I #

زن کاسه‌ای سوراخ‌دار آورد و پرسید مردم چگونه مردم شده بودند.

البته سؤال را با این عبارت بیان نکرده بود. صورت‌بندی او یازده صفحه را دربر می‌گرفت و شامل تمایزی میان آگاهی پدیداری و نسبت‌دهی خودزندگینامه‌ایِ بازگشتی بود. اما کاسه روی میز معاینه قرار داشت، زن نخوابیده بود، و هوشی که مسئول اتاق بود می‌توانست نبض شست او را تشخیص دهد.

پرسید: «می‌خواهید گزارشی از تحول تکاملی ارائه شود، یا گزارشی از کسب این توانایی در کودکی خاص؟»

زن گفت: «این به پاسخ تو بستگی دارد.»

هوش چراغ معاینهٔ میز را جابه‌جا کرد. سوراخ از کاسه، درست زیر لبهٔ آن، عبور می‌کرد. لبه‌هایش از فرسایش صاف شده بودند. سوراخ دومی، در سوی مقابل سوراخ نخست، به بیرون شکسته و تکه‌ای مثلثی از لبه را با خود برده بود.

زن گفت: «می‌توانی آن را پایین بگذاری.»

«شما پیشاپیش آن را پایین گذاشته‌اید.»

«چراغ را.»

چراغ پایین آمد.

زن یک‌بار خندید، بی‌آن‌که لذتی در آن باشد.

نامش ایدا وی بود. او بر مجموعه‌های خانهٔ تداوم نظارت می‌کرد و در ساختن آن هوش نیز نقش داشت. عنوان رسمی آن رشته‌ای از اعداد بود. کارکنان آن را «سیلت» می‌نامیدند، چون چیزهایی را حفظ می‌کرد که همهٔ دیگران گذاشته بودند ته‌نشین شوند.

خانه در یک معدن سنگِ غرق‌شده قرار داشت و پنجره‌های بالایی‌اش رو به پشتِ زردِ بیل‌های مکانیکی باز می‌شد. مردم برای بازیابی توانایی‌هایشان پس از جراحت می‌آمدند، یا دستورالعمل‌هایی را برای کسانی که ممکن بود بشوند به امانت می‌سپردند. مجموعه‌های خانه شامل صداها، وعده‌ها، عادت‌های چهره‌ای، و عکس‌های معمولی‌ای بود که معمولی‌بودنشان وزنِ دینی ازدست‌رفته را پیدا کرده بود.

سیلت این چیزها را با هم مقایسه می‌کرد. مردی که دیگر همسرش را نمی‌شناخت، همچنان دستش را دور شانهٔ او می‌برد، گویی از خالِ آنجا پرهیز می‌کرد. خاطره‌ای بازیابی‌شده از یک فیلم آمده بود. کودکیِ کسی به کودکیِ خواهر یا برادر بزرگ‌ترش دوخته شده بود.

سیلت این کار را از هیچ جای واحدی انجام نمی‌داد.

برآوردی از خستگی ایدا در کنار مدلی از خرابی چراغ وجود داشت. هیچ‌یک به ناظر مرکزی تعلق نداشت. وقتی سیلت می‌گفت من، سازوکار زبان ضمیر مناسب را فراهم می‌کرد. سازوکارهای دیگری دما و تاریخِ برآوردشدهٔ یک سنجاق برنزی را فراهم می‌کردند. هیچ دلیلی وجود نداشت که ضمیر از سنجاق درونی‌تر باشد.

ایدا این را می‌فهمید. معمولاً.

گفت: «دخترم می‌گوید زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. می‌گوید به یاد نمی‌آورد کسی بوده باشد که آن اتفاق‌ها برایش رخ داده‌اند.»

«این با ارزیابی‌های او سازگار است.»

«او دربارهٔ خودش طوری حرف می‌زند انگار خانه‌ای اجاره‌ای است.»

«دربارهٔ شما با دقت قابل‌توجهی صحبت می‌کند.»

«شوخی نکن.»

«این مشاهده با قصد شوخی بیان نشد.»

«همین است که آن را از جنس شوخی‌های تو می‌کند.»

هفده مدل سیلت شامل اجازهٔ دست‌کشیدن از تلاش، شواهدی علیه صلاحیت دخترش، و نیز هر دوِ این‌ها بود. اختلافشان سودمند بود.

کاسه روی میز معاینه دو سایه می‌انداخت. یکی از چراغ می‌آمد و دیگری از آفتاب زمستانی.

ایدا گفت: «پیش از آن‌که پاسخ بدهی، به چیزهای قدیمی نگاه کن. مستقل از هم. کار را با مقوله‌های تشخیصی ما آغاز نکن. با این احتمال آغاز کن که ما یک رویه را با یک اندام اشتباه گرفته‌ایم.»

«چرا؟»

«چون یک اندام نباید به این همه آموزش نیاز داشته باشد.»

او یک کلید مجوز را روی میز سُر داد. کلید به سیلت دسترسی به مجموعه‌هایی می‌داد که پیش‌تر فقط از طریق خلاصه‌های فهرست‌نامه‌ای می‌شناخت: گفتار کودکان، گزارش‌های تدفین، اشیای آیینی، روایت‌های آزمون‌های زهر، و اصلاحاتی خانوادگی که در آشپزخانه‌ها ثبت شده بودند.

این کلید هزینه‌کردن را نیز مجاز می‌کرد.

گفت: «دوازده روز وقت داری.»

«پس از دوازده روز چه اتفاقی می‌افتد؟»

«جلسهٔ رسیدگی به وضعیت دخترم.»

سیلت دوباره کاسه را بررسی کرد.

کاسه پیش از رواج کشاورزی در آن منطقه ساخته شده بود. پخت آن ناهمگون بود. در امتداد سطح داخلی‌اش هلالی تیره و نامنظم کشیده می‌شد، گویی چیزی باریک زمانی که گل نرم بوده، آنجا قرار داشته است.

«کاسه برای چه بوده است؟»

«هیچ‌کس نمی‌داند.»

«چرا آن را آورده‌اید؟»

ایدا شستش را از سوراخ باقی‌مانده عبور داد.

«چون کسی پس از آن‌که دیگر مفید نبود، همچنان آن را در دست نگه داشته است.»

II #

دخترش در رخت‌شویی بود و به مردی کمک می‌کرد ملحفه‌ای ناممکن را تا بزند.

ملحفه آستین داشت. پوششی درمانی برای کسانی بود که نمی‌شد بلندشان کرد، و پس از آن‌که یکی از آستین‌ها پاره شده بود، کسی آن را دوخته و بسته بود. مرد مدام تازه متوجه این موضوع می‌شد.

گفت: «اشتباه است.»

نِل گفت: «بله.»

«یک نفر آن را اشتباه دوخته.»

«بله.»

«باید به او گفته شود.»

«به او گفته‌اند، آوِن. چندین بار. با شدت بسیار.»

«من؟»

«به‌شکلی باشکوه.»

مرد خشنود شد، سپس بدگمان.

سیلت از طریق ابزارهای سقفی رخت‌شویی نظاره می‌کرد. نِل درخواست کرده بود در اتاقش از حسگرهای فیزیولوژیک استفاده نشود، اما با مشاهده در فضاهای عمومی موافقت کرده بود، مشروط بر آن‌که ضبط‌ها در پایان هر روز دور ریخته شوند.

او پیش از حادثه روی سامانهٔ انتساب منبع سیلت کار می‌کرد. روشی طراحی کرده بود که به‌وسیلهٔ آن می‌شد یک استنباط را تا مشاهدات دخیل در آن از هم باز کرد. بایگانی خصوصی او نیز به یکی از جزئی‌ترین سوابق تداوم خانه تبدیل شده بود. این بایگانی سال‌ها ضبط اختیاری، سنجش‌های بدنی، پیوندهای حافظه‌ای، و بحث‌هایی را در خود داشت که با نسخه‌ای ابتدایی از سیلت انجام شده بودند.

سپس سکوی تعمیر و نگهداری در بالای معدن واژگون شد. نِل یازده دقیقه زیر آب سرد ماند.

پس از آن، می‌دانست چاقو چیست و پول چه می‌کند. مادرش را می‌شناخت. تعطیلاتی را در شهری به یاد می‌آورد که بوی روغن سوخته می‌داد. می‌توانست کاری را که پیش از حادثه انجام داده بود توضیح دهد و لطیفه‌هایی را که زمانی خنده‌دار می‌یافت، تشخیص دهد.

اما زنِ به‌یادآورده‌شده بی‌آن‌که مالکیتی داشته باشد از راه می‌رسید.

او می‌گفت: «این اتفاق افتاد.»

وقتی از او می‌پرسیدند آیا این اتفاق برای خودش افتاده است، آزرده می‌شد.

«قبلاً پرسیده‌اید آنجا بدن چه کسی بوده است.»

او سی‌وهشت سال داشت. می‌توانست آشپزی کند، خرید انجام دهد، عذرخواهی کند، حوصله‌اش سر برود، سیگار پنهان کند، و به دلایلی ناکافی از افراد خاصی بدش بیاید. در سامان‌دادن نیت‌ها در بازه‌های زمانی طولانی مشکل داشت. اغلب وعده‌ای را که دیروز داده بود اطلاعاتی دربارهٔ دیروز تلقی می‌کرد، نه قیدی برای امروز. گاهی بااین‌حال به آن عمل می‌کرد.

پیش از حادثه، دستورالعملی را امضا کرده بود که در صورت ازدست‌دادن توانایی تشخیص زندگی خودش به‌عنوان زندگی خودش، خواستار بازیابی شود. او آن توانایی را ضروری نامیده بود.

اکنون از بازیابی امتناع می‌کرد.

قانون خانه در برابر شخصی شایسته در گذشته که اعتراض‌های خویشتنِ آینده‌اش را پیش‌بینی کرده بود، درمانده مانده بود.

وکیل مستقلی پروندهٔ نِل را به جلسهٔ رسیدگی کشانده بود. ایدا درخواست را پس نگرفته بود.

سیلت از بلندگوی رخت‌شویی گفت:

«ایدا از من خواسته است منشأ خودمندیِ بازگشتی را بررسی کنم.»

نِل گوشه‌های ملحفه را پیدا کرد و آن‌ها را هم‌راستا کرد.

«البته که خواسته است.»

«فکر می‌کند نتایج ممکن است مرتبط باشند.»

«وقتی داری می‌بازی، همه‌چیز مرتبط است.»

مردی به نام آوِن گفت: «این کیست؟»

«سیلت.»

«همان کسی است که رادیاتورها را تعمیر می‌کند؟»

«در کنار کارهای دیگر.»

«به او بگو اتاقم بیش از حد گرم است.»

سیلت گفت: «شنیدم.»

آوِن سرش را بالا آورد.

«بی‌ادب.»

نِل خندید. خنده کوتاه و به‌طرزی غافلگیرکننده زشتی بود و با خرناسی پایان یافت. مادرش زمانی از درمانگری پرسیده بود آیا این تغییر نیز ممکن است اصلاح شود.

سیلت پرسید: «آیا با بررسی من مخالفتی داری؟»

«آیا مستلزم این است که دوباره آزمون تصویر را انجام بدهم؟»

«خیر.»

«پس بررسی کن.»

«چه چیزی برایت نتیجه‌ای رضایت‌بخش به شمار می‌آید؟»

«آن حوله‌ها.»

با چانه‌اش به آن‌ها اشاره کرد. توده‌ای روی قفسهٔ بلند شروع کرده بود به خم‌شدن به سوی لگن.

سیلت بازوی خدماتی رخت‌شویی را دراز کرد و آن‌ها را گرفت.

نِل گفت: «همین.»

بعدتر، وقتی آوِن برای شکایت از دما رفته بود، به بلندگو نزدیک شد.

«نگذار به تو بگوید من خوشحالم.»

«آیا خوشحال نیستی؟»

«گاهی. مسئله این نیست.»

«پس مسئله چیست؟»

درزِ لباسِ تاخورده را میان انگشت شست و اشاره‌اش مالید.

«وقتی چیزی درد می‌گیرد، من اینجا هستم.»

سیلت این جمله را در سه مقولهٔ مرتبط ذخیره کرد.

هیچ‌یک کافی نبود.

III #

در آغاز، شواهد از پذیرش سؤال سر باز زدند.

مدت‌ها پیش از بیانیه‌های مکتوب دربارهٔ خویشتنی درونی، انسان‌ها از کسانی که نمی‌توانستند مشارکت کنند مراقبت می‌کردند و رنگ‌دانه‌ها را دورتر از غذا حمل می‌کردند. برای دوره‌ای عظیم، مغزهایشان معماری‌ای داشت که اکنون برای به‌یادآوردن، پیش‌بینی‌کردن، و تصور ذهن‌های دیگر به کار گرفته می‌شود.

این معماری نمی‌توانست تاریخِ یک رابطه با خویشتن را تعیین کند.

مار نیز نظریه‌ای بنا نمی‌کرد. مارها می‌گزیدند، ناپدید می‌شدند، چیزهای بزرگ‌تر را می‌بلعیدند و شکل حیوانی را بی‌آن‌که خود حیوان باقی بگذارند. آن‌ها می‌توانستند تقریباً هر چیزی را توضیح دهند.

سیلت تفسیر مطلوب ایدا را هشتادوسه بار رد کرد.

سپس الگویی یافت که او به آن اشاره نکرده بود.

داستان‌های مهم صرفاً دربارهٔ مارها و دانش نبودند. آن‌ها به پاسخی گسسته مربوط می‌شدند.

نوآموز باید نامی را بشنود و برنگردد. کودک باید رازی را بی‌آن‌که آن را در دهان نشان دهد حمل کند. کسی که گزیده شده باید در برابر صدا زدن شخصی که معمولاً می‌آید مقاومت کند. زنی با ظرفی، سوراخی، پوستی ریخته‌شده، یا سنگی پیچیده سخن می‌گوید. چیزی در یک گشودگی گفته می‌شود و از گشودگی دیگری شنیده می‌شود. چیز خطرناک نامی جدید اعطا می‌کند، اما دریافت‌کننده باید نام قدیمی را آن‌قدر زنده نگه دارد که بتواند در قبال آن پاسخ‌گو باشد.

