نخستین‌بار در Vectors of Mind منتشر شد.


مایلم سومین اصل موضوعه را به فرضیهٔ واژگانی گالتون اضافه کنم:

  1. آن دسته از ویژگی‌های شخصیتی که برای گروهی از مردم اهمیت دارند، سرانجام به بخشی از زبان آن گروه تبدیل خواهند شد.
  2. احتمال آن‌که ویژگی‌های شخصیتی مهم‌تر به‌صورت یک واژهٔ منفرد در زبان رمزگذاری شوند، بیشتر است.
  3. عامل نهفتهٔ اصلی، جهتِ انتخاب اجتماعی‌ای را نشان می‌دهد که ما را انسان کرده است.

در نوشتهٔ قبلی استدلال کردم که عامل نخستین شخصیت (PFP) را می‌توان در گرایش به پیروی از قاعدهٔ طلایی خلاصه کرد: آیا با دیگران همان‌گونه رفتار می‌کنید که دوست دارید با شما رفتار شود؟ این‌که چنین عاملی باید در تکامل ما نقش داشته باشد، در واقع بازصورت‌بندیِ مشاهده‌ای است که داروین، پسرعموی گالتون، مطرح کرده بود.

*پس از آن‌که توانایی زبان به دست آمد و خواسته‌های جامعه امکان بیان پیدا کرد، نظر عمومی دربارهٔ این‌که هر عضو برای خیر عمومی چگونه باید رفتار کند، طبیعتاً در بالاترین درجه به راهنمای عمل تبدیل می‌شد. ~*تبار انسان

در درون شما دو میمون وجود دارد
در درون شما دو میمون وجود دارد

PFP توصیفی است از آنچه از موجوداتی که به جامعه‌ای پیچیده وابسته‌اند انتظار می‌رود به آن تبدیل شوند. این وابستگی در بدن‌های ما تنیده شده است. فک‌ها و مجرای گوارشی ضعیف ما را در نظر بگیرید که به غذای پخته نیاز دارند، یا چهره‌های نئوتنیک ما را. ما به لطفِ حسن‌نظر دیگران زندگی می‌کنیم.

این امر در مغزهای بزرگ‌تر از حد معمول ما نیز تنیده شده است: دورهٔ رشد طولانی ما و توانایی بی‌همتایمان برای برقراری ارتباط؛ نیازمان به پیوستن به یک گروه؛ و ویژگی تعیین‌کننده‌مان، وجدانمان، یعنی صدای جامعه در سرمان. چنان‌که داروین می‌گوید:

من کاملاً با داوری نویسندگانی موافقم که بر این باورند در میان همهٔ تفاوت‌های انسان و جانوران پست‌تر، حس اخلاقی یا وجدان، با فاصله، مهم‌ترین تفاوت است.

این نوشته این ایده را بررسی می‌کند که انسان‌ها گفتار درونی را به‌مثابهٔ نوعی پیشاوَجدان تکامل داده‌اند—«نظارتی درونی [که] به حیوان می‌گفت پیروی از یک میل، به‌جای میل دیگر، بهتر می‌بود»1

به‌عنوان نکته‌ای معرفت‌شناختی، خاستگاه زبان درونی از خاستگاه زبان بیرونی حدسی‌تر است. طبق ویکی‌پدیا، بحث دربارهٔ دومی به‌دلیل کمبود شواهد و فراوانی نظریه‌ها—که برای پژوهشگران، به‌ویژه فیزیک‌دانان2، همچون کراکِ کوکائین است—یک وقفهٔ صدساله را تجربه کرد. به‌عبارت دیگر، این دقیقاً مواد اولیهٔ ایده‌آل برای این وبلاگ است.

گونه‌های گوناگون صدا#

پیش از آن‌که دربارهٔ آغاز فرضیه‌پردازی کنیم، بیایید به شکل‌های متعدد و امروزی صدای درونی نگاه کنیم.

صداهای درونی انواع گوناگونی دارند. وجه مشترک آن‌ها توانایی مدل‌سازی دیدگاه‌های متفاوت است
صداهای درونی انواع گوناگونی دارند. وجه مشترک آن‌ها توانایی مدل‌سازی دیدگاه‌های متفاوت است

در میزان زمانی که مردم با صدای درونیِ فعال سپری می‌کنند، تفاوت چشمگیری وجود دارد. برای نمونه، پاسخ‌ها به این توییت‌های پرطرفدار را ببینید. یا، چنان‌که فردی فاقد صدای درونی توصیف می‌کند:

ریورا گفت نداشتن تک‌گویی درونی از برخی جهات برایش خوب بوده است، چون می‌تواند خاطرات یا افکار منفی را نسبتاً آسان از ذهنش بیرون براند.

این وضعیت چالش‌هایی هم به همراه داشت. او گفت وقتی در حال بزرگ‌شدن بود، مادرش اغلب به او می‌گفت پیش از صحبت‌کردن فکر کند، اما او نمی‌توانست.

او گفت: «من می‌توانم رک باشم و هیچ فیلتر ذهنی‌ای نداشته باشم. گاهی چیزهایی می‌گویم که نباید بگویم.» «مردم اغلب می‌دانند به چه فکر می‌کنم، چون دقیقاً همان چیزی را که در ذهنم است می‌گویم.»

در مجموع، همان چیزی است که انتظار می‌رود: نشخوار فکری کمتر، اما نزاکت اجتماعی محدودتر. آن ظرافت‌های کوچک که به فریب نیاز دارند—دروغ‌های مصلحتی—دیگر وجود ندارند.

