نخستینبار توسط Vectors of Mind منتشر شد.

صفحهٔ پرسشهای متداول در «تپه تلگرامز»، وبلاگ رسمی گوبکلیتپه (GT)، این گوهر را دربر دارد:
شایعاتی وجود دارد مبنی بر اینکه گوبکلیتپه ممکن است با «باغ عدن» توصیفشده در کتاب مقدس مرتبط باشد. آیا این ادعا حقیقتی دارد؟
«ما بهطور کامل با هرگونه قیاسی میان گوبکلیتپه و «باغ عدن» مخالفیم؛ زیرا مطلقاً هیچ شواهد باستانشناختیای برای آن وجود ندارد. بیتردید گوبکلیتپه در رشتهتپههایی در شمال دشت حَرّان قرار دارد؛ منطقهای که صحنهٔ روایتهای متعدد کتاب مقدس بوده است، اما هرگونه ارتباط با کتاب مقدس در همینجا پایان مییابد. هر چیز فراتر از این، حدس محض است.»
این پاسخ بیش از آنکه پرسشها را پاسخ دهد، بر شمارشان میافزاید. جغرافیا درست است، اما آیا میتوانیم مطمئن باشیم که هیچیک از نمادها قابل اتکا نیستند؟ هیچ چیزی دربارهٔ مارها، یا درکی پیچیدهتر از عاملیت وجود ندارد؟ این ایده که اسطورهها میتوانند هزاران سال دوام بیاورند، بهویژه اسطورهای با اهمیت فرهنگیِ اختراع دین و کشاورزی، ایدهای حاشیهای نیست. این نوشته توضیح میدهد که چرا باستانشناسان در برابر هرگونه ارتباط میان پیدایش و GT چنین موضع تهاجمیای اتخاذ میکنند.
انقلاب نمادین کووَن#
ژاک کووَن باستانشناسی فرانسوی بود که در پیشاتاریخ خاور نزدیک تخصص داشت. او پس از دههها پژوهش میدانی، این نظریه را مطرح کرد که انقلاب کشاورزی حاصل انقلابی پیشین در نمادها بوده است. انسانها دیگر خود را اعضایی منفعل از طبیعت نمیدیدند، بلکه خود را عاملانی میدانستند که محیطشان را کنترل میکردند1. اهلیسازی گیاهان و جانوران بر پایهٔ این رابطهٔ جدید با طبیعت شکل گرفت. کووَن در زایش خدایان و خاستگاههای کشاورزی مینویسد:
«…به نظر میرسد که «دین»، برخلاف آنکه کاملاً غیرعقلانی باشد، نخست نوعی «منطق استعلایی» را در سطحی غیرابزاری پدید آورد؛ منطقی که سپس بر جهان واقعی اعمال شد و در نظامی نو و متفاوت از روابط، معانی جدیدی بر آن نقش زد. این وجه شناختیِ انقلاب نمادها بنیادی است.»
این ایدههای جدید دربارهٔ عاملیت انسان در قالب آیین الههٔ بزرگ عرضه شدند؛ آیینی که او آن را «تکخدایی مؤنث» توصیف میکند.2 کووَن در اواخر کتابش تأمل میکند:
«کتاب پیدایش، اسطورهٔ بنیادین تمدن ما، نویسنده را شگفتزده کرده است. میان فرایندی که پژوهشهای اخیر برای آغاز تولید معیشتی پیشنهاد میکنند و سناریوی کتاب مقدس، همریختی وجود دارد. از یک سو، دیدیم که به نظر میرسد فرایندی روانشناختی ـ فرهنگی پیشاپیش شیوهٔ جدید بهرهبرداری از محیط را رقم زده است. از سوی دیگر، رویدادی که در ذات خود به همان اندازه روانشناختی است، یعنی هبوط انسان، پیامدهایی پدید میآورد که میتوان پنداشت همهٔ آنچه را مطالعهٔ بازنماییهای هنریِ نوسنگی به ما پیشنهاد کرده است، روایت میکند. در زبان نمادینِ کمابیش پوشیده، نخست از احساس محدودیت انسان («برهنگی») در واکنش به فاصلهگرفتن از «امر الهی» سخن میرود؛ امری که اکنون دستنیافتنی تلقی میشود. این امر به پایان جستوجوی آسان برای معاش در باغ عدن میانجامد و در نتیجه آغاز کار «با عرق پیشانی» را رقم میزند. این توالی، دقیقاً آغازهای نخستینِ کشتوکار (قابیل) و سپس دامداری (هابیل، برادر کوچکتر) را ترسیم میکند. با توجه به همهٔ این ویژگیهایی که آشکارا انقلاب نوسنگی را مشخص میکنند، دشوار است تصور نکنیم که داستانها دربارهٔ همین موضوعاند. و چرا باید شگفتزده شویم، وقتی کتاب پیدایش و آغاز کشاورزی در یک منطقهٔ واحد از جهان، در یک گهواره، سهیم بودهاند؟
