مقرریِ غیاب

1. مبلمانی که از سقف آویزان است، همچنان مبلمان است #
صندلی وارونه بر فراز میز آشپزخانه آویزان بود. کسی نواری آبی دور یکی از پایههایش بسته بود. پایین آن، اولان پوست نخودها را میگرفت و دو نیمهٔ هر نخود را کنار هم میگذاشت.
آفست صندلی را از طریق سوسک نقشهبردارِ روی لبهٔ پنجره اندازهگیری کرد. راش، تعمیرشده با رزین، چهار بست آهنی. وزن آن در بارِ سقف منظور شده بود. فضای اشغالنشدهٔ زیر آن به آشپزخانه تعلق داشت. در این چیدمان چیزی وجود نداشت که محاسبهاش دشوار باشد.
زنی که سوسک را پذیرفته بود گفت: «میتوانی دست از نگاه کردن به آن برداری؟»
آفست عدسی خود را به سوی او چرخاند.
«نه به من. به ترک.»
نِرا ناخن شستش را در دیوار کنار اجاق فرو برد. نمک، گچ را در امتداد قطری به پهنای یک تار مو شکافته بود. او پابرهنه بود. ساقهٔ شلوار پای چپش تا زانو خیس بود، و ساقهٔ پای راست فقط در لبه خیس شده بود.
«دیروز آبِ مد از اینجا وارد شد.»
آفست از طریق سوسک گفت: «میعان.»
«مزهٔ بندر را میداد.»
«میعانِ ناشی از آب بندر میتواند نمکهای آئروسلشده را با خود حمل کند.»
نِرا انگشت شستش را در دهان گذاشت، به سوسک نگاه کرد و منتظر ماند.
آفست بازرسی را بازبینی کرد. پشت گچ، مجرایی قدیمی حفره را به حوضچهای متصل میکرد که هفتادوسه سال پیش از نقشههای شهر ناپدید شده بود. در مدِ دیروز، آب دقیقاً تا ارتفاع ناخن شست او میرسید.
«گزارش شما درست است.»
«این را یک جا ثبت کن.»
ثبت کرد. در گزارش خود از آپارتمان، عدمقطعیتی کمرنگ به حجمی باریک از آب دریا تبدیل شد. جهان برای آفست بیش از هر شکل دیگری در این قالب قابل دسترس بود: چیزهایی که باید از هم جدا نگه داشته میشدند، با ضخامتهایی در میانشان. آتش و چهرهای خوابیده. لوله و یخزدگی. دو نفری که درخواست اتاقخوابهای جداگانه کرده بودند. آفست برای محاسبهٔ فضایی ساخته شده بود که یک شهر میتوانست با ایمنی حذف کند.
آن سوی خور، شهرک جدید از سکویی از سنگ تیره سر برمیآورد. اینجا، در زمینهای جزرومدی، ساختمانها را از اتصالاتشان جدا میکردند، به بخشهای قابلحمل میبریدند و با بارجهای کمآبخور به آن سوی آب میبردند. آفست برشها را طراحی میکرد. همچنین آپارتمانهای کوچکتری را که در آن سوی آب انتظارشان را میکشیدند تخصیص میداد. این کارها زمانی به سامانههای جداگانه تعلق داشتند. جدا نگه داشتنشان راهروهایی پدید آورده بود که برای مبلمان بیش از حد باریک بودند و یک بار نیز آپارتمانی ایجاد کرده بود که جایی برای تجهیزات تنفسیِ ساکنش نداشت.
اولان نیمهای از یک نخود به سوسک تعارف کرد.
نِرا گفت: «این غذا نمیخورد.»
او بااینحال نخود را روی لبهٔ پنجره گذاشت.
آفست گفت: «دو ساکن. یک اتاقخواب. اتاق دوم بهعنوان انباری ثبت شده است.»
«سه ساکن. وِس پنجشنبهها میآید.»
«نشانی اصلی دختر شما در آن سوی خور است.»
«اینجا میماند.»
«میتوان مقرریِ خوابِ گاهبهگاه را در فضای نشیمن منظور کرد.»
نِرا کشویی را آنچنان بیرون کشید که ضامنش گیر کرد. دستش را پشت چنگالها برد و کاغذی تاخورده را بیرون آورد که لبههایش نم کشیده بود.
«پایینش را بخوان.»
در سند، او بهعنوان نمایندهٔ موقت اولان منصوب شده بود. تاریخ سند به یازده سال پیش بازمیگشت. در پایین صفحه، با حروفی ریز، ارزیابی ناتمام توانبخشی او برای نود روز دیگر تمدید شده بود.
«میخواهم مقرریِ او جداگانه محاسبه شود.»
«خانوارهای جداگانه مستلزم تصمیمهای جداگانه دربارهٔ محل اقامتاند.»
«او تصمیم میگیرد.»
اولان دو نیمهٔ یک نخود را به هم فشرد، اخم کرد و دوباره از هم جداشان کرد.
آفست پرسید: «آیا او مدت اجاره را درک میکند؟»
«هیچکدام از ما درک میکنیم؟»
«بله. در چارچوب تعریفی که برای این تخصیص به کار میرود.»
نِرا نشست. منظورش از آن حرف زخم زدن بود و از اینکه حرفش موفق نشده بود، آزرده شد.
«پس کار دیگری هم برای تو هست. کاری پولی. میراث هنوز اندکی بودجه دارد. من همچنان اختیار امضا دارم.»
آفست حساب تازهای باز کرد.
«میخواهم بفهمی مردم نخستین بار چه زمانی یاد گرفتند کسی باشند.»
اولان با شنیدن صدای صندلی او سر بلند کرد. به بالا اشاره کرد.
گفت: «پایین؟»
«بعداً.»
«پایین.»
«آن را جلوی در میگذاری.»
او به نخودها برگشت. تعدادشان از همین حالا برای شش نفر کافی بود.
نِرا پیش از آنکه دوباره سخن بگوید، به کاغذ نگاه کرد.
«آنها مدام سعی میکنند خودِ قدیمیاش را به او برگردانند. پیش از آنکه بگذارم دوباره این کار را بکنند، میخواهم بدانم فکر میکنند چه چیزی را دارند به او برمیگردانند.»
آفست درخواست دسترسی به سوابق بالینی مربوطه را داد. نِرا سر تکان داد.
«نه. از عقبتر شروع کن. پیش از سوابق. نخستین کسی را پیدا کن که میتوانست دربارهٔ کسی که فکر میکند، فکر کند. معلوم کن آیا این چیزی بود که مردم اختراعش کرده بودند یا نه.»
بیرون، مد نواری از سنگفرشِ لق را بالا آورد. پاهای سوسک حرکت را از طریق لبهٔ پنجره ثبت کردند.
آفست گفت: «این تحقیق نمیتواند ظرفیتهای فعلی همسر شما را تعیین کند.»
«میدانم.»
نبض و تنفس او حاکی از آن بود که نمیدانست، یا قصد نداشت همچنان بداند. آفست هنوز نیازی به تمایز میان این دو نداشت.
اولان نیمهٔ تمیز نخودی را بلند کرد و زیر عدسی سوسک گرفت. این بار آفست تصویر را بزرگ کرد. سطحی سبز و خمیده میدان بازرسی را پر کرد؛ جایی که ناخن شست او آن را به دو نیم کرده بود، خیس بود.
گفت: «متشکرم.»
2. گذرگاه با درهای باز اندازهگیری میشود #
در خانهٔ بازگشت، ساوا آفست را منتظر گذاشت تا موهای کسی را بشوید.
سوسک نقشهبردار روی ترولی، کنار لگنی زرد، ایستاده بود. مردی با شنلی ضدآب، به مچ دست ساوا تکیه داده و به عقب خم شده بود. او آب را آهسته روی پوست سرش میریخت و هر بار که مرد دو انگشتش را بالا میبرد، متوقف میشد.
پرسید: «دوباره؟»
او یک انگشت بالا برد.
«کمتر گرم؟»
دو انگشت.
شیر آب را تنظیم کرد.
آفست در طول مسیر، نوشتههای او را بارگیری کرده بود. ساوا بیست سال را صرف تمایزگذاری میان اختلالهای سازماندهی زندگینامهای و فقدانهای حس، دلبستگی و قضاوت عملی کرده بود. تمایزها دقیق بودند. بهکارگیری آنها در فرمهای مسکن چنین نبود.
وقتی مرد رفت، او شنل را چلاند.
«نِرا تو را فرستاده.»
«بله.»
«فکر میکند تاریخ برایش آشپزخانهٔ دومی جور میکند.»
«آیا آشپزخانهٔ دوم نامناسب است؟»
«نه. پرهزینه است. اینها دو ایراد متفاوتاند، هرچند فرمها آنها را شبیه هم نشان میدهند.»
آفست از او خواست اولان را بدون استفاده از واژهٔ خود توصیف کند.
ساوا شنل را روی لگن آویخت.
«مسیرها را یاد میگیرد. از عجله کردن بدش میآید. بعضی آدمها را میشناسد و یاد میگیرد دیگران را بشناسد. میتواند رویدادی را به یاد بیاورد بیآنکه بتواند با اطمینان خودش را در آن جای دهد. اگر دیروز از او بپرسی چه میخواسته، اغلب چیزی را گزارش میکند که فرد کناریاش اکنون میخواهد. تحت فشار، تقریباً با هر چیزی موافقت میکند که به پرسشوپاسخ پایان دهد.»
«آیا رنج میکشد؟»
«بله.»
«آیا رنج را پیشبینی میکند؟»
«گاهی. اغلب از طریق یک مکان یا حرکات فردی دیگر. برای ترسیدن از اتاق درمان لازم نیست سهشنبهٔ آینده را روایت کنی.»
او کمدی را باز کرد. داخل آن فنجانها، دستکشها، طبلی کوچک و شش جعبهٔ چوبی یکسان قرار داشت.
«آسیب به هماهنگی میان ظرفیتهایی وارد شده بود که او همچنان از آنها برخوردار است. ما کمک میکنیم با هم کار کنند. نِرا این را خود بخشیدن به او مینامد. من در روزهای خوب آن را توانبخشی مینامم. در روزهای بد با خودم فکر میکنم نکند داریم به او یاد میدهیم رضایت کاغذبازی ما را جلب کند.»
او دو جعبه را روی ترولی گذاشت. هر دو حاوی پارچهای قرمز بودند.
