نخستینبار در بردارهای ذهن منتشر شد.
من اعتبارگرا نیستم، اما بااینحال، بخش اعظم پژوهش من دربارهٔ خاستگاه انسان از منابع رسمی سرچشمه میگیرد: زبانشناسان، اسطورهشناسان تطبیقی، ژنتیکدانان و باستانشناسان. (و البته، مرجع نهایی، کتاب مقدس.) بااینحال، اگر مدتی در این حوزه وقت بگذرانید، با جماعت بیگانگان باستانی روبهرو میشوید. در این مقاله و مقالهٔ بعدی، میخواهم نشان دهم که سوگیریهای موجود در دانشگاه، به زیستبوم بیگانگان باستانی مجال رشد میدهد. و مهمتر از آن، اینکه این امر مانع درک این میشود که ما که هستیم و از کجا آمدهایم.
بومیان جهانگرد#
مقالهٔ بروس فنتون با عنوان «فرهنگ بومی استرالیایی جهانی؟ شواهد گوبکلیتپه»1 در نشریهٔ نیو داون منتشر شد؛ نشریهای که خود را «مجلهٔ شمارهٔ ۱ برای کسانی که خودشان میاندیشند» معرفی میکند. استدلال او بر دو شباهتی استوار است که میان این فرهنگها شناسایی میکند. نخستین مورد، نمادی است که یک شمن بومی را مشخص میکند:

فنتون به سنگنوشتهای مشابه در گوبکلیتپه اشاره میکند که ۱۲٬۰۰۰ سال پیش در ترکیه بر سنگ حک شده است. برای نمونه، ستون ۲۸ را در زیر ببینید:

شمنها نگهبانان اسراری هستند که مهمتر از همه، در آیینهای گذار به بزرگسالی آشکار میشوند. به نوآموزان دربارهٔ آفرینش جهان و جایگاه خودشان در آن آموزش داده میشود. سنگهای مقدس چورینگا، طبقهای از اشیای آیینی که گفته میشود در آغاز به بومیان داده شدهاند، برای آیینها و اسطورههای زمان رؤیا اهمیت اساسی دارند. این طبقه از اشیا شامل بولروئرها نیز میشود؛ اشیایی که شکلی مانند سنگ زیر دارند، اما ریسمانی به آنها متصل است و میتوان آنها را چرخاند تا صدا تولید کنند. هنگامی که آنها را به دور سر میچرخانند، با صدای خدا وزوز میکنند. فنتون نمونهای از ظهور نمادی مشابه را بر یک سنگ چورینگا (سمت چپ)، و نیز در مکانهای دیگری در گوبکلیتپه (سمت راست) یافته است.

دوم، فنتون به شباهتهایی میان این پیکرهٔ زنانه در گوبکلیتپه اشاره میکند:

و این تصویر مادر بزرگ که در آفرینش استرالیا در زمان رؤیا و برپایی اسرار نقش داشت (هرچند من این تصویر را با عنوان روح میمی یا خواهران دیجانگااول نیز دیدهام؛ شخصیتهای دیگری از زمان رؤیا که تمدن را به ارمغان آوردند: زبان، آیین، فناوری و قوانین).

