بسیاری از خدایان، دوباره برخاست. دمتر (یا گاهی رئا یا آتنا) او را یافت و قطعات پراکنده‌اش را دوباره به هم پیوست. این چرخه در اسرار الئوسینی بازآفرینی می‌شود.

همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، فرهنگ‌هایی از سراسر جهان، از جمله یونان و استرالیا، اسطوره‌هایی دارند که در آن‌ها خوشهٔ ستاره‌ای پروین نمایندهٔ هفت خواهر است. در استرالیا، مسیر آوازی هفت خواهر ارتباط نزدیکی با آیین‌های تشرف زنان دارد که گفته می‌شود مردان آن‌ها را دزدیده‌اند. همانند الئوسیس، در اینجا نیز از بومرنگِ صدازا استفاده می‌شود. این مجموعه‌ای چشمگیر از واقعیت‌هاست. به دلایل آماری، می‌توانیم مطمئن باشیم که داستان هفت خواهر در هر دو مکان ریشهٔ فرهنگی مشترکی دارد. به همین ترتیب، هر دو فرهنگ اسراری دارند که چگونگی آفرینش جهان را آشکار می‌کنند و از ابزارهای فیزیکی یکسانی بهره می‌برند. ساده‌ترین پاسخ این است که این نیز با هفت خواهر ریشهٔ فرهنگی مشترکی دارد.

در استرالیا، اکنون زنان از حضور در این آیینِ چرخاندن بومرنگِ صدازا منع شده‌اند. این امر نسبتاً معمول است. رابرت اچ. لووی در سال ۱۹۲۰ نوشت42:

«پرسش این نیست که آیا بومرنگِ صدازا یک بار اختراع شده یا دوازده بار، و حتی این هم نیست که آیا این اسباب‌بازی ساده یک بار یا بارها با مراسم آیینی پیوند یافته است. من خود دیده‌ام که کاهنان انجمن فلوت هوپی در مناسبت‌های بسیار رسمی بومرنگ‌های صدازا را می‌چرخانند، اما فکر وجود ارتباطی با اسرار استرالیایی یا آفریقایی هرگز به ذهنم راه نیافت، زیرا هیچ نشانه‌ای نبود که زنان باید از محدودهٔ صدای این ساز دور نگه داشته شوند. گرهٔ اصلی مسئله همین‌جاست. چرا برزیلی‌ها و استرالیایی‌های مرکزی دیدن بومرنگِ صدازا به دست یک زن را مستوجب مرگ می‌دانند؟ چرا در غرب و شرق آفریقا و اقیانوسیه با چنین وسواسی بر بی‌خبر نگه داشتن او از این موضوع پافشاری می‌کنند؟ من هیچ اصل روان‌شناختی‌ای نمی‌شناسم که ذهن اکوی و بورورو را وادارد زنان را از آگاهی دربارهٔ بومرنگ‌های صدازا محروم کند، و تا زمانی که چنین اصلی آشکار نشود، بی‌درنگ اشاعه از مرکزی مشترک را به‌عنوان فرض محتمل‌تر می‌پذیرم. این امر متضمن وجود پیوندی تاریخی میان آیین‌های تشرف به جوامع قبیله‌ای مردانهٔ استرالیا، گینهٔ نو، ملانزی و آفریقا خواهد بود.» ~رابرت اچ. لووی جامعهٔ ابتدایی، ص۳۱۳

اگر فکر کنید این مطلب از بافت خود بیرون کشیده شده، یا لووی آدمی عجیب‌وغریب بوده است، حق دارید. اما اصلاً چنین نیست. او دو بار به‌عنوان سردبیر خدمت کرد در مجلهٔ شاخص American Anthropologist43، و نقل‌قول‌های بسیاری از دیگران نیز در تأیید این موضوع وجود دارد. واقعیت این است که در سراسر جهان، چرخانک‌ها مقدس شمرده می‌شوند و اغلب دیدن آن‌ها برای زنان تابو است. تفسیر EToC این است که زنان آیین‌ها، از جمله آیین‌های تشرف مردان، را ابداع کردند و نخستین شکلی که گسترش یافت از چرخانک استفاده می‌کرد. یکی از حالت‌های شکستِ مشارکت زنان در تشرف مردان این است که مردان با خشونت آنان را از باشگاه پسران بیرون می‌اندازند؛ اتفاقی که در بسیاری از نقاط رخ داده است.

پس از یک قرن، انتظار می‌رود انسان‌شناسان معمای چرخانک را حل کرده باشند. بااین‌حال، وجود این ساز واقعیتی ناخوشایند است و در گمنامی رها شده است. بته هاگن، از صاحب‌نظران چرخانک‌ها، در سال ۲۰۰۹ نوشت:

چرخانک و وزوزک زمانی در میان انسان‌شناسان شناخته‌شده و محبوب بودند. آن‌ها در این رشته به‌عنوان دست‌ساخته‌هایی شاخص عمل می‌کردند که نماد تعهد نسبی‌گرایان فرهنگی به اختراع مستقل بودند، حتی درحالی‌که شواهد مربوط به (اندازه، شکل، معنا، کاربردها، نمادها، آیین) که در سراسر تاریخ بشر ده‌ها هزار سال امتداد داشت، به اشاعه اشاره می‌کرد. تقریباً در همه‌جای جهان، حتی امروزه، این دست‌ساخته‌ها همچنان از نو اختراع می‌شوند (?) و به بسیاری از شیوه‌های باستانی از نو نمادپردازی می‌شوند.

توجه کنید که هاگن اشاعه‌گرا نیست (و ازاین‌رو اختراع مجدد آن‌ها را مطرح می‌کند). بااین‌حال، او اشاره می‌کند که طبیعی‌ترین توضیح، اشاعه است؛ توضیحی که به‌دلیل تعهدات ایدئولوژیک به‌طور جدی پیگیری نشده است. نظر یکی دیگر از مخالفان اشاعه‌گرایی، توماس گرگور، را در نظر بگیرید که در سال ۱۹۷۳ سخنانی در همین راستا گفت:

«علاقه به انسان‌شناسیِ ‘اشاعه‌گرا’ مدت‌هاست فروکش کرده، اما شواهد اخیر کاملاً با پیش‌بینی‌های آن همخوانی دارد. امروزه می‌دانیم که چرخانک شیئی بسیار باستانی است؛ نمونه‌هایی از فرانسه (۱۳٬۰۰۰ پیش از میلاد) و اوکراین (۱۷٬۰۰۰ پیش از میلاد) وجود دارند که قدمتشان به اعماق دورهٔ پارینه‌سنگی بازمی‌گردد. افزون بر این، برخی باستان‌شناسان—به‌ویژه گوردون ویلی (1971)—اکنون می‌پذیرند که چرخانک در میان مجموعهٔ دست‌ساخته‌هایی بوده که نخستین مهاجران به قارهٔ آمریکا با خود آوردند. بااین‌حال، انسان‌شناسی مدرن تقریباً به‌کلی دلالت تاریخی گستردهٔ پراکندگی وسیع و تبار باستانی چرخانک را نادیده گرفته است. ~لذت‌های مضطرب: زندگی جنسی مردمانی آمازونی

به‌گمان من، بومرنگِ صدازا بخشی از دین آغازینی بود که زنان ابداع کردند تا به نوآموزان کمک کنند به این مکاشفه برسند که «من هستم.» داستانی عجیب را در نظر بگیرید که هم در یونان و هم در مصر یافت می‌شود. دمتر، که گاهی یکی دانسته می‌شود با مادر بزرگ خدایان، در هیئت پیرزنی به الئوسیس رسید. شاه و ملکه او را پذیرفتند و او دایهٔ پسرشان دموفون شد. او برای پاداش دادن به مهمان‌نوازی‌شان قصد داشت جاودانگی را به دموفون ببخشد. برای این کار، هر شب او را در آتش می‌گذاشت و با آمبروزیا شیر می‌داد. شبی مادرش وارد شد و او را چنین شعله‌ور یافت و آیین را متوقف کرد. دمتر سپس هویت خدایی خود را آشکار ساخت و اسرار الئوسیسی را به‌عنوان هدیهٔ وداع بر جای گذاشت. (به یاد داشته باشید که اسرار را اینان اداره می‌کردند «‘اژدهابانوها،’ که مسئول ‘سوزاندن و زدودن’ میرایی انسان‌اند.») برادر بزرگ‌تر دموفون، تریپتولموس، نیز اسرار و هنر کشاورزی را آموخت. دمتر ارابه‌ای مارکش به او داد تا این آموزه‌ها را در سراسر جهان گسترش دهد.

تریپتولموس ، مبلغ آیین مار.
تریپتولموس، مبلغ آیین مار.

مصریان داستانی به‌شکل چشمگیری مشابه دربارهٔ ایزیس، ایزدبانوی بزرگ اسرارشان، روایت می‌کنند. ایزیس دایهٔ شاهزادهٔ بیبلوس در لبنان می‌شود، هر شب او را در آتش می‌گذارد، ملکه مانعش می‌شود و سپس او الوهیت خود را آشکار می‌کند.

انسان‌شناسان هیچ کلیشه‌ای را به‌اندازه ادعاهای مربوط به قبایل گمشده اسرائیل آزاردهنده نمی‌یابند، اما به نظرم منطقی می‌رسد که استرالیایی‌ها، و بسیاری دیگر، نوکیشان گمشده تریپتولموس یا دِمِتِر باشند. منظورم این نیست که یونانیان یا مصریان از استرالیا دیدن کرده‌اند. گسترش آیین مار مدت‌ها پیش از آن تمدن‌ها آغاز شده بود. بومرنگ‌های صدازا در گوبکلی‌تپه یافت شده‌اند (۱۱ هزار سال پیش)، برای مثال. اما وقتی بپذیرید که اسطوره‌ها می‌توانند ۱۰٬۰۰۰ یا ۱۰۰٬۰۰۰ سال دوام بیاورند، این نشان می‌دهد که در کار تبلیغی تریپتولموس هسته‌ای از حقیقت وجود دارد. اسطوره‌های مار، همراه با آیین‌هایشان، واقعاً در سراسر جهان گسترش یافتند. آن اسطوره‌ها به یاد مانده‌اند. چرا گسترششان نه؟ گاوغرّان سرنخی است که مدت‌ها نادیده گرفته شده و برای درک زمان و علت گسترش اسطوره‌های مار اهمیت دارد.

زمان رؤیای بومیان استرالیا را می‌توان به‌منزله دریافت اسرار تفسیر کرد. هفت خواهر، مادر کبیر، یا مار رنگین‌کمان فرهنگی را آوردند که از طریق مناسک مقدس به زندگی درونی استحکام بخشید. (گاهی به‌معنای واقعی کلمه مناسک سوزاندن.)

چنین تغییر فرهنگی شدیدی بر زبان تأثیر می‌گذاشت. در اثربخشی نامعقول ضمایر این ایده را بررسی کردم که واژه «من» ممکن است همراه با این مناسک سفر کرده باشد. این توضیح می‌دهد که چرا اول‌شخص مفرد یا نی است یا نا در بسیاری از خانواده‌های زبانی در سراسر جهان: استرالیایی، فراگینه‌نو پاپوآیی، باسکی، قفقازی، چینی‌ـ‌تبتی، خویسانی (بوشمن‌های سان)، آندی، نیجر‌ـ‌کنگویی، کره‌ای‌ـ‌ژاپنی‌ـ‌آینو، اتروسکی، کردفانی، گیلیاک، آلموسان، هوکان، چیبچان، و پائزان. توجه کنید که این فهرستی محافظه‌کارانه است. استرالیایی و فراگینه‌نو پاپوآیی را می‌توان به ده‌ها خانواده زبانی کوچک‌تر تقسیم کرد که از نا.44

استفاده می‌کنند. سرانجام، گاوغرّان شاید حتی عنصری فعال در تجلی آن آیین بوده باشد. وقتی چرخانده می‌شود، فرکانسی تولید می‌کند که بوشمن‌های سان از آن برای دستیابی به حالت‌های تغییریافته آگاهی استفاده کرده‌اند از زمانی به قدمت ۹٫۵ هزار سال پیش. همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، رقص خلسه آنان زمانی بنیان نهاده شد که کاگنِ خدای‌آفرین به سراغشان آمد، به آنان پودر مار داد، و گفت رقصیدن را آغاز کنند. آنان می‌مردند، اما سپس نوزاده برمی‌خاستند. این توالی در فرهنگ‌های سراسر جهان بنیادین است.

مرگ و تولد دوباره#

«انسان چگونه می‌تواند در پیری زاده شود؟” نیقودیموس پرسید. “مسلماً نمی‌تواند بار دوم وارد رحم مادرش شود تا زاده شود!» یوحنا ۳:۴

«به من بگو، اودین چگونه چشمش را از دست داد؟ برای آموختن جادوی پنهان زنان. هرگز در پی اسرار زنان مباش، اما همیشه به آن‌ها گوش بسپار. این زنان‌اند که اسرار مردان را می‌دانند.»
«به من بگو، اودین چگونه چشمش را از دست داد؟ برای آموختن جادوی پنهان زنان. هرگز در پی اسرار زنان مباش، اما همیشه به آن‌ها گوش بسپار. این زنان‌اند که اسرار مردان را می‌دانند.»

رسوب‌دادن «من» مستلزم چیزی بسیار فراتر از زهر مار بود. می‌بایست آیینی کامل وجود می‌داشت که برای کمک به فرد طراحی شده بود تا دریابد که فقط بدنش نیست، چیزی که برای فهمیده‌شدن باید تجربه شود. این مستلزم مرگ و تولد دوباره بود. از نظر سازوکار، این منطقی است. بدن هنگام مرگ دی‌ام‌تی تولید می‌کند (یا هنگامی که به آن نزدیک می‌شوید)، و موقعیت‌های پراسترس باعث می‌شوند درسی در ذهن ماندگار شود. اما همچنین، اگر بنیان‌های فرهنگ واقعاً گسترش یافته باشند، سوابق اسطوره‌شناختی نشان می‌دهند که مرگ و تولد دوباره آیینی را نیز در بر می‌گرفت45.