پیدایش قطعاً در دورهٔ نوسنگی تدوین نشده است، اما میدانیم که متون کهنتری را گرد هم میآورد که حدود ۹۰۰ پیش از میلاد گردآوری شدهاند و در میانشان باید کهنترین خاطرات آن دوران تاریکی وجود داشته باشد که مردمان شام توانسته بودند به نوشتار درآورند. همچنین میتوان داستان هبوط را با اسطورهٔ پرومته مقایسه کرد؛ قهرمانی که در سنت یونانی، آتش، کشاورزی و فناوری را برای انسانها به ارمغان آورد. آن کار جرمی بود که بار دیگر با مجازات دنبال شد و بر همان خاطرهٔ گناهآلودی گواهی میداد که مردمان خاور نزدیک از بهدستآوردن تدریجی کنترل بر طبیعت در ذهن حفظ کرده بودند. ماتریالیسم نیرومند دادههای علمی ما نباید ما را محکوم کند که نسبت به شیوهای که مردمان دوران باستان این رویدادهای مشابهی را که موضوع بحث ما هستند درک میکردند و با آنها رابطه برقرار میکردند، بیتفاوت باشیم.»
روشن است که او مدافع مسیحیت نیست؛ صرفاً باستانشناسی است که اسطورههای یونانی و عبری را خوانده و پژواکهایی از گذشتهای را شنیده است که آن را از لایههای خاک شام بازسازی کرده بود. او در جایی دیگر احتمال میدهد که نقابهای آیینیِ یافتشده در سراسر شام (از جمله GT)، پیشگام نقابهایی باشند که برای بزرگداشت دیونیسوس به کار میرفتند3. (و بنابراین با آیینهای رازآمیز متعدد مدیترانهای مرتبط باشند؛ آیینهایی که اینجا، اینجا و اینجا دربارهشان نوشتهام.)
«فقط آن را باغ عدن ننامید»#
گوبکلیتپه نخستینبار در سال ۱۹۶۳ بررسی شد، اما اهمیت آن تا سال ۱۹۹۴، یعنی زمانی که باستانشناس آلمانی، کلاوس اشمیت، محوطه را دوباره ارزیابی کرد و حفاریها را آغاز کرد، درک نشد. به گفتهٔ اشمیت، یافتهها درستیِ نظر کووَن را ثابت کردند4. انقلاب نوسنگی نه بر اثر عاملی مادی مانند تغییرات اقلیمی، بلکه بر اثر دگرگونی در ایدهها آغاز شد. مصاحبههای گوناگونی وجود دارد که در آنها اشمیت از کووَن با احترام فراوان سخن میگوید. بااینحال، صفحهٔ تپه تلگرامز دربارهٔ پیدایش موضع رسمی را با نقلقولی از اشمیت خلاصه میکند: «فقط آن را باغ عدن ننامید.» ماجرا چیست؟
در واقع هیچ معمایی در کار نیست. مصاحبهای در Science که این نقلقول از آن گرفته شده، توضیح میدهد:
«یک گزارش روی جلد در سال ۲۰۰۶ در هفتهنامهٔ آلمانی Der Spiegel حدس زده بود که این محوطه ممکن است با باغ عدنِ کتاب مقدس مرتبط باشد. روزنامههای ترکیه، که این خبر را بازتاب دادند، اسباب ناراحتی شدید اشمیت شدند و بحث متعاقب آن دربارهٔ اینکه این محوطه زادگاه آدم بوده است ــ آدمی که در نظر مسلمانان پیامبر محسوب میشود ــ برای مدتی کوتاه حفاریهای بیشتر را به دلایل مذهبی در معرض خطر توقف قرار داد.»
