نخستینبار در Vectors of Mind منتشر شد.
پست پیشین تنش میان باستانشناسان و آنچه من پژوهشگران بیگانگان باستانی مینامم برجسته کرد. گروه دوم استدلال میکند که شباهتهای میان فرهنگهای دور از یکدیگر، از وجود تمدنی جهانی و ازدسترفته حکایت دارد که بیگانگان یا آتلانتیسیها آن را بنیان نهادهاند. میان این دو گروه درگیریهای لفظی بسیاری وجود دارد و بیشتر اوقات، هر یک از کنار استدلالهای دیگری عبور میکند1. جریان بیگانگان عموماً معیارهای پایینی برای شواهد دارد، شناختی سطحی از موضوع نشان میدهد و بیش از منطق، به حالوهوای کلی و دریافت شهودی متکی است. دانشمندان نیز، در مجموع، مجموعه مشکلات خاص خود را دارند؛ از جمله مُدهای فکری و وسواس نسبت به دریافت کمکهزینه. این وضعیت پویاییای ایجاد میکند که در آن باستانشناسان لازم نیست در نقش دروازهبانان کاملاً صادق باشند، زیرا رقیبشان در مناظره چندان توانمند نیست.
باستانشناسان در برابر بیگانگان باستانی درباره چنین رویدادی است. پژوهشگر مستقل، بروس فنتون، متوجه شد که طرحهای روی بولروئرهای بومیان استرالیا حاوی نمادهایی هستند که در گوبکلیتپه نیز یافت میشوند؛ آن هم ۱۲٬۰۰۰ سال زودتر، و پیشنهاد کرد که استرالیاییها گوبکلیتپه را ساختهاند. یکی از باستانشناسان حاضر در این محوطه، در پست کوتاهی در وبلاگ، این ارتباط را رد کرد.
فنتون باید حاضر میشد و میگفت: «بولروئرها در سراسر جهان در زمینههایی مشابه به کار میروند. دهها انسانشناس و باستانشناس نوشتهاند که این ابزارها، همراه با آیینهای مرتبط با مردپذیری، از منشأیی مشترک انتشار یافتهاند. همین امسال، شما مقالهای درباره یک بولروئر که در گوبکلیتپه از خاک بیرون آوردهاید منتشر کردید و در آن به کتابی از اتو زِریس استناد کرده بودید که موضع اشاعهگرایانه را با تفصیل فراوان مطرح میکند. این هم دوازده نقلقول از انسانشناسان نامداری که همین استدلال را مطرح کردهاند…»
اما فنتون باور دارد که بولروئرها مدلهایی از کاوشگرهای بیگانهاند که برای نظارت بر بشریت و تغییر آگاهی ما در اینجا گذاشته شدهاند. ازاینرو، به هیچیک از این موارد اشاره نمیکند. او در بخش نظرات حاضر میشود، اما بحث درنهایت به این موضوع منحرف میشود که آیا مؤسسهٔ اسمیتسونین نژادی از غولهای پارینهسنگی را پنهان میکند یا نه.
پست «باستانشناسان در برابر بیگانگان باستانی» اساساً همان بخش ایتالیکشدهٔ بالا است، هرچند در آن، شباهتهایی فراتر از بولروئرها نیز بسط میدهم. اگر هنوز آن را نخواندهاید، بروید و بخوانید. دلیل بازگشت من به این موضوع، کتابی اشاعهگرایانه است که بهتازگی خواندهام: انسان پیشاتاریخی و بدوی: نقاط عطف هنر جهان (۱۹۶۶)، نوشتهٔ آندریاس لومل. اتفاقاً این کتاب استدلال دیگری از فنتون را نیز مطرح میکند که آن هم انتشار یافته است: پیکرهٔ چمباتمهزده. این پست پژوهش مذکور را خلاصه میکند و دربارهٔ جاهای غریب (و شاید نامحتملی) که اشاعهٔ فرهنگی ما را به آنها میرساند تأمل میکند.
پیکرهٔ چمباتمهزده#
برای یادآوری، اینها دو پیکرهای هستند که فنتون آنها را مرتبط دانسته بود. نخستین پیکره، کندهکاری زنی (ایزدبانو؟) در گوبکلیتپه است. با توجه به تفاوت آن با هر چیز دیگری در این محوطه، تصور میشود که گرافیتی باشد. (حتی اگر گرافیتی باشد، باز هم دستکم ۹٬۶۰۰ سال قدمت دارد.)

