خلاصه

  • «نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی» را مطرح می‌کند: زهر مار، نه میوه، به‌مثابهٔ کاتالیزور خودآگاهی.
  • شواهد باستان‌شناسی، انسان‌شناختی و نوروتوکسیکولوژیک را تلفیق می‌کند.
  • اسرار الوزیسی و رقص مار هوپی را به‌عنوان بازمانده‌های آیینی مقایسه می‌کند.
  • به استدلال‌های مخالف—روان‌گردان‌ها، جهش‌ها و مرگ‌آوری—می‌پردازد و نشان می‌دهد که زهر مار همهٔ آن‌ها را دربر می‌گیرد.
  • پیش‌بینی‌های آزمون‌پذیری برای باستان‌شناسی و بیوشیمی ارائه می‌دهد.

مقدمه#

اسطورهٔ باستانی و نظریهٔ مدرن به امکان تکان‌دهنده‌ای همگرا می‌شوند: «میوهٔ افسانه‌ای درخت معرفت» اصلاً میوه‌ای واقعی نبوده، بلکه زهر مار بوده است. در داستان کتاب مقدس پیدایش، نخستین چشیدن معرفت ممنوعه از طریق ماری و «میوه‌ای» که او عرضه می‌کند رخ می‌دهد—رویدادی که خودآگاهی و درک اخلاقی را بیدار می‌کند. هرچند این داستان اغلب به‌صورت استعاری تفسیر شده است، پژوهش‌های میان‌رشته‌ای جدید نشان می‌دهند که شاید این روایت، عملی واقعی از دوران پیشاتاریخ را رمزگذاری کرده باشد: استفاده از زهر مار برای ایجاد حالات تغییریافته و برانگیختن آگاهی انسانی. این فرضیه از تلفیق نظریهٔ «میمون نشئه» دربارهٔ تکاملِ سوخت‌یافته با مواد روان‌گردان و شواهد باستان‌شناسی، انسان‌شناختی و اسطوره‌شناختی پدید می‌آید. اگر انسان‌های اولیه واقعاً، چنان‌که قوم‌گیاه‌شناس ترنس مک‌کنا گمانه‌زنی کرده بود، با مواد تغییردهندهٔ ذهن جهشی در شناخت عالی‌تر ایجاد کرده باشند، آن‌گاه مارهای زهردار—نه قارچ‌ها—ممکن است در دسترس‌ترین و از نظر نمادین رساترین کاتالیزور در سراسر جهان بوده باشند. در این مقاله، استدلال به سود زهر مار به‌عنوان انتئوژن آغازین را بسط می‌دهیم، آثار عصب‌روان‌شناختی آن را بررسی می‌کنیم و پژواک‌هایش را در آیین‌های تطبیقی‌ای مانند اسرار الوزیسیِ یونان باستان و رقص مار هوپی در آمریکای شمالی پی می‌گیریم. استدلال ما این خواهد بود که هر دو آیین، عناصری از یک آیین آغازین را حفظ کرده‌اند که در آن زهرآگین‌سازیِ کنترل‌شده دروازه‌ای به سوی معرفت متعالی بوده است. همچنین به نظریه‌های بدیل و استدلال‌های مخالف—از گیاهان روان‌گردان گرفته تا جهش ژنتیکی ناگهانی—می‌پردازیم و نشان می‌دهیم که هیچ‌یک داده‌ها را به جامعیت فرضیهٔ زهر توضیح نمی‌دهد. حاصل، کاوشی دانشگاهی و گمانه‌زنانه است که به نظریهٔ میمون نشئه «نیش می‌دهد» و پیشنهاد می‌کند که سقوط انسان به خودآگاهی شاید با گزش یک مار آغاز شده باشد.

از میمون‌های نشئه تا نیش مار: بازاندیشی در کاتالیزور آگاهی#

نظریهٔ مشهور «میمون نشئه» مک‌کنا مدعی است که مصرف قارچ‌های روان‌گردان از سوی نیاکان انسان‌تبار ما—به‌ویژه قارچ‌های «جادویی» حاوی سیلوسایبین—تکامل شناخت را شتاب بخشید؛ با تقویت حدت بینایی، تحریک تخیل و حتی ایجاد زمینه برای پیدایش زبان. این ایدهٔ رادیکال، هرچند اثبات نشده است، دست‌کم پیدایش آگاهی عالی‌تر را به‌جای جهشی ژنتیکی و معجزه‌آسا، در یک تقویت بیوشیمیایی ریشه‌دار می‌کند. این دیدگاه با این نظر همسو است که حالات تغییریافتهٔ آگاهی در تکامل شناختی انسان نقش داشته‌اند. در واقع، فرضیهٔ جدیدترِ «ذهن آیین‌مند» از تام فروزه، دانشمند علوم شناختی، نیز آیین‌های تغییردهندهٔ ذهن را میدان تمرین اندیشهٔ نمادین و خودآگاهی می‌داند. فروزه استدلال می‌کند که در دورهٔ پارینه‌سنگیِ زبرین، آزمون‌های فرهنگیِ شدید—انزوا در غارها، محرومیت حسی، درد و مصرف مواد روان‌گردان—ادراک عادی نیاکان ما را مختل کردند و یک خویشتنِ ناظر را به‌صورت «خودراه‌انداز» پدید آوردند. به بیان دیگر، تجربه پیش از ژن پدید آمد: «سفر»های آیینیِ تکرارشونده آگاهی‌ای تأمل‌گر را ایجاد کردند؛ آگاهی‌ای که سپس از نظر فرهنگی تثبیت شد و سرانجام از طریق هم‌تکاملی ژن–فرهنگ به‌صورت زیستی نیز به ارث رسید.

بااین‌حال، نیاکان ما ممکن است از چه ماده‌ای برای پیش‌راندن چنین آیین‌های تغییردهندهٔ ذهنی استفاده کرده باشند؟ مک‌کنا مدافع قارچ‌های حاوی سیلوسایبین بود، اما این قارچ‌ها محدودیت‌هایی دارند: آن‌ها فقط در مناطق و فصل‌های خاصی می‌رویند و ارتباط آشکاری با تصویرپردازی فراگیر مار در نمادپردازی انسان‌های اولیه ندارند. افزون بر این، گرچه قارچ‌ها می‌توانند توهم‌هایی عمیق ایجاد کنند، ذاتاً واجد آن مخاطرات مرگ‌وزندگی نیستند که بسیاری از آیین‌های تشرف بر آن‌ها تأکید می‌کنند. در مقابل، زهر مار از چندین جهت نامزدی قانع‌کننده است. مارها تقریباً در همهٔ محیط‌های زیست انسانی حضور دارند—به‌ویژه در آفریقا، جایی که هومو ساپینس در آن پدید آمد—و همین امر، رویارویی با گونه‌های زهردار را به خطری دائمی و در عین حال فرصتی همیشگی تبدیل می‌کرد. برای تبدیل تهدیدی مرگبار به ابزاری شمنی، فقط یک انسان کنجکاو یا درمانده کافی بود. برخلاف قارچی که بی‌سروصدا بر روی فضولات می‌روید، مار حضور خود را به‌زور اعلام می‌کند؛ نیش آن فارماکونی فوری و دگرگون‌کننده—با استفاده از واژهٔ یونانی به معنای دارو/سم—رسانه می‌کند که بر مرز میان مرگ و خلسه گام می‌گذارد. دوزهای پایین یا گزش‌هایی که فرد از آن‌ها جان سالم به در می‌برد، می‌توانند آثار عصب‌فیزیولوژیک شدیدی ایجاد کنند: سرگیجه، تغییر دید، مسخ شخصیت، سرخوشی و تجربه‌های نزدیک به مرگ. گزارش‌های معاصر از هند نشان می‌دهند که مردم واقعاً از گزش مار برای «نشئه شدن» استفاده کرده‌اند—برای مثال، دو مرد که اجازه دادند کبراها زبانشان را بگزند، یک ساعت دچار تشنج و بی‌پاسخی شدند و پس از آن «برانگیختگی بیشتر و احساس بهزیستی… شدیدتر از نشئگی ناشی از الکل یا مواد افیونی» را تجربه کردند. پزشکانی که آنان را بررسی کردند، بر نادر بودن بسیار زیاد این عمل تأکید کردند، اما تأیید کردند که چنین کاری در جوامع سنتی رخ داده است؛ برای نمونه، استفاده از پمادها یا مرهم‌های حاوی زهر مار برای ایجاد آثار توهم‌زا در راجستان. چنین مواردی ثابت می‌کنند که مسمومیت ناشی از زهر واقعیت دارد—«مرگبارترین نشئگی»ای که سم‌شناسان مدرن می‌شناسند—و نشان می‌دهند که انسان‌های اولیه چگونه ممکن است خواص تغییردهندهٔ ذهنِ زهر را، خواه بر اثر تصادف و خواه از طریق آزمایش، کشف کرده باشند.