علم پروژهای انسانی است و سهم خود را از رقابتهای شخصی و سیاسی دارد. با توجه به اینکه شغلشان در معرض خطر است، باستانشناسان GT انگیزهٔ فراوانی دارند تا هرگونه ارتباط این محوطه با آدم و حوا را کماهمیت جلوه دهند. افزون بر این، انبوهی از شبهباستانشناسان وجود دارند که تورهای بازدید از محوطه را میفروشند. اگر سریع سفارش دهید، میتوانید پیشنهاد ویژهٔ پیشخرید به مبلغ ۴۹۹۵ دلار را از اندرو کالینز دریافت کنید؛ نویسندهٔ کتابهایی از این دست:
- گوبکلیتپه: پیدایش خدایان: معبد ناظران و کشف عدن5
- خاستگاههای دنیسووایی: انسانهای دورگه، گوبکلیتپه و پیدایش غولهای آمریکای باستان
- کلید ماکیان: میراث دنیسووایی، گوبکلیتپه و زایش مصر6
عنوان نخست وعده میدهد که:
- طرح، معماری و کندهکاریهای نفیس گوبکلیتپه را با جزئیات شرح دهد
- بررسی کند که این محوطه چگونه در واکنش به یک فاجعهٔ جهانی ساخته شد
- توضیح دهد که این ناظرانِ کتاب خنوخ و خدایان آنوناکیِ سنت سومری بودند که آن را پدید آوردند
- مکان بقایای باغ عدن را در همان منطقه آشکار کند
در این ادعاها هستههایی از حقیقت وجود دارد، اما من پرداخت کووَن را ترجیح میدهم. دربارهٔ پژوهشگران GT نیز میتوان فهمید چرا از کسانی که با اندکی زرنگی درصدد سودجویی از محوطهٔ آناناند برمیآشوبند و چرا میل دارند جلوی این کار را بگیرند.
گرفتارکردن خود در تناقض#

بااینحال، پرداخت تپه تلگرامز به پیدایش عمدتاً با یک مرد پوشالی درگیر میشود. برای نمونه، ببینید جغرافیا چگونه بررسی میشود:
«وضعیت توپوگرافیک این باغ آرمانی که در عهد عتیق توصیف شده است (و همانطور که احتمالاً بیشتر مردم هم موافقاند، منبعی تاریخی به معنای دقیق و مشخص کلمه نیست) از رودخانهای سخن میگوید که از عدن جاری میشود و به چهار شاخه تقسیم میگردد: فیشون، جیحون، دجله و فرات (پیدایش، ۲:۱۰–۱۴). هرچند دو مورد اخیر هنوز هم در این منطقه نامهای جغرافیایی شناختهشدهای هستند، دو مورد دیگر چندان با این تصویر جور درنمیآیند و بهنوعی این ظن را برمیانگیزند که شاید آنها نیز بهاندازه سرزمین طلاییِ اسطورهایِ حویله، که گفته میشود فیشون در آن پیچوخم میخورد، جنبهای استعاری داشته باشند. افزون بر این، در گوبکلیتپه اصلاً هیچ منبع آبیای وجود ندارد (در واقع، یکی از استدلالها علیه مناسببودن آن برای سکونت آرمانی همین است؛ نک. این بحث). گوبکلیتپه بهندرت میتوانسته به معنای واقعی کلمه باغی شکوفا باشد.»
تبارشناسی آدم در کتاب مقدس تلویحاً نشان میدهد که او تقریباً در ۴۰۰۰ پیش از میلاد میزیسته است. هرکس فکر کند سفر پیدایش در حال توصیف GT است، بنا بر تعریف، ظاهرگرا نیست. این مکان ۵۰۰۰ سال بیش از آن قدمت دارد. پیش از خواندن نظر او، حتی به ذهنم هم نرسیده بود که GT از لحاظ فیزیکی به جایی که سفر پیدایش عدن را توصیف میکند نزدیک است.