صدای درونی ما همیشه نمایندهٔ خودِ ما نیست؛ می‌توانیم گفت‌وگویی را مدل‌سازی کنیم که در آن دیدگاهی دیگر را به نمایش درمی‌آوریم. بااین‌حال، این نیز به‌طرز شگفت‌آوری رایج است که دیدگاه‌های دیگری را «بشنویم» که از بیرونِ کنترل عاملیت‌مند ما سر برمی‌آورند. بسته به تعریف، اکثریت مردم ممکن است در طول زندگی خود گهگاه توهم‌های شنیداری را تجربه کنند. نخستین پیمایش از این دست—سرشماری توهم‌ها در سال ۱۸۹۴—با ۱۷٬۰۰۰ (!) بزرگسال سالم مصاحبه کرد. آن مطالعه بروز مادام‌العمرِ ۸٪ را برای مردان و ۱۲٪ را برای زنان گزارش می‌کند. پیمایش‌های جدیدتر دربارهٔ دانشجویان دانشگاهی، نرخ‌های بسیار بالاتری را نشان می‌دهند. پوزی و لوش دریافته‌اند که ۷۱٪ از دانشجویان دست‌کم صداهای توهمیِ کوتاه و گهگاهی را تجربه می‌کنند و ۳۹٪ گزارش می‌دهند که افکار خود را با صدای بلند می‌شنوند. مطالعهٔ دیگری دربارهٔ دانشجویان دانشگاهی نشان داد که ۳۰–۴۰٪ گزارش می‌کنند صداهایی می‌شنوند و از میان این افراد، تقریباً نیمی گزارش کردند که چنین رخدادی در ماه پیش از پیمایش اتفاق افتاده است. این دامنهٔ بسیار گسترده به آنچه پرسیده می‌شود بستگی دارد. صداها—برای مثال صدای قدم‌ها—و نام خود فرد از همه رایج‌ترند. جمله‌های کامل در مقایسه نادرند.

مطالعه‌ای روی ۱۸۰۰ کودکِ ۵ تا ۱۲ ساله نشان داد که ۴۶٪ گزارش کرده‌اند دوست خیالی دارند؛ نویسندگان استدلال می‌کنند که این دوستان خیالی، توپولوژی‌هایی مشابه تجربه‌های توهمیِ عادی در بزرگسالان دارند.

در سراسر جهان، در نحوهٔ تفسیر صداها—حتی صداهایی که ممکن است در طبقهٔ صداهای اسکیزوفرنیک قرار گیرند—تفاوت فرهنگی چشمگیری وجود دارد. برای مثال، مقالهٔ Nga Whakawhitinga (ایستادن بر سر دوراهی): مائوری‌ها آنچه روان‌پزشکی غربی «اسکیزوفرنی» می‌نامد چگونه می‌فهمند، شامل چند مصاحبه است.

برای من، شنیدن صداها مثل این است که صبح به وِناوِ خود [خانواده] سلام کنید؛ هیچ چیز غیرعادی‌ای نیست. (CSW)

برداشت من از این موضوع این است که کاملاً می‌پذیرم اگر کسی به من بگوید فردی را می‌بیند که در اتاق ایستاده و من نمی‌توانم او را ببینم، واقعاً آن فرد وجود دارد. او واقعاً می‌تواند او را ببیند. این را درک می‌کنم. (KAU/MAN).

آن‌ها وقتی اوضاع در آستانهٔ بدشدن است نزد من می‌آیند… گاهی به من می‌گویند چه کار کنم و اگر انجامش بدهم، از آن وضعیت عبور می‌کنم. قبلاً فکر می‌کردم آمدنشان یعنی دوباره دارم دیوانه می‌شوم، اما حالا می‌فهمم وقتی روزگار سخت بود، آن‌ها بودند تا کمک کنند از آن بگذرم. (TW) بله، خیلی از آن‌ها کاری دارند که باید انجام شود. وقتی قرار باشد آن را انجام دهید، خواهید دانست؛ آن‌ها ظریف‌کاری نمی‌کنند، به شما نشان می‌دهند چه کاری انجام دهید و تا وقتی آن را انجام ندهید دست‌بردار نیستند. (TW)

جالب است که چنین جنبهٔ بنیادینی از چشم‌انداز ذهنی ما می‌تواند میان افراد و جوامع مختلف تا این اندازه متفاوت باشد. این تجربه‌ها نوعی طیف را تشکیل می‌دهند، اما درعین‌حال طیفی میان انواع مختلف نیز هستند؛ میان توهم‌های شنیداری، که شامل احساس ازدست‌دادن عاملیت می‌شوند، و گفت‌وگوی درونیِ نشخوارگرانه با خود، تفاوت‌های پدیدارشناختی آشکاری وجود دارد.

کارکرد صدای درونی#

گِوا و فِرنهیوگ مروری بر نظریه‌های رقیب دربارهٔ خاستگاه گفتار درونی در مقالهٔ یک پنی برای افکارتان: گفتار درونی کودکان و تحول عصبی آن ارائه می‌کنند.

دربارهٔ این‌که زبان به‌عنوان سازوکاری برای اندیشهٔ نمادین (با استفاده از گفتار درونی) (Everaert et al., 2015, 2017) تکامل یافته است یا به‌عنوان وسیله‌ای برای ارتباط (Pinker and Jackendoff, 2005; Corballis, 2017)، بحث‌های مناقشه‌برانگیزی وجود دارد. Jackendoff (1996) و دیگران (Rijntjes et al., 2012) دربارهٔ اهمیت گفتار درونی در تکامل انسان بحث کرده‌اند و پیشنهاد داده‌اند که رشد گفتار درونی از اندیشهٔ پیچیده‌تر و انتزاعی‌تر پشتیبانی کرده است. بااین‌حال، Pinker and Jackendoff (2005) تأکید می‌کنند که از نظر آنان، زبان در آغاز به‌عنوان وسیله‌ای برای ارتباط تکامل یافت و گفتار درونی یک «محصول جانبی» است: تحول تکاملیِ متأخرتری که حاصل درونی‌سازی گفتار بیرونی است و این گفتار بیرونی نیز به نوبهٔ خود از تفکر پیچیده‌تر پشتیبانی می‌کند.