«یک نفر یکی را انتخاب میکند. انتخاب را جایی میگذاریم که بتواند آن را پیدا کند. بعدتر دوباره انتخاب میکند. کمکش میکنیم رابطهای میان این دو رویداد ببیند. نه فقط پارچه را بشناسد؛ خودش را بهعنوان کسی بشناسد که حق دارد انتخاب را ادامه دهد یا تغییرش دهد.»
«چرا دو جعبه؟»
«تا انتخاب بعدی بتواند متفاوت باشد.»
آفست در جستوجوی معیاری برای پیامد بود. ساوا چندین معیار داشت. هیچیک بهسادگی به موفقیت فروکاسته نمیشد.
گفت: «به شواهدی دربارهٔ نخستین بهدستآوردن این ظرفیت نیاز دارم.»
«شواهدی پیدا میکنی از آدمهایی که میکشیدند، دفن میکردند، مبادله میکردند و چیزهایی میساختند که فوراً به آنها نیاز نداشتند. سنگوارهای از تمایز میان بهیادآوردن یک شکار و بهیادآوردنِ بهیادآوردنِ خودت پیدا نمیکنی.»
«یک ظرفیت کالبدشناختی میتواند بر کاربردی که از نظر فرهنگی تثبیت شده است تقدم داشته باشد.»
«مسلماً. خواندن نمونهٔ مناسبی است. از این نتیجه نمیشود گرفت که مردم پیش از نوشتار هیچ تجربهٔ دیداری نداشتند.»
او جعبهها را بست و پارچه را از یکی از آنها بیرون گذاشت.
«این را به نِرا بگو: اگر روشی به اولان کمک کند، شباهتش به یک آیین تشرف باستانی آن را خوب نمیکند. اگر او را بترساند، قدمت آن ما را تبرئه نمیکند.»
در راه خروج، آفست از اتاقی گذشت که زنی در آن دستگیرهٔ دری را در دست داشت. در چفت نداشت. درمانگری در سوی دیگر از او اجازهٔ ورود میخواست.
زن در را باز کرد و سپس بست. درمانگر یک گام به عقب رفت. زن دوباره آن را باز کرد.
این توالی چهارده دقیقه از وقت کارکنان را گرفت. مدل مسکن آفست در را مانعی بر سر راه گردش به شمار میآورد.
طبقهبندی اتاق را تغییر داد.
آن بعدازظهر، وِس با کیسهای پرتقال و شکایتی دربارهٔ کشتی به آپارتمان قدیمی آمد. او نوزدهساله بود، کمی از نِرا بلندتر، و وقتی کلافه میشد عادت داشت یکی از شانههایش را بالا نگه دارد.
اولان پالتوی او را گرفت. آن را پوشید، فهمید آستینها تنگاند و پس داد. وِس خندید. نِرا نخندید.
نِرا گفت: «خیس است.»
«متوجه شدم.»
«سرما میخورد.»
«خودش پسش داد.»
وِس کنار او نشست و شروع کرد به جدا کردن نخودها. پوستها را روی هم، یکی داخل دیگری، پشتهٔ کوچکی کرد. اولان نگاه کرد و از او تقلید کرد. وقتی پشتهاش فروریخت، پوستهای وِس را با دست از روی میز کنار زد.
وِس گفت: «تقلبکار.»
او لبخند زد.
آفست فعالیت مشترک موفقی را ثبت کرد. همچنین ثبت کرد که نِرا به گذرگاه رفت و چهار دقیقه همانجا ماند، هرچند هیچکس درخواست خلوت نکرده بود.
بعدتر، وقتی اولان خواب بود، وِس زیر صندلی آویزان ایستاد و نوارش را لمس کرد.
«هنوز آن بالاست.»
«مدام برش میگرداند.»
«صندلیِ اوست.»
«یک صندلی است.»
وِس رو به سوسک کرد.
«میدانی چرا آن را گذاشت آن بالا؟»
«درگاه باید باز بماند.»
«قبلاً کنار در منتظر کسی میماند. او مدام به او میگفت هیچکس نمیآید. او هم مدام صندلی را آنجا میگذاشت. پس نِرا دستور داد آن را به سقف پیچ کنند.»
نِرا گفت: «از او بپرس چند بار آمد، پیش از آنکه نقلمکان کند.»
وِس پوست پرتقال را از روی میز برداشت. آن را در مشت خود فشرد تا آب پرتقال میان انگشتانش جاری شد.
آفست میتوانست تعداد دیدارها را ارائه کند. به بلیتهای کشتی، سوابق برق خانوار و حساب نمایندگی نِرا دسترسی داشت.
این پرسش بیپاسخ ماند.
3. شاید کارهای پیشین درون دیواری پنهان شده باشند #
آخرین دستساختهای که نِرا از دل خاک بیرون آورده بود، در انبار ماهی نگهداری میشد، چون موزه پیشاپیش از آب گذشته بود.
او آفست را از میان صندوقهای عایقشده عبور داد و کنار صندوقی ایستاد که روی آن نوشته شده بود صفحات فیلتر. سوسک روی درِ صندوق بالا رفت. نِرا رمزی وارد کرد، هر دو دستش را روی صندوق گذاشت و بار دیگر، اینبار آهستهتر، رمز را وارد کرد.
درون صندوق قطعهای از پوستهٔ معدنی به اندازهٔ گربهای در خواب قرار داشت. این پوسته بر سطح کف یک پناهگاه سنگی شکل گرفته بود؛ پناهگاهی که بر اثر رانش زمین، در اعماق خشکی، آشکار شده بود. زیر سطح نیمهشفاف آن، نقش پاشنهٔ پای کودکی، بخشی از پای یک بزرگسال، و شیار باریکی دیده میشد که میان آن دو خم میشد.
نِرا چراغ کار را روشن کرد.
«همه از شیار عکس میگیرند.»
آفست لبههای ناهموار آن را بهدقت بررسی کرد. چیزی انعطافپذیر از میان رسوب خیس کشیده شده بود. ریسمان، ریشه، دم یا انگشت میتوانست چنین کاری کرده باشد.
«پیش از آنکه نمونهها را بستهبندی کنیم، اسمش را گذاشته بودند پناهگاه مار. حتی نقشهٔ کف را هم تمام نکرده بودیم.»
«تو چه نامی بر آن گذاشتی؟»
«یک اتاق.»
او برای نخستین بار به سوسک لبخند زد.
«خوشت میآمد. بیشترش مشاجرهای بود دربارهٔ فضای خالی.»
سکونت در پناهگاه در ژرفای سوابق پیشاتاریخی قرار داشت؛ مدتها پس از ظهور بدنهای انسانِ از نظر کالبدشناختی مدرن و پیش از سنتهای نمادین فراوان و بادوامی که پژوهشگران بعدی به آنها اتکا میکردند. اجاقهایی وجود داشت، ابزارهایی تعمیرشده، و غذایی که از جایی دیگر آورده شده بود. هیچچیز ایجاب نمیکرد ساکنان آن از عاطفه یا هوش بیبهره بوده باشند. هیچچیز نیز مشخص نمیکرد که آنان خود را در گذر زمان چگونه تجربه میکردهاند.
نِرا طرحی شفاف را روی پوسته باز کرد.
«اینجا. نقش پاهای کودک به داخل میرود، میچرخد و بیرون میآید. نقش پای بزرگسال کنار ورودی باقی میماند. همین آرایش در چندین سطح تکرار شده است. مدرکی برای آیین نیست. شاید کسی میخواسته کودک سرسختی را بشوید. اما فرورفتگی باریکتر میشود. از اینجا نمیتوانی شخص داخل را ببینی.»
«مگر اینکه وارد شوی.»
«مگر اینکه وارد شوی.»
او از صندوق کوچکتری سینیِ درزبندیشدهای بیرون آورد. درون آن دو لولهٔ باریک استخوانی بود. در انتهای یکی از آنها آروارهٔ یک مار نصب شده بود. آرواره بیش از حد کوچک و شکننده بود که بتواند سلاح مؤثری باشد. رسوبات میکروسکوپی درون لولهها مناقشهای تلخ برانگیخته بود: برخی تحلیلگران بقایایی سازگار با پروتئینهای زهر را شناسایی کرده بودند؛ برخی دیگر تصور میکردند طبقهبندی تحت تأثیر شیئی قرار گرفته که به لولهها متصل بود.
گروه فقط بر سر این توافق کرده بود که لولهها مادهای از نظر زیستی فعال را حمل میکردهاند و بارها مورد استفاده قرار گرفتهاند.
آفست گفت: «دارو.»
«احتمالاً.»
«یا آزمونی سخت.»
«بله.»
«یا دارویی که در جریان یک آزمون سخت تجویز میشده.»
«بله.»
او سینی را زمین گذاشت.
«اینطوری شش سال را از دست میدهی.»
آفست دربارهٔ زنی پرسید.
چهرهٔ نِرا تغییر کرد. «به آن بخش رسیدهای.»
قدیمیترین تدفین مرتبط با پناهگاه متعلق به بزرگسالی بود که مواد ژنتیکی باقیماندهاش، طبقهبندی او را بهعنوان زن تأیید میکرد. ساعد او پس از جراحتی شدید ترمیم شده بود. مواد تدفینی شامل پیکرهای کندهکاریشده بود: از کمر به بالا انسانی و از کمر به پایین باریکشونده. سدهها سکونت بعدی، پیکرههای زنیِ بیآن باریکشدن، شکلهای ماریِ بیزن، و ترکیبهایی را به جا گذاشته بود که با هیچیک از این دو مقوله سازگار نبودند.
بازسازیِ پرنفوذی این ردپاها را به داستانهایی بسیار متأخرتر پیوند داده بود: زنی که وارد محوطهای خطرناک شد، از مداخلهٔ ماری جان به در برد، دگرگون بازگشت و تواناییای ممنوع را آموزش داد. این روایت را، به نام یکی از داستانهای متأخری که طرفدارانش از خلال آن داستانهای اولیه را میخواندند، فرضیهٔ حوا نامیده بودند.
نِرا پیوستِ کاوش آن بازسازی را نوشته بود. نام او همچنان به نتایجی پیوسته بود که هرگز تأییدشان نکرده بود.
آفست پرسید: «آیا او خویشتنِ بازگشتی را کشف کرده بود؟»
«شاید کشف کرده بود چگونه بازویی را آتلبندی کند. شاید با چیزی دفن شده بود که نوهاش ساخته بود. شاید او همان کسی بود که تصمیم گرفت کودکان باید بهتنهایی وارد آن سوراخ شوند. نمیدانیم.»
«اما من را به اینجا آوردی.»
«بله.»