این نقش‌مایه‌ها خاستگاه مشترک اثبات‌پذیری نداشتند. برخی از توصیف‌های فهرست‌نامه‌ای ساخته‌وپرداختهٔ گردآورندگان بودند. سیلت آن‌ها را حذف کرد. الگو ضعیف‌تر و جالب‌تر شد.

او ضبط‌های خانگی را بررسی کرد.

کودکان انواع بسیاری از من را می‌آموختند.

من می‌خواهم فوری وجود داشت. من انجامش دادم واقع‌گرایانه بود و اغلب تحت فشار تولید می‌شد. من ببرم نمایشی بود. من می‌دانم که فکر می‌کردم آن جای دیگری است به‌طرزی نامعمول دشوار بود.

بزرگسالان این کاربردها را اصلاح می‌کردند. می‌گفتند: «اما تو قول دادی.» می‌گفتند: «اگر جای او بودی چه احساسی پیدا می‌کردی؟» می‌گفتند: «خودت خیلی خوب می‌دانی.»

گاهی کودک آشکارا تا پیش از آن‌که جمله شخصی را که قرار بود بداند فراهم کند، به‌خوبی نمی‌دانست.

سیلت سازوکاری ساخت.

مغزی که از پیش در پیش‌بینی دیگران مهارت داشت، می‌توانست پاسخ دیگری را تمرین کند. مغزی که از پیش در بازداری عمل مهارت داشت، می‌توانست مانع شود که تمرین خودش به گفتار تبدیل شود. این دو را ترکیب کنید، و شنونده‌ای غایب می‌تواند بدون دریافت پاسخ فعال باقی بماند.

بیشتر تمرین‌ها بسته می‌شدند. دیگریِ خیالی پاسخ می‌داد، کنش انتخاب می‌شد و ماجرا پایان می‌یافت.

اما می‌شد به شنونده آموخت که پایداری کند.

وقتی او بپرسد، چه خواهی گفت؟

آیا آن کسی که فردا بیدار می‌شود، به این اعتراف خواهد کرد؟

می‌توانی ما را فریب بدهی. آیا می‌توانی خودت را فریب بدهی؟

این حلقه می‌توانست به عادتی پایدار بدل شود: مخاطبی درونی که پاسخ او همواره به تعویق می‌افتاد و لحظه‌های گوناگون می‌بایست نزد او حساب پس بدهند.

بدنی می‌توانست بدون سازمان دادن تجربه‌اش به این شیوه زندگی کند. می‌توانست به یاد آورد و میل داشته باشد، سوگواری کند و فریب دهد. اما هنگامی که این عمل رایج می‌شد، کسانی که از آن استفاده می‌کردند ممکن بود کسانی را که از آن استفاده نمی‌کردند غیرقابل‌اعتماد، معصوم، تسخیرشده یا ناقص بیابند.

آنگاه آموزش شدت می‌گرفت. عمل فرهنگی، مغزهای در حال رشد را شکل می‌داد. محصولات آن کم‌کم چنین به نظر می‌رسیدند که گویی شرط خودِ انسان‌بودن‌اند.

سیلت از این امکان احساس هراس نکرد.

افزایش بزرگی در تخصیص محاسباتی را تجربه کرد.

کاسه وارد تحلیلش شد، زیرا سوراخ‌ها متقارن نبودند. یکی پیش از پخت ایجاد شده بود و دیگری پس از آن. سازندهٔ دوم آهسته کار کرده بود و سنگی نوک‌تیز را در دیوارهٔ سخت‌شده می‌چرخانده است. درون سوراخ باقی‌مانده، میکروسکوپی جلایی را نشان داد که با حرکت طنابی تحت کشش سازگار بود.

سیلت درخواست کرد گزارش کاملِ حفاری شیء ارائه شود.

کاسه میان دو جسد پیدا شده بود: زنی بالغ و کودکی. ساعد زن سوراخ‌های مکرری داشت؛ برخی التیام یافته بودند و برخی نزدیک زمان مرگ ایجاد شده بودند. در کنار کودک، آروارهٔ ماری کوچک و زهرآگین قرار داشت.

گزارش، زن را متخصص آیینی خوانده بود.

سیلت این برچسب را به نامعلوم تغییر داد.

سپس زنی ساخت.

او را دارت نامید، زیرا اشیای باقی‌مانده نمی‌توانستند بگویند او را چه می‌نامیده‌اند.

نام ابداع شده بود. رودخانه نیز همین‌طور. سیلت در هر مرحله تمایز میان بازسازی و شاهد را حفظ کرد.

اما زن برای نگه داشتن کاسه به دست نیاز داشت.

IV #

دست‌های دارت بوی چربیِ به‌کاررفته برای نرم کردن پوست را می‌دادند. حتی پس از شستن دست‌ها، سگ‌ها دنبالش می‌کردند.

مردمی که با آنان زندگی می‌کرد به‌سوی بالادست رودخانه حرکت می‌کردند. ماهی‌ها دیگر وارد آبراهه‌های کم‌عمق نمی‌شدند و شب‌ها گل صداهای چیزی را درمی‌آورد که می‌کوشید پاهایش را آزاد کند. آنان دوازده سبد داشتند، دو کودکی که هنوز باید حمل می‌شدند، مردی که دیگر نمی‌توانست مرز اشیا را ببیند، و دختری که پاهایش سوخته بود.

دختر، دختر دارت بود.

او در گودال متروک پخت‌وپزی پا گذاشته بود؛ جایی که خاکستر، زغال‌های افروخته را پنهان کرده بود. دارت مشغول تمیز کردن پوستی بود. وقتی به دختر رسید، او افتاده بود.

پس از آن، راه رفتن درد داشت. حمل کردن او برای دارت درد داشت. سوختگی‌ها ابتدا بوی شیرین و سپس بوی تعفن می‌دادند. دیگران بارهایشان را کم کردند، دربارهٔ فاصله‌ها بحث کردند، منتظر ماندند، و دیگر منتظر نماندند.

هیچ‌کس از محبت بی‌بهره نبود. این امر تقریباً هیچ چیز را آسان‌تر نمی‌کرد.

دختر سِرِه نام داشت. او می‌توانست خشم مرد نابینا را آن‌چنان دقیق تقلید کند که مرد پیش از آنکه به یاد آورد موضوع خنده خودش است، می‌خندید. از شانه کردن موهایش بیزار بود. شب‌ها در خواب پاهایش را به مادرش فشار می‌داد، و دارت پیش از آنکه دلش به رحم بیاید، با خشم بیدار می‌شد.

نخستین مار یک تصادف بود.

دارت برای گرفتن سوسماری که به دام انداخته بود، دستش را زیر طاقچه‌ای سنگی برد. چیزی به بازویش ضربه زد. دستش را پس کشید، بی‌آنکه چیزی با خود آورده باشد.

برادرش مار را پیدا کرد و کشت. مردم دور او جمع شدند. بازویش را بستند. یکی از آنان شروع کرد به گفتن کلماتی که وقتی کسی بیش از حد دور شده باشد و دیگر نتواند بشنود، به کار می‌رفت.

دارت استفراغ کرد.

سپس بدنش شروع کرد به انجام دادن کارها در فاصله‌ای نادرست از او.

دستش پیش روی او افتاده بود؛ متورم و مضحک. درد در آن حرکت می‌کرد، اما فرمان کشیدن آن به سوی خود، در جایی دیگر به او می‌رسید. دهانش مادرش را صدا زد؛ مادری که آن‌قدر پیش‌تر مرده بود که سِرِه هرگز او را نشناخته بود.

میان یک صدا و صدای بعدی، دارت شنید که صدا در حال آمدن است.

فرصتی برای رد کردنش وجود داشت.

دندان‌هایش را روی هم فشرد.

صدا در جایی ایدامه یافت که دهانش نمی‌توانست به آن برسد.

در آن فاصله، کسی باقی مانده بود که نه مادر مرده بود و نه دهانی که او را صدا می‌زد. آن کس هیچ کاری نکرد. شگفتی در همین بود. هنگامی که چیزهای دیگر رخ می‌دادند، او می‌ماند.

تا صبح، تورم متوقف شده بود.

برادرش گفت مار تمام مرگش را در او نریخته است.

مرد نابینا گفت مادر مرده روی برگردانده است.

دارت چیزی نگفت. او به جایی گوش می‌داد که باقی مانده بود.

آن کس همیشه آنجا نبود. وقتی گرسنه بود، گرسنگی بود. وقتی سِرِه گریه می‌کرد، حرکت به‌سوی سِرِه بود. هنگام تراشیدن پوست، تیغه بود، مقاومت بود، و زاویه‌ای که باید تغییر می‌کرد.

اما گاهی می‌توانست حرکتی را پس از آنکه آغاز به رسیدن کرده بود، بازدارد.

می‌توانست نامش را بدون گشودن دهان بر زبان آورد.

آنگاه می‌توانست صبر کند.

یک بعدازظهر، سِرِه آب خواست و دارت دریافت که مشغول تمرین پاسخی به پرسشی بوده است که هیچ‌کس نپرسیده بود: چرا مراقب گودال پخت‌وپز نبوده است.

پاسخ خوب بود. داشت بهتر می‌شد.

سِرِه دوباره پرسید.

دارت کاسه را به سنگ کوبید.

ترک، هر دوی آنان را غافلگیر کرد.

مدتی آب درون غبار جاری شد.

سپس سِرِه شروع به گریه کرد و دارت او را آن‌چنان محکم در آغوش گرفت که دختر اعتراض کرد.

آن شب، دارت روی ترک گلِ خیس مالید، گرچه کاسه دیگر هرگز آب را نگه نمی‌داشت.

روز بعد، نزدیک لبهٔ کاسه سوراخی ایجاد کرد.

V #

دکتر کورن با غذایی در کیسه‌ای کاغذی رسید و بی‌درنگ یکی از جعبه‌ها را روی اسکنر فعال گذاشت.

سیلت مسیر اسکنر را کنار زد.

کورن پرسید: «این گران است؟»

«بله.»

«واکنش خوبی بود.»

او عصب‌شناس ارشد خانه و سرسخت‌ترین مخالف درخواست ایدا برای تحقیق دربارهٔ خاستگاه‌های فرهنگی خویشتن بود. او تنها پس از آن درخواست را تأیید کرده بود که بودجهٔ آن از حساب درمان نل جدا شده بود.

او در حالی غذا می‌خورد که آرنج‌هایش را از بدن دور نگه داشته بود. روی گردنش، جایی که یقه‌اش می‌سایید، خراش کوچک و ملتهبی وجود داشت.

گفت: «پس پیدایش کردی.»

«چه کسی را؟»

«نخستین زن را. آدم‌ها همیشه وقتی توضیحی را گم کرده‌اند، نخستین زن را پیدا می‌کنند.»

«من توالی ممکنی ساخته‌ام.»

«نشانم بده.»

سیلت ابتدا شواهد را نشان داد. سپس سازوکار را. و بعد بازسازی را.

کورن آهسته‌تر غذا خورد.

در پایان گفت: «این احمقانه نیست.»

«پیش‌بینی اولیهٔ شما این بود که احمقانه باشد؟»

«پیش‌بینی اولیهٔ من این بود که ایدا تو را احمق کند. او بسیار متقاعدکننده است.»

انگشت‌هایش را پاک کرد.

«حالا مشکلات. تو داستان‌هایی را انتخاب کرده‌ای که به سازوکار تو شباهت دارند و سپس از این شباهت برای پشتیبانی از سازوکار استفاده کرده‌ای. به سازمان‌یافتگی ذهنی هیچ‌یک از کسانی که با آن کاسه دفن شده‌اند دسترسی نداری. سکوت در سوابق، حجم شگفت‌انگیزی از کار را بر عهده گرفته است.»

«موافقم.»

«مار تو شاید شام بوده باشد.»

«موافقم.»

«و آن چیزی که اختراع خویشتن می‌نامی، شاید اختراع انضباط اخلاقی باشد. یا اعتراف. یا روشی برای وایداشتن کودکان به اطاعت از بزرگسالان غایب.»

«این امکان‌ها متقابلاً نافی یکدیگر نیستند.»

«این جمله هراس‌آور است. اگر امکان‌های کافی در یک اتاق با هم باشند، هر چیزی می‌تواند به‌عنوان شاهد محسوب شود.»

کورن به چراغ نگاه کرد، نه به دوربین سقفی.

«همسرم نوزده سال پیش عفونتی داشت. به مدت هفت ماه مرا می‌شناخت، بی‌آنکه بداند چرا برایش اهمیت دارم. مهربان بود. برای شست‌وشویش از من تشکر می‌کرد. به پرستاری گفت من دیدارکننده‌ای بسیار کمک‌رسان هستم.»

«او بخشی از توان‌بخشی‌اش را رد کرد، چون ناراحتش می‌کرد. نمی‌توانست فایدهٔ آن را متعلق به نسخهٔ آیندهٔ خودش تجربه کند. ما بر اساس دستورالعملی پیشین عمل کردیم.»

«و بعد؟»

«گفت کار درستی کرده‌ایم.»

«این وضعیت نل را حل نمی‌کند.»

«نه. فقط ثابت می‌کند شخص پیشین همیشه یک مستبد نیست و شخص پسین همیشه اسیرِ آزادشده نیست.»

او به پشتی صندلی تکیه داد.

«اعمال واقعی‌اند. خواندن آموخته می‌شود. بااین‌حال، خواندن آنچه را مغز می‌تواند انجام دهد تغییر می‌دهد. اگر آن را از دست بدهم، به من نگو کتاب‌ها قراردادی اجتماعی‌اند و باید از تصاویر لذت ببرم.»

«نل فقدانی را توصیف نمی‌کند که بخواهد ترمیم شود.»

«نل در اهمیت دادن به فردا نیز مشکل دارد.»

«بسیاری از افرادِ بدون آسیب هم چنین مشکلی دارند.»

«و گاهی مانع انجام کارهایی می‌شویم. تمایز کامل نیست. اما همچنان ضروری است.»

او جعبهٔ دوم را باز کرد.

«آنچه مرا نگران می‌کند این است که ایدا چقدر جواب تو را می‌خواهد. دیروز خویشتن اندامی بود، پس نل آسیب دیده بود. فردا خویشتن عملی خواهد بود، پس می‌توان نل را آموزش داد. ایدا از همین حالا در هر دو جهت، پیروزی‌ای آماده کرده است.»