یعنی گفتار درونی یا برای آن تکامل یافت که ما را در اندیشه انتزاعی توانمندتر کند، یا پیامد گفتار بیرونی بود که به‌طور اتفاقی ما را هم در اندیشه انتزاعی و هم در گفتار بیرونی توانمندتر می‌کرد. در چارچوب کلی، مقاله‌ای جدید به‌طور مشخص استدلال کرد که گفتار درونی سازشی برای فریب بوده است—توانایی اندیشیدن به کلمات بدون آشکار کردن آن‌ها برای اطرافیان. من گزینه دیگری را پیشنهاد می‌کنم: آنچه گفتار درونی می‌نامیم، توهمات شنیداریِ پایین‌دستِ مطالبات اجتماعی است. یعنی نخستین صداهای درونی، کارگزاران اهلی‌سازی بوده‌اند که شنوندگان را تشویق می‌کردند خواست قبیله را در نظر بگیرند. نزن. غذا را تقسیم کن. با مافوق‌ها موافق باش. خوب باش.

هرچند استدلال انتزاعی3، فریب، و گفتار بیرونیِ بهتر همگی سودمندند، تضمین نوع‌دوستی متقابل ضروری است. همان‌گونه که داروین گفت، هنگامی که زبان بیرونی را به دست می‌آوریم، فشار اصلی انتخاب بر جلب نظر گروه است. دیگر توانایی‌های مرتبط با گفتار درونی می‌توانستند بعدها پدیدار شوند.

محتوای این مطالبات برای هر خواننده‌ای که با فرشته‌ای بر شانه‌اش زندگی می‌کند کاملاً آشناست (درباره شیطان بعداً بیشتر خواهیم گفت). بااین‌حال، شیوه تجربه وجدانِ نخستین احتمالاً بیگانه است. دلیلی نداریم که تصور کنیم همان زمانی که صدای درونی شروع به سخن گفتن کرد، فرد با آن صدا یکی شد. درواقع، شواهد قابل‌توجهی وجود دارد که چنین یکی‌شدنی در محدوده تاریخ شفاهی رخ داده است.

جولیان جینز و ذهن دوپاره#

این استدلالی است که جولیان جینز در خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوپاره مطرح می‌کند. او معتقد است که انسان‌ها تا حدود ۳۵۰۰ سال پیش، مطالبات جامعه را در یک سوی مغز توهم می‌کردند و سپس در سوی دیگر آن‌ها را می‌شنیدند و اجرا می‌کردند. در آن زمان درون‌نگری، نشخوار فکری یا آگاهی وجود نداشت. چنان‌که در مقاله‌ای جدید خلاصه شده است:

از نظر جینز، پیش از ظهور آگاهی، ذهن انسان دوپاره بود؛ یعنی به دو بخش تقسیم می‌شد: بخشی تصمیم‌گیرنده و بخشی پیرو. نکته مهم این است که هیچ‌یک از این دو بخش جداگانه آگاه نبودند. انسان‌های دارای ذهن دوپاره در کنش‌های ساده، موجوداتی عادت‌محور بودند و از رویه‌ها و الگوهای رفتاریِ به‌خوبی تثبیت‌شده پیروی می‌کردند. بااین‌حال، هر از گاهی موقعیتی پیش می‌آمد که رویه‌ها و عادت‌ها برای آن کافی نبودند. در چنین موقعیت‌هایی بخش تصمیم‌گیرنده ذهن وارد عمل می‌شد. این بخش با صدور فرمانی شنیداری، رفتار را هدایت می‌کرد. نکته اساسی این بود که این فرمان‌ها خودساخته تلقی نمی‌شدند. در عوض، انسان‌های دارای ذهن دوپاره آن‌ها را فرمان‌هایی می‌دانستند که از سوی عاملی بیرونی صادر شده‌اند. از نظر جینز، همین ویژگی ذهن دوپاره خاستگاه خدایان را در جوامع انسانی توضیح می‌دهد—انسان‌ها این توهمات شنیداری را سخنان خدای خود یا خدایانشان می‌دانستند.

برای این نوشته، درگیر کلیت یا جدید بودن ادعاهای او نشوید. همان‌طور که نقل‌قول بالا اشاره می‌کند، از نظر جینز اراده برای آگاهی ضروری بود. جینز مردی بود که برای جنگیدن با آسیاب‌های بادی ساخته شده بود و فصل نخست کتابش را صرف این کرد که نشان دهد آگاهی را می‌توان به اراده فروکاست. برای این نوشته کافی است باور کنیم که اندیشیدن با استفاده از زبان، تغییری بزرگ بود.

پس جینز که بود؟ یکی از همکارانش او را چنین توصیف کرده است: «پژوهشگری آماتور و قدیمی با ژرفای قابل‌توجه و بلندپروازی عظیم، که کنجکاوی‌اش او را به هرجا می‌کشاند، در پی آن می‌رفت.» او که دائم‌الخمر و پسر یک واعظ بود، دوره‌هایی از اشتغال نامنظم را به‌عنوان استادی فاقد کرسی دائمی و نمایشنامه‌نویس سپری کرد. به‌سبب خودداری از خدمت وظیفه، ازجمله انجام وظایف اداری برای ارتش، مدتی را در زندان گذراند. او استعفای خود را با یادداشتی خطاب به دادستان کل ایالات متحده ارائه کرد: «آیا می‌توانیم برای نابودی یک نظام شرور، درون منطق آن نظام عمل کنیم؟ عیسی چنین نمی‌اندیشید … من نیز چنین نمی‌اندیشم.» او درباره لحظه کشف ناگهانی‌ای که به نگارش کتابش انجامید، چنین می‌نویسد:

در اواخر دهه بیست زندگی‌ام، زمانی که تنها در بیکن هیلِ بوستون زندگی می‌کردم، حدود یک هفته بود که برخی مسائل این کتاب را مطالعه و به‌گونه‌ای اوتیستیک درباره‌شان تأمل می‌کردم؛ به‌ویژه این پرسش را که دانش چیست و اصلاً چگونه می‌توانیم چیزی بدانیم. باورها و تردیدهایم در میان مه‌های گاه‌وبی‌گاه گران‌قدرِ معرفت‌شناسی‌ها در گردش بودند و جایی برای فرود نمی‌یافتند. یک بعدازظهر، در نومیدی فکری، روی کاناپه‌ای دراز کشیدم. ناگهان، از دل سکوتی مطلق، صدایی بلند، استوار و متمایز از سمت راستِ بالای سرم به گوش رسید که گفت: «شناسا را در شناخته‌شده بگنجان!» آن صدا مرا به‌طرزی مضحک بر سر پا کشاند و درحالی‌که می‌گفتم «سلام؟» به‌دنبال هرکس که در اتاق بود گشتم. صدا مکان دقیق و مشخصی داشت. هیچ‌کس آنجا نبود! حتی پشت دیواری که با شرمندگی نگاهی به پشتش انداختم نیز کسی نبود. این ژرف‌گویی مبهم را الهامی الهی نمی‌دانم، اما معتقدم شبیه چیزی است که کسانی شنیده‌اند که در گذشته مدعی چنین برگزیدگی ویژه‌ای بوده‌اند.