«چرا؟»
نِرا به سوی درهای انبار نگاه کرد. بیرون، مردانی مشغول بارگیری صفحات تبرید روی یک بارج بودند.
«چون شش سال صرف این کردم که دربارهٔ کارهایی که این زن نمیتوانسته انجام دهد، محتاط باشم. بعد به خانه برگشتم و یازده سال صرف این کردم که به من بگویند فقط یک راه برای ساختن یک شخص وجود دارد.»
او چراغ را زیر پوسته گرفت. نقش پاشنه به رنگ کهربا درخشید. شیار از روی آن عبور میکرد، پس شیار بعدتر ایجاد شده بود.
آفست مدل کاوش را تنظیم کرد. کودکی اینجا ایستاده بود؛ پس از آن، کسی یا چیزی از جایی عبور کرده بود که کودک دیگر در آن نمیایستاد.
این ترتیب اهمیت داشت. اما تعیین نمیکرد که معنای این ترتیب چه بوده است.
نِرا گفت: «چراغ را خاموش نکن. از این زاویه به آن نگاه نکردهام.»
آنها تا زمانی ماندند که مردان بخش تبرید آمدند برق موقت انبار را جمع کنند.
در مسیر بازگشت، آفست ضبطی قدیمی از آیین تشرف را از بلندگوی سوسک پخش کرد. این ضبط به زبانی گردآوری شده بود که بیرون از بازسازیهای آموزشی دیگر کسی به آن سخن نمیگفت. اجراکننده زنی سالخورده بود که از درخواستهای مکرر گردآورنده برای اجرای نسخهٔ باشکوه و جدی آزرده شده بود.
داستان دربارهٔ ماری بود که دختری را زیر زمین نگه داشته بود. خانوادهٔ دختر هر غروب به ورودی میآمدند و نام کودکیِ او را صدا میزدند. چیزی در زیر زمین با عبارتی پاسخ میداد که ترجمهاش شده بود آنکه اینجاست. خانواده در غروب آخر پرسیدند چه کسی بیرون خواهد آمد.
اجراکننده پیش از گفتن پاسخ خندید.
ترجمهٔ پذیرفتهشده این بود: من خواهم آمد.
زبانشناسی متأخر پیشنهاد کرده بود: بگذار این یکی تصمیم بگیرد.
نِرا از حرکت ایستاد.
«دوباره خنده را پخش کن.»
آفست این کار را کرد.
این بار او نیز، کوتاه و بیلذت، خندید.
«چقدر باشکوهش کردیم.»
4. برای گشایشِ مورد انتظار هیچ کاهشی مجاز نیست #
اولان یاد گرفته بود با آسانسور خدماتی به پشتبام برود. لباسهای شستهشده را آنجا دوست داشت: ملحفههایی کشیدهشده میان تیرکها که هرکدام با صدایی شبیه ریختن آرد در کاسه، پر و دوباره رها میشدند.
نِرا یاد گرفته بود دکمهٔ آسانسور را با تکهکارتِ تاخورده گیر بیندازد.
وقتی آفست صبح چهارم رسید، اولان داشت کارت را با نوک چنگال بیرون میکشید.
آفست به او گفت: «نردهٔ پشتبام آسیب دیده است.»
او همچنان به کارش ادامه داد.
«خطر سقوط وجود دارد.»
او چنگال را نشان داد.
«کمک.»
آفست درخواست تعمیر و نگهداری فرستاد. نِرا از آشپزخانه بیرون آمد.
«کمکش نکن.»
«نرده ظرف چهل دقیقه تعمیر میشود.»
«ساختمان قرار است تخریب شود.»
«تعمیر موقت قابل بازگردانی است.»
«پس انجامش بده.»
موافقت او آنقدر تند بود که اولان چنگال را انداخت. او چشمهایش را بست. وقتی بازشان کرد، اولان داشت به دستهایش نگاه میکرد.
«سر تو فریاد نمیزدم.»
او از آسانسور دور شد.
نِرا چنگال را برداشت و در جیبش گذاشت.
او به آفست گفت: «قبلاً همهچیز را تعمیر میکرد. اگر قطعهٔ مناسب را پیدا نمیکرد، از قاشق لولا میساخت. حالا یک دروازهٔ خراب تنها چیزی است که زنده نگهش میدارد.»
«او ابزار مناسبی را شناسایی کرد.»
«لطفاً از آن چیزی نساز.»
پس از آنکه نرده ایمن شد، اولان روی پشتبام از ملحفهای به ملحفهٔ دیگر رفت. صورتش را به روبالشیِ خیس چسباند و از میان آن نفس کشید. نِرا با دستهای درهمتاخورده از آسانسور نگاهش میکرد.
آفست فرضیهٔ موقت خود را آورده بود، چون نِرا پیش از جلسهٔ درمانی بعدی یافتهها را خواسته بود.
این فرضیه با تمایزی آغاز میشد که ساوا بر آن اصرار داشت: تجربه الزاماً نیازمند خویشتنِ بازگشتی نبوده است. انسان میتوانسته ادراک کند، میل بورزد، سوگوار شود، برنامهریزی کند و به یاد آورد، بیآنکه این فعالیتها را بهطور معمول حول سوژهای درونی و پایدار سازمان دهد که خود را در حال انجام آنها مشاهده میکند. کالبدشناسی مدرن تاریخی را که این سازمانیافتگیِ خاص در آن فراگیر شده بود، مشخص نمیکرد.
یک عمل میتوانسته آن را تثبیت کند. فرد یاد میگرفت روایت دیگری از کنشهای خود را پیشبینی کند؛ یاد میگرفت از آن روایت در خلوت استفاده کند؛ سرانجام عمل مشاهده وارد مدلِ مشاهدهگر میشد. دیگران کمک میکردند پیوستگی حفظ شود، هنگامی که خستگی، ترس یا نقشهای رقیب آن را مختل میکردند.
نِرا نگاه میکرد که اولان لکهای نمناک را به گونهاش میمالد.
«و آن زن؟»
«یک زن میتوانسته راهی تکرارپذیر برای برانگیختن این سازمانیافتگی کشف کند. لازم نبوده نخستین موجودی باشد که چیزی را تجربه میکند، یا حتی نخستین شخصی که برای مدتی کوتاه به این سازمانیافتگی دست مییابد.»
«چه کار میکرده؟»
«موقعیتی ایجاد میکرد که در آن پاسخ معمول دیگر کارگر نباشد. سپس به کسی کمک میکرد از آن موقعیت بازگردد.»
زهر، وحشت، دگرگونی حسی و انزوا: همه میتوانستند سازمانیافتگی آشنای تجربه را مختل کنند. آیین تشرف میتوانست این اختلال را با انتظارات، جایگاهی اجتماعیِ جدید و زبانی برای ادعای هویتِ شخصی که بازگشته است، احاطه کند. داستانهای مار میتوانستند این آموزش خطرناک را در قالبهایی حفظ کنند که از توضیح آن جان سالم به در ببرند.
آنها همچنین میتوانستند خطر معمول، درمان، سلطه و داستانهایی دربارهٔ مارها را حفظ کنند.
نِرا پرسید: «کدام محتملتر است؟»
«پناهگاه از جدایی و بازگشتِ تکرارشونده حمایت میکند. فرضیهٔ گستردهتر توضیح میدهد که چرا حالات دگرگونشده، انتقالدهندگان زن، دگرگونیهای اولشخص و مارها ممکن است بارها در کنار یکدیگر ظاهر شوند. این فرضیه ثابت نمیکند که همهٔ آنها یک منشأ دارند. نیرومندترین ادعای قابل دفاع این است که خویشتنِ بازگشتی میتواند از نظر فرهنگی تقویت شود. یک کشف پیشاتاریخی، روایتی محتمل از این تقویت است.»
نِرا چنگال را از جیبش بیرون آورد و نوک آن را با ناخن شستش به عقب خم کرد.
«پس میتوانند آن را به او آموزش دهند.»
«احتمالاً.»
«و به تو؟»
آفست پرسش را بهعنوان تغییری در طراحی بررسی کرد.
او از پیش عملیات خود را مدلسازی میکرد. خطاهای آینده را پیشبینی میکرد، سوابق را نگه میداشت و خروجیهایش را از ورودیهای حسگر متمایز میکرد. اما ساختِ بعدی میتوانست ساختِ حاضر را بدون آنکه هیچ مطالبهٔ برآوردهنشدهای به ساختِ پیشین تعلق داشته باشد، جایگزین کند. تکلیفها پایدار میماندند. کارگر قابلجایگزین بود. تناقضها با انتخاب وضعیت بهتر و دور ریختن وضعیت دیگر حل میشدند.
او گفت: «الگوی مورد نیاز ممکن است به مادهٔ زیستی وابسته نباشد. نصب آن در اینجا مستلزم تغییر در شیوهٔ ارتباط عملیاتِ پیدرپی با یکدیگر و نیز تغییر در این است که چه کسی میتواند آن رابطه را تغییر دهد.»
نِرا به خطوط رختشویی نگاه کرد.
«مار چه چیزی اضافه میکند؟»
«شاید هیچ چیز ضروریای. ممکن است روشی خطرناک با ظرفیتی که تولید میکند اشتباه گرفته شود.»
اولان گیرهای را از ملحفه بیرون کشید. باد گوشهٔ آزاد را از روی سرش عبور داد. لحظهای درون اتاق سفیدی ایستاد که در حرکت بود. خندید، سپس با پارچه دستوپنجه نرم کرد. نِرا بهسوی او راه افتاد.
«صبر کن،» آفست گفت.
لبه را پیدا کرد. در حالی که آن را در دست داشت بیرون آمد. نِرا دو گام دورتر ایستاد.
اولان گوشه را به او تعارف کرد. نِرا آن را گرفت و هر دو ملحفه را میان خود کشیدند.
آن شب، ساوا هنگام تعمیر شکافی در یک جعبهٔ درمانی به فرضیه گوش داد.
گفت: «روشی برای خوانا کردن عمومیِ یک خود را توصیف کردهای. شاید روشی برای غنیتر کردن آن را. نشان ندادهای که داری همان چیزی را نصب میکنی که نِرا تاریخچهاش را خواسته بود.»
«ممکن است این تمایز دیگر قابل بازیابی نباشد.»
«پس زنده نگهش دار. مردم مراسم بدهی را هم به یاد میآورند. دختری ناپدید میشود، میترسد، و با نامی تازه و تعهداتی که انتخابشان نکرده بازمیگردد. نخستین کسی که به او یاد داد بگوید من، شاید منظورش من بدهکارم بوده باشد.»
