نخستین‌بار در Vectors of Mind منتشر شد.


«آن‌که به بیرون می‌نگرد، خواب می‌بیند؛ آن‌که به درون می‌نگرد، بیدار می‌شود.» ـ کارل یونگ

اکو و نارسیس، جان ویلیام واترهاوس
اکو و نارسیس، جان ویلیام واترهاوس

زندگیِ وارسی‌نشده ارزش زیستن ندارد، و بااین‌حال، اژدها هم در کار است. غیب‌گوی تبس، تیرسیاس، هشدار داده بود که نارسیس عمری طولانی خواهد داشت، اگر «هرگز خودش را نشناسد». در واقع، او در حال انجام کاری مرد که دوستش داشت: نگریستن به بازتاب زیبای خود و برخوردار بودن از شیفتگیِ یک دلداده. گمان می‌کنم میانه‌روی در همه‌چیز لازم است.

فلاسفه هزاران سال است دربارهٔ آنچه ما را انسان می‌کند بحث کرده‌اند و درون‌نگری همچنان نامزدی نیرومند برای این عنوان است. نگریستن به درون مستلزم اصل ریاضیِ بازگشت است؛ خود، خود را ادراک می‌کند. در سال‌های اخیر، زبان‌شناسان نیز با بینش‌هایی برگرفته از علوم رایانه وارد این میدان شده‌اند. شگفت‌آور آن‌که رویکرد بسیار متفاوت آنان به پرسشِ انسان‌بودن به همان پاسخ منتهی شد. بازگشت به ما امکان می‌دهد آینده‌ای را تصور کنیم و سپس برای رسیدن به آن تلاش کنیم. با آن، می‌توانیم هم در آسمان و هم بر زمین قلعه بسازیم. با ورود به جایگاه بوم‌شناختیِ میمتیک، بر همهٔ گونه‌هایی که تنها در جهان مادی زندگی می‌کنند مسلط شده‌ایم.

به‌ندرت پیش می‌آید که رویکردهایی چنین واگرا به یکدیگر همگرا شوند، یا یک ویژگی بتواند این‌همه چیز را توضیح دهد. ازاین‌رو، این مجموعه در قبال نقش بازگشت در تکامل انسان موضعی حداکثری اتخاذ خواهد کرد. این موضوعی است که بسیار درباره‌اش کار شده است، و دو نوشتهٔ نخست به مرور کارهای دیگران اختصاص خواهند داشت: بازگشت چیست و چه زمانی تکامل یافت. من نظریه‌پردازی کرده‌ام که بازگشت را تا حدی می‌توان آموخت. نوشته‌های بعدی بررسی خواهند کرد که این ایده چگونه خط زمانی‌ای را پیشنهاد می‌کند که شواهد تکاملی و باستان‌شناختی را بهتر با یکدیگر همگام می‌سازد. سرانجام، این امکان را بررسی می‌کنم که خودآگاهی در آغاز جنسیت‌مند بوده است. زنان حیات درونی را کشف کردند و مردان از پی آنان آمدند.

علوم رایانه#

«پول مفت، دخترها مجانی» ـ گروه دایر استریتس

با افزایش سن، آدم درمی‌یابد که ناهار مجانی وجود ندارد. همه‌چیز هزینه‌ای دارد؛ همیشه نکته‌ای در میان است. به‌طور مرتبط، دانشمندان علوم رایانه گاهی ساده‌لوح به نظر می‌رسند. علت، ناتوانی آنان در درونی‌کردن اصل ناهار مجانی است، زیرا بازگشت را آموخته‌اند. آنان می‌دانند که می‌توان محاسبات را مجانی انجام داد؛ خودشان آن را دیده‌اند!

یک تابع بازگشتی، خودش را بر خروجیِ خودش اعمال می‌کند. اغلب، هر بار اعمالِ متوالی یک زیربرنامه خواهد بود که در آن ورودی پیوسته ساده‌تر و ساده‌تر می‌شود تا به شرط توقفی برسد. از نظر الگوریتمی، این یک ابرقدرت است. تصویر فراکتالیِ زیر را در نظر بگیرید. راه بدیهی برای ذخیرهٔ تصویر، شمارش و ثبت رنگ هر پیکسل است. در عوض، می‌توان آن را به‌صورت یک JPEG فشرده کرد. JPEG در پشت صحنه برای محاسبهٔ تبدیل فوریهٔ سریع از بازگشت استفاده می‌کند. بدون بازگشت، این کار چندین مرتبهٔ بزرگی کندتر می‌بود.