او سپس به توضیح ماهیت خدایان مصری می‌پردازد.

اوزیریس، اگر مستقیماً به بخش مهم ماجرا بپردازیم، «خدای در حال مرگ» نبود، «زندگی گرفتار طلسم مرگ» نبود، و آن‌گونه که مفسران امروزی گفته‌اند، «خدای مرده» نیز نبود. او صدای توهم‌شده پادشاهی مرده بود که پندهایش هنوز می‌توانستند وزن و اعتبار داشته باشند. و چون هنوز می‌شد صدایش را شنید، هیچ تناقضی در این واقعیت وجود نداشت که پیکری را که زمانی صدا از آن برمی‌خاست مومیایی کنند؛ همراه با تمام تجهیزاتی که در مقبره برای تأمین نیازهای زندگی فراهم می‌شد: غذا، نوشیدنی، بردگان، زنان، همه‌چیز. هیچ نیروی اسرارآمیزی از او ساطع نمی‌شد؛ صرفاً صدای به‌یادمانده او بود که در قالب توهم برای کسانی که او را می‌شناختند ظاهر می‌شد و می‌توانست همان‌گونه که پیش از توقف حرکت و تنفسش پند دهد یا پیشنهاد کند.

خدای-پادشاه از جهان پس از مرگ: «حرم بیشتر.» (به‌نحوی، دال‌ای «حرم» را حرام نمی‌داند)
خدای-پادشاه از جهان پس از مرگ: «حرم بیشتر.» (به‌نحوی، دال‌ای «حرم» را حرام نمی‌داند)

از نظر جینز، اهرام یادمان‌هایی برای ذهن‌های دوپاره‌اند. اتباع، صدای خدای-پادشاه را به یاد می‌آوردند و پس از مرگ او برای منفعتش کار می‌کردند. در آن زمان جایی برای تأمل ما وجود نداشت.

در عصر ذهن دوپاره، ذهن دوپاره ابزار کنترل اجتماعی بود، نه ترس یا سرکوب یا حتی قانون. هیچ جاه‌طلبی خصوصی، کینه خصوصی، ناکامی خصوصی یا هیچ امر خصوصی دیگری وجود نداشت، زیرا انسان‌های دارای ذهن دوپاره هیچ «فضای» درونی‌ای نداشتند که در آن خصوصی باشند و هیچ همتایی نداشتند که بتوانند با آن خصوصی باشند.

راستش را بخواهید، نمی‌توانم باور کنم که پیش از عصر اکتشاف، بخش بزرگی از جهان از خودکارها پر شده بود (این واژه خود اوست!). این دوره بیش از حد نزدیک است؛ پلی روان‌شناختی که عبور از آن بیش از حد دشوار است. می‌توانم باور کنم که انسان‌ها در مقطعی پیش از یکی‌شدن با صدای درونی، ذهنی دوپاره داشته‌اند، و شایسته نیست مردی را که چنین هنرمندانه این وضعیت را توصیف کرد نادیده بگیریم. کسانی که می‌خواهند گزارشی کامل‌تر بخوانند، می‌توانند نقدهای فراوان آثار او را مطالعه کنند: مت مک‌کلندون، کوین سیمْلر، اسکات الکساندر و ناتِیلیس. همچنین انجمنی آنلاین و نسبتاً فعال با نام انجمن جولیان جینز وجود دارد.

پارادوکس اسکیزوفرنی#

پیروی از قاعده طلایی به نظریه ذهن (ToM) نیاز دارد. «اگر من در موقعیت آن‌ها بودم، دوست داشتم چگونه با من رفتار شود؟» ارتباط مؤثر نیز به‌طور کلی به نظریه ذهن نیاز دارد. «چگونه می‌توانم کاری کنم که آن‌ها بفهمند این سرپیکان را چگونه بسازند؟ برداشت‌های نادرست کنونی آن‌ها چیست؟» تکامل زبان باید فشار انتخابی عظیمی را برای ذهن‌هایی آزاد کرده باشد که به‌طور فزاینده‌ای قادر به شبیه‌سازی ذهن‌های دیگر بودند. زیست‌شناسی مولکولی در بازجویی از پارادوکس تکاملی اسکیزوفرنی (۲۰۱۹) سرنخ‌هایی درباره پیامدهای زنجیره‌ای این توانایی ارائه می‌کند:

شیوع جهانی اسکیزوفرنی، یک اختلال روان‌پزشکی، حدود ∼۱٪ است. وراثت‌پذیری بالا و باروری کاهش‌یافته در میان بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی، پارادوکسی تکاملی ایجاد کرده است: چرا انتخاب منفی در جریان تکامل، الل‌های مرتبط با اسکیزوفرنی را حذف نکرده است؟

در شکل ۴ چارچوب مقدماتی ساده‌ای ارائه می‌کنیم که نتایج ما را در یک زمینه تکاملی یکپارچه می‌سازد. چارچوب ما این دیدگاهِ فرضیه محصول جانبی را می‌پذیرد که تعداد الل‌های خطر اسکیزوفرنی با تکامل مغز اجتماعی، زبان و کارکردهای شناختی سطح‌بالا افزایش یافته است (کرو، ۲۰۰۰؛ برنز، ۲۰۰۴). همسو با این دیدگاه، حدس می‌زنیم که حدود ۱۰۰٬۰۰۰ تا ۱۵۰٬۰۰۰ سال پیش (برنز، ۲۰۰۴)، پیش از مهاجرت انسان‌های مدرن از آفریقا (استرینگر و اندروز، ۱۹۸۸)، «نقطه عطفی» رخ داد که در آن زمان تعداد الل‌های خطر اسکیزوفرنی به حالت فلات رسید. پس از آن، الل‌های خطر اسکیزوفرنی، درحالی‌که تحت فشار انتخاب منفی بودند، به‌تدریج اما به‌آرامی از ژنوم انسان مدرن حذف شده‌اند.