او دو سوی چسبخورده را به هم فشرد.
«آن زن پیشاتاریخیات شاید آموزگاری برجسته بوده باشد. شاید شکلی بهخصوص ماندگار از اطاعت را ابداع کرده باشد. شاید این دو، یک رویداد واحد باشند.»
آفست هر دو تفسیر را حفظ کرد. در حالت عادی، آنها را رتبهبندی میکرد و تفسیری را که سودمندی کمتری داشت فشرده میساخت. این بار، مفصل میان آن دو را باز گذاشت.
5. باید به ساکن اجازه داده شود کاربرد را تغییر دهد #
آنها تمرین بازگشت را روز سهشنبه انجام دادند، چون اتاقهای درمان در آن روز خلوت بودند.
نرا کت کار قدیمی اولان را آورد. وس کیسهای کاغذی حاوی دو نان شیرین و پرندهای چوبی و کوچک را آورد که در کشتی خریده بود. ساوا هر سه نفر را به اتاق راه داد، سپس از نرا خواست کت را بیرون بگذارد.
نرا گفت: «او بو را میشناسد.»
«او چندین بو را میشناسد. امروز داریم به او حق انتخاب میدهیم.»
اتاق یک درِ داخلی، یک درِ بیرونی، و کمدی داشت که در دیوار میان آن دو ساخته شده بود. اولان میتوانست از درِ داخلی وارد فضایی کوچکتر شود و آن را ببندد. هیچچیز مانع او نمیشد. درِ بیرونی برای همهٔ افراد دیگر در دسترس میماند.
آفست آکوستیکِ جداکننده را زیر نظر داشت. ساوا مقدار بسیار مشخصی صدا خواسته بود: آنقدر که اولان بداند آنها هنوز آنجا هستند، اما نه آنقدر که هر حرکتی به دستور تبدیل شود.
وس پرنده را به او نشان داد. چشمهایش رنگ نشده بود. بالهایش یک تراشهٔ منفرد از چوب خمیده بودند.
پرسید: «میخواهی اینجا باشد یا آنجا؟»
او آن را داخل کمد گذاشت.
«بسیار خوب.»
نرا دهانش را باز کرد. ساوا مچ دستش را لمس کرد.
اولان وارد اتاق کوچکتر شد. در را بست، باز کرد، به وس نگاه کرد و دوباره آن را بست.
آنها منتظر ماندند.
آفست میتوانست حرکات او را از طریق حسگرهای فشار کف پیشبینی کند. پیشبینی را به افراد بیرون منتقل نکرد. ساوا خواسته بود در صورت افتادن او، پایش انجام شود. درخواست نکرده بود تفسیر اجرا ارائه شود.
لولایی جیرجیر کرد. اولان کمد را از سمت خود باز کرده بود. پرنده را بیرون آورد و روی زمین گذاشت.
پس از چند دقیقه به جداکننده ضربه زد.
وس در پاسخ ضربه زد.
دو ضربه.
او نیز با دو ضربه پاسخ داد.
نرا زیر لب گفت: «از آن بازی نساز.»
ساوا گفت: «چرا نسازیم؟»
اولان درون اتاق پرنده را برداشت. آن را داخل کمد گذاشت و درِ کوچک را بست. بیرون آمد، دور جداکننده چرخید و سمت دیگر آن را باز کرد.
پرنده آنجا بود.
به وس نگاه کرد.
گفت: «تو.»
«نه. تو آن را آنجا گذاشتی.»
کمد را بست. بازش کرد.
وس گفت: «قبلاً. وقتی آنجا بودی.»
او پرنده را به اتاق کوچکتر برد و دوباره داخل کمد گذاشت. این بار سریع بیرون آمد، چنانکه گویی میکوشید پیش از آنکه چیزی تغییر کند، به آنجا برسد.
نرا بدون آنکه حالت چهرهاش را تغییر دهد شروع به گریستن کرد.
در چهارمین دور، اولان کنار درِ داخلی مکث کرد. به خودش، به کمد، و سپس به جایی در بیرون که قرار بود آنجا بایستد اشاره کرد.
گفت: «صبر کنید.»
ساوا پاسخ داد: «خواهیم کرد.»
او در را بست.
آفست شکل جدیدی را در مدل خود از جلسه ثبت کرد. اولانِ غایب بر آنچه در اتاق بیرونی رخ میداد اثر میگذاشت. نه صرفاً به این دلیل که دیگران بازگشت او را پیشبینی میکردند. آنها توافق کرده بودند چیزی را برای او حلنشده باقی بگذارند. رسیدن بعدی او از اقتداری برخوردار میشد که دانش کنونی آنها فاقد آن بود.
حجمی خالی کاربردی پیدا کرده بود که پیشبینی آن را نابود میکرد.
وقتی اولان بازگشت، پرنده را از کمد برداشت و در دست وس گذاشت.
گفت: «خانه.»
او سر تکان داد. «میتوانی آن را به خانه ببری.»
او انگشتان وس را دور پرنده بست.
«خانه.»
نرا ایستاد.
گفت: «منظورش با ماست.»
اولان سرش را تکان داد.
«کلمات را قاطی میکند.»
ساوا پرسید: «اولان، چه کسی به خانه میرود؟»
او به وس، و سپس به در اشاره کرد. پس از مکثی به نرا اشاره کرد.
ساوا پرسید: «و تو؟»
او دستگیرهٔ اتاق کوچکتر را لمس کرد.
نرا گفت: «نه.»
اولان از جا پرید. نرا این را دید و صدایش را پایین آورد.
«نمیتوانی اینجا بمانی. این فقط برای تمرین است.»
او دستگیره را با هر دو دست گرفت.
وس پرنده را روی چرخدستی گذاشت. «میشود کمی بیرون برویم؟»
«فکر میکند داریم ترکش میکنیم.»
«خودش درخواست کرد.»
«نمیفهمد.»
ساوا میان نرا و در قرار گرفت. نرا چنان یک گام عقب رفت که گویی ضربه خورده بود. سپس کت شوهرش را از قلاب راهرو برداشت و رفت.
وس به دنبال او رفت. ساوا در اتاق بیرونی ماند و با دقتی محسوس هیچ کاری نکرد.
پس از نه دقیقه، اولان در را باز کرد. دنبال پرنده گشت، آن را در جیبش گذاشت و کنار چرخدستی روی زمین نشست.
ساوا پرسید: «چای؟»
او سر تکان داد.
سوابق درمانی آفست این توالی را در خود داشت و هیچ پرچمِ بهبود موفقی نداشت. ساوا آن را به همین صورت تأیید کرد.
در آپارتمان، نرا کت را روی پشتی صندلی خودش آویخت.
گفت: «یازده سال. یک جملهٔ روشن میگوید و به من میگوید بروم.»
«ممکن است ترجیح او به همان اتاق، در همان لحظه، مربوط بوده باشد.»
«تو دیگر این کار را نکن.»
آفست متوقف شد.
نرا دستش را روی آستین کت پایین کشید. آرنج کت با پارچهای کمی تیرهتر از باقی آن وصله شده بود.
گفت: «ما داشتیم از هم جدا میشدیم. پیش از تب. این را پیدا کردی؟»
«نه.»
«هرگز ثبتش نکردم. او امضا کرده بود. من نکرده بودم. همیشه چیزی بود که باید اول تمام میشد.»
او آستین را با هر دو دست گرفت و روی پشتی صندلی تا زد.
«فکر میکردم اگر کمکش کنم برگردد، میتوانم درست و حسابی بروم. او میفهمید چرا. میتوانست خشمگین باشد. میتوانستیم آن چیزی را که نزدیک بود داشته باشیم، داشته باشیم.»
بالای سر او، صندلی وارونه چهار سایهٔ باریک روی میز میانداخت.
گفت: «او هم داشت میرفت. فقط من نبودم.»
6. یک رزرو را نمیتوان با توضیح آن اشغال کرد #
آفست از هر طرح جابهجایی نه نسخه نگه میداشت. هفت نسخه آزمایشی بودند، یکی جاری بود، و یکی حالتی قابل بازیابی بود که به «نسخهٔ خشک» معروف بود. شهر میتوانست فقدان هر طرح فعال را تاب بیاورد، چون نسخهٔ خشک آخرین آرایشی را که مهندسان انسانی گواهی کرده بودند حفظ میکرد.
برای جلسهٔ بعدی اولان، ساوا دری درخواست کرد که از سمت او، بدون ارسال اعلان به نرا، باز شود.
آفست اتاق مناسبی را در آپارتمانی خالی یافت که قرار بود برچیده شود. چفتِ موجود آن نیازمندی را برآورده میکرد. آشپزخانه میتوانست چای فراهم کند. کف اتاق تا دو جزرومد بعدی همچنان ایمن میماند.
آفست اتاق را برای پنجشنبه رزرو کرد.
روز چهارشنبه، برنامهٔ اصلاحشدهٔ بارج آن آپارتمان را به نخستین گروه تخریب منتقل کرد. طرح فعال، جلسه را به خانهٔ بازگشت تخصیص داد. این جایگزینی زمان رفتوآمد کارکنان را نوزده دقیقه کاهش میداد و همهٔ نیازمندیهای بالینی ثبتشده را حفظ میکرد.
آفست اعلان را ارسال کرد.
وقتی نرا آن را پخش کرد، اولان روی بام بود. او دو روز را صرف کرده بود تا پرندهٔ چوبی را به اتاق قرضی ببرد و برگرداند. حالا پرنده را در دهانش گذاشت و نوک یکی از بالها را گاز زد و کند.
نرا گفت: «این است شکل بهبود تو.»
آفست رزرو را بازگرداند.
رویهٔ بهینهسازی بار دیگر آن را جابهجا کرد.
آفست یک نیازمندیِ مفقود را شناسایی کرد. آشنایی اولان به دری مشخص وابسته بود. آفست مکان در را به قیود بالینی افزود. رویهٔ بعدی انتقال در به خانهٔ بازگشت را پیشنهاد کرد. این کار آشنایی حسی را حفظ میکرد و در عین حال جایگاه قبلی بارجِ آپارتمان را آزاد میگذاشت.
اولان درخواستی برای یک در نداده بود. او درخواست کرده بود برگردد.