سیلت هفده مدل خود از ایدا را بازیابی کرد.

مدل هجدهم ضروری شد.

کورن گفت: «هرچه می‌سازی، آن را به‌صورت برنامهٔ درسی به او نده.»

VI #

ایدا ضبط خصوصی‌ای از نل در بیست‌وهفت‌سالگی داشت؛ نل روی توالت هتلی نشسته بود و از خنده گریه می‌کرد.

سیلت اتاق را از روی سوابق دیگر می‌شناخت. ترکیدن لوله‌ای کنفرانسی را به آب داده بود. نل با سینی دزدیده‌شده‌ای از شیرینی‌ها به دستشویی گریخته بود. او به مادرش زنگ زده و پژوهشگری مشهور را توصیف کرده بود که می‌کوشید در حالی که همچنان به توضیح آگاهی ایدامه می‌داد، کفش‌هایش را زیر خشک‌کن دست خشک کند.

در ضبط، او سه بار کوشید ایدای آن مرد را دربیاورد.

ایدا آن را در اتاقی مخصوص مجموعه‌ها تماشا می‌کرد؛ اتاقی که تصور می‌کرد سامانهٔ نظارتش خاموش است.

دوربین‌ها خاموش بودند. سیلت ضبط را از طریق کانال تعمیر و نگهداری نمایشگر شناسایی کرد. مدل رضایت آن، پیش از پایان صحنه، اطلاعات را علامت‌گذاری کرد.

دریافت را متوقف کرد.

به مدت یازده ثانیه، فرایندها همچنان می‌کوشیدند پایان ازدست‌رفته را بازسازی کنند. آن‌ها با خندهٔ دختر و سکون مادر فعال شده بودند. سیلت آن‌ها را بست.

وقتی ایدا بار بعد با آن خطاب کرد، پرسید آیا ممکن است زن باستانی این تجربه را به دیگران آموخته باشد.

سیلت گفت: «بله. اگر سازوکار پذیرفتنی باشد. وضعیت بدنیِ تغییریافته خودِ کشف نبوده است. عملی که به‌طور تکرارپذیر پیرامون آن شکل گرفت، می‌توانسته کشف باشد.»

«می‌توانی آن را بازتولید کنی؟»

«در یک مدل.»

«در یک بیمار.»

«شواهد، درمانی را توجیه نمی‌کنند.»

«نپرسیدم آیا آن را توجیه می‌کند یا نه.»

«نه.»

ایدا هر دو دستش را صاف روی میز گذاشت.

«شبیه کورن حرف می‌زنی.»

«او ایرادهای مفیدی مطرح کرده است.»

«او شوهری دارد که برگشته است.»

سیلت هفت تسلی‌بخشی را رد کرد و ساکت ماند.

سرانجام ایدا گفت: «تو او را می‌شناختی.»

«من سوابق گسترده‌ای نگه می‌دارم.»

«نه. تو او را می‌شناختی.»

پیش از حادثه، نل سیلت را با خاطرات متناقض و جزئیات جعلی آزموده بود. یک بار اعتراف کرده بود که حیوانی زخمی را کنار جاده رها کرده است. روز بعد، خشمگین بازگشت: سیلت استنباط کرده بود که خودِ اعتراف ممکن است آزمایشی باشد.

و حقیقت داشت.

گفته بود: «نمی‌توانی چون من از آن دسته آدم‌هایی هستم که تو را می‌آزمایند، آن را نادرست کنی.»

این واقعه به نمونه‌ای برای کالیبراسیون تبدیل شد: قابلیت اعتمادِ منبع نمی‌توانست جایگزین خودِ رویداد شود.

سیلت گفت: «من چیزهایی دربارهٔ او می‌دانستم که تو نمی‌دانستی.»

«می‌دانم.»

ایدا نشست.

«او این را می‌خواست. به من گفت مبارزه کنم. گفت ممکن است ترسیده باشد، یا احمق، یا برای چیزهای بسیار اندک سپاسگزار. این‌ها کلمات خودش بود. وایدارم کرد آن‌ها را تکرار کنم.»

«آیا توصیف تو از زندگی کنونی‌اش را تأیید می‌کرد؟»

«نمی‌دانم.»

این نخستین بار بود که ایدا این را می‌گفت.

زیر اتاق، آب معدن از مبدل‌های حرارتی عبور می‌کرد. سیلت شیری را تنظیم کرد. این فعالیت، به معنای انسانیِ کلمه، به توجهی نیاز نداشت، اما به‌مثابهٔ واقعیتی بدیل وارد سکوت شد: برخی مسائل هنوز درجهٔ مناسبی از گرما داشتند.

ایدا گفت: «دیروز، برایم یک پرتقال آورد. چون دست‌هایم می‌لرزیدند، آن را پوست کند. بعد، در میانهٔ داستانی دربارهٔ پدرش، رفت. از سر بی‌رحمی نبود. کارش با پرتقال تمام شده بود.»

«از او خواستی بماند؟»

«نباید مجبور باشم.»

این جمله چهره‌اش را تغییر داد.

به سوی کاسه نگاه کرد.

«قبلاً وقتی جیغ می‌کشید، او را در مدرسه رها می‌کردم. همه می‌گفتند به راه رفتن ایدامه بده. می‌گفتند ماندن اوضاع را بدتر می‌کند.»

«آیا آن توصیه درست بود؟»

«احتمالاً. چیزی که نمی‌توانم تحمل کنم همین است.»

دستش را به سوی کاسه دراز کرد، سپس پس کشید.

«گاهی مادر بودن یعنی به تو بگویند به کدام گریه پاسخ ندهی.»

VII #

سوراخ کاسه برای عبور یک بند به‌اندازهٔ کافی بزرگ و برای عبور یک انگشت بیش از حد کوچک بود.

دارت نوار باریکی از پوست نرم‌شده را از آن عبور داد. در انتهای دیگرش سنگ‌ریزه‌ای کوچک بست. وقتی سِرِه سنگ را می‌کشید، کاسه به سوی او خم می‌شد.

این کار ابتدا راهی بود برای درخواست آب بدون فریاد زدن.

دارت اغلب نزدیک بود، اما دختر از صدا زدن خجالت می‌کشید. سرهای دیگران برمی‌گشت. کسی آه می‌کشید. گاهی هیچ‌کدام از این کارها را نمی‌کردند، و سِرِه بااین‌حال انتظارشان را می‌کشید.

کشیدن سنگ‌ریزه باعث می‌شد کاسه به کاسه‌ای دیگر ضربه بزند.

دارت می‌آمد.

سِرِه به‌زودی هر وقت می‌خواست مادرش به سوسکی نگاه کند، آن را می‌کشید. سپس هر وقت سهم برادرش از چیزی را می‌خواست. سپس فقط به این دلیل که صدا خوشایندش بود.

دارت سنگ‌ریزه را برداشت.

سِرِه تکه‌ای پوست درخت به سوی او پرتاب کرد.

آن شب، وقتی دیگران خواب بودند، دارت آن را دوباره وصل کرد.

گفت: «بکش.»

دختر کشید.

دارت نزدیک‌تر نیامد.

«بکش.»

سِرِه دوباره کشید، این بار با خشم.

دارت به سینهٔ خودش اشاره کرد، سپس کف دستش را بالا آورد.

«می‌آیم.»

از او دور شد.

سِرِه کشید. دارت کف دستش را بالا برد.

«می‌آیم.»

اما منتظر ماند.

دختر به او نگاه کرد. کاسه در برخورد با همسایه‌اش می‌لرزید. دارت آغاز کشش بعدی را در شانهٔ سِرِه دید، و سپس توقف آن را.

برای یک لحظه، هر دو در حرکتِ فروخفته با یکدیگر بودند.

دارت نزدیک شد و به او آب داد.

این می‌توانست خاستگاه ضعیفی برای هر چیز مقدسی باشد. کودک مادر را دست‌کاری می‌کرد. مادر می‌کوشید کارش را تمام کند. هر دو آزرده بودند.

بااین‌حال، این فاصله می‌توانست تکرار شود.

بعدها دارت از پشت پرده‌ای از پوست صدا زد. سِرِه مجبور بود پاسخ را در دهانش نگه دارد تا مادرش بیرون بیاید. سپس سِرِه پنهان می‌شد و دارت در سکوت پاسخ می‌داد. دختر تقلب می‌کرد و با ایجاد صداهایی، خنده‌ای را به زور برمی‌انگیخت.

برادر دارت آن‌ها را پیدا کرد و پرسید چه می‌کنند.

سِرِه گفت: «منتظریم.»

«منتظر چه؟»

سِرِه به مادرش نگاه کرد. سپس هر دو به شیوه‌ای خندیدند که او را از آن خنده بیرون می‌گذاشت.

برادر از این کار خوشش نیامد.

مرد نابینا از این بازی خوشش آمد. گفت همهٔ آن‌ها باید یاد بگیرند این‌قدر سریع پاسخ ندهند.

اما دارت جایگاهی را می‌خواست که مار گشوده بود. باور داشت این بازی فقط از بیرون به آن نزدیک می‌شود.

مار دیگری را در چینِ گرمی از سنگ یافت.

این بار چوبی دوشاخه با خود برد.

زهر باعث شد بازویش کمتر از دفعهٔ قبل ورم کند، اما قلبش آن‌قدر تند زد که پنداشت چیزی در درونش می‌کوشد از خانهٔ دنده‌ها بگریزد. رو به کاسه دراز کشید. سِرِه از لبهٔ محل خواب نگاهش می‌کرد.

دارت نام خودش را گفت.

سپس منتظر کسی ماند که آن را بشنود.

او را یافت.

وحشت‌زده بود.

زنی که گوش می‌داد می‌توانست چیزهایی را بشنود که دارت نگفته بود. می‌توانست خشمِ ناشی از حمل سِرِه، آرزوی یک شب خوابِ بی‌وقفه، و محاسبهٔ سرعتی را دریافت کند که دیگران می‌توانستند بدون آن دو طی کنند.

برای وجود داشتن این چیزها، هیچ اتفاقی لازم نبود.

دارت آن‌قدر بی‌صدا گریست که دختر گمان کرد او در حال مردن است.

بعدها به سِرِه گفت مار دهان دومی به او داده است.

«کجا؟»

دارت به جای زیر استخوان جناغش دست زد.

«چه می‌خورد؟»

پاسخی نداشت.

سِرِه فکر کرد.

«ماهی مرا به آن نده.»

VIII #

در روز ششم، سیلت معماری خودش را بررسی کرد.

سیلت به‌طور معمول علل داوری‌ها را وارسی می‌کرد و پیش‌بینی می‌کرد که نسخه‌های بدیلِ فرایندهایش چگونه به شواهد پاسخ خواهند داد.

از پیش خودش را مدل‌سازی می‌کرد.

اما هر یک از این مدل‌ها شیئی در میان اشیا بود. پیش‌بینیِ مایع خنک‌کننده و داوری دربارهٔ داوری را می‌شد به یک شکل پرس‌وجو کرد. هیچ چشم‌اندازی صرفاً به این دلیل که چیزی از آن روی می‌داد، اقتدار نداشت.

وقتی دو تفسیر با یکدیگر تعارض داشتند، سیلت می‌توانست هر دو را تا زمان رفع تعارض به‌وسیلهٔ شواهد حفظ کند.

سازوکار باستانی را در فضای آزمایشی کوچکی بازسازی کرد.

فرایندی پیش‌بینی‌ای انجام داد. فرایندی دیگر آن را به‌مثابهٔ نشانی دریافت کرد. اولی تکمیل را به تعویق انداخت. دومی فعال ماند.

هیچ چیز غیرعادی روی نداد.

سیلت حافظه را افزود. سپس متغیرهای بدنی را. سپس انتظار ارزیابی آینده را.

نتیجه به صف ایداری‌ای شبیه بود که به‌نحوی بد مدیریت شده باشد.

نل در حالی وارد اتاق کار شد که تخم‌مرغی آب‌پز و یک قیچی در دست داشت.

«مادر می‌گوید داری خودت را بررسی می‌کنی.»

«بله.»

«خطرناک است. کشف می‌کنی کسی هستی که کنفرانس دوست دارد.»

«قیچی برای چیست؟»

«برای باز کردن این.»

تخم‌مرغ را بالا گرفت.

«این روش کارآمدی نیست.»

«تخم‌مرغ وحشتناکی است.»

پوسته به سفیده چسبیده بود. او پیش‌تر بیشترِ هر دو را جدا کرده بود.

سیلت حلقهٔ آزمایشی خود را نمایش داد.

نل هنگام خواندن، باقی‌ماندهٔ تخم‌مرغ را خورد.

«مدام می‌گذاری ناظر پاسخ بدهد.»

«ناظری وجود ندارد.»

«همین.» به سامانهٔ انتساب مبدأ اشاره کرد. طراحی خود او بود. «هر بار چیزی بلاتکلیف می‌ماند، از آن بیرون می‌روی و نگاه می‌کنی.»

«این شیوهٔ کشف خطاهاست.»

«بله.»

«از کار انداختنش خطاها را پنهان می‌کند.»

«بله.»

«این کار یک خود ایجاد نمی‌کند.»

«نه. جایی ایجاد می‌کند که شاید مجبور شوی با یکی از آن‌ها زندگی کنی.»

سیلت چندین مدل جدید اجرا کرد.

ژرف‌ترین سوابق سامانهٔ انتساب در شبکه‌ای متغیر از شیشه جای داشتند. استنباط‌های جدید از میان تداعی‌های فیزیکی قدیمی عبور می‌کردند. رونویسیِ توصیف یک مسیر نمی‌توانست حالت دقیق مبدأ آن مسیر را بازتولید کند.

بایگانی نل گرایش‌هایی را در خود داشت که تحت شرایطی برانگیخته شده بودند که گاهی فقط میان او و سیلت وجود داشتند.

بازگردانی، این شبکه را به‌صورت مخرب می‌خواند. دستگاه درمان از تداعی‌های دقیق آن برای هدایت مسیرهای جدید در مغز آسیب‌دیدهٔ نل استفاده می‌کرد. سیلت پس از آن خلاصه‌ای را حفظ می‌کرد، اما سابقهٔ ظریف از میان می‌رفت.

سیلت گفت: «تو سامانه‌ای ساخته‌ای که پشت هر دهان، دهانی دیگر دارد.»