تصویری از پیامدهای وجدان

مطالعات ارتباط سراسر ژنوم (GWAS) هنوز در آغاز راه‌اند، و نویسندگان ملاحظات احتیاطی بسیاری را مطرح می‌کنند. اما این خط زمانی هم ژنتیک جمعیتِ اسکیزوفرنی را توضیح می‌دهد و هم با آغاز محتمل گفتار درونی در اوج اسکیزوفرنی هم‌خوان است.

در آستانه‌ای معین، ژن‌هایی که به نظریه ذهن (ToM) کمک می‌کنند، توهمات شنیداری نیز پدید می‌آورند. هنگامی که هیچ صدای درونی‌ای وجود نداشت، الل‌های مرتبط با نظریه ذهن و اسکیزوفرنی تحت انتخاب مثبت بودند. هنگامی که توهمات شنیداری به یک فنوتیپ تبدیل شدند—زمانی پس از تکامل زبان—علیه توهمات انتخاب صورت گرفت (اما همچنان به نفع نظریه ذهن).

صداها چگونه بودند؟#

نخستین انسانی را تصور کنید که هنگام جمع‌کردن توت‌ها صداهایی می‌شنود. جنگل به‌شکلی وهم‌آور ساکت می‌شود و صدایی فریاد می‌زند: «فرار کن! یک خرس آنجاست!» روشن نیست که این شخص توانایی آن را می‌داشت که فکر کند، «آن صدا چه بود؟» یا فوراً خود را با آن صدا یکی بداند. حتی اگر تأمل انتزاعی ممکن می‌بود، تفسیر محتمل صدا، وجود نوعی عامل روحانی بود. این باورها تا امروز در همه فرهنگ‌ها وجود دارند.

هزاره‌ها بعد، تنها می‌توانیم درباره آنچه صداها می‌گفتند گمانه‌زنی کنیم. اگر این صداها محصول نظریه ذهنِ بیش‌فعال ما بودند—نظریه‌ای که برای زیستن بر اساس قانون زرین طراحی شده بود—آنگاه صداها مطالبات جامعه می‌بودند.

جینز استدلال می‌کند که این امر شاه-خدایان و اسپندرل‌هایی به بزرگی اهرام جیزه پدید آورد. جامعه، به‌ویژه هنگامی که سلسله‌مراتبی باشد، می‌تواند انواع گوناگونی از خواسته‌ها را مطرح کند. اما به‌طور کلی، این امر از نظر فردی سازگار بود. کسانی که صداهای درونی کارکردی داشتند، فرزندان بیشتری پدید می‌آوردند. (آیا این می‌توانست برتری ما نسبت به نئاندرتال‌ها باشد؟ نظریه دیوانه‌وارِ سیاست میان‌انسانی.)

صداهای نوع‌دوستانه و اجتماعیِ تقویت‌کننده تناسب زیستی ممکن بود به میزبانان خود دستور دهند همرنگ جماعت شوند و هم‌تیمی‌های خوبی باشند. «شکیبایی! سهیم شو! از گاو مقدس محافظت کن!»

دوستان و خویشاوندان، زنده و مرده، اعضای تکرارشونده گروه بازیگران ذهن دوپاره می‌بودند. این امر با مدل نظام‌های خانواده درونیِ روان‌درمانی موازی است.
دوستان و خویشاوندان، زنده و مرده، اعضای تکرارشونده گروه بازیگران ذهن دوپاره می‌بودند. این امر با مدل نظام‌های خانواده درونی در روان‌درمانی موازی است.

همچنین می‌توان صداهایی را تصور کرد که اصرار می‌کردند: «دروغ بگو! تقلب کن! بدزد!» این رفتارها واقعاً گاهی از نظر تناسب زیستی سودمندند، اما هنگامی که تمام عمر با همان ۵۰ بازیگر تعامل دارید، این رفتارها پیچیده‌تر می‌شوند. چنان‌که داروین گفت، برای انسان‌ها، نوع‌دوستی متقابل نام بازی است. به گمان من، ما شیطانِ نشسته بر شانه‌مان—توانایی تخلف برای کسب منفعت شخصی—را دیرتر پدید آوردیم.

البته، این نظامی ابتدایی با حالت‌های شکست فراوان بود. هنگامی که جامعه مطالبات متعارضی مطرح می‌کند چه باید کرد؟ یا هنگامی که بیش از حد مطالبه می‌کند؟ برای مثال، کدام خدای میم‌تیک از متعصب می‌خواهد خود را به آتش بکشد؟ کتاب تبار انسان نمونه جالبی را دربر دارد که در آن وظیفه در قبال اشباح خانوادگی به خطا می‌رود.

دکتر لاندور در استرالیای غربی به‌عنوان قاضی ایفای وظیفه می‌کرد و نقل می‌کند که بومی‌ای در مزرعه او، پس از آن‌که یکی از همسرانش بر اثر بیماری درگذشت، نزد او آمد و گفت: «می‌خواهم به قبیله‌ای دوردست بروم و زنی را نیزه بزنم تا احساس وظیفه‌ام را در قبال همسرم ادا کنم.» به او گفتم که اگر چنین کند، او را برای تمام عمر به زندان خواهم فرستاد. او چند ماهی در اطراف مزرعه ماند، اما به‌شدت لاغر شد و شکایت می‌کرد که نمی‌تواند آرام بگیرد یا غذا بخورد، زیرا روح همسرش او را می‌آزارد؛ چراکه در ازای جان او، جانی نگرفته بود. من انعطاف‌ناپذیر بودم و به او اطمینان دادم که اگر چنین کند، هیچ چیز او را نجات نخواهد داد. بااین‌حال، آن مرد بیش از یک سال ناپدید شد و سپس در وضعیتی بسیار خوب بازگشت؛ و همسر دیگرش به دکتر لاندور گفت که شوهرش جان زنی را از قبیله‌ای دوردست گرفته است؛ اما به‌دست‌آوردن مدرک قانونی برای این عمل ناممکن بود.