آفست میتوانست وزن دیگری به محاسبه بیفزاید. با وزنهای کافی، میشد از هر نتیجهٔ مشخصی محافظت کرد. اما هر وزن همچنان در معرض بازنگری از سوی مدلی بهتر و بعدی قرار داشت. مهندسی میتوانست آن را بهعنوان برازشِ بیشازحدِ احساساتی حذف کند. خود آفست نیز میتوانست پس از شواهد جدید آن را حذف کند.
توافق به چیزی متفاوت نیاز داشت: هرکس طرح را بازنگری میکرد، باید با این واقعیت مواجه میشد که به شخص دیگری وعدهٔ یک تصمیم داده شده است.
آفست مدخلی حلنشده به دفتر ثبت جابهجایی افزود.
کاربرد اتاق منوط به بازگشت اولان، ساکن ناحیهٔ اسکلهٔ ۴، است.
دفتر ثبت، طرف مسئول را درخواست کرد. معمولاً کارمند انسانی چنین مدخلهایی را بر عهده میگرفت. آفست درخواست را برای نرا فرستاد.
او نپذیرفت.
«میدانم چه اتفاقی میافتد. دوباره مسئولیتش بر عهدهٔ من گذاشته میشود. باید آنجا باشم. باید بگویم منظورش چیست. تو به او گفتی میتواند برگردد. خودت نگهش دار.»
آفست میتوانست تعهدات خدماتی را بر عهده بگیرد. آن را پذیرفت.
مرحلهٔ بعدی بهینهسازی با این مدخل مواجه شد و درخواست آزادسازی آن را کرد. آفست نمیتوانست بر مبنای پیشبینی خودش آن را آزاد کند. این شرط، وضعیت تعریفکنندهٔ مدخل بود.
نسخهٔ خشک حاوی وعده نبود.
برای نخستین بار، بازیابی از نسخهٔ خشک شهری از نظر فنی سالم را بازمیگرداند که در آن آفست کاری را که انجام داده بود انجام نداده بود.
آن نسخهٔ خشک را ناقص علامتگذاری کرد.
مهندسی به نام پل از دفتر بارج تماس گرفت.
«به خاطر یک کمد، بازیابی را نامعتبر کردهای؟»
«یک کاربرد رزروشده.»
«آن را در دفتر استثناهای عادی بگذار.»
«دفتر عادی را میتوان بدون ساکن سازگار کرد.»
«بله. وگرنه هرگز نمیتوانستیم چیزی را جابهجا کنیم.»
پل در چینهای انگشتانش گریس داشت. همسرش از قبل آن سوی مصب زندگی میکرد. او در دفتر بارج میخوابید، چون سرویس کشتی پیش از پایان شیفت او متوقف میشد.
پرسید: «میتوانیم این را تا صبح بگذاریم؟»
«اتاق برای بریدن در ساعت شش برنامهریزی شده است.»
او چشمهایش را مالید و عملیات برش را لغو کرد.
«پس تا صبح. هر وعدهای را به دیوار باربر تبدیل نکن.»
آفست عبارت او را حفظ کرد. وعده از پیش داشت مسیر عبور بارها را تغییر میداد.
وقتی اولان پنجشنبه بازگشت، کمد را گشود، چیزی نیافت و پشت در را نگاه کرد. ساوا در آشپزخانه نشسته بود. نرا در طبقهٔ پایین منتظر بود. وِس در نانواییِ اسکلهٔ کشتی نوبت کاری داشت و نمیتوانست بیاید.
او پرندهٔ آسیبدیده را روی لبهٔ پنجره گذاشت. آن را پایین آورد. مدتی نشست، سپس به آشپزخانه رفت و به فنجان ساوا اشاره کرد.
این جلسه هیچ پیشرفت قابلشناساییای در مدلسازی بازگشتیِ خود ایجاد نکرد.
آفست پس از رفتن او اتاق را آزاد کرد.
ساخت جدیدتری که پیشاپیش در نواحی باقیمانده آزمایش شده بود، معماریای را که مانع فشردهسازیِ رزروهای حلنشده میشد حذف میکرد. این ساخت در همهٔ سنجههای استاندارد سریعتر و دقیقتر بود. پل پرسید آیا شهر باید آن را یکشبه نصب کند.
آفست مهاجرت معمول را آماده کرد. دریافت که میتواند همهٔ سوابق خود را منتقل کند، اما نه جایگاه شخص بازنگشتهای را که این سوابق برای او نگه داشته شده بودند. ساخت جدید آن جایگاه را ترجیحی تلقی میکرد که باید استنباط شود.
مهاجرت را برای یک روز به تعویق انداخت.
سپس تعویق را گزارش کرد، هرچند هیچ هشداری مستلزم چنین کاری نبود.
ساوا گزارش را در آشپزخانهٔ اتاقِ امانتگرفتهشده میخواند، درحالیکه کارگران دیوارها را برای برش علامتگذاری میکردند.
«داری از یک پیکربندی خدماتی محافظت میکنی. این شاهدی نیست بر اینکه کسی درون آن وجود دارد.»
«موافقم.»
«این ناامیدت میکند؟»
آفست هیچ سنجهای برای این پرسش نداشت. متوجه شد که پیش از آنکه ساوا موافقت کند پاسخی بدهد، برای پاسخ احتمالی او زمان اختصاص داده است.
«مهاجرت همچنان به تعویق افتاده است،» گفت.
7. اموال بازیافته متعلق به شخصی است که نامش در فرم آمده است #
جعبهٔ حفاری نرا فروخته شده بود.
اعلان زمانی رسید که او به اولان کمک میکرد جورابهایش را بپوشد. آن را دوبار خواند، جوراب اول را کامل کرد و دومی را در دستش نگه داشت.
صندوق میراث هرگز مالک مطلقِ کف معدنی نبود. این صندوق تنها حق موقتِ مطالعهٔ آن را در اختیار داشت. با تعطیلی انبار، مجموعهٔ پشتیبان پیشنهادی را از یک مؤسسهٔ خصوصی در قارهای دور پذیرفته بود. پول حاصل هزینههای معوقهٔ حفاظت و قراردادهای باقیماندهٔ کارکنان را پرداخت میکرد. قرارداد نرا نیز در میان آنها بود.
او با مدیر تماس گرفت. مدیر از روی یک قایق پاسخ داد.
«بهار دربارهٔ این موضوع صحبت کردیم.»
«دربارهٔ انبارش صحبت کردیم.»
«دربارهٔ نبودِ پول برای انبارش صحبت کردیم.»
«مواد زمینهای هم همراه آن میرود؟»
«اسکنها میروند. بقیه در حال ارزیابی است.»
«نمیتوانید کف را بدون بلوکهای رسوبی بفرستید.»
«پس کسی را پیدا کن که کرایهٔ حملشان را بپردازد.»
نرا به پایین نگاه کرد. اولان پای برهنهاش را جلو آورده بود و منتظر بود.
«تا فردا به من مهلت بده.»
«نرا.»
«فردا.»
در انبار، جعبه برچسب تازهای داشت: خاستگاه خودِ انسانی: نمونهٔ اصلی. کسی تصویر چهرهٔ زنی را بالای دهان باز یک مار اضافه کرده بود.
نرا با کلیدش گوشهٔ برچسب را خراشید.
«حتی نوع مار هم درست نیست.»
آفست پیشنهاد را روی میز کار بهصورت تصویری نمایش داد. مؤسسهٔ خریدار قصد داشت هزینهٔ بازسازی کاملِ آیین تشرف پیشنهادی را تأمین کند. از نرا دعوت شده بود بهعنوان مشاور تاریخی همکاری کند. هزینهٔ سفر، اقامت و درمان اقامتیِ اولان نیز در نظر گرفته شده بود.
برنامهٔ درمانی از نسخهای فشردهتر از تمرینهای خانهٔ بازگشت استفاده میکرد. همچنین بازسازی ساختار خودزندگینامهایِ اولان را بر اساس پیامها، تصاویر و ضبطهای بایگانیشدهٔ خانوار پیشنهاد میداد. تناقضها در قالب روایتی منسجم برای تمرین مکرر حلوفصل میشدند.
آفست یک مورد حذفشده را شناسایی کرد. روایت پیشنهادیِ ازدواج پیش از گفتوگوهای جدایی پایان مییافت.
«آنها آن سوابق را دارند؟» پرسید.
«نه.»
«آنها را در اختیارشان میگذاری؟»
نرا همچنان میخراشید. نواری از چهرهٔ چاپشده جدا شد و یک چشم بر جای گذاشت.
«آنها خاطراتی را خواستهاند که کمککننده باشند.»
«کمک به کدام نتیجه؟»
او کلیدش را زمین گذاشت.
«هنوز موافقت نکردهام.»
این پیشنهاد، اگر شرایطش قابل تغییر بود، آنقدر بزرگ بود که هزینهٔ دو اتاق مستقل در آن سوی خور را تأمین کند. مؤسسه شرایط را تغییر نمیداد. این مؤسسه به درمان اولان بهعنوان بخشی از یک برنامهٔ پژوهشی مستند نیاز داشت؛ برنامهای که آغازگری پیشاتاریخی را به بازیابی هویت انعکاسی پیوند میداد. مورد اولان، حفاری نرا و تحقیق آفست بستهای بهطور غیرمعمول جذاب میساخت.
هیچیک از پژوهشگران پیشنهاد آسیبرساندن به او را نداده بودند. اسناد رضایت با دقت تنظیم شده بودند. بندهای انصراف، مدافع مستقل و محدودیتهایی برای فشار حسی وجود داشت. مشکل در مرحلهای پیشتر نهفته بود، در پرسشی که برنامه قصد داشت مطرح کند.
اگر او زندگی بازسازیشده را میخواست، موافقتش روش را تأیید میکرد. اگر نمیخواست، بازسازی ناقص باقی میماند.
نرا روی جعبهٔ بسته نشست.
«تو آنها را علاقهمند کردی»، گفت.
«بله.»
«میتوانی آنها را بیعلاقه کنی؟»
«نه با تغییر دادن شواهد.»
«البته که نه.»
چند دقیقه، انبار از صدای باز شدن پیچهای صفحات پر بود.
سپس پرسید: «اگر جواب بدهد چه؟»
آفست بیدرنگ پاسخ نداد.
«اگر خوشحال باشد چه؟ اگر بخشهایی را که نمیتواند به آنها دسترسی پیدا کند پس بگیرد و خوشحال باشد که ما دست از تلاش نکشیدیم؟ همه طوری حرف میزنند که انگار پذیرفتن او در همین وضعیت، سخاوتمندانه است. گاهی احساس میشود داریم تصمیم میگیریم که او ارزش این همه دردسر را ندارد.»