فنتون مینویسد: «ما حالت مشابه، جایگیری یکسان پاها و سینهها، اغراق کارتونی اندام تناسلی زنانه و سرهای آشکارا غیرانسانی را تشخیص میدهیم.» بشمارید: در نگاه نخست، این چهار ادعای شباهت، چشمگیرند.
از اینجا به بعد، تحلیل سست میشود. او باور دارد انسانها پروژهای بیگانهاند که در استرالیا به ثمر نشست. او در خلاصهٔ کتابش، برونزایی: انسانهای دورگه ــ تاریخ علمی دستکاری ژنتیکی فرازمینی، مینویسد: «من بر این باورم که چورینگاهای اولیه نوعی کاوشگر بریسول [بیگانه] بودند که برای نظارت بر بشریت، شاید تغییر هشیاری ما و سرانجام برقراری تماس، در اینجا رها شده بودند.» بر اساس جدایی ما از نئاندرتالها و دنیسوواها، این تماس حدود ۸۰۰٬۰۰۰ سال پیش رخ داده است. هنگامی که بیگانگان تکامل ما را تا رسیدن به خردمندی هدایت کردند، ما سرزمین مادریمان یعنی… استرالیا را ترک کردیم. (کتاب او را دربارهٔ نظریهٔ خروج از استرالیا در اینجا ببینید.) او در مقالهٔ نیو داون مینویسد: «تا دورههای تاریخی بسیار متأخر، تمام رفتوآمدها یکطرفه بود و از استرالیا به بیرون صورت میگرفت، نه به درون آن. این واقعیت در مطالعات ژنتیکی متعدد بهخوبی تثبیت شده است و نشان میدهد که هر عنصر فرهنگی واقعاً باستانی، بومی استرالیاست.» این سخن از جهات بسیاری نادرست است، اما او واقعاً تا پایان بر موضع خود میایستد و مطرح میکند که برخی پرندگانی که ۱۱٬۶۰۰ سال پیش در گوبکلیتپه حک شدهاند، ممکن است همان پرندهٔ تندر بوده باشند؛ پرندهای که حدود ۳۰٬۰۰۰ سال پیش در استرالیا منقرض شده است. او نیز مانند بسیاری دیگر در این حوزه، نظریهپردازی میکند که فاجعهای تمدنی پیشرفته از عصر یخبندان را نابود کرده است. «پس از فجایع، جوانههای تازهٔ تمدن از بذرهای فرهنگیِ کاشتهشده بهدست فرهنگی جهانی، گمشده و بومیِ استرالیا، سر برآوردند.»
نظریهٔ بومیان بهمثابهٔ گارد قدیمیِ برپاشده بهدست بیگانگان، تخیل را تحریک میکند. مقالهٔ او در وبسایتهای باستانشناسی بدیل در سراسر اینترنت بازنشر شد و توجه ینس نوتروف، یکی از باستانشناسانی را که در حال کاوش گوبکلیتپه بود، به خود جلب کرد. برای چنین پژوهشگری، جمعکردن بساط این ادعا باید کار آسانی باشد، درست است؟ و بااینحال، مطالب بسیاری ناگفته میماند.
چیزی برای دیدن نیست؛ حرکت کنید#
نوتروف در وبلاگ رسمی گوبکلیتپه، ردیهای کوتاه با عنوان «تیترساز شدن: آیا گوبکلیتپه را بومیان استرالیایی ساختهاند؟» نوشت: «تیترساز شدن: آیا گوبکلیتپه را بومیان استرالیایی ساختهاند؟» او کار را با اشاره به این نکته آغاز میکند که این دو فرهنگ با ۱۵٬۰۰۰ کیلومتر و ۱۲٬۰۰۰ سال فاصله از یکدیگر جدا شدهاند، بنابراین هرگونه ارتباط میان آنها بسیار بعید است. قابل قبول. سپس میکوشد نشان دهد که شباهتها سطحیاند یا به هر دلیل دیگری به حساب نمیآیند. او کار را با نماد شمن آغاز میکند. تصویر ستون بالا در واقع از پاسخ نوتروف گرفته شده است. او در سمت راست برجسته میکند که این نماد در دو طرف خود میلههای عمودی دارد، بنابراین تطابق کامل نیست.