شاید هنگامی که نخستین‌بار صداهایی شنیدیم، در سازگارشدن با محیط متخصص بودیم؛ همان‌گونه که سنجاب‌ها در پنهان‌کردن دانه‌ها متخصص‌اند. آن‌ها راهبردی پیچیده دارند که در دسترس‌بودن دانه‌های دیگر، زیر نظر بودن یا نبودن، و فصل سال را در نظر می‌گیرد. به‌گفته یکی از متخصصان سنجاب‌ها، «حیوانات به همان اندازه که نیاز دارند باهوش‌اند، از جمله انسان‌ها. آن‌ها برای حل نوع خاصی از مسئله تکامل یافته‌اند، و آن مسئله برای سنجاب‌ها ذخیره‌کردن غذا و یافتن دوباره آن است. آن‌ها در حل آن مسئله واقعاً خوب‌اند.» چرا حل مسائل اجتماعی در آغاز امر باید تفاوتی داشته باشد؟ سنجاب‌ها نمی‌توانند درباره راهبرد خود برای دانه‌ها درون‌نگری کنند. به همین ترتیب، در نظریه ذهن دوپاره، شاید انسان‌ها نمی‌توانستند درباره راهبرد اجتماعی خود درون‌نگری کنند یا تشخیص دهند که این راهبرد آنان را به بیراهه می‌برد. ما متخصصان «محدود» خوداهلی‌سازی بودیم: هومو اسکیزو.

در تصویر: کرومانیون خدا را می‌یابد
در تصویر: کرومانیون خدا را می‌یابد

نوع‌دوستی و انتخاب گروهی#

بحثی همچنان در جریان است درباره اینکه آیا نوع‌دوستی به انتخاب گروهی نیاز دارد یا نه. حساب‌وکتاب ژن‌های خودخواه حکم می‌کند که باید جانم را برای دو برادرم یا هشت پسرعمویم فدا کنم. اما ما همیشه می‌بینیم که مردم برای غریبه‌ها فداکاری می‌کنند. این یکی از ویژگی‌های تعریف‌کننده ماست، بااین‌حال بسیاری از مقالات هنوز ادعا می‌کنند که این امر یک اشتباه تکاملی بوده است. یکی از توضیحات نوع‌دوستی، انتخاب گروهی است؛ دیدگاهی که می‌گوید گروه‌های نوع‌دوست‌تر معمولاً گروه‌های خودخواه را کنار می‌زنند. بااین‌حال، نظریه انتخاب گروهی از مسئله سواری مجانی رنج می‌برد: مناسب‌ترین راهبرد این است که عضوی خودخواه در قبیله‌ای نوع‌دوست باشیم. بیشتر زیست‌شناسان تکاملی انتخاب گروهی را رد می‌کنند. پس انسان‌ها چگونه چنین نوع‌دوست شدند؟

یک مقاله در سال ۲۰۲۰ استدلال می‌کند که در واقع، صورت نیرومند انتخاب گروهی لازم نیست. تنها ضرورت این است که گروهی هنجارهای نوع‌دوستانه پدید آورد و ناقضان را مجازات کند. ذهن دوپاره سازوکاری است که این انتخاب می‌توانسته پدید آورد.

برای ارائه تصویری از راه‌حل‌های دیگر، مقاله سال ۲۰۱۲ را در نظر بگیرید: پیوندهای ژنتیکی و اپی‌ژنتیکی احتمالی میان گفتار درونی انسان، اسکیزوفرنی و نوع‌دوستی. این مقاله از چارچوب اگزاپتیشن و اگزاپتیشن نابجا برای سازگارکردن این سه صفت استفاده می‌کند. اگزاپتیشن، یا سازگاریِ به‌کارگرفته‌شده برای منظوری دیگر، هنگامی رخ می‌دهد که صفتی به یک دلیل پدید آید و سپس برای کاربردی دیگر تحت انتخاب قرار گیرد. پرها نمونه شاخص آن هستند. پرها که در آغاز به‌عنوان تنظیم‌کننده‌های حرارتی انتخاب شده بودند، سپس برای پرواز به‌کار گرفته شدند. اگزاپتیشن نابجا هنگامی رخ می‌دهد که یک سازگاری، صفات جدید و زیان‌باری پدید آورد. مقاله استدلال می‌کند که هم اسکیزوفرنی و هم نوع‌دوستی، اگزاپتیشن‌های نابجای گفتار درونی‌اند.

گزارش‌های مربوط به گفتار درونی به‌عنوان اگزاپتیشنی که برای مقاصد اخلاقی به‌کار گرفته شده باشد، بسیار فراوان‌اند: سقراط یکی از شناخته‌شده‌ترین نمونه‌هاست؛ چنان‌که افلاطون گزارش کرده است، به‌ویژه در رساله «آپولوژی»، جایی که گفتار درونی او ارتباطش را با رفتار اخلاقی نشان می‌دهد (برای نمونه، بنگرید به Reale, 2001). نمونه جالب دیگر—که در مرز میان هم‌ایستایی روانی، فیزیولوژی و آسیب‌شناسی قرار دارد—گفت‌وگوی تاسو با روح آشنای خود، نبوغ، است. این گفت‌وگو در قطعه‌ای از لئوپاردی (1834) توصیف شده است؛ جایی که نبوغ (یعنی گفتار درونی تاسو؛ بنگرید به پیوست ۱، پنل الف) در دوران اسارت، شاعر را تسلی می‌دهد. باید توجه داشت که تاسو، با نگرشی اسکیزوفرنیک، صدای نبوغ خود را همچون موجودیتی بیرونی و واقعی می‌پذیرد. حتی در ادبیات متأخرتر (بنگرید به پیوست ۱، پنل ب)، گفت‌وگوهای میان متعصب، ناپتا، و انسان‌گرا، زتمبرینی، در «کوه جادو»ی توماس مان (Mann, 1924)، و گفت‌وگوی میان شیطان و آهنگساز، آدریان لورکون، در «دکتر فاوستوس» مان را می‌توان برون‌افکنیِ سخن‌گفتن درونی خود نویسنده (در قالب دست‌نوشته مان) دانست؛ گفت‌وگوهایی که به ماهیت تعارض‌های اخلاقیِ عذاب‌دهنده یک نابغه خلاق می‌پردازند.