دومی، هنر صخرهای در شمال استرالیاست که به سبک «پرتو ایکس» نقاشی شده است؛ سبکی که نخستینبار ۶٬۰۰۰ تا ۹٬۰۰۰ سال پیش در استرالیا پدیدار شد. در اسطورهشناسی کنونی استرالیا میتوان این پیکرهها را ارواحی (میمي یا خواهران دجانگاوول) دانست که تمدن و آیینهایی را به ارمغان آوردند؛ آیینهایی که از زمانهای بسیار دور تا همین اواخر اجرا میشدند. جدا از خود پیکره، عموماً تصور میشود که سبک پرتو ایکس در دورهٔ هولوسن از اوراسیا انتشار یافته است.

اینها نمونههای برجستهٔ چیزی هستند که لومل آن را نقشمایهٔ «پیکرهٔ چمباتمهزده» مینامد؛ نمونههایی که در زیر آمدهاند.

همانطور که میبینید، لومل بیشتر یک «گروهگرا» است تا «تفکیکگرا». این نمونهها از چینِ عصر مفرغ و پلینزیِ قرن بیستم هستند و هزاران سال و به همان اندازه مایل از یکدیگر فاصله دارند. پیکرهها را فقط میتوان در حالتهای محدودی ترسیم کرد و چمباتمهزدن احتمالاً باید در میان ۲۰ حالت نخست باشد. اگر پیکرهها را مستقل از یکدیگر میساختید، بیتردید چنین تصادفهایی رخ میداد. بااینحال، لومل استدلال میکند که مسئله فقط حالت بدن نیست؛ این پیکره در فرهنگهای گوناگون، نقشی مشابه بهعنوان نیای روحانی دارد. گسترهٔ مفروض آن چنین است:

توجه کنید که منطقهٔ اشاعه، شمال استرالیا را نیز دربرمیگیرد؛ بنابراین مطمئنم که لومل هنر صخرهای بالا را نیز در شمار پیکرههای چمباتمهزده قرار میداد2. او در کتابش نمونههای بسیاری میآورد که یکی از آنها این نقاشیِ پوستدرختیِ شبیه به آثار استرالیایی از خلیج پاپوآ در گینهٔ نو است (شرحها عیناً از انسان پیشاتاریخی و بدوی نقل شدهاند):

اینها بسیار کمتر از پیکرههای فنتون «چمباتمهزن» هستند. خوانندهٔ دقیق همچنین متوجه خواهد شد که همین خلیج شمار زیادی از بولروئرهای حکاکیشدهٔ «پیکرهٔ چمباتمهزده» را که در پست پیشین دیدیم تولید کرده است. لومل در تایوان نیز چمباتمهزنندگانی مییابد (خاستگاه گسترش آسترونزیایی؛ گسترشی که فرهنگ آنان را از ماداگاسکار تا جزیرهٔ ایستر برد):

تابلوی درِ چوبی کندهکاریشده از تایوان (فورموزا)، منبتکاریشده با صدف مرواریدگون. ارتفاع: ۵ فوت و ۷ اینچ (۱۷۰ سانتیمتر). مجموعهٔ مردمنگاری دانشگاه زوریخ. این کندهکاری مدرن اثر بومیان غیرچینی، تفنگها و فشنگدانها را با نقشمایههای متمایز فرهنگهای کشاورز نوسنگی جنوبشرقی آسیا درهم میآمیزد. «مار آسمان» را میبینیم که بر سر مرد فرود میآید و نیز به شکل ماری قوسدار است که در هر دو انتهایش سری دارد (نگاه کنید به لوحهای ۷۶ و ۷۷)؛ نقشمایهٔ مارپیچ در ماری که به دور سوراخ کلید حلقه زده است؛ نقشمایهٔ آیین جمجمه در دو سرِ بالایی؛ و بیش از همه، پیکر نیاکانِ «زانوزده» از نوع پولینزی در مرکز.
زنده باد «مار آسمان»! این هم یکی دیگر از پیکرههای لومل:

خوب، قرار نیست تمام کتاب لومل را بازتولید کنم (گرچه این کتاب بهصورت آنلاین در دسترس نیست، پس خوب است که دستکم بخشی از آن بهصورت دیجیتال در دسترس باشد). از میان نمونههای بسیار او، این هم آخرین نمونه، از پرو.

این ظاهراً واژنِ تمساح است. یا، دقیقتر، واژن دندانهدار—مضمونمایهای واقعی که در آمریکای شمالی و جنوبی، ژاپن، هند، نیوزیلند و ایران یافت میشود. گمان میکنم لومل میگفت این مضمونمایه نیز اشاعه یافته است (فیلم ترسناکی که بر این پیشفرض بنا شده، تبیینی فمینیستی و یونگی را ترجیح میدهد). این ما را به اصل مسئله میرساند: وقتی لومل میگوید این پیکرههای چمباتمهزده هر جا یافت شوند، همان کارکرد فرهنگی را ایفا میکنند و بنابراین اساساً همان شخصیت واحدی هستند که در نیمی از جهان گسترش یافته، ما به تخصص او اتکا میکنیم. ادعاهای فنتون، دستکم برای غیرمتخصص، آسانتر قابل پیگیریاند، زیرا صرفاً بصری هستند: «ما حالت بدنی مشابه، جایگیری یکسان پاها و پستانها، اغراق کارتونی در اندام تناسلی زنانه، و سرهایی آشکارا غیرانسانی را تشخیص میدهیم.»
بیشتر انسانشناسان کنونی با لومل دربارهٔ اشاعهیافتن پیکرهٔ چمباتمهزده موافق نیستند. داوری دربارهٔ این بحث از حوصلهٔ این مقاله خارج است3. آنچه برای من جالب است این است که فنتون بهطور اتفاقی با بسیاری از برجستهترین موارد مکتب اشاعهگرایی برخورد کرده است: هنر به سبک پرتو ایکس، پیکرهٔ چمباتمهزده، شمنیسم و گاوغرّان. این امر ظاهراً مستقل از اشاعهگرایان سنتی است، زیرا فنتون هنگام رد شدنِ دیدگاهش به آنان اشاره نمیکند.
مایاهای جاوهای؟#

