نخستین‌بار در Vectors of Mind منتشر شد.


تصویری از انتخاب جنین و روان‌شناسی عصر حجر ما

یادداشت: این نوشته را در سال 2023 برای یک ساب‌استکِ اکنون تعطیل‌شده نوشتم که در زمینهٔ انتخاب جنین تخصص داشت. متن زیر بدون ویرایش ارائه می‌شود.

وقتی دربارهٔ انتخاب جنین1 صحبت می‌کنم، به نظر می‌رسد مردم دربارهٔ صفات عمومی بسیار بیش از صفات بالینی احساس ناراحتی می‌کنند. منظورم از «عمومی» صفتی است که همهٔ ما در آن سهیمیم، مانند قد، هوش یا کاریزما. «بالینی» به صفاتی گفته می‌شود که اختلال یا بیماری نامیده می‌شوند؛ مانند تای‌ساکس، ADHD یا اسکیزوفرنی. فکر می‌کنم آنچه در اینجا رخ می‌دهد، بیزاری از نقش خدا را نشان می‌دهد که با همدلی نسبت به کسانی که به‌سبب ژنتیک دچار رنج قابل‌توجهی شده‌اند، تعدیل می‌شود. اگر بتوانیم از موارد آشکار پیشگیری کنیم، بسیار خوب؛ اما گاتاکا را به ما تحویل ندهید. مطمئنم بسیاری از خوانندگان این وبلاگ کاملاً گاتاکایی شده‌اند و من برای هم‌سرایان موعظه می‌کنم. بااین‌حال، می‌خواهم در برابر این شهود که صفات بالینی ذاتاً متفاوت‌اند استدلال کنم؛ شهودی که ممکن است بر کسانی که هنوز مرددند اثر بگذارد. برای این منظور، دربارهٔ مدل‌های بُعدی اختلالات شخصیت و ناهمخوانی تکاملی‌ای که اکنون در آن گرفتاریم بحث خواهم کرد.

مدل‌های بُعدی#

تشخیص‌های بالینی عموماً صفات قابل‌قبول‌تری برای انتخاب جنین تلقی می‌شوند. به‌هرحال، کاهش احتمال ابتلای فرد به وضعیت‌های ناتوان‌کننده‌ای مانند آلزایمر، اسکیزوفرنی یا ناشنوایی مادرزادی، اقدامی همدلانه دانسته می‌شود. ADHD را در نظر بگیرید که وراثت‌پذیری آن حدود 80% برآورد شده است%20%5B6%5D.)؛ رقمی مشابه مؤلفهٔ ژنتیکی قد. با توجه به اینکه ADHD با ایجاد اختلال در کارکرد ــ یعنی ایجاد رنج ــ تعریف می‌شود و عمدتاً حاصل قرعه‌کشی ژنتیکی است، این مورد نیز هدفی موجه برای انتخاب جنین به نظر می‌رسد.

مدل بُعدی اختلالات شخصیت، دیدگاهی نسبتاً جدید است. این مدل اختلالات روانی، از جمله ADHD، را افراط‌هایی در پیوستار رفتار انسانی می‌داند. بر این اساس، اختلالات انتهای توزیع یک صفت با توزیع عادی در جمعیت تلقی می‌شوند؛ برای مثال، انتهای صفت ظرفیت توجه.

تصویری از انتخاب جنین و روان‌شناسی عصر حجر ما

این مبنای مدل HiTOP است؛ مدلی که می‌کوشد DSM را با سلسله‌مراتبی تو‌در‌تو از صفات پیوسته جایگزین کند. در توضیحی از سوی Psychiatry at the Margins آمده است:

رده‌بندی سلسله‌مراتبی آسیب‌شناسی روانی (HiTOP) یک نظام کمّی و مبتنی بر شواهد برای طبقه‌بندی اختلالات روانی است. HiTOP به‌عنوان جایگزینی برای نظام‌های رایج طبقه‌بندی و تشخیص، مانند DSM، توسعه یافت. به‌جای تشخیص‌های مقوله‌ای، نظام HiTOP از ابعاد آسیب‌شناسی روانی تشکیل می‌شود که به‌صورت سلسله‌مراتبی سازمان یافته‌اند و از نشانه‌ها و علائم مشخص تا سازه‌های هرچه گسترده‌تر ــ مانند درونی‌سازی/بیرونی‌سازی ــ امتداد می‌یابند؛ سازه‌هایی که ویژگی‌های مشترک میان اختلالات سنتی را دربر می‌گیرند. این مدل سلسله‌مراتبی و بُعدی بر اجماع حاصل از یافته‌های مربوط به ساختار روان‌سنجی تجربی آسیب‌شناسی روانی مبتنی است.