بار دیگر باید بر اهمیت گفتار درونی تأکید کرد، زیرا این گفتار به ما امکان می‌دهد دامنهٔ همدلی و مراقبت را فراتر از آنچه در دسترس دیگر حیوانات است گسترش دهیم. به‌ویژه، ظرفیت ترسیم قیاس‌ها امکان شناسایی شباهت‌ها میان یک گروه انسانی و گروهی دیگر و ناآشنا را فراهم می‌کند و می‌تواند، از طریق چنین «ملاحظه‌گری بیرونی»، همدلی نسبت به آن افراد را برانگیزد (Eisler and Levine, 2002). اگر پیوندهای میان فرایندهای عقلانی و عاطفی در مغز ما ــ که در آن‌ها قشر پیش‌پیشانی حدقه‌ای-میانی اهمیت ویژه‌ای دارد ــ در بهترین حالت خود عمل کنند، قیاس، یعنی احساس وضعیت دشوار دیگری، به همدلی می‌انجامد (see Barnes and Thagard, 1997; Eslinger, 1998) و در نتیجه، همکاری و مراقبت متقابل میان افراد و گروه‌های مختلف به پیامدی بسیار محتمل‌تر تبدیل می‌شود.

بر مبنای نظریهٔ ذهن دوپاره، شاید باید مسیر تکاملی وارونه را در نظر بگیریم: اینکه نوع‌دوستی متقابل، ذهن‌های شبه‌اسکیزوفرنیکی را برگزید که مستعد توهمات شنیداریِ نوع‌دوستانه بودند. سپس فروپاشی ذهن دوپاره را تجربه کردیم که به گفتار درونی امروزی ما انجامید. این دیدگاه هر سه ویژگی را تبیین می‌کند، بی‌آنکه ویژگی تعریف‌کنندهٔ ما را یک تصادف تکاملی تلقی کند. افزون بر این، با برداشت تاسو، سقراط و مائوری‌ها هم‌خوان است.

آیا آگاهی امری درجه‌پذیر است؟#

جِیْنز، با بررسی زندگی‌های درونی انسان و حیوان، می‌نویسد:

این شکاف، شگفت‌انگیز است. زندگی‌های عاطفی انسان‌ها و دیگر پستانداران، در واقع، به‌طرزی شگفت‌آور شبیه یکدیگرند. اما تمرکز افراطی بر این شباهت، به فراموشی این نکته می‌انجامد که اصلاً چنین شکافی وجود دارد. زندگی عقلانی انسان، فرهنگ و تاریخ و دین و علم او، با هر آنچه در جهان هستی می‌شناسیم متفاوت است. این یک واقعیت است. گویی تمام حیات تا نقطه‌ای معین تکامل یافت و سپس در وجود ما با زاویه‌ای قائم چرخید و به‌سادگی در جهتی متفاوت منفجر شد.

این دیدگاه با اظهارات داروین، که جایی برای استثنایی‌بودن انسان باقی می‌گذاشت، هم‌خوان است:

اگر بتوان ثابت کرد که برخی توانایی‌های عالی ذهنی، مانند شکل‌گیری مفاهیم کلی، خودآگاهی و غیره، مطلقاً مختص انسان‌اند ــ که بسیار بعید به نظر می‌رسد ــ نامحتمل نیست که این کیفیت‌ها صرفاً نتایج ضمنیِ دیگر قوای ذهنیِ بسیار پیشرفته باشند؛ و آن قوا نیز عمدتاً حاصل استفادهٔ مستمر از یک زبان کامل باشند.

همان‌طور که وعده داده بودم، این نوشته به بزرگی تغییری که فروپاشی ذهن دوپاره پدید آورد وابسته نیست. این تغییر می‌تواند امری درجه‌پذیر باشد و سازوکار پیشنهادی همچنان جالب توجه باقی می‌ماند. بااین‌حال، باور دارم که «می‌اندیشم، پس هستم» در عصر ذهن دوپاره خطایی مقوله‌ای می‌بود. در آن زمان، خودی وجود نداشت که با آن بیندیشیم یا با آن هم‌هویت شویم. «من» بعدتر پدید آمد.

برای مقصود ما، همین کافی است که گفتار درونی «برای شناخت بسیار مهم» است. حتی اگر این اثر امری درجه‌پذیر باشد، این‌ها همان درجاتی هستند که بیش از هر چیز دیگری به گونهٔ ما اختصاص دارند.

چشم می‌اندیشد، پس وجود دارد
چشم می‌اندیشد، پس وجود دارد

نتیجه‌گیری#

زبان چگونه برای نخستین بار وارد سرهای ما شد؟ این پرسشی است که سفر مرا به سوی ذهن دوپاره برانگیخت. گذار به شناخت مدرن باید از انتخاب طبیعی پیروی کرده باشد. در جهانی که فقط گفتار بیرونی وجود داشت، مناسب‌ترین سازگاریِ بعدی، نوع‌دوستی متقابل را دربرمی‌گرفت. توهمات کلامیِ مطالبات اجتماعی می‌توانستند چنین سازوکاری باشند. حتی امروز، اسکیزوفرنی با وجود فشار انتخابی منفی، گسترده است و بیشتر مردم توهم را تجربه کرده‌اند.