سند همراه حتی نشان میدهد که کاراجاداغ به چشمههایش شناخته میشود (یعنی همان منبع آب لازم)، که به نظرم نکته ظریفی بود. کوههای کاراجاداغ، که در تصویر بالا در شرق عدن GT دیده میشوند، جایی هستند که گندم در آن اهلی شد. درست میان سرچشمههای دجله و فرات، همانطور که سفر پیدایش گفته است. بااینحال، بهطرزی عجیب این موضوع بهعنوان یک موفقیت مطرح نمیشود. درباره دو رود دیگر، چه کسی میداند فیشون و جیحون به چه چیزی اشاره دارند؟ شاخههای فرعیِ علامتگذارینشده (و شاید اکنون خشکشده)؟ برساختههای اسطورهای؟ چندان مهم به نظر نمیرسد. سفر پیدایش ۷۰۰۰ سال پس از انقلاب کشاورزی به نگارش درآمد؛ درستبودن آشکار ۲ مورد از ۴ نشانه، چشمگیر است. بااینحال، یک مدافع7 با اندکی آزادی در تعیین شاخههای فرعی، این نقشه را تهیه کرده است:

این به معنای تأیید شناسایی او از فیشون و جیحون نیست. بااینحال، اگر استدلالها را مرور کنید، شگفتآور است که کار این مدافع مسیحیِ آماتور، که از «تصادفهای» الهیِ منتهی به سرنخهای خاص سخن میگوید، در برخورد با کاستیهای احتمالی موضع خود، متعادلتر عمل میکند. باستانشناسان باید استانداردهای بالاتری برای خود قائل باشند.
مارهااااا#

همچنین به نحوه پرداختن تلگرامهای تپه به مارها توجه کنید. ۲۸٫۴٪ از نقشپردازیهای موجود در GT مار هستند؛ دو برابر دومین حیوانی که بیش از همه به تصویر کشیده شده، یعنی روباه، با ۱۴٫۸٪. این آمار، گروههای حیوانات را تنها یک مورد به حساب میآورد. اگر مارها را، که اغلب بهصورت دستهجمعی کندهکاری شدهاند، بهعنوان افراد جداگانه بشمارید، نیمی از همه حیوانات قابلشناسایی را تشکیل میدهند. به این موضوع پرداخته شده است:
«اما مارها چه؟» این استدلالی است که اغلب در حمایت از روایت عدن مطرح میشود. بله، در گوبکلیتپه تصاویری از مار وجود دارد. در واقع تعدادشان زیاد است. بسیار زیاد. اینجا تقریباً بیشتر به لانه مار میماند تا به یک اغواگر منفرد که میکوشد میوههای ممنوعه را بفروشد. و درباره همه آن نقشبرجستههای حیوانی دیگر چه؟ عنکبوتها و عقربها، روباهها و کرکسها، درناها، اردکها و گرازهای وحشی وجود دارند. و مواردی دیگر. تعدادشان قطعاً با نقشبرجستههای مار برابری میکند. بنابراین، این تمرکز صرف بر مار، نسبت به حیوانات دیگر اندکی ناعادلانه به نظر میرسد. آیا قرار است همه این حیوانات اضافی (و چند تصویر انسانی) را نادیده بگیریم—یا اینها چگونه در داستان جای میگیرند؟»
گمان میکنم تنها ارتباطی که به حساب میآمد، وجود یک تندیس منفرد و عظیم از مار بود؟ این معیار عجیبی است، با توجه به اینکه عدن مملو از حیوانات دیگر بود—بالاخره آدم نامگذاریشان کرد. افزون بر این، این بند را ینس نوتروف نوشته است؛ همان نویسنده مقالهای که اشیای نمادین بالا (شکل ۹) در آن آمدهاند. بیشتر مواردی که او با عنوان «اشیای نمادینی که جامعه آیینی گوبکلیتپه را تعریف میکنند» برچسب زده، مار را نشان میدهند. تا وقتی موضوع عدن مطرح نباشد، مارها بهعنوان نماد اصلی این محوطه پذیرفته میشوند و تنها ستونهای انسانوار با آنها رقابت میکنند (که نماینده نوآموزاناند؟ خدایاناند؟ …آدماند؟).
این ردیهای است که از کتاب مقدس بیاطلاع است. افزون بر آن، معیار ابتدایی حقیقتیابی، یعنی ارائه قدرتمندترین صورت دیدگاههای مخالف، را نیز رعایت نمیکند. سفر پیدایش خط زمانیای را پیشنهاد میکند که در آن خودآگاهی به بیگانگی کیهانی انجامید و پس از آن کشاورزی پدیدار شد. تلگرامهای تپه با مارها همچون نکته اصلیای رفتار میکند که سفر پیدایش میتواند در ادعای درستبودنش داشته باشد و حتی از اشاره به انقلاب کشاورزی یا انقلاب نمادین نیز غفلت میورزد. باز هم نویسنده با کَوَن8 آشناست.