سرانجام، این نگرانی وجود دارد که اشاعهگرایان بهسادگی درگیر تطبیق الگوها میشوند. آیا باید باور کنیم که پیکرهٔ چمباتمهزده از چینِ عصر مفرغ (یا آناتولیِ نوسنگی) خود را به کوبا و ونکوورِ امروزی رسانده است؟ آیا هر داستان یا فناوریِ بهاندازهٔ کافی خوب در پهنههای وسیعی از جهان گسترش مییابد؟ لومل همچنین معتقد است چیزی به سادگیِ «نقشمایهٔ مارپیچ» نیز اشاعه یافته است (و او نیز مانند فنتون، در نمادهای یافتشده بر سنگهای جیرینگا—خویشاوند نزدیک گاوغرّان4—شاهدی برای آن مییابد). جوزف کمبل، اشاعهگرای دیگری، به شیوههای متعددِ همانندی تمدنهای عالیِ جهان جدید با جهان قدیم، بهویژه هند و جاوه5، اشاره کرده است. آیا پس شیبی لغزنده وجود دارد که در آن با پذیرفتن گاوغرّانهای جهانی آغاز کنیم و در پایان به پیکرههای چمباتمهزدهٔ پیرامون اقیانوس آرام (اما نه چندان مشخص) برسیم و بپذیریم که هرمهای مکزیک مشتق از هرمهای مصر و چیناند؟ لزوماً نه؛ نمونههای نیرومند اشاعه همچنین مستلزم مسیری امکانپذیر و نمونههای میانیِ برجستهاند. برای مثال، تمدن اولمک بسیار پیشتر از گسترش پولینزیایی وجود داشت. فرهنگ عالیِ آمریکای میانه نمیتواند حاصل ورود اندیشههای جهان قدیم از سوی پولینزیاییها باشد (چنانکه کمبل میپنداشت). هرمها فعلاً در اماناند.
برعکس، گاوغرّانها در محوطههای باستانشناختی اوراسیا یافت میشوند و قدمت نمونههای اروپایی آنها به ۴۰ هزار سال پیش میرسد. قدیمیترین نمونهٔ بیاختلاف، ۲۰ هزار سال پیش در اوکراین ساخته شده است. از آن زمان تاکنون، در سراسر جهان، سوابق باستانشناختی پیوسته شامل گاوغرّانهایی بوده است که در زمینههای آیینی یافت شدهاند. میان اوکراین و هر مکان دیگری که در آن از گاوغرّان استفاده میشود، نمونههای میانی فراوانی وجود دارد. بنابراین، نه، پذیرفتن ارتباط میان شمنیسم در اوراسیا و استرالیا بهطور طبیعی به اشاعهٔ هرمهای «فرهنگ عالی» منجر نمیشود.
نتیجهگیری#
نوشتهٔ پیشین با یک نظرسنجی پایان یافت که در آن بیشتر افراد معتقد بودند دستکم ۱۰٪ احتمال وجود ارتباط میان گوبکلیتپه و استرالیا هست. پیکرهٔ چمباتمهزن باید این احتمال را اندکی افزایش دهد.

موضوع دیگری که خارج از دامنهٔ این بحث است، افزودن پیکرههای چمباتمهزدهٔ بیشتر است؛ اما اگر کنجکاو باشید، جوزف کمبل دربارهٔ گسترش گورگون همراه با نقابهای آیینی بحث میکند و به ژست و کارکرد مشابه آن در یونان و نیوزیلند اشاره دارد. برای علاقهمندان به آیین مار، مدوسا (یک گورگون) با ایزدبانوی بزرگ یکی دانسته شده است و در سفر هراکلس به جهان زیرین ظاهر میشود. افزون بر این، نقابهایی در گوبکلیتپه یافت شدهاند، مارکوس اورلیوس بر سینهٔ نیمتنهمجسمهاش در بیرون معبد الئوسیس نقش یک گورگون را حک کرده بود، و در کتاب سال 2006 با عنوان نقابهای آیینی: فریبها و مکاشفات استدلال شده است که خود آیینهای نقابدار در سراسر جهان گسترش یافتهاند. آیین مار بر آن است که پیکرهٔ چمباتمهزده بر پشت مار کیهانی گسترش یافت—همانند دِمِتِر که اسرار خویش را میگستراند.

شرح کمبل: *نقشبرجستهای ساختهشده از برنز چکشکاریشده که در اصل بهعنوان پوشش ارابه به کار میرفته است. طول آن حدود 11½ اینچ است. دورهٔ آرکائیک یونان، سدهٔ ششم پیش از میلاد. اکنون در موزهٔ آنتیکر کلاینکونست، مونیخ. نقشبرجسته، بانوی شیران، یعنی یک گورگون، را نشان میدهد که با پاهای گشوده چمباتمه زده و بازوانش را در ارتفاع شانهها کشیده است. او در دستهایش دو شیر گرفته است، گویی آنها را خفه میکند؛ شیرها راست ایستادهاند و پنجههای راستِ عقبشان را بر زانوهای او گذاشتهاند. پرندهای و اسب دریاییای در سمت چپ او قرار دارند که بر فرمانرواییاش بر هوا و دریا دلالت میکنند.*