میرچا الیاده یکی از پدران دین‌شناسی تطبیقی مدرن است. او در اواخر عمرش درباره آیین‌های تشرف نوشت. الیاده استدلال کرد که کهن‌ترین شکل‌های تشرف بازآفرینی آغاز زمان‌اند، زمانی که خدایان، خدای‌آفرینان، یا قهرمانان فرهنگی شیوه‌های «زاده‌شدن در روح» را بنیان نهادند. این امر همواره با مرگ آیینی پیش می‌رود.

اهمیت تشرف برای درک ذهنیت باستانی عمدتاً در این است که به ما نشان می‌دهد انسان حقیقی – انسان معنوی – از پیش داده نشده و نتیجه فرایندی طبیعی نیست. او به‌دست استادان کهن، مطابق با الگوهایی که موجودات الهی آشکار کرده و در اسطوره‌ها حفظ شده‌اند، «ساخته می‌شود». ~آیین‌ها و نمادهای تشرف: اسرار زایش و تولد دوباره، ۱۹۸۴

الیاده به تکامل زیستی نمی‌پردازد. از نظر او، آغاز زمان هنگامی است که با پرداختن به آیین و فرهنگ، انسان شدیم. مانند دیگر نویسندگان آن زمان (و بسیاری از نویسندگان امروزی)، او معتقد بود که ابتدایی‌ترین اشکال دین ۳۰ تا ۴۰ هزار سال پیش در اوراسیا پدید آمدند و از آنجا گسترش یافتند. او در این کتاب نشان می‌دهد که دین—به‌ویژه دین ابتدایی‌ترین فرهنگ‌ها—رو به گذشته، به لحظهٔ اسطوره‌ایِ ورود حیات معنوی، دارد. الیاده پس از مقایسهٔ آیین‌های تشرف در استرالیا و آمریکای جنوبی توضیح می‌دهد که در سراسر جهان، این آیین‌ها از سوی افراد زیر معرفی می‌شوند:

چهره‌های اسطوره‌ای که به‌نحوی با لحظه‌ای هولناک اما سرنوشت‌ساز در تاریخ بشریت مرتبط‌اند. این موجودات، رازهای مقدس خاص یا الگوهای معینی از رفتار اجتماعی را آشکار کردند که شیوهٔ هستی انسان‌ها و، در نتیجه، نهادهای دینی و اجتماعی آنان را از بنیاد دگرگون ساخت. این موجودات اسطوره‌ای با وجود فراطبیعی بودن، در زمان آغازین به‌نوعی حیاتی قابل‌مقایسه با حیات انسان‌ها داشتند؛ به بیان دقیق‌تر، آنان تنش، تعارض، ماجرا، پرخاشگری، رنج و، عموماً، مرگ را تجربه کردند – و با زیستن همهٔ این‌ها برای نخستین بار بر روی زمین، شیوهٔ کنونیِ بودن بشر را بنیان نهادند. آیین تشرف این ماجراهای ازلی را بر نوآموزان آشکار می‌کند و آنان مهیج‌ترین لحظات اسطوره‌شناسیِ موجودات فراطبیعی را به‌طور آیینی از نو فعلیت می‌بخشند.

کوشیده‌ام از بهترین پژوهشگران نقل‌قول کنم. کسانی مانند کرنیی یا الیاده که به شش زبان سخن می‌گفتند و با گذشته زندگی می‌کردند و نفس می‌کشیدند. این ادعای متکی به اعتبار من نیست که فرهنگ‌های ابتدایی در سراسر جهان می‌گویند در آغاز، رازهای زندگی را دیدارکنندگانی به انسان آموختند. اگر مدرنیتهٔ رفتاری—از جمله داستان‌های آفرینش و آیین‌ها—۴۰٬۰۰۰ سال قدمت داشته باشد و اسطوره‌ها بتوانند تقریباً همین‌قدر دوام بیاورند، پس ممکن است این یک خاطرهٔ واقعی باشد. سهم متواضعانهٔ من این است که پیشنهاد می‌کنم این بنیاد را زنانی پدید آوردند که از زهر مار به‌عنوان روان‌انگیز استفاده می‌کردند. سهم بزرگ من این خواهد بود که نشان دهم این امر چشم‌انداز برازندگی را تغییر داد—اینکه اسطوره‌های آفرینش، روایت‌هایی از دوران‌هایی‌اند که از نظر شناختی با ما بیگانه بودند و در آن‌ها مادرسالاران در انسان روح دمیدند.

برای روشن شدن موضوع، فکر می‌کنم محتمل‌ترین نتیجه، صورت ضعیف EToC است که بر اساس آن، خودآگاهی بازگشتی طی ۵۰٬۰۰۰ سال گذشته نیروی محرک خوداهلی‌سازی انسان بوده و زنان از مزیتی اولیه برخوردار بوده‌اند. در آن درهٔ وهم‌آور، کیش مار با توضیحی برای حیات معنوی پدید آمد و اسرار گسترش یافتند. این‌ها ایده‌های بدیعی‌اند که ارزش بسط دادن دارند. قوی‌ترین صورت EToC بر آن است که آیین‌های مرتبط به مردان کمک کردند تا «عقب‌ماندگی خود را جبران کنند،» و این باید در قالب انتخاب شدید بر روی کروموزوم Y طی حدود ۱۵٬۰۰۰ سال گذشته بازتاب یافته باشد. این احتمال به‌مراتب کمتر است، اما ارزش بحث کردن دارد، زیرا یک پیش‌بینی برای ابطال کردن.

نتیجه‌گیری#

حوا، مادر همهٔ زندگان. اندرو با Midjourney v6.0
حوا، مادر همهٔ زندگان. اندرو با Midjourney v6.0

شهر تروا افسانه پنداشته می‌شد تا اینکه یک دیوانه رفت و آن را از زیر خاک بیرون آورد. پروژهٔ من نیز مشابه است، اما آنچه باید از زیر خاک بیرون آورده شود، پرسش‌هایی است که پاسخ دادن به آن‌ها بدون EToC دشوار است. چرا هفت خواهرِ خوشهٔ پروین، چرخانک، مادرسالاری ازلی و اسطوره‌های مارها در سراسر جهان یافت می‌شوند؟ چرا این‌ها تا این حد اغلب با منشأ آگاهی مرتبط‌اند؟ اگر ریشهٔ فرهنگی‌ای که این‌ها را به هم پیوند می‌دهد ۱۰۰٬۰۰۰ سال قدمت دارد، چرا شواهد تفکر بازگشتی فقط ۵۰٬۰۰۰ سال قدمت دارند؟ اگر ۲۰۰ هزار سال پیش از تفکر بازگشتی برخوردار بودیم، چرا گونهٔ ما همان زمان جهان را تسخیر نکرد؟ هنر نخستین بار تقریباً هم‌زمان با زمانی پدیدار شد که هومو ساپینس نئاندرتال‌ها، دنیسوواها، هومو فلورسیِنسیس، هومو لونگی و هومو لوزونِنسیس—تا آنجا که تاکنون می‌دانیم—را در خود جذب کرد یا در رقابت کنار زد.در همان زمان، شکل جمجمه‌های انسان در حال تغییر بود و ژن‌های مرتبط با هوش، زبان و انعطاف‌پذیری مغز تحت انتخاب قرار داشتند.

بی‌تردید، مخاطرات از ماجرای تروا بیشترند. هر فرهنگی باید پاسخ دهد که ما که هستیم و از کجا آمده‌ایم. بسیاری از دانشمندان، همچون اصلی ایمانی، بر این باورند که انسان‌ها در 50,000 سال گذشته به‌طور چشمگیری تکامل نیافته‌اند. این باور به مصالحه‌ای ناآرام انجامیده است که بر اساس آن، ما در همان دوره شروع به رفتار انسانی کردیم، اما آن توانایی‌ها باید از گذشته‌های دور در ما نهفته بوده باشند. ذهن انسان لوحی سفید است و، به‌اصطلاح، انسان‌های 50 هزار سال پیش گچ را کشف کردند. این امر چشم‌انداز برازندگی را به هیچ شکل بنیادینی تغییر نداد. لوحی که فرهنگ بر آن می‌نویسد در برابر نیروهای انتخاب طبیعی نفوذناپذیر است. چگونگی پدید آمدنش رازی وصف‌ناپذیر است، اما می‌توانیم مطمئن باشیم که انسان‌ها از نظر شناختی همانند نیاکان غارنشین ما در 200 هزار سال پیش‌اند. تکامل در چنین بازه‌های زمانی ناچیزی عمل نمی‌کند.

گمان می‌کنم ممکن است این درست باشد. اما سطحی‌نگری هواداران این الگو، هنگامی که 40,000 سال سنت دربارهٔ خاستگاه ما را رد می‌کنند، آزاردهنده است. علم عامه‌پسند از تحقیر دین و روح لبریز است. برای مثال، در ذهن بازگشتی، کوربالیس نوشت، «این اندیشه که ممکن است از تعالی معنوی برخوردار باشیم، به دست رنه دکارت، که گاه بنیان‌گذار فلسفهٔ مدرن دانسته می‌شود، اعتبار علمی و دینی یافت.» سپس از این واقعیت می‌نالد که 90% کامل از آمریکایی‌ها به خدا باور دارند. در پایان، لقمه‌ای هم جلوی خوانندگان مذهبی‌اش می‌اندازد:

«همچنین نباید دین را بیش از حد سخت‌گیرانه داوری کنیم، زیرا دلایل محکمی برای این فرض وجود دارد که باور دینی شاید خود محصول انتخاب طبیعی بوده باشد—شاید نه به‌طور مستقیم، بلکه در نتیجهٔ انتخاب برای بقای گروه‌ها. ما انسان‌ها اساساً موجوداتی اجتماعی هستیم و دین یکی از سازوکارهای تضمین انسجام گروهی را فراهم می‌کرد. همان‌طور که در ادامه خواهیم دید، دین برای نظریهٔ تکامل مشکلاتی ایجاد می‌کند و شاید طنز غایی این باشد که توضیح دین در خود تکامل نهفته است.»

البته من این چارچوب‌بندی را وارونه می‌کنم. طنز غایی شاید این باشد که پاسخِ چگونگی تکامل ما در کتاب مقدس یافت شود. اگر زنان نخستین کسانی بودند که به خودآگاهی رسیدند، روایت سفر پیدایش از آغاز نوع بشر ممکن است در طول بازه‌های زمانی تکاملی نسل‌به‌نسل منتقل شده باشد. شواهد فراوانی وجود دارد که برخی داستان‌ها تا این اندازه دوام آورده‌اند. وقتی موضوع «سیلی عظیم» باشد، آن را به‌عنوان روایتی دلگرم‌کننده از دانش بومی که داستان‌های بالا آمدن سطح دریا را حفظ کرده است پس از عصر یخبندان عرضه می‌کنند. پس دربارهٔ انقلاب نمادین، که هم‌زمان در خاور نزدیک رخ داد، چه می‌توانیم بیاموزیم؟ آن منطقه پنج هزار سال پیش خط را اختراع کرد؛ این داستان فقط لازم بود نصف این مدت به‌صورت شفاهی منتقل شود. مار باغ عدن و اژدهای مادهٔ سومری تیامات به‌خوبی ممکن است تجسم‌هایی از مارهای روی ستون‌های گوبکلی‌تپه باشند.46 یا گذار به مدرنیتهٔ رفتاری در استرالیا طی 10,000 سال گذشته چطور؟ اگر داستان‌های مربوط به تغییر اقلیم بتوانند 10,000 سال دوام بیاورند، می‌توانیم دربارهٔ دگرگونی‌های فرهنگی و شاید حتی روان‌شناختی باستان نیز بیاموزیم. «زمان رؤیا» شاید چندان دور نبوده باشد؛ ممکن است به یاد مانده باشد.

معمای تکامل انسان این است که ما به‌طرزی شگفت‌انگیز و به‌طور قاطع با هر حیوان دیگری متفاوتیم، اما انتخاب طبیعی به‌تدریج عمل می‌کند. برای حل این معما، می‌توان فاصلهٔ میان انسان‌ها و حیوانات را به حداقل رساند (برای مثال، کوربالیس) یا جهشی ناگهانی در شناخت را مطرح کرد (برای مثال، چامسکی). به‌جای آنکه انسان‌ها را یک پله پایین بیاوریم47 یا با زیست‌شناسی بی‌قیدوبند برخورد کنیم، EToC این معما را با یک تعامل سرراست ژن-فرهنگ حل می‌کند. فرهنگ بازگشتی گسترش یافت و همراه با آن، انتخاب برای خودآگاهی بازگشتی نیز پدید آمد. نسخهٔ قوی این نظریه انواع پیش‌بینی‌ها را مطرح می‌کند—مادرسالاری آغازین، زهر مار به‌عنوان یک روان‌انگیز، پارادوکس انسان خردمند48، و گسترش جهانی آیین‌های تشرف مردان—که طیف گسترده‌ای از داده‌ها از آن‌ها پشتیبانی می‌کنند. و حتی اگر فرقهٔ آغازین مار بر تکامل اثر نگذاشته باشد، وجود آن همچنان ارزش فهمیدن دارد. اگر در هند، تگزاس و الئوسیس برای رسیدن به روشن‌بینی زهر مصرف می‌شده است، پس سفر پیدایش سنتی حقیقتاً باستانی را توصیف می‌کند.