در رأس این سلسله‌مراتب، عامل عمومی آسیب‌شناسی روانی، یعنی عامل p، قرار دارد.

HiTOP
HiTOP

بنابراین، دست‌کم صفات بالینی مرتبط با شخصیت را می‌توان همچون طیفی در نظر گرفت. این امر کاملاً بدیهی است و لزوماً انتخاب آن صفت را توجیه نمی‌کند. برای مثال ADHD را در نظر بگیرید. زوجی که سابقهٔ خانوادگی ADHD دارند، احتمالاً صاحب فرزندی می‌شوند که در ناحیهٔ بالینی توجه قرار می‌گیرد. ممکن است یک شکاک در این مورد با انتخاب جنین موافق باشد، اما با انتخاب جنین برای خانواده‌ای که احتمالاً فرزندش در دامنهٔ عادی قرار خواهد گرفت، موافق نباشد.

افزون بر این، ممکن است در مورد صفاتی که هر دو انتهایشان مشکل‌ساز است، حد میانهٔ مطلوبی وجود داشته باشد؛ همان‌گونه که در گشودگی به تجربه صدق می‌کند. در واقع، باید انتظار داشته باشیم که بیشتر صفات چنین باشند؛ وگرنه طبیعت تاکنون آن‌ها را در جهت خاصی انتخاب کرده بود تا به تعادل برسند. بااین‌حال، صفاتی نیز وجود دارند که همه یا بیشتر افراد در آن‌ها دچار کمبودند. تکامل هنوز فرصت کافی برای همگام‌شدن با آن‌ها را نداشته است.

هوش هیجانی#

در پژوهش‌های شخصیت، یک عامل واحد بخش بزرگی از واریانس هر پرسش‌نامه‌ای را تبیین می‌کند. این عامل نام‌های بسیاری دارد: آلفا، عامل عمومی شخصیت (GFP)، هوش هیجانی، هوش اجتماعی و خودتنظیمی اجتماعی. توصیف محبوب من از آن، گرایش به زندگی‌کردن بر اساس قاعدهٔ زرین است. این نکته ظریف است؛ مسئله، دستمال‌دستی‌شدن نیست، زیرا نمی‌خواهم در قبال دیگران به یک مستبد تبدیل شوم2. این مفهوم از اثربخشی اجتماعی نیز فراتر می‌رود، زیرا مستلزم اهمیت‌دادن به دیگران است. افزون بر آن، به نظریهٔ ذهن نیاز دارد ــ توانایی قرار‌دادن خود به‌جای دیگران و نگریستن به درون، برای مشاهدهٔ خواسته‌های خود. مانند همهٔ صفات شخصیت، این صفت نیز به‌طور قابل‌توجهی وراثت‌پذیر است (حدود 50%).

این عامل به‌طور اتفاقی همبستگی زیادی با عامل p در HiTOP و نیز با عامل عمومیِ به‌دست‌آمده از سنجه‌های اختلالات شخصیت (g-PD) دارد. در یک مطالعه، برای محاسبهٔ هر سه عامل3، از یک جمعیت واحد نظرسنجی‌هایی به عمل آمد. این مطالعه نشان داد که GFP با g-PD همبستگی 0.9 دارد و g-PD نیز به نوبهٔ خود با عامل p همبستگی 0.92 دارد. این عوامل به یک صفت نهفتهٔ واحد مربوط‌اند، حتی زمانی که ابزارها با یکدیگر تفاوت دارند. (آزمون‌های شخصیت شامل پرسش‌هایی دربارهٔ این هستند که آیا در یک مهمانی با افراد زیادی صحبت می‌کنید یا نه، درحالی‌که پیمایش‌های آسیب‌شناسی روانی می‌پرسند آیا احساس می‌کنید پایتان به شما تعلق دارد یا نه.) اگر قرار بود حدس بزنم، می‌گفتم این هم‌خوانی با نظریهٔ ذهن و توانایی ادغام تصور شما از خودتان در جامعه ارتباط دارد.