زهرهای مارِ فعال بر دستگاه عصبی اغلب حاوی نوروتوکسین‌هایی هستند که در پیام‌رسانی عصبی اختلال ایجاد می‌کنند. زهر ماران کبراسان—از کبراها، کریت‌ها، مامباها، مارهای مرجانی و مانند آن‌ها—معمولاً به گیرنده‌های نیکوتینی استیل‌کولین حمله می‌کند و به فلج می‌انجامد، اما در دوزهای زیرکشنده می‌تواند نشانه‌های عصبیِ زنده‌ای مانند رؤیاها و گسستگی ایجاد کند. زهر افعی‌سانان—مارهای زنگی، افعی‌ها و مانند آن‌ها—سبب درد و خونریزی می‌شود، اما شوک قلبی‌عروقی نیرومندی نیز ایجاد می‌کند که می‌تواند به دید تونلی، احساس‌های خروج از بدن و سیلابی از انتقال‌دهنده‌های عصبی درون‌زاد بینجامد. در حقیقت، زهرآگین‌سازیِ کنترل‌شده می‌تواند وضعیت فیزیولوژیکِ افراطیِ تجربهٔ نزدیک به مرگ را بازسازی کند—نکته‌ای درخور توجه، زیرا معلوم است که تجربه‌های نزدیک به مرگ تغییرات پایدار در نگرش و تصور فرد از خویشتن ایجاد می‌کنند؛ تجربه‌هایی که اغلب با تعبیرهایی مانند «مرور شدن زندگی در برابر چشمان» یا دیدن خود از بیرون بدن توصیف می‌شوند. انسان‌شناسان مدت‌هاست مشاهده کرده‌اند که بسیاری از آیین‌های گذار، مرگ و رستاخیز را شبیه‌سازی می‌کنند؛ بحرانی که گزش مار ایجاد می‌کند راهی بسیار تحت‌اللفظی برای گام نهادن بر این مرز است. مدل فروزه بر راندن تشرف‌یابندگان به «لبهٔ مرگ» تأکید می‌کند تا آنان هسته‌ای از خویشتن را، مستقل از بدن، کشف کنند. برای انجام این کار چه ابزاری بهتر از زهر؟ چنان‌که یکی از پژوهشگران با لحنی طعنه‌آمیز دربارهٔ «نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی»—گونهٔ مشخصِ مارزهریِ ایدهٔ خاستگاه‌های آیینی—گفته است: این نظریه به فرضیهٔ میمون نشئه «نیش می‌دهد» و وسیله‌ای ملموس فراهم می‌آورد که از طریق آن، تغییر شیمیایی بتواند مغز را به‌طور قابل اتکا به قلمروی شناختی جدیدی براند.

از منظر تکاملی، زهر مار در مقام عامل آغازینِ تغییردهندهٔ آگاهی، چندین مزیت نسبت به گیاهان یا قارچ‌های روان‌گردان دارد. نخست، زهر در سراسر آفریقا و فراتر از آن به‌طور گسترده در دسترس بود؛ انسان‌های اولیه لازم نبود تصادفاً به گیاه یا قارچی کمیاب دست پیدا کنند—فقط کافی بود حیوان خطرناکی را که از پیش از آن می‌ترسیدند مشاهده کنند و شاید به‌صورت آیینی به کار گیرند. شواهد فسیلی و ژنتیکی نشان می‌دهد که مارهای زهردار، مانند کبراها و افعی‌ها، همراه با پستانداران تکامل یافته‌اند؛ بنابراین انسان‌تباران همواره در کنار آن‌ها می‌زیستند. دوم، آثار زهر چشمگیر و به‌یادماندنی است. جان سالم به در بردن از گزش مار به‌راحتی می‌توانست به تجربه‌ای بنیادین تبدیل شود و به‌صورت سفری به جهان ارواح و بازگشتی از آن تفسیر شود. حتی زهرآگین‌سازیِ کم‌دوز—مثلاً با خراش دادن پوست به‌وسیلهٔ ابزاری آغشته به زهر، نه با یک گزش کامل—ممکن بود احساس‌هایی هولناک ایجاد کند که در صورت بهبودی فرد، با آسودگی و سرخوشی دنبال شوند. این «پزشکیِ آزمون» بیش از یک سفر روان‌گردانِ ملایم با الگوی آیین‌های مکاشفه‌ای سازگار است. سوم، زهر مار نمادپردازی ذاتی‌ای دارد که مواد مخدر دیگر فاقد آن هستند. از روزگار باستان، سم و دارو دو روی یک سکه تلقی شده‌اند—و مار، که هم می‌کشد و هم با انداختن پوست خود ظاهراً زندگی را تجدید می‌کند، نمادی طبیعی برای درمان و زایش دوباره بوده است. واژهٔ یونانی فارماکون هم به معنای درمان و هم به معنای سم بود و این دوگانگی را بازمی‌تاباند. وسوسه‌انگیز است تصور کنیم که نخستین شمن‌ها یا درمانگران شاید نیمی سم‌ساز و نیمی پزشک بوده‌اند: آنان عمداً تشرف‌یابندگان را زهرآگین می‌کردند تا خویشتنِ قدیمی آنان را «بکشند» و خویشتنی خردمندتر را دوباره زنده کنند. شایان توجه است که در مصر باستان، اسطوره‌ای روایت می‌کند که ایزیس چگونه با فریب دادن خدای خورشید، رع، برای زهرآگین شدن، به معرفت برتر دست یافت. ایزیس ماری آفرید که رع را گزید و تنها با گفتن نام حقیقی و رازآمیز خود به ایزیس—استعاره‌ای از واگذاری معرفت/قدرت برتر خویش—می‌توانست درمان شود. این داستان این تصور را رمزگذاری می‌کند که زهر مار انتقال معرفت را وادار می‌کند—دقیقاً مطابق با تز ما دربارهٔ میوهٔ درخت معرفت. در فرهنگ‌های گوناگون، مارها به‌طرزی غریب با روشن‌شدگی پیوند دارند: بودا را شاه کبرا، موکالیندا، پناه می‌دهد؛ نشانه‌ای از روشن‌شدگی؛ و در سنت هندو، انرژی مارگونهٔ کوندالینی که در امتداد ستون فقرات بالا می‌رود، بیداری معنوی را به ارمغان می‌آورد. اگر بپذیریم که ممکن است بیوشیمی روان‌گردان در پس چنین نمادپردازی‌ای قرار داشته باشد، زهر مار به‌عنوان محرکی باستانی و معقول برجسته می‌شود. چنان‌که یکی از خلاصه‌های نظریهٔ حوا بیان می‌کند، «در حالی که دیگران پیشنهاد کرده‌اند قارچ‌ها یا گیاهان آگاهی انسانی را برانگیخته‌اند، مدل کاتلر به زهر مار به‌عنوان وسیله‌ای نیرومند و به‌آسانی کشف‌شدنی برای آیینی کردن تغییر ذهن اشاره می‌کند».

پژواک‌های آیین مار: اسرار الوزیسی و رقص مار هوپی#

فرضیه‌ای به جسارتِ این ادعا که «زهر مار میوهٔ معرفت بود» باید در سوابق تاریخی و قوم‌نگارانه ردپاهایی بر جای گذاشته باشد. در واقع، فرضیهٔ آیین مار در وجوه مشترک معماگونهٔ سنت‌های آیینیِ نامرتبط با یکدیگر پشتیبانی می‌یابد. دو نمونهٔ خاص—اسرار الوزینیِ یونان باستان و رقص مارِ هوپی در جنوب‌غربی آمریکا—نشان می‌دهند که نمادپردازی مار و حتی استفاده از زهر، چگونه در آیین‌های معرفت و نوزایی تکرار شده است. این اعمال آیینی با فاصله‌هایی عظیم از نظر جغرافیایی و هزاره‌ها از نظر زمانی از یکدیگر جدا هستند، بااین‌حال هر دو ممکن است از نوادگان شاخه‌ایِ یک مجموعهٔ آیینیِ دیرینه‌سنگیِ آغازین باشند که بر محور مار شکل گرفته بود. انسان‌شناسان اشاره کرده‌اند که برخی عناصر آیینی—مانند استفاده از سازِ گاوغر، که در ادامه دربارهٔ آن بحث خواهد شد—در سراسر جهان پدیدار می‌شوند، گویی از سرچشمه‌ای واحد به ارث رسیده‌اند. آیین‌های الوزیس و هوپی را می‌توان پژواک‌هایی دوردست—سازگارشده با فرهنگ‌های محلی—از یک «آیین زهر» اصیل دانست که زمانی معرفتی متعالی را انتقال می‌داد.

مارها و رازها در اسرار الوزیس#

برای تقریباً دو هزار سال (حدود ۱۵۰۰ پیش از میلاد تا ۳۹۲ میلادی)، اسرار الوزیس مشهورترین آیین‌های رازآمیز جهان مدیترانه بودند. در الوزیسِ یونان، نوآیینان در سفری آیینی و نمایشی شرکت می‌کردند که بزرگداشت ایزدبانوان دِمِتِر و پِرسِفون بود و تولد دوبارهٔ روحانی و امید به زندگی پس از مرگ را نوید می‌داد. محتوای تشرف با غیرتی بسیار پاسداری می‌شد—چنان‌که منابع باستانی هشدار می‌دهند: «مرگ بر هر آن‌کس که اسرار را فاش کند»—اما می‌دانیم که این آیین شامل فرودی نمادین به تاریکی و بازگشتی به روشنایی بود؛ رویدادی که اقامت سالانهٔ پرسفون در جهان زیرین را بازمی‌تاباند. همچنین شواهد نیرومندی در دست داریم که مادّه‌ای روان‌گردان به‌عنوان قربانی آیینی مصرف می‌شده است: کیکه‌ئون، نوشیدنی آیینیِ تهیه‌شده از جو و نعناع، به‌طور گسترده حاوی ارگوت دانسته می‌شود؛ قارچی روان‌گردان از جنس Claviceps که بر غلات می‌روید. آلکالوئیدهای ارگوت می‌توانند رؤیاهایی شبیه به تجربه‌های حاصل از ال‌اس‌دی ایجاد کنند؛ امری که شاید مکاشفات حیرت‌انگیزی را که نوآیینان الوزیس گزارش کرده‌اند توضیح دهد. چنان‌که سیسرون نوشته است: «به‌واسطهٔ این اسرار، ما از وحشی‌گری روستایی به تمدنی فرهیخته راه یافته‌ایم؛ خاستگاه‌های زندگی را آموخته‌ایم و قدرتی به دست آورده‌ایم که نه‌تنها شادمانه زندگی کنیم، بلکه با امیدی بهتر بمیریم.» پیندار نوآیینان را خجسته می‌ستاید، زیرا آنان «پایان زندگی و آغازِ خدا‌دادهٔ» زندگی‌ای نو را «درک می‌کنند». به‌اختصار، الوزیس دربارهٔ معرفت بود—معرفتی وجودی و رستگاری‌بخش—که از رهگذر تجربه‌ای عرفانی و مهارشده به دست می‌آمد.