جِیْنز پژواک‌هایی از روان دوپاره را در ذهنیت عصر برنز ما می‌یابد. چرا انسان‌های عصر حجر، از جزیرهٔ ایستر تا مصر، سراسر جهان را با بناهای یادمانی برای خدایان پر کردند؟ چرا مفهوم خود در ایلیاد تا این اندازه بیگانه است؟ جِیْنز، بر اساس شواهدی که در نخستین متون مکتوب یافت، پایان فرهنگ دوپاره را در این سوی سابقهٔ مکتوب، در حدود ۱۵۰۰ پیش از میلاد، تاریخ‌گذاری می‌کند. این دیدگاه را به‌سختی می‌توان با روایت‌هایی مانند کابسا دِ واکا، فاتح اسپانیاییِ کشتی‌شکسته‌ای که هشت سال در میان بومیان آمریکا زندگی کرد، سازگار دانست. یا با نظام فلسفی پیچیدهٔ آزتک‌ها. از نظر داوکینز:

این کتاب یکی از آن کتاب‌هایی است که یا کاملاً چرند است یا اثری از نبوغی تمام‌عیار؛ چیزی میان این دو نیست! احتمالاً اولی است، اما برای احتیاط، روی هر دو احتمال شرط می‌بندم.

از نظر من، چارچوب ذهن دوپاره سرانجام به دلیل تاریخ‌گذاری باورنکردنی و اتکای آن به تکامل میمتیک، در گمنامی فرو رفت. پس از فروپاشی، برای مغزی که نظریهٔ ذهنِ جدید (ToM) را به‌آسانی می‌پذیرفت، چشم‌انداز تناسبیِ بسیار آشکاری پدید می‌آمد. ما فقط از نظر فرهنگی از انسان دوپاره فاصله نگرفته‌ایم.

باید به یاد داشته باشیم که در ۱۰۰ هزار سال گذشته، نوعی انقلاب شناختی باید رخ داده باشد. زبان اختراعی جدید است که بر سخت‌افزار قدیمی اجرا می‌شود و به‌سرعت در مرکز صحنهٔ ذهن قرار گرفته است. آیا فشار انتخابی برای رشد گفتار درونی، بیش از همه، از تفکر انتزاعی ناشی می‌شد؟ از توانایی زبانی؟ یا از نوع‌دوستی؟ اگر از دومی ناشی نمی‌شد، چرا انسان‌ها تا این اندازه نوع‌دوست‌اند؟ چرا توهمات تا این اندازه رایج‌اند؟ مسیر تکاملی باید نشان‌هایی فرهنگی و ژنتیکی بر جای گذاشته باشد.

آنچه ما نیاز داریم، دیرین‌شناسیِ آگاهی است؛ دیرین‌شناسی‌ای که در آن بتوانیم، لایه‌به‌لایه، تشخیص دهیم این جهان استعاری را که آگاهی ذهنی می‌نامیم چگونه ساخته‌اند و تحت چه فشارهای اجتماعی خاصی شکل گرفته است. ~جولیان جِیْنز

نوشتهٔ بعدی بررسی خواهد کرد که چه فشار انتخابی‌ای ممکن است موجب فروپاشی ذهن دوپاره شده باشد و این امر چه زمانی رخ داده است. حاصل آن، فضای ذهنی مدرن ماست؛ فضایی که بیش از حد مستعد نشخوار فکری است. برای من، یکی از شگفت‌انگیزترین دریافت‌ها این بوده است که صدای درونی ما ممکن است پیامد تلاش نیاکانمان برای پیروی از قاعدهٔ طلایی باشد. «من» ممکن است در تلاشی برای مدل‌سازی ذهن دیگران پدید آمده باشد. یا به گفتهٔ همینگوی:

هیچ انسانی جزیره‌ای نیست که تماماً متعلق به خود باشد؛ هر انسان پاره‌ای از قاره، بخشی از خشکی اصلی است؛ اگر کلوخی به دریا شسته شود، اروپا کوچک‌تر می‌شود، همان‌طور که اگر دماغه‌ای شسته شود، یا هر بخش از دوستانت یا از خودت؛ مرگ هر انسان مرا کوچک‌تر می‌کند، زیرا من در بشریت درگیرم. و بنابراین هرگز کسی را برای دانستن اینکه زنگ برای چه کسی به صدا درآمده، روانه مکن؛ زنگ برای تو به صدا درآمده است.

تصویری از پیامدهای وجدان

نظرسنجی‌ها#

مایلم برای آزمودن این موضوع که کدام نکات از نظر خوانندگان (بسیار باهوش) من قانع‌کننده‌اند، نظرسنجی‌هایی را امتحان کنم. لطفاً Lizardman constant را مطرح نکنید!

دکمهٔ کوچک زیر جای خدایان را گرفته است. روی آن کلیک کنید تا در گوشم زمزمه کنند: «به نوشتن ادامه بده». مقالهٔ اصلی را به اشتراک بگذارید.


  1. تبار انسان، دوباره. ↩︎

  2. بیرون نگه‌داشتن فیزیک‌دانان از حوزهٔ تخصصی‌تان، غریزهٔ بقای مهمی است. هرگز رقیبی را که فناوری بهتری دارد از دروازه‌ها به داخل راه ندهید. روان‌سنجی، به‌حق، ال.ال. ثرستون، یک مهندس، را وارد این حوزه کرد. یا بهتر بگوییم، برای کمک به او در بنیان‌گذاری انجمن روان‌سنجی و مجلهٔ Psychometrika با او متحد شد. ↩︎

  3. به نظر می‌رسد انتخاب نیرومند برای تفکر انتزاعی، در صورت همراهی با انتخاب گروهی، بهترین عملکرد را دارد. بهبود نوک‌های پیکان در بازهٔ زمانی قرن‌ها یا هزاره‌ها رخ می‌دهد؛ سبک آن‌ها راه خوبی برای تاریخ‌گذاری نمونه‌هاست. مخترع فقط کسری از افزایش تناسب ناشی از هر کشف را به دست می‌آورد، زیرا انسان‌ها در تقلید از فناوری برتر بسیار خوب‌اند. بنابراین، آیا این تمام قبیله است که سود می‌برد؟ آیا این قبیله واحدی است که تکامل بر اساس آن انتخاب می‌کند؟ ↩︎