با این پرسش که چرا سفر پیدایش توصیفی چنین خوب از یکی‌دانستن خود با صدای درونی خویش است، به این سوراخ خرگوش افتادم. این راهی عملی به‌سوی آگاهی به نظر می‌رسید، از آن چیزهایی که زنان زودتر کشف می‌کردند، و زهر مار هم می‌توانسته کمک کرده باشد. پژوهشگران بسیاری می‌گویند داستان هفت خواهر، اسطوره‌های مار یا کیهان‌زایی‌های جهان به 50,000-100,000 سال پیش بازمی‌گردند. مدرنیتهٔ رفتاری، بسته به منطقه، ظاهراً به 7,000-40,000 سال پیش بازمی‌گردد؛ بنابراین سفر پیدایش می‌تواند خاطره‌ای از انسان باشد که خردمند می‌شود. از این رو، EToC باید جدی گرفته شود. یعنی باید نقد شود، در معرض ابطال‌پذیری قرار گیرد و همهٔ سخت‌گیری‌های روش علمی بر آن اعمال شود. مثل همیشه، این تلاشی گروهی است، پس لطفاً بپیوندید.

مرد خردمندی روزی گفت بیشتر کتاب‌ها باید پست وبلاگی باشند. بااین‌حال، بهترین قالب برای این پست واقعاً یک کتاب است. مثلاً دوست داشتم فضای بیشتری برای نشان‌دادن ارتباط میان مادرسالاری آغازین، مارها، و غرش‌سازها داشته باشم. یا دربارهٔ شواهد مؤید برخورداری انسان‌تباران از تفکر نمادین در ۲۰۰ هزار سال پیش یا حتی یک میلیون سال پیش بحث کنم. همچنین دوست دارم این ایده‌ها را در زمینهٔ ایمنی هوش مصنوعی بسط دهم، که به پیشینهٔ من نزدیک‌تر است. ما یک نمونه با n=1 از ظهور هوش عمومی داریم، و در آستانهٔ ساخت نمونه‌ای دیگر هستیم. عاقبتش برای حوا و پرومتئوس خوب بود، مگر نه؟ بااین‌حال، برای انجام هر یک از این کارها لازم است این ایده‌ها دیده شوند. اگر دوست دارید مطالب بیشتری ببینید، لطفاً این نوشته را به اشتراک بگذارید: هر بار که کسی می‌پرسد چرا انسان‌ها از ۲۰۰ تا ۱۰ هزار سال پیش کار چندانی نکردند، هر بار که نظریهٔ میمون نشئه مطرح می‌شود، هر بار که کسی می‌پرسد داستان این‌همه مار لعنتی چیست. همچنین، دربارهٔ اینکه به‌نظرتان چه چیزهایی در EToC کار می‌کند یا نمی‌کند نظر بگذارید. بازخورد خوانندگان در گذار از EToC v2 → v3 بی‌اندازه سودمند بوده است.


Δz = h^2 * β
که در آن Δz نشان‌دهندهٔ تغییر فنوتیپ در هر نسل است، h^2 وراثت‌پذیری به معنای محدود است (یعنی، سهم ژنتیکی افزایشی در صفت)، و *β* گرادیان انتخاب است. در مورد ما، وراثت‌پذیری (h^2) صفت موردنظر تقریباً ۰٫۵۰ است.

برای برآورد گرادیان انتخاب (β)، همبستگی بین صفت و برازش را در نظر می‌گیریم. با r = 0.1، و با توجه به اینکه انحراف معیار برازش (مانند تعداد فرزندان زنده‌مانده) برای سادگی برابر با 1 نرمال‌سازی شده است، گرادیان انتخاب را می‌توان به‌صورت زیر تقریب زد:

β=r×انحراف معیار برازش = 0.1 * 1 = 0.1

با جای‌گذاری این مقادیر در معادلهٔ پرورش‌دهنده، تغییر فنوتیپ در هر نسل (Δ*z*) به‌صورت زیر محاسبه می‌شود:

Δ*z*=0.50×0.1=0.05

این بدان معناست که صفت در هر نسل به‌اندازهٔ 0.05 انحراف معیار تغییر می‌کند. برای تعیین تعداد نسل‌های لازم برای تغییری به‌اندازهٔ یک انحراف معیار، محاسبه می‌کنیم:

تعداد نسل‌ها = 1 / 0.05 = 20

این یعنی برای تغییری به‌اندازهٔ یک انحراف معیار، 20 نسل زمان لازم است. با توجه به اینکه معمولاً طول هر نسل حدود 25 سال در نظر گرفته می‌شود، تقریباً 500 سال زمان خواهد برد (20 نسل \* 25 سال/نسل) تا تغییری به‌اندازهٔ یک انحراف معیار رخ دهد.

اکنون بیایید محاسبه کنیم که این صفت طی 2,000 و 5,000 سال در یک جمعیت تا چه اندازه جابه‌جا می‌شود:

برای 2,000 سال: 2000 / 500 \* 1 انحراف معیار = 4 انحراف معیار.

برای 5,000 سال: 5000 / 500 \* 1 انحراف معیار = 10 انحراف معیار.

این محاسبات نشان می‌دهند که با فرض‌های داده‌شده، این صفت می‌تواند طی 2,000 سال به‌اندازهٔ 4 انحراف معیار و طی 5,000 سال به‌اندازهٔ 10 انحراف معیار جابه‌جا شود.
تصویری از نظریهٔ حوای آگاهی، نسخهٔ 3.0
AA آفریقایی باستانی است، XAFR یک جمعیت «شبح» است که با آفریقایی‌ها آمیزش داشته، و ASN آسیایی است. طبق این مدل، XAFR همراه با نئاندرتال‌ها و دنیسوواها بیش از 600 هزار سال پیش از انسان‌ها جدا شده‌اند. در 71 هزار سال پیش، گروه خارج‌شده از آفریقا از آفریقایی‌های باستانی جدا می‌شود. در 58 هزار سال پیش، گروهی بازگشته به آفریقا از اوراسیایی‌ها جدا می‌شود و آفریقایی‌های باستانی و نیز XAFR را از میان می‌برد. *«روش ما پیش‌بینی کرد که نسبت آمیزش ناشی از بازگشت به آفریقا می‌تواند به 91% برسد (فاصلهٔ اطمینان 90.28–91.57)، که حاکی از جایگزینی گستردهٔ جمعیت آفریقایی باستانی است.»*

این تا حدی منطقی به نظر می‌رسد. اگر گروه خارج‌شده از آفریقا مزیتی داشت که به آن‌ها امکان می‌داد نئاندرتال‌ها و دنیسوواها را جذب/تسخیر کنند، این امر در آفریقا نیز صدق می‌کرد. برای روشن‌شدن موضوع، این هم صرفاً الگویی دیگر است و نباید آن را حقیقت قطعی دانست. و باز هم، هدف این جستار تفکیک خاستگاه‌های میمتیک و ژنتیکی ماست؛ ممکن است پس از نخستین جدایی‌ها انسان شده باشیم. اما این مدل برای اندیشیدن دربارهٔ جدیدترین نیای مشترک بشریت (MRCA) و اینکه چگونه به این بحث‌ها جهت می‌دهد، مفید است. در این مدل، MRCA حداکثر به 58 هزار سال پیش بازمی‌گردد. در واقعیت، این زمان جدیدتر است، زیرا درخت کامل انسان در 50,000 سال گذشته بیشتر به بوته‌ای خاردار شباهت دارد. این‌طور نیست که اروپا و آسیا به‌مدت 33,000 سال از نظر ژنتیکی جدا بوده باشند؛ همان‌طور که مدل نشان می‌دهد، آمیزش فراوانی میان قاره‌ها رخ داده است.

حال به دیگر شواهد مربوط به بازگشت خردمندی به 200,000 سال پیش می‌پردازیم. تاریخ‌گذاری‌های اولیه اغلب بر MRCA مادری و پدری تکیه دارند: آدمِ کروموزوم Y، یا حوای میتوکندریایی. این روش تاریخ‌هایی در حدود ~200,000 سال ارائه می‌دهد. اما سناریویی را در نظر بگیرید که در آن دودمان‌های DNA کروموزوم Y یا میتوکندریاییِ XAFR، نئاندرتال‌ها یا دنیسوواها در انسان‌های امروزی باقی مانده باشند. آیا این ناگهان گونهٔ ما را 600,000 ساله می‌کند؟ آیا امور جهان‌شمولی مانند ازدواج، هنر و داستان‌گویی را نیز به همان اندازه کهن می‌کند؟

«در میان مردمان بومیِ امروزی که هنوز آیین‌های غار را به‌جا می‌آورند، زنان و مردان غارهای جداگانه‌ای دارند. غار محلِ سربرآوردنِ آغازینِ قبیله‌شان از زمین، خانهٔ نیاکانشان، و جایی دانسته می‌شود که محرمانه‌ترین اسطوره‌شان در آن بازگو می‌شود. نقش دست‌ها به‌منزلهٔ گواهی بر تبار باستانی آنان تعبیر می‌شوند، و در جریان آیین‌های خونین بلوغ، نقش‌های تازه‌ای ترسیم می‌شود. اگر در همهٔ این نقاشی‌ها در سراسر جهان مضمون مشترکی وجود داشته باشد، احتمالاً مراسم مذهبی از نوع شمنی یا تشرفی است.»

مقالهٔ سال ۲۰۲۳ چشم‌انداز تنوع ساختاری ژنومی در بومیان استرالیا همچنین شواهدی از انتخاب طبیعی پس از جدایی از اوراسیایی‌ها گزارش می‌کند.

“حدود یک‌سوم از ۳۲ ژن کاندیدای باستانی اوراسیایی که می‌شد نقش فیزیولوژیکی مشخصی برایشان تعیین کرد، با عملکرد عصبی مرتبط‌اند (جداول ۱، S6). تحلیل‌های زمانی ما نشان می‌دهند که بیشتر آن ژن‌های عصبی (82%; 9/11) در دوره توقف عربستان، یعنی ~۸۰-۵۰ هزار سال پیش، تحت انتخاب بودند و دو ژن باقی‌مانده، (WWOX و DOCK3) بلافاصله پس از آن، در دوره پارینه‌سنگی زبرین آغازین، پدید آمدند (~۴۷-۴۳ هزار سال پیش). بنابراین، به نظر می‌رسد سازگاری‌های عصبی از مؤلفه‌های اساسی محیط انتخابی در دوره توقف عربستان و نیز در مرحله آغازین پراکندگی انسان مدرن از نظر کالبدشناختی در سراسر اوراسیا بوده‌اند. باز هم، با توجه به شواهد باستان‌شناختی که از رشد سریع شناختی در این دوره حکایت دارند، این موضوع بحث‌برانگیز است.

[^16]وجود دارد: تصادفی نیست که مک‌کنا به کتاب مقدس رجوع نمی‌کند. بسیاری از نسل او (و نسل ما) نسبت به سنت غربی نقطه‌کور دارند. او تلاش قابل‌توجهی صرف پیش‌بینی پایان جهان بر اساس تقویم مایاها کرد، اما اعتبار چندانی برای کتاب مکاشفه یوحنا، با مضمون آخرالزمانی‌اش، قائل نشد. هیچ پیامبری در سرزمین خود ارج ندارد. مک‌کنا پس از استدلال درباره اینکه واقعیت به‌وسیله زبان ساخته می‌شود و شمنیسم باستانی این موضوع را درک کرده بود، می‌نویسد:

> *اگر زبان به‌عنوان داده بنیادین شناخت پذیرفته شود، پس ما در غرب به‌شدت گمراه شده‌ایم. تنها رویکردهای شمنی قادر خواهند بود به پرسش‌هایی پاسخ دهند که از همه برایمان جالب‌ترند: ما که هستیم، از کجا آمده‌ایم و به‌سوی چه سرنوشتی می‌رویم؟*

اما کتاب مقدس به‌روشنی می‌گوید: در آغاز کلمه بود! این از بدیهیات است. برای ذکر نمونه‌ای اخیر، جردن پیترسون [مصاحبه‌ای انجام داد](https://youtu.be/sfI2se3O80Q?si=5b_xyJIVHdhN8_7F) با جان لنوکس، مدافع مسیحیت و ریاضی‌دان، که استدلال اصلی‌اش این بود که کتاب مقدس درباره زبان‌محور بودن جهان درست می‌گوید؛ چیزی که علم از درک آن بازمانده است.

«نشانه‌های دیگری قویاً حاکی از آن‌اند که غیب‌گویان با استفاده از زهر مار به حالت خلسه فرو می‌رفتند. شواهد محکمی از پرستش مار، نگهداری از مار و آیین‌های پیشگویی‌ای وجود دارد که هم مارهای زنده و هم مارهای افسانه‌ای را دربر می‌گرفتند. بسیاری از معابد مقدس و مراکز پرستش، گونه‌های مختلفی از مارها را در خود جای می‌دادند که کاهنان و کاهنه‌های اداره‌کنندهٔ معابد از آن‌ها مراقبت می‌کردند. > > «در میان رومیان، کیش مار عمدتاً با این حیوانات به‌عنوان تجسم نبوغ پیوند دارد، و مارها به تعداد زیاد در معابد و خانه‌ها نگهداری می‌شدند. احتمالاً کیش یونانیِ مارِ آسکلپیوس بر رومیان تأثیر گذاشته بود……جنبه‌ای بومی‌تر از این کیش در غار مارِ لانوویوم دیده می‌شود، جایی که هر سال دوشیزگان را برای اثبات پاکدامنی‌شان می‌بردند.» ~دانشنامهٔ دین و اخلاق»

همچنین تکرار شده در [غیب‌گوی دلفی – ماترهوود](https://web.archive.org/web/20201009085801/https://mutterhood.com/the-oracle-of-delphi/)

«برجسته‌ترینِ این‌ها کشته‌شدن اژدهای ازلی به دست قهرمان بزرگ، از نوادگان پدرِ آسمان، است. در هند، ایندراست که خزندهٔ سه‌سر را می‌کشد، همان‌گونه که «عموزادهٔ» ایرانی‌اش، ثرائتائونه، اژدهایی سه‌سر را می‌کشد، یا همتای دوردستشان در ژاپن، سوسا.نو وو، هیولای هشت‌سر را می‌کشد (یاماتا.نو اوروچی)؛ در غرب، در انگلستان، بئوولف، و در اِدا، سیگورد ــ همان زیگفریدِ حماسهٔ قرون‌وسطایی نیبلونگن (که واگنر در اپرای خود از آن بهره گرفت)ــ هستند که این کار قهرمانانه را انجام می‌دهند. همچنین می‌توان کشتن هیدرای لِرنا به دست هراکلس را با این داستان مقایسه کرد، و در اسطورهٔ مصری، کشته‌شدنِ «اژدهای ژرفا» به دست خورشیدِ پیروز را، آن‌گاه که هر شب از زیر زمین می‌گذرد و به سوی شرق بازمی‌گردد تا دوباره طلوع کند. حتی بازتاب‌هایی به همان دوری را می‌توان در اسطوره‌های متأخر هاوایی، نخستین اسطوره‌های چینی و اسطوره‌های مایا یافت. تنها پس از آن‌که زمین با خون اژدها بارور می‌شود، می‌تواند از زندگی پشتیبانی کند.