اثر مدرسهای#

باستانشناسان GT از اقتدار برخوردارند و بنابراین دانشمندان دیگر ادعاهای آنان را تکرار میکنند. کِرِگَنفورد را در نظر بگیرید؛ اسطورهشناس تطبیقیای که کانال محبوبی در یوتیوب دارد. او وعده میدهد که فقط از منابع رسمی استفاده کند و بسیاری از اطلاعات نادرست و گمانهزنیهای بیپایهای را که درباره GT شنیده میشود روشن سازد. شاید بتوان شما را بخشید اگر فکر کنید عنوان ارائه او، «وقتی انسانها خدا شدند: اسطورهها و دین گوبکلیتپه»، اشارهای به کتاب مقدس است. بالاخره، مار حوا را وسوسه کرد: «زیرا خدا میداند روزی که از آن بخورید، چشمان شما گشوده خواهد شد و همچون خدایان خواهید بود و نیک و بد را خواهید شناخت.» بااینحال، کِرِگَنفورد این عبارت را مستقل از آن به کار میبرد تا نوآوری دینی در GT را توصیف کند. در واقع، او استدلال میکند که دین و اسطورهشناسی در GT هیچ میراث فرهنگیای بر جای نگذاشتند و بهکلی فراموش شدند. برای نمونه، او میپذیرد که آثار هنری GT شباهتهای چشمگیری با سبکهای مصر باستان و میانرودان دارند. بااینهمه، استدلال میکند:
«صورتهای هنری یافتشده در گوبکلیتپه کنار گذاشته شدند و سپس در فرهنگهای بعدی از نو ابداع شدند. بنابراین، این امر میتواند نشان دهد که دین و باورهای رایج در اینجا نیز، همزمان با هنر، پس از متروکشدن محوطه از میان رفتند. این بدان معنا نیست که فرهنگهای دیگر دینهای مشابهی نداشتند؛ اما کشاورزان نوسنگیای که در آستانه سلطه بر این چشمانداز بودند، قطعاً باورهای فرهنگیشان بهطور چشمگیری تحت تأثیر فرهنگ گوبکلیتپه قرار نگرفته بود.»
این الگوی تبیینی چندان صرفهجویانه نیست و مستقیماً با ادعای اشمیت و کوَن در تضاد است؛ ادعایی که بر اساس آن، پیشرفتهای فرهنگیِ متجلی در گوبکلیتپه برای پیدایش کشاورزی ضروری بودهاند. همچنین، پیشانگاشتاریِ موجود بر روی رونهای یافتشده در گوبکلیتپه را در نظر بگیرید. چرا باید همهٔ آن مارها کاملاً از هیروگلیفهای مصریِ ایزدبانو (𓆗، مار کبریِ برپاخاسته) یا سخن گفتن (𓆓، مار کبری) جدا باشند؟ یا از نویسهٔ سامیِ نون (נ) که از 𓆓 [پدید آمده] و نخستین نویسهٔ نام وسوسهگر است (נָחָשׁ، ناحاش)؟ توجه کنید که از نظر مصریان، سخن گفتن با آفرینش ارتباط دارد. نخستین خدا، آتوم، با گفتن نام خود، خویشتن را به هستی فراخواند. نخستین کارش چه بود؟ جنگیدن با مار اَپِپ. افزون بر این، پژوهشهای اخیر دربارهٔ نظام پیشانگاشتاریِ هنر غار، تداوم برخی نمادها، از جمله نماد مارگون، را طی دهها هزار سال نشان دادهاند. چه شواهدی از یک گسست فرهنگی ناگهانی پس از گوبکلیتپه وجود دارد؟ از کجا میدانیم مارگونهای آنان به بنبست رسیده بودند؟
این دیدگاه همچنین با کانال خودِ کرگنفورد که در زمینهٔ اسطورههای دیرپا تخصص دارد، از نظر درونی ناسازگار است. او در ویدئوهای دیگر استدلال میکند که آیینهای مار به ۱۷ هزار سال پیش بازمیگردند، اودیسه به ۲۰ هزار سال پیش، شکار کیهانی به ۴۰ هزار سال پیش، هفت خواهر به ۱۰۰ هزار سال پیش، و اسطورههای آفرینش به ۱۴۰ هزار سال پیش بازمیگردند. شواهد دیرپایی این اسطورهها معمولاً بسیار ضعیفتر است (و با توجه به قدمتشان، از پیش نیز احتمال کمتری دارد) از شواهد مربوط به تداوم خاطرات فرهنگیِ انقلاب نمادین؛ برای مثال، دخالت پرستش مار در دریافتهایی که به بیگانگی انجامیدند.