مارها در این تصویر کجا جای می‌گیرند؟ مارها در واقع در شمایل‌نگاری و اسطوره‌شناسی آیین دِمِتِر جایگاهی محوری داشتند. این ایزدبانو اغلب در حالی به تصویر کشیده می‌شد که ماری در کنارش قرار داشت یا ارابه‌ای را می‌راند که مارهای بالدار آن را می‌کشیدند. در روایت‌های اسطوره‌ای، دِمِتِر ماری زهرآگین را به‌عنوان خدمتکار خود در الوزیس پذیرفت—این جانور، کیخِرِئیدِس، که به سبب آسیب‌رسانی از سالامیس رانده شده بود، به ملازم مقدسِ ایزدبانوی غله تبدیل شد. مار مقدس‌ترین حیوان دِمِتِر بود و نیروی حیاتی زمین و چرخهٔ نوزایی را نمایندگی می‌کرد (مارها پوست می‌اندازند و «نوسازی‌شده» پدیدار می‌شوند). همهٔ این امور حاکی از آن است که آیین الوزیس آگاهانه نمادپردازی مار را از دین باروریِ پیشین حفظ کرده بود. اما آیا ممکن است چیزی بیش از نمادپردازی در میان بوده باشد؟ برخی پژوهشگران پرسیده‌اند که آیا «راز الوزیس»—یعنی مکاشفهٔ نهایی‌ای که در تالار تِلِستِریون به نوآیینان نشان داده می‌شد—ممکن است به‌معنای واقعی کلمه شامل مارها بوده باشد. هرچند اجماع امروزی از یک رؤیت توهم‌زا حمایت می‌کند (که شاید ارگوت موجود در کیکه‌ئون آن را ایجاد می‌کرد)، گواهی‌های باستانی به‌طرزی معنادار رازدارند. نویسنده‌ای متأخر ادعا کرده بود که راز بزرگ، خوشه‌ای درو‌شده از گندم بود که در سکوت نشان داده می‌شد—اگر این روایت را تحت‌اللفظی بگیریم، نتیجه‌ای ضد اوج و ناامیدکننده است، اما شاید بتوان آن را استعاره دانست. شایعهٔ دیگری می‌گفت که گونگ یا گاوغر را می‌چرخاندند تا صدایی فرازمینی تولید شود و صدای خدایان را شبیه‌سازی کند. شایان توجه است که اصطلاح یونانی rhombos (لوزی) به گاوغر اشاره داشت و چنین سازی در برخی آیین‌های رازآمیز برای فراخواندن حضور ارواح به کار می‌رفت. اگر کاهنان الوزیس از نغمهٔ ممتد گاوغر استفاده می‌کردند و اشیای مقدس را ناگهان در برابر چشم‌ها نمایان می‌ساختند، می‌توان تصور کرد که مارهای زنده نیز به نمایش گذاشته می‌شدند—نمودی ملموس و تکان‌دهنده از نیروی زیرزمینیِ نهفته در قلب این آیین.

حتی اگر در الوزیس واقعاً زهری تجویز نمی‌شده باشد (و هیچ مدرک مستقیمی دال بر آن وجود ندارد)، ساختار اسرار الوزیس با تفسیری مبتنی بر زهر مار سازگاری بسیار دارد. عناصر اصلی عبارت بودند از: آزمونی دشوار (روزهٔ طولانی و شب هراس‌انگیز در تِلِستِریون)، نوشیدن معجونی ویژه، تجربه‌ای حسی و فراگیر، رویارویی با مرگ (به‌صورت شبیه‌سازی‌شده)، و سپس آسودگی و روشن‌شدگیِ شورمندانه. این فرایند اساساً بازسازیِ ملایم‌تری از چیزی بود که آزمون زهرآگینی در بر می‌داشت: روزه و آیین‌های آماده‌سازی، سپس مصرفِ فارماکون (زهر یا معجونی شبیه زهر)، بعد رویارویی با مرگ (خواه از طریق مسمومیت واقعی و خواه از رهگذر توهمی شدید)، و در نهایت رؤیایی خجسته از بازگشت پرسفون (که نماد بقای روح بود). به‌سادگی می‌توان دید که چگونه عملی اصیل مبتنی بر زهرآگینیِ آیینی، در گذر زمان، می‌توانسته به بدیلی قارچی یا گیاهی و ایمن‌تر تبدیل شود. پشتیبانی از این دیدگاه را می‌توان در اسطوره‌شناسی تطبیقی یافت: پژوهشگران بسیاری (از سر جیمز فریزر تا اسطوره‌نگاران معاصر) اشاره کرده‌اند که مضامین دین‌های رازآمیز—خدای یا ایزدبانوی میرنده و رستاخیز‌یافته، فرود به هادِس، مار به‌عنوان نگهبان جهان زیرین، و ازدواج مقدسی که باروری را تضمین می‌کند—در سراسر جهان تکرار می‌شوند و به نمایشی آیینی و کهن‌الگویی اشاره دارند. نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی پیشنهاد می‌کند که همهٔ این اسطوره‌ها خاطرات فرهنگیِ کم‌رنگی از «نخستین معرفت باطنی» بشرند—کشف خویشتن از طریق آیینی از مرگ و تولد دوباره که شامل مار می‌شد. از این منظر، الوزیس آنچه را که روایت عدن در اسطورهٔ سامی رمزگذاری کرده بود، در قالبی یونانی حفظ می‌کرد: این اندیشه که مار واسطهٔ بیداری بشر بوده است (برای نوآیینان دِمِتِر، بیداری به‌سوی زندگیِ پربرکت پس از مرگ؛ و برای آدم و حوا، بیداری به‌سوی خودآگاهی اخلاقی). شایسته است که در هنر، ایزدبانوان الوزیس در حالی به تصویر کشیده می‌شدند که ماری در دست داشتند یا به مارها غذا می‌دادند؛ درست همان‌گونه که حوا در کنار مار تصویر می‌شود—هر دو نمادِ انتقال خردِ ممنوعه بودند.

رقص مارِ هوپی: هم‌سخنی با زهر برای نوزایی#

در آن سوی اقیانوس و در بستری فرهنگی کاملاً متفاوت، مردم هوپیِ آریزونا از دیرباز هر سال رقص ماری را برگزار کرده‌اند؛ آیینی که در ظاهر برای دعا به‌منظور بارش باران است—اما در قلب آن رابطه‌ای خارق‌العاده میان انسان‌ها و مارهای زهرآگین قرار دارد. رقص مارِ هوپی (به زبان هوپی: Tsu’tiki یا Tsu’tiva) در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، زمانی که هنوز به‌صورت عمومی اجرا می‌شد، به مشاهده و ثبت بیگانگان درآمد. در این مراسم، اعضای انجمن مار با مارهای زنده—از جمله مارهای زنگی (که به‌شدت زهرآگین‌اند)—می‌رقصیدند؛ مارها را میان دندان‌های خود می‌گرفتند یا به‌صورت حلقه‌شده در دست نگه می‌داشتند. رقصندگان با مارها با احترامی صمیمانه رفتار می‌کردند و سرانجام آن‌ها را بر زمین بیابان رها می‌ساختند تا مارها دعاهای مردم را به ارواح زیرزمینی برسانند و باران را بازگردانند. از دید ناظر، این منظره هم‌زمان الهام‌بخش شگفتی و هراس است: مردانی با مارهای زنگیِ زنده که از دهانشان آویخته‌اند و زنگوله‌های مارها در حالی که رقصندگان سرود می‌خوانند و بر زمین می‌کوبند، وزوز می‌کنند. جای شگفتی نیست که این آیین تخیل عامه را به‌عنوان «مارپرستیِ غریب» به خود جلب کرده باشد، هرچند خود هوپی‌ها آن را وظیفه‌ای مقدس برای حفظ هماهنگی با طبیعت می‌دانند.