او ۱۵ عنصر از کیهان‌زایی‌های موجود در اوراسیا و قاره‌های آمریکا را شناسایی می‌کند. چند مورد آخر با گسترش یک آیین مارپرستی از هسته‌ای افسانه‌ای تطابق بسیار خوبی دارند (اروپای گراوتی؟ سیبری؟ آناتولی؟) به حوزه‌های نفوذ محلی:

> *۹ نخستین انسان‌ها و (یا نیمه‌الهیِ) نخستین اعمال شرورانه‌شان؛ مسئلهٔ زنای با محارم
> ۱۰ قهرمانان و نیمف‌ها/آپْساراها/والکیری‌ها
> ۱۱ کشتن اژدها / استفاده از نوشیدنی آسمانی
> ۱۲ آوردن آتش / غذا / فرهنگ
> ۱۳ پراکندگی نوع بشر / اشراف محلی («شاهان»)*

[^26]ببینید: این توضیح می‌دهد که چرا فرهنگ کلوویس با چنین سرعتی در آمریکای شمالی و جنوبی گسترش یافت، و چرا ساکنان پیشین سهم ژنتیکی بسیار اندکی داشتند. همان دلیلی که دنیسوواها رد اندکی در آسیا بر جای گذاشتند؛ آن‌ها بازگشت‌پذیری نداشتند و بنابراین هنگامی که انسان‌های خردمند از آنجا گذشتند، نابود یا جذب شدند.

یا روایت او از آفریقای جنوب صحرا را در نظر بگیرید (صفحهٔ 132): “بوشمن‌ها آخرین وارثانِ گسترش جنوبیِ انفجار بزرگ خلاقانه در حدود 30,000 پیش از میلاد هستند.”

تصویری از نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی، نسخهٔ 3.0

این [نظم پدرسالارانهٔ جامعه] همیشه چنین نبود، دست‌کم در اسطوره چنین نبود. به ما گفته‌اند که زنان روزگاران باستان (ekwimyatipalu) مادرسالار بودند، بنیان‌گذارانِ آنچه اکنون خانهٔ مردان است و آفرینندگان فرهنگ مهیناکو. کِتِپه راوی ما برای این افسانهٔ «آمازون‌های» شینگو است. > > زنان آوازهای فلوت را کشف می‌کنند. در روزگاران باستان، بسیار دیرزمانی پیش، مردان دور از دیگران و به‌تنهایی زندگی می‌کردند. زنان مردان را ترک کرده بودند. مردان اصلاً زنی نداشتند. دریغ از مردان، آنان با دست‌های خود آمیزش می‌کردند. مردان در روستای خود اصلاً خوشحال نبودند؛ نه کمان داشتند، نه تیر، نه بازوبندهای نخی. حتی بدون کمربند این‌سو و آن‌سو می‌رفتند. ننو نداشتند، پس مانند حیوانات روی زمین می‌خوابیدند. با شیرجه‌زدن در آب و گرفتن ماهی‌ها با دندان‌هایشان، مانند سمورها، ماهی شکار می‌کردند. برای پختن ماهی‌ها، آن‌ها را زیر بغل خود گرم می‌کردند. هیچ‌چیز-مطلقاً هیچ دارایی‌ای نداشتند. روستای زنان بسیار متفاوت بود؛ روستایی واقعی بود. زنان روستا را برای رئیس خود، ایریپیولاکومانه‌ژو، ساخته بودند. خانه می‌ساختند؛ درست مانند مردان کمربند و بازوبند، زانوبند و سربندهای پردار می‌پوشیدند. آنان کائوکا، نخستین کائوکا را ساختند: «تق . .. تق . .. تق،» آن را از چوب تراشیدند. خانهٔ کائوکا، نخستین جایگاه روح، را ساختند. آه، آن زنانِ گردسرِ روزگاران باستان چه باهوش بودند. مردان دیدند زنان چه می‌کنند. آنان دیدند که زنان در خانهٔ ارواح کائوکا می‌نوازند. «آه، مردان گفتند، «این خوب نیست. زنان زندگی‌های ما را دزدیده‌اند!» روز بعد، رئیس مردان را خطاب قرار داد: «زنان خوب نیستند. بیایید نزدشان برویم.» مردان از دور صدای زنان را می‌شنیدند که همراه با کائوکا آواز می‌خواندند و می‌رقصیدند. مردان بیرون روستای زنان گاوغرّان ساختند. آه، آنان خیلی زود با همسرانشان آمیزش می‌کردند. > > مردان به روستا نزدیک شدند، «صبر کنید، صبر کنید،» زیر لب گفتند. و سپس: «حالا!» مانند سرخ‌پوستان وحشی به‌سوی زنان جهیدند: «هو واااااا!» فریاد شادی کشیدند. گاوغرّان‌ها را چرخاندند تا صدایشان مانند هواپیما شد. به درون روستا هجوم بردند و زنان را تعقیب کردند تا تک‌تکشان را گرفتند، تا حتی یکی هم باقی نماند. زنان خشمگین بودند: «بس کنید، بس کنید،» فریاد زدند. اما مردان گفتند، «خوب نیست، خوب نیست. پابندهایتان خوب نیست. کمربندها و سربندهایتان خوب نیست. نقش‌ها و رنگ‌های ما را دزدیده‌اید.» مردان کمربندها و لباس‌ها را از تنشان کندند و بدن زنان را با خاک و برگ‌های صابونی مالیدند تا نقش‌ها را بشویند. مردان زنان را موعظه کردند: «شما کمربند صدفی یاماکوئیمپی را نمی‌پوشید. اینجا کمربندی ریسمانی می‌پوشید. ما خود را رنگ می‌کنیم، نه شما. ما می‌ایستیم و سخنرانی می‌کنیم، نه شما. شما فلوت‌های مقدس را نمی‌نوازید. ما این کار را می‌کنیم. ما مرد هستیم.» زنان دویدند تا در خانه‌هایشان پنهان شوند. همهٔ آنان پنهان شده بودند. مردان درها را بستند: این در، آن در، این در، آن در. «شما فقط زن هستید،» فریاد زدند. «شما پنبه آماده می‌کنید. ننو می‌بافید. صبح، به‌محض آنکه خروس بانگ می‌زند، آن‌ها را می‌بافید. فلوت‌های کائوکا را بنوازید؟ شما نه!» بعدتر در همان شب، وقتی تاریک شد، مردان نزد زنان آمدند و به آنان تجاوز کردند. صبح روز بعد، مردان برای آوردن ماهی رفتند. زنان نمی‌توانستند وارد خانهٔ مردان شوند. در آن خانهٔ مردان، در روزگاران باستان. نخستین خانه. > > این اسطورهٔ مهیناکو دربارهٔ آمازون‌ها شبیه اسطوره‌هایی است که بسیاری از جوامع قبیله‌ای دیگرِ دارای آیین‌های مردانه روایت می‌کنند (بنگرید به بامبرگر 1974). در این داستان‌ها، زنان نخستین مالکان اشیای مقدس مردان، مانند فلوت‌ها، گاوغرّان‌ها، یا شیپورها هستند. بااین‌حال، زنان اغلب نمی‌توانند از این اشیا مراقبت کنند یا ارواحی را که نمایندگی می‌کنند خوراک دهند. مردان با هم متحد می‌شوند و با نیرنگ یا زور زنان را وامی‌دارند که کنترل خود بر آیین مردان را واگذارند و نقشی فرودست را در جامعه بپذیرند. از شباهت‌های چشمگیر این اسطوره‌ها چه برداشتی باید داشته باشیم؟ انسان‌شناسان هم‌نظرند که این اسطوره‌ها تاریخ نیستند. مردمانی که این اسطوره‌ها را روایت می‌کنند احتمالاً در گذشته نیز به همان اندازهٔ امروز پدرسالار بوده‌اند. این حکایت‌ها به‌جای آنکه پنجره‌هایی رو به گذشته باشند، داستان‌هایی زنده‌اند که اندیشه‌ها و دغدغه‌های محوری در برداشت یک قوم از هویت جنسی را بازمی‌تابانند. افسانهٔ مهیناکو در روزگاران باستان آغاز می‌شود، زمانی که مردان در وضعیتی پیشافرهنگی و «مانند حیوانات» زندگی می‌کردند. برخلاف بسیاری از اسطوره‌های دیگر و باور رایج مهیناکو دربارهٔ هوش زنان، زنان آفرینندگان فرهنگ و مخترعان معماری، پوشاک، و دین بودند: «آن زنانِ گردسرِ روزگاران باستان باهوش بودند.» برتری مردان با نیروی عریان به دست می‌آید. آنان با حمله‌ای «مانند سرخ‌پوستان وحشی،» زنان را با گاوغرّان به وحشت می‌اندازند، آرایه‌های مردانه‌شان را از تنشان می‌کنند، آنان را به‌زور به خانه‌ها می‌رانند، به آنان تجاوز می‌کنند، و دربارهٔ اصول ابتدایی رفتار متناسب با نقش‌های جنسی موعظه‌شان می‌کنند.

زیرا در میان سلکنام‌ها، آیین بلوغ از دیرباز به مراسمی سری بدل شده بود که منحصراً به مردان اختصاص داشت.  اسطوره‌ای دربارهٔ منشأ آن روایت می‌کند که در آغاز – تحت رهبری کرا، زنِ ماه و جادوگری نیرومند – زنان مردان را به وحشت می‌انداختند، زیرا می‌دانستند چگونه خود را به «ارواح» بدل کنند؛ آنان فنون ساختن و به‌کاربردن نقاب‌ها را می‌دانستند. اما روزی کران، مردِ خورشید، راز زنان را کشف کرد و آن را به مردان گفت. آنان خشمگین شدند و همهٔ زنان، جز دختران خردسال، را کشتند و از آن زمان مراسمی سری، همراه با نقاب‌ها و آیین‌های نمایشی، برگزار کرده‌اند تا این بار خودشان زنان را به وحشت بیندازند. این جشن چهار تا شش ماه ادامه می‌یابد و در جریان مراسم، روح مؤنث و شرور، خالپن، نوآموزان را شکنجه می‌کند و آنان را «می‌کشد»؛ اما روحی دیگر، اولیم، که درمانگری بزرگ است، آنان را زنده می‌کند.  ازاین‌رو، در تیرا دل فوئگو، همانند استرالیا، آیین‌های بلوغ گرایش دارند که هرچه بیشتر نمایشی شوند و به‌ویژه ماهیت وحشت‌انگیز سناریوهای مرگِ تشرف را تشدید کنند