*سردرِ هزارتویی، کندهکاریشده بر چوب، متعلق به مائوریهای نیوزیلند، که نگهبان مؤنثِ آستانهای گورگونمانند را با زبان بیرونآمده و در حالت چمباتمه نشان میدهد؛ چهار نقاب فرعی در زانوها و شانهها، نقابی دیگر در ناحیهٔ فرج، ششمی وارونه در پایینِ سمت راست (زیر خط پایه)، که بهطور متقارن با هفتمی در پایینِ سمت چپ (که برداشته شده است) جفت میشود؛ چهار پیکرهٔ پرندهمانند که (ظاهراً) به پیچوتابهای شکل مار حمله میکنند؛ و همهجا سازمانی متوازن از مارپیچها، بهگونهای که سمت چپ با سمت راست مطابقت دارد؛ گویی بالههای کاملاً جفتشدهٔ دروازه به روی محوطهای ممنوعه گشوده شدهاند و بدینسان نگهبان آن را متجلی ساختهاند.*
کمبل فصل خود با عنوان «گسترش بزرگ از غرب به شرق» را با هنر پرتو ایکس آغاز میکند. بخش بعدی «اسطورههای “زمان رؤیا”ی استرالیایی» نام دارد که استدلال میکند ایزدبانوی مادریِ تصویرشده در بالا از اوراسیا، از طریق اندونزی و سپس گینهٔ نو، آمده است. اسطورههای آفرینش و آیینها همچون بخشی از مجموعهای پیچیده بررسی میشوند که در اوراسیا آغاز شده است.
کمبل در کتاب سال 1983 خود، راه نیروهای حیوانی، نمونههای دیگری ارائه میدهد. به احتمال وجود لبهای تناسلیِ کشیده توجه کنید:


کتاب *نقابهای آیینی: فریبها و مکاشفات* اثر پرنه هنری نیز در دفاع از گسترش آیینِ بولروِر و گورگونِ نقابدار استدلال میکند؛ آیینی که در اصل بهدست زنان پرورانده شده بود: *«Speiser 1937:355؛ cf. Leach 1954؛ Nicklin 1974:14-15؛ Underwood 1948:13. مورد Gorgo جالب است: اسپایزر صرفاً بر اساس قیاس با عهد باستان، نوعی نقاب ملانزیایی را “Gorgo” نامید. بااینحال، برخی از مورخان هنر بر این باورند که حضور این “Gorgo”ها در اقیانوسیه را بهاحتمال بسیار میتوان با گسترش توضیح داد. نک. Fraser 1966:51 و نیز یادداشت 23 در بالا، فصل 1.» صفحهٔ 107*
لومل همچنین دربارهٔ «نقشمایهٔ مارپیچ» که در سردر بالا و بولروِر در پانویس زیر نشان داده شده است بحث کرده است. برای شخصیتهای مؤنث مرتبط با این پیکرههای چمباتمهزده، [شیلا نا گیگ](https://en.wikipedia.org/wiki/Sheela_na_gig)، [پوتنیا ترون](https://en.wikipedia.org/wiki/Potnia_Theron)، و [تصویرهای باستانی زایمان](https://oro.open.ac.uk/34720/1/Perkins_Phil_2012%20EtSt.pdf) را ببینید (برای یافتن پیکرهای که در یک اوروبوروس چمباتمه زده است، با ctrl-f عبارت «snake» را جستوجو کنید).
(پوزش میخواهم که این پانویس چنین طولانی شد؛ مدام در منابع به نمونههایی از پیکرههای چمباتمهزده برمیخورم و همهٔ آنها را اینجا آوردهام.)