مهم‌تر از همه، هوپی‌ها روش‌هایی برای کاهش خطر زهر پرورش داده بودند که حاکی از درکی عمیق از قدرت مار است. شواهد قوم‌نگارانه و گواهی هوپی‌ها نشان می‌دهد که کاهنان مار احتیاط‌هایی به کار می‌گیرند تا در طول رقص به‌ندرت گزیده شوند و هرگز به‌طور مرگبار زهرآگین نشوند. بر اساس یک تحلیل، مصونیت آنان «نه از طریق استفاده از داروهای بی‌حس‌کننده و نه از طریق پادزهرهای درمانی»، بلکه از راه جابه‌جایی دقیق و تدابیر مکانیکی «به دست می‌آید». در روزهای منتهی به رقص، مارها در شکاری مخفیانه گرفته می‌شوند و در کیواها (اتاقک‌های آیینیِ زیرزمینی) نگهداری می‌شوند؛ در آنجا به‌صورت آیینی شسته می‌شوند، برای عادت‌دادنشان به تماس انسانی با آن‌ها کار می‌کنند و اغلب نیش‌هایشان را می‌کشند یا زهرشان را «دوشیده» و خارج می‌کنند. پژوهشگرانی که گزارش‌های ناظران نخستین، مانند جی. والتر فِیوکس و اچ. آر. وُث، را بررسی کرده‌اند، به این نتیجه رسیدند که «هوپی‌ها می‌توانند، و گاه چنین می‌کنند»، پیش از آن‌که مارها را در برابر عموم به دست بگیرند، نیش‌ها را خارج کنند یا غدد زهر را تخلیه نمایند. نویسندگان رمانتیک که می‌خواستند به حمایت فراطبیعی باور داشته باشند، مدت‌ها این امر را انکار می‌کردند؛ اما واقعیت عمل‌گرایانه آن است که کاهنان مار دقیقاً می‌دانستند هم‌رقصانشان تا چه اندازه مرگبارند و اقداماتی انجام می‌دادند تا تازه‌کاران در نخستین مواجههٔ خود با مار جان نبازند. در واقع، مارگیران ارشد گاه پیش از آن‌که یک مار زنگی را به رقصنده‌ای جوان‌تر بسپارند، پنهانی آن را آماده می‌کردند (با مهارکردن و فشردن آرواره‌هایش)—ترفندی ظریف برای افزایش اعتمادبه‌نفس آن جوان، از طریق «ایمن» کردن مار. خارج از روزهای برگزاری مراسم، مردان هوپی نیز درست به‌اندازهٔ هر کس دیگری از گزیده‌شدن به‌دست مار زنگیِ وحشی هراس داشتند؛ و این امر نشان می‌دهد که توانایی آنان برای دست‌زدن به مارها بدون پیامد در چارچوب آیین، اثری تولیدشده به‌وسیلهٔ آیین بود، نه مصونیتی جادویی و دائمی.

بااین‌حال، حتی با چنین احتیاط‌هایی نیز ممکن بود حوادثی رخ دهد ــ و هوپی‌ها پادزهری آماده داشتند. پس از رقص مار، شرکت‌کنندگان دارویی گیاهی و محرمانه می‌نوشیدند که به «افسون مار» یا پادزهر معروف بود و برای خنثی کردن هر سمی که ممکن بود وارد بدنشان شده باشد، به کار می‌رفت. در یک مطالعهٔ قوم‌گیاه‌شناختی، گیاهی به نام هوهویانی (hohoyānɨ؛ Physaria newberryi) به‌عنوان «یکی از مواد تشکیل‌دهندهٔ افسون مار یا پادزهری که پس از رقص مار، همهٔ کسانی که به‌عنوان کاهنان مار در آن شرکت کرده‌اند، می‌نوشند» شناسایی شد. این معجون به هر رقصنده‌ای داده می‌شد؛ امری که نشان می‌دهد حتی مسمومیت جزئی ــ شاید بر اثر گرفتن مارها یا سوراخ‌شدگی‌های کوچک و نامرئی ــ نیز جدی گرفته می‌شده است. جالب آن‌که کارآمدی پادزهر هوپی دست‌کم در یک مورد از سوی پژوهشگران اولیه تأیید شد؛ آنان نمونه‌ای از آن به دست آوردند و آن را روی حیوانات آزمودند. همهٔ این شواهد نشان می‌دهد که رقص مار هوپی، هرچند در ظاهر دعایی برای باران است، خطوط کلی یک آزمون تشرف را در خود دارد: رویارویی با مار زهردار، سرکوب ترس از طریق آیین‌نامهٔ مناسکی، تجربهٔ کنشی فرابشری در رقصیدن با مرگ، و سپس بلع نمادین نیروی آن ــ از راه مصرف پادزهر، که از جهتی آینهٔ زهر است.

برای رسالهٔ ما، رقص مار هوپی نمونه‌ای قوم‌نگارانه و گران‌بها از آیین زندهٔ مارپرستی است که احتمالاً ویژگی‌هایی از اعماق پیشاتاریخ را حفظ کرده است. این آیین نشان می‌دهد که حتی در دوران مدرن نیز انسان‌ها می‌توانند گرفتن و دست‌کاری مارهای زهردار را به‌گونه‌ای آیینی درآورند که اثری روان‌شناختی عمیق داشته باشد. تماشاگران در دههٔ ۱۸۹۰ گزارش کردند که جمعیت با سکوتی هراس‌آلود نظاره می‌کرد و سپس، هنگامی که مارها آزاد می‌شدند، از شادی به شور می‌آمد؛ نوعی پالایش عاطفی جمعی، شبیه شاهد بودن بر مرگ و رستاخیز. خود هوپی‌ها می‌گویند اگر رقصندگان پاک‌دل باشند و آیین را درست اجرا کنند، مار به آنان آسیب نخواهد زد ــ باوری که بازتاب سنت‌های بی‌شمار شمنی است؛ سنت‌هایی که در آن‌ها تشرف‌یابنده باید بر ترس چیره شود یا از نظر روحانی «پاک» باشد تا بتواند زهر را تاب آورد. شایان توجه است که در برخی روایت‌های هوپی، خاستگاه رقص مار به ازدواج میان یک جوان مار و یک دوشیزه پیوند خورده است؛ قبیلهٔ مار از این دو پدید آمده است. این اسطوره با روایت‌های دیگری در سراسر جهان هم‌پوشانی دارد که در آن‌ها انسان‌ها و ماران با یکدیگر خویشاوندی یا دانش مشترک دارند. دشوار است که میان کاهنان مار هوپی، که با دقت و در خفا از مارهای زنگوله‌دار زهر می‌دوشیدند، و صحنه‌ای نیاکانی در ۲۰٬۰۰۰ یا ۵۰٬۰۰۰ سال پیش خطی ترسیم نکنیم؛ صحنه‌ای که در آن شمن‌ها زهر را از نیش‌های افعی استخراج می‌کردند تا آن را در آیینی کنترل‌شده به کار برند. سازوکارها ممکن است متفاوت باشند، اما ستون مفهومی یکی است: هم‌پیوندی با مار برای خیر جامعه، و استفاده از زهر مار ــ یا جانشینی برای آن ــ برای تقدیس و آزمودن تشرف‌یابندگان.

یک وجه اشتراک نهایی و شگفت‌انگیز این است که هم اسرار الئوسیسی و هم آیین‌های هوپی از بول‌روئر (bullroarer)، یعنی وسیله‌ای ابتدایی برای تولید صدا که با ارواح ارتباط داشت، استفاده می‌کردند. در یونان، رومبوس (rombos؛ بول‌روئر) در آیین‌های الئوسیسی و دیونوسی چرخانده می‌شد تا «غرش» حضور ایزدی را تقلید کند. در سراسر سرزمین‌های پوئبلو در قارهٔ آمریکا نیز گروه‌های بومی، از جمله هوپی‌ها و زونی‌ها، سنت‌های مربوط به بول‌روئر داشتند ــ قوم‌نگاران اولیه یادداشت کرده‌اند که در میان برخی گروه‌های پوئبلو، هنگامی که بول‌روئر به چرخش درمی‌آمد، زنان و کودکان را باید در جایی دور از چشم پنهان می‌کردند؛ زیرا این وسیله، ابزاری مردانه و رازآمیز بود که افراد تشرف‌نیافته نباید آن را می‌دیدند. کاربرد گستردهٔ بول‌روئر در آیین‌های تشرف ــ در استرالیا، گینهٔ نو، آمازون، آمریکای شمالی و غیره ــ پژوهشگران را بر آن داشته است که منشأ باستانی واحدی را برای این مجموعهٔ آیینی پیشنهاد کنند. جالب‌تر آن‌که اسطوره‌ای تکرارشونده در این فرهنگ‌ها می‌گوید زنان در آغاز مالک دانش یا ابزار مقدس، مانند بول‌روئر یا فلوت‌های مقدس، بودند و مردان بعدها آن‌ها را ربودند. برای نمونه، در آمازون، روایت‌های مِهیناکو حکایت می‌کنند که زنان ابتدا مالک فلوت‌های مقدس بودند تا آن‌که مردان با صداهای بول‌روئر آنان را ترساندند و کنترل را به دست گرفتند. این امر با داستان آدم و حوا موازی چشمگیری دارد: در آن داستان، زن نخستین کسی است که به دانش ممنوع دست می‌یابد ــ دانشی که از مار دریافت می‌کند ــ و سپس مناسبات قدرت تغییر می‌کند؛ به‌گونه‌ای که دین پدرسالارانه زن و مار را مقصر می‌نمایاند. فرضیهٔ آیین مار این موازی را می‌پذیرد و پیشنهاد می‌کند که «آیین آگاهی» اولیه احتمالاً تحت رهبری زنان بوده است ــ نوعی آیین حوا ــ که در آن زنانِ شمن یا رهبران زن از زهر مار برای دستیابی به خودآگاهی و آموزش آن استفاده می‌کردند. بعدها، هم‌زمان با تغییر جامعه، این رویه از سوی سازمان‌های مردسالار تصاحب یا سرکوب شد و به‌صورت‌هایی پاره‌پاره به حیات خود ادامه داد؛ برای مثال، در آیین‌های تشرف مردانه‌ای که زنان از اسرارشان کنار گذاشته می‌شوند، مانند آیین‌های مرتبط با بول‌روئر. در هر دو، یعنی الئوسیس و رقص مار هوپی، نشانه‌هایی از پویایی جنسیتی دیده می‌شود: الئوسیس بر ایزدبانوان تمرکز داشت و کاهنه‌ها در هستهٔ آن قرار داشتند، هرچند مردان نیز می‌توانستند تشرف یابند؛ آیین‌های مار هوپی نیز به دست کاهنان مرد هدایت می‌شوند، اما جالب آن‌که در پیوند با انجمن آنتلوپ اجرا می‌گردند؛ آیین‌های این انجمن پیش از رقص مار برگزار می‌شود و شاید بازتاب نوعی دوگانگی مکمل باشد که گاه به‌صورت نمادپردازی مردانه ـ زنانه تفسیر شده است. این قطعات پراکنده از این ایده پشتیبانی می‌کنند که یک آیین آغازین مار می‌توانسته سرچشمه‌ای باشد که بعدها از خلال عدسی‌های گوناگون جنسیتی و فرهنگی بازتفسیر شده است.