در یکی از ویدئوها، کرگنفورد حتی استدلال میکند که داستان سراسر اوراسیاییِ جنگیدن با اژدها، ۱۲ هزار سال پیش و در دورهٔ نوسنگیِ پیشاسفالگری (PPNA) پدید آمده است. نگاهی به نقشهای بیندازید که او نمایش میدهد. دایرهٔ سرخ، خاستگاه فرضی این اسطوره است:

این دقیقاً همان زمان و همان مکان گوبکلیتپه است! اگر این موارد را در کنار هم بگذاریم، الگوی او عبارت است از نقشمایهٔ مارستیزی و آیینهای مرتبط با آن که دستکم تا ۱۷ هزار سال پیش شکل گرفته بودند. اینها ۱۲ هزار سال پیش بخشهای مهمی از فرهنگ PPNA بودند، بهاستثنای گوبکلیتپه (با وجود همهٔ مارها). اثر فرهنگی گوبکلیتپه اساساً ناچیز بود. بااینحال، اسطورهشناسی مار در محوطههای همسایهٔ PPNA به یکی از محبوبترین داستانهای جهان بدل شد؛ داستانی که از چین تا مصر و نروژ بازگویی شد.
با اندکی شمّ علمی، داستان سادهتری پدیدار میشود. ژاک کوَن به نکتهای درست پی برده بود. گوبکلیتپه بخشی از انقلاب نمادینی است که بر کشاورزی تقدم داشت. این گذار در اسطورههای گوناگون به یاد مانده و بنیان فرهنگهای بعدی است؛ فرهنگهایی که بر دین ابتداییِ خود بنا شدند (برای نمونه، فرهنگهای عبیدی، مصری، میانرودانی و عبری). کلاوس اشمیت برای حفاظت از این پروژه، خود را از آدم و حوا دور نگه داشت، و سوگیریهای کمفوریتتر علیه حدسورزی و نظریههای کلان، حتی پس از درگذشت اشمیت نیز به تداوم آن وضعیت کمک کردند.
نمیگویم این تمام داستان است. میتوان، چنانکه کوَن استدلال میکرد، مدعی شد که باستانشناسان برای توضیح تغییرات فرهنگی به تبیینهای مادیگرایانه گرایش دارند و بنابراین چشمانی برای دیدن پیدایش در گوبکلیتپه ندارند. افزون بر این، بسیاری از دورههای مقدماتی باستانشناسی دربارهٔ نوپایی این رشته آموزش میدهند؛ دورهای که در آن نسلهای نادان کتاب مقدس را تاریخ میپنداشتند. نیروی کار این حوزه بیش از حد در برابر کتاب مقدس واکسینه شده است. از سوی دیگر، حتی اگر کسی دربارهٔ وجود این ارتباط بسیار شکاک باشد، وضعیت سیاسی در گوبکلیتپه اهمیت دارد. «کسی که شغلش به رد کردن یک ایده وابسته است، آن ایده را رد میکند» پایینترین مرتبهٔ شواهد است.
این نوشته میکوشد توضیحی کافی از این موضوع ارائه دهد که چرا باستانشناسان نمیخواهند گوبکلیتپه عدن باشد و برای رسیدن به این هدف حاضرند چنین استدلالهای ضعیفی را پیش بکشند. علم گاهی واقعاً از عهدهٔ حقیقت برنمیآید. این واقعیتِ کار کردن در جهانی سقوطکرده است؛ جهانی که در آن حتی دانشمندان نیز باید کارگزارانی باشند که میان خیر، شر و هر آنچه در میان این دو قرار دارد انتخاب میکنند. آگاهی از این فشارهای تحریفکننده به ما کمک میکند در ادبیات مربوط به موضوعات حساس سیاسی راه خود را بیابیم.