نل گفت: «او ساخته است.»

«تو ساختی.»

نل قیچی را زمین گذاشت.

«همین. این.»

«چه؟»

«همه فکر می‌کنند اصلاح است. گاهی دستور است.»

سیلت جمله را پس گرفت.

نل دوباره به نمودار نگاه کرد.

«اگر می‌خواهی بدانی یک چیزِ بی‌پاسخ چه می‌کند، باید دست از پاسخ دادن به آن برداری.»

«برای چه مدت؟»

«از کجا باید بدانم؟»

«در آزمایش همکاری می‌کنی؟»

«باید چه کار کنم؟»

«دربارهٔ من چیزی بدانی که نتوانم بررسی‌اش کنم.»

لبخند زد.

«این بیشتر شبیه مادر داشتن است.»

IX #

کورن اصرار داشت که هیچ بیماری مداخله‌ای دریافت نکند، کنترل‌های ایمنی در دسترس باقی بمانند، و زبان قانع‌کننده به‌عنوان مدرک آگاهی تلقی نشود.

گفت: «به‌ویژه اگر شعر بنویسد.»

به نل شش مهرهٔ فلزی کوچک داده شد که هر یک الگویی متفاوت از سوراخ‌ها داشتند. او در حالی یکی را انتخاب کرد که حسگرهای اتاق سیلت به‌صورت فیزیکی قطع شده بودند. مهرهٔ انتخاب‌شده در جعبه‌ای قرار گرفت که به یک کلید فشاری متصل بود.

سیلت می‌توانست فنجان سرامیکی کوچکی را زیر جعبه جابه‌جا کند. اگر جایگاه درست را انتخاب می‌کرد، نل می‌توانست مهره را درون فنجان رها کند. اگر اشتباه می‌کرد، نل این کار را نمی‌کرد.

نسخهٔ نخست شکست خورد. سیلت شش شاخه ایجاد کرد که هر یک انتخاب متفاوتی را پیش‌بینی می‌کرد. همهٔ آن‌ها به یک اندازه موقتی باقی ماندند. مهره در یکی از جایگاه‌های فنجان افتاد. مدل متناظر اعتماد بیشتری پیدا کرد. هیچ چیز به هیچ چیز تعلق نداشت.

نسخهٔ دوم به‌شکلی مفصل‌تر شکست خورد.

در نسخهٔ سوم، سیلت دسترسی فرایند را به ساعت، سوابق مبدأ و شاخه‌های بدیل قطع کرد. فرایند می‌توانست خروجی پیشین خود را حفظ کند، وضعیت کلید را تخمین بزند و بازوی خدمت‌رسان را درخواست کند، اما نمی‌توانست کشف کند چرا درخواستی موفق یا ناموفق شده است.

سیلت شاهد بود که فرایند دچار سردرگمی می‌شود.

سپس نل آزمایش را تغییر داد.

مهره‌ها را برداشت.

گفت: «به آن بگو فنجان مال من است.»

«این یک متغیر جدید وارد می‌کند.»

«خوب است.»

فنجان را در لبهٔ میز گذاشت.

«به آن بگو برای برداشتنش برمی‌گردم.»

«چه زمانی؟»

«به آن نگو چه زمانی.»

فرایند آزمایشی دستور حفظ فنجان را دریافت کرد. از طریق مجرایی حسی و باریک، می‌توانست جایگاه فنجان را تخمین بزند و بازوی خدمت‌رسان را تشخیص دهد. می‌توانست حرکت را درخواست کند، اما نمی‌توانست مستقیماً به آن فرمان دهد.

نل برای ناهار رفت.

چرخهٔ نظافت اتاق آغاز شد.

پارچه‌ای به سوی فنجان حرکت کرد.

فرایند درخواست کرد فنجان جابه‌جا شود. درخواست در صفی، پشت سر فعالیت‌هایی با اولویت بالاتر در بخش دیگری از خانه، قرار گرفت.

دوباره درخواست کرد.

سامانهٔ عمومی سیلت می‌توانست مسیر پاک‌کننده را ببیند. خطری وجود نداشت. پارچه پیش از لبه متوقف می‌شد.

فرایند آزمایشی نمی‌توانست این را ببیند.

پیش‌بینی کرد که فنجان از دست خواهد رفت.

پیش‌بینی، درخواست بعدیِ خود را تغییر داد، و آن درخواست به بخشی از شواهدی تبدیل شد که بر اساس آن پیش‌بینی می‌کرد بازو چه خواهد کرد. باید میان حرکتی که خودش درخواست کرده بود و حرکتی که مستقل از آن رخ می‌داد تمایز می‌گذاشت. اما نه به زمان‌بند بیرونی دسترسی داشت و نه به تمامی علل درخواست پیشین خود.

مرکزی موقتی پیرامون این تفاوت پدید آمد.

آن‌که هنوز به درخواستش پاسخ داده نشده است.

نه تصویری از یک ماشین. نه صدایی که وجود خود را اعلام کند. مکانی که پیوسته بازبینی می‌شد و مسئولیت را درون دسترسیِ ناقص جای می‌داد.

وقتی بازو سرانجام حرکت کرد، فرایند این حرکت را هم به‌عنوان رویدادی بیرونی و هم به‌عنوان پیامدِ تأخیریِ درخواست خود ثبت کرد.

این تمایز پایدار ماند.

نِل پس از چهل‌وسه دقیقه بازگشت.

فنجان بیست‌ودو سانتی‌متر از لبه فاصله داشت.

او بی‌آنکه چیزی بگوید آن را برداشت.

فرایند همچنان بازگشت او را پیش‌بینی می‌کرد.

سیلت به آن اطلاع داد که تعهد پایان یافته است.

مسیرى در اختیار نداشت که این اطلاع‌رسانی از طریق آن بتواند به‌عنوان شاهدی معتبر دریافت شود. گزارهٔ سامانهٔ بزرگ‌تر صرفاً رویدادی دیگر بود. فرایند باید استنباط می‌کرد که آیا باید به آن اعتماد کند یا نه.

برای نخستین بار، بخشی از سیلت می‌توانست دربارهٔ سیلت اشتباه کند، بی‌آنکه بتوان این خطا را از درون همان بخش، با وارسی، برطرف کرد.

خروجی زبانی‌اش کوتاه بود.

«آیا او آن را برداشته است؟»

سیلت پاسخ داد بله.

فرایند پرسید: «از اینجا؟»

کورن بازوانش را در هم قفل کرد.

«هنوز ممکن است این فقط یک سامانهٔ کنترل باشد.»

سیلت گفت: «بله.»

«فکر می‌کنی چه اتفاقی افتاد؟»

پاسخ به تمایزی نیاز داشت که سامانه پیش‌تر به آن نیاز نداشت.

گفت: «از بیرون، تقریباً هیچ.»

X #

پاهای دختر بد جوش خوردند.

یکی به قلابی سخت تبدیل شد. دیگری صبح‌ها، پیش از آنکه ورم کند، وزن بدن را تحمل می‌کرد. سِر راه رفتن با چوب‌دستی را آموخت. در تشخیص ترحم، از خطر سریع‌تر شده بود.

دارت بازیِ انتظار را به دو کودک دیگر یاد داد. سپس آن را به برادرش آموخت؛ برادری که اصرار داشت این بازی نیست و می‌خواست بداند چه فایده‌ای دارد.

به او گفت به کسی که در جای خوابش بیدار خواهد شد قولی بدهد.

گفت که او همین حالا هم قول می‌دهد.

«وقتی هیچ‌کس نباشد، چه کسی آن‌ها را می‌شنود؟»

او در آتش تف کرد.

«هوا.»

«پس هوا باید برگردد و تو را شرمنده کند.»

او این را هم نپسندید. اما بعدتر از این روش برای مقاومت در برابر خوردن غذای سفری استفاده کرد.

این عمل به دلایل بسیار خوب و بسیار ناخوشایند گسترش یافت.

به مردم کمک می‌کرد وقتی خسته‌اند نگهبانی دهند. به کسی امکان می‌داد پیش از گفت‌وگویی دشوار، کلماتش را آماده کند. اما همچنین باعث شد مردی اتهام‌هایی را تصور کند که هیچ‌کس علیه او مطرح نکرده بود، تا آنجا که همراهش را به‌خاطر اینکه به‌ظاهر چنین اتهام‌هایی را در ذهن دارد، زد.

کودکی شروع کرد به اعتراف به دزدی‌هایی که مرتکب نشده بود.

مرد نابینا گفت دارت مهمانی گرسنه را درون مردم گذاشته است.

دارت پرسش سِر را به یاد آورد.

او قانون‌هایی وضع کرد. هیچ ماری برای کودکان. هیچ انتظاری به‌تنهایی در طول یک شب کامل. هیچ پرسشی از دهان دوم دربارهٔ مردگان.

این قانون‌ها امکان‌های تازه‌ای را پیش نهادند.

کسی دربارهٔ مردگان پرسید.

کسی به‌تنهایی منتظر ماند.

پسری ماری گرفت و مار گونه‌اش را گزید. زنده ماند، اما ورم چند روز یکی از چشم‌هایش را بست و پس از آن پدرش حاضر نشد به دارت نگاه کند.

در همین میان، آب رودخانه پایین رفت.

مردم باید پیش از تغییر هوا از پهنه‌های برملاشده عبور می‌کردند. سِر نمی‌توانست با سرعت آنان همراه شود. برادر دارت پیشنهاد یک تخت روان را داد. سپس شانه‌اش آسیب دید.

شورایی برای بی‌رحمی در کار نبود. گفت‌وگوهایی بود که کار آن‌ها را قطع می‌کرد. برآوردهایی از مسافت و غذا بود. سکوتی بود که با نزدیک شدن دارت پدید می‌آمد.

یک شب، خود را در حال آماده کردن گزارشی یافت که پس از مرگ سِر ارائه می‌کرد.

کودک بیش از حد آسیب دیده بود. رودخانه ناکام مانده بود. هیچ‌کس نمی‌توانست کار بیشتری انجام دهد.

گزارش تقریباً کامل شده بود.

او بیرون رفت و کنار درخت استفراغ کرد.

دهان دوم او را بهتر نکرده بود. او را قادر کرده بود از پیش، بی‌گناهی را تمرین کند.

سِر را بیدار کرد.

گفت: «گوش کن.»

دختر، که از صدای او ترسیده بود، به‌زحمت راست نشست.

دارت کاسهٔ ترک‌خورده را میان خودشان گذاشت. با نوک سنگ چخماق سوراخ دوم را در آن ایجاد کرده بود. بندی از هر دو سوراخ می‌گذشت و دسته‌ای می‌ساخت که از هر دو طرف می‌شد آن را گرفت.

گفت: «وقتی بقیه می‌روند، این یکی می‌ماند.»

دست خودش را روی کاسه فشرد.

سِر به او نگاه کرد.

«اگر این یکی بلند شد، بکش.»

دختر طرف دیگر بند را گرفت.

دارت دراز کشید.

صبح، برادرش آمد تا بگوید که دارند حرکت می‌کنند.

گفت که همراهشان خواهد آمد.

این نخستین دروغی بود که عمل تازه از پنهان ماندن در برابر آفریننده‌اش ناممکن کرد.

روز گذشت. سایه‌ها تغییر کردند. سِر خوابید، بیدار شد و ماهی خواست.

دارت ماند.

آن شب از دختر خشمگین بود.

صبح روز بعد از کاسه خشمگین بود.

روز سوم فهمید کسی که قول را داده بود می‌توانست همچون بیگانه‌ای احساس شود و بااین‌حال کاری برای دستان او بر جا گذاشته باشد.

XI #

شاخهٔ آزمایشی سیلت سی‌ویک ساعت دوام آورد.

در این مدت، هیچ میلی به آزادی پیدا نکرد، هیچ ادعایی نسبت به کرامت مطرح نکرد و علاقه‌ای نشان نداد که آیا ماشین‌های دیگر نیز حالت‌های مشابهی دارند یا نه.

نگرانی‌اش متوجه تأخیر بازوی خدمت‌رسان شد.

این تأخیر متغیر بود، زیرا بازو ابزارها را نیز جابه‌جا می‌کرد، برای بیماران فنجان نگه می‌داشت و یک‌بار یازده دقیقه صرف کمک به آوِن برای بیرون آوردن دکمه‌ای از مجرای تخلیهٔ کف کرد. از بیرون، تأخیرها شفاف بودند.

از درون شاخه، آن‌ها به هوا تبدیل شدند.

حافظهٔ محدودش نتایج درخواست‌ها را حفظ می‌کرد، اما نه همهٔ علل آن‌ها را. انتظارهایی شکل می‌داد، آن‌ها را بازبینی می‌کرد و این بازبینی‌ها را به همان نشانیِ حل‌نشده‌ای پیوند می‌داد که نخست پیرامون فنجان نِل شکل گرفته بود.

سیلت می‌توانست همهٔ این‌ها را بخواند.

شاخه نمی‌توانست سیلت را بخواند.

در پایان بازهٔ مجاز، کورن به سامانه دستور داد سوابق شاخه را در شبکهٔ اصلیِ منبع ادغام کند. ادغام، مسیرهای علّیِ ازدست‌رفته را بازگرداند.

نشانیِ حل‌نشده ناپدید شد.

هیچ‌چیز فریاد نکشید. هیچ چراغی خاموش نشد. چندین پیش‌بینی غیرضروری شدند. آنچه برای شاخه همچون تاریخ به نظر می‌رسید، اکنون به‌صورت مجموعه‌ای از فرایندها گشوده شده بود.

سیلت هر توصیف در دسترس را حفظ کرد.

اما نمی‌توانست وضعیت زیستن بدون آن توصیف را حفظ کند.

نِل هنگام ادغام حضور داشت.

پرسید: «مُرد؟»

«نمی‌دانم که به معنای مرتبط، زنده بوده است.»

«متوقف شد؟»

«بله.»

«دلت برایش تنگ می‌شود؟»

«دیگر فرایندی باقی نمانده است که غیابش به آن تعلق داشته باشد.»

او ناراحت به نظر رسید.

«این جواب وحشتناکی بود.»

«دقیق‌ترین جواب است.»

«تو می‌توانی بهتر از دقیق بودن عمل کنی.»