پیش از آن‌که بحث جنسیت را در ارتباط با انجمن‌ها به پایان برسانم، باید به‌اختصار به موضوعی بپردازم که ظاهراً پیش‌پاافتاده، اما از نظر قوم‌نگاری بسیار مهم است. در طرح اجمالی آیین‌های تشرف استرالیایی، از غرش‌چرخان، ابزار موسیقایی وزوزکننده‌ای که برای زنان تابو بود، یاد شد. دقتی که به خرج می‌دهند تا تشرف‌نیافتگان نفهمند این وسیلهٔ ساده منشأ صداهای غریبی است که می‌شنوند، به‌شدت مضحک است؛ گویی جوهر همهٔ اسرار در ایجاد صدای چرخش نهفته است، چنان‌که از دید بومیان، تمام هیاهو و دردِ آیینی طولانی هنگامی به اوج می‌رسد که به پسران گفته می‌شود چگونه با چرخاندن تیغه‌ای کوچک در هوا صدایی غرش‌مانند ایجاد کنند. همین که مجازات مرگ بر زنی که راز را کشف می‌کرد و مردی که آن را فاش می‌ساخت اعمال می‌شد، به‌اندازهٔ کافی شگفت‌آور است. اما بسیار چشمگیرتر، وجود همین تداعیِ افکار در مناطق گوناگون جهان است. نمونه‌های زیر برای توضیح کافی خواهد بود. > > در میان اورابوناهای استرالیای مرکزی به تشرف‌نیافتگان می‌آموزند که باور کنند این صدا، صدای روحی است “که پسر را می‌برد، تمام درونش را بیرون می‌آورد، مجموعه‌ای تازه به او می‌دهد، و او را به‌صورت جوانی تشرف‌یافته بازمی‌گرداند. به پسر گفته می‌شود که به‌هیچ‌وجه نباید اجازه دهد زن یا کودکی چوب را ببیند، وگرنه او و مادر و خواهرانش چون سنگ بی‌جان بر زمین خواهند افتاد.” در شمال دورتر، آنولاهای خلیج کارپنتاریا به زنانشان می‌گویند صدای چرخش غرش‌چرخان را روحی ایجاد می‌کند که پسر را می‌بلعد و سپس او را در هیئت جوانی تشرف‌یافته بیرون می‌اندازد. در مراسم تشرفِ بوکائوآها، که در پیرامون خلیج هوئون در گینهٔ نو زندگی می‌کنند، به مادران نوآموزان گفته می‌شود که غرش تیغه‌های برگ‌شکل، صدای غولی سیری‌ناپذیر است که پسران جوان را می‌بلعد و سپس بالا می‌آورد. در جزایر سلیمان و جزایر فرانسه غرش‌چرخان به همین ترتیب از زنان مخفی نگاه داشته می‌شود؛ زنانی که باور دارند این صدای عجیب نمایانگر صدای یک روح است، و سولکاهای بریتانیای نو این واقعیت اضافی را نیز به آنان القا می‌کنند که این موجود گاهی تشرف‌نیافتگان را می‌بلعد. نمونه‌های پیش‌گفته از ادبیات استرالیا و اقیانوسیه برگرفته شده‌اند. اما وقتی تصورات مشابهی در بخش‌های گوناگون آفریقا پدیدار می‌شوند، چه باید گفت؟ اکوی‌های نیجریهٔ جنوبی به هیچ زنی اجازه نمی‌دهند غرش‌چرخان‌ها را ببیند یا علت صداهایی را که ایجاد می‌کنند بداند، و از مقرراتی مشابه در میان گروه دوردستِ ناندی‌ها در شرق آفریقاگزارش شده است. در میان یوروباها زنان در واقع اجازه دارند غرش‌چرخان‌ها را ببینند و حتی در دست بگیرند، اما تحت هیچ شرایطی نباید یکی از آن‌ها را در حال چرخش ببینند. حرکت شوخی‌آمیز دکتر فروبنیوس که وانمود می‌کرد می‌خواهد آن را در هوا بچرخاند، کافی بود تا زنان را دچار حمله کند، و گزارش شده است که در روزگاران قدیم، زنانی که هنگام رژهٔ انجمن مردان، وقتی این ابزارها در هوا چرخانده می‌شدند، ظاهر می‌شدند بی‌رحمانه به قتل می‌رسیدند. در پایان باید نمونه‌ای از آمریکای جنوبی ذکر شود. بوروروهای برزیل مرکزی آیین‌های تدفینی‌ای دارند که در آن‌ها غرش‌چرخان‌ها را می‌چرخانند، و این علامتی است برای آن‌که همهٔ زنان به جنگل بگریزند یا در خانه پنهان شوند، مبادا بمیرند. در اینجا مردان نیز در این باور سهیم‌اند که صرف دیدن غرش‌چرخان خودبه‌خود موجب مرگ زن می‌شود، و به دکتر فون دن اشتاینن هشدار داده شد که برای جلوگیری از مرگ‌ومیر، هرگز نمونهٔ خریداری‌شده‌ای را به زنان یا کودکان نشان ندهد. > > این شباهت‌ها به‌سختی از آن نوعی‌اند که بتوان نادیده‌شان گرفت. آن‌ها توجه اندرو لنگ را برانگیختند؛ او آن‌ها را نتیجهٔ “ذهن‌های مشابه، که با ابزارهای ساده در جهت اهدافی مشابه عمل می‌کنند” دانست و صراحتاً “نیاز به فرضیهٔ منشأ مشترک، یا وام‌گیری، برای توضیح این شیء مقدسِ گسترده‌پراکنش” را رد کرد. پروفسور فون دن اشتاینن نیز در این تفسیر از او پیروی کرده و خاطرنشان ساخته است که وسیله‌ای به سادگی تخته‌ای متصل به ریسمان را به‌سختی می‌توان چنان آزمون دشواری برای نبوغ بشر دانست که مستلزم فرضیهٔ اختراعی واحد در سراسر تاریخ تمدن باشد. اما این، بدفهمیدن مسئله است…

مارهایی که روی ستون‌های مختلف گوبکلی‌تپه نشان داده شده‌اند. آن‌ها اغلب در کنار مورچه‌ها یا عقرب‌ها به تصویر کشیده می‌شوند (برای نمونه‌های دیگر این مقاله را ببینید). این ممکن است به پوست‌اندازی/پوست‌اندازی اسکلت خارجی مربوط باشد، اما من زهر را عامل وحدت‌بخش محتمل‌تری می‌دانم. با توجه به اینکه برخی داستان‌ها ۱۰٬۰۰۰ سال دوام می‌آورند، جنبه‌هایی از الهیات این آیین ممکن است به فرهنگ خود ما تراوش کرده باشد. این تصور را دوست دارم که گردانندهٔ مراسم مشرف‌شوندگان را چنین تشویق کند، «مار شاید پاشنه‌ات را زخمی کند، اما تو سرش را خواهی کوبید.»
مارهایی که روی ستون‌های مختلف گوبکلی‌تپه نشان داده شده‌اند. آن‌ها اغلب در کنار مورچه‌ها یا عقرب‌ها به تصویر کشیده می‌شوند (ببینید این مقاله را برای نمونه‌های دیگر). این ممکن است به پوست‌اندازی/پوست‌اندازی اسکلت خارجی مربوط باشد، اما من زهر را عامل وحدت‌بخش محتمل‌تری می‌دانم. با توجه به اینکه برخی داستان‌ها ۱۰٬۰۰۰ سال دوام می‌آورند، جنبه‌هایی از الهیات این آیین ممکن است به فرهنگ خود ما تراوش کرده باشد. این تصور را دوست دارم که گردانندهٔ مراسم مشرف‌شوندگان را چنین تشویق کند، «مار شاید پاشنه‌ات را زخمی کند، اما تو سرش را خواهی کوبید.»

«مردم معمولاً تصور می‌کنند چیزی وجود دارد که ما را از اساس با حیوانات دیگر متفاوت می‌سازد. برای مثال، بیشتر مردم احتمالاً فکر می‌کنند فروختن، پختن یا خوردن یک گاو اشکالی ندارد، اما انجام همین کار با قصاب درست نیست. این کار، خب، غیرانسانی، خواهد بود. ما به‌عنوان یک جامعه، نمایش شامپانزه‌ها و گوریل‌ها را در قفس تحمل می‌کنیم، اما اگر همین کار را با یکدیگر انجام دهیم، احساس ناراحتی می‌کنیم. به همین ترتیب، می‌توانیم به مغازه‌ای برویم و یک توله‌سگ یا بچه‌گربه بخریم، اما نه یک نوزاد. > > قواعد برای ما و آن‌ها متفاوت‌اند. حتی سرسخت‌ترین فعالان حقوق حیوانات نیز از حقوق حیوانات برای حیوانات دفاع می‌کنند، نه از حقوق انسانی ؛ هیچ‌کس پیشنهاد نمی‌کند به میمون‌های انسان‌نما حق رأی دادن یا نامزد شدن برای مناصب داده شود. ما ذاتاً خود را در جایگاهی اخلاقی و معنوی متفاوتی می‌بینیم. شاید حیوان خانگی مرده‌مان را دفن کنیم، اما انتظار نداریم روح سگ به سراغمان بیاید یا گربه را در بهشت منتظر خود بیابیم. > > بااین‌حال، یافتن شواهدی برای چنین تفاوت بنیادینی دشوار است.»


  1. پارس‌کردن یا پارس‌نکردن، مسئله این است— آیا در نظر شریف‌تر آن است که تحمل کنیم سنجاب‌ها و پستچی‌های بخت ستمگر را، یا در برابر دریایی از مشکلات پایی بالا ببریم و با شاشیدن به آن‌ها پایان دهیم ↩︎

  2. فرضیهٔ واژگانی استدلال می‌کند که کامل‌ترین مدل تفاوت‌های شخصیتی در زبانی نهفته است که برای توصیف یکدیگر به کار می‌بریم. افزون بر این، کار روان‌شناس شخصیت این نیست که دربارهٔ همهٔ جنبه‌های شخصیت نظریه‌پردازی کند، بلکه باید آن‌ها را به‌طور تجربی در زبان طبیعی شناسایی کند. بر همین اساس، پنج عامل بزرگ با تحلیل توزیع صفت‌های شخصیتی شناسایی شدند. روان‌شناسان در موفق‌ترین مدل شخصیت خود، نظریه‌پردازی را کنار گذاشتند و نظر توده‌ها را پذیرفتند. پروژهٔ مشارکتی زبان می‌تواند شکل انتزاع‌هایی به‌ظاهر درک‌ناپذیر را پیدا کند، از جمله انتزاع‌های مربوط به آنچه انسان‌ها را متمایز می‌کند. ازاین‌رو از «روح» استفاده می‌کنم. ↩︎

  3. من این سوگیری را می‌پذیرم، زیرا آگاهی‌بخش‌بودن اسطوره‌های آفرینش بر آن دلالت دارد. اگر اطلاعات موجود در کیهان‌زایی‌ها در مقیاس‌های زمانی تکاملی دوام آورده‌اند، پس این مقیاس‌های زمانی تکاملی باید نسبتاً کوتاه باشند. باستان‌شناسان صراحتاً می‌گویند که سوگیری مخالف را می‌پذیرند. این اغلب دلایل سیاسی دارد، هرچند می‌توان آن را با پیش‌فرضی قوی به نفع خط‌های زمانی تکاملی طولانی نیز توجیه کرد. ↩︎

  4. از نظر فنی، jpeg الگوریتمی اتلافی است، بنابراین دقیقاً همان اطلاعات را ذخیره نمی‌کند. ↩︎

  5. بسیاری از فرایندهای بازگشتی از منابع شناختی یکسانی بهره می‌برند. موسیقی بازگشتی سازوکارهای عصبی پشتیبان ایجاد و تشخیص سلسله‌مراتب‌های ملودیک را روشن می‌کند:

    «توانایی استفاده از جاسازی سلسله‌مراتبی بازگشتی (RHE) در حوزه‌های زبان نشان داده شده است (Perfors et al. 2010)، موسیقی (Martins et al. 2017)، بینایی (Martins et al. 2014a, b, 2015) و در حوزهٔ حرکتی (Martins et al. 2019). درحالی‌که پژوهش‌های رفتاری نشان می‌دهند RHE در این حوزه‌ها به‌وسیلهٔ منابع شناختی مشابهی محقق می‌شود (Martins et al. 2017)، روشن نیست که سازوکارهای عصبی مشابه نیز تا چه اندازه از آن پشتیبانی می‌کنند.»

     ↩︎
  6. می‌توان پژواک اوپانیشاد را در تعریف رابطهٔ جنسی خوب از سوی آئلا:

    شنید: «اما اینجا، [رابطهٔ جنسی خوب] یعنی چیزی شبیه «گم‌کردن خود در تجربه». وقتی به تجربه‌های جنسی‌ای نگاه می‌کنم که عالی می‌دانمشان، وجه مشترک همه‌شان این است که انگار خودم به رابطهٔ جنسی تبدیل می‌شوم، اگر منظورم را می‌فهمید؟ مثلاً دیگر مغز آئلا نیستم که کارهای فکری می‌کند، بدن آئلا هستم که کارهای ارگاسمی می‌کند. رشتهٔ ماجرا را گم کرده‌ام، یادم نیست ماجرا چه بود، فقط موجودی جنسی‌ام که سیلی مداوم از صداها بیرون می‌دهد.»

    منظومهٔ آغازین درون‌مایه‌ها: یگانگی، سپس فردیت، و بعد میل به یکی‌شدن با دیگری. تصادفی نیست که در حماسهٔ گیلگمش، انکیدو به‌دست روسپی‌ای به نام شمحت متمدن می‌شود. بهتر است او را کاهنه‌ای بدانیم؛ رابطهٔ جنسی مرز خود را بازنویسی می‌کند. از همان آغاز از این نیرو بهره گرفته شده است. ↩︎

  7. اگر صفتی برازشمند باشد، فراوانی آن در جمعیت در هر نسل مطابق معادلهٔ پرورش‌دهنده افزایش خواهد یافت: ↩︎

  8. هدف این جستار، تفکیک ریشه‌های فرهنگی و ژنتیکی ماست. بااین‌حال، حتی اگر فرض کنید ریشه‌های ژنتیکی و فرهنگی ما یکسان‌اند، نیازی نیست 300,000 سال به عقب بازگردیم. الگوی دیگری را در نظر بگیرید. این مقالهٔ اخیر شواهد ژنتیکیِ گروهی بازگشته به آفریقا را می‌یابد: ↩︎

  9. ظهور انسان خردمند: تکامل تفکر مدرن، صفحهٔ 238

    کارل راک در انتئوژن‌ها، اسطوره و آگاهی انسان: همان تاریخ را ارائه می‌دهد: «انسان‌ها سابقه‌ای از تجربه‌های شناختی بر جای گذاشته‌اند که به نخستین ظهور انسان خردمند در اواخر عصر پارینه‌سنگی، تقریباً 32,000 سال پیش، بازمی‌گردد.» او حتی این احتمال را مطرح می‌کند که آیین‌های تشرفی که در سراسر جهان اجرا می‌شوند، یادآور معابد غاری‌ای هستند که نخستین آثار هنری را در آن‌ها می‌یابیم؛ موضوعی که دوباره به آن بازخواهیم گشت: ↩︎

  10. دربارهٔ شواهد مدرنیتهٔ رفتاری:

    «استدلال خواهیم کرد که این شواهد در استرالیا پراکنده و گسسته‌اند و بسیاری از شاخصه‌ها تا میانه تا اواخر هولوسن پدیدار نمی‌شوند. شواهد فعالیت نمادین در پلیستوسن استرالیا بیش از همه به پارینه‌سنگی زیرین و میانی اروپا و آفریقا شباهت دارد.»

    «در بحث‌های مربوط به ماهیت و ظهور رفتار نمادین اولیه، به‌ندرت پیشینهٔ باستان‌شناختی استرالیا در نظر گرفته می‌شود (اما بنگرید به Holdaway & Cosgrove 1997)؛ این مقاله کوشیده است این عدم توازن را جبران کند. همان‌گونه که بحث کردیم، پیش از تغییرات فرهنگی سریع و سراسریِ میانه تا اواخر دورهٔ هولوسن، آهنگ تغییر فرهنگی در استرالیا کند و پراکنده بود و توزیع فعالیت نمادین در زمان و مکان گسسته بود. به باور ما، میان الگوهای پیشینهٔ باستان‌شناختی پلیستوسن و هولوسن استرالیا و الگوهای پیشینه‌های باستان‌شناختی پارینه‌سنگی میانی و پسین آفریقا و اروپا شباهت‌های گسترده‌ای وجود دارد؛ شباهت‌هایی که نمی‌توان به‌آسانی نادیده گرفت. اعمالِ نشانه‌های باستان‌شناختی رفتار انسان مدرن که طرفداران «بازهٔ کوتاه» از آن دفاع می‌کنند بر استرالیای پلیستوسن نشان می‌دهد که نیاکان بومیان استرالیا تا زمانی نسبتاً متأخر، شاید تنها در ۷۰۰۰ سال اخیر، از لحاظ رفتاری مدرن نبوده‌اند. اگر کسی این نتیجه‌گیری را رد کند — چنان‌که ما رد می‌کنیم — هم منطق و هم اعتبار الگوی «بازهٔ کوتاه» برای خاستگاه رفتار مدرن با مشکل روبه‌رو می‌شود.» ~انقلاب‌های نمادین و پیشینهٔ باستان‌شناختی استرالیا, 2005

     ↩︎
  11. چارچوب‌بندی این انسان‌شناس از این جهت نیز نادرست است. تاریخی پس از ۳۰۰ هزار سال پیش مستلزم آن نیست که «همه‌کس، همه‌جا، به‌طور تصادفی و هم‌زمان، به یک شکل و از ۶۵٬۰۰۰ سال پیش به بعد، کاملاً انسان شده باشند.» برای ۶۵ هزار سال پیش شواهدی از رفتار کاملاً انسانی وجود ندارد، و هنگامی نیز که این رفتار ۴۰ تا ۵۰ هزار سال پیش پدیدار می‌شود، توزیع یکنواختی ندارد. باستان‌شناسی نشان می‌دهد که این فرایندی چند ده‌هزارساله بوده است، نه یک رویداد. ↩︎

  12. تعیین تاریخ پایان دشوار است. یکی از تزهای اصلیِ کار او این است که تکامل بازگشت‌پذیری هزاران سال طول می‌کشیده است. این بخشی از دلیل ترجیح او برای بازهٔ ۴۰۰ تا ۲۰۰ هزار سال پیش است؛ زمانی کافی برای انتخاب طبیعی فراهم می‌کند. بااین‌حال، او اذعان دارد که شواهد چندانی از بازگشت‌پذیری در آن زمان وجود ندارد، و ازاین‌رو مطرح می‌کند که شاید ۴۰ هزار سال پیش پدیدار شده باشد، بی‌آنکه بگوید آن فرایند چه زمانی پایان یافته است. او می‌نویسد: «پارینه‌سنگی پسین نزدیک به ۳۰٬۰۰۰ سال تغییر تقریباً مداوم را رقم زد که در نهایت به سطحی از مدرنیته هم‌ارز با مدرنیتهٔ بسیاری از مردمان بومی امروزی رسید.» با توجه به تأکید او بر زمان‌بر بودن تکامل و آغاز فرایند در ۴۰ هزار سال پیش، برداشت من این است که سطوح مدرن بازگشت‌پذیری ۳۰٬۰۰۰ سال بعد، یعنی ۱۰ هزار سال پیش، حاصل شده‌اند. این زمان‌بندی مشابه زمانی است که Poulos، Benítez-Burraco، Progovac، و Renfrew پیشنهاد کرده‌اند. این پایان پارادوکس انسان خردمند است. ↩︎

  13. توضیح تکامل عصبی با عوامل محیطی نسبتاً رایج است. برای نمونه، مقالهٔ سال ۲۰۱۶ تاریخ ژنومی بومیان استرالیا نشانه‌هایی از انتخاب یافت. آنان گزارش می‌کنند:

    در میان قله‌های دارای بالاترین رتبه (جدول ۲ داده‌های تکمیلی) ژن‌های مرتبط با دستگاه تیروئید را یافتیم (NETO1، قلهٔ هفتم در پویش سراسری، و KCNJ2، قلهٔ نخست در پویش محلی) و سطوح اورات سرم (قلهٔ هشتم در پویش سراسری). سطوح هورمون تیروئید با سازگاری‌های ویژهٔ بومیان استرالیا با سرمای بیابان39 و افزایش سطوح اورات سرم با کم‌آبی40 مرتبط‌اند. بنابراین، این ژن‌ها نامزدهای سازگاری احتمالی با زندگی در بیابان هستند. بااین‌حال، برای مرتبط ساختن گونه‌های ژنتیکیِ احتمالاً تحت انتخاب با سازگاری‌های فنوتیپی مشخص در بومیان استرالیا، مطالعات بیشتری لازم است.

    بااین‌حال، بسیاری از نامزدها با فرایندهای عصبی نیز مرتبط‌اند (برای مثال، CBLN2, NETO1, SLC2A12، و TRPC3). شاید مطالعات بیشتر بتوانند روشن کنند که آیا این‌ها با انقلاب نمادین ارتباط دارند یا نه. ↩︎

  14. در مطالب تکمیلی، کمی صریح‌تر پیش می‌روند. بخش ۳.۶ عملکرد عصبی به‌عنوان یک هدف سازشیِ کمتر شناخته‌شده در انسان‌ها↩︎

  15. این مقاله اخیر استدلال می‌کند که نخستین رفتار نمادین از هر نوع، ۶ شکاف ایجادشده روی استخوان‌های نیاگاو در ۱۲۰ هزار سال پیش در اسرائیل است. از ۱۰۰ هزار سال پیش به بعد، شواهد پراکنده‌ای از تدفین‌ها↩︎

  16. من تصور می‌کردم سرده کبرا، Naja با ناگای هندو هم‌ریشه است، اما طبق ویکی‌پدیا، این موضوع مناقشه‌برانگیز است. ChatGPT نیز در این مورد با من مخالفت کرد. اما نیمه پر لیوان این است که اگر این پست به‌اندازه کافی مورد توجه قرار گیرد، نسخه‌های آینده ChatGPT با این جستار آموزش خواهند دید و تسلیم خواهند شد. معرفت‌شناسی SEO: باشد که بهترین میم‌ها پیروز شوند. ↩︎

  17. نقل‌قول‌های شایسته تقدیر از هیلمن:

    “آیین عشای ربانی مده‌آ ترکیبی از یک ios خاص (سم پیکان) و «پادزهر» آن بود که به‌درستی Galene یا «آرامش» نامیده می‌شد. ios مده‌آ محصول یک ἔχις بود؛ اصطلاحی یونانی و به‌طرز آزاردهنده‌ای کلی برای «افعی». منابع پزشکی باستان معمولاً همه افعی‌ها را در یک خانواده واحد از منابع دارویی مشتق از مار دسته‌بندی می‌کنند؛ زهرگزیدگی توسط هر گونه افعی صرفاً به‌عنوان «افعی‌گزیدگی» درمان می‌شد. برای پیچیده‌تر شدن موضوع، دریافت آیین مقدس از یک کاهنه اکیدنا را «گزیده شدن توسط افعی» می‌نامیدند.”

    *“ios مده‌آ، افزون بر زهر افعی، قارچ‌های روان‌گردان و سورنجان، حاوی «ارغوان» مشهور یا πορφυρα نیز بود؛ رنگی برای منسوجات که از نرم‌تنان دریایی به دست می‌آمد (مورکس).”

    “ترکیب حاوی سورنجان مده‌آ «داروی پرومته» نیز نامیده می‌شد و ارتباط نزدیکی با رنگ سورنجان و رنگ ارغوانی خیره‌کننده مورکس داشت.”*

     ↩︎
  18. چندین وبلاگ پیدا کردم که چنین ادعایی می‌کنند، هرچند متأسفانه بدون ذکر منبع. برای جلوگیری از پوسیدگی پیوندها، بخش‌های مربوطه را در اینجا می‌آورم: “دیگران گفته‌اند که خلسه‌های پیشگو شاید بر اثر زهر مار، به‌ویژه زهر کبرا یا مار کریت، ایجاد شده باشند؛ زهری که به توهم‌زایی معروف است و ممکن بود پیشگو آن را با رؤیاهای الهی اشتباه بگیرد.” از وبلاگ: روابط عاشقانه کلئوپاترا قماری سیاسی بودند… که شکست خورد

    یا، از دایره ریشه↩︎

  19. خدایی که می‌آید: بازنگری در اسرار دیونیسوسی، صفحهٔ 34

    «…معبد دمتر، که احتمالاً مارهای مقدس را در خود جای می‌داده است. یکی از گونه‌هایی که می‌دانیم یونانیان آن را نگه می‌داشتند و حرمت می‌نهادند، مار گربه‌ای قبرسی بود؛ موجودی دوست‌داشتنی به رنگ زرد مایل به خاکی و خال‌دار به رنگ قهوه‌ای مایل به ارغوانی، که زهرش — که از جهات دیگر برای انسان بی‌ضرر است — مشهور است که اثر روان‌گردان دارد؛ گفته می‌شود زهر مار آفریقاییِ براقِ ارغوانی نیز اثری مشابه دارد. تمام جشنواره‌های اسرارآمیزی که به نظر می‌رسد در آن‌ها از مارها استفاده می‌شده، مانند مراسم آگرا، تسموفوریا و آرفوریا، ممکن است زمان خوراک‌دهی به همین‌گونه خزندگان مقدس بوده باشند.» ~رزماری تیلور-پری

     ↩︎
  20. نوشته‌های پدران، صفحهٔ 27

    «و اگر به شرح اسرار بپردازم چه؟ آن‌ها را، چنان‌که می‌گویند آلکیبیادس کرد، برای تمسخر افشا نخواهم کرد، بلکه با کلام حقیقت، جادوی نهفته در آن‌ها را به‌خوبی آشکار خواهم ساخت؛ و آن به‌اصطلاح خدایان شما را، که آیین‌های رازآمیز از آنِ ایشان است، گویی بر صحنهٔ زندگی، به تماشاگران حقیقت نشان خواهم داد. باکانال‌ها عیاشی‌های آیینی خود را به افتخار دیونیسوسِ شوریده برپا می‌کنند، شور مقدسشان را با خوردن گوشت خام جشن می‌گیرند و بخش‌های قربانیان سلاخی‌شده را، در حالی که تاجی از مار بر سر دارند، تقسیم می‌کنند و نام آن حوایی را فریاد می‌زنند که به‌واسطهٔ او گمراهی به جهان آمد. نماد عیاشی‌های باکوسی ماری تقدیس‌شده است. افزون بر این، بنا بر تفسیر دقیق اصطلاح عبری، نام هویا، هنگامی که با آوای دمیده ادا شود، به معنای مار ماده است.»

    این شبیه توصیف کاتولوس، شاعر یونانی، از یک عیاشی باکوسی است:

    سپس آنان با ذهنی شوریده، هیجان‌زده در همه‌جا به خروش افتادند و در حالی که سرهایشان را تکان می‌دادند، دیوانه‌وار فریاد می‌زدند “اووئه! اووئه!” برخی از آنان تیرسوس‌هایی با نوک‌های پوشیده را تکان می‌دادند، برخی اندام‌های گاوی تکه‌تکه‌شده را به این‌سو و آن‌سو می‌افکندند، و برخی مارهای پیچ‌وتاب‌خوران را به دور خود می‌بستند؛ برخی نیز در صفی باشکوه، اسرار تاریکی را که در صندوقچه‌ها محصور بود حمل می‌کردند، اسراری که نامحرمان بیهوده آرزوی شنیدنشان را دارند. ~کاتولوس، 64.251-264 (ترجمه اقتباس‌شده از ترجمهٔ اف. دبلیو. کورنیش در کتابخانهٔ کلاسیک لوب)

    در عیاشی‌ها «اووئه» فریاد زده می‌شد و کلمنس گمان می‌کرد معنای آن «حوا» است. توجه کنید که بیشتر افراد چنین ارتباطی برقرار نمی‌کنند. فرهنگ لغت می‌گوید این فریاد وجد و خلسه‌ای است که در جشن‌های باکوسی به کار می‌رفت. ↩︎

  21. چشم همچنین همان الههٔ بزرگ است. اثر رابرت کلارک با عنوان اسطوره و نماد در مصر باستان صفحهٔ 218:

    «چشم رایج‌ترین نماد در اندیشهٔ مصری و برای ما شگفت‌انگیزترین آن‌هاست. کرافورد اخیراً نشان داده است که الههٔ باروریِ جهان نوسنگی، چه در آسیا و چه در اروپا، با یک چشم—یا چشم‌ها—نمایانده می‌شد. مصر تقریباً به‌طور قطع در حوزهٔ نفوذ این کیش ابتداییِ چشم قرار داشت، اما «چشم» مقدس مصری چنان پیچیده و منحصربه‌فرد بود که هنوز نمی‌توان آن را با اندیشه‌های دیگر نقاط جهان مرتبط ساخت. یک واقعیت برجسته است—چشم مصری همواره نمادی از الههٔ بزرگ بود، صرف‌نظر از اینکه در هر مورد خاص چه نامی داشت.»

     ↩︎
  22. بافت این نقل‌قول از مقالهٔ او خروج از آفریقا: سفر کهن‌ترین داستان‌های نوع بشر↩︎

  23. تاریخ‌گذاری هنر صخره‌ای دشوار است، زیرا هیچ مادهٔ آلی‌ای وجود ندارد که بتوان روی آن تاریخ‌گذاری کربنی انجام داد. بسیاری از تاریخ‌گذاری‌ها با مرتبط‌کردن یک سبک نقاشی با یک دورهٔ زمانی انجام می‌شوند. سپس فرض می‌شود هر چیزی که به آن سبک است متعلق به همان زمان باشد. یکی از تردیدهای من دربارهٔ تاریخ این مورد، شباهت فراوان سبک آن به تصاویر بعدی است که تاریخشان هزاران سال متأخرتر است. با این حال، استدلال به تاریخ‌ها وابسته نیست، بنابراین بررسی عمیق‌تری نکرده‌ام. ↩︎

  24. مصاحبه‌های اشمیت را در نشنال جئوگرافیک یا نیویورکر ↩︎

  25. استدلال او برای تاریخ ۱۶۰ هزار سال پیش، واگرایی ژنتیکی بوشمن‌های سان است. پژوهش‌های جدید آن را ۳۰۰ هزار سال پیش برآورد می‌کنند؛ نمی‌دانم آیا او مدلش را بر این اساس به‌روز می‌کرد یا امکان انتشار فرهنگی را می‌پذیرفت؟ ↩︎

  26. «اما سرخ‌پوستان هوپی رابطه‌ای صمیمانه با مار زنده دارند و به آن همچون تجسدی احترام می‌گذارند. آن‌ها باور دارند جادوگران مرده به‌شکل مارهای گاوی بازمی‌گردند که اگر کشته شوند، روح را آزاد خواهند کرد. طایفهٔ مار، رقص باستانی مار را برگزار می‌کند؛ آیینی سالانه و نُه‌روزه برای باران‌آوری که در آریزونا و نیومکزیکو برگزار می‌شود. بخش بزرگی از این رویداد محرمانه است، اما چهار روز صرف شکار گونه‌ای مار زنگی به نام nuntius، به‌معنای «پیام‌رسان»، می‌شود (ممکن است صد مار گرفته شود). در روز آخر، هنگام غروب آفتاب، پس از آیین شست‌وشو، کاهنان که به هیئت چهره‌های اسطوره‌ای درآمده‌اند، به‌آرامی در حلقه‌ای می‌رقصند، مارهای زنده را در دهان خود حمل می‌کنند و هر از گاهی آن‌ها را عوض می‌کنند. پس از ساعت‌ها، کاهنان از فراز فلات‌های تخت به‌سوی مناطق مقدس می‌دوند و در آنجا مارها را آزاد می‌کنند تا پیام‌ها را به خدایان برسانند.» ~مار، دریک استوتسمن

     ↩︎
  27. برای نمونه، آیین پلی‌نزیایی را ببینید که هنوز یک سرباز آمریکایی را چون خدا می‌پرستد.

    از برخی جهات، مواد مخدر این ایده را کم‌ارزش می‌کنند و آن را بیشتر موهوم یا توهم‌زا جلوه می‌دهند. آن‌ها می‌توانند برای تغییر حالت‌های بازگشتی مفید باشند، اما می‌خواهم روشن کنم که ضروری نیستند. شمن‌ها در سراسر جهان انرژی را در امتداد ستون فقرات به بالا می‌برند. این احتمالاً بخشی از مجموعهٔ اصلی بوده و در هند در قالب کوندالینی (در لغت «مار») یوگا، در قاره‌های آمریکا با رقص‌های گوناگون مار، و در آفریقای جنوبی با رقص خلسه حفظ شده است. شمنیسم تنها حدود ۴۰٬۰۰۰ سال قدمت دارد. وقتی غریبه‌ای به روستا می‌آمد و به کسی نشان می‌داد چگونه به شیوه‌ای برقصد یا مراقبه کند که بتواند به حالت‌های دگرگون‌شدهٔ آگاهی برسد، چه حالی داشته است؟ حتی بدون مواد مخدر هم بسیار خارق‌العاده بوده است. دشوار نیست فهمید که چگونه آن آموزگار به‌صورت موجودی فراتر از یک فانی در یادها می‌ماند. ↩︎

  28. برای نمونه، مقالهٔ مادر زمین از آب‌های شمالی گزارش می‌دهد، «دیدگاه بومیان شمال استرالیا روشن است: مادر همهٔ ما از آن‌سوی دریا آمد. خانهٔ او اغلب سرزمینی دوردست بود.» ↩︎

  29. او مطالب را کمی تندتر بیان می‌کند. آندامانی‌ها در رشته‌ای از جزایر در جنوب میانمار زندگی می‌کنند. اغلب با آن‌ها همچون بازمانده‌های فرهنگی نخستین مهاجرت مردمانی رفتار می‌شود که استرالیا را نیز مسکون کردند (برای مثال، ویتسل چنین می‌کند). کمبل دربارهٔ آن‌ها می‌گوید:

    «نخستین آندامانی‌ها نه سفال را می‌شناختند و نه خوک را. هر دو حدود ۳۰۰۰ ق.م. وارد شدند، و برجستگی خوک وحشی در اسطوره‌هایشان نشان می‌دهد که یک اسطوره‌شناسی مرتبطِ (نوسنگی یا عصر مفرغ) نیز باید در همان زمان وارد شده باشد. سفال رو به زوال رفت، خوک‌های اهلی وحشی شدند، و با ازهم‌پاشیدن فناوری سرزمین اصلی، شماری از عناصر آن جذب سنت‌های محلی شکار و گردآوری شدند.»

    او پس از مرتبط‌کردن چندین داستان آندامانی با اسطوره‌های یونانی و خاور نزدیک دربارهٔ الههٔ بزرگ، ادامه می‌دهد:

    «بنابراین، نمی‌توانیم فرض کنیم (چنان‌که رادکلیف-براون فرض کرد) که این داستان‌های آندامانی دربارهٔ شکار خوک و خوک‌ها حقیقتاً بومی جزیره‌نشینان و به‌اندازهٔ فرهنگشان بدوی‌اند. بلکه آن‌ها پاره‌هایی از اسطوره‌شناسی سرزمین اصلی‌اند که پس‌رفت کرده—یعنی همچون خود خوک‌ها وحشی شده—و مانند سفال مرتبط با آن رو به زوال گذاشته و، گویی، به خرده‌سفال‌هایی شکسته است.

     ↩︎
  30. این معما دربارهٔ زبان نیز صدق می‌کند. چرا زبان‌های استرالیایی تا این اندازه به یکدیگر شبیه و با زبان‌های PNG متفاوت‌اند؟ بنگرید به: زمان، تنوع‌یابی و پراکندگی در قارهٔ استرالیا: سه معمای پیشاتاریخ زبان‌شناختی. ↩︎

  31. برداشت‌ها از مار در خاور نزدیک باستان: نقش آن در عصر برنز در جادوی دفع بلا، درمان و محافظت.

    نام سامی حوا «Hawwa» بود. این نام از نظر ریشه‌شناختی با واژه‌های مار و زندگی مرتبط دانسته شده است. والاس (1985:148) به ما می‌گوید که مفسران اولیهٔ ربانی به پیوند میان نام‌های Hawwa و مار اشاره کرده بودند. پیوند میان حوا و مار و احتمال اینکه او الهه‌ای مارگونه، یا حتی خودِ مار بوده باشد، از سوی پژوهشگرانی چون نولدکه، ولهاوزن و گرسمن بررسی شد (والاس 1985:148). در سال‌های اخیر، ویلسون (2001:216) بر این باور است که مار نمایندهٔ اَشیره است. پیوند ریشه‌شناختی مار / زندگی را ویلسون تأیید می‌کند (2001:210): ‘مار عاملی نیست که زندگی به‌واسطهٔ آن از انسان گرفته می‌شود؛ او محافظ زندگی است…’.

    او در ادامه استدلال می‌کند که حوا همان الههٔ مارِ سراسر کنعان، یعنی ‘Elat، است که اغلب همراه با نیلوفرهای آبی، منبعی خوب برای روتین، ظاهر می‌شود: ↩︎

  32. نَحاش و اَشیره: نمادپردازی مار و مرگ، زندگی و درمان در خاور نزدیک باستان, ال. اس. ویلسون 1999

    “این پژوهش ریشهٔ سامی nhš را بررسی می‌کند که هم بر مار و هم بر عمل جادو یا پیش‌گویی دلالت دارد. نشان داده می‌شود که nhš بیش از آنکه معنای کلی جادو یا پیش‌گویی داشته باشد، بر پیشکشِ ساغرریزی دلالت دارد. خاستگاه‌های زبان‌شناختی nhš در ارتباط با نقش آن در نمایشنامهٔ عدن بررسی می‌شوند.”

    شایان ذکر است که او پرستش مار را نیز به قربانی‌کردن انسان مرتبط می‌داند (فرضیهٔ من این است که قربانی‌کردن انسان از آیین‌های خشونت‌آمیز مرگ و تولد دوباره با زهر مار پدید آمد):

    “نقش مار به‌عنوان عامل زندگی، مرگ و درمان، در فرهنگ‌های گوناگون، هم به‌صورت جداگانه و هم در ترکیب با یکدیگر، نشان داده می‌شود. نقش‌مایهٔ دراویدیِ مارهای پیچیده به دور درختان، همچون شای مصری یا agathós daímón، از ویژگی زندگی و باروری حکایت دارد. حضور معماگونه اما فراگیر اَشیره در کتاب مقدس به‌تفصیل بررسی می‌شود. ویژگی‌های مارسانِ الهه اَشیره در نظام‌های آیینی مرتبطِ خاور نزدیک، هم بر اساس مواد کتیبه‌ای و شمایلیِ موجود و هم یافته‌های تازه، تأیید می‌شوند. از فنیقیه، کارتاژ و تا حدی بین‌النهرین، درمی‌یابیم که آیین قربانی‌کردن انسان عملی پذیرفته‌شده بوده است و ازاین‌رو مار عامل مرگ به شمار می‌رفته است.”

     ↩︎
  33. اسطورهٔ مار و زایش نوع بشر. فرافکنی‌ای به فرهنگ نیاهندواروپایی.

    “نبرد تمام‌عیار است، روح کاملاً در آن مستغرق شده، ترس و شجاعت یک چیز واحدند، خون درون رگ‌ها می‌تپد، کسی جانش را از دست می‌دهد، اما لحظه چنان شدید است که در ذهن نخستین جنگجوی تاریخ بشر انفجاری حسی رخ می‌دهد، در یک لحظه همه‌چیز روشن می‌شود، آسمان، زمین، ذات خویش، مار، عواطف، زندگی، مرگ. ادراکات او به ژرفای امور راه می‌یابند. او مار را شکست داد، به‌طرزی وحشیانه و بی‌رحمانه آن را کشت – خودآگاهی مستقیماً با نیروی اراده‌ای که قلب هدایتش می‌کند متناسب است. ,نبرد پایان یافته است، انسان اکنون می‌تواند آگاهیِ کسب‌شده را به دیگران بیاموزد، “من هستم” *h1e’smi، “تو هستی” *h1e’sti. نبرد پایان یافته است، نوع بشر چشمه‌های پرآب را در اختیار دارد و می‌تواند یکجانشین شود و به‌آسانی چرخه‌های طبیعیِ رشد و مرگ، تغییر فصل، و کارکرد بذر را درک کند. او کشاورزی، دامداریِ گوسفند، چرخ و خودرو را کشف می‌کند. آتشی که آگنی نمایندگی می‌کند، همان آگاهی‌ای است که از چشمه‌های رهایی‌یافته جاری می‌شود؛ چشمه‌هایی که از این پس قالب‌های بسیاری خواهند داشت.”

     ↩︎
  34. *«اما ارزش اصلی مطالعهٔ خاستگاه‌های انسانی، از منظر سیاسی من، این است که نخست نشان می‌دهد زندگی اولیه کمونیستی بود (انگلس ۱۹۷۲ [ 1 884}؛ لی ۱۹۸۸). دوم، به ما می‌آموزد که انقلاب درست در قلبِ آنچه هستیم جای دارد.» ~*کریس نایت، روابط خونی: قاعدگی و خاستگاه‌های فرهنگ

    «در این ارتباط، هستهٔ اصلی نظریهٔ در حال تکوین و شاید هیجان‌انگیزترین یافتهٔ قوم‌نگارانه‌ای که الگوی من مرا به آن رسانده بود، این بود که آنچه پژوهشگران میدانیِ کارکردگرا در دوره‌ای پیشین، برساخته‌ای بومی پنداشته بودند که نمادِ «سکس»، «تغییر آب‌وهوا»، «آب»، «فالوس»، «رحم» یا مقولهٔ حاضر و آمادهٔ دیگری آشنا برای اروپاییان بود – این به‌اصطلاح «مار» اصلاً چنین چیزی نبود. معنای آن یک چیز نبود. به چیزی بیرون از سوژهٔ انسانی اشاره نمی‌کرد. آن – چنان‌که وقتی نخستین پرتوهای فهم بر من تابیدن گرفتند، به این نتیجه رسیدم – سوبژکتیویتهٔ ناب بود. همبستگی بود. مبارزهٔ طبقاتی من بود. صف اعتصاب، پرچم سرخِ خونین، اژدهای چندهزارِ مقاومت بود. سرنگونی سرمایه‌داری نخستی‌سانان بود – پیروزی اعتصاب بزرگ جنسی که قلمرو فرهنگی را بنیان نهاده بود. ~روابط خونی

    همچنین بد نیست خط زمانی او را مطرح کنیم، که بر سر آن تقریباً توافق داریم:

    «فکر می‌کنم این شدتِ چندسطحیِ اجتماعی‌بودن و اشتراک ذهنی - و منظور من از ‘فرهنگ’ در صفحات بعد همین است - حداکثر ۹۰، ۰۰۰ سال پیش، و به احتمال بیشتر حدود ۴۰٬۰۰۰ تا ۴۵٬۰۰۰ سال پیش، به‌طور همگانی و پایدار محقق شد (بینفورد ۱ ۹۸۹؛ ترینکاس ۱ ۹۸۹). همچنین فکر می‌کنم که این پدیده نه به‌صورت تدریجی، بلکه در انفجاری عظیم و اجتماعی، جنسی و سیاسی پدیدار شد - ‘انفجار خلاق’ ، چنان‌که نامیده شده است (فایفر ۱۹۸۲).” ~روابط خونی

     ↩︎
  35. بنگرید به کتاب اسطوره و نماد در مصر باستان، اثر رابرت کلارک. صفحهٔ ۷۶ «آیا این بدان معناست که جدایی زمین و آسمان، و آغاز زمان تقویمی، نشانگر گذار به برتری مردان است؟» از منظر مردانه، ممکن است چنین باشد. آنان تنها پس از آن می‌توانستند زمام امور را به دست گیرند که بازگشت‌پذیری (در اینجا، که با دوگانگی و زمان مشخص شده است) به طبیعت ثانوی بدل شده بود (طبیعت نخستین؟) در میان مردان.

    «تا اینجا، خدای برین و آب‌های ازلی مذکر یا دوجنسیتی در نظر گرفته شده‌اند. بااین‌حال، سنت دیگری نیز دربارهٔ یک ایزدبانوی مادر وجود داشت که احتمالاً در دوران پادشاهی کهن نادیده گرفته یا سرکوب شده بود، اما در متون تابوت‌ها پدیدار شد؛ زمانی که تضعیف کنترل مرکزی به آیین‌های محلی اجازه داد در متون ظاهر شوند.» (صفحهٔ ۸۷)

    صفحهٔ ۲۲۶ مضامین مار، چشم سوم و ایزدبانوی مادر را با هم ترکیب می‌کند:

    “تاج و کبرا و ایزدبانوی مادر (‘امر بزرگ’) یکی هستند. به یاد می‌آوریم که چشم خشمگین به کبرایی بدل شد که رع آن را دور سر خود پیچید و این نخستین تاج‌گذاری است. در آب‌ها، چشم از خدای برین سرچشمه گرفته بود، پس او زایندهٔ آن بود. چشم همچنین ایزدبانوی مادر است، زیرا همهٔ نوع بشر از اشک‌های چشم، هنگامی که خشمگین شد، پدید آمده‌اند. پس مادر پادشاه—یا مادر ازلی—چشم است. اما از آنجا که چشم همان کبرایی است که تاج را می‌آراید و جزئی از آن است، می‌توانیم دریابیم چرا همان ایزدبانو می‌تواند هم‌زمان پیشانی پادشاه را بیاراید و مادر او باشد. این باید به‌اندازهٔ کافی پیچیده باشد، اما حتی پس از آن نیز نیایش یک هم‌ارزی نمادین دیگر دارد. ممکن است دو چشم وجود داشته باشد، یکی در آب‌های ازلی و دیگری در داستان هوروس و ست؛ اما آن دو نیز یکی هستند. پادشاه هوروس است که برای تاج— یعنی چشم—جنگید و در جریان نبرد با ست، نخست چشم واقعی خود را از دست داد و سپس آن را بازپس گرفت.”

    توجه کنید که این شخص پژوهشگری فمینیست نیست و موضوع کتاب نیز دربارهٔ ایزدبانوی بزرگ یا مادرسالاری آغازین نیست. درست همانند دانبار، این تفسیرها را متخصصان آن حوزه ارائه کرده‌اند. ↩︎

  36. چنین اهرم‌هایی با تأثیر فراوان به کار گرفته می‌شوند. برای مثال، سعی کنید از جمینایِ گوگل بخواهید تصویر یک فرد سفیدپوست را بسازد↩︎

  37. جولیان جینز (که به‌خاطر ذهن «دومجلسی» شهرت دارد) و ایان مک‌گیلکریست، هر دو، از جانبی‌شدن مغز در ارتباط با آگاهی سخن می‌گویند. تفاوت‌های جنسی بزرگی وجود دارد:

    «مغز مردان برای ارتباطات درون‌نیمکره‌ای و مغز زنان برای ارتباطات بین‌نیمکره‌ای بهینه شده‌اند…این مشاهدات نشان می‌دهند که مغز مردان به‌گونه‌ای ساختاربندی شده است که ارتباط میان ادراک و کنش هماهنگ را تسهیل کند، درحالی‌که مغز زنان برای تسهیل ارتباط میان شیوه‌های پردازش تحلیلی و شهودی طراحی شده است.»

     ↩︎
  38. طبق خلاصهٔ ژن UniProtKB، TENM1: «در تنظیم انعطاف‌پذیری عصبی در دستگاه لیمبیک نقش دارد.» و «موجب مهار رونویسی BDNF (فاکتور نوروتروفیک مشتق‌شده از مغز) در نورون‌ها می‌شود.» (BDNF مشابه فاکتور رشد عصبی موجود در زهر مار است.)

    پژوهش‌های دیگر نشان داده‌اند که TENM1 با انواعی از صرع مرتبط است که با بروزهای وابسته به سن مشخص می‌شوند. با توجه به اینکه فکر می‌کنم صرع با بازگشت مرتبط است و در گذشته در سنین بالاتر بروز می‌کرد، این موضوع را جالب می‌دانم. (توجه داشته باشید که دیگران صرع را با فروپاشی معماری شناختی بازگشتی‌ای مرتبط دانسته‌اند که آگاهی را پدید می‌آورد: صرع و آگاهی بازگشتی با توجه ویژه به نظریهٔ آگاهی جکسون)

    طبق پایگاه دادهٔ ژن انسانی، TENM1 به‌طور ترجیحی در نورون‌های دوپامینرژیک ناحیهٔ تگمنتوم شکمی بیان می‌شود (VTA)。 این نورون‌ها با سامانهٔ کولینرژیک تعامل دارند که یک جزء جدایی‌ناپذیر از سامانهٔ پاداش رفتاری مغز است. دلیل اعتیادآور بودن شدید نیکوتین این است که این سامانه را تصاحب می‌کند (1,2)。 زهر مار نیز سامانهٔ کولینرژیک را هدف قرار می‌دهد، هرچند واقع‌بینانه که نگاه کنیم، این موضوع اکنون چندین مرحله از TENM1 فاصله دارد.

    فهرستی از تغییرات تک‌نوکلئوتیدی که انسان‌های مدرن را از انسان‌تباران باستانی متمایز می‌کنند (مطالب تکمیلی) شامل TENM4، که از نظر عملکردی مرتبط است، در فهرست ژن‌هایی است که انسان‌ها را از نئاندرتال‌ها و دنیسوواها متمایز می‌کنند. ↩︎

  39. لذت‌های اضطراب‌آور: زندگی جنسی مردمانی از آمازون (1973) ↩︎

  40. آیین‌ها و نمادهای تشرف: رازهای تولد و تولد دوباره (1958) ↩︎

  41. هرچند ممکن است کسی بپرسد، «چه بر سر جادوگران اروپا در اروپا آمد؟” ↩︎

  42. دو صفحهٔ پیش از این، با جزئیات بیشتری به این موضوع می‌پردازند. برای آنکه تصوری از میزان مستندات موجود دربارهٔ غُرّانک داشته باشید، نام قبایل مختلف را در زیر پررنگ کرده‌ام ↩︎

  43. در واقع، لووی در توسعهٔ نسبی‌گرایی فرهنگیِ رایج در انسان‌شناسی امروز نقش مهمی داشت‎. در عمل، این امر معمولاً اهمیت اشاعه را کم‌رنگ می‌کند. نسبی‌گرایان فرهنگی بر ویژگی خاص هر فرهنگ تأکید می‌کنند (برای مثال، غرش‌چرخان در یونان و استرالیا معنای متفاوتی دارد)، اختراع مستقل، و بدبینی کلی نسبت به نظریه‌های فراگیر (البته جز، خودتان می‌دانید، نسبی‌گرایی فرهنگی)‎. بنابراین، حمایت او از اشاعه در این مورد ناشی از مصلحت ایدئولوژیک نیست. ↩︎

  44. می‌خواهم با نگاهی به استرالیا به این موضوع بازگردم. گسترش خانوادهٔ زبانی پاما-نیونگن شباهت زیادی به گسترش آیین مار دارد. این را در نظر بگیرید خلاصهٔ یک مقاله که گروهی از زبان‌شناسان و ژنتیک‌دانان نوشته‌اند:

    «هر دو نوع داده [ژنتیکی و زبانی] همچنین نشان می‌دهند که جمعیت از شمال‌شرق به جنوب‌غرب گسترش یافته است. باورِن می‌گوید این مهاجرت در ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته رخ داده و احتمالاً در موج‌های پیاپی صورت گرفته است، به‌طوری‌که زبان‌های جدید بر زبان‌های موجود تحمیل شده‌اند. به نظر می‌رسد این گسترش با نوآوری‌ای در ابزارهای سنگی به نام تیغهٔ لبه‌پشت‌دار نیز هم‌زمان بوده باشد. اما جریان ژنی همراه آن فقط قطره‌چکانی بود، و به گفتهٔ ویلرسلف این نشان می‌دهد که تنها چند نفر تأثیر فرهنگی بسیار بزرگی داشته‌اند. او می‌گوید: «انگار دو مرد وارد روستایی شده باشند، همه را متقاعد کرده باشند به زبانی جدید سخن بگویند و ابزارهای جدیدی به کار گیرند، اندکی آمیزش جنسی داشته باشند و سپس ناپدید شوند.» سپس زبان‌های جدید به تکامل ادامه دادند و از الگوهای قدیمی‌تر جدایی جمعیت پیروی کردند. «واقعاً عجیب است، اما در این مرحله بهترین تفسیری است که می‌توانیم از داده‌ها داشته باشیم.»»

    گسترش کیهان‌زایی‌ها و آیین‌های تشرف می‌تواند توضیح دهد که چرا چنین فرایندی رخ می‌دهد. هم پاپوآ گینهٔ نو (PNG) و هم استرالیا در مراسم تشرف مردان از غران‌چوب استفاده می‌کنند و می‌گویند که مدت‌ها پیش آن را از زنان دزدیده‌اند. نه‌تنها این، بلکه هر دو خانوادهٔ زبانی برای اول‌شخص مفرد از «na» استفاده می‌کنند. افزون بر این، زبان‌شناسان در PNG برآورد می‌کنند که بنیان همهٔ زبان‌های موجود در خانوادهٔ PNG از اوراسیا وارد شده است ~۱۰ هزار سال پیش و آنچه را پیش‌تر در آنجا وجود داشت کنار زده است (هرچند بخشی از آن لایه به‌صورت یک «زیرلایهٔ باستانی» باقی مانده است). در آن زمان، استرالیا و PNG به هم متصل بودند. چرا فرایند انتشار باید در مرز ناموجود با استرالیا متوقف می‌شد؟ شواهد فراوانی نشان می‌دهند که متوقف نشده است. ↩︎

  45. برای مثال، قربانی‌شدن اودین برای آموختن رون‌ها:

    می‌دانم که بر درختی بادخیز آویخته بودم نه شب دراز، زخمی از نیزه، وقف‌شده به اودین، خودم به خودم، بر آن درختی که هیچ‌کس نمی‌داند ریشه‌هایش از کجا امتداد دارند.

    نه نانی به من دادند و نه نوشیدنی‌ای از شاخ، به پایین نگریستم؛ رون‌ها را برگرفتم، فریادزنان آن‌ها را برگرفتم، سپس از آنجا به عقب افتادم.

    این نقش‌مایهٔ «خدای به‌دارآویخته» است، که اودین، عیسی، پرومته، کارت مرد به‌دارآویختهٔ تاروت، و احتمالاً ایشتابرا در بر می‌گیرد. جزئیات «خودم به خودم» و نیزه چنان به مصلوب‌شدن عیسی—قربانی‌شدن او برای خودش، خدای پدر—شبیه‌اند که دربارهٔ تأثیرات عهد جدید بحث می‌شود. بنگرید به تاب‌خوردن با قلاب برای نمونه‌های مشابه آیینی. ↩︎

  46.  ↩︎
  47. یک نمونهٔ اخیر از پاسخ یک زیست‌شناس تکاملی به این پرسش که چه زمانی انسان شدیم: ↩︎

  48. این پرسش را مطرح می‌کند که چرا رفتار خردمندانه پیش از ۱۰ تا ۱۵ هزار سال پیش به‌طور گسترده بروز نمی‌کرد. پیش از تحقیق دربارهٔ EToC، هرگز چیزی دربارهٔ پارادوکس خردمندی نشنیده بودم. پس از آنکه ایدهٔ EToC به ذهنم رسید، نخستین فکرم این بود که سفر پیدایش نمی‌تواند حقیقت داشته باشد، زیرا ما باید از مدت‌ها پیش‌تر از آنکه یک اسطوره بتواند دوام بیاورد، رفتاری انسانی می‌داشتیم. برایم تکان‌دهنده بود که فهمیدم دست‌کم برخی باستان‌شناسان معتقدند خردمندی پدیده‌ای متأخر است و این موضوع همچنان معمایی حل‌نشده است. به همین ترتیب، فکر نمی‌کردم هیچ مدرکی دال بر استفاده از زهر مار به‌عنوان ماده‌ای روان‌انگیز وجود داشته باشد و در واقع، مطالب «آیین مار» و نسخهٔ دوم EToC را بدون هیچ مدرکی نوشتم. معلوم شد که احتمالاً در الئوسیس از آن استفاده می‌شده، اکنون در هند استفاده می‌شود و شاید در قارهٔ آمریکا نیز استفاده شده باشد. همچنین، هرگز چیزی دربارهٔ فروپاشی ذهن دوجایگاهی نشنیده بودم. دست‌کم از دیدگاه اول‌شخص من، EToC در پیش‌بینی‌هایی که مطرح می‌کند، سابقه‌ای بسیار موفق دارد. ↩︎