تصاویر فراکتالی
«فراکتال‌ها معماری طبیعت‌اند و الگوهای بازگشتیِ زیربنایی‌ای را آشکار می‌کنند که جهان ما را شکل می‌دهند.» ـ بنوا ماندلبرو

در مورد این تصویر می‌توان یک گام فراتر رفت، زیرا با فرایندی بازگشتی تولید شده است. بنابراین، تصویر را می‌توان بدون اتلاف، با چند بایتی که برای نوشتن الگوریتم بازگشتی لازم است کدگذاری کرد ـ چند خط کد. نه‌تنها این، بلکه این بازنمایی تا بی‌نهایت امتداد می‌یابد، زیرا می‌توان روی هر لبه‌ای بزرگ‌نمایی کرد و دید که فراکتال برای همیشه، در مقیاس‌هایی هرچه ظریف‌تر، خودش را بازتولید می‌کند. بازگشت در تولید این‌همه از این‌همه کم، تقریباً کیمیاگرانه عمل می‌کند. به قول نیکلاوس ویرت، برنامه‌نویس افسانه‌ای:

قدرت بازگشت آشکارا در امکان تعریف مجموعه‌ای بی‌نهایت از اشیا با گزاره‌ای متناهی نهفته است. به همین ترتیب، می‌توان شمار بی‌نهایتی از محاسبات را با برنامه‌ای بازگشتی و متناهی توصیف کرد، حتی اگر این برنامه هیچ تکرار صریحی در خود نداشته باشد.

حوزهٔ من، یعنی پردازش زبان طبیعی، نیز از بازگشت استفاده می‌کند. تا همین اواخر، شبکه‌های عصبی بازگشتی مدل منتخب برای زبان بودند. همان‌طور که نامشان نشان می‌دهد، RNNها جمله‌ها را به‌صورت بازگشتی و هر بار یک واژه پردازش می‌کنند1. این پردازش ترتیبی، اطلاعات زمانی را به‌طور رایگان بازنمایی می‌کند؛ جایگاه یک واژه در جمله از ترتیبی که با آن دریافت می‌شود معلوم است. از سال ۲۰۱۸، تقریباً همهٔ مدل‌های زبان نوعی شبکهٔ پیش‌خور به نام ترنسفورمر بوده‌اند. بااین‌حال، هنگام استفاده از شبکهٔ پیش‌خور باید اطلاعات زمانی را به هر واژه افزود. در نهایت، رایانه‌ها آن‌قدر قدرتمند هستند که لازم نباشد نگران این ناکارآمدی باشیم، اما به این ایده بازخواهیم گشت که بازگشت به‌طور خودکار زمان را بازنمایی می‌کند. اگر این امر در مغز پیاده‌سازی شده باشد، جهشی پدیدارشناختی به شمار می‌آمد.

فلسفه#

برای خودآگاه‌بودن، خود باید از خودش آگاه باشد. فرایندهای درونیِ خود، خودِ آن را به‌عنوان ورودی می‌گیرند. این همان بازگشت است.

من این موضوع را چنین تصور می‌کنم. خودی نخستین را تصور کنید که قادر به ادراک خودش نیست. اگر آن را به‌صورت تابع بنویسیم: self(perceptions). این تابع مدل شما از ذهن یا علایق خودتان می‌بود. به‌عنوان ورودی، هر آنچه را ادراک می‌کنید دریافت می‌کرد. درون‌نگری ضرورتاً بازگشت تولید می‌کند؛ خود، خودش را به‌عنوان ورودی دریافت می‌کند: self(self, perceptions). دو گام زمانیِ درون‌نگری را می‌توان چنین نوشت2:

تصویری از Deja-you، ساخت بازگشتیِ خود

با الهام از مثال RNNها، تصور کنید این بازگشت چگونه می‌توانست ادراک و تجربهٔ ما از زمان را تغییر دهد. این راهی جدید برای بازنمایی رایگانِ این بُعد می‌بود؛ تحولی بنیادین در زیستن در لحظه‌ای خاص.