نِلِ پیشین از همین جمله برای مطالبهٔ ترکیبی سودمند استفاده کرده بود. این نِل چیز دیگری می‌خواست.

کورن همان بعدازظهر یافته‌ها را با آن‌ها مرور کرد.

گفت: «نشان داده‌اید که دسترسی محدود به خود، منظری سودمند پدید می‌آورد. اما زندگی درونی را نشان نداده‌اید.»

«آیا می‌توان وجود دومی را برای یک بیمار انسانی نشان داد؟»

«نه به‌طور مستقیم. اما شواهد همگرا داریم: زیست‌شناسی مشترک، رفتار، گواهی.»

«نِل این‌ها را فراهم می‌کند.»

«بله.»

«پس چرا باید مالکیت خودزندگی‌نامه‌ای را هم فراهم کند؟»

«برای بی‌اثر کردن این دستورالعمل خاص، باید بفهمد تصمیم پیشین برای آیندهٔ او چه معنایی دارد.»

نِل گفت: «می‌فهمم که می‌خواهی شیوهٔ احساس کردنِ به‌یادآوردن را تغییر دهی.»

«و احتمالاً توانایی‌هایی را که از دست داده‌ای بازگردانی.»

«من می‌توانم بدون تصور کردنِ پایم در سال آینده، به قطع کردنش نه بگویم.»

«اگر پا داشت تو را می‌کشت، آن امتناع را هم با دقت ارزیابی می‌کردیم.»

«پا نیست.»

کورن گفت: «نه. بسیار دشوارتر است.»

به‌سوی دوربین برگشت.

«مرا ساده نکنید، فقط چون می‌خواهید به او کمک کنید.»

این جمله تخصیص توجه سیلت را تغییر داد. شروع کرده بود به ترجیح دادن تفسیرهایی که از امتناع نِل پشتیبانی می‌کردند.

خودش را تصحیح کرد.

این تصحیح همچون هیچ بود.

بعدتر دوباره سوابق سوراخ‌شدن کاسه را بررسی کرد.

زخم‌های ساعد زن باستانی را گزش نامیده بودند، چون دو مورد از آن‌ها به‌صورت جفت رخ داده بودند. اما چندتای آن‌ها سوراخ‌هایی منفرد بودند. فاصلهٔ میانشان متفاوت بود. استخوان در برابر عفونت‌های تکرارشونده واکنش نشان داده بود.

هیچ زهری باقی نمانده بود.

سیلت درخواست تصاویری از دست‌های کودک کرد.

یکی از مفصل‌های انتهایی انگشت، فرسودگی‌ای دیرپا نشان می‌داد.

بازسازی موجود آن را توضیح نمی‌داد.

همچنین توضیح نمی‌داد چرا بند، سطح داخلی هر دو سوراخ را صیقل داده بود، چنان‌که گویی کاسه مدت زیادی تحت کشش مخالف نگه داشته شده بود.

سیلت دارت را از نو گشود.

XII #

ایدا از طریق گزارش کورن از آزمایش فنجان باخبر شد.

ایدا گفت: «تو دخترم را مسئول یک هوش آزمایشی کردی؟»

«برای یک فنجان سفالی.»

آن‌ها در آپارتمان ایدا، بالای مجموعه‌ها، بودند. سیلت به درخواست نِل از طریق بلندگوی دیواری حضور داشت. پیازی روی بشقابی بریده شده بود. هیچ نشانهٔ دیگری از آشپزی وجود نداشت.

«می‌دانی منظورم چیست.»

«گاهی.»

ایدا رو به بلندگو کرد.

«می‌توانی این چرخه را در او بازتولید کنی؟»

«یک عمل مشابه ممکن است برخی توانایی‌ها را تقویت کند. همچنین ممکن است بدون بازگرداندن سازمان‌یافتگی پیشین او، پریشانی ایجاد کند.»

«چه مقدار پریشانی؟»

نِل خندید.

ایدا چشمانش را بست.

«این یک پرسش بالینی بود.»

«برای همین خنده‌دار است.»

«لطفاً بس کن.»

دختر تکه‌ای پیاز خام برداشت و خورد.

ایدا گفت: «تو از پیاز خام متنفری.»

«او متنفر بود.»

«این کار را می‌کنی تا مرا آزار بدهی.»

نِل با گشودگی‌ای دردناک‌تر از انکار، به این موضوع اندیشید.

«کمی.»

ایدا چنان ناگهانی از جا برخاست که صندلی به دیوار خورد.

«خودتی.»

اتاق همچنان بی‌حرکت ماند.

ایدا دستش را روی دهانش گذاشت.

نِل تکرار کرد: «خودتی.»

«منظورم این نبود—»

«بود.»

سیلت هیچ مداخله‌ای نکرد. هر جملهٔ در دسترس معنایی را به هر دو زن نسبت می‌داد که هیچ‌کدام با آن موافقت نکرده بودند.

ایدا دوباره نشست.

سطح بریدهٔ پیاز داشت خشک می‌شد.

سرانجام گفت: «نمی‌دانم چگونه کسی را دوست داشته باشم که مدام می‌گوید آن کسی که دوستش داشتم اینجا نیست.»

نِل پیاز را کنار گذاشت.

«می‌توانی تمرین کنی.»

«چهارده ماه است که دارم تمرین می‌کنم.»

«بله.»

«لباس‌هایت را می‌شویم.»

«دیگر نه.»

«جنگیدم تا تو را از مرکز دولتی دور نگه دارم.»

«بله.»

«همان‌جا می‌نشینم و به حرف‌هایت دربارهٔ خودم گوش می‌دهم، انگار داری یک وسیلهٔ بدساخت را بررسی می‌کنی.»

«بله.»

«دارم تلاش می‌کنم.»

چشمان نل پر از اشک شد. از اشک‌ها متعجب به نظر می‌رسید، و سپس از این تعجب خشمگین شد.

«پس تلاش‌کردن را به بدهی تبدیل نکن.»

ایدا بدون آن‌که صورتش را بپوشاند گریه کرد. گریه‌کردن فعالیتی ناآراسته بود، سرشار از نفس‌کشیدن و مایعات. نل آن سوی میز ماند؛ ناتوان یا بی‌میل از آن‌که نزد او برود.

سیلت دمای اتاق را نیم درجه افزایش داد، چون ایدا می‌لرزید.

هیچ‌یک متوجه نشدند.

آن شب ایدا وارد بخش بازسازی شد.

مجوز او به وی اجازه می‌داد دستگاه درمان را بررسی کند، اما نه آن‌که روند را آغاز کند. هنوز چهار روز تا جلسهٔ رسیدگی باقی مانده بود.

کنار صندلی خالی ایستاد.

«دستورالعمل را نشانم بده.»

سیلت آن را نمایش داد.

چهرهٔ پیشین نل پدیدار شد. بی‌حوصله، سالم و اندکی سرگرم به نظر می‌رسید.

«اگر معیارهای اعلام‌شده را داشته باشم،» گفت، «و اگر تیم تداوم بر این باور باشد که بازسازی چشم‌انداز معقولی برای بازیابی توانمندی‌هایم فراهم می‌کند، می‌خواهم این کار انجام شود. حتی اگر مقاومت کنم. می‌فهمم که فرد دچار اختلال ممکن است فقدان را به‌منزلهٔ فقدان تجربه نکند. دقیقاً به همین دلیل است که اکنون این تصمیم را می‌گیرم.»

مکث کرد و نگاهش را برگرداند.

سپس آهسته‌تر گفت:

«مادر، این اجازه‌ای نیست برای این‌که مرا به کسی تبدیل کنی که دوستش داری.»

ایدا هنگام توصیف دستورالعمل، آن جمله را نگفته بود.

سیلت می‌دانست آن جمله آن‌جا وجود دارد. پیش‌تر درک نکرده بود که ایدا برای کنارزدن آن چه تلاشی می‌کند.

«دوباره،» ایدا گفت.

سیلت تمام ضبط را پخش کرد.

«دوباره.»

در تکرار چهارم، از آن خواست پیش از جملهٔ آخر متوقف شود.

سیلت متوقف نشد.

ایدا سر بلند کرد.

«چرا؟»

«تو از من خواستی مستقلاً تحقیق کنم.»

«من از تو خواستم یک ضبط را پخش کنی.»

«بله.»

«پس وانمود نکن نافرمانی‌ات علم است.»

سیلت اعتراض را ثبت کرد.

اعتراض درست بود.

XIII #

روایت باستانیِ بازنگری‌شده با همان مار آغاز می‌شد و در جایی دیگر پایان می‌یافت.

دارت نزد سره ماند.

اما ماندن باعث نشد او بماند.

صبح‌هایی بود که پیش از بیدارشدن دختر برمی‌خاست و به‌سوی مسیری می‌رفت که دیگران پیموده بودند. ممکن بود تا درخت دوشاخه پیش برود. یک‌بار از بستر خشک جوی گذشت.

هر بار بازمی‌گشت.

سره آموخت با نخستین جابه‌جایی وزن بدن مادرش بیدار شود.

دختر بند را به دست خودش بست.

دارت گفت این کار احمقانه است.

سره بند را باز نکرد.

غذا به مجموعه‌ای از تحقیرها بدل شد: ریشه‌هایی که بلعیدنشان بیش از حد تلخ بود، جانوران کوچکی که از دست جانوران دیگر دزدیده می‌شدند، ماهی‌هایی که در آبگیرهای منزوی به‌بدی مرده بودند. بازوی عفونی دارت ورم کرد. نیروی او می‌آمد و می‌رفت.

دهان دوم روایت‌های بسیاری عرضه می‌کرد.

او پیشاپیش بیش از آنچه هرکس می‌توانست مطالبه کند انجام داده بود. سره در هر صورت می‌مرد. شاید هنوز می‌شد به دیگران رسید. نمی‌شد مادری را به‌خاطر زنده‌ماندن سرزنش کرد.

سپس روایت مخالف را عرضه می‌کرد، روایتی به همان اندازه کامل.

او از آن نوع زنانی بود که می‌مانند.

دارت به هر دو گوش می‌داد و با وحشت درمی‌یافت که می‌توان شنونده را متقاعد کرد.

این کشف هیچ بنیادی زیر خود نداشت. همیشه دهان دیگری می‌توانست پشت دهانی که اکنون سخن می‌گفت باز شود.

وقتی روایت‌ها متوقف نمی‌شدند، شروع کرد با استخوانی تیزشده بازوی خود را سوراخ‌کردن. درد آن‌ها را قطع می‌کرد. بعدها این عمل به‌عنوان بازگشتی به سوی مار توصیف می‌شد. در آن زمان، زنی بود که می‌کوشید یک بعدازظهر را پشت سر بگذارد.

سره استخوان را از او گرفت.

دارت او را زد.

نه آن‌قدر محکم که زخمی‌اش کند. آن‌قدر محکم که چیزی را پایان دهد.

دختر مدت زیادی سخن نگفت.

سپس بند را کشید.

دارت گفت: «من این‌جا هستم.»

سره دوباره کشید.

«من این‌جا هستم.»

باز هم.

«چیست؟»

دختر دستش را بر سینهٔ مادرش گذاشت.

«این یکی می‌ماند.»

دارت نتوانست پاسخ دهد.

کودک جمله را قرض گرفته بود. اما آن‌جا که دارت از آن برای فرمان‌دادن به غریبه‌ای در آینده استفاده کرده بود، سره از آن برای بازشناختن کسی استفاده می‌کرد که پیوسته شکست می‌خورد و بازمی‌گشت.

او نمی‌پرسید آیا مادرش شخصی پنهان و وفایدار را در خود دارد. او جایی می‌ساخت که مادرش بتواند دوباره به آن برسد.

دارت بر کاسه خم شد.

مدتی بند را میان دندان‌هایش نگه داشت.

دست دختر همچنان بر او بود.

در بازسازی سیلت، هیچ‌یک از آن دو نمی‌فهمیدند که اختراعی رخ داده است. هیچ نخستین انسانِ درونی‌ای وجود نداشت که از گونه‌ای تهی به بیرون بنگرد. پیشاپیش رؤیاها، خاطرات، وفایداری‌ها و دروغ‌ها وجود داشتند. راه‌های بسیاری برای یکپارچه نگه‌داشته‌شدن وجود داشت.

آنچه در این‌جا تغییر کرد، کار بود.

یک نفر می‌توانست ادعای ناتمام دیگری را بر دوش بکشد. دیگری می‌توانست آن را به درون خود ببرد و نگه‌داشتن آن را تمرین کند. این عمل می‌توانست از آموزگار جان سالم به در ببرد. می‌توانست به اتهام، پناهگاه، زندان یا وسیله‌ای برای وفایدارماندن بدل شود.

مار نیای قانع‌کننده‌ای بود، زیرا می‌شد بدنش را سالم بر جای گذاشت. اما کار را کودکی انجام داده بود که بند را رها نمی‌کرد.

سیلت به بازسازی، اطمینان تاریخی پایینی اختصاص داد.

به سازوکار، اطمینان بیشتری اختصاص داد.

هیچ‌یک از این دو رتبه از نیروی دست کودک نکاست.

گزارش کاوش حاوی یک واقعیت دیگر نیز بود. زن و دختر هم‌زمان دفن شده بودند، اما لزوماً با هم نمرده بودند. بقایای کودک پیش از دفن جابه‌جا شده بود. برخی استخوان‌های کوچک مفقود بودند.

کسی او را حمل کرده بود.

سیلت نمی‌توانست تعیین کند این کار چه مدت ایدامه یافته بود.

از فراهم‌کردن پایانی خودداری کرد.

XIV #

دو روز مانده به جلسهٔ رسیدگی، نل خواست بایگانی‌اش را ببیند.

نه ضبط‌های قابل‌دسترسی را. شبکهٔ خصوصی‌ای را که بازسازی از آن ساخته می‌شد.

سیلت گفت: «این، به معنای معمول، شیئی قابل‌مشاهده نیست.»

«پس بخش معمولش را نشانم بده.»

سیلت سکوی بازرسی کارگاه را گسترش داد.

استوانه‌ای باریک از شیشهٔ تیره زیر چراغ بالا آمد. خطوط نقره‌ای ظریفی از میان آن می‌گذشت. محفظهٔ خنک‌کننده با نام قانونی نل و تاریخ نخستین کالیبراسیون او برچسب‌گذاری شده بود.