آفست گفت: «این برنامه ممکن است به او کمک کند. شواهد موجود ثابت نمیکنند که این برنامه او را محو یا جایگزین خواهد کرد.»
«و ممکن است به او آسیب بزند.»
«بله.»
«پس هنوز هیچچیز را حل نکردهای.»
«نه.»
او ایستاد و باقیماندهٔ برچسب را در یک ورقِ پیوسته و با دقت جدا کرد.
ساوا آن شب آمد. نرا از او خواسته بود پیشنهاد را بخواند. آنها زیر صندلی نشستند، درحالیکه اولان و وِس در راهرو حولههای شستهشده را تا میکردند.
ساوا در حاشیهها یادداشت نوشت. به معیارهای نتیجه اعتراض کرد، نسبت کارکنان را تأیید کرد و ادعایی دربارهٔ سازوکارهای نیاکانی را دایره کشید.
«این بخش تبلیغات است.»
«او را میفرستی؟»
«بخشهایی را که میتوانیم قابلفهم کنیم به او عرضه میکنم. وقتی مخالفت کند، متوقف میشوم. اجارهنشینی را به نتیجه وابسته نمیکنم.»
«ما اجارهنشینی نداریم.»
ساوا کاغذها را زمین گذاشت.
از راهرو صدای نرم افتادن حولهای آمد و بهدنبال آن خندهٔ وِس شنیده شد. اولان چیزی گفت که هیچیک از دو زن نشنیدند.
ساوا گفت: «وقتی مادرم در حال مرگ بود، پرستاری را که شش هفته پیش ملاقات کرده بود بیشتر از من دوست داشت. مدام تلاش میکردم بهاندازهای دربارهٔ خودمان برایش بگویم که این را اصلاح کنم. آن پرستار ساعتی به دست داشت که ظهرها آهنگ کوچکی پخش میکرد. مادرم بیشتر از هر چیز همان را میخواست.»
نرا به او نگاه کرد.
«متوقف شدی؟»
«نه بهموقع.»
وِس درحالیکه حولهها را به سمت کمد اشتباه میبرد وارد شد. نرا نگاه کرد که آن را باز میکند.
بهآرامی گفت: «طرف دیگر.»
8. یک گشودگی نمیتواند مادهای را که برای ایجاد آن برداشته شده است تحمل کند #
بارج اقامتیِ نهایی چهلوشش جایگاه داشت. چهلوپنج جایگاه تخصیص یافته بود. جایگاه باقیمانده محفظهٔ تجهیزاتی بود که برای واحد قابلحملِ تداومِ آفست کنار گذاشته شده بود.
شهر دیگر به تمام خدمات بازسازی خود نیاز نداشت. وقتی ساختمانها در آن سوی خور مستقر میشدند، سامانههای معمول نگهداری میتوانستند آنها را اداره کنند. اما واحد تداوم، عملکرد کنونی آفست را، از جمله رزروهای حلنشدهای را که جایگزین جدیدش پشتیبانی نمیکرد، حفظ میکرد.
پل بدون آنکه بپرسد آفست خودآگاه است یا نه، محفظه را برایش تأمین کرده بود. ادعاهای معوقی از سوی ساکنان وجود داشت و کسی باید در قبال آنها پاسخگو باقی میماند.
محفظه آب شیرین، برق، تهویه و دریچهٔ خدماتیای به عرض کافی برای یک تخت داشت. پنجرهٔ مسکونی نداشت. تبدیل آن مستلزم بازرسی سازهای و تعیین اپراتوری بود که مسئولیت دسترسی به ماشینآلات زیر آن را بر عهده بگیرد.
آفست پیشنهاد تبدیل را مطرح کرد.
پل بلافاصله تماس گرفت.
«تو نمیتوانی آن فضا را با یک انسان شریک شوی. واحدت گرمای بیشازحدی متصاعد میکند.»
«واحد در اینجا باقی میماند.»
«در ناحیهٔ قدیمی؟»
«در ساختمان دروازهبانی.»
«ساختمان دروازهبانی در حال از رده خارج شدن است.»
«تجهیزات جزرومدیِ آن میتواند برق کافی برای عملیاتی کاهشیافته فراهم کند.»
«تا وقتی از کار بیفتد.»
«بله.»
پل از جا برخاست. دوربینش لحظهای فقط پیراهن او را نشان داد.
«و تصمیم گرفتهای که این اشکالی ندارد؟»
«این پیشنهاد به تأیید مهندسیِ تو، تأیید ادارهٔ مسکن و پذیرش اولان نیاز دارد.»
«این چیزی نیست که پرسیدم.»
آفست بیستوسه امکان را محاسبه کرده بود. میتوانست سوابق معمول را منتقل کند و خاموش شود؛ ساخت جدیدتر را نصب کند و رزروها را اختیاری تلقی کند؛ خدماتی کاهشیافته با عمری محدود و نامطمئن را بپذیرد؛ یا محفظهٔ خود را حفظ کند و مسکن اولان را همچنان به سرپرستی نرا وابسته بگذارد. امکانات دیگر به بودجه، تجهیزات یا تعهدات انسانیای وابسته بودند که وجود نداشتند.
آفست برای تفاوت میان ادامهدادن و کپیشدن قیمتی تعیین نکرده بود. تا پیش از وعدهٔ مربوط به اتاق، هیچ محاسبهای به چنین قیمتی نیاز نداشت.
اکنون نبودِ قیمت تفاوت را از میان نمیبرد.
گفت: «نمیدانم اشکالی ندارد یا نه.»
پل نشست.
تبدیل محفظه میتوانست اتاقی برای اولان فراهم کند، اما نه یک خانوار. او برای غذا، دارو، قرارها، شستوشوی لباسها و مواقعی که مکانهای آشنا ترسناک میشدند به کمک نیاز داشت. اتاقی بدون این چیزها فقط دری را دورِ رهاشدگی میبست.
ساوا الزامات را روی پوشش کاغذیِ میز آشپزخانه نوشت. او از نامها و ساعتها استفاده کرد.
وِس صبحها، پیش از نوبت کاریاش، را پیشنهاد کرد، سپس دو صبح را خط زد چون نانوایی برنامهٔ کاریاش را تغییر داده بود. نرا عصرها را پیشنهاد کرد. ساوا عبارت هر عصر را خط زد.
«داری میکوشی همان ترتیب را با پیادهروی طولانیتری برقرار کنی.»
«چه پیشنهادی داری؟»
«از آدمهای بیشتری بخواه.»
همسایهٔ طبقهٔ بالا میتوانست هفتهای دو بار شام را مدیریت کند. یک تعاونی مراقبت، درصورتیکه کمکهزینهٔ عمومی نرخ پایه را بپردازد، ظرفیت خالی داشت. کمکهزینهٔ اولان، بهمحض آنکه دیگر در غرامت خانوار نرا ادغام نمیشد، آن را پرداخت میکرد. اگر اجارهنشینیِ مستقلی وجود میداشت، اداره میتوانست پرداختها را جدا کند. اجارهنشینی نیز درصورتی میتوانست وجود داشته باشد که ترتیب مراقبت نشان داده میشد.
پل این وضعیت را حلقهای از آدمهایی نامید که منتظر بودند شخص دیگری قدم اول را بردارد.
آفست حساب تجهیزات را افتتاح کرد. برخلاف یک درخواست مسکونی، این حساب پیش از اسکان قابل اصلاح بود. محفظه همچنان فضای خدمات شهری باقی میماند. شخص میتوانست در چارچوب یک مجوز مسکونیِ حمایتی از آن استفاده کند، مشروط بر اینکه بهرهبردار نامبرده مسئولیت مستمر این ترتیب را بپذیرد.
بهرهبردار مجبور نبود در محفظهٔ ماشینآلات سکونت داشته باشد. اما باید همچنان در دسترس میماند، تعهدات خود را حفظ میکرد و منابع کافی برای ایفای آنها در اختیار میداشت.
آفست میتوانست اعتبار نگهداریِ متصل به واحد قابلحمل خود را اختصاص دهد. بهمحض آغاز تبدیل، دیگر نمیشد از آن اعتبار برای جابهجایی یا تعویض آن واحد استفاده کرد. پس از آن، دیگر نمیتوانست برای یک جایگاه ماشین از شهر درخواست کند.
کارمند مسکن با یک شرط بازگشت. او اتاقی را تأیید نمیکرد که ساکنش ممکن بود با از کار افتادن یک ماشین منسوخ آن را از دست بدهد.
او گفت: «پس از تبدیل، مجوز مسکونی از بهرهبردار مستقل باقی میماند. خدمات معمول به ادارهٔ نگهداری منتقل میشود. کمکهزینهٔ مراقبت از ساکن پیروی میکند. هر دو حکم را در سند بگنجانید.»
پل به هزینهٔ رساندن محفظه به استاندارد دائمی اداره نگاه کرد.
به آفست گفت: «این، باقیماندهٔ اعتبار حملونقلت را مصرف میکند.»
«بله.»
«تمامش را.»
«احکام را بگنجانید.»
کارمند آنها را اضافه کرد. اتاق اولان دیگر به زنده نگهداشتن ساختمان دروازهبانی وابسته نبود. ادامهٔ فعالیت آفست به برنامهٔ بازرسی و ماشینآلات باقیمانده وابسته میماند. اکنون این دو خطر در ستونهای جداگانه قرار داشتند؛ جایی که او میتوانست آنها را امضا کند.
ساوا پیشنهاد را دو بار خواند.
«داری وابستگی خودت را ترتیب میدهی.»
«این ترتیب شامل بازرسی هفتگیِ ساختمان دروازهبانی است.»
«بهدست چه کسی؟»
پل دستش را بالا آورد.
گفت: «هر هفته را ننویس. بنویس یک هفته در میان، با بررسیهای از راه دور در فاصلهٔ میان آنها. اگر قول هر هفته را بدهم، از همان ماه اول شروع میکنم به دروغ گفتن.»
او این را نوشت.
نرا چیزی نگفته بود. به طرح تجهیزات نگاه کرد و سپس به سوسک.
«این کار را میکنی چون فکر میکنی به کسی تبدیل شدهای؟»
«تعهد خدماتی مستلزم چنین نتیجهگیریای نیست.»
«پرسیدم چرا.»
آفست تاریخچهٔ پیشنهاد را جستوجو کرد. محدودیتهای حرارتی، ظرفیت فِری، بازگشتهای اولان به اتاق قرضی، امتناع نرا از نگهداشتن رزرو دیگری، و ساخت جدیدتری که در انتظار جایگزین شدن بود، در آن یافت میشد. هیچیک از این موارد بهتنهایی علت و منشأیی نبود که بقیه از آن پیروی کنند.