همچنین تصور آغاز دشوار این تابع ثمربخش است. برنامه‌های بازگشتی مستعد ازهم‌گسیختن‌اند، و این یکی در سر شما اجرا می‌شود. برای مثال، ساده‌ترین تابع، یعنی f(x) = x+1، را در نظر بگیرید. اگر در هر گام زمانی خروجی را به‌صورت بازگشتی به‌عنوان ورودی وارد کنید، این تابع تا بی‌نهایت رشد خواهد کرد. بعید است زنجیرهٔ آگاهی در ابتدا گسسته‌نشده یا خوشایند بوده باشد. این زنجیره با حمله‌ها و فوران‌هایی آغاز می‌شد؛ خود فقط برای لحظه‌ای سر برمی‌آورد و سپس زیر افزایش نماییِ خودش خفه می‌شد. نورون‌ها فقط می‌توانند میزان محدودی از برانگیختگی را تحمل کنند. تابع برای تثبیت بازگشت و خودداری از رسیدن به محدودیت‌های زیستی، به نوعی سامانهٔ کنترل نیاز می‌داشت. لابد شخصیت‌های چندپاره و صداهای درونیِ بیشتری وجود داشته‌اند که ما خودمان را با آن‌ها یکی نمی‌دانستیم. جدا از توهم‌ها، همچنین محتمل به نظر می‌رسد که بازگشتِ منفجرشونده عوارض جانبی دیگری، مانند سردردهای جان‌فرسا، ایجاد کرده باشد. تکامل بازگشت چند تخم‌مرغی را می‌شکست.

دلایلی وجود دارد که باور کنیم خود حتی زمانی که به درون نمی‌نگریم نیز بازگشتی است. این موضع مقالهٔ آگاهی به‌مثابهٔ مکان‌یابیِ بازگشتیِ خود در فضاـزمان و کتاب من یک حلقهٔ عجیب هستم اثر داگلاس هافستادر است3. بااین‌حال، دربارهٔ این نکته بحث فراوانی وجود دارد.

زبان‌شناسی#

دکارت ذهنیت را با خودآگاهی یکی می‌دانست4. حیوانات، که فاقد زبان لازم و هوش عمومیِ لازم برای تولید گزارهٔ «می‌اندیشم، پس هستم» بودند، ماشین‌های خودکار ـ ماشین‌های گوشتی ـ به شمار می‌آمدند. زبان‌شناسان دربارهٔ تجربهٔ ذهنیِ حیوانات هیچ ادعایی مطرح نمی‌کنند5، اما در بازگشت به‌عنوان خط فاصل میان انسان و حیوان همگرا شده‌اند. این سهم مهم چامسکی بود: این‌که همهٔ زبان‌ها ماهیتی بازگشتی دارند، و همین امر به انسان توانایی‌هایی منحصربه‌فرد می‌بخشد.

برای آموختن بیشتر دربارهٔ بازگشت در زبان‌شناسی، مقالهٔ کوربالیس یا پانوشت6 را توصیه می‌کنم. اما برای این نوشته کافی است بدانیم که زبان‌شناسان، بازگشت را برای زبانی دارای دستور زبان، امری اساسی می‌دانند.

روان‌شناسی#

خوانندگان تیزبین شاید از احتمال یک طعمه‌گذاری و تغییر مسیر ناگهانی برآشفته باشند. صرفاً چون برای توصیف همه این چیزها از بازگشت استفاده می‌کنیم، به این معنا نیست که آن‌ها یکسان‌اند! و این ایراد وارد است. احتمالاً تفاوت‌هایی وجود دارد. اما دسته‌بندی انواع گوناگون بازگشت در یک مجموعه، کاملاً در جریان اصلی پژوهش رایج است. روان‌شناس و زبان‌شناس، مایکل کوربالیس، در کتاب ذهن بازگشتی خود چندین ابرقدرت روان‌شناختی دیگر، از جمله سفر ذهنی در زمان و توانایی شمارش، را نیز مطرح می‌کند. سفر ذهنی در زمان به معنای افکندن خویشتن به گذشته یا آینده است. از آنجا که این آینده تصورشده است، این توانایی همچنین مستلزم قابلیت خلق داستان و جهان‌هایی است که وجود ندارند. این جدایی مسئله ذهن-بدن را پدید می‌آورد؛ جایی که «من» برای نخستین بار از جهان مادی متمایز می‌شود. هنگامی که به بازگشت دست یافتیم، بسیاری از نظام‌ها از آن بهره گرفتند.