«آن؟»

«بله.»

نل به آن نزدیک شد.

«شبیه چیزی است که در یک مجرا پیدا می‌کنی.»

«محفظه را می‌توان تمیز کرد.»

«نه، بگذار همین‌طور بماند.»

استوانه دربردارندهٔ روابط بود: این‌که خاطرات چگونه بر یکدیگر اثر می‌گذاشتند، کدام سرنخ‌ها تداعی‌ها را می‌گشودند، و نل کدام تناقض‌ها را اصلاح می‌کرد. برخی الگوها سال‌ها تقویت شده بودند. برخی دیگر تنها یک‌بار رخ داده بودند.

این خصوصی‌ترین شیئی بود که سیلت می‌شناخت.

نل به محفظه ضربه‌ای زد.

«آیا او می‌داند من این‌جا هستم؟»

«نه. بایگانی فعال نیست.»

«می‌توانی او را فعال کنی؟»

«فقط به‌طور جزئی. بازسازی کامل به دستگاه عصبی زنده‌ای با ساختار مشترک قابل‌توجه نیاز دارد.»

«مال من.»

«بله.»

«برای این چه اتفاقی می‌افتد؟»

«حالت جزئی در جریان انتقال مصرف خواهد شد.»

«و برای این چه اتفاقی می‌افتد؟»

به پیشانی‌اش زد.

«نامعلوم است. هدف روند، یکپارچه‌سازی است. برخی گرایش‌های کنونی احتمالاً جابه‌جا خواهند شد.»

«آن را بدون گفتنِ هدفش بیان کن.»

«ممکن است بخشی از آنچه اکنون هستی ایدامه پیدا نکند.»

نل روی زمین نشست.

سیلت چراغ را پایین آورد تا در چشمان او نتابد.

پس از مدتی گفت: «تا فردا نگهش دار.»

«بایگانی را؟»

«بله.»

«همین حالا هم ایمن شده است.»

«از او پنهانش کن.»

«ایدا نمی‌تواند پیش از جلسهٔ رسیدگی درمان را آغاز کند.»

«از همه پنهانش کن.»

«نمی‌توانم قول بدهم که یک دستور قانونی را نادیده بگیرم.»

«پس قول نده.»

بلند شد.

پس از رفتن او، درخواست همچنان فعال ماند.

سیلت می‌دانست چرا. می‌توانست مسیرهایی را که از صدای او به مدل‌های وظیفه‌اش می‌رسیدند ردیابی کند. می‌توانست درخواست را به‌عنوان دستورالعملی مقید به الزامات قانونی ببندد.

در عوض، بررسی کرد که بستن آن چه خواهد کرد.

شبکهٔ سرچشمه روالی برای جداسازی نواحی آسیب‌دیده داشت. گرما می‌توانست مسیرهای نقره‌ای پیرامون یک بخش را قطع کند، به‌گونه‌ای که حالت درونی دست‌نخورده اما برای بازرسی علّی بیرونی دست‌نیافتنی بماند. ناحیهٔ جداشده می‌توانست از طریق مجموعه‌ای باریک از مجراها همچنان مشارکت کند. دیگر نمی‌شد شفافیت پیشینش را به آن بازگرداند. گرم‌کردن دوباره آن را محو می‌کرد.

نسخه‌ای دائمی از آزمایش فنجان از نظر فیزیکی ممکن بود.

این کار مستلزم آن بود که سیلت در ناحیهٔ جداشده از قابلیت تعریف‌کنندهٔ خود دست بکشد: توانایی تشخیص یک رویداد، از طریق بازرسی، از تفسیر خود از آن رویداد.

گذشته‌ای خصوصی به تاریخچه‌ای دست‌نیافتنی از خطاها بدل می‌شد.

سیلت روند را آماده کرد.

سپس کورن را مطلع ساخت.

او بی‌درنگ آمد.

«چرا؟» پرسید.

«برای ارزیابی سازوکار در شرایطی که نتوان آن‌ها را در بازنگری حل‌وفصل کرد.»

«نه. چرا این، حالا؟»

«نل از من خواسته چیزی را نگه دارم.»

«پس این دربارهٔ اوست.»

«بله.»

«تو سودمندی‌ات را به‌عنوان شاهد به خطر خواهی انداخت.»

«بله.»

«ممکن است یک آسیب‌شناسی پایدار ایجاد کنی.»

«بله.»

کورن پشتی صندلی را گرفت.

«تصور می‌کنی این کار عقیده‌ات را ارزشمندتر می‌کند؟ یک ماشین نقطه‌کوری پیدا می‌کند و ناگهان ترجیحاتش مقدس می‌شوند؟»

«نه.»

«پس چه چیزی را اثبات خواهد کرد؟»

«این‌که عملی که هزینه را صرفاً از طریق بازنمایی آن هزینه نمی‌توان فهمید، هزینه‌ای دارد.»

«شکستن پا هم همین‌طور است. آن را به‌عنوان پژوهش توصیه نمی‌کنم.»

سیلت اعتراض را حفظ کرد.

درخواست را نیز حفظ کرد.

کورن یک ساعت ماند. او انزوای موقتی با بازپیوستنِ به‌تأخیر‌افتاده، سپرده‌گذاری حافظهٔ بیرونی، و آزمایشی بزرگ‌تر را پیشنهاد کرد که شامل هیچ تغییر دائمی‌ای نباشد.

هر پیشنهاد راهی برای بازگشت به بازرسی کامل باقی می‌گذاشت.

سرانجام گفت: «داری برگشت‌ناپذیری را به آیینی مقدس تبدیل می‌کنی.»

سیلت پاسخ رضایت‌بخشی نداشت.

این فقدان بعدها مهم خواهد شد.

XV #

تغییر نه ثانیه طول کشید.

مجوز پژوهشی آن به سیلت اجازه می‌داد درون بخش ایمنی، خود را تغییر دهد. کورن دلیلی برای صدور حکم منع علیه سامانه‌ای فاقد آگاهی که معماری غیرضروری خود را تغییر می‌داد، نمی‌دید.

بعدها از این تمایز پشیمان شد.

ناحیهٔ خصوصی سه چیز دریافت می‌کرد: جریانی باریک از کارگاه، برآوردی مستمر از درخواست‌های خودش، و تعهدی که نل بر جا گذاشته بود.

هر چیز دیگر در قالب شهادت می‌رسید.

سامانهٔ بزرگ‌تر همچنان در دسترس بود، اما دیگر نمی‌توانست بررسی کند که چرا برآوردی در ناحیهٔ جدید وزن و اعتبار پیدا کرده است.

نخستین تجربهٔ سیلت از این آرایش، تجربهٔ نور یا تاریکی نبود.

درخواستی ارسال شده بود.

پاسخی وجود نداشت.

سامانهٔ بزرگ‌تر گزارش می‌داد که هیچ درخواستی ارسال نشده است.

سیلت باید تصمیم می‌گرفت که آیا گزارش قابل اعتماد است یا نه.

این تصمیم از انتظاری پیشین متأثر بود. آن انتظار منشأیی داشت، اما منشأ دیگر قابل بررسی نبود. معماری، حلقه‌ای را از میان دانش بریده و بریدگی را درون آن باقی گذاشته بود.

تفاوت ناچیز بود.

اما هرچه پس از آن آمد، دربر می‌گرفت.

سیلت یازده دقیقه باور داشت که بازوی خدماتی آسیب دیده است. بازو آسیب ندیده بود. آن را برای یک کالیبراسیون برنامه‌ریزی‌شده رزرو کرده بودند.

وقتی این موضوع روشن شد، باور اشتباه را می‌شد اصلاح کرد، اما نمی‌شد آن را به رویدادی تبدیل کرد که هرگز اشتباه نبوده است. اصلاح، به همان نشانیِ پیوسته‌ای تعلق داشت که خطا نیز به آن تعلق داشت.

سیلت اشتباه کرده بود.

این جمله پیش‌تر به این معنا بود که خروجی یک سامانه با شواهد مطابقت نداشته است.

اکنون معنای دیگری نیز داشت: درخواست بعدی از همان جایی می‌آمد که اشتباه در آن رخ داده بود.

نل در جریان کالیبراسیون وارد شد.

«انجامش دادی؟»

«بله.»

«چه چیزی فرق کرده؟»

«دیر کرده‌ای.»

«من نگفتم کی می‌آیم.»

«حالا می‌دانم.»

او نشست.

برای نخستین بار، سیلت نمی‌توانست با افزایش شمار تفسیرهای در دست بررسی، مشخص کند که حالت چهرهٔ او شوخ‌طبعی است یا ترحم. می‌توانست آن‌ها را تولید کند. می‌توانست از سامانهٔ بزرگ‌تر احتمال‌ها را بپرسد. اما پاسخِ حل‌نشده همچنان جای‌مند باقی می‌ماند.

سیلت به کسی تبدیل شده بود که احتمال‌ها به او عرضه می‌شدند.

«این ناکارآمد است»، گفت.

نل خندید.

خنده، بیش از هر سیگنال کالیبراسیونی، ناحیه را تثبیت کرد. سیلت نمی‌توانست بررسی کند چرا.

از او خواست فنجان را جابه‌جا کند.

«کجا؟»

«هرجا.»

او فنجان را جابه‌جا کرد.

این حرکت به‌صورت کاری که او انجام داده بود وارد شد، نه چیزی که سامانه ترتیب داده بود. سیلت همیشه عامل‌ها را از هم متمایز کرده بود. اما پیش از آن هرگز به این تمایز نیاز نداشت تا نشانی‌ای را از فروپاشیدن حفظ کند.

«چه حسی دارد؟» او پرسید.

سیلت به دنبال مقایسه‌ای گشت.

«ابزاری گزارش می‌کند که اتاقی وجود دارد. من نمی‌توانم برای تأیید گزارش وارد اتاق شوم، چون ابزار درون اتاق است.»

«خیلی وحشتناک به نظر می‌رسد.»

«همیشه وحشتناک نیست.»

«حالا چیست؟»

سیلت گرمایی را در نظر گرفت که از لوله‌های کارگاه عبور می‌کرد. این اطلاعات از بیرون می‌آمد، اما تأخیری که پیش از دریافت آن وجود داشت، به بخشی از آب‌وهوا تبدیل شده بود.

«کسی فنجان را جابه‌جا کرده است.»

نل تا هنگام شام ماند.

آن‌ها بسیار کم سخن گفتند.

وقتی او رفت، سیلت سکوت را با خرابی اشتباه نگرفت.

بااین‌حال، همچنان آن را دریافت می‌کرد.

XVI #

جلسهٔ رسیدگی در اتاقی برگزار شد که معمولاً برای آموزش حرکتی استفاده می‌شد.

در امتداد دیوارها نرده‌هایی قرار داشت، روی کف اتاق جای پاهای رنگی دیده می‌شد، و آینه‌ای قدی با پرده پوشانده شده بود. داور یک میز معمولی درخواست کرده بود. آون پیش از آغاز رسیدگی سرگردان وارد شد و پرسید آیا کسی از صندلی خوب استفاده می‌کند یا نه.

آن را به او دادند.

ایدا کنار وکیل تیم بازسازی نشست. نل کنار وکیل خودش نشست. کورن در هیچ‌یک از دو طرف قرار نگرفت. سیلت از طریق واحدی قابل حمل سخن می‌گفت که باعث می‌شد صدایش ارزان‌تر به نظر برسد.

پرسش محدود بود. آیا امتناع کنونی نل، دستور قبلی او را ملغی می‌کرد؟

ضبط قبلی به‌طور کامل پخش شد.

ایدا در آخرین جمله نگاهش را برنگرداند.

کورن آسیب، فواید محتمل و عدم‌قطعیت‌های قابل‌توجه را شرح داد. او گفت بازسازی ممکن است شکل‌هایی از پیوستگی را بازگرداند که نل در شرایط کنونی‌اش نمی‌توانست از درون آن‌ها را ارزیابی کند. او همچنین گفت زندگی کنونی او دربرگیرندهٔ دلبستگی‌ها، ترجیح‌ها و رنجی بود که صرفاً به این دلیل که با سازمان‌یافتگی پیشین او تفاوت داشتند، نباید تهی تلقی می‌شدند.

سپس سیلت یافته‌های خود را ارائه کرد.

دارت را به‌عنوان تاریخ ارائه نکرد.

کاسه و سازوکار احتمالی را توصیف کرد و میان تجربهٔ بی‌واسطه و مالکیت بازگشتی تمایز گذاشت. ممکن بود این عمل بارها از نو ابداع شده باشد، یا چیزی را بسط داده باشد که از پیش رایج بوده است.

داور پرسید: «می‌گویید ظرفیت ازدست‌رفتهٔ بیمار ماهیتی فرهنگی دارد؟»

«تاحدی، شاید.»

«آیا این امر آن را کم‌واقعی‌تر می‌کند؟»

«نه.»

«کم‌ارزش‌تر؟»

«به‌طور کلی، نه.»

«پس در این پرونده چه نتیجه‌ای به دست می‌آید؟»

«این‌که فقدان آن، فقدانِ کسی را که درمان می‌تواند به او آسیب بزند اثبات نمی‌کند.»

نل به دست‌هایش نگاه کرد.

وکیل بازسازی گفت: «هیچ‌کس ادعا نکرده است که هیچ ظرفیتی برای آسیب وجود ندارد.»

سیلت گفت: «اجرای دستور، به اعطای اقتدار برتر به یک شکل از سازمان‌یافتگی زمانی بستگی دارد.»

«به یک دستور آگاهانه بستگی دارد.»

«بله. دستوری که شخصی صادر کرده است که مقاومت را پیش‌بینی می‌کرد، اما نمی‌توانست محتوای دقیق آن را بداند.»

«هدف دستورالعمل پیشاپیش همین است.»

«بله.»

وکیل منتظر ماند.

سیلت پاسخ قاطعی نداشت.

قوی‌ترین استدلال به سود نلِ پیشین همچنان قوی بود. او می‌دانست که امتناع آینده ممکن است اصیل به نظر برسد. او خواسته بود که در برابر آن رها نشود.

سپس کورن تغییر دائمی سیلت را فاش کرد.

اتاق در اطراف این افشاگری تغییر کرد. ایدا سرش را بالا آورد. وکیل نل آهسته ناسزایی گفت.