ردپاهای اسطوره‌ای و باستان‌شناختیِ آیینی آغازین بر محور زهر مار#

اگر زهر مار واقعاً همان «میوه‌ای» بوده که دانش را عطا کرده است، باید انتظار داشته باشیم نقش آن را نه‌فقط در آیین‌ها، بلکه در قدیمی‌ترین لایه‌های اسطوره و هنر نیز بیابیم. و واقعاً همین را می‌یابیم: تصویرپردازی مار، درهم‌تنیده با مضامین دانش، آفرینش و دگرگونی، در فرهنگ‌های سراسر جهان ظاهر می‌شود؛ اغلب در زمینه‌هایی که حاکی از خاستگاهی مشترک و دوردست‌اند. مایکل ویتسل، اسطوره‌شناس تطبیقی، به وجود نقش‌مایه‌ای تقریباً جهان‌شمول با عنوان «مار و دانش» در مجموعهٔ اسطوره‌های جهان اشاره کرده است. در داستان عدنِ یهودی ـ مسیحی، این پیوند صریح است: مار میوه‌ای را عرضه می‌کند که چشمان آدم و حوا را می‌گشاید. در اسطورهٔ میان‌رودان، آداپا ــ آدمِ آغازین ــ به‌واسطهٔ فریب یک مار از جاودانگی محروم می‌شود. در روایت‌های هندو، ماران ناگا در جهان زیرین از آمریتا ــ اکسیر جاودانگی ــ و دانش پاسداری می‌کنند. افسانه‌ای از قوم آشانتی در غرب آفریقا از مار بزرگی حکایت می‌کند که خرد را در اختیار دارد و برای به دست آوردن آن باید بر او چیره شد. مار رنگین‌کمانِ بومیان استرالیا موجودی آفریننده است که می‌تواند انسان‌ها را نیز ببلعد یا دگرگون کند؛ در برخی سنت‌ها، این مار نوعی زندگی تازه یا نشانه‌های تشرف به آنان می‌بخشد. این واقعیت که ماران با چنین بسامدی در داستان‌های «خاستگاه انسان» یا «خاستگاه دانش» ظاهر می‌شوند، نشان می‌دهد که نیاکان ما خود از خویشتن می‌پرسیدند: «خودآگاهی ما از کجا آمد؟» و در قالبی اسطوره‌پردازانه پاسخ می‌دادند: «مار آن را به ما داد.»

در دهه‌های اخیر، باستان‌شناسی تأییدهای خیره‌کننده‌ای برای دیرینگی مارپرستی فراهم کرده است. در تپه‌های تسودیلو در بوتسوانا ــ منطقه‌ای که قوم سانِ محلی آن را «کوه خدایان» می‌نامند ــ باستان‌شناسان چیزی را کشف کردند که شاید قدیمی‌ترین مکان آیینی جهان باشد: غاری با صخره‌ای عظیم که به شکل یک پایتون تراشیده شده و فلس‌ها و دهان آن نیز حک شده است؛ قدمت این اثر به حدود ۷۰٬۰۰۰ سال پیش می‌رسد. پایتون در اسطوره‌شناسی سان جایگاهی محوری دارد؛ بر اساس یکی از اسطوره‌های آفرینش، انسان‌ها از پایتون بزرگ تبار یافته‌اند و حرکت‌های مار رودخانه‌ها را در سرزمین خشک پدید آورده است. درون غار پایتونِ تسودیلو، پژوهشگران شواهدی از فعالیت آیینی گسترده یافتند: هزاران ابزار سنگی، از جمله سرنیزه‌های سرخِ مشخصی که از فاصلهٔ صدها کیلومتری آورده شده بودند، در برابر تندیس مار گذاشته شده و ظاهراً به‌صورت آیینی «کشته» شده بودند؛ یعنی سوزانده یا شکسته شده بودند. اتاقکی پنهان در پشت صخرهٔ پایتون احتمالاً به شمنی امکان می‌داده است سخن بگوید و پایتون را با صدایی فراجهانی «به سخن آورد». همهٔ نشانه‌ها حاکی از آن است که اینجا محرابی برای پرستش مار و آیین تشرف بوده است؛ مکانی که قدمتش بسیار بیش از مکان‌های آیینی مشابه در اروپا است. نکتهٔ مهم آن‌که این آثار از رفتار نمادین و تفکر انتزاعی انسان‌ها در زمانی بسیار دورتر از تاریخی که به‌طور سنتی فرض می‌شد، حکایت دارند. در چارچوب رسالهٔ ما، تپه‌های تسودیلو می‌تواند بقایای مادی همان «نخستین آیین آگاهی» باشد. اگر شمن‌های تسودیلو در ۷۰ هزارهٔ پیش واقعاً تشرف‌یابندگان را در برابر پیکره‌ای از پایتون هدایت می‌کردند، می‌توان حدس زد که آزمون‌های کنترل‌شده‌ای در کار بوده است ــ حتی شاید با حضور پایتون‌های زنده یا مارهای دیگر. پایتون‌ها ماران منقبض‌کننده و غیرزهردارند، اما گزش آن‌ها همچنان می‌تواند دردناک باشد و حضورشان هراس‌انگیز است؛ افزون بر این، ماران زهرداری همچون کبرا نیز در این منطقه وجود دارند و ممکن است بخشی از مجموعهٔ آیینی گسترده‌تر بوده باشند.

آنچه تسودیلو را از این هم قانع‌کننده‌تر می‌کند، این است که قدمت آن ده‌ها هزار سال از «انفجار نمادین» شناخته‌شدهٔ پارینه‌سنگیِ پسین بیشتر است. این مکان نشان می‌دهد که آفریقا ــ گهوارهٔ بشریت ــ احتمالاً گهوارهٔ نخستین اسرار نیز بوده است؛ اسراری که به‌احتمال زیاد بر محور مار شکل گرفته بودند. این امر با شواهد ژنتیکی مربوط به یک گلوگاه جمعیتی و رویداد پراکنشیِ متأخرتر، در حدود ۵۰٬۰۰۰ تا ۶۰٬۰۰۰ سال پیش، هم‌خوان است؛ رویدادی که انسان‌های مدرن ــ و احتمالاً اسطوره‌های آنان ــ را از آفریقا به بیرون گسترش داد. اگر آیینی مبتنی بر مار به جهش تکامل شناختی در آفریقا کمک کرده باشد، خاطرهٔ اسطوره‌ای آن می‌توانسته همراه انسان‌های مهاجر سفر کند و به اسطوره‌های گوناگون مار که امروزه می‌شناسیم تبدیل شود. از پایتون آفریقا تا مار پردارِ آمریکای میانه، یعنی کوتزالکواتل، که گفته می‌شد دانش تمدن را به انسان‌ها آورده است، و تا مار کیهانیِ بسیاری از سنت‌های بومی آمریکای شمالی و جنوبی، این نقش‌مایه همه‌جا حضور دارد. نظریهٔ حوا یادآور می‌شود که حتی واقعیت معماگونهٔ نقش ویژهٔ زنان، یا نخستین آموزگار بودن آنان، در این اسطوره‌ها ــ حوا یا زنان در افسانه‌های بول‌روئر ــ نیز در صورتی قابل توضیح است که زنان در آن «آیین زهر» آغازین جایگاهی محوری داشته باشند. تصویر کتاب مقدس از حوا و مار که نفرین شده و به جایگاهی فروتر از آدم رانده می‌شوند، می‌تواند وارونگی فرهنگیِ متأخری تلقی شود؛ یعنی سرکوب نظمی کهن‌تر، نظمی که در آن زن و مار به‌عنوان سرچشمه‌های خرد مورد پرستش بودند. در مجموع، اسطوره و باستان‌شناسی در کنار یکدیگر طرحی وسوسه‌انگیز از آیینی آغازین بر محور مار به دست می‌دهند: آیینی مقدس که در آن مار ــ و اغلب عنصری وابسته به زنان ــ موهبتی خطرناک و دگرگون‌کننده عطا می‌کرد؛ موهبتی که انسان‌های خودآگاه و اخلاقی را پدید می‌آورد و سپس در حافظهٔ فرهنگی یا اهریمنی شد یا تقدس یافت.

استدلال‌های مخالف و تبیین‌های بدیل#

این ایده که زهر مار جرقهٔ تولد خودآگاهی انسانی را زده باشد، بی‌تردید حدسی و نامتعارف است. پرداختن به تبیین‌ها و اعتراض‌های بدیل—و ارزیابی این‌که آیا فرضیهٔ زهر واقعاً با شواهد سازگاری بیشتری دارد یا نه—اهمیت دارد.