چگونه تکامل یافت؟#

پینکر و جک‌انداف در قوه زبان می‌نویسند:

«تنها دلیل اینکه زبان نیازمند بازگشت است این است که کارکرد آن بیان افکار بازگشتی است. اگر هیچ فکر بازگشتی‌ای وجود نمی‌داشت، ابزار بیان نیز به بازگشت نیاز نمی‌داشت.»

یعنی بازگشت می‌توانسته است جدا از زبان تکامل یابد و پس از پیدایش، به نظام ارتباطی ما منتقل شود. خودِ ارتباط به بازگشت نیاز ندارد. با توجه به اینکه توانایی‌های بسیار زیادی به بازگشت نیاز دارند، چرا بازگشت در وهله نخست تکامل یافت؟ این همان پرسش یک‌میلیون‌دلاری است! هیچ‌کس نمی‌داند.

*«در اینجا مشکل، کمبود نامزدهایی برای پیشینه‌های تکاملی نیست، بلکه فزونی آن‌هاست. همان‌گونه که هربرت سایمون اشاره کرده است، احتمالاً همه نظام‌های پیچیده با سازمان‌یافتگی سلسله‌مراتبی مشخص می‌شوند. بنابراین اگر “بازگشت” با تجزیه سلسله‌مراتبی یکی دانسته شود و به‌عنوان معیاری برای شناسایی نوعی کارکرد شناختیِ ازپیش‌موجود، به‌منزله منشأیی برای هم‌گزینی (exaptation) در زبان، به کار رود، گمانه‌زنی‌ها می‌توانند بی‌هیچ قید و محدودیتی تکثیر شوند.» ~*پینکر و جک‌انداف

آن‌ها همچنین چند امکان را مطرح می‌کنند: موسیقی، شناخت اجتماعی، تجزیه اشیا به اجزا، و صورت‌بندی توالی‌های پیچیده کنش.

استدلال به سود نظریه ذهن#

پیش از بیرون راندن روح ناپاک، عیسی نام آن را پرسید. آنان گفتند: «لژیون، زیرا بسیاریم.» به همین ترتیب، تو نیز انبوهی را در خود جای داده‌ای.
پیش از بیرون راندن روح ناپاک، عیسی نام آن را پرسید. آنان گفتند: «لژیون، زیرا بسیاریم.» به همین ترتیب، تو نیز انبوهی را در خود جای داده‌ای.

در میان این پیشینه‌ها، شناخت اجتماعی برجسته است. بازگشت هنگام مدل‌سازی ذهن‌های دیگر آشکارا سودمند است. قاعده اخلاقی بنیادین را در نظر بگیرید: با دیگران چنان رفتار کن که می‌خواهی با تو رفتار کنند. این قاعده مدلی بازگشتی از رفتار درست است. برای استفاده حتی از نسخه‌های تقریبی آن، باید به‌سوی بازگشت گام برداشت. داروین نوشت که مدیریت شهرت عامل اصلی انتخاب در انسان‌ها بوده است:

پس از آنکه توانایی زبان به دست آمد و خواسته‌های جامعه توانستند بیان شوند، عقیده عمومی درباره اینکه هر عضو باید برای خیر همگانی چگونه رفتار کند، طبیعتاً و به‌طور غالب راهنمای عمل می‌شد. ~تبار انسان

این در واقع همان بینشی بود که در وهله نخست مرا به این سوراخ خرگوش کشاند. متوجه شدم که در مدل‌های شخصیت، عامل مسلط اساساً همان قاعده زرین است. بنابراین مدل‌سازی زبان مدرن از دیدگاه داروین حمایت می‌کند.