این تمام بحث دربارهٔ این نماد است. در دو سوی آن میلههایی وجود دارد؛ بنابراین تطابقی دقیق نیست. پرسش بعدی. نوتروف سپس توجه خود را به پیکرهٔ زنانه معطوف میکند. این پیکره با هیچ کندهکاری یا شیء دیگری در این محوطه شباهت ندارد (که از میان آنها حدود ۵٪ کاوش شده است) . تفسیر این است که احتمالاً بعدها بهدست یک هنرمند گرافیتی افزوده شده است. به نظر میرسد او میگوید که با توجه به نامعلومیِ رابطهٔ این پیکره با دیگر بخشهای گوبکلیتپه، نمیتوانیم هیچ استنباطی از این تصویر داشته باشیم. مطمئن نیستم چرا چنین نتیجهای حاصل میشود. گوبکلیتپه حدود ۱۱٫۶ هزار سال پیش ساخته شد و حدود ۱۰ هزار سال پیش به خاک سپرده شد. بنابراین، حتی گرافیتیِ متأخر نیز دستکم ۱۰٬۰۰۰ سال قدمت دارد و میتواند ارتباط جالبی باشد. به هر حال، نوتروف چنان اطمینان دارد که نمیتوان او را تفسیر کرد که زحمت پرداختن به هیچیک از شباهتهایی را که فنتون ارائه کرده است، به خود نمیدهد. او بدون هیچ استدلال بیشتری نتیجه میگیرد:
«بنابراین، برای پاسخ دادن به پرسشی که در این تیتر مطرح شده است: نه. نه، گوبکلیتپه را بومیان استرالیا نساختهاند. شباهتهای سطحی در شمایلنگاری و هنر، در بهترین حالت تصادفهایی استثنایی و در نامساعدترین حالت، بدفهمیهایی هستند. با همین خط استدلال میتوان تصور کرد که شکارچیگردآورندگان نوسنگیِ آغازینِ گوبکلیتپه، بهسبب شکل مشخص این ستونهای همهجا حاضر، از پیش در حال ابداع حرف «T» بودهاند.»
این کار حقِ شباهتهایی را که فنتون مطرح کرده است بهدرستی ادا نمیکند. هیچ مسیر ارتباطیای میان ستونِ Tشکل و نویسهٔ «T» وجود ندارد، اما بسیاری از انسانشناسان میان هنر صخرهایِ باستانیِ اوراسیا و شمنیسم و دینِ بومیان استرالیا ارتباطی قائل شدهاند. مایلم این موضوع را نیز به بحث بیفزایم و توضیح دهم که چرا هیچیک از دو طرف خودشان چنین کاری نکردهاند.
مادر بزرگ#
نخست، این تصویر در استرالیا موردی یگانه نیست. جستوجوی معکوس تصویر به دهها نمونهٔ دیگر میانجامد، بهویژه اگر به pinterest.com سر بزنید و در روند الگوریتمیِ آموزندهای دربارهٔ هنر استرالیا گرفتار شوید که، بهقول فنتون، دارای این ویژگیهاست:
- وضعیت بدنیِ مشابه،
- همان جایگیریِ پاها و سینهها،
۳. اغراق کاریکاتورگونه در اندام تناسلی زنانه، و
۴. سرهایی که آشکارا انسانی نیستند.
تاریخگذاری هنر صخرهای دشوار است، زیرا معمولاً حاوی مواد آلیای نیست که بتوان آنها را با کربن تاریخگذاری کرد. این نمونهها از سرزمین آرنهم هستند؛ جایی که تاریخ این سبک نقاشیِ «پرتو ایکس» را ۶ تا ۹ هزار سال پیش تعیین کردهاند، هرچند ممکن است بسیار جدیدتر نیز باشند.

کشیدن پستانها به آن شکل، انتخابی هنری و جسورانه است. ای کاش نوتروف میگفت که آیا به باور او این فقط شباهتی ظاهری بوده است یا نه. به همین ترتیب، لبهای فرج نیز تصادفاً به آن شکل کشیده نشده بودند. یا این را در نظر بگیرید:

یا:

یا این هنرِ روی پوست درخت متعلق به اواسط قرن بیستم اثرِ نادجُمبولمی چارلی باراموندی:

نمیخواهم این نکته را بیش از حد بسط دهم. نمونههای مستند بسیاری (۱، ۲، ۳، ۴) از همین حالت بدن، با سرهای غیرانسانی، پستانهایی که از طرفین بیرون زدهاند، پاهای ازهمگشوده و اندام تناسلی بزرگشده وجود دارد. نکتهٔ اخیر جالب است، زیرا برخی افراد واقعاً لابیاهای کشیده دارند (ویکی صفحهای مفید دربارهٔ آن دارد، هرچند برای محیط کار مناسب نیست)، و عملِ کشیدهکردنِ لابیا در بخشهای گوناگونی از آفریقا و اقیانوس آرام جنوبی مستند شده است. بنابراین با خود میاندیشم که آیا در مقطعی، کاهنهها لابیاهای کشیدهای داشتهاند؛ خواه بهعنوان الزامی ژنتیکی و خواه بهصورت عمدی. گفته میشود آیینهای «دوران رؤیا» در آغاز، هنگامی که برای نخستینبار بهدست خواهران دیجانگااول بنیاد نهاده شدند، به زنان تعلق داشتند. چنانکه یک وبسایت میگوید: «در اصل، تمام حیات دینی تحت کنترل خواهران بود تا آنکه برادرشان آن را از ایشان ربود و اندام تناسلیشان را نیز کوتاه کرد.» میتوان تصور کرد که اگر نماد خواهران، مدتها پس از آنکه مردان کودتای خود را به اجرا گذاشتند و آیینِ کشیدهسازی پایان یافت، همچنان کشیده باقی ماند. این داستان میتوانست برای نسلهای جوانتر توضیح دهد که چرا شمایلنگاری، فراتر از تجربهٔ هر انسان زندهای از لبهای فرج بود؛ برادران فضول، اعصار پیش آنها را کوتاه کرده بودند!
اجازه دهید دربارهٔ موضوعی عزیز، به حاشیهای بپردازم. خواهران دیجانگااول و مادر بزرگ با مار رنگینکمان یکی دانسته میشوند. سرِ پیکرهٔ زنانه در گوبکلیتپه، کاملاً انسانی توصیف نشده است. به بالا بازگردید و نگاهی بیندازید. اکنون ببینید سرهای مارها در نوالی چوری، محوطهای همجوار در ترکیه، چگونه کندهکاری شدهاند:

آیا ممکن است سرِ او مار بوده باشد؟ گوبکلیتپه در باقی موارد پوشیده از مارهاست، و الهههای مار پدیدهای جهانی هستند که بسیاری معتقدند انتشار یافتهاند. یک مدوسای باستانی بهخوبی با این تصویر جور درمیآید.
اما بس است از این علاقهٔ شخصی من؛ بیایید یک نمونهٔ کاملاً مستند دیگر از انتشار فرهنگی را بررسی کنیم: هنر به سبک پرتو ایکس. صفحهٔ ویکیپدیا دربارهٔ هنر صخرهای به سبک پرتو ایکس، پیکرهای استرالیایی را در همان حالت، بهعنوان نمونهٔ اصلی، به نمایش میگذارد. به اندامهای درونی—استخوانها یا اندامها—توجه کنید که نقاشی شدهاند؛ ازاینرو اصطلاح «پرتو ایکس» به کار میرود:

حتی سربند نیز با سربند پیکرههای فرعیِ زیرِ خواهر دیجانگااول در نمونهٔ فنتون یکسان است. (البته توجه داشته باشید که این پیکره مرد است.) این نقاشیها از اهمیت دینی برخوردارند. در استرالیا، این سبک با آیینهای مرگ و مار رنگینکمانی مرتبط است. اینکه سبک پرتو ایکس چندین بار اختراع شده یا یکبار اختراع و سپس پراکنده شده است، همچنان محل بحث است. بااینحال، گروه قابلتوجهی (یا دستکم در سدهٔ بیستم چنین بود) پراکنش را محتملترین توضیح میدانند. برای نمونه، به اطلس تاریخی اسطورهشناسی جهان اثر جوزف کمبل، جلد ۱، مراجعه کنید. بخش «مهاجرت هنر به سبک پرتو ایکس» نمونههایی از سراسر جهان را دربر میگیرد و افزون بر آن، این نقشهٔ پراکنش پیشنهادی را نیز ارائه میکند:

این موضوع بهاندازهای شناختهشده است که راه خود را به دانشنامهها و حتی کتابهایی باز کرده است که با نتیجهگیریهای نویسنده در تضادند. من چندین بار دربارهٔ کتاب ویتسل، خاستگاه اسطورهشناسیهای جهان، نوشتهام. یکی از اقرارهای شگفتآور او این است که مینویسد هنر به سبک پرتو ایکس احتمالاً به استرالیا گسترش یافته است2. این نکته حائز اهمیت است که افزون بر فنتون، دانشگاهیان جریان اصلی نیز دقیقاً به همین تصویر بهعنوان شاهدی برای ارتباط میان شمنیسم در اوراسیا و استرالیا اشاره کردهاند. و این کار را به دلایلی کاملاً مستقل انجام دادهاند؛ زمانی که این نقشه تهیه شد، گوبکلیتپه هنوز حتی حفاری نشده بود. افزون بر این، هر چهار شباهتی که فنتون پیشنهاد میکند، در پیکرههای بسیاری که هزاران سال را دربرمیگیرند یافت میشوند. آنها، دستکم در استرالیا، یک مجموعه را تشکیل میدهند.
بولروئرها و نماد خدا#
نماد شمن استرالیایی همچنین از قرار گرفتن در بدنهٔ گستردهتری از پژوهشها سود میبرد. از زمان انتشار نوشتهٔ وبلاگی نوتروف، مانو سیفزاده و رابرت شاخ از دانشگاه بوستون مقالهای منتشر کردهاند که در آن استدلال میشود نماد روی ستون به واژهٔ لوویایی به معنای «خدا» تبدیل شده است. لوویایی زبانی آناتولیایی است که در هزارهٔ ۱ و ۲ پیش از میلاد بدان سخن گفته میشد. خط میخی آنان رمزگشایی شده است و واژهٔ «خدا» به این صورت نوشته میشده است:

بنابراین، ادعا این نیست که این نماد از آناتولی به استرالیا جهش کرده و در همهجای دیگر به فراموشی سپرده شده است. نوتروف به هیچوجه نمیتوانست آن پژوهش را پیشبینی کند، اما میتوانست دربارهٔ بولروئرها نکاتی ارائه دهد. به یاد داشته باشید که فنتون استدلال میکرد این نماد بر سنگهای چورینگا نیز یافت میشود؛ اشیای مقدسی که در زمان رؤیا برای آفرینش جهان به کار میرفتند. بولروئر یکی از همان اشیاست. فنتون بر این باور است که این اشیا را بیگانگان در آغاز بر جای گذاشتهاند تا ما را زیر نظر داشته باشند. اما در سیارهٔ زمین، مردمشناسان بیش از یک قرن است که بولروئرها را مطالعه میکنند. در سال ۱۹۷۳، مردمشناس توماس گرگور نوشت:
*«رابرت لویی، مردمشناس، بیش از شصت سال پیش نخستین بار به پیوند معماگون میان بولروئر و آیینهای مردان اشاره کرد. او، و نیز مردمشناسان مکتب موسوم به اشاعهگرایی، مانند اتو تسِریس، بر این باور بودند که پراکنش گستردهٔ بولروئر شاهدی است بر وجود فرهنگی مشترک و باستانی که بر جدایی دو جنس مبتنی بوده است. به گفتهٔ تسِریس، بولروئر «ریشه در لایهای فرهنگیِ آغازین از قبایل شکارگر و گردآورنده دارد» (1942,304). و به گفتهٔ لویی، الگوی مرتبط با آیینهای مردان «ویژگیای مردمنگارانه است که در یک مرکز واحد پدید آمده و از آنجا به مناطق دیگر انتقال یافته است» (1920,313). علاقه به مردمشناسی «اشاعهگرا» از مدتها پیش افول کرده است، اما شواهد جدید کاملاً با پیشبینیهای آن همخوانی دارد. امروز میدانیم که بولروئر شیئی بسیار باستانی است؛ نمونههایی از فرانسه (۱۳٬۰۰۰ پیش از میلاد) و اوکراین (۱۷٬۰۰۰ پیش از میلاد) به دورهٔ پارینهسنگی بازمیگردند. افزون بر این، برخی باستانشناسان ــ بهویژه گوردون ویلی (1971, 20) ــ اکنون بولروئر را در زمرهٔ ابزارهایی میپذیرند که نخستین مهاجران به قارهٔ آمریکا با خود آوردهاند. بااینهمه، مردمشناسی مدرن تقریباً بهکلی دلالت تاریخی گستردهٔ پراکنش وسیع و تبار باستانی بولروئر را نادیده گرفته است.» ~لذتهای اضطرابآلود: زندگیهای جنسی مردمی آمازونی (1973)، برجستهسازی از من
من به این ادبیات برخوردم، زیرا نظریهام دربارهٔ گسترش فراشناخت مرا واداشت که در کل به دنبال بهترین شواهد برای پراکنش فرهنگی بگردم. بولروئرها و هفت خواهر (داستانی که با آیینهای تشرف و زمان رؤیا نیز مرتبط است) قانعکنندهترین نمونهها هستند. در فرهنگهای سراسر جهان، خوشهٔ پروین نمایندهٔ هفت خواهر است و این اسطوره عموماً چنین تفسیر میشود که به ریشهای مشترک در ۵۰ تا ۱۰۰ هزار سال پیش بازمیگردد. این بازه ممکن است برای دوام یک داستان بیش از حد طولانی به نظر برسد، اما پژوهشگران واقعاً از این ایده گریزاناند که استرالیا در ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته با فرهنگ جهانی ارتباط داشته است؛ ازاینرو ریشهٔ مشترک را به پیش از خروج از آفریقا عقب میبرند. دربارهٔ بولروئر نیز، از سال ۱۹۷۸ شواهد مربوط به پراکنش آن همچنان انباشته شده است و مردمشناسان، تا آنجا که من میتوانم دریابم، همچنان امکان آن را نادیده گرفتهاند.
با توجه به اینکه نوتروف در گوبکلیتپه یک بولروئر کشف کرده است، احتمالاً تا حدی از این بحث آگاهی دارد. مقالهٔ او دربارهٔ این کشف حتی به کتاب تسِریس استناد میکند؛ کتابی که از پراکنش جهانی آیین بولروئر دفاع میکرد3. نوتروف این مقاله را در سال ۲۰۱۶ منتشر کرد؛ همان سالی که این نوشتهٔ وبلاگی منتشر شد.
اکنون، بهتر است دربارهٔ دانستههای دیگران برونیابی نکنیم؛ آثار کلاسیک اغلب بدون خواندهشدن مورد استناد قرار میگیرند. آنچه نیازمند توضیح است این است که چرا یک باستانشناس، بهطور کلی، ممکن است حتی پس از مطرحشدن بولروئرها از سوی فنتون، به پژوهشهای مربوط به آنها اشاره نکند. در واقع، مردمشناسان لطف کردهاند و دلیل افول مطالعهٔ بولروئرها را منتشر کردهاند: اشاعه در رشتهٔ آنان محبوب نیست. اگر نوتروف بداند چنین قوطیِ دردسرسازی وجود دارد، منطقی است که نخواهد درِ آن را باز کند.
بااینهمه، هنگامی که کسی با ادعای فنتون درگیر میشود، بولروئرها مسیری بسیار آشکار برای پیگیری پژوهشاند. طنزآمیز آنکه یکی از وبگاههای بیگانگان باستانی با پیوند دادن چورینگاها به گوبکلیتپه زمینهای فراهم میکند.