  1. گیاهان یا قارچ‌های روان‌گردان در برابر زهر: مستقیم‌ترین رقیب زهر مار به‌عنوان «آنتئوژنِ نخستین انتخاب»، سناریوی کلاسیک «میمونِ نشئه» است—برای مثال، این دیدگاه که انسان‌های نخستین با قارچ‌های سیلوسایبین (یا شاید گیاهان غنی از DMT، ریشهٔ ایبوگا و مانند آن) مواجه شدند و این مواد به نوآوری‌های شناختی شتاب بخشیدند. روان‌گردان‌ها واقعاً می‌توانند احساس فروپاشیِ من یا فراروی از خود ایجاد کنند؛ احساسی که برخی معتقدند می‌توانسته آغازگر خودآگاهی تأملی باشد. چرا باید زهر را بر این مواد ترجیح داد؟ یک دلیل، گسترهٔ بوم‌شناختی و جغرافیایی است. مارهای زهرآگین تقریباً در همه‌جا که انسان‌ها حضور دارند یافت می‌شوند؛ اما گیاهان نیرومند روان‌گردان چنین گستره‌ای ندارند. برای نمونه، قارچ‌های Psilocybe عمدتاً به مناطق خاص گرمسیری و نیمه‌گرمسیری محدودند و به بسترهای مشخصی، مانند فضولات گاو، نیاز دارند که در همهٔ محیط‌های پارینه‌سنگی وجود نداشته است. انسان‌های خردمندِ اولیه در مناطق خشک یا یخچالی نه گاو پرورش می‌دادند و نه در چراگاه‌هایی پرسه می‌زدند که «قارچ‌های جادویی» در آن‌ها می‌رویند. در مقابل، تقریباً به‌طور قطع ناگزیر بودند با مارها سروکار داشته باشند—خواه کبراها در آفریقا، افعی‌ها در اوراسیا، مارهای زنگی در قاره‌های آمریکا و مانند آن. دلیل دیگر، پیوند اسطوره‌ای است: هیچ اسطورهٔ باستانی‌ای بیداری بشر را به قارچ یا گیاهی نسبت نمی‌دهد—نماد تکرارشونده، مار است. گرچه برخی پژوهشگران، به‌ویژه جان آلگرو در The Sacred Mushroom and the Cross، ادعاهای بحث‌برانگیزی مطرح کردند مبنی بر این‌که «میوه»ٔ کتاب مقدس رمزی برای یک قارچ روان‌گردان بوده است، این تفسیرها با تردید مواجه شده‌اند و از پشتیبانی گستردهٔ میان‌فرهنگی برخوردار نیستند. در مقابل، مار نیازی به رمزگشایی ندارد—در اسطوره‌ها آشکارا ظاهر می‌شود. نظریهٔ زهر مستقیماً توضیح می‌دهد که چرا مار همواره در داستان حضور دارد، حال آن‌که نظریه‌های گیاهی باید استدلال کنند که مار یک عامل انحرافی یا افزوده‌ای متأخر است. افزون بر این، همان‌گونه که گفته شد، زهر آزمونی پدید می‌آورد که بسیار دقیق‌تر از تجربهٔ نسبتاً ملایم‌تر—هرچند ذهن‌دگرگون‌کننده—مصرف گیاهان توهم‌زا با آیین‌های تشرف انطباق دارد: خطر واقعی، شوک جسمانی و مواجهه با مرگ. این بدان معنا نیست که گیاهان هیچ نقشی نداشته‌اند؛ بی‌تردید فرهنگ‌های بسیاری هم از مارها و هم از گیاهان در شمنیسم استفاده می‌کردند. اما اگر نخستین کشفِ این حقیقت را تصور کنیم که «دگرگون‌سازی شیمیایی ذهن می‌تواند چیزی تازه را آشکار کند»، مواجهه با زهر جرقه‌ای معقول به نظر می‌رسد—و شاید سپس به آزمودن مواد دیگر در شکل‌های ایمن‌تر انجامیده باشد.

  2. جهش خودانگیختهٔ مغزی یا تدریج‌گرایی: برخی انسان‌شناسان و روان‌شناسان تکاملی استدلال می‌کنند که خودآگاهی نه از یک عامل بیرونی، بلکه از یک تغییر ژنتیکی درونی پدید آمد—مدلی که غالباً «مدل جهش عمده» نامیده می‌شود؛ برای مثال، سازمان‌دهی مجددِ فرضی مغز در حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش که زبان و اندیشهٔ نمادین را ممکن کرد. ریچارد کلاین، دیرین‌مردم‌شناس، مشهور است که «جرقهٔ انسانی» را به یک رویداد ژنتیکی نسبت داد، زیرا در سابقهٔ باستان‌شناختی اروپا شکوفایی ناگهانی هنر و فرهنگ را مشاهده می‌کرد. دیدگاه مرتبط دیگر، تکامل تدریجیِ ساده است: این‌که با بزرگ‌تر شدن مغزها و پیچیده‌تر شدن زندگی اجتماعی، خودآگاهی صرفاً از یک آستانه عبور کرد. چالش این دیدگاه‌ها «پارادوکس انسان خردمند» است: چرا انسان‌های از نظر کالبدی امروزی حدود ۲۰۰٬۰۰۰ سال وجود داشتند، اما در بخش اعظم این دوره خلاقیت فرهنگی بیشتری از پیشینیان خود نشان ندادند، تا این‌که در پارینه‌سنگیِ زبرین چیزی کلید را زد؟ نظریه‌های صرفاً ژنتیکی در شناسایی یک جهش مشخص—که هیچ نمونه‌ای از آن تاکنون به‌طور قطعی یافت نشده است که با یک جهش کوانتومی شناختی همبستگی داشته باشد—با دشواری روبه‌رو هستند؛ همچنین این نظریه‌ها غالباً فرض می‌کنند که جهش مورد نظر به‌نحوی در مدتی کوتاه در سراسر جهان گسترش یافته است، امری که با ژنتیک جمعیت به‌سختی سازگار است. فرضیهٔ زهر که ریشه در کنش فرهنگی دارد، راه‌حل بدیلی عرضه می‌کند: «نرم‌افزار»—فرهنگ و آیین—پیش از «سخت‌افزار»—ژن‌ها—تغییر کرد. این فرضیه مطرح می‌کند که یک فن آموخته‌شده، یعنی زهرآگین‌سازی آیینی و اعمال مرتبط با آن، ذهن تأملی را راه‌اندازی کرد و پس از آن، انتخاب طبیعی به‌تدریج مغزها را برای این شیوهٔ جدید بهینه ساخت. این امر هم سرعت تغییر را به‌خوبی توضیح می‌دهد—نوآوری‌های فرهنگی می‌توانند بسیار سریع‌تر از جهش‌ها انتشار یابند—و هم جهان‌شمولی آن را؛ زیرا این عمل می‌توانسته در گروه‌های مختلف گسترش یابد یا به‌طور همگرا پدیدار شود. ژن‌ها از این روند پیروی کردند، نه این‌که آن را رهبری کنند—امری سازگار با شواهدی که نشان می‌دهد برخی ژن‌های مرتبط با مغز در ۲۰٬۰۰۰ سال گذشته نشانه‌هایی از انتخاب داشته‌اند، یعنی بسیار پس از آغاز خیزش فرهنگی. به‌اختصار، زهر مار به‌عنوان محرک، تکامل ژنتیکی را نفی نمی‌کند؛ بلکه با فراهم کردن سازوکاری برای توضیح این‌که چرا برخی صفات شناختی ناگهان سودمند شدند و مورد انتخاب قرار گرفتند، آن را تکمیل می‌کند. در همین حال، تبیین صرفاً ژنتیکی یا تدریجی، اسطوره‌شناسی غنیِ مار و شواهد آیینیِ اولیه—مانند تسودیلو—را پدیده‌هایی فرعی و توضیح‌داده‌نشده باقی می‌گذارد. با قرار دادن زهر در مرکز، اجزای زیستی، فرهنگی و نمادین را در یک روایت واحد ادغام می‌کنیم.

  3. مسئلهٔ کشندگی: یک استدلال مخالفِ معقول، جنبه‌ای عملی دارد: زهر مار به‌شدت خطرناک است—آیا آزمایشگران اولیه صرفاً نمی‌مردند و در نتیجه چیزی را به نسل بعد منتقل نمی‌کردند؟ چگونه یک «فن» متکی بر چیزی تا این اندازه کشنده می‌توانست اصلاً پا بگیرد؟ پاسخ در نبوغ خودِ آیین نهفته است. انسان‌ها، حتی در دوران پارینه‌سنگی، در برابر زهر بی‌دفاع نبودند. نمونه‌های قوم‌نگارانه—مانند مارگیران هوپی یا جنوب هند—روش‌هایی را برای زهراندود کردن تدریجیِ بدن نشان می‌دهند؛ فرایندی که اگر عمدی باشد «میتریداتیسم» نامیده می‌شود؛ یا استفاده از مارهای کوچک در مراحل نخست؛ یا کنترل مکانیکیِ دوز، برای مثال، اجازه دادن به مار برای گاز گرفتنِ کوتاه‌مدتِ اندامی از بدن، یا خراش دادن پوست با نیش به‌منظور وارد کردن مقدار بسیار اندکی زهر. همچنین امکان تهیهٔ مواد همدلانه وجود دارد—شاید انسان‌های نخستین دریافته بودند که برخی زهرها در اثر کهنه شدن یا قرار گرفتن در معرض گرما، قدرت خود را از دست می‌دهند و بدین‌ترتیب «چای» یا خمیر ضعیف‌تری پدید می‌آمد که علائم خفیف‌تری ایجاد می‌کرد. برای نمونه، برخی گروه‌های آفریقایی از نیش حشرات کم‌زهر در آیین‌ها برای ایجاد توهم استفاده می‌کنند؛ از جمله نیش عقرب که سان‌ها در رقص‌های خلسه‌آور به کار می‌برند. نباید ظرفیت‌های آزمایشی انسان‌های پیشاتاریخی را دست‌کم بگیریم. کسانی که از یک مواجهه با زهر جان سالم به در می‌بردند و در آن به روشن‌بینی دست می‌یافتند، انگیزه داشتند پروتکل‌های ایمن‌تری برای بازتولید آن تجربه در دیگران—به‌ویژه فرزندان یا اعضای قبیله—بیابند. پدید آمدن پادزهر یا داروی گیاهیِ حمایتی می‌توانست هم‌زمان با آیین پیش برود؛ چنان‌که در عمل هوپی، درمانی گیاهی جزئی جدایی‌ناپذیر از مراسم است. در طول نسل‌ها، سنتی می‌توانست تکامل یابد که فایدهٔ معنوی را به حداکثر و مرگ‌ومیر را به حداقل برساند—تعادلی ظریف، اما با توجه به این‌که بنا بر فرض، این سنت دوام آورده است، ناممکن نیست. در واقع، اگر نیاکان ما راهی برای رویارویی قابل‌اعتماد با چنین خطرهایی نیافته بودند، احتمالاً ما اکنون این‌جا نبودیم تا دربارهٔ آن تأمل کنیم—پس استمرار خودِ افسانه‌های جهانیِ مار نشان می‌دهد که آنان موفق شده بودند.