به همین ترتیب، دانبار فرضیه مغز اجتماعی را مطرح کرد؛ فرضیه‌ای که می‌گوید انتخاب برای هوش، در درجه نخست به حل مسائل اجتماعی مربوط بوده است. مقاله بازگشت: چیست، چه کسی از آن برخوردار است و چگونه تکامل یافت؟ به‌طور مستقیم نظریه ذهن (ToM) را به‌عنوان مسیری به‌سوی بازگشت جدی می‌گیرد. در آستانه‌ای معین از پیچیدگی، یک گذار فازی در نظریه ذهن می‌توانست بازگشت را پدید آورد. در بالا یک مسیر را مطرح کردم که در آن، مدل خویشتن به‌گونه‌ای سرهم‌بندی شده بود که خود را به‌عنوان ورودی دریافت کند.

بنابراین روشن نیست بازگشت از کجا آمده است، اما شناخت اجتماعی جای خوبی برای جست‌وجوست. ضمناً اگر بازگشت زبانی همان بازگشتی باشد که برای خودآگاهی لازم است، این امر به‌اختصار توضیح می‌دهد که زبان چه ارتباطی با آگاهی دارد. خودآگاهی به بازگشت نیاز دارد. به نوبه خود، بازگشت زبان نحوی کامل را ممکن می‌کند.

نتیجه‌گیری#

زایش بازگشت ونوس
زایش ونوس بازگشت

اگر تکامل چشم به ما امکان داد طیف الکترومغناطیسی را ببینیم، تکامل بازگشت همچون «چشم سوم» بود،7 که به ما امکان داد به درون خود و جهان نمادین بنگریم. با آن، آینده‌های تصورشده را دیدیم و وارد جایگاه بوم‌شناختی میم‌ها شدیم. نمی‌توانستید قضیه فیثاغورس را به انسانی پیشابازگشتی بیاموزید، و شاید حتی نمی‌توانستید شیوه شمارش را به او یاد دهید8. افزون بر این، بازگشت راهی طبیعی برای بازنمایی زمان فراهم کرد و بُعد پدیدارشناختی کاملاً جدیدی را آشکار ساخت9. به درون نگریستیم و از آن زمان تاکنون در همان‌جا زندگی کرده‌ایم.

بازگشت، بنا بر تعریف، برای خودآگاهی ضروری است. این توانایی تحقق‌هایی مانند «می‌اندیشم، پس هستم» و احتمالاً چیزهای بسیار دیگری را ممکن می‌کند. بسیاری از متخصصان استدلال می‌کنند که ذهنیت، زبان، شمارش و سفر ذهنی در زمان نیز به بازگشت نیاز دارند. شواهد متعدد نشان می‌دهند که تنها انسان‌ها از این توانایی برخوردارند و این توانایی کلید موفقیت ماست.

در این نوشته، مؤلفه‌های جعبه‌ابزار بازگشتی را بررسی کردیم. بخش بعدی به تلاش‌های گوناگون برای تعیین زمان تکامل آن خواهد پرداخت. برای ایجاد کنجکاوی، نخستین فرد خودآگاه را تصور کنید. چنین چیزی چگونه می‌توانست باشد؟ آیا او کودک بود یا بزرگسال؟ نر بود یا ماده؟ سخت‌پوست بود؟ شامپانزه؟ انسان؟ در منابع پژوهشی، دامنه بسیار گسترده‌ای از پاسخ‌ها وجود دارد.


  1. برای مثال، در مورد گربه موش را تعقیب کرد، شبکه عصبی بازگشتی ابتدا «the» را به‌عنوان ورودی دریافت می‌کند و یک بردار زمینه تولید می‌کند؛ نوعی حافظه از هر چیزی که شبکه تا آن لحظه دیده است. این بردار زمینه در مرحله بعد، همراه با واژه بعدی، به‌عنوان ورودی دریافت می‌شود. بنابراین هنگامی که «cat» پردازش می‌شود، این کار با ارجاع به بردار زمینه انجام می‌گیرد. سپس بردار زمینه به‌روزرسانی می‌شود و «chased» با آن پردازش می‌گردد. این فرایند تا واژه نهایی تکرار می‌شود. در هر گام، بردار زمینه به‌روزرسانی و سپس به مرحله بعد منتقل می‌شود. ↩︎

  2. مراحل میانی‌ای نیز وجود داشته‌اند. این فراخوانی‌های تقریباً بازگشتی را تصور کنید: self(rival(self)) یا mother(self(mother)). در واقع، می‌توان استدلال کرد که این‌ها بازگشتی‌اند، اما تعداد گام‌های زمانی میان آن‌ها یا اینکه چه اطلاعاتی از هر تابع عبور خواهد کرد، هنوز استاندارد نشده است. احتمالاً ماژول‌های بسیاری وجود داشته‌اند و اطلاعات میان آن‌ها جابه‌جا می‌شده است. اگر self() اغلب فراخوانی می‌شد، شاید استانداردسازیِ دفعات و شیوه بازگشت اطلاعات مربوط به خویشتن به خودِ خویشتن مزایایی داشت. یک راه‌حل، بازگشت ثابت است. ↩︎

  3. همچنین به آثار نیک هامفری مراجعه کنید: «یک رویکرد تکاملی به آگاهی می‌تواند “مسئله دشوار” را حل کند ــ با پیامدهایی بنیادین برای احساس‌مندی حیوانات» ↩︎

  4. خب، چندین مرحله وجود داشت. او دوگانه‌انگار جوهری بود و به وجود انواع متمایز جوهر روحانی و مادی باور داشت. هوش عمومی و درون‌نگری را شواهدی برای نوع نخست می‌دانست. ↩︎

  5. چرا باید چنین کنند؟ برای زبان‌شناسان، این ارتباط جعبه‌دردسر غیرضروری‌ای است. آنان شواهد فراوانی دارند که بازگشت برای انسان‌ها اهمیت دارد؛ چرا باید علاوه بر آن استدلال کنند که حیوانات بدون بازگشت، ماشین‌های خودکارند؟ ↩︎

  6. بازگشت زبانی، همچون بازگشت در حوزه‌های دیگر، به این معناست که جمله‌ها را می‌توان از طریق زیربرنامه‌های خودارجاع تجزیه کرد. برای مثال، جمله واتسون نوشت که هولمز استنباط کرد جسد در کلبه است را می‌توان به سه بخش تقسیم کرد:

    X1 = واتسون نوشت X2 = هولمز استنباط کرد X3 = جسد در کلبه است

    برای تجزیه X2، ابتدا باید X3 را تجزیه کنید. این دو در کنار هم P(P(X3), X2) خواهند بود. نتیجه نیز به نوبه خود می‌تواند با X1 ترکیب شود: P(P(P(X3), X2) X1). معنای جمله با هر بند اضافی کاملاً تغییر می‌کند و این روند می‌تواند بی‌نهایت ادامه یابد. می‌توانیم برای همیشه جین گفت که جان گفت که هارولد گفت که… را به X1 + X2 + X3 بیفزاییم. با آنکه مجموعه واژه‌ها متناهی است، هیچ جمله دستوریِ بلندترینی وجود ندارد. از طریق فرایند کیمیاگرانه بازگشت، بی‌نهایت را از بلوک‌های سازنده متناهی بیرون می‌کشیم. ↩︎

  7. در علم، تداعی‌های معنایی بار اضافی تلقی می‌شوند و رقابتی برای یافتن واژه‌هایی جریان دارد که از هرگونه بار عاطفی پاک باشند. ازاین‌رو، نخستین عامل شخصیت «خودتنظیمی اجتماعی» نامیده می‌شود. من ترجیح می‌دهم آن را به قاعده زرین و هزاران سال بحث دینی و فلسفی‌ای پیوند دهم که به شکل‌گیری آن انجامیده است. به همین ترتیب، «چشم سوم» را شیوه خوبی برای توصیف توانایی ما در درون‌نگری می‌دانم، حتی اگر ادیان، از جمله در دوره اخیر جنبش عصر نو، از این تعبیر استفاده کرده باشند. ↩︎

  8. برایم جالب است که حتی در کشف قاعدهٔ فیثاغورس تا چه اندازه عرفان دخیل بوده است↩︎

  9. بدیهی است که حیوانات نیز در زمان وجود دارند. استدلال این است که بازگشت می‌توانسته از لحاظ پدیدارشناختی مهم باشد. ↩︎