شرح آنها برای عکس چنین است: «یک «سنگ چورینگا» در حسنکیف یافت شد؛ محوطهای دیگر در ترکیه با قدمت ۱۲٬۰۰۰ سال که همان مردم ناپدیدشده آن را بر جای گذاشتهاند.» توجه داشته باشید که چورینگا اصطلاحی است که بومیان استرالیا به کار میبرند و خارج از استرالیا برای بولروئرها کاربرد ندارد. البته استدلال بیگانگان باستانی این است که شاید همهٔ ما استرالیایی باشیم؛ بنابراین، گمان میکنم این کاربرد از نظر درونی سازگار است.
البته این ایرادگیریِ موشکافانه است. اینکه آنها واقعاً در گوبکلیتپه به دنبال بولروئر گشتهاند و عملاً با الگویی که فنتون پیشنهاد کرده درگیر شدهاند، امر خوبی است. باستانشناسان باید شرمنده باشند که مجلهای با مقالههایی مانند نخستین معبد در گوبکلیتپه: خاستگاههای بیگانگان باستانی دنیسووایی و آنوناکی4 در موضوع بولروئر عملکرد بهتری دارد.
وبگاه رسمی گوبکلیتپه استدلال میکند که این محوطه برای آیینهای تشرف مردانهای به کار میرفته است که مرگ و تولد دوباره را دربر میگرفتهاند5. در سال ۱۹۲۹، مردمشناس ادوین م. لوب پیشنهاد کرد که مراسم تشرف مردانه، شامل بولروئر، مرگ و تولد دوباره، از اوراسیا به دیگر نقاط جهان (از جمله استرالیا) گسترش یافته است. حتی اگر نوتروف شخصاً این شباهتها را سطحی بداند، آنها بخشی از این گفتوگو هستند و مدتهاست چنین بودهاند. این موضوع شایستهٔ ذکر است.
شواهد سفر#
اگر عناصر دینی از گوبکلیتپه (یا فرهنگی مرتبط با آن) به استرالیا گسترش یافته باشند، باید ردپاهای میانیای وجود داشته باشد. (مگر اینکه، البته، آنها با سفینهٔ فضایی سفر کرده باشند.) مسیری که چنین انتقالی طی میکرد، رازآلود نیست. در زمان گوبکلیتپه، سطح دریاها پایینتر بود و استرالیا به پاپوآ گینهٔ نو متصل بود. این بدان معناست که پاپوآ گینهٔ نو باید بخشهایی از همان بستهٔ پیشنهادی را نشان دهد که در آناتولی و استرالیا دیده میشود. بولروئر مکان طبیعیای برای جستوجوست، زیرا در سراسر جهان یافت میشود. آیا بولروئرهای پاپوآ گینهٔ نو شباهتهای دیگری نیز به بستهٔ پیشنهادی دارند؟ اگر عبارت «papua new guinea bullroarer» را جستوجو کنید، نمونههای بسیاری از پیکرههایی را مییابید که در حالتی آشنا قرار دارند:

این نمونه «باستانی» نامیده شده است، اما فکر نمیکنم تاریخگذاری کربنی شده باشد. این اثر در بخشی از پاپوآ گینهٔ نو یافت شده که به استرالیا نزدیکتر است (چند صد مایل)، و همین احتمال ارتباط فرهنگی آن را بیشتر میکند. این هم نمونهای دیگر که میتواند مال شما باشد، به قیمت ۳۰۰ دلار:

این سبک تا جزایر سلیمان نیز امتداد مییابد:

برای اطلاعات بیشتر، ۹۶ بولروئر پاپوآیی را در این تابلوی پینترست ببینید. این بخش از مقاله را بیش از حد جدی نگیرید. این نمونههای خاص نباید حواس ما را از شمار فراوانی از متخصصانی پرت کنند که بولروئرها را بررسی کرده و گفتهاند این شباهتها بر انتقال از یک خاستگاه مشترک دلالت دارند. بخشی از دلیل آوردن این نمونهها نشان دادن این است که در عصر اینترنت انجام چنین پژوهشی تا چه اندازه آسان است. و نیز اینکه، در بنیاد، شباهت داوریای ذهنی است. اینکه این آثار در نزدیکترین ساحل به استرالیا یافت شدهاند تا چه اندازه اهمیت دارد، یا اینکه این پیکرهها مذکرند، نه مؤنث؟
برای تفسیر ارتباط بولروئرها، زمینهٔ بیشتری سودمند خواهد بود. نوتروف بهترین فرد برای ارائهٔ این زمینه بود، زیرا او مقالهای را نوشته است که در آن بولروئر در گوبکلیتپه شناسایی شده است. بااینحال، ملاحظات سیاسیای وجود دارد که بعید میسازد چنین بحثی شکل بگیرد. بهجز فنتون، هر اشاعهگرایی که به آنها استناد کردهام، جهت انتقال را از اوراسیا به استرالیا دانسته است. بنابراین، نوتروف در بررسی این گزینه باید میگفت: «بله، این احتمال وجود دارد که دین استرالیا مشتق از شمنیسم عصر سنگ باشد که در اوراسیا شکل گرفته است.» از منظر ارتباطات علمی، این حرف بهاندازهٔ کوبیدن بر داستانهای هوادارانهٔ شبهباستانشناختیِ «بیگانگان باستانی» گیرایی ندارد.
لازم نیست حرف مرا بپذیرید که دلیل همین است. انسانشناس، بِث هاگن، در سال ۲۰۰۹ نوشت:
«بولروئر و بوزر زمانی برای انسانشناسان شناختهشده و محبوب بودند. این اشیا در این حرفه همچون مصنوعات شاخصی عمل میکردند که تعهد نسبیگرایان فرهنگی به اختراع مستقل را نمادین میساختند، حتی در حالی که شواهد (اندازه، شکل، معنا، کاربردها، نمادها، آیین) که در طول دهها هزار سال از تاریخ بشر امتداد داشت، به انتقال فرهنگی اشاره میکرد.»
نتیجهگیری#