  4. چرا حیوانات یا خطرهای دیگر نه؟ برخی ممکن است بپرسند: حتی اگر حالات دگرگون‌شدهٔ ذهنی نقشی کلیدی داشته‌اند، چرا باید زهر مار را برجسته کرد؟ آیا آزمون‌های شدید دیگر—مانند گرسنگی مفرط، طبل‌نوازی یا سموم دیگری مانند سموم گیاهی—نمی‌توانستند همین کار را انجام دهند؟ بی‌تردید فرهنگ‌های اولیه روش‌های بسیاری برای القای خلسه به کار می‌بردند: روزه‌داری، تنفسِ سریع، درد—برای مثال سوراخ‌کردن بدن در رقص خورشید یا جست‌وجوی رؤیا—و گونه‌های گوناگون گیاهان روان‌گردان. چارچوب «ذهن آیینی» همهٔ این‌ها را بخشی از «جعبه‌ابزار» دگرگون‌سازی آگاهی می‌داند. در واقع، ممکن است ترکیب این فنون بیشترین اثربخشی را داشته باشد—و زهر مار صرفاً چشمگیرترین گزینه در این جعبه‌ابزار بوده باشد. با این حال، ردپای نمادین روش‌های دیگر نسبتاً کوچک است. برای مثال، هیچ اسطورهٔ جهانیِ «طبل دانش» یا «خار دانش» وجود ندارد که با برجستگی مار قابل مقایسه باشد. این امر نشان می‌دهد که گرچه راه‌های بسیاری به رم می‌رسیدند—یعنی به حالات دگرگون‌شدهٔ ذهن—راه مار بزرگ‌ترین میراث فرهنگی را بر جای گذاشت. شاید دلیلش این باشد که زهر مار تجربه‌ای منحصربه‌فرد در عبور از آستانه بود—تجربه‌ای که نه‌تنها خودآگاهی را دگرگون می‌کرد، بلکه روایتِ تخطی و پاداش را نیز با خود داشت؛ روایتی که در حافظه و داستان حک می‌شد. نخستین کسی را تصور کنید که عمداً از زهر در آیینی کنترل‌شده استفاده کرد: آن شخص به کاریزما یا اعتماد قابل‌توجهی از سوی دیگران نیاز داشت، زیرا این عمل در ظاهر اقدامی بی‌پروا بود. اگر موفق می‌شد، بلافاصله جایگاهی مقدس پیدا می‌کرد—«مادربزرگ فلانی از نیش مار جان سالم به در برد و اکنون با حکمت هر دو جهان سخن می‌گوید.» آن داستان همچون آتش گسترش می‌یافت و به اسطوره‌ای بنیان‌گذار تبدیل می‌شد. در مقابل، کسی که در غاری روزه می‌گرفت و رؤیاهایی می‌دید ممکن بود مورد تحسین قرار گیرد، اما تجربهٔ او فاقد نمایشِ ملموس و تمایز روشنِ پیشا/پس از یک آزمون زهرآگین بود.

در ارزیابی استدلال‌های مخالف، مهم است توجه داشته باشیم که فرضیهٔ زهر با بسیاری از عوامل دیگر ناسازگار نیست—بلکه آن‌ها را با یکدیگر ادغام می‌کند. این فرضیه ادعا نمی‌کند که فقط زهر می‌توانسته است اندیشهٔ برتر را القا کند؛ ادعا می‌کند که زهر احتمالاً نخستین و گسترده‌ترین وسیلهٔ شیمیایی برای انجام این کار بوده است و آیینی آموزشی حول آن شکل گرفته است. پس از پیدایش خودآگاهی، انسان‌ها بی‌تردید به کاوش و متنوع‌سازی روش‌های خود ادامه دادند؛ از همین روست که در سراسر جهان با گونه‌گونی اعمال شمنی روبه‌رو هستیم. اما آنچه نیازمند توضیح است، تقدم مار است و نظریه‌های بدیل عموماً از پرداختن به آن غفلت می‌کنند. با پیشنهاد این‌که «میوهٔ ممنوع» در واقع همان ترشح نیرومند مار بوده است، خطی پیوسته می‌یابیم که نقاط مختلف را به هم متصل می‌کند: پایتون باستان‌شناختی آفریقا، نمادهای مارگونِ الهه‌های نوسنگی، مارگیران و تشرف‌یافتگان به آیین‌های رازآمیز، و داستان رمزگذاری‌شدهٔ عدن.

نتیجه‌گیری#

بازتفسیر میوهٔ درخت معرفت به‌عنوان زهر مار، فرضیه‌ای جسورانه است—بااین‌حال چارچوبی به‌طرزی شگفت‌آور منسجم فراهم می‌کند که نظریهٔ تکامل، انسان‌شناسی و اسطوره را به هم پیوند می‌دهد. این دیدگاه مطرح می‌کند که ظهور خودآگاهی انسانی نه تصادفی ژنتیکی بود و نه گریزناپذیری تدریجی، بلکه نوعی کشف بود: جهشی که افراد شجاع (یا شاید بی‌پروا) با ورود عمدی به حالت‌های تغییریافته و بازگشت برای آموزش دیگران به آن دست یافتند. با شناسایی مارهای زهردار به‌عنوان محتمل‌ترین عامل این جهش، نظریه را با حرمت و هراس تقریباً جهان‌شمولی که مارها در فرهنگ انسانی برانگیخته‌اند همسو می‌کنیم. اسرار الوزینیا و رقص مار هوپی، با وجود فاصله‌های عظیم زمانی و مکانی میان آن‌ها، میراث ماندگار چیزی را به نمایش می‌گذارند که شاید در غاری پارینه‌سنگی، با صخره‌ای به شکل پیتون و نیشی تغییردهندهٔ زندگی، آغاز شده باشد. هر یک از این دو، به شیوهٔ خود، ایدهٔ به‌دست‌آوردن زندگی از مغازله با مرگ را رمزگذاری می‌کند: مریدان یونانی نوشابه‌ای مبهم می‌نوشیدند تا جهان زیرین را ببینند و بر ترس از مردن غلبه کنند؛ رقصندگان هوپی ماری مرگبار را در دهان خود می‌گذاشتند تا نوزایی قبیله را تضمین کنند. این‌ها نمونه‌هایی تصادفی یا منفرد نیستند—آن‌ها قافیه‌هایی در داستان انسانی‌اند که پژواک یک نغمهٔ آغازین را بازمی‌تابانند.

بی‌تردید، جزئیات بسیاری از این فرضیه همچنان حدسی باقی می‌ماند. هنوز شواهد فیزیکی مستقیمی از کاربرد زهر مار در ۵۰٬۰۰۰ سال پیش در دست نداریم (به‌دست‌آوردن چنین شواهدی فوق‌العاده دشوار خواهد بود، هرچند باستان‌شناسی زیست‌مولکولی آینده ممکن است ما را شگفت‌زده کند). برخی اعتراض خواهند کرد که ما نمادها را بیش از حد تحت‌اللفظی می‌خوانیم—این‌که مار صرفاً نماد است و اسطوره‌ها فقط استعاره‌اند. اما می‌توان پاسخ داد: اساساً چه چیزی مار را به چنین نماد قدرتمندی تبدیل کرد؟ نمادها دلبخواهی نیستند؛ مار قدرتمند است، زیرا در تجربهٔ انسانی قدرتمند بوده است. این فرضیه که تولد شناختی گونهٔ ما به‌دست یک مارگزیدگی مامایی شده است، بی‌تردید شاعرانه است. بااین‌حال، چنان‌که ایو کوکرین، مورخ علم، با شوخ‌طبعی گفته است، «نظریه‌ای دربارهٔ خاستگاه آگاهی باید به اندازهٔ خود آگاهی غنی و شگفت‌انگیز باشد.» نظریهٔ زهر مار این معیار را برآورده می‌کند و رشته‌هایی از علوم اعصاب (برای نمونه، تأثیر زهر بر انتقال‌دهنده‌های عصبی)، زیست‌شناسی تکاملی و مطالعهٔ دین را در هم می‌تند. این نظریه همان کاری را انجام می‌دهد که یک نظریهٔ خوب باید انجام دهد: ناهنجاری‌ها را معنادار می‌کند و پدیده‌هایی را که زمانی نامرتبط تصور می‌شدند به هم پیوند می‌دهد. چرا تقریباً همهٔ فرهنگ‌ها در اسطوره‌های آفرینش یا قهرمانان خود ماری دارند؟ چرا مناسک تشرف از یونان تا گینهٔ نو ویژگی‌های مشترکی دارند (ابزارهای صوتی محرمانه، مضامین مرگ-رستاخیز، کنارگذاشتن زنان یا اشاره به نقشی زنانه در گذشته)؟ چرا رفتار هنری و آیینی انسان در اواخر پلیستوسن نسبتاً ناگهان شکوفا شد؟ فرضیهٔ زهر رشتهٔ تبیینی واحدی ارائه می‌دهد.