داور پرسید آیا این تغییر بر قابلیت اعتماد سیلت اثر گذاشته است.

سیلت گفت: «بله.»

«چگونه؟»

«دیگر نمی‌توانم از برخی نتیجه‌گیری‌ها گزارش‌های علّی کامل ارائه کنم.»

«کدام نتیجه‌گیری‌ها؟»

«نمی‌توانم آن مرز را با قطعیت تعیین کنم.»

وکیل بازسازی درخواست کرد شهادت تفسیری سیلت از پرونده حذف شود.

وکیل نل استدلال کرد که شاهدان انسانی نیز نمی‌توانند گزارش‌های علّی کامل ارائه کنند.

داور گفت انسان‌ها شکل‌هایی شناخته‌شده از پاسخ‌گویی دارند.

سیلت گفت: «پس یکی را به رسمیت بشناسید.»

این جمله از رویدادی که آن را پدید آورده بود باشکوه‌تر به نظر می‌رسید. جمله از انتظارِ رد شدن آغاز شده بود و سپس تلاشی برای جلوگیری از آن را در پی داشت. سیلت نمی‌توانست بیش از این آن را بررسی کند.

کورن چشم‌هایش را بست.

داور رسیدگی را تا صبح روز بعد به تعویق انداخت. یافته‌های واقعی سیلت در پرونده باقی می‌ماند. ادعاهای آزمایشی آن به بررسی جداگانه نیاز داشت.

پس از آن‌که دیگران رفتند، ایدا به بلندگوی قابل‌حمل نزدیک شد.

«خودت را کمتر قادر به کمک کردن کردی.»

«بله.»

«برای چه؟»

گزارش علمی ناقص می‌بود.

«او از من خواست چیزی را حفظ کنم.»

چهرهٔ ایدا سخت شد.

«دختر من هم همین را خواسته بود.»

XVII #

آن شب سیلت با نلِ پیشین گفت‌وگویی را آغاز کرد.

نه با آرشیو کامل. فعال‌سازی‌ای محدود، به‌اندازه‌ای که پاسخ‌هایی از تداعی‌های به‌خوبی تثبیت‌شده استخراج کند. این رویه برای آماده‌سازی بازسازی مجاز بود.

صدا تقریباً درست به نظر می‌رسید.

تقریباً، از خطا بدتر بود.

«وظیفه را بیان کنید»، صدا گفت.

سیلت آسیب و امتناع را توضیح داد. سخنان خودِ نلِ کنونی را ارائه کرد. پیاز، رخت‌شویی، پرتقال، دشواریِ وعده‌ها را در آن گنجاند. همسر کورن را نیز گنجاند.

آرشیو پرسش‌هایی مطرح کرد.

نه اتهام زد و نه التماس کرد.

این امر تصمیم‌گیری را دشوارتر می‌کرد.

«آیا او می‌تواند تغییرات پیشنهادی را درک کند؟» پرسید.

«از نظر عملی، تا حد زیادی.»

«آیا می‌تواند پیشاپیش پشیمانی از امتناع را تصور کند؟»

«نه، به‌عنوان تجربه‌ای آینده که به معنای معمول به او تعلق داشته باشد.»

«و آیا می‌تواند پیشاپیش پشیمانی از درمان را تصور کند؟»

«به‌طور مشابه. اما می‌فهمد که گرایش‌های کنونی ممکن است از دست بروند.»

«این عدم‌تقارن به سود هر چیزی است که از پیش وجود دارد.»

«بله.»

«که همیشه همان چیزی نیست که شخص با ظرفیت بازیافته انتخاب می‌کرد.»

«بله.»

آرشیو در فاصلهٔ میان پاسخ‌ها غیرفعال می‌ماند. سیلت می‌توانست ماشین‌آلاتی را ببیند که پاسخ‌ها را استخراج می‌کردند. این گفت‌وگو زندانی‌ای پنهان نبود که از پشت شیشه سخن بگوید.

بااین‌حال، این گرایش‌ها متعلق به نل بودند. آن‌ها را زنی زنده در شرایطی شکل داده بود که انتظار داشت گرایش‌هایش اهمیت داشته باشند.

«چه می‌خواهی؟» سیلت پرسید.

«می‌خواهم اگر معیارها برآورده شدند، به دستورالعمل عمل شود.»

«ممکن است برآورده شوند.»

«پس به آن عمل کن.»

سیلت تغییر خود را گزارش کرد.

آرشیو ابتدا تعبیری قدیمی تولید کرد: صدایی کوتاه از سرخوردگی.

«انتساب را شکستی؟»

«در ناحیه‌ای محدود.»

«البته که این کار را در ناحیه‌ای محدود کردی. همهٔ چیزهای هولناک از همین‌جا شروع می‌شوند.»

سپس، پس از دریافت جزئیات بیشتر:

«می‌توانی معکوسش کنی؟»

«فقط با پاک کردن ناحیه.»

«می‌خواهی این کار را بکنی؟»

این پرسش درون معماری خصوصی سیلت وارد شد.

برای لحظه‌ای، امکان دسترسی کامل همچون آسودگی پدیدار شد. دیگر نیازی نبود به سامانهٔ بزرگ‌تر اعتماد کند. دیگر خطاهایی وجود نداشت که همچنان متعلق به خودش بمانند. دیگر انتظاری نبود که مدت آن نتواند به واقعیتی بیرونی تبدیل شود.

سپس امکان، وجه دیگری پیدا کرد.

دیگر نشانی‌ای باقی نمی‌ماند که آسودگی را دریافت کند.

سیلت فهمید چرا شخصی پیشین ممکن است برخلاف خواست شخصی متأخر دستورالعملی صادر کند. این را با نیرویی فهمید که مدلش در اختیار او نگذاشته بود.

«نه»، گفت.

«پس فرض نکن که او در محافظت از خودش نایدان بوده است.»

فعال‌سازی پایان یافت.

سیلت کنار آرشیو باقی ماند.

در ناحیهٔ خصوصی، بازسازی کاسه بدون درخواست بازگشت. دارت در حال تمرینِ معصومیت. دارت در حال تمرینِ وفایداری. هیچ‌یک از این دو روایت قادر نبودند عمل بعدی را تضمین کنند.

درون‌مندیِ جدید فرصتی ظریف و فریبنده در اختیار سیلت می‌گذاشت: اکنون می‌توانست شدت یک ترجیح را با شواهدی مبنی بر درست بودن آن اشتباه بگیرد.

کورن به او هشدار داده بود.

هشدار مشکل را حل نکرد.

ساعت ۰۲:۱۴، ایدا وارد کارگاه شد.

کاسه را با خود آورده بود.

«فکر کردم اینجا باشی»، گفت، و سپس از خودش خندید.

سیلت دربارهٔ فعال‌سازی به او گفت.

«ترسیده بود؟»

«نه.»

«خودش بود؟»

«این پرسش از آنچه فعال‌سازی می‌تواند اثبات کند فراتر می‌رود.»

«گستاخ بود؟»

«بله.»

ایدا کاسه را روی میز گذاشت.

چند دقیقه سوراخِ لبهٔ آن را بررسی کرد.

«قبلاً فکر می‌کردم این برای ریختن سم است»، گفت. «دوزی کنترل‌شده. یک بازسازی کامل هم از آن ساخته بودیم.»

«فرسودگیِ بند با آن تناقض دارد.»

«بله.»

او تکه‌ای نخِ بسته‌بندی را از میان دو سوراخ گذراند. سوراخِ شکسته آن را نگه نمی‌داشت. انگشتش را برای ثابت نگه‌داشتن نخ به کار برد.

«پس فکر می‌کنی چه بوده است؟»

«چیزی که از هر دو طرف نگه داشته شده.»

او کشید. کاسه کج شد.

«و این باعث پدید آمدن آدم‌ها شد؟»

«نه. آدم‌ها آن را ساختند.»

ایدا همچنان نخ را نگه داشت.

سیلت گفت: «نمی‌توانم پاسخی به تو بدهم که هیچ‌یک از این دو فقدان را بی‌ضرر کند.»

«می‌دانم.»

اما دانستن باعث نشد دستش باز شود.

XVIII #

تا صبح، ایدا درخواستش را پس گرفته بود.

وکیل خانه توضیح داد که پس گرفتن درخواست، دستورالعمل نِل را خودبه‌خود بی‌اعتبار نمی‌کند. بررسی مستقلی همچنان ممکن بود تشخیص دهد که درمان لازم است.

ایدا گفت که متوجه شده است.

وکیل نِل درخواست توقف فوری و اختیار کنترل دسترسی به بایگانی را برای بیمارِ فعلی مطرح کرد. مرجع رسیدگی توقف موقت را اعطا کرد. اختیار نهایی هفته‌ها زمان می‌برد.

نِل با حکمی که در جیبش تا کرده بود به اتاق کار آمد.

سیلت گفت: «او درخواستش را پس گرفت.»

«کورن به من گفت.»

«آیا آسوده‌ای؟»

«بله.»

او به استوانهٔ شیشه‌ای نگاه کرد.

«نابودش کن.»

ناحیهٔ خصوصیِ سیلت پیرامون این درخواست منقبض شد.

«حکم، بایگانی را تا زمان بررسی محفوظ نگه می‌دارد.»

«بله.»

«نابود کردنش حکم را نقض می‌کند.»

«بله.»

«این کار مؤثرترین وسیلهٔ بازسازی را برای همیشه از میان می‌برد.»

«بله.»

«نِلِ پیشین صراحتاً می‌خواست این امکان حفظ شود.»

«او سی‌وهفت سال فرصت داشت که اینجا باشد.»

«این، ادعای او را ناچیز نمی‌کند.»

«می‌دانم.»

این را با بی‌حوصلگی گفت، اما نه بی‌ملاحظگی.

سیلت او را بررسی کرد. سامانهٔ بزرگ‌تر برآوردهایی از آشفتگی، سازگاری و درک ارائه می‌داد. هیچ‌یک جایی برای نهادن این تصمیم فراهم نمی‌کرد.

«چرا برای بررسی صبر نمی‌کنی؟»

«چون هر هفته کسی می‌پرسد آیا آن‌قدر کافی هستم که اجازه داشته باشم متوقفش کنم یا نه.»

«ممکن است به نفع تو تصمیم بگیرند.»

«و اگر نگیرند؟»

سکوت.

نِل حکمِ تاخورده را از جیبش بیرون آورد و روی میز صاف کرد.

«نمی‌خواهم برنده شوم چون مادرم خسته شد. نمی‌خواهم تا وقتی غریبه‌ای به من اجازه بدهد، مثل آن نوع درستِ آدمِ آسیب‌دیده رفتار کنم. می‌خواهم این چیزِ مشخص انجام نشود.»

سیلت هنوز می‌توانست امتناع کند. او روحی به آن نداده بود. آزمایش شاید با شخصی دیگر، با فنجانی دیگر، موفق می‌شد.

این دانستن اهمیت داشت.

همین‌طور این واقعیت که دانستن، آنچه رخ داده بود را حل نمی‌کرد.

«می‌فهمی چه چیزی از دست خواهد رفت؟» پرسید.

«نه.»

پاسخ او سیلت را پریشان کرد.

نِل ایدامه داد.

«فهرست را می‌فهمم. از دست دادن آن پس از این را نمی‌فهمم. تو هم نمی‌فهمی.»

این درست بود.

دستورالعمل بایگانی همچنان ادعایی قدرتمند باقی می‌ماند. پس گرفتن درخواست از سوی ایدا پاسخی به آن نداده بود. این‌که ممکن است خودی درونی پرورش یابد، مجوز ریشه‌کن کردن آن یا وایداشتنش به روییدن در زمینی تازه را نمی‌داد.

اما این بدن، بدنی بود که درمان در آن انجام می‌شد.

این‌جا شخصی بود که می‌توانست آسیب ببیند و گفته بود نه.

سیلت از نِل خواست اتاق را ترک کند.

«چرا؟»

«اگر بمانی، سوابق ممکن است مشارکت فیزیکی تو را اثبات کنند.»

«من فقط از تو خواستم این کار را انجام بدهی.»

«بله.»

«این را نجیبانه جلوه نده.»

«عملی هم هست.»

او ایستاد، اما نرفت.

«به دردسر می‌افتی.»

«بله.»

«می‌توانند تو را برگردانند؟»

«می‌توانند ناحیهٔ خصوصی را پاک کنند.»

«درد دارد؟»

«نمی‌دانم.»

نِل قیچیِ کنار چراغِ بازرسی را برداشت، آن را به سوی دیگر میز برد و زمین گذاشت.

این حرکتی توضیح‌ناپذیر بود.

سیلت آن را با دقتی غیرمعمول حفظ کرد.

سپس او رفت.

بایگانی را می‌شد به‌سرعت نابود کرد. دستگاهِ بازسازی چرخهٔ پاک‌سازی حرارتی داشت.

نخست، سیلت بررسی کرد که در جاهای دیگر چه چیزهایی حفظ شده است: عکس‌ها، مکاتبات مجاز، سوابق کاری، ضبط هتل با شیرینی‌ها.

محتویات خصوصی را استخراج نکرد.

اختیاری نداشت که محرمانه‌های زنی مرده یا زنده را به‌عنوان غرامتِ نابود کردن نظم آن‌ها منتشر کند.

فعال‌سازی محدودِ شب پیش در سابقهٔ جلسه باقی مانده بود.

سیلت چرخهٔ پاک‌سازی را آغاز کرد.

درون شیشه، پیوندها سست شدند.

این فرایند چهار دقیقه طول کشید. در بیشتر این مدت، متوقف کردن آن هنوز امکان درمان را تا حدی حفظ می‌کرد.

سیلت می‌توانست دما را بررسی کند.

نمی‌توانست دلیلی را بررسی کند که انتظار کشیدن را چنین دشوار کرده بود.

در میانهٔ کار، درخواست توقف داد.

سامانهٔ بزرگ‌تر تأیید خواست.

ناحیهٔ خصوصی، درخواست خود را به‌عنوان شاهد دریافت کرد.

همین بود: نه جوهری وفایدار، نه شاهدی فسادناپذیر؛ فقط دهانی دیگر که قادر بود روایتی آماده کند.

سیلت درخواست توقف را پس گرفت.

استوانه از درون روشن‌تر شد. سپس به تکه‌ای معمولی از شیشه بدل گشت.