برای مثال، مناظرهٔ اخیرِ ۴٫۵ ساعته میان فِлинت دیبل و گراهام هنکاک که جو روگان میزبان آن بود. البته این صرفاً یک درگیری محدود بود، هرچند نمونهای نادر از اختلافنظر سازنده به شمار میآید. ↩︎
این امر ظهور مضمونمایه را پنج هزار سال به عقب میبرد و آن را تا آناتولی امتداد میدهد. ↩︎
حدس من این است که این مضمونمایه در خانوادهٔ زبانی / حوزهٔ فرهنگی آسترونزیایی پذیرفته میشود، زیرا انتظار اشاعه وجود دارد. افزودن نمونههایی از چین، هند، استرالیا و قارههای آمریکا دشوارتر خواهد بود، زیرا از حوزههای فرهنگی عبور میکند. گنجاندن نمونههای فنتون قدمت مضمونمایه را دو برابر میکند و حتی با شکاکیت بیشتری روبهرو خواهد شد، مگر آنکه نمونههای میانیِ بسیار دیگری نیز شناسایی شوند. ↩︎
از بخش مربوط به مارپیچها، که لومل استدلال میکند همراه با اژدهایان و مارپرستی گسترش یافته است: ↩︎
نقابهای خدا: اسطورهشناسی بدوی (1960، ص. 212).
↩︎«افزون بر این، هنگامی که الگوهای تمدنهای عالیِ دورههای متأخرِ بزرگِ مایا-آزتک و پرو را با همتایانشان در مصر و میانرودان، هند و چین مقایسه میکنیم، در میان انبوهی از همانندیهای دیگر، مجموعهای بنیادی از عناصر نوسنگی مییابیم که کشاورزی و دامپروری (در آمریکا، لاما، آلپاکا و بوقلمون)، حصیربافی، سبدبافی، سفال نقاشیشده، هم درشت و هم ظریف، بافندگی بر دار با نقشمایههای ظریف، با استفاده از پشم و نیز پنبهای آسیایی، فلزکاری با طلا، نقره، قلع، پلاتین و مس ذوبشده، با آلیاژهای مس-قلع، مس-سرب، مس-آرسنیک، مس-نقره و طلا-نقره، با بهکارگیری روش مومگمشده برای ریختهگری پیکرههای کندهکاریشده، و ساختن محصولاتی از جمله زنگولههای زرین را دربرمیگیرد؛ نظام گاهشماری بسیار تکاملیافتهای که الگویی از چرخههای بزرگ و کوچکِ درهمقفلشونده پدید میآورد، انتساب ایزدان به حوزههای گوناگون آسمانی و تصوری از طالعبینی، ایدهٔ چرخههای آفرینش و انحلال، پیکرهٔ اسطورهای درخت کیهانی با عقابی در رأس و ماری در ریشهاش؛ ایزدان نگهبان و چهار رنگِ چهار جهت، چهار عنصر (آتش، هوا، زمین و آب)، آسمانهایی طبقهطبقه در بالا و دوزخهایی در پایین، ایزدبانوی بافندهٔ ماه، و خدایی که میمیرد و دوباره زنده میشود. افزون بر این، در وجه جامعهشناختی، چهار طبقهٔ اجتماعی مییابیم—با نشانهای پادشاهی که تقریباً بهتمامی همان نشانهای جهان باستان را تکرار میکنند: بادبزنداران، عصاهای سلطنتی، سایبانها، تختهای روان و صدف حلزونی دمیدهشده بهعنوان شیپور سلطنتی؛ ایدهٔ شهر بهعنوان پایتخت یک امپراتوری، که از راه آبراههها به آن نزدیک میشوند و معابد و کاخهای آراسته بدان زینت داده شدهاند، معابد بر فراز هرمها، تقریباً دقیقاً همانند میانرودان، و معماریای شامل ستونبندیها، پلکانهای مارپیچ، درگاههای کندهکاریشده، سردرها، ستونها و جز آن؛ هنرهایی شامل موزاییک، نقشبرجستهٔ کمعمق و برجسته، یشم کندهکاریشده، نقاشیهای دیواری به شیوهٔ فرسکو، یادمانهای بزرگداشت و نگارش کتاب.»
…
«بسیاری از نقشمایههای “افق تاریخی” مایایی، بهطور مشخص هند، جاوه و کامبوجای معاصر را به یاد میآورند؛ برای مثال، طاق سهبرگی، تخت ببر، عصای نیلوفر و تخت نیلوفر، صدف حلزونیِ مرتبط با گیاهان، صلیب و درخت مقدس (اغلب با نقاب هیولایی در مرکز و پرندهای در شاخههای بالایی)، ستونها و نردههای مارمانند، شیرها و ببرهای نشسته، زنگولههای مسی… و آیا هنوز باید تصور کنیم که آمریکا دستنخورده باقی مانده بود؟»