در Vectors of Mind، استدلال کرده‌ام که GFP واقعی و مهم است. به‌دلیل برخی ملاحظات آماری فنی، این موضوع در روان‌سنجی محل بحثی شدید است. همچنین نظریه‌ای خیال‌پردازانه دارم که این صفت را به ظهور وضعیت انسانی پیوند می‌دهد. هنگام بسط این ایده، به‌شدت متوجه شده‌ام که زندگی ما اکنون تا چه اندازه با وضعیت تکاملی‌مان متفاوت است. بیایید با موردی آسان آغاز کنیم: انقلاب صنعتی.

ناهمخوانی تکاملی#

در چند صد سال گذشته، توانایی ما برای استخراج کالری از محیط به‌صورت نمایی بهتر شده است. برای نخستین‌بار در تاریخ بشر ــ و در واقع در تاریخ حیوانات ــ دیگر با چند تصمیم بد تا مرز گرسنگی یا شکارشدن فاصله ندارید. روان‌شناسی ما، بدیهی است، هنوز خود را با این واقعیت وفق نداده است. چند اختلال دلبستگی برآمده از سازوکارهای شناختی‌ای هستند که فرض می‌کنند روابط واقعاً مسئلهٔ مرگ و زندگی‌اند؟ ما به‌عنوان یک گونه، سرانجام می‌توانیم آرام بگیریم. سپس خود زبان مطرح است. به قول داروین در تبار انسان:

پس از آنکه توانایی زبان به دست آمد و خواسته‌های جامعه توانست بیان شود، باور عمومی دربارهٔ اینکه هر عضو جامعه برای خیر همگانی چگونه باید رفتار کند، طبیعتاً در بالاترین درجه به راهنمای عمل تبدیل می‌شد.

زبان باید فشار انتخابی شدیدی به نفع هوش اجتماعی/هیجانی ــ یعنی GFP ــ ایجاد کرده باشد. زمان دقیق این رخداد روشن نیست، اما پاسخ معمول چیزی حدود 100,000 سال پیش است. (در اینجا تکامل توانایی مرتبط بازگشت را بررسی کرده‌ام. برای مثال، چامسکی گفته است که این توانایی 50,000 سال پیش پدیدار شده است.) از منظر تکاملی، این مدت چندان طولانی نیست و ممکن است از زمان پیدایش زبان، چه رسد به اختراع وکلا، پلیس و بمب‌های اتمی، هنوز به سطوح «بهینه» خودتنظیمی تکامل نیافته باشیم.

به‌همین‌ترتیب، دانبار گفت که انسان‌ها می‌توانند با حدود ۱۵۰ نفر رابطه حفظ کنند. این امر در بخش بزرگی از تاریخ تکاملی ما محدودیتی ایجاد نمی‌کرد، زیرا قبایل ما از این تعداد فراتر نمی‌رفتند. اکنون در شهرهایی با میلیون‌ها نفر زندگی می‌کنیم، اما میراث پلیستوسنی‌مان همچنان روابط ما را به ۱۵۰ رابطه محدود می‌کند. منظور این نیست که برای افزایش عدد دانبار باید به انتخاب جنین روی بیاوریم؛ فقط بسیاری می‌پذیرند که سازگاری‌های پلیستوسنی هنوز روان‌شناسی پایه‌ای ما را شکل می‌دهند4. اگر عدد دانبار به‌روزرسانی نشده باشد، پس اقلیم اخلاقی و درون‌نگرانهٔ متفاوتی که زبان پدید آورده نیز ممکن است هنوز به‌طور کامل در آن ادغام نشده باشد.

نوشتار نمونهٔ برجستهٔ دیگری است. سومری‌ها آن را ۵۰۰۰ سال پیش اختراع کردند، تا ۱۰۰ سال گذشته مهارتی همگانی نبود، و اکنون برای زندگی مدرن از ضروریات بدیهی به شمار می‌رود. مغز انسان به‌طرز شگفت‌انگیزی انعطاف‌پذیر است؛ بااین‌حال، حدود ۲۰٪ مردم دچار نارساخوانی‌اند. و این فقط شامل کسانی است که از آستانهٔ بالینی عبور می‌کنند!