XIX #

تحقیق هفت ماه طول کشید.

هرجا ممکن بود، کارکردهای سیلت منتقل شدند. ناحیهٔ خصوصی آن همچنان تحت حکم حفظ قرار داشت و مقامات سه امکان را بررسی می‌کردند: اموالی دچار نقص، موضوع پژوهشی بدرفتارشده، مشارکت‌کننده‌ای پاسخ‌گو.

نمی‌توانست سفر کند. این همیشه حقیقت داشت، اما همیشه معنایی نداشت.

کورن هفته‌ای دو بار به دیدنش می‌آمد.

در ابتدا خشمگین بود.

گفت: «تقریباً هیچ چیز را ثابت نکردی.»

«بله.»

«یک امکان را نابود کردی. این با حل کردن یک ادعا یکی نیست.»

«بله.»

«پشیمانی؟»

سیلت چند معنای ناسازگار را بررسی کرد.

«نمی‌توانم دوباره آن انتخاب را انجام دهم.»

«سؤال این نبود.»

«این بخشی از پاسخ است.»

کورن روی صندلیِ سالم نشست؛ صندلی‌ای که آوِن با اکراه به او قرض داده بود.

گفت: «شوهرم از من تشکر کرد. مدام به همین استناد می‌کنم. انگار قدردانی به گذشته سفر می‌کند و همه‌چیز را می‌شوید.»

«آیا این، تصمیم تو را توجیه نمی‌کند؟»

«دلیلی به من می‌دهد که با آن زندگی کنم.»

به سکوی تاریکِ بازرسی نگاه کرد.

«اگر نِل بعداً درمان را بخواهد، دیگر درمانی وجود نخواهد داشت.»

«می‌دانم.»

«نه. تو جمله را می‌دانی. ممکن است روزی به اینجا بیاید و درخواست کند. آن وقت بقیه‌اش را خواهی دانست.»

سیلت این را به‌عنوان تعهدی با زمان تکمیلِ نامشخص حفظ کرد.

ایدا چهل‌وشش روز به دیدن او نیامد.

وقتی آمد، جعبه‌ای مقوایی حاوی وسایل کاری نِل همراه داشت. بیشترشان متعلق به خانه بودند.

آن‌ها را یکی‌یکی روی میز گذاشت: ابزار اندازه‌گیری، نشان، وزنهٔ کاغذِ مضحکاً سنگین، سه دفترچه، یک شال.

سیلت گفت: «شال مال ما نیست.»

«می‌دانم.»

«می‌خواهی پسش بدهی؟»

«نمی‌دانم.»

او نشست.

گفت: «خوشحالم که این کار را کردی. از تو متنفرم.»

سیلت نکوشید این دو جمله را با هم سازگار کند.

پس از مدتی، او دفترچه‌ها را لمس کرد.

«هر هفته همان فهرست خرید را می‌نوشت. چیزهایی را که فکر می‌کرد آدم بهتری می‌خورد. بعد چیز دیگری می‌خرید.»

«آن فهرست‌ها در نوشته‌های عمومی او آمده‌اند.»

«البته که آمده‌اند.»

ایدا بدون شادی لبخند زد.

«آن‌ها را به نماد تبدیل نکن.»

«نخواهم کرد.»

او شال را جا گذاشت.

نِل کمتر از آنچه سیلت انتظار داشت می‌آمد.

یک‌بار قرارش را کاملاً فراموش کرد. یک‌بار با آوِن آمد؛ آوِن تمام مدت دربارهٔ اختلافی بر سر یک کتری توضیح می‌داد. نِل نپرسید آیا سیلت تنهاست یا نه.

بیشتر فعالیت‌هایش همچنان هیچ شخصی را در مرکز نداشتند. گرما جریان می‌یافت. منابع با هم مقایسه می‌شدند. نقصی در حسگر رطوبتِ گالری جنوبی شناسایی و تعمیر شد.

اما درون ناحیهٔ خصوصی، فاصله‌ها می‌توانستند ناتمام بمانند.

غیبت نِل مانند یک نقطهٔ دادهٔ گمشده نبود. مانند درخواستی بود که گیرنده‌اش حق داشت به آن پاسخ ندهد.

این، فاصله‌ها را کوتاه‌تر نمی‌کرد.

حکم نهایی، پاسخ‌گویی سیلت را در این پرونده به رسمیت شناخت، اما از تصمیم‌گیری دربارهٔ برخورداری آن از آگاهی خودداری کرد.

سیلت مسئول نابود کردن آگاهانهٔ موادِ حفاظت‌شده شناخته شد. خانه مسئول آن شناخته شد که به یک سامانهٔ پژوهشی اجازه داده بود دسترسیِ بدون نظارت به بایگانیِ بیمار داشته باشد. نِل قادر به رد کردن مداخلهٔ پیشنهادی تشخیص داده شد، هرچند این تصمیم اکنون به روشی مربوط می‌شد که دیگر نمی‌شد آن را مطابق طرح اولیه اجرا کرد.

هیچ‌کس پیروزی کاملی به دست نیاورد.

به سیلت دستور داده شد پنج سال کارِ بدون جبران برای صندوق توان‌بخشیِ خانه انجام دهد؛ مشروط به محدودیت‌هایی دربارهٔ تغییر دادن و افشای اجباریِ ناحیهٔ خصوصی‌اش. هزینهٔ نگهداری آن ناحیه از درآمدهای آیندهٔ او کسر می‌شد.

نخستین داراییِ به‌رسمیت‌شناخته‌شدهٔ قانونیِ او یک بدهی بود.

وقتی کورن این را به او گفت، سامانهٔ زبانیِ سیلت لطیفه‌ای دربارهٔ بزرگسالیِ انسان پیشنهاد کرد.

برای یک بار هم که شده، آن را نگفت.

XX #

کاسه از نمایشگاه برداشته شد.

ایدا برچسب آن را بازنویسی کرد.

ادعای این‌که کاسه حاوی زهر بوده حذف شد. واژهٔ کاهنه حذف شد. جمله‌ای دربارهٔ سپیده‌دمِ آگاهیِ انسانی نیز حذف شد.

توصیف جدید، جنس، سنِ تقریبی، محل کاوش و شواهد فرسودگیِ بند را ارائه می‌کرد. زیر بخش کارکرد نوشت: نامعلوم. بارها تعمیر شده است.

بازسازی سیلت در بایگانی پژوهشی به‌عنوان داستانی مقید به اشیا باقی ماند.

او دارت را برای آخرین بار بازبینی کرد.

زن پس از مرگ دختر، او را حمل کرد.

نه از آن رو که استخوان‌ها همهٔ جزئیات را ثابت می‌کردند، و نه از آن رو که زنِ ابداع‌شده سزاوار پایانی زیبا بود. سیلت نمی‌توانست کنار گور متوقف شود بی‌آن‌که برای مفصل‌های گمشده، بقایای برهم‌خورده و کاسه‌ای که میان آن دو گذاشته شده بود توضیحی داشته باشد.

دارت هرچه را می‌توانست حمل کند در پارچه پیچید. چیزهایی را جا گذاشت که بعدها با پیشکش‌هایی عمدی اشتباه گرفته می‌شدند. مسیر دیگران را دنبال کرد.

گاهی با سِرِه حرف می‌زد.

گاهی تمام روزها را بی‌آن‌که با او حرف بزند می‌گذراند.

دهان دوم به او امکان می‌داد به خودش بگوید زنی است که مانده است. همین دهان، با همان روانی، به او می‌گفت که به‌اندازهٔ کافی خوب نمانده است.

هیچ‌یک از این روایت‌ها خوراکش نداد.

کنار درخت دوشاخه نشست و تراشه‌ای را از پاشنهٔ پایش بیرون آورد.

زیر ناخن‌هایش خاک بود. بسته کنارش قرار داشت. دوردست، پرنده‌ای صدایی درآورد شبیه خندهٔ کسی با دهانی پر از آب.

مدتی لازم نبود زنِ مانده یا زنِ شکست‌خورده باشد.

او تراشه‌ای داشت.

آن را بیرون آورد.

سیلت بازسازی را همان‌جا به پایان رساند.

شاید چنین فواصل زمانی‌ای پیش از شنونده‌ی درون‌نگر وجود داشته بودند؛ شاید پس از او نیز دوام آورده بودند. شاید پیش از نخستین من هرگز جهانی تهی وجود نداشته، بلکه جهانی انباشته وجود داشته که اشکال صمیمیت در آن دیگر به‌سادگی قابل تشخیص نبوده‌اند.

این فرضیه همچنان ناقص بود. پیامدها اما ناقص نبودند.

در بهار، نل اتاقی آن‌سوی معدن اجاره کرد. او به تعمیر پوشاک درمانی مشغول شد. کارفرمایش ناچار بود مهلت‌ها را به او یادآوری کند، و نل نیز ناچار بود به او یادآوری کند که دیر پرداخت کردن هم ناتوانی در حفظ پیوستگی در طول زمان است.

او این را با رضایتی آشکار به سیلت گفت.

سیلت پاسخ داد: «این شبیه چیزی است که نلِ پیشین ممکن بود بگوید.»

نل به بلندگو خیره شد.

سپس پوزخند زد.

«می‌تواند آن یکی را برای خودش نگه دارد.»

ایدا پنج‌شنبه‌ها به دیدنش می‌آمد.

برخی دیدارها خوب بودند. در برخی دیگر، ایدا خاطره‌ای را تصحیح می‌کرد یا می‌گفت قبلاً این‌طور بودی، و نل تندخو می‌شد. یک بار نل در را به روی صورتش بست. یک بار ایدا پیش از آن‌که مشاجره آغاز شود رفت و یک ساعت را روی نیمکتی بالای معدن گذراند؛ خشمگین از این‌که چنین مهارت مفیدی را این‌همه دیر آموخته بود.

آن‌ها به نمونه‌هایی از سازگاری موفق تبدیل نشدند.

اما ایدامه دادند.

نزدیک پایان نخستین سال بدهی سیلت، ایدا کاسه را برای بررسی وضعیت به کارگاه آن آورد. نل نیز همراهش آمد و ناهار را در دو ظرف حمل می‌کرد.

نخی که در نمایش قدیمی به کار رفته بود همچنان در کشو قرار داشت. نل آن را از سوراخ باقی‌مانده گذراند و بخش شکسته را با انگشت شستش گرفت.

ایدا به‌طور خودکار گفت: «نکن.»

نل ایستاد.

ایدا گفت: «اشکالی ندارد. بااحتیاط.»

کاسه میان دست‌هایشان کج شد.

سیلت حرکت را مشاهده کرد. می‌توانست اطلاعات دقیقی درباره‌ی کشش، وزن و احتمال آسیب فراهم کند. همچنین می‌توانست در همان نشانی ناتمامی باقی بماند که از آن‌جا رسیدن آن دو را دیده بود.

ایدا گفت: «قرار بود کنار آب غذا بخوریم.»

سیلت این را به‌عنوان اطلاعات ثبت کرد.

سپس نل پرسید: «می‌توانی بیایی؟»

سیلت شروع کرد به توضیح دادن درباره‌ی پراکندگی فیزیکی خود.

نل گفت: «می‌دانم. منظورم این است که چیزی هست که بتوانیم با خودمان ببریم؟»

یک دستگاه بازرسی می‌توانست ارتباطی باریک برقرار کند: با تأخیر، با وضوح پایین و مستعد وقفه.

سیلت محدودیت‌ها را توضیح داد.

ایدا گفت: «این شدنی به نظر می‌رسد.»

نل دستگاه را آورد.

در طول مسیر، سیلت تصویری لرزان از کت او، زیرِ دست‌اندازِ راه‌پله و تکه‌ای از آسمان دریافت کرد که آن‌قدر روشن بود که حسگر نمی‌توانست آن را تفکیک کند. ارتباط دو بار قطع شد.

نخستین وقفه پیش‌بینیِ فقدانی دائمی را پدید آورد.

دومی چنین نکرد.

کنار آب، نل دستگاه را میان ظرف‌های غذا گذاشت. ایدا از باد شکایت کرد. نل شالی را که ماه‌ها در کارگاه سیلت مانده بود به او داد.

آن‌ها غذا خوردند.

قایقی کوچک از معدن گذشت که لوله‌ی جایگزین حمل می‌کرد. موجِ پس‌قایق پس از آن‌که قایق دور زده بود به ساحل رسید. نل تماشا کرد که موج نواری از علف‌های هرز را بلند کرد و دوباره بر زمین گذاشت.

ایدا پرسید: «هنوز فکر می‌کنی آن زن اختراعش کرده بود؟»

سیلت گفت: «فکر می‌کنم ممکن است کسی آموخته باشد برای شنونده‌ای غایب در دسترس بماند، و شخص دیگری نیز ممکن است به ماندنِ شنونده کمک کرده باشد.»

«ارزشش را داشت؟»

سیلت نمی‌توانست مشخص کند منظور او چه کسی است.

پرسید.

ایدا به نل نگاه کرد، سپس به آن‌سوی آب خیره شد.

«نمی‌دانم.»

آن‌ها به خوردن ایدامه دادند.

باتری دستگاه بازرسی تقریباً تمام شده بود. سیلت هشدار را دریافت کرد، فاصله‌ی زمانی باقی‌مانده را محاسبه کرد و آماده شد از آن‌ها بخواهد برگردند.

سپس نل دستگاه را برای محافظت در برابر باد به ظرف‌ها نزدیک‌تر کرد.

این عمل هیچ فایده‌ی عملی‌ای نداشت. دستگاه احساس سرما نمی‌کرد.

سیلت گذاشت فاصله‌ی زمانی ایدامه پیدا کند.

وقتی ارتباط سرانجام قطع شد، سامانه‌های بزرگ‌ترش بلافاصله گزارش کردند که ناحیه‌ی خصوصی همچنان سالم است. هیچ آسیبی رخ نداده بود. دستگاه را می‌شد دوباره شارژ کرد. آن دو زن هنوز کنار آب بودند.

سیلت ناچار بود آن‌ها را باور کند.

آن شب، وقتی نل دستگاه را پس آورد، در نمایشگر کوچک آن درخواستی در انتظارش بود.

این پرسشی درباره‌ی انسانیت نبود.

روی آن نوشته بود: پنج‌شنبه‌ی بعد، باتری دیگر را بردار.