اگر از این نوشته لذت بردید، نگاهی هم به «باستانشناسان در برابر بیگانگان باستانی» بیندازید؛ نوشتهای که استدلال گزینشیِ تلگرامهای تپه را هنگام رویارویی با دشمنی دیگر برجسته میکند. و لطفاً وبلاگ را به اشتراک بگذارید!
این شکاف تازهای که میان خدا و انسان شکل گرفت، در عمل پویا بود. این شکاف تأثیر مستقیمی بر محیط زیست نداشت، اما بیتردید باید تصویری را که روح انسانی از خویشتن میساخت بهکلی دگرگون کرده باشد؛ و با نوعی آزادسازی انرژی لازم برای به سرانجام رساندن آنها، باید ابتکارهای تازهای را نیز برانگیخته باشد؛ همچون اثر جبرانیِ ناخوشیِ وجودیای که پیش از آن هرگز تجربه نشده بود. جوامع نوسنگی که تا آن زمان تنها نظارهگر چرخههای طبیعی زایش در جهان زنده بودند، اکنون خود مسئولیت مداخله و تولید فعالانه را بر عهده گرفتند.
این امر بههیچوجه بیاهمیت نیست که ایزدان از همان آغاز صورت انسانی به خود گرفتند. ایزدبانو بیدرنگ به شکل یک زن تصویر میشود: انسانیشدن هنر از دورهٔ خیامی روشنترین و چشمگیرترین تغییری بود که مشاهده شد. عالیترین اقتدار آن زمان، با همهٔ دوربودنش نسبت به انسان، کاملاً با او بیگانه نیست. این واقعیت که از طریق او، بشریت و طبیعت از سرچشمهای مشترک ناشی میشوند، زیرا در آناتولی نوزاد انسان و حیوان جوان با او همراهاند، میتواند دربارهٔ گام متافیزیکی نوین این دوره بسیار سخن بگوید: ایزدبانوی نوسنگی نهتنها در صف مقدم تاریخی الهیات آفرینشگرای بعدی قرار میگیرد، بلکه انسان نیز به شیوهای معین خود را در هر آنچه پیرامونش را فرا گرفته بازمیشناسد؛ زیرا در سطح پیدایش نمادین آنها، اصلی وحدتبخش و شخصیتیافته، انسان تجربی و جهان طبیعیِ رویاروی او را با یکدیگر آشتی میدهد.»* ~زایش خدایان و خاستگاههای کشاورزی
«در سراسر مدتزمان نوسنگی و در تمام خاور نزدیک و خاورمیانه، «ایدئولوژی» یگانهای یافت میشود که از طریق شیوهها و سبکهای هنری متفاوت بیان شده است؛ شیوهها و سبکهایی که گاه به تمایز فرهنگها کمک میکنند؛ و نمونههای دیگری از آن را نیز خواهیم دید. این ایدئولوژی حول دو نماد کلیدی سازمان یافته است: یکی از آنها، که مؤنث است، پیشتر صورت انسانی یافته است. آیا ممکن است او از نخستین پیکرکهای مؤنث شناختهشده در پارینهسنگیِ پسینِ اروپا سرچشمه گرفته و تا سیبری گسترش یافته باشد؟ اما آن پیکرکها در آن زمان، در قیاس با غلبهٔ عظیم بازنماییهای حیوانی، اهمیت بسیار اندکی داشتند. آنچه در این زمان تازه است، شمار آنها و نیز این نشانه است که او صرفاً «نماد باروری» نبوده، بلکه شخصیتی اسطورهای و اصیل بوده است؛ موجودی برین و مادر جهان که به بیان دیگر، ایزدبانویی بوده که نظامی دینی را تاج مینهاده است؛ نظامی که میتوان آن را به این معنا «توحید مؤنث» نامید که همهٔ امور دیگر در برابر او تابع باقی میماندند. دیگری که در هیئت گاو نر تجسد یافته، مذکر است، اما در بیانی اساساً جانوروار. او در چاتالهویوک از طریق رابطهای فرزندی تابع ایزدبانو ظاهر میشود، اما بااینحال همچنان دومین چهرهٔ برین به شمار میآید؛ امری که شدت بازنمایی او، اندازهٔ ممتاز و جایگاه تصویرش، آن را بیدرنگ و بهطور مطلق روشن میکنند. چنانکه جِی. مِلارت پیشنهاد کرده است، ممکن است نظامی نمادین که اسطورهٔ پسرِ همسر را میشناخت، پیشاپیش در نوسنگی وجود داشته باشد؛ نظامی مشابه آنچه متون بسیار متأخرترِ لوحهای عصر برنز میانرودان برای ما آشکار میکنند، اما در آن تاریخ هنوز هیچچیز در هنر دینی چنان مشخص به آن اشاره نمیکرد. گاو نر ممکن است زادهٔ ایزدبانو باشد، اما هنوز هیچ زوج زناشویی، هیچ «زوج ایزدی» به معنای دقیق کلمه، بهصراحت وجود نداشت.»
نقد اولیهٔ کوَن از این گرایش مادیگرایانه در انسانشناسی فرهنگی، در دوران اخیر پیروز شده است؛ بهویژه در ارتباط با کشفیات اخیرِ سکونتگاههای پیشاتاریخیِ گوبکلیتپه و چاتالهویوک در شبهجزیرهٔ آناتولی، جایی که اجماعی گسترده در تأیید نقش محوریِ نوعی دین یا معنویت در آنچه آیینها و مناسک بدوی تلقی میشود، شکل گرفته است.
*«میل به تغییر، «پیشرفتی» که از این زمان به بعد حاصل میشود و شتاب میگیرد، و هر آنچه مسیر بعدی تاریخ بشر را تا زمانهٔ ما مشخص خواهد کرد و در تقابل با صدها هزارهٔ تکامل آهستهٔ پیشین قرار میگیرد، همگی را میتوان به این «انقلاب فرهنگی» بازگرداند؛ انقلابی که در آن، این ایده که انسان میتواند امور را به دست خود انجام دهد، جایگاه و یکپارچگی او را در طبیعت و کیهان به پرسش کشید. ↩︎
او این عبارت را هنگام توضیح رابطهٔ ایزدبانوی نوسنگی با تندیسهای ونوسِ پارینهسنگی و اسطورههای عصر برنز به کار میبرد: ↩︎
«این اشیا برای تلاش ما در بازسازی اندیشهٔ دینیِ PPNB اهمیت اساسی دارند. با آنکه حملشان دشوار است، از نظر ما از زمینهای آیینی جداییناپذیرند؛ زمینهای که نشانههای دیگر نیز بر وجودش دلالت میکنند. این اشیا همچنین کفهٔ ترازو را به سود آیینهایی با ماهیت عمومی سنگین میکنند، زیرا بهسختی میتوان تصور کرد که از آنها برای ایجاد ترس در محیط خانواده استفاده شده باشد. سرانجام، اگر تصور کنیم نقاب را «بازیگری» بر چهره میگذاشته که موقتاً موجودی فراطبیعی را مجسم میکرده است، ممکن است با خاستگاه بسیار، بسیار کهنِ تئاتر مقدس جهان مدیترانهٔ شرقی روبهرو باشیم.» ↩︎
و نه فقط اشمیت. چنانکه مقالهای جدید بیان میکند: ↩︎
نوکِ نوکِ کتابپردازی: زیرزیرعنوانها ↩︎
کتابهای پیشاگوبکلیتپه شامل این موارداند:
- خاستگاه خدایان: غار قِسِم، پوستگردانها و تماس با هوشهای میانبُعدی
- جهان گمشدهٔ دورگههای انسانی: ناظران، غولها و بنیانگذاران واقعی تمدن
- لایتکوئست: راهنمای شما برای دیدن و تعامل با یوفوها، نورهای اسرارآمیز و هوشهای پلاسمایی
- آتلانتیس در کارائیب: و دنبالهداری که جهان را تغییر داد
- راه ارواح: سفر بومیان آمریکا به سوی مرگ: ماکیان، شکارچی، راه شیری، اسکلتهای غولپیکر در تپهگورها و مؤسسهٔ اسمیتسونین
- انرژی بیگانه: یوفوها، چشماندازهای آیینی و ذهن انسان
- دایرهسازان جدید: بینشهایی دربارهٔ معمای حلقههای کشتزار
مدافعی دیگر حدود دو سال پیشتر از کاراجاداغ دفاع میکند. ↩︎
همچنین بنگرید به باستانشناسان در برابر بیگانگان باستانی؛ نوتروف با وجود ارتباط آشکار بُلبُلچرخان با موضوع، آن را نادیده گرفت، درحالیکه مقالهای دربارهٔ بُلبُلچرخان در GT نوشته بود. ↩︎