پس آیا گوبکلیتپه را استرالیاییها ساختهاند؟ البته که نه. اما آیا میان دین گوبکلیتپه و استرالیا ارتباطی وجود دارد؟ شاید! پژوهشگرانی چون لوب، لومل، لاوی، کمبل، ویتسل، زریس، گرگور، هاگن و دیگران استدلال کردهاند که هنر به سبک پرتو ایکس، آیینهای تشرف و بولروئرها انتقال یافتهاند. همهٔ این موارد مستقیماً با شباهتهایی مرتبطاند که فنتون بهعنوان شواهد مطرح کرد. اما تا زمانی که باستانشناسان با پژوهشگران رسمیِ «بیگانگان باستانی» درگیر میشوند، بعید است این واقعیت وارد گفتمان شود.
در واقع، فنتون در بخش نظرات پست نوتروف ظاهر میشود. او بهجای اشاره به بحث جریان اصلی دربارهٔ هنر به سبک پرتو ایکس و بولروئرها، فرض میکند که در عصر یخبندان باید فرهنگی مرتبط با بومیان استرالیا، متشکل از دریانوردان زبردست، وجود داشته باشد که بر خاور نزدیک تأثیر گذاشته باشد. انسانها ۶۵٬۰۰۰ سال پیش به استرالیا رسیدند، پس استرالیاییها باید در ۵۰٬۰۰۰ سال بعدی در دریانوردی بسیار ماهر شده باشند. این استدلال را میتوان عیناً دربارهٔ هر فرهنگی به کار برد (آیا مصریها هم استرالیاییاند؟ ژاپنیها چطور؟) و این استدلال با این واقعیت در تناقض است که بومیان، هنگامی که اروپاییها این قاره را مستعمره کردند، دریانوردان زبردستی نبودند.
مطمئن نیستم فنتون از هنر به سبک پرتو ایکس اطلاع داشته باشد. دربارهٔ بولروئرها، او معتقد است آنها کاوشگرانی بیگانهاند. او بهخاطر اشاره به شباهتهای نماد مادر بزرگ و نماد خدا شایستهٔ اعتبار است، اما قرار نیست بحث را به سوی انتقال فرهنگی عادی و بهخوبی مطالعهشده هدایت کند. واقعیت همین است.
سیاستهایی که این بحث را تحریف میکنند، روشناند. انتقال فرهنگی در باستانشناسی محبوب نیست، زیرا چنین تصور میشود که دستاوردهای بومیان را تضعیف میکند. جریان بیگانگان باستانی نیز علاقهای به پاسخهای زمینی ندارد، پس چنین توضیح معمولیای را نادیده میگیرند. باید پذیرفت که این آرایش، به معنای دقیق کلمه، برای هیچیک از دو طرف بد نیست؛ زیرا هر دو به یک طرف مقابل برای حمله نیاز دارند. بااینحال، حقیقت آسیب میبیند. مقالههای بعدی این مجموعه سوگیریهای ظریفتری را بررسی خواهند کرد، از جمله اینکه چرا باستانشناسان با پیوستگی میان گوبکلیتپه و تمدنهای تاریخی منطقه، مانند عبرانیان یا سومریان، راحت نیستند.
به نظر مردم، احتمال وجود ارتباط گوبکلیتپه ← استرالیا چقدر است؟ از نظر من، اگر این احتمال کمتر از ۵٪ باشد، مطرح نکردنش معقول است، هرچند در این دامنه نباید با سبکسری آن را رد کرد. اگر بیش از ۱۰٪ باشد، قطعاً باید در یک نوشتهٔ افشاگرانه به آن اشاره شود. (تقویت موضع مخالف) راهی است که کمتر از ارزش واقعیاش برای رسیدن به حقیقت ارزیابی شده است.) آیا این منصفانه است؟ در بخش نظرات به من اطلاع دهید.
یافتن مقالهٔ اصلی دشوار است. این مقاله، بهجز تصاویر، در این وبلاگ بازنشر شده است (پیوند ماشین وِیبک). من نسخهٔ اصلی را با گرفتن اشتراک آزمایشی در اسکرایبد خواندم. ↩︎
شگفتآور است، زیرا او استدلال میکند که اسطورههای آفرینش زمان رؤیا ریشهای مشترک با اسطورههای آفرینش اوراسیایی در ۱۰۰ تا ۱۶۰ هزار سال پیش دارند. اگر هنر مرتبط با پیکرههای دریمتایم در ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته تأثیرات بیرونی مهمی داشته است، چرا اسطورههای آفرینش بهطور کلی چنین ریشهای نداشته باشند؟ مار رنگینکمان نیز پیش از هولوسن شواهدی ندارد. ↩︎
Das Schwirrholz. Untersuchung über die Verbreitung und Bedeutung der Schwirren i’m Kult. ۱۹۴۲، زریس
یا به انگلیسی: The Bullroarer. Study on the Distribution and Significance of Buzzers in Cults. متأسفانه نمیتوانم ترجمهای یا حتی نسخهٔ دیجیتالیای پیدا کنم که بتوانم در آن از چتجیپیتی استفاده کنم. ↩︎
«بیتردید، معماران گوبلکیتپه از هوش و فرهنگی برتر برخوردار بودند. به گفتهٔ اندرو کالینز و گراهام هنکاک، معماران احتمالاً دِنیسوواها، گونهای منقرضشده از دورگههای انساننمای غولپیکر با اندازه و هوش برتر، بودهاند.
بر اساس این دیدگاه، سازندگان گوبلکیتپه ممکن است بازماندگان سیلاب بزرگ بوده باشند که گوبلکیتپه را برپا کردند تا دانش و فرهنگ پیش از سیل را حفظ و منتقل کنند.
نظریهٔ فضانوردان باستانیِ سیچین نیز نشان میدهد که گوبکلیتپه مکانی بوده که بیگانگان باستانیِ آنوناکی پس از سیل، برای حفظ دانش پیش از سیل، آن را بنا کردند.» ↩︎
«با در نظر گرفتن شمایلنگاری خشن و مرگبار محوطههای گوبکلیتپه، آیینهای تشرف مردانه، از جمله شکار جانوران خشن و فرود نمادین به جهانی دیگر (بهویژه اگر محوطهها واقعاً سقفدار بوده باشند)، مرگ و زایش دوبارهٔ نمادین بهعنوان فردی تشرفیافته میتوانسته است یکی از اهداف آیینها در گوبکلیتپه باشد.» ↩︎