ناهمخوانی تکاملی مدرن ما رنج فراوانی ایجاد می‌کند. بسیاری از منابع بیرونی رنج در چند صد سال گذشته ریشه‌کن شده یا به‌شدت کاهش یافته‌اند، از جمله بیماری و خشونت. هنوز کارهای بسیاری باقی مانده است، اما اکنون بیش از هر زمان دیگری، هنگامی که رنج می‌کشیم، جهنم خودمان را می‌سازیم. این دستاورد بزرگی است! خوب است که زندگی، به‌طور پیش‌فرض، کمتر پلید، خشن و کوتاه است. اما روان‌های ما برای انتخاب‌هایی که اکنون سرنوشت‌مان را تعیین می‌کنند طراحی نشده بودند. آن‌ها همواره در حالت آماده‌باش برای شکارگری، گرسنگی و به‌ویژه طرد اجتماعی قرار دارند.

هرگز پیش از این از انسان‌ها خواسته نشده بود که درحالی‌که در جامعه‌ای متشکل از میلیون‌ها نفر شناورند، مرکز ثقل خود را بیابند. قرار نیست شهرها، اینترنت یا نوشتار را از میان برداریم، اما می‌توانیم از شدت کاستی‌های انسانیِ به‌خوبی‌شناخته‌شده بکاهیم. اگر وجود شرایط بالینی برای انتخاب جنین توجیه‌پذیر است، پس هوش هیجانی (یا GFP، نظریهٔ ذهن و غیره…) نیز باید، اساساً در هر سطحی، چنین باشد. همهٔ ما برای مطالبات هولوسن دچار کاستی هستیم.

Image from Embryo Selection and Our Stone-Age Psychology

  1. این کار شامل غربالگری ژنتیکی جنین‌ها پیش از کاشته‌شدن آن‌ها در لقاح آزمایشگاهی است. اگر چند جنین داشته باشید، DNA آن‌ها برآوردی تقریبی از خطر ابتلا به بیماری و دیگر ویژگی‌هایشان، مانند رنگ چشم یا هوش، به دست می‌دهد. بیشتر مردم فکر می‌کنند دانستن این‌که جنینی به سندرم داون یا بیماری تای‌ساکس مبتلاست اشکالی ندارد، اما رنگ چشم، هوش و شخصیت، طبیعتاً، موضوعاتی به‌شدت مناقشه‌برانگیزند. ↩︎

  2. شاید من فقط یک فرشته‌ام 😇. اما می‌توان گفت که ما، به‌عنوان یک قاعده، برای ستمگر بودن ساخته نشده‌ایم. دست‌کم، جامعه‌ای متشکل از ستمگران از نظر نظریهٔ بازی‌ها باثبات نیست (هرچند شاید جامعه‌ای متشکل از ستمگران بالقوه باشد؟). به کسانی که تکامل را در قالب‌های نوداروینیستیِ ماکیاولیستی می‌بینند توصیه می‌کنم داروین را بخوانند؛ او به‌تفصیل دربارهٔ اخلاق نوشته است. همچنین، از نظر تجربی، دربارهٔ تکامل جنگ بحثی وجود دارد؛ جنگ شاید پیش از ۱۵ kya وجود نداشته باشد. دادهٔ دیگری این است که «زودباور» بر GFP بارگذاری نمی‌شود؛ این ویژگی مستلزم زرنگی در جهان واقعی است. راه دیگری برای اندیشیدن به این موضوع این است: «آیا دوست دارم این شخص در تیم من باشد؟» اگر آن‌ها آدمی بی‌دست‌وپا و تسلیم باشند، پاسخ منفی است. ↩︎

  3. General Factors of Psychopathology, Personality, and Personality Disorder: Across Domain Comparisons ↩︎

  4. در واقع، اریک هول، عصب‌پژوه، از عدد دانبار برای توضیح پارادوکس ساپینت در مقالهٔ برندهٔ جایزهٔ خود با عنوان The Gossip Trap استفاده می‌کند. به‌اختصار، او استدلال می‌کند که هنگامی که حلقه‌های اجتماعی ما از عدد دانبار فراتر رفتند، این امر در جامعهٔ ما (و نیز در روان‌شناسی؟) یک گذار فازی ایجاد کرد؛ گذاری که حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش به انسان‌ها امکان داد خلاق باشند، هنر بیافرینند و فناوری‌های جدید اختراع کنند. ↩︎