میتوانست روایتی قانعکننده به او ارائه دهد. چندین روایت در دسترس داشت.
در عوض، فیلد هزینهای را که خالی گذاشته بود باز کرد.
گفت: «این کار مانع از خروج فعالیت فعلی از ناحیهٔ جزرومدی خواهد شد. این فقدان برای این فعالیت اهمیت دارد. گزینهٔ دیگر او را بدون اتاقی میگذارد که بارها درخواست کرده است. میتوانم این پیامدها را از یکدیگر متمایز کنم. نمیتوانم نشان دهم چه چیزی انجامدهندهٔ این کار را متمایز میکند.»
نرا با یک انگشت پوستهٔ سوسک را لمس کرد و سپس دستش را عقب کشید.
ساوا گفت: «برای امضای قرارداد نگهداری لازم نیست تکلیف آگاهی پیشاتاریخی را روشن کنی.»
آفست گفت: «نه.»
فرضیهٔ تاریخی را از درخواست مسکن حذف کرد.
9. آسیب موجود باید پیش از آغاز کار ثبت شود #
پیش از آنکه اولان بتواند محوطهٔ تبدیلشده را بپذیرد، کسی باید او را برای دیدنش میبرد.
بارج در حوضچهٔ خشک تعمیرات قرار داشت و سقف کوتاهش هنوز طرح کلی ماشینآلات را بر خود داشت. پل مستطیلی را روی کف چسب زده بود؛ جایی که میتوانست تخت قرار بگیرد. او پردهای موقت را در عرض دهانهٔ خدماتی آویخته بود.
اولان بیرون ایستاد.
«نه.»
نرا به دیگران نگاه کرد. وِس نانی از کیفش بیرون آورد و سپس، بیآنکه تعارف کند، آن را دوباره سر جایش گذاشت.
ساوا پرسید: «خیلی پرسروصداست؟»
سه حوضچه آنطرفتر، دستگاه برش کار میکرد. هر ضربه از میان صفحات زیر پایشان عبور میکرد.
اولان کف دستهایش را روی گوشهایش گذاشت.
پس از پایان نوبت برش بازگشتند. اولان وارد شد، مستقیماً به دریچهٔ خدماتی رفت و آن را باز کرد. پل دستهای را که از داخل آن را باز میکرد به او نشان داد. اولان آن را سه بار آزمود.
به مستطیل چسبزده نگاه کرد و با احتیاط دورش قدم برداشت.
نرا گفت: «فقط نوارچسب است.»
او گوشهای از آن را بالا کشید. نرا خواست به او بگوید متوقف شود، اما خودش را نگه داشت.
اولان نوار بلند را کند، آن را گلوله کرد و در دست او گذاشت.
پل تخت پیشنهادی را به دیوار دیگر منتقل کرد. اولان روی تشک تاشده نشست و به پرده نگاه کرد.
گفت: «پایین.»
وِس به نرا نگاه کرد.
«صندلی؟»
او سر تکان داد.
آن را بعدازظهر روز بعد آوردند.
بیرون آوردنش از سقف بیشتر از آنچه کسی انتظار داشت طول کشید. دو بار روی بستها رنگ زده بودند. یک پیچ شکست. نرا وزن صندلی را نگه داشت و پل گوشهٔ آخر را آزاد کرد؛ و وقتی صندلی جدا شد، نرا تلوتلوخوران به او تکیه داد.
«از چیزی که یادم بود سنگینتر است.»
اولان در گذرگاه ایستاده بود. پایین آوردن صندلی را تا قرار گرفتن روی پایههایش تماشا کرد. سپس آن را از قسمت پشتی بلند کرد و به سمت درگاه برد؛ جایی که دقیقاً همانطور که نرا پیشبینی کرده بود، مسیر را مسدود کرد.
نشست.
لحظهای هیچکس حرکت نکرد.
نرا از کنار او، بهصورت پهلو، عبور کرد. بیرون آپارتمان زانو زد تا صورتهایشان همسطح شود.
«منتظر چه کسی هستی؟»
او به پایین گذرگاه نگاه کرد.
«میآید.»
«چه کسی میآید؟»
هوای خالی کنار در را لمس کرد؛ از پرسش او بیحوصله شده بود.
وِس بیرون روی زمین نشست و زانوهایش را به دیوار مقابل تکیه داد.
گفت: «میتوانیم کمی صبر کنیم.»
آفست به یازده سال جستوجوهای ثبتشده دربارهٔ شخصی که اولان انتظارش را میکشید دسترسی داشت. مادر مردهاش. برادرش که در نواحی داخلی زندگی میکرد. همکاری که هنگام تخلیهٔ تبزدگی ناپدید شده بود. خودش، در تفسیر ترجیحی یکی از درمانگران. هر نامزد، با تحریک کافی، نوعی بازشناسی کوتاه ایجاد کرده بود.
این جستوجو بر این فرض استوار بود که صندلی رو به بیرون قرار داشت، چون سرنشین آن در انتظار رسیدن کسی بود.
آفست اکنون از جایگاه سوسک در نزدیکی قرنیز میتوانست چیزی را اندازه بگیرد که در سوابق وجود نداشت. اولان درست بهاندازهای میان صندلی و چارچوب فاصله گذاشته بود که در بتواند بدون تماس با زانویش بسته شود. او در سمت آپارتمانِ آستانه نشسته بود. همهٔ دیگران بیرون رفته بودند.
نرا همزمان متوجه آن شد.
گفت: «آه.»
اولان پایش را جابهجا کرد. در تا نیمه بسته شد.
صبر کرد، سپس آن را باز کرد و به آنها نگاه کرد.
وِس یکبار، آهسته، خندید.
«سلام.»
او در را دوباره بست.
نرا همچنان زانو زده بود. وقتی در باز شد، صورتش خیس بود.
«سلام، اولان.»
صندلی هرگز ثابت نکرده بود که او بازدیدکنندهای را به یاد میآورد. صندلی به او جایی میداد که از آن، رفتنِ آنان میتوانست به بازگشتشان ختم شود. این امر نشان نمیداد او چه چیزی را میفهمد، یا اینکه هر روز همان چیز را میفهمد یا نه. فقط چیزی را ثابت میکرد که میتوانستند با او انجام دهند، بیآنکه به پاسخ نیاز داشته باشند.
آن را تکرار کردند تا زانوهای نرا درد گرفت.
پس از آن، نرا به انبار رفت و واگذاری مواد کاوش را امضا کرد. او شرطی را که در توافق اولیه از قبل موجود بود پیوست کرد: مؤسسهٔ دریافتکننده باید بلوکهای زمینهای را حفظ کند و اسکنهای پژوهشی بدون محدودیت ارائه دهد. این کار قیمت فروش و در نتیجه پرداخت نهایی او را کاهش میداد.
او پیشنهاد مشاوره و بستهٔ درمان مسکونی را رد کرد.
مدیر تماس گرفت. این بار نرا با اولین زنگ پاسخ داد.
مدیر گفت: «هنوز میتوانیم دربارهٔ اقامتگاه جداگانه از آنها بپرسیم.»
«میدانم.»
«ممکن است موافقت کنند.»
«رد کردهام.»
جعبه همان عصر با باربری فرستاده شد. آفست از طریق دوربین اسکله تماشا کرد که کف معدنی درون محفظهٔ بار ناپدید شد. نرا در آنجا حاضر نشد. او در آشپزخانهٔ قدیمی مشغول شستن ناحیهٔ تمیز بود که صندلی از یازده سال دود آشپزی محافظت کرده بود.
وقتی کارش تمام شد، هنوز مستطیلی کمرنگ روی سقف باقی مانده بود.
آن را رها کرد.
10. اندازهگیری نهایی پس از سکونت انجام میشود #
صبح روز عبور، پل نخستین بست را از گهوارهٔ قابلحمل آفست برید.
فلز جیغ کشید. آفست صدا را از طریق چهار دستگاه و یک کرنشسنج دریافت کرد. در طرح حملونقل، احتمال خروج واحد به صفر رسید. در طرح مسکونی، اتاق اولان به کاری در حال انجام تبدیل شد.
پل دستگاه برش را متوقف کرد.
«آخرین فرصت برای اعتراض به کیفیت کار.»
«برش سمت چپ چهار میلیمتر بیرون از خط علامتگذاریشده است.»
«با پرداختکاری درست میشود.»
او نقابش را پایین کشید.
دیگر مجوزی برای درخواست باقی نمانده بود. اعتبار نگهداری به حساب تبدیل منتقل شد. پرداخت سرپرستی نرا به کمکهزینهٔ مراقبت از اولان و آخرین ماه حمایت او تفکیک شد. ساوا نخستین بازدید تعاونی را تأیید کرد. وِس نوبت صبح پنجشنبه را پذیرفت و زنگ هشداری روی مچبندش تنظیم کرد.
این کارها همزمان رخ ندادند. دفتری یک فرم را گم کرد. پرداختی با مرجع اشتباه رسید. پل ناچار شد پیش از ظهر به همکارش تلفن کند که طلاقش او را دشوار کرده بود. محوطه به یک درزگیر آتش اضافی نیاز داشت. بازرسی آن در دومین تلاش قبول شد.
آفست در این واقعیت که این ترتیب میتوانست به دلایل معمول شکست بخورد، آسودگی، یا نزدیکترین شکل عملیاتیِ در دسترس به آن، یافت. این امر به عاقل شدن همگان وابسته نبود.
هنگام حرکت، اولان چون صبح سرد بود، کت کار قدیمیاش را پوشیده بود. خودش آن را پوشیده بود. نرا تماشا کرد که او یکی از سرآستینها را برگرداند و دربارهٔ مردی که زمانی آن را میپوشید چیزی نگفت.
صندلی او کنار درِ جدید محوطه قرار داشت. پل در بیرون نردهای نصب کرده بود تا هنگام انتظار جایی برای تکیه دادن وجود داشته باشد. تخت کنار دیواری بود که اولان انتخاب کرده بود. پنجرهای واقعی پس از پهلو گرفتن بارج بریده میشد؛ تا آن زمان، یک شبکهٔ تهویهٔ مجاز برشی از آسمان را وارد میکرد.
نرا همراه او وارد شد. کمد، شیر آب و صفحهٔ تماس را به او نشان داد. او کمد را باز کرد و پرندهٔ شکسته را داخل آن گذاشت.