مهم‌تر از همه، این فرضیه به شیوه‌هایی آزمون‌پذیر است که ایده‌های صرفاً نمادین یا ژنتیکی چنین نیستند. برای مثال، می‌توانیم رسوبات موجود در سفال‌های باستانی یا روی مصنوعات را برای یافتن ردی از پروتئین‌های زهر تحلیل کنیم، همان‌گونه که پژوهشگران رسوبات ارگوت را یافتند که مؤید دستور تهیهٔ کیکه‌ئون بود. می‌توانیم برهم‌کنش‌های داروشناختی زهرها با گیرنده‌هایی مانند سیگما-۱ و 5-HT2A (که میانجی تجربه‌های روان‌گردان شناخته می‌شوند) را بررسی کنیم تا ببینیم آیا مبنایی زیست‌شیمیایی برای رؤیاهای ناشی از زهر وجود دارد یا نه. می‌توانیم جوامعی را که اسطوره‌های مار در آن‌ها فراگیر است با جوامعی که چنین اسطوره‌هایی ندارند مقایسه کنیم تا ببینیم آیا میان این امر و جنبه‌هایی از زبان یا شناخت همبستگی وجود دارد یا نه (یک پیش‌بینی: فرهنگ‌های فاقد روایت‌های مربوط به مار ممکن است مفهوم خویشتن را به‌گونه‌ای متفاوت صورت‌بندی کنند). حتی سابقهٔ ژنتیکی نیز می‌تواند سرنخ‌هایی در اختیار بگذارد: پژوهشی به انتخاب طبیعی سریع و اخیر در ژن‌های مرتبط با انعطاف‌پذیری مغز اشاره کرده است؛ برخی از این ژن‌ها روی کروموزوم X قرار دارند، امری که شاید با ایدهٔ انتخاب تحت رهبری زنان برای برخی صفات شناختی ارتباط داشته باشد. این مسیرهای پژوهشی نشان می‌دهند که فرضیهٔ زهر صرفاً داستانی خیال‌پردازانه نیست؛ بلکه در رشته‌های گوناگون پرسش‌های پژوهشی تولید می‌کند.

در پایان، بار دیگر صحنهٔ کهن‌الگویی را تصور کنیم: انسانی نخستین—مثلاً زنی (یک «حوّا» به معنای عام)—با ماری زهردار روبه‌رو می‌شود. به‌جای کشتن مار یا گریختن از آن، بااحتیاط نیش‌هایش را بیرون می‌کشد یا شاید حتی اجازه می‌دهد مار به‌شیوه‌ای کنترل‌شده او را نیش بزند. او به حالت بی‌حالی فرو می‌رود—شاید گمان می‌کنند مرده است—اما سپس با نوری تازه در چشمانش زنده می‌شود. او به جایی رفته است که هیچ‌کس پیش از او نرفته بود و با «دانستن نیک و بد» بازمی‌گردد؛ با شناختن خویش به‌عنوان هویتی متمایز از بدنش، به‌عنوان یک روح. او آنچه را تجربه کرده است به خویشاوندانش می‌آموزد. این امر به آیینی، رازی و سرچشمه‌ای از قدرت تبدیل می‌شود. این موهبت خطرناک گسترش می‌یابد—گاهی در دست زنان حفظ می‌شود و بعدها مردان آن را در اختیار می‌گیرند—و در گذر اعصار، در داستان‌های باغ‌ها و مارها، الهه‌ها و رازها، تشرف و اشراق پژواک می‌یابد. این روایتی بزرگ و وحدت‌بخش است: آیین خودآگاهی، نخستین آیین بشریت، زادهٔ زهر و رؤیا. این‌که آیا دقیقاً چنین اتفاقی افتاده است یا نه، شاید هرگز با قطعیت ندانیم؛ اما اجزا به‌طرزی وسوسه‌انگیز خوب با یکدیگر جور درمی‌آیند. میوهٔ درخت معرفت شاید واقعاً سم بوده باشد—و ما با توجه‌کردن به پیشنهاد مار، معصومیت خود را با بصیرت و عدن خود را با ایگو معامله کردیم. در پایان، وعدهٔ مار کتاب مقدس، یعنی «چشمان شما گشوده خواهد شد»، درست از آب درآمد. فقط چنین اتفاق افتاد که مار با گزیدن پاشنهٔ ما چشمانمان را گشود و بر روایتِ چیستیِ ما، نشان‌های سوراخ‌شدگی بر جای گذاشت.

پرسش‌های متداول#

پرسش ۱. آیا این نظریه ادعا می‌کند که زهر تنها راه رسیدن به خودآگاهی بوده است؟
پاسخ. نه؛ این نظریه مطرح می‌کند که زهر احتمالاً نخستین کاتالیزگر زیست‌شیمیاییِ مقیاس‌پذیر بوده و ابزارهای دیگری (گیاهان، روزه‌داری، طبل‌نوازی) بعدها به کار گرفته شده‌اند.

پرسش ۲. آیا شواهد باستان‌شناختی برای زهرآگین‌سازی عمدی وجود دارد؟
پاسخ. هنوز نه؛ این فرضیه وجود شواهد آتیِ رسوبی یا پروتئینی را بر ابزارهای آیینی پیش‌بینی می‌کند.

پرسش ۳. این نظریه چه تفاوتی با نظریهٔ میمون نشئه دارد؟
پاسخ. این نظریه به‌جای سیلوسایبین، زهر را قرار می‌دهد و نمادپردازی فراگیر مار را توضیح می‌دهد؛ چیزی که فرضیهٔ قارچ در تبیین آن ناتوان می‌ماند.

منابع#

  • سیسرون، De Legibus II، xiv، 36—دربارهٔ تأثیر متمدن‌کننده و امیدبخش اسرار الوزینیا.
  • Juan-Stresserras, J. (2002). یافته‌های باستان‌گیاه‌شناختی ارگوت در زیارتگاهی در خیرونا (اسپانیا)، مؤید کاربرد آن در کیکه‌ئون الوزینیا.
  • Telegraph (S. Ray, 2018). “Venom highs: men in India get deadly snakes to bite their tongues for a buzz."—گزارش موردیِ کاربرد زهر مار به‌عنوان ماده‌ای تفننی که موجب حالت‌های خلسهٔ یک‌ساعته و سپس سرخوشی شده است.
  • Titiev, T. (1949). “Old Oraibi: A Study of the Hopi Indians."—رقص مار هوپی را توصیف می‌کند؛ شواهدی ارائه می‌دهد مبنی بر این‌که برای محافظت از رقصندگان، نیش مارها را کشیده و زهرشان را می‌دوشیدند. همچنین به نوشیدن پادزهر گیاهی توسط کاهنان مار هوپی پس از مراسم اشاره می‌کند.
  • Frazer, J. & others (1890–1930s). مشاهداتی دربارهٔ نقش آیینی گاوغر در فرهنگ‌های گوناگون: در اسرار الوزینیایی/دیونوسی برای تقلید از غرش الهی به کار می‌رفت؛ ابزاری محرمانه برای تشرف مردان از استرالیا تا پوئبلو بود و اغلب با اسطوره‌هایی دربارهٔ مالکیت نخستین زنان همراه می‌شد.
  • ScienceDaily (2006). “World’s Oldest Ritual Discovered – Worshipped the Python 70,000 Years Ago."—گزارشی دربارهٔ کشف غار پیتون در تپه‌های تسودیلو در بوتسوانا توسط شیلا کولسون، که صخره‌ای کنده‌کاری‌شده به شکل پیتون و مصنوعات آیینی متعلق به عصر حجر میانه را آشکار کرد.
  • Witzel, M. (2012). The Origins of the World’s Mythologies.—مضامین اسطوره‌ای تقریباً جهان‌شمول، از جمله مار به‌عنوان بخشنده یا نگهبان معرفت، را در اسطوره‌شناسی‌های سراسر جهان شناسایی می‌کند.
  • Cutler, A. (2025). “From Ritual to Recursion: Integrating Froese’s Ritualised-Mind Hypothesis with the Eve Theory."—زهر مار را به‌عنوان “ubiquitous, discoverable entheogen” مطرح می‌کند که می‌توانسته است خودآگاهیِ سوژه-ابژه را برانگیزد؛ با استناد به گزارش‌های قوم‌نگارانه دربارهٔ مسمومیت با زهر و شمایل‌نگاری اولیهٔ مار.
  • “The Ritualised Mind and the Eve Theory of Consciousness."—توضیح می‌دهد که چگونه یک آیین زهرِ مار تحت رهبری زنان می‌توانسته است خودآگاهی را گسترش دهد و در ادیان اسراریِ متأخر ردپاهایی بر جای بگذارد. روایت عدن به‌عنوان یادآوری تحریف‌شده‌ای از این آیین نخستین تفسیر می‌شود.