خلاصهٔ بسیار کوتاه

  • در بسیاری از فرهنگ‌های باستانی، آفرینش با جدا شدن آسمان و زمین از یکدیگر آغاز می‌شود—گسستی آغازین که آشوب را به جهانی منظم بدل می‌کند. این رویداد به‌روشنی در حماسه‌ای هوری–هیتی حفظ شده است؛ حماسه‌ای که در آن خدایان همان تبری را که زمانی آسمان و زمین را از هم بریده بود بازمی‌یابند تا غولی را شکست دهند.
  • در سرود اولیکومی (حدود سدهٔ ۱۳ پیش از میلاد)، خدایان کهن «تبر باستانیِ الماسی» را به دست می‌دهند؛ تبری که در آغاز آسمان را از زمین جدا کرده بود و اکنون برای بریدن هیولا از پایگاه غول‌آسایش به کار می‌رود. این اسطوره، که بر لوح‌های گِلی هیتی ثبت شده، نگاهی نادر به اسطورهٔ آفرینش هیتی/هوری فراهم می‌کند؛ اسطوره‌ای که بر اساس آن، زمین و آسمان در آغاز به هم پیوسته بودند تا اینکه به‌زور از یکدیگر شکافته شدند.
  • بن‌مایهٔ آسمان و زمین به‌مثابهٔ عاشقان سابقی که از هم جدا شده‌اند در سنت‌های سومری، بابلی، یونانی، مصری، چینی و پلی‌نزیایی دیده می‌شود. برای نمونه، متون سومری انلیل را می‌ستایند که با بیل خود «شتابان به جداسازی آسمان از زمین پرداخت»، مردوک بابلی ایزدبانوی نخستین تیامات را به دو نیم می‌بُرد تا آسمان و زمین را شکل دهد، و کرونوس یونانی اورانوس را اخته می‌کند—«اورانوس، در حالی که از درد فریاد می‌کشید، آغوش خود را گسست و زمین را از آسمان‌ها جدا کرد».
  • بافت فرهنگی اهمیت اساسی دارد: حماسهٔ هوریِ اولیکومی از لوح‌هایی به دست آمده است که در هاتوسا (ترکیه) یافت شده‌اند و اسطوره‌شناسی هوری را بازتاب می‌دهند که هیتی‌ها آن را حفظ کرده‌اند. این حماسه با چرخهٔ کوماربی در زمینهٔ جانشینی ایزدان پیوند دارد و با تئوگونی هزیود (اورانوس–کرونوس–زئوس) موازی است. رویداد «گسست» احتمالاً بر اسطوره‌های متأخرتری چون نبرد زئوس و تیفون در روایت‌های یونانی تقدم داشته و بر آن‌ها تأثیر گذاشته است.
  • پژوهشگران بر این باورند که چنین اسطوره‌هایی یک کهن‌الگوی جهان‌شمول آفرینش را رمزگذاری می‌کنند و شاید حتی خاطرات باستانیِ رویدادها یا دگرگونی‌های واقعی را در خود حفظ کرده باشند. اسطوره‌شناسان تطبیقی، بن‌مایهٔ جدایی آسمان و زمین را به ژرف‌ترین لایه‌های داستان‌گویی بشر، و احتمالاً به خاستگاهی پارینه‌سنگی، بازمی‌گردانند. برخی نظریه‌پردازان (برای مثال جولیان جینز) حتی حدس می‌زنند که این بن‌مایه نماد گسستی روان‌شناختی باشد—«زاده‌شدن» آگاهیِ خودآگاه که ذهن (آسمان‌ها) را از طبیعت خام (زمین) جدا می‌کند.

آسمان و زمین: نخست متحد، سپس از هم گسسته#

اسطوره‌های سراسر جهان غالباً با آسمان و زمین به‌صورت جفتی درهم‌پیوسته آغاز می‌شوند—اتحادی نخستین میان آسمان و زمین که باید از هم گسسته شود تا زندگی امکان شکوفایی پیدا کند. در بسیاری از کیهان‌شناسی‌های باستانی، کیهان در آشوب یا نزدیکی آغاز می‌شود و آسمان و زمین در هم قفل شده‌اند. عمل جدا کردن آن‌ها نخستین عمل آفرینش است؛ عملی که فضایی را پدید می‌آورد تا ایزدان، انسان‌ها و هر چیز دیگر بتوانند در آن وجود داشته باشند. انسان‌شناسان و مورخان دین اشاره می‌کنند که این تصور، به‌عنوان رویدادی بنیادی در کیهان‌زایی، «از مصر تا نیوزیلند» دیده می‌شود. این جدایی، پیش‌شرطی ضروری برای آفرینش‌های بعدی است: تا زمانی که آسمان و زمین از هم کشیده نشوند، هیچ‌چیز نمی‌تواند پدیدار شود.

در تصویرپردازی اسطوره‌ای، آسمان (که غالباً به‌صورت ایزد مردِ آسمان شخصیت‌بخشی می‌شود) و زمین (به‌صورت مادری مؤنث) در آغاز به‌گونه‌ای صمیمانه به هم بسته‌اند. جدایی آن‌ها گاه خشونت‌بار و تراژیک است و به آغوشی نخستین پایان می‌دهد. چنان‌که یکی از پژوهشگران گفته است، مردمان باستان در سپیده‌دم زمان، آسمان و زمین را «در اتحادی کامل و یکپارچه» می‌دیدند—و غالباً آن‌ها را جفتی زناشویی تصور می‌کردند که بعدها به‌زور از یکدیگر طلاق داده شدند. متون مصری، ایزدبانوی آسمان، نوت، را توصیف می‌کنند که در آغوشی اروتیک بر فراز ایزد زمین، گِب، خم شده است؛ تا آنکه پدرشان شو آن دو را از هم جدا کرد. در روایت‌های مائوری، رانگینویی (آسمان) و پاپاتوانوکو (زمین) در آغاز در تاریکی «به هم چسبیده بودند» تا اینکه فرزندانشان آن دو را از هم راندند؛ در حالی که فریادهای اندوه‌بار والدین دل‌هایشان را می‌شکست.

این بن‌مایه چنان محوری است که حتی خود واژهٔ «کیهان» در برخی زبان‌ها به جدایی اشاره دارد. در سومری، اصطلاح مربوط به جهان، ان-کی، به‌معنای دقیق کلمه «آسمان–زمین» است—و غالباً در بافت‌هایی ظاهر می‌شود که بر پیوستگی پیشین آن‌ها و سپس جدایی‌شان دلالت دارند. ایزدان آنوناکی در میان‌رودان به‌عنوان «فرزندان آن (آسمان) و کی (زمین)» تفسیر شده‌اند—تصوری که اتحاد آسمان و زمین، و شاید جدایی آن‌ها، را در تبار ایزدی جای می‌دهد.

بن‌مایهٔ جدایی در متون خاور نزدیک باستان#

هیچ منطقه‌ای در ادبیات خود بیش از خاور نزدیک باستان دربارهٔ جدایی آسمان و زمین سخن نگفته است. لوح‌های سومریِ متعلق به اواخر هزارهٔ سوم پیش از میلاد، از همان زمان به این رویداد اشاره می‌کنند. یکی از کهن‌ترین روایت‌های آفرینش، سرود بیل، این گسست را به انلیل، ایزد هوا/توفان، نسبت می‌دهد. انلیل «شتابان به جداسازی آسمان از زمین، و شتابان به جداسازی زمین از آسمان پرداخت» تا زندگی انسانی بتواند آغاز شود. تنها پس از آنکه او آسمان را بالا برد و آن را از زمین شکافت، «نسل انسان توانست از زمین سر برآورد» و شکل درست جهان تثبیت شد. نکتهٔ قابل توجه این است که انلیل این کار را با ابزاری انجام می‌دهد—یک بیل ساده—که آن را به‌تفصیل می‌ستاید. متن حتی بیل انلیل را آراسته به طلا و منبت‌کاری‌شده با لاجورد توصیف می‌کند و بدین‌سان این ابزار کشاورزی را به وسیله‌ای کیهانی ارتقا می‌دهد. انلیل با برافراشتن «محور جهان در دور-آن-کی» («پیوند آسمان و زمین»)، در واقع آسمان را برپا می‌دارد و ستون‌های کیهانی را در جای خود استوار می‌کند.

منبعی دیگر از میان‌رودان به جدایی‌ای خودجوش اشاره دارد: لوحی از نیپور باستان با این عبارت آغاز می‌شود: «پس از آنکه آسمان از زمین دور و جدا شد، [همراه] وفادارِ او…»؛ عبارتی که نشان می‌دهد این رویداد در زمان‌های نخستین از پیش تحقق یافته بود. چندین اسطورهٔ سومری در ضمن به این طلاق کیهانی اشاره می‌کنند—برای مثال، داستان قهرمان لوگالباندا از زمانی سخن می‌گوید که «آسمان‌ها از زمین دور شدند و زمین از آسمان جدا شد». این اشاره‌های مکرر و گذرا نشان می‌دهند که تا اواسط هزارهٔ دوم پیش از میلاد، مردمان میان‌رودان جدایی آسمان–زمین را به‌عنوان بخشی بدیهی از پس‌زمینهٔ جهان، امری مسلم می‌دانستند.

سنت بابلی بعدها این جدایی را در قالب نبردی دراماتیک بازپردازی کرد. در انوما الیش (حدود سده‌های ۱۸–۱۲ پیش از میلاد)، حماسهٔ آفرینش بابلی، آسمان و زمین از پیکر تیامات، ایزدبانوی کشته‌شدهٔ اقیانوس نخستین، پدید می‌آیند. پس از آنکه مردوک تیامات را شکست می‌دهد، «او را مانند صدفی به دو بخش شکافت: نیمی از او را در جای خود نهاد و آسمان را شکل داد… و با نیمهٔ دیگر زمین را آفرید». بدین‌سان، کیهان به‌معنای واقعی کلمه با بریدن پیکری متحد به دو نیمهٔ بالایی و پایینی زاده می‌شود. این عمل هولناک، گسستی لفظی و واقعی است: یک پیکر به دو قلمرو—بالا و پایین—تبدیل می‌شود. متن تأکید می‌کند که در آغاز «آسمان‌های بالا وجود نداشتند و زمینِ زیرین هنوز پدید نیامده بود» تا زمانی که این جدایی هر دو را ایجاد کرد. دوپاره‌کردن تیامات به دست مردوک، غالباً با تصور متأخرِ کتاب مقدسی مقایسه می‌شود که در آن خداوند «آب‌های بالا» را از «آب‌های پایین» به‌وسیلهٔ فلک (آسمان) جدا می‌کند—جدایی‌ای از نظر مفهومی ملایم‌تر که پژواک نمونهٔ باستانی است.

اسطوره‌شناسی مصری نیز زمانی را تصور می‌کرد «پیش از برافراشتن شو» که آسمان و زمین یکی بودند. در کیهان‌شناسی هلیوپولیتی، ایزد هوا، شو (که به‌صورت مردی در حال نگه‌داشتن آسمان به تصویر کشیده می‌شود)، مشخصاً برای از هم گشودن فرزندانش زاده شد: نوت (آسمان) و گِب (زمین). یکی از متون اهرام از آسمان درخواست می‌کند: «ای نوت، خویشتن را از فراز اوزیریس جدا کن» (پادشاه درگذشته)؛ درخواستی که باور به این را بازتاب می‌دهد که شو در آفرینش، نوت را به‌طور فیزیکی به بالا و دور از گِب راند. متون تابوت‌ها شکوه‌ای از زبان خود شو دربردارند؛ شو از نگه‌داشتن ابدی دخترش، آسمان، خسته شده است: «من از برافراشتن شو خسته‌ام، زیرا دخترم نوت را بر فراز خود برافراشتم… گِب را زیر پاهایم نهاده‌ام». این تصویر زنده غالباً در هنر مصری به تصویر کشیده شده است: بدن ستاره‌پوش نوت بر فراز گِب خم شده، گِب در زیر او دراز کشیده، و شو میان آن دو ایستاده است؛ با بازوانی افراشته تا آسمان و زمین را از هم جدا نگه دارد.

تصویر مصری (پاپیروس گرینفیلد، حدود ۹۵۰ پیش از میلاد) از ایزد هوا، شو (در مرکز، به شکل انسان)، که ایزدبانوی آسمان، نوت (کشیده‌شده در بالا)، را برافراشته نگه داشته و او را از ایزد زمین، گِب (در پایین، لمیده)، جدا می‌کند. شو در دو سوی خود از یاری ایزدان هِه با سر قوچ برخوردار است. گسستن نوت و گِب، عمل نخستینی دانسته می‌شد که آفرینش را امکان‌پذیر کرد.

جالب آنکه منابع مصری به چراییِ ضرورت جدایی آسمان و زمین نیز اشاره می‌کنند. متنی بیان می‌کند که هدف از این جدایی، امکان آفرینش موجودات زنده بوده است: «هنگامی که آسمان و زمین یکی بودند، هیچ‌چیز به وجود نیاوردند؛ پس از آنکه جدا شدند، همه‌چیز را پدید می‌آورند… درختان، پرندگان، جانوران… و نژاد فانیان». این قطعه از نمایشنامه‌نویس یونانی، اوریپید، که یک کیهان‌زایی مصری را گزارش می‌کند، منطق کیهان‌شناختی را به‌خوبی خلاصه می‌کند: تنها پس از جدایی بود که زندگی و نور پدیدار شدند. بنابراین، گسست کیهانی به‌صورت امری آفریننده، نه ویرانگر تصویر می‌شود—«تمایزی» ضروری میان وحدت نخستین، تا تنوع غنی آفرینش بتواند گسترش یابد.

در سراسر جهان: صورت‌های گوناگون یک مضمون#

جدایی آسمان و زمین در مکان‌های شگفت‌آوری خارج از خاور نزدیک نیز تکرار می‌شود. در چین، اسطوره‌های نخستین آسمان و زمین را به‌صورت زوجی زناشویی شخصیت‌بخشی نمی‌کردند، اما همچنان از آشوبی آغازین سخن می‌گفتند که در آن آسمان و زمین به هم پیوسته بودند. گاه جدایی به غولی به نام پان‌گو نسبت داده می‌شود که درون تخم کیهانیِ آشوب بیدار شد و آسمان‌ها را به بالا راند و زمین را با فشار پا به پایین فشرد. بر اساس یکی از روایت‌های متأخر، پان‌گو هر روز بلندتر می‌شد و به مدت ۱۸٬۰۰۰ سال آسمان و زمین را بیش از پیش از هم دور می‌کرد تا به جایگاه مناسب خود برسند. در روایت‌های دیگر، پان‌گو با تبری پوستهٔ آشوب را درهم می‌شکند و یین (زمین) و یانگ (آسمان) را از هم جدا می‌کند. سرانجام، هنگامی که پان‌گو می‌میرد، بدنش ویژگی‌های جهان را شکل می‌دهد—مشابه بدن تیامات در میان‌رودان. متنی متعلق به سدهٔ ۲ پیش از میلاد، یعنی هواینان‌زی، سنتی کهن‌تر را حفظ کرده است: «در آغاز، آسمان و زمین یکی بودند؛ هنگامی که از هم جدا شدند، امر پاک آسمان شد و امر زمخت زمین». تنها در بازگویی‌های بعدی است که پان‌گو صراحتاً عامل این شکافتن معرفی می‌شود؛ امری که نشان می‌دهد چگونه رانش کیهانیِ خودجوش، در قالب کنشی عمدی از سوی یک ایزد، اسطوره‌ای شده است.

در جزایر پلی‌نزی، تبارنامه‌های آفرینش اغلب با پدر آسمان و مادر زمین آغاز می‌شوند که در آغوشی عاشقانه و ناگسستنی به هم چسبیده‌اند و فرزندان بی‌شمارشان در تاریکی میان آن دو گرفتارند. مائوری‌ها روایت می‌کنند که فرزندان رانگی (آسمان) و پاپا (زمین) از تاریکی خفقان‌آور به ستوه آمدند و برای جدا کردن والدین خود توطئه کردند. پس از تلاش‌های بسیار، ایزد تانه ماهوتا (ایزد جنگل‌ها) به پشت دراز می‌کشد و با پاهایش فشار می‌آورد و رانگی و پاپا را، در میان شیون و زاری عظیم، از هم می‌گشاید. نور به درون سرازیر می‌شود و جهانی که ما می‌شناسیم آغاز می‌گردد، هرچند والدینِ جداشده برای همیشه در سوگ یکدیگر می‌گریند. صورت‌های گوناگون این روایت در سراسر اقیانوس آرام بازتاب همین طرح را نشان می‌دهند: در برخی روایت‌ها، جدایی با بریدن به‌وسیله تیغه‌ها یا اره‌های فراطبیعی انجام می‌شود؛ برای نمونه، اسطوره‌ای از جزایر گیلبرت توصیف می‌کند که ایزد نا آریان به مارماهی‌ای فرمان می‌دهد «از پهلو بلغز و ببر؛ آسمان به زمین چسبیده است… می‌بُرند، می‌بُرند» تا آن‌گاه که آسمان به بالا برده شد. کاربرد ابزار بُرنده در اینجا به‌طرزی چشمگیر با داس‌ها و تبرهای فلزی اسطوره‌های جهان قدیم موازی است.

حتی قرآن (سدهٔ ۷ میلادی) نیز ممکن است اشاره‌ای به این شکافت آغازین در خود داشته باشد: «آیا کسانی که کافر شده‌اند ندیده‌اند که آسمان‌ها و زمین به هم پیوسته بودند، و ما آن دو را از هم گشودیم (فَفَتَقْنَاهُمَا)؟» (۲۱:۳۰). عبارت عربی، آسمان‌ها و زمینِ یکپارچه را به جامه‌ای دوخته‌شده تشبیه می‌کند که خداوند سپس آن را بخیه‌گشایی می‌کند؛ تصویری که با جراحی کیهانیِ انجام‌شده به‌دست مردوک یا کرونوس شباهت بسیار دارد.

تکرار این مضمون در سراسر جهان ــ در زمینه‌هایی به‌کلی متفاوت، از فلسفهٔ یونانی (برای مثال، سرودهای اورفئوسی) و کیهان‌شناسی هندو (که در آن آسمان را ایندرا، یا کوه کیهانی، بالا می‌برد) گرفته تا روایت‌های بومیان آمریکا ــ برخی پژوهشگران را بر آن داشته است که آن را بازتابِ اسطوره‌ای نیایی و مشترک، یا دست‌کم بازتاب مرحله‌ای روان‌شناختی مشترک در نحوهٔ تصور جهان از سوی مردمان نخستین، بدانند. مایکل ویتسل، اسطوره‌شناس تطبیقی، استدلال می‌کند که جدایی آسمان و زمین بخشی از چیزی است که او آن را داستان «لائوراسیایی» می‌نامد؛ روایتی هسته‌ای که اسطوره‌های سراسر اوراسیا، اقیانوسیه و قاره‌های آمریکا در آن اشتراک دارند. به‌گفتهٔ ویتسل، این داستان در پارینه‌سنگیِ زبرین، ده‌ها هزار سال پیش، تثبیت شد و گروه‌های انسانیِ مهاجر آن را با خود بردند و بازتفسیر کردند. این روایت معمولاً آفرینش جهان از یک وحدت آغازین، سلسله‌ای از خدایان، سیل، و نبردی با اژدها را دربر می‌گیرد ــ عناصری که همگی در اسطوره‌هایی که به آن‌ها پرداختیم یافت می‌شوند (برای نمونه، نوا پس از سیل در افسانهٔ چینی آسمان را مرمت می‌کند، یا نبرد مردوک با تیامات). بنابراین، گسستن آسمان و زمین بالقوه یکی از کهن‌ترین «خاطرات» مشترک بشریت است که در هر فرهنگ با رنگ‌وبوی محلی بازگویی شده است.


سرود اولیکومی: داستان هوریانیِ زمینِ گسسته#

در میان این بافتهٔ اسطوره‌ها، حماسهٔ هوریانیِ اولیکومی به‌سبب آن‌که آشکارا به گسست آسمان و زمین اشاره می‌کند و آن را درون داستانی دراماتیک جای می‌دهد، برجسته است. سرود اولیکومی بخشی از چرخهٔ کوماربی است؛ مجموعه‌ای از اسطوره‌های هوریانی که بر لوح‌های میخیِ هیتی از بوغازکوی (هاتوسای باستان) در آناتولی حفظ شده‌اند. این لوح‌ها در اوایل سدهٔ بیستم، در میان بایگانی‌های سلطنتی هیتی‌ها، کشف شدند و تاریخشان تقریباً به سده‌های ۱۴–۱۳ پیش از میلاد می‌رسد، هرچند خود اسطوره‌ها احتمالاً خاستگاه‌های هوریانیِ کهن‌تری دارند. زبان حماسه هیتی است (زبان کاتبان)، اما بسیاری از نام‌های شخصیت‌ها هوریانی‌اند و از بافته‌ای غنی از تبادل فرهنگی میان هیتی‌های هندواروپایی و همسایگان هوریانی آنان پرده برمی‌دارند.

زمینه: جست‌وجوی قدرت کوماربی#

برای فهم داستان اولیکومی، باید صحنه را آماده کنیم. چرخهٔ کوماربی اسطوره‌ای دربارهٔ جانشینی است که شرح می‌دهد ایزد توفان، تِشوب، چگونه به فرمانروایی رسید و پدرِ سرنگون‌شده‌اش، کوماربی، چگونه کوشید انتقام بگیرد. این روایت شباهتی نزدیک به اسطورهٔ یونانیِ متأخرِ جانشینی (اورانوس–کرونوس–زئوس) دارد و پژوهشگران از همان هنگام که متن را رمزگشایی کردند، این همسانی را تشخیص دادند. در شعر پیشینِ پادشاهی در آسمان، کوماربی (همتای کرونوس) ایزد آسمان، آنو (همتای اورانوس)، را اخته می‌کند و اندام تناسلی او را می‌بلعد و ناخواسته خود را با ایزد توفان، تِشوب (همتای زئوس)، بارور می‌سازد. تِشوب بعدتر زاده می‌شود و کوماربی را سرنگون می‌کند و خود را شاه خدایان می‌سازد؛ همان‌گونه که زئوس کرونوس را سرنگون می‌کند. در آغاز سرود اولیکومی، کوماربی در تبعید و در حال اندیشیدن به انتقام نشسته است و برای انتقام از پسرش تِشوب، که اکنون در شهر آسمانی کومّیا فرمان می‌راند، نقشه می‌کشد.

نقشهٔ کوماربی به‌طرزی چشمگیر بدیع است: او تصمیم می‌گیرد هیولایی را پدر شود که تِشوب را نابود کند. کوماربی نزد دختر ایزد دریا (ایزدبانویی فرعی یا شاید صخره‌دریاییِ شخصیت‌یافته) می‌رود و او را با نطفهٔ خود ــ که در واقع قطعه‌ای سنگ دیوریت است ــ بارور می‌کند. فرزند، اولیکومی، غولی سنگی است. متن در بخش‌هایی قطعه‌قطعه است، اما کوماربی را توصیف می‌کند که با شادمانی نوزاد را نام‌گذاری می‌کند و سرنوشت او را چنین اعلام می‌دارد:

«او خواهد رفت! اولیکومی نام او خواهد بود!
به آسمان خواهد رفت تا به پادشاهی برسد،
و بر کومّیا فشار خواهد آورد…
ایزد توفان را خواهد زد،
و او را همچون نمک خواهد کوبید،
و همچون مورچه‌ای زیر پا خرد خواهد کرد!»

نوزاد اولیکومی، با چنین مقصود هولناکی، باید از دید خدایان پنهان و دور از نگاه آنان پرورش داده شود. کوماربی ایرشیررا، ارواح زیرزمینی، را فرا می‌خواند تا نوزاد را به جهان زیرین ببرند و بر شانهٔ پیکره‌ای سنگی و باستانی به نام اوپِلّوری بگذارند. اوپلّوری (که اوبلّوری نیز نوشته می‌شود) موجودی غول‌آسا و اطلس‌وار است «که زمین و آسمان‌ها را بر شانه‌های خود حمل می‌کند». اوپلّوری در خلسهٔ مراقبهٔ عمیق خود حتی متوجه بار اضافیِ کودکی در حال رشد بر شانه‌اش نخواهد شد ــ یا دست‌کم کوماربی چنین امید دارد. انتخاب او هوشمندانه است: کوماربی با کاشتنِ اولیکومی، به‌معنای واقعی کلمه، بر بنیاد جهان، او را از حملهٔ فوری در امان نگه می‌دارد تا رشد کند.

و رشد می‌کند ــ با سرعتی فراطبیعی. کوماربی پیش‌گویی می‌کند: «در یک روز، یک فرلانگ رشد خواهد کرد! در یک ماه، یک لیگ رشد خواهد کرد!» اولیکومی از سنگ کونکونوزی، صخره‌ای سخت و رازآمیز، ساخته شده و هم کور و هم کر است ــ ستونی سنگی و بی‌احساس که در برابر ترغیب یا درد مصون است. هنگامی که از دریا سر برمی‌آورد، ظهور اولیکومی با شگفتی چنین توصیف می‌شود:

«سنگ بلند شده بود.
و در دریا، زانو زده، همچون تیغه‌ای ایستاده بود.
سنگ، بلندبالا، از آب برآمده بود…
به آسمان بالا رسید، به پرستشگاه‌ها و تالار…»

تشبیه «همچون تیغه» (هوریانیِ سیاتّال) بارها تکرار می‌شود ــ اولیکومی میخ‌واره‌ای سر به فلک کشیده است که به سوی آسمان خنجر می‌کشد. او به‌سرعت به جایگاه خدایان می‌رسد و آشوب به پا می‌کند. تِشوب، که ایزد خورشید او را آگاه کرده است، از فراز کوه حَزّی (جبل اَقرَع امروزی در سوریه) این هیولا را می‌بیند و چنان از وحشت درمی‌ماند که در میان اشک فرو می‌ریزد. نخستین واکنش ایزد آب‌وهوا رویارویی با مهاجم است ــ رعد، باران و توفان را رها می‌کند ــ اما هیچ‌یک به اولیکومی آسیب نمی‌رساند. غول، «دست‌نخورده از توفان‌های سهمگین و آذرخش»، استوار و نفوذناپذیر می‌ایستد و صرفاً با حضور خود پرستشگاه‌های خدایان را واژگون می‌کند. در این نخستین برخورد، تِشوب به‌کلی شکست می‌خورد: او و برادرش تاسمیسو به پنهان شدن وادار می‌شوند و گفته می‌شود تِشوب «به جایی کوچک» (شاید گوری یا تبعیدی دوردست) رانده شده است.

رنج خدایان در اولیکومی لحنی نومیدانه دارد. حتی ایشتر (شاووشکا)، ایزدبانوی عشق و جنگ، می‌کوشد با موسیقی و رقص اغواگرانهٔ خود اولیکومی را افسون کند ــ بن‌مایه‌ای رایج در اسطوره‌ها برای رام کردن هیولاها. اما اینجا تلاش او به‌کلی شکست می‌خورد: ایزدبانوی دریا ایشتر را به ریشخند می‌گیرد و بیهودگی کارش را یادآور می‌شود، زیرا اولیکومی «کر است و نمی‌شنود! کور است و نمی‌بیند! و رحم و شفقت ندارد!». خنیاگران این داستان تأکید می‌کنند که اولیکومی فراتر از استدلال یا التماس است ــ ابزاری سرد در خدمت خشم کوماربی.

گسست آغازین: «هنگامی که آسمان و زمین از هم بریده شدند…»#

تِشوب و متحدانش که شکست‌خورده و درمانده‌اند، به خرد روی می‌آورند. آنان به ژرف‌ترین مغاک، آپسو، فرومی‌روند تا از اِئا ــ ایزد خرد و آب‌های زیرزمینی (به ارث رسیده از سنت میان‌رودان، که در آن ائا/اِنکی اغلب مشکلاتی را حل می‌کند که خدایان آسمانی از حل آن‌ها ناتوان‌اند) ــ مشورت بخواهند. ائا زمام بحران را به دست می‌گیرد. نخستین گام او تحقیقی است: او در جهان زیرین به دیدار اوپلّوری می‌رود تا دربارهٔ این غول بر شانه‌اش از او پرس‌وجو کند.

پاسخ اوپلّوری افسانه‌ای است و کلید کیهانی‌ای را که در جست‌وجویش بوده‌ایم در اختیارمان می‌گذارد. حامل باستانی آسمان می‌گوید:

«هنگامی که آسمان و زمین را بر من ساختند، من هیچ نمی‌دانستم.
هنگامی که آمدند تا آسمان و زمین را با تبر از هم ببرند، من هیچ نمی‌دانستم.
اکنون چیزی شانه‌ام را به درد می‌آورد، اما نمی‌دانم او کیست، این خدا!»

این بند چشمگیر، اشاره‌ای دست‌اول به رویداد آفرینش آغازین است. اوپلّوریِ باستانی، بی‌تکلف به یاد می‌آورد که هنگام ساخته شدن آسمان و زمین بر شانه‌هایش حضور داشته است (به‌صورت تیتانی خاموش و پشتیبان)، و حتی زمانی را نیز به یاد می‌آورد که بعدها آن دو با ساطور از هم بریده شدند؛ اما چنان در افکار خود غرق بوده که متوجه هیچ‌یک از این دو رویداد نشده است. تنها اکنون است که از سنگینی اولیکومی دردی خفیف احساس می‌کند ــ اشاره‌ای ظریف به این‌که غول واقعاً به ابعادی کیهانی رسیده، تا آن اندازه که حتی بنیاد جهان را نیز می‌آزارد.

از خاطرهٔ باستانی اوپلّوری درمی‌یابیم که در کیهان‌شناسی هوریانی، آسمان و زمین در آغاز بنایی واحد بودند که در مقطعی می‌بایست با تیغه‌ای «از هم بریده» شوند. ابزار این کار تبر (یا ساطور) بود و کسانی که آن را به کار بردند، «آنان»ی نامشخص بودند ــ احتمالاً خدایان نخستین، یا شاید «خدایان پیشین» که بعدتر از آنان یاد می‌شود. این مطلب با اشارات دیگری در سنت هوریانی–هیتی همخوان است: چنان‌که دیودوروس سیکولوس، پژوهشگر یونانی، یاد کرده است، افسانه‌های شرقی از آسمان و زمینی سخن می‌گفتند که زمانی «یک شکل» بودند تا آن‌که خدایی آن‌ها را