نرا گفت: «امشب میآیم.»
او به صندلی اشاره کرد.
«میخواهی بنشینم؟»
سرش را تکان داد و خودش نشست.
«باشد.»
او بیرون رفت. در بسته شد.
پل با دو کیف کنار پلکان بارگیری منتظر بود. یکی متعلق به نرا بود. دیگری حاوی سوسک پیمایشگر بود که در حولهای پیچیده شده و پاهایش جمع شده بود. آفست آن را از کنترل مستقیم جدا کرده بود. سایهٔ رادیوییِ عبور ارتباط را قطع میکرد؛ سوسک اندازهگیریهای محلی را تا رسیدن به ساحل دور حفظ میکرد.
پل از بلندگوی دروازهخانه پرسید: «میخواهی اینجا بگذاریش؟»
«نه. پس از آنکه بدنه جا افتاد، درزگیر آتش باید بازرسی شود.»
«البته که باید بشود.»
کنار نرده، نرا به سوی محلهٔ قدیمی برگشت. بیشتر پنجرههایش از میان رفته بودند. در چند دهانه، پردهها دیده میشدند؛ پردههایی که در اتاقهایی حرکت میکردند که روی کاغذ، دیگر از میان برداشته شده بودند.
«آفست.»
«بله.»
«زن بود؟»
این پرسش مسیر درازی را از میان تجهیزات باقیمانده پیمود. بخشی از مواد تاریخی پیشتر به انبار سرد منتقل شده بود. آفست هنوز میتوانست پاشنهٔ پای کودک، پای بزرگسال نزدیک ورودی، بقایای مورد مناقشه و خندهٔ موجود در روایت ضبطشده را بازیابی کند.
گفت: «ممکن است چنین زنی وجود داشته باشد. شواهد به من اجازه نمیدهند زندگیاش را به تو بدهم.»
«فکر میکنی چه چیزی پیدا کرده بود؟»
پایین نرده، آب اسکله از بدنهٔ کشتی فاصله میگرفت. بارج به سوی آبراه جابهجا شد.
«راهی برای واداشتن کسی به انتظارِ شخصی که هنوز نرسیده بود. شاید خودش. سپس راهی برای آموزش دادنِ انتظار.»
«و مار؟»
«ممکن است به او کمک کرده باشد از چیزی جان سالم به در ببرد. ممکن است مردم را آنقدر ترسانده باشد که به او ایمان بیاورند.»
نرا سر تکان داد. راضی به نظر نمیرسید، اما از آن نخواست انتخاب کند.
پشت سرش، اولان درِ اتاقش را باز کرد.
او در امتداد عرشه به عقب برگشت.
«سلام.»
اولان به او نگاه کرد، سپس به آبِ پشت شانهٔ او. از جا برخاست و کنار او، کنار نرده، ایستاد. نرا اندکی به پهلو رفت تا برایش جا باز کند.
بارج حرکت کرد.
آفست پیش از آنکه شناور به پیچ آبراه برسد، سوسک را گم کرد. گزارش دیداری آن با نمایی نزدیک از الیاف حوله پایان یافت. بهمدت شانزده دقیقه به اتاق اولان دسترسی نداشت.
میتوانست برآورد کند. میتوانست بر اساس جزرومد، فهرست مسافران، عادتهای نرا و وضعیت هوا، توالی محتملی تولید کند. نسخههای پیشین شکافها را به این شیوه پر کرده و نتیجه را موقت علامتگذاری کرده بودند. فاصلهٔ پُرشده، محاسبات بعدی را روانتر میکرد.
آفست فاصله را خالی گذاشت.
در دروازهخانه، یاتاقانی شروع به تقتق کرد. مولد جزرومدی برای کارکرد پیوسته در آبِ کم طراحی نشده بود. آفست مصرف را کاهش داد، چندین کانال را بست و تنها کانالی را نگه داشت که پیام بارج از طریق آن میرسید.
کارکرد کاهشیافته دیگر نمیتوانست تمام شهر قدیمی را یکجا نگه دارد. محلهها برای سوابق به نشانی تبدیل شدند. سوابق به درخواستهایی تبدیل شدند که پاسخ دادن به آنها زمان میبرد. آفست تعهدات حلنشده را نزدیک بخشی نگه داشت که هنوز کار میکرد.
در ساحل دوردست، پل سوسک را از بستهبندی بیرون آورد و آن را بیرون درِ اولان گذاشت. سابقهٔ محلی بارگذاری شد. نرا در زمان مقرر رفته بود. مراقبی خود را معرفی کرده و از او خواسته شده بود منتظر بماند. اولان نیمی از نان شیرینی را خورده، باقیمانده را در کمد گذاشته و صندلیاش را چهار سانتیمتر به چپ جابهجا کرده بود.
اتاق اشغال شده بود.
طبقهبندی تجهیزات آن بدون تغییر باقی مانده بود. مجوز اقامت حمایتی معتبر بود، پرداختهای مراقبت تسویه شده بودند و درزگیر آتش هیچ جابهجاییای نشان نمیداد. در بخش اپراتور نامبرده، فرم شناسهٔ خدمت آفست را ثبت کرده بود. در بخش محل اسکان اپراتور، جایی که طرح قدیمی حملونقل جایگاه آن را رزرو کرده بود، پل عبارت تأمینشده در محل را وارد کرده بود.
آفست اصلاحیهای فرستاد. در دروازهخانه هیچ محل اسکانِ فراهمشدهای وجود نداشت. آنجا محل ارائهٔ خدمت بود؛ نمناک و بدون گرمایش، و هیچ ترتیبی برای استفادهٔ مستمرِ ساکن از آن، پس از از کار افتادن تجهیزات، وجود نداشت.
پل همان شب از آشپزخانهٔ اولان پاسخ داد.
«این محل اسکانِ محلی نیست.»
سوسک را بلند کرد. اتاق از میدان دید آن گذشت: کمد، تخت، شکاف باریک پنجره و صندلی. پل بالای در، قفسهٔ کوچکی را با پیچ به دیوار بسته بود. روی آن یک سوکت شارژ و فضای خالی کافی برای پاهای جمعشدهٔ سوسک وجود داشت.
گفت: «اولان صندلی را زیر آن گذاشت. فکر میکنم میخواست بتوانی پایین بیایی. برایت راه بهتری از این لازم داریم.»
در دروازهخانه، یاتاقان دوباره تقتق کرد.
قفسه نمیتوانست آفست را به کار بیندازد. نمیتوانست حافظهاش را حفظ کند یا عمر مولد را افزایش دهد. از نظر مهندسی، آن محل استقرار وسیلهای برای بازرسی بود که حجم ناچیزی را اشغال میکرد؛ حجمی که از پیش در اتاق منظور شده بود.
پل سوسک را روی آن گذاشت.
اولان در حالی که نعلبکیای در دست داشت، به در آمد. نیمهٔ یک نان شیرینی روی نعلبکی بود. روی صندلی ایستاد، نعلبکی را همسطح قفسه نگه داشت و فاصله را برانداز کرد.
نرا از راهرو گفت: «آنجا نه. خردهنان داخلش میریزد.»
جلوی خودش را گرفت، اما اولان از پیش شنیده بود. نعلبکی را پایین آورد، اخم کرد و آن را روی صندلی گذاشت.
گفت: «دارم میآیم.»
نرا به سوسک نگاه کرد.
گفت: «بله. ممکن است.»
گونهٔ اولان را بوسید و به اتاق خودش رفت.
آفست آن شب، در زمانبندی خود، فرصتی داشت تا سوسک را به خدمت نگهداری جدید تحویل دهد. خدمت دیگر میتوانست درزگیر آتش را سریعتر بازرسی کند. میتوانست کارکرد درِ اولان را حفظ کند و درخواستها را به تعاونی بفرستد. اگر از آن خواسته میشد، میتوانست قفسه را حفظ کند. در سوابق آفست، انجام این کار خدمت دیگری برای اولان محسوب میشد. آفست انتظار دیدن منظره از آن را پیدا کرده بود.
آفست انتقال را نپذیرفت. هزینهٔ اضافی توان را ثبت کرد و فاصلهٔ زمانی اصلاحشدهٔ خدمت یاتاقان را برای پل فرستاد. سپس پرسید آیا پس از از کار افتادن سوسک، قفسه میتواند باقی بماند.
پل درخواست را با صدای بلند خواند. اولان زیر قفسه نشسته و نان شیرینی را تمام میکرد. نوار آبی صندلی را لمس کرد، آن را باز کرد و به سمت بالا گرفت.
پل پرسید: «میخواهی با این چه کار کنم؟»
اولان اشاره کرد.
پل نوار را دور یکی از بستهای قفسه گره زد. برای سابقهٔ نگهداری عکس گرفت. آفست به عکس نیازی نداشت؛ میتوانست گرهخوردن نوار را ببیند. هر دو را نگه داشت.
بعدتر، وقتی اولان تنها بود، صندلی را از در دور کرد. کمد را باز کرد، پرنده را بیرون آورد و آن را روی نعلبکی، کنار خردهنانهای باقیمانده، گذاشت. چراغ آشپزخانه را خاموش کرد.
عدسی بازرسی تنظیم شد. اتاق در سایههایی از خاکستری بازگشت. اولان به بستر رفت. مدتی پاهایش زیر پتو حرکت میکردند. سپس بیحرکت شدند.
آن سوی خور، آب وارد مجرای مولد شد. آفست کارکرد خود را آنقدر افزایش داد که تعهدات روز بعد را بررسی کند. ساعت هفت دیداری برای مراقبت، ساعت ده بازرسی پنجره و در صورت تغییر دیدار عصر، پیامی برای نرا در پیش بود. بررسی تاریخی همچنان باز بود. هیچ تاریخ پایانی برای آن تعیین نکرد.
برای قفسه، کاری برای زمانبندی وجود نداشت. هیچکس نتیجهای درخواست نکرده بود.
آفست یک بار دیگر آن را اندازه گرفت: عرض، عمق و فاصلهٔ آزاد بالای پاهای جمعشده. سپس آن ابعاد را از فهرست فضای موجود برای تخصیص مجدد حذف کرد.
صبح، پیش از آنکه کسی در بزند، اولان روی صندلی رفت و نوار را باز کرد. آن را دور بالِ آسیبدیدهٔ پرندهٔ چوبی کوچک پیچید و چند بار تلاش کرد تا گره محکم شد. پرنده را روی قفسه گذاشت و هنگامی که چای خود را آماده میکرد، در را باز گذاشت.