نخستین‌بار توسط Vectors of Mind منتشر شد.


Eve 20,000 BC
حوّا، ۲۰٬۰۰۰ پیش از میلاد

تا آنجا که می‌دانم، هیچ‌کس استدلال نکرده است که زنان پیش از مردان توانایی بازگشت را تکامل داده‌اند. با توجه به اینکه این قدیمی‌ترین داستان کتاب است، به نظر می‌رسد این موضوع میوه‌ای در دسترس باشد. فرهنگ‌های بومی سراسر جهان اسطوره‌هایی دربارهٔ یک مادرسالاری آغازین دارند که در آن زنان فرمان می‌راندند؛ این تقریباً همان شکاف سیاسی‌ای است که اگر بازگشت در ابتدا جنسیت‌مند بوده باشد انتظار می‌رود. در روایت آشناتر، حوّا نخست میوه را چشید و همچون خدایان شد و نیک و بد را شناخت. ظاهراً او مدتی به‌عنوان عاملی تأمل‌ورز زندگی کرد، در حالی که آدم در ناآگاهی بهشتی می‌زیست. در این نوشته، مدلی مفصل‌تر دربارهٔ اینکه چرا فکر می‌کنم زنان پیش از مردان بازگشت را تکامل داده‌اند و این امر چه زمانی رخ داده است، ارائه خواهم کرد. تفاوت‌های دیگر با مدل‌های استاندارد عبارت‌اند از:

  1. تأکید بر جنبه‌های منفی بازگشت. این یک حلقهٔ بی‌نهایتِ باربر است؛ نسخه‌های نخستین آن احتمالاً یک افتضاح تمام‌عیار بوده‌اند.

  2. خوداهلی‌سازی ممکن است هدفمند بوده باشد. انسان‌ها برای رام‌کردن اسب راهبردهای گوناگونی ابداع کرده‌اند. آیا هیچ راهبردی برای برانگیختن خودآگاهی، در زمانی که این ویژگی به‌طور نابرابر توزیع شده بود، وجود نداشته است؟

    1. این روش‌ها گسترش می‌یافتند.
  3. آمادگی بیشتر برای پذیرفتن تغییرات پدیدارشناختی بزرگی که بازگشت پدید می‌آورد.

  4. معاوضهٔ خط زمانیِ نامحتمل با سازوکارهای نامحتمل. زهر مار ممکن است بخشی از بستهٔ خوداهلی‌سازی بوده باشد.

این نکتهٔ آخر تفاوتی اساسی ایجاد می‌کند، اما بقیه نسبتاً پیش‌پاافتاده‌اند. همچنین این نکات وابسته به فرقهٔ مارِ آگاهی نیستند؛ یعنی با پذیرفتن یا رد آن، این استدلال‌ها از میان نمی‌روند. می‌کوشم دربارهٔ تاریخ‌ها در جریان اصلی باقی بمانم. بسیاری از باستان‌شناسان معتقدند وضعیت انسانی ۴۰ kya پدیدار شده است؛ من نیز از نظر آنان پیروی می‌کنم. افزودن یک زاویهٔ میم‌شناختی (نکتهٔ ۲الف) و جنسیت‌مند به تکامل بازگشت، به گمان من، می‌تواند هم پارادوکس هوشمندی و هم راز مادرسالاری آغازین را پاسخ دهد. چرا با وجود فقدان کامل مادرسالاری‌ها در جهان امروز، این اسطوره تا این اندازه فراگیر است؟

این چهارمین نوشته از مجموعه‌ای دربارهٔ بازگشت است. نوشته‌های پیشین استدلال کردند که تفکر بازگشتی همان چیزی است که ما را انسان می‌کند و کوشش‌های صورت‌گرفته تا امروز برای تعیین زمان تکامل آن را بررسی کردند. من موضع رایج را می‌پذیرم که بازگشت برای درون‌نگری، زبان، اندیشهٔ انتزاعی و بسیاری دیگر از توانایی‌های منحصربه‌فرد انسانی ضروری است.

توجه: از آن زمان نسخهٔ ۳٫۰ را نوشته‌ام که می‌توانید آن را اینجا بخوانید.

نخستین گام‌های نوزاد#

دربارهٔ اینکه کدام مصنوعات بازتاب‌دهندهٔ تفکر بازگشتی‌اند، بحث بسیار است. آیا جواهرات بر خودآگاهی دلالت دارند؟ قدیمی‌ترین دستبند شناخته‌شده، ۷۰ kya پیش، به دست یک دنیسووا1 ساخته شده است. یا اگر طرح‌های زیباشناختی را نیز به حساب آوریم، صدف‌های حکاکی‌شدهٔ هومو ارکتوس، متعلق به ۵۰۰ kya پیش. دیدگاه رایج این است که بازگشت در فاصلهٔ ۱۰۰ تا ۵۰ kya پیش پدیدار شده است، زیرا پس از این دوره، دیگر دوره‌های طولانیِ رکود فناورانه وجود ندارد. تا ۴۰ kya پیش، در سراسر جهان مصنوعاتی وجود دارند که بی‌تردید به بازگشت نیاز داشته‌اند؛ بنابراین منطقی است که دست‌کم جرقه‌هایی از این توانایی پیش‌تر وجود داشته باشد.

ما ممکن است بازگشت را برای مقاصد گوناگونی تکامل داده باشیم. هر کاری ــ برای مثال گوش‌دادن به موسیقی، ساختن تبر یا برداشتن یک نوشابه از یخچال ــ را می‌توان به‌صورت سلسله‌مراتبی فهم کرد، و این به بازگشت نیاز دارد. اما حتی کارهای پیچیده را می‌توان به‌صورت خطی نیز سازمان داد، هرچند با کارایی کمتر. از سوی دیگر، خودآگاهی بنا به تعریف به بازگشت نیاز دارد؛ خود باید خود را ادراک کند. در دژاووی تو استدلال می‌کنم که اینجا جای طبیعی‌ای برای جست‌وجوی تکامل بازگشت است.

با در نظر داشتن این نکته، این آزمایش فکری را در نظر بگیرید. فکر می‌کنید نخستین صدای درونی چه بود؟ در پیامدهای وجدان استدلال کردم که با توجه به ماهیت اجتماعی گونهٔ ما، نخستین صدای درونی ممکن است یک نهی اخلاقی مانند «غذایت را تقسیم کن!» بوده باشد. اما محتوا چندان اهمیتی ندارد. این صدا می‌توانست زمانی که ناخودآگاه یکی از نیاکان ما متوجه شد پرندگان ناگهان بیش از حد ساکت شده‌اند، بگوید «فرار کن!». پرسش این است که آیا او خود را با نخستین صدای درونی یکی می‌دانست؟ به گمانم نه. هویت پیچیده است و به بازگشت نیاز دارد. توهم به آن نیاز ندارد و هنوز رایج است.

این امر نشان می‌دهد که باید پرسش «بازگشت نخستین‌بار چه زمانی تکامل یافت؟» را به این صورت بازتعریف کنیم: «نخستین‌بار چه زمانی خود را با صدای درونی‌مان یکی دانستیم؟» این کار یعنی روی هم انباشتن شرط‌های اگرِ بسیار، و من در نهایت این بحث را به داده‌ها بازخواهم گرداند. اما فعلاً ببینیم این گمانه‌زنی ما را به کجا می‌برد.

هنگامی که بازگشت نخستین‌بار پدیدار شد، نه حالت پایهٔ روان‌شناسی ما بود و نه خیری بی‌آمیغ. چامسکی شوخی می‌کند که نقش صدای درونی خودش شکنجه‌کردن اوست. در آغاز، این امر به‌مراتب شدیدتر از این می‌بود. هیچ نقشهٔ راهی برای داشتن صدای درونی وجود نداشت و لبه‌های ذهنیت هنوز در آسیاب گوشت تکامل ساییده نشده بودند. انسان‌ها در آن زمان با گفت‌وگوی درونی خود به‌صورت مقطعی و گاه‌به‌گاه یکی می‌شدند. شاید خودآگاهی به حالت‌های شمنانه، به برخی اعضای قبیله یا به زنان محدود بود.

توابع بازگشتی ذاتاً ناپایدارند. میزان بروز صرع (یا چنان‌که یونانیان می‌نامیدند، بیماری مقدس)، اسکیزوفرنی و شخصیت‌های چندپاره بسیار بیشتر می‌بود. برخی ذهن‌ها از کار می‌افتادند. تصور کنید اگر سیم‌های «درد ناب» به شیوه‌ای بازگشتی به یکدیگر متصل می‌شدند. آیا سردردهای خوشه‌ای شایع‌تر بودند؟ با بازگشت، شیوه‌های کاملاً جدیدی برای ازکارافتادگی پدیدار می‌شوند2.

آغازهای بسیار نخستین بازگشت اصلاً روشن نیست. هومو ساپینس و نئاندرتال‌ها در فاصلهٔ ۷۰ تا ۹۰ kya پیش به خاک سپرده می‌شدند؛ امری که بر باورهای معنوی نوپا دلالت دارد. مدل من، الگویی از رشد تدریجی از حدود ۱۰۰ kya پیش است که پیشرفت‌های مهمی در حوالی زمانی رخ داده‌اند که آفریقا را ترک کردیم.

خروج از آفریقا#

حتی اگر فقط برخی اعضای قبیله بخشی از اوقات آگاه بودند، تغییرات فرهنگی عمیقی رخ می‌داد. تصور کنید حوّا صرفاً به این دلیل که می‌تواند تا ۲۹ بشمارد و بنابراین دربارهٔ مراحل ماه یا دورهٔ قاعدگی خودش پیش‌بینی‌هایی انجام دهد، بی‌چون‌وچرا باهوش‌ترین فرد قبیله‌اش باشد. او تا حدی قدرت تصمیم‌گیری پیدا می‌کرد. اما صداهایی را نیز می‌شنید که فرمان می‌دادند و گاه خود را همان صداها می‌پنداشت. اوضاع می‌توانست عجیب شود.

یک تحول معقول می‌توانست تغییر در الگوهای مهاجرت باشد. سفر ما به بیرون از آفریقا یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای بشری است. ما بی‌هدف و آشفته راه افتادیم و تمام جهان را فتح کردیم و خود را با محیط‌هایی سازگار کردیم که از جنگل‌های مرتفع گینهٔ نو تا سیبری عصر یخبندان تفاوت داشتند. دست‌کم چامسکی آماده است این امر را با بازگشت توضیح دهد. اما چرا مهاجرت‌ها باید آخرین اثر بازگشت باشند؟ اگر تکامل آن ده‌ها یا صدها هزار سال طول کشیده باشد، باید انتظار داشته باشیم نسخه‌های ناتمام آن نخستین‌بار به سرعت گریز قاره‌ای رسیده باشند. باستان‌شناسی نیز همین را نشان می‌دهد.

می‌توانیم مطمئن باشیم که بازگشت بخشی از بسته‌ای بود که انسان‌ها در مهاجرت بزرگ با خود بردند. شواهد شمارش، هنر روایی و خودنگاره‌ها از ۴۰ تا ۵۰ kya پیش به بعد در سراسر جهان یافت می‌شوند. نخستین نمونهٔ هر یک را به‌ترتیب در نظر بگیریم:

  • شمارش: تاریخ قدیمی‌ترین چوب خط به حدود ۴۴ kya پیش در آفریقای جنوبی بازمی‌گردد.
  • هنر غاری: قدیمی‌ترین هنر روایی، نقاشی خوکی ۴۵٬۰۰۰ ساله در اندونزی است.
  • خودنگاره‌ها: نمی‌توانیم بدانیم آیا تندیس‌های ونوس خودنگاره بوده‌اند یا نه، اما این دیدگاهی رایج است. قدمت این پیکره‌های پُرپیچ‌وخم به حدود ۴۰k سال پیش بازمی‌گردد و از اروپا تا سیبری یافت می‌شوند.

تا آنجا که می‌دانم، این‌ها نخستین نمونه‌های روشن بازگشت‌اند. با توجه به گستردگی آن‌ها و شمار اندک مصنوعاتی که چنین مدت طولانی‌ای دوام می‌آورند، احتمالاً دست‌کم مقداری بازگشت در فاصلهٔ ۵۰ تا ۱۰۰ kya پیش وجود داشته است. مدعای من این است که بازگشت در آن زمان لزوماً به‌طور کامل در روان ما یکپارچه نشده بود. پس از خروج ما از آفریقا شواهدی از بازگشت وجود دارد، اما پیش از ۱۲ kya هنوز آن‌قدر اندک است که پارادوکس هوشمندی را برمی‌انگیزد.

زنان راه را رهبری می‌کنند#

وقتی آگاهی گهگاهی و پراکنده بود، به گمانم بیشتر توسط زنان تجربه می‌شد و آنان نخستین کسانی بودند که آن را به حالت پایه تبدیل کردند. دلایل بی‌شماری برای این امر وجود دارد:

  1. روان‌شناسی تکاملی. دست‌کم در دوران بارداری و هنگام مراقبت از کودک خردسال، زنان بیشتر به قبیله وابسته‌اند. بنابراین، زیستگاه اجتماعیِ زنانه متضمن مهارت اجتماعی بیشتر و الگوسازی از خواسته‌ها و افکار دیگران دربارهٔ اوست. این‌ها همان چیزهایی هستند که من (و بسیاری دیگر) استدلال می‌کنیم نخستین‌بار بازگشت‌پذیری را پدید آوردند.

  2. روان‌سنجی. به این خط پژوهشی علاقه‌مند شدم به‌سبب کارم دربارهٔ عامل عمومی شخصیت، که با جنسیت مرتبط است. یکی از نام‌های GFP، هوش اجتماعی یا هیجانی است که زنان در آن برتری دارند. در واقع، این موضوع آن‌قدر شناخته‌شده است که اگر زنان امتیاز بهتری از مردان بگیرند، اعتبارسنجی یک پیمایش EQ محسوب می‌شود. «از کجا می‌دانید این پیمایش واقعاً هوش هیجانی را اندازه می‌گیرد؟» «خب، مثلاً زنان امتیاز بهتری می‌گیرند.» این شیوهٔ استدلال در میان متخصصان پذیرفته است. ظاهراً حتی می‌توان استدلال کرد که GFP عمدتاً دربارهٔ جنسیت است؛ چنان‌که در اولویت جنسیت: شناخت جنسیت‌مند زیربنای دو بُعد بزرگ شناخت اجتماعی است آمده است.

  3. علوم اعصاب. پیش‌گوه هستهٔ کارکردی%2C%20as%20well%20as%20unique) شبکهٔ حالت پیش‌فرض است که در خودآگاهی دخیل دانسته شده است. پیش‌گوه یکی از نواحی‌ای است که میان دو جنس، از نظر کارکردی و کالبدشناختی بیشترین تفاوت را دارد. حتی ارتباط آن با تفاوت‌های جنسی در گرایش به سفر ذهنی در زمان نیز نشان داده شده است (توانایی دیگری که به بازگشت‌پذیری نیاز دارد).

    1. جولیان جینز بخش زیادی از شناخت نیم‌کره‌ای ما («دوحجره‌ای» بودن ذهن) را تبیین کرد؛ شناختی که تفاوت‌های جنسی چشمگیری در آن وجود دارد: «مغزهای مردان برای ارتباط درون‌نیم‌کره‌ای و مغزهای زنان برای ارتباط بین‌نیم‌کره‌ای بهینه شده‌اند… این مشاهدات نشان می‌دهند که مغزهای مردان به‌گونه‌ای ساختاربندی شده‌اند که ارتباط میان ادراک و کنش هماهنگ را تسهیل کنند، حال آن‌که مغزهای زنان برای تسهیل ارتباط میان شیوه‌های پردازش تحلیلی و شهودی طراحی شده‌اند.»
  4. ژنتیک. کروموزوم X از ژن‌هایی غنی است که در مغز بیان می‌شوند (1,2). اگر ژن‌هایی داشته باشد که برای بازگشت‌پذیری کدگذاری می‌کنند، زنان دو برابر این دوز را دریافت کرده‌اند و ممکن است زودتر به آستانه‌ای بحرانی رسیده باشند3. به‌طور کلی‌تر، تفاوت‌های جنسیِ کدگذاری‌شده توسط کروموزوم‌های جنسی شامل تفاوت‌های مغزی نیز می‌شوند.

  5. باستان‌شناسی. هر سه نمونهٔ بازگشت‌پذیری در بخش پیشین ممکن است در ابتدا جنسیت‌مند بوده باشند.

    1. قدیمی‌ترین چوب خط دارای ۲۹ شیار است و برخی استدلال می‌کنند که از آن برای پیگیری چرخه‌های قاعدگی استفاده می‌شده است.
    2. نقاشان غارنشین اغلب دست‌های خود را به‌عنوان شابلون به کار می‌بردند. نسبت انگشتان نشان می‌دهد که نقاشان اغلب زن بوده‌اند.
    3. اگر تندیس‌های ونوس خودنگاره باشند، پس چرا چیزی از مردان وجود ندارد؟ هیچ همتای مردانه‌ای وجود ندارد.
  6. اسطوره‌شناسی. مادرسالاری و پیشاتاریخ توضیح می‌دهد که چگونه از دههٔ ۱۸۰۰ میلادی به این سو نظریه‌پردازی شده است که زمانی زنان از نظر سیاسی مسلط بوده‌اند. به گفتهٔ یوری برزکین، «در آفریقا، استرالیا، ملانزی و آمریکای جنوبی آیین‌ها/اسطوره‌های مشابهی وجود دارند که با مخالفت نهادینه‌شدهٔ دو جنس مرتبط‌اند و معمولاً داستان‌هایی دربارهٔ سلطهٔ گذشتهٔ زنان را دربرمی‌گیرند؛ نه‌فقط در حوزهٔ اجتماعی (داستانِ «قلمرو یک زن» در زمانی در گذشته، یا در سرزمینی دور، نقشی است که در سراسر جهان شناخته شده است)، بلکه در کیش و آیین نیز». این‌ها شامل درون‌مایه‌هایی از این دست‌اند:

    1. «زنان صاحبان دانش مقدس، زیارتگاه‌ها یا اشیای آیینی بودند؛ چیزهایی که اکنون برای آنان تابو هستند.»
    2. «مردی وارد روستای زنان می‌شود. معمولاً باید برخلاف میل خود هر زن را راضی کند، یا هر زن او را از آنِ خود می‌داند.»

بدشانسی! حتی در اسطوره‌هایی که برای توجیه سلطهٔ زنان به کار می‌روند، زنان به‌عنوان عاملانی فعال به تصویر کشیده می‌شوند. آدم به سبب همسرش همچون خدا می‌شود. این جزئیاتی است که از نظر سیاسی گنجاندنش در تبلیغات پدر آسمانی ناخوشایند است، و بااین‌حال حفظ شده است. حوا وضعیت انسانی را کشف کرد و این چیز بدی است. به همین ترتیب، هرا در سراسر سفر هراکلس برای کشف خویشتن، مانند دیوانه‌ای آدم‌کش رفتار می‌کند، و بااین‌حال نام او به معنای «به‌واسطهٔ هرا جلال‌یافته» است.

استدلال روان‌سنجی نیز از آنچه در بالا توصیف شد نیرومندتر است. از آن‌جا که این موضوع به پیشینهٔ من نزدیک‌تر است، در مقطعی مطلبی کامل دربارهٔ آن خواهم نوشت؛ اما فعلاً به توانایی واگرا در تشخیص چهره در زیر توجه کنید. زنانی با IQ برابر با 70، چهره‌ها را به‌اندازهٔ مردانی با IQ برابر با 130 تشخیص می‌دهند. برای زنان، این کار شهودی است. این زیستگاه تکاملی آنان است. برای مردان، این کار مستلزم تلاش است و بار شناخت عمومی را می‌گیرد.

تصویری از نظریهٔ آگاهی حوا (نسخهٔ 2)

با کنار گذاشتن کتاب مقدس، باور دارم نخستین کسی هستم که استدلال کرده است زنان نخست به آگاهی رسیده‌اند. عجیب است، با توجه به این‌که شواهد فراوانی در این زمینه وجود دارد. شاید بیشتر مردم حاضر نیستند حدس بزنند که تفاوت‌های جنسی می‌توانند با صفات مهم مرتبط باشند. اما عجیب‌تر این‌که حتی روان‌شناسان تکاملیِ فاقد چنین ملاحظاتی نیز از این‌که زنان می‌توانند فکر کنند شگفت‌زده می‌شوند.

تصویری از نظریهٔ آگاهی حوا (نسخهٔ 2)

برای ناآشنایان، آئلا کارگر جنسیِ خردگراست و پروفسور میلر در دانشگاه نیومکزیکو دربارهٔ انتخاب جنسی پژوهش می‌کند.

لطفاً این مطلب را به اشتراک بگذارید! دوست دارم بازخورد بیشتری دریافت کنم و به نوشتن ادامه دهم. مقالهٔ اصلی را به اشتراک بگذارید.

مردان در هولوسن به دنبال می‌آیند#

اگر خودآگاهی در ۵۰ هزار سال پیش پراکنده بود یا به زنان محدود می‌شد، چه زمانی به حالت پایه برای همگان تبدیل شد؟ پس از آن تنها یک گذار جهانی وجود دارد—هولوسن، فقط ۱۲ هزار سال پیش. این زمان بسیار نزدیک است! اگر این گذار شامل خودآگاهی بوده باشد، باید جزئیات این تجربه در بسیاری از اسطوره‌ها حفظ شده باشد.

خودآگاه شدن پس از آن‌که همسرتان پیشاپیش خودآگاه بوده است، چه حسی دارد؟ داستان آدم و حوا به‌طرزی چشمگیر با این وضعیت مطابقت دارد. دشوار است بگوییم زندگی کردن بدون خود (یا دست‌کم ناتوان بودن از درون‌نگری) «چگونه» است. همان‌طور که نمی‌دانیم خفاش بودن «چگونه» است. اما ظاهراً یکی از تغییرات برجسته، رابطه با عاملیت است. چنین به نظر می‌رسد که «من» ادارهٔ این ماشین گوشتی را در دست دارم. پیش از آن چه کسی اداره‌اش می‌کرد؟ جولیان جینز معتقد بود خدایان، و این برای من معقول است. دست‌کم، «من» به‌عنوان موجودی اجتماعی، بخش بزرگی از اخلاق‌ورزی ناخودآگاه را کنار می‌زد. «دانش نیک و بد» دقیقاً همین است.

حوا نخست از میوهٔ دانش می‌چشد و «همچون خدایان» می‌شود. این اوست که آدم را تشویق می‌کند همین کار را انجام دهد. معلوم می‌شود خدا شدن با زندگی کردن در کنار خدایان ناسازگار است (Elohim جمع است)، و هر دوی آن‌ها از باغ رانده می‌شوند. همان‌گونه که دین به نتیجهٔ منطقیِ یکتاپرستی می‌رسد، یک سر تنها می‌تواند جایگاه یک ارباب باشد. اما گمان نمی‌کنم این امر یک‌باره محقق شده باشد. برای نسل‌های بسیاری، باید میان آدم، دایمون‌های او و حوا کشمکشی از جنس طناب‌کشی وجود داشته باشد؛ خدا بی‌مقاومت کنار نمی‌رفت. اگر اسکیزوفرنی بتواند نمونه‌ای قیاسی باشد، شایان توجه است که این وضعیت چند بار به خودکشی ختم می‌شود. ترک عدن باید آسیب‌زا بوده باشد؛ خود در تنش زاده شد و از آن زمان تاکنون نیز چنین بوده است. (این برای وضعیت انسانی اساسی است.)

یک دورهٔ میانی که در آن خود هنوز کاملاً سکان را در دست نداشت4 می‌تواند پارادوکس اسکیزوفرنی را توضیح دهد. با توجه به هزینه‌های تولیدمثل، چرا این وضعیت همچنان در سراسر جهان نسبتاً شایع است؟ شاید هنوز زمان چندانی برای انتخاب علیه آن سپری نشده باشد.

سرانجام، آدم پس از ترک عدن با عرق پیشانی خود نان خورد؛ او به کشاورزی گذار کرد. دقیقاً همان خط زمانی‌ای که به آن نیاز داشتیم. می‌توان این را اسطوره‌ای از هلال حاصلخیز دانست دربارهٔ این‌که چرا آنان ۱۲٬۰۰۰ سال پیش کشاورزی را پذیرفتند.

البته پیدایش می‌تواند به همان سادگی از خلقت‌گرایی زمین جوان پشتیبانی کند. مهم‌تر از آن، بسیاری از خطوط شواهد دیگر نشان می‌دهند که روان‌شناسی انسان در این زمان تغییر کرده است. پارادوکس هوشمندیِ یادشده، انقلاب کشاورزی را انقلاب انسانی می‌نامد. زیرا پس از این زمان است که هنر و دین رواج می‌یابند. این امر معمولاً به‌عنوان تغییری اجتماعی یا محیطی تفسیر می‌شود، اما شکل جمجمهٔ ما در حال تکامل بود، بنابراین نمی‌توان عاملی ذاتی را منتفی دانست. یک زبان‌شناس استدلال می‌کند که تغییر جمجمه با گسترش پِرِکونِئوس (بخشی از شبکهٔ حالت پیش‌فرض) مرتبط بوده و زبان بازگشتی در همین نقطه پدید آمده است.

پیدایش بر جنبه‌های منفی زنده‌بودن تأکید می‌کند، و این چارچوب مفیدی برای نگریستن به بازگشت است. بسته به این‌که عوارض جانبی تا چه حد وخیم بوده‌اند و بازگشت متناوب تا چه اندازه سودمند بوده است، این امر ممکن بود ــ دست‌کم در آغاز ــ مانعی قطعی برای بقا نباشد. در قالب نمودار، چشم‌انداز برازش ممکن است چیزی شبیه این باشد:

یگانگی، یکی‌بودن با جهان در برابر دوگانگی، تجربهٔ خودی متمایز از جهان مادی.
یگانگی، زیستن در نبود خوداندیشی، در برابر دوگانگی، تجربهٔ خودی متمایز از جهان مادی.

یگانگی، یعنی زیستن بدون خوداندیشی، راهی شدنی برای انتقال ژن‌های خود است. همهٔ جانوران چنین می‌کنند، و انسان‌ها حتی پیش از به‌کارگیری بازگشت نیز باید از باهوش‌ترین موجودات بوده باشند. اندکی بازگشت ممکن بود از نبودنش بدتر باشد. می‌توانست جنون و سردرد ایجاد کند، اما باید سنگینی عاملیت را نیز در نظر گرفت. زندگی درونی فضای بسیار بیشتری برای برنامه‌ریزی فریب فراهم می‌کند، و این امر باید برای بسیاری طنابی به‌اندازهٔ کافی بلند بوده باشد تا خود را با آن به دار بیاویزند. در قبیله‌ای کوچک، آبروی شما زندگی شماست. اغلب اوقات بهترین کار این است که مطابق قواعد بازی کنید، دروغ نگویید، تقلب نکنید و دزدی نکنید. به‌ویژه اگر، مانند آدم، هیچ مهارتی در بازی نداشته باشید.

خدا: «چه کسی به تو گفت که عریانی؟ آیا از درختی که به تو امر کردم از آن نخوری، خوردی؟»

آدم، با مطلقاً صفر خونسردی: «این زن که او را برای بودن با من به من دادی، او از میوهٔ درخت به من داد و من خوردم.»

نوزادان خودآگاه به دنیا نمی‌آیند. در واقع، مغزهایشان بسیار شبیه مغز یک بزرگسال در یک سفر اسیدیp به نظر می‌رسد. خودآگاهی ــ یا دست‌کم آگاهی بدنی ــ حدود ۱۵ماهگی پدیدار می‌شود. نظریهٔ من این است که وقتی خودآگاهی نخستین‌بار تکامل یافت، در بزرگسالی5 رشد می‌کرد؛ در پارینه‌سنگی زبرین، زنان آیین‌هایی ابداع کردند تا این فرایند را سرعت بخشند و آن را پایدار کنند.

به‌سبب تفاوت‌ها در نظریهٔ ذهن، درهٔ جنون برای مردان پهن‌تر یا عمیق‌تر بود. بااین‌حال، فکر می‌کنم خودآگاهی را می‌شد آموخت، حتی اگر جهش از روی دره مستلزم بزرگ‌ترین مداخلهٔ محیطی ممکن می‌بود. باید فرهنگی را حول آماده‌سازی مردی جوان برای تشرف او طراحی کرد. هر شکار، هر واژه و هر غروب خورشید به لحظه‌ای اشاره می‌کند که در آن معرفتِ خویشتن به او داده خواهد شد. آن لحظه همهٔ اهرم‌های زیستی موجود، ازجمله روان‌گردان‌ها، را به کار می‌انداخت.

فرقهٔ مارِ آگاهی#

پس از آن‌که پیدایش علاقه‌ام را برانگیخت، شروع به خواندن دیگر اسطوره‌های آفرینش کردم. آدمی بلافاصله از هجوم مارها به جهان آغازین متأثر می‌شود. حوا با مار وسوسه می‌شود. جعبهٔ پاندورا اغلب با مارها به تصویر کشیده می‌شود. هراکلس، مانند آدم، به خدایان تبدیل شد. یکی‌مانده‌به‌آخرین تکلیف او دزدیدن سیبی از درختی است که ماری از آن نگهبانی می‌کند. سپس با فرود به جهنم و رام‌کردن سِربِروس، سگی با دُم مارمانند، سفر خود را به پایان می‌رساند. در مصر، جهان هنگامی آغاز می‌شود که آتوم نام خود را بر زبان می‌آورد. نخستین وظیفهٔ او در مقام خدا، نبرد با مار کیهانی است. در هند، ویشنو، پاسدار جهان، بر بستری از کبراها می‌آرمد. در مکزیک، کوئتزالکواتل، مار پردار، انسان‌ها را از ذرت آسیاب‌شده و خون خود ساخت. در استرالیا، مار رنگین‌کمان زبان و آیین را به آنان آموخت. می‌توانم همین‌طور ادامه دهم؛ فرهنگی را به من نشان دهید و من مار را به شما نشان خواهم داد.

درحالی‌که می‌پرسیدم آیا این معنایی دارد، از گوگل پرسیدم که آیا زهر مار روان‌گردان است. معلوم شد که بله؛ ادبیات دانشگاهی اندکی و چند مستند وِیس وجود دارد (البته). نه‌تنها چنین است، بلکه زهر مار سرشار از عامل رشد عصبی است، که برای انعطاف‌پذیری عصبی ضروری است. من استدلال می‌کنم که این امر بخشی از آیین خود-اشراق در فرقهٔ مارِ آگاهی بوده است. از منظر نظریهٔ بازی به آن فکر کنید. اگر یک آیین با استفاده از آواز، رقص، روزه، شکنجه و آمیزش جنسی در پی برانگیختن خودآگاهی باشد و آیین دیگر همهٔ این‌ها را به‌اضافهٔ زهر مار انجام دهد، فکر می‌کنید کدام‌یک در رقابت پیروز خواهد شد؟ این امر از چشم ناظرِ همه‌جا حاضرِ مدیران کسب‌وکار نیز دور نمانده است؛ کسانی که وقتی بازاریابی خوب را می‌بینند، آن را می‌شناسند (مار کیهانی ما را دربرمی‌گیرد: مسیرهای آینده در بازاریابی طلسم‌ها6).

At Night II
به فرقهٔ مارِ آگاهی خوش آمدید؛ جایی که هر اهرم زیستی فشرده، ماساژ داده، زنجیر و تازیانه زده خواهد شد. بیایید نام حقیقی خود را دریافت کنید (At Night II - Maéna Paillet)

فرض کنیم ۵٪ از تشرف‌یافتگان پس از تشرف توانستند به سطحی از خودآگاهی برسند که در مجموع مثبت بود. این مردان فرزندان بیشتری می‌داشتند، و فرزندانشان نیز همین‌طور. در طول هزار سال، حتی بدون تشرف، می‌توانست تغییری خارق‌العاده در میزان سهولت رشد و تجربهٔ بازگشت در مردان رخ دهد. ژن‌ها از پیش در خزانهٔ ژنی وجود داشتند؛ فقط باید به مقادیر بالاتری رانده می‌شدند، درست از میان درهٔ جنون. هرجا فرقهٔ مار گسترش می‌یافت، پویایی‌ها یکسان می‌بودند.

خانوادهٔ گسترده#

برخی استدلال می‌کنند که آگاهی تابع موج را فرومی‌ریزد. دربارهٔ این موضوع اطلاعی ندارم، اما قطعاً فکر می‌کنم که می‌توانست سردهٔ Homo را فروریزد. بازگشت به یک گونهٔ اندیشندهٔ جدید امکان داد سیاره را فتح کند. خویشاوندانی که می‌شد جذبشان کرد، جذب می‌شدند. آن‌هایی که نمی‌شدند، به سرنوشت منابع غذایی محبوب ما دچار شدند. میم از چماق نیرومندتر است.

در چند دههٔ گذشته، تصویر نئاندرتال بازسازی شده است. دیگر آن‌ها را وحشیانی که بندبند انگشتانشان را بر زمین می‌کشند نمی‌دانند، بلکه هنرمندانی پیچیده می‌دانند که به موسیقی و آدم‌خواری آیینی علاقه‌مند بوده‌اند (هنر را از هنرمند جدا کنید!). نئاندرتال‌ها، دنیسوواها و دیگر خویشاوندان نزدیک، صدها هزار سال را عمدتاً در انزوای ژنتیکی از Homo Sapiens گذراندند. منطقی است که آنان نیز در حال تکامل نظریهٔ ذهن بهتری بوده باشند؛ نظریهٔ ذهن پیش‌درآمد بازگشت است. اگر در شناخت یک گذار فازی رخ داده باشد، آمیزش می‌توانسته به ما کمک کند تا از لبه عبور کنیم. و درواقع، هنر غار دقیقاً در همان زمان و مکانی به کمال رسید که آخرین شواهد حضور نئاندرتال‌ها در آنجا یافت می‌شود. سهم ژنتیکی آنان ممکن است در داستان ما امری فرعی نباشد.

در زیر، نموداری از ژن‌های جدیدی که وارد خزانهٔ ژنی انسان شده‌اند آمده است. به جهش این روند در حدود زمانی که آفریقا را ترک می‌کنیم و با گونه‌های دیگر درهم می‌آمیزیم توجه کنید. بسیاری از آن‌ها ژن‌های شناختی هستند.

SNPهای فنوتیپیِ انسانی، ژن‌هایی هستند که با صفات انسان‌های مدرن، از جمله صفات شناختی و روان‌پزشکی (برای مثال، هوش و ترک سیگار)، ارتباط دارند. در ۳۰ هزار سال گذشته (سه بازهٔ سمت چپ)، تعداد آن‌ها بسیار بیشتر از مقداری است که مدل تهی پیش‌بینی می‌کند.
SNPهای فنوتیپیِ انسانی، ژن‌هایی هستند که با صفات انسان‌های مدرن، از جمله صفات شناختی و روان‌پزشکی (برای مثال، هوش و ترک سیگار)، ارتباط دارند. در ۳۰ هزار سال گذشته (سه بازهٔ سمت چپ)، تعداد آن‌ها بسیار بیشتر از مقداری است که مدل تهی پیش‌بینی می‌کند.

خلاصه#

خطوط شواهد متعدد نشان می‌دهند که زنان نخست آگاه شدند. بااین‌حال، ۱۰۵٬۰۰۰ مقاله دربارهٔ شکاف دستمزد جنسیتی بحث می‌کنند، و ۰ مقاله دربارهٔ امکان وجود شکافی چندین‌هزارساله در خودآگاهیِ ذهنی وجود دارد. این امر دربارهٔ جامعه چه می‌گوید؟

تا اینجا، ادعاهای اصلی نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی عبارت‌اند از:

  1. بازگشت‌پذیری مسئول خودآگاهی، زندگی درونی، و سنجش‌گری دربارهٔ آینده—یعنی وضعیت انسانی—است.

  2. این امر نخستین بار در فاصلهٔ ۱۰۰ تا ۵۰ هزار سال پیش پدیدار شد و تحولات عمدهٔ آن تا هولوسن ادامه داشت.

    1. زنان، دست‌کم گاهی، پیش از ترک آفریقا خودآگاه بودند و به‌تدریج خودآگاه‌تر شدند.
    2. همه، از جمله مردان، تا زمانی در حوالی هولوسن، در حالت پایه خودآگاه بودند.
  3. اسطوره‌های آفرینش، خاطرات این گذار هستند.

  4. خودآگاهی را می‌شد تا حدی آموزش داد. آیین‌هایی که برای این منظور به کار می‌رفتند، احتمالاً از مواد روان‌گردان، و شاید از زهر مار، استفاده می‌کردند.

  5. در این دوره، و به‌ویژه پس از تثبیت آیین‌ها، انتخاب ژنتیکی نیرومندی برای بازگشت‌پذیری پایدار وجود داشت. در آغاز، این انتخاب در مورد زنان شدیدتر بود و سپس در مورد مردان.

    1. این بازسازمان‌دهی مغز باید امکان بروز حالت‌های ناکامیِ کاملاً جدیدی را فراهم کرده باشد. پیش از آن‌که «خود» وجود داشته باشد، اسکیزوفرنی یک فنوتیپ نبود.
  6. آمیختگی ژنی نئاندرتال‌ها به تکامل بازگشت‌پذیری کمک کرد.

  7. بازتعریف پرسش «بازگشت‌پذیری چه زمانی تکامل یافت؟» به «نخستین بار چه زمانی با صدای درونی خود همانندسازی کردیم؟»

نکتهٔ آخر حال‌وهوایی جینزی دارد، اما او، و نیز ۵٬۰۰۰ نفری که به او استناد کرده‌اند، آگاهی از رهگذر تحقق خویشتن را به مجموعهٔ بزرگ‌تر توانایی‌های بازگشت‌پذیر (که آشکارا پیش از ۱٬۲۰۰ پیش از میلاد وجود داشته‌اند)7 مرتبط نکردند. عجیب به نظر می‌رسد که ما برای چنین مدت طولانی‌ای بازگشت‌پذیری داشته باشیم اما آگاهی نداشته باشیم. افزون بر این، اگر «من» به‌تازگی کشف شده باشد، توزیع کنونیِ ضمایر می‌تواند شاهدی معتبر در بحث دربارهٔ خاستگاه آگاهی باشد (نگاه کنید به: اثربخشی نامعقول ضمایر). هیچ‌کس در سنت جینزی طی نیم‌قرن گذشته این موضوع را بررسی نکرده است.

نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی این ظرفیت را دارد که داروین را با پیدایش، و نیز با دیگر اسطوره‌ها، متحد کند. این نظریه همچنین به‌شدت انسانی است: یک رویداد گونه‌زاییِ شبه‌میمی8. این ایده را دوست دارم که به‌محض آن‌که برخی انسان‌ها به آگاهی رسیدند، از زیرکی خود استفاده کردند تا آیینی ابداع کنند که بتواند خودآگاهی را در دیگران القا کند. «این را ببین؛ باورت نمی‌شود.»

دوستی خردگرا مرا تشویق کرد که به نوشتن ادامه دهم، چون احتمال درست بودن آن را ۲٪ می‌دانست. واقعاً، از این‌که احتمالی بیشتر از صفر برای آن قائل شد، خرسندم؛ یک قاعدهٔ سرانگشتیِ خوب این است که همهٔ نظریه‌های آگاهی نادرست‌اند، به‌ویژه در محل تقاطع داروین، کوئتزالکواتل و الههٔ مادر. اما او همچنین گفت که این نظریه همیشه حدسی باقی خواهد ماند. در اینجا با او مخالفم! بیداریِ مفروضِ مردان آن‌قدرها هم دور نبوده است و نظریه دربارهٔ انتخاب ژنتیکی پیش‌بینی‌هایی ارائه می‌کند. این پیش‌بینی‌ها را می‌توان ابطال کرد. ۶٬۰۰۰ سال پیش، حدود ۹۵٪ از تمام دودمان‌های مردانه از میان رفتند. نوشتهٔ بعدی استدلال خواهد کرد که این امر ناشی از انتخاب پس از گسترش میمِ «خود» بوده است.

دِمِتِر و پرسفونه در اسرار اِلِئوسیسی (شاخه‌ای از فرقهٔ مار)
دِمِتِر و پرسفونه در اسرار اِلِئوسیسی (شاخه‌ای از فرقهٔ مار)

  1. تاریخ‌ها از ۳۰ هزار سال پیش تا ۷۰ هزار سال پیش متفاوت‌اند. تا آنجا که می‌دانم، دربارهٔ این‌که این اثر را یک دنیسووان ساخته است، اختلاف‌نظری وجود ندارد. ↩︎

  2. یک تحول فرهنگیِ احتمالاً مرتبط، شیوع شگفت‌انگیز جمجمه‌گشایی در جمجمه‌های نوسنگی، به‌ویژه در میان مردان، است. این پدیده‌ای جهانی برای درمان تسخیرشدگی و سردرد است که بعد، به‌نوعی، متوقف می‌شود. با توجه به این‌که چنین مداخلهٔ خارق‌العاده‌ای به‌طور گسترده انجام می‌شده، و شواهدی نیز وجود دارد که شکل جمجمه‌های ما در حال تغییر بوده است، برای من منطقی است که این کارکردی داشته باشد: این‌که در هولوسن، سردرد و تسخیرشدگی، به‌ویژه در مردان، بیشتر شده بود. ↩︎

  3. برخی متخصصان ژنتیک اظهار کرده‌اند که کروموزوم X به دلیل [غیرفعال‌سازی](https://en.wikipedia.org/wiki/X-inactivation#:~:text=X%2Dinactivation%20(also%20called%20Lyonization,transcriptionally%20inactive%20structure%20called%20heterochromatin.) دو دوز ایجاد نمی‌کند. بااین‌حال، آثار کروموزوم X بر مغز از غیرفعال‌سازی می‌گریزند:

    تأثیرات کروموزوم‌های X و Y بر رشد قشر مغز: واگرایی جهانی اما همگرایی محلی: «وجود رابطه‌ای منفی میان دوز X و اندازهٔ مغز—صرف‌نظر از جنس غدد جنسی—با تنظیم مستقیم اندازهٔ مغز انسان توسط ژن‌های اختصاصی کروموزوم X (یعنی ژن‌های غیرِ PAR) که از غیرفعال‌سازی X می‌گریزند، سازگار است (Carrel and Willard 2005)، هرچند این رابطه بالقوه می‌تواند از طریق سازوکارهایی مستقل از محتوای ژنی کروموزوم X نیز پدید آید.»

    این امر از آثار حاشیه‌ایِ یک کروموزوم X در جمعیتی با کروموزوم‌های اضافی نشان داده شده است. مطالعهٔ تصویربرداری عصبیِ بین‌گونه‌ای دربارهٔ آثار دوز کروموزوم‌های جنسی بر کالبدشناسی مغز انسان و موش: «اندازهٔ کلی مغز در انسان‌ها بر اثر SCT به‌طور چشمگیری تغییر کرد (با XXY به‌طور معناداری کاهش یافت و با XYY افزایش پیدا کرد)، اما در موش‌ها چنین نبود. هنگامی که تفاوت‌های حجم کلی کنترل شدند، آثار نیرومند و همگرای فضاییِ XXY و XYY بر حجم نواحی مغز در انسان‌ها مشاهده شد، اما در موش‌ها مشاهده نشد.» ↩︎

  4. منظورم چیزی بیش از صرفاً شنیدن صداهاست؛ پرسش‌هایی مانند «احساس می‌کنم پایم به من تعلق دارد» نیز اسکیزوفرنی را پیش‌بینی می‌کنند. ↩︎

  5. اوایل بزرگسالی؟ به نظر می‌رسد این امر نوعی بده‌بستان میان تجربه و انعطاف‌پذیری باشد. مطمئن نیستم این دو چه زمانی برای درون‌نگریِ بدیع به نقطهٔ بهینه رسیده بودند. ↩︎

  6. «همه‌چیز را توضیح می‌دهد—بله، همه‌چیز را—با کمک مار کیهانیِ مخفیِ برندسازی. دربارهٔ مادهٔ تاریک شنیده‌اید؟ خب، در آستانهٔ کشف نمادهای تاریک هستید… یا همیشه می‌توانید لوی-استروس را بخوانید.» ↩︎

  7. یکی از فرض‌های من این است که وقتی یک نوع بازگشت‌پذیری را به دست می‌آورید، کل این مجموعه را به دست می‌آورید. بنابراین، خودآگاهی و دستور زبان و تفکر سلسله‌مراتبی و سفر ذهنی در زمان، همگی با هم پدیدار می‌شوند. به همین دلیل است که تاریخ خودآگاهی را با استفاده از هنر تعیین می‌کنم (که به سفر ذهنی در زمان نیاز دارد). جینز چنین نمی‌کند و معتقد است که می‌توان بدون خودآگاهی (که به بازگشت‌پذیری نیاز دارد) هرم ساخت. ↩︎

  8. گونه‌زایی یک رویداد ژنتیکی است. استدلال من این است که ما از آیین برای تغییر چشم‌انداز شایستگی استفاده کردیم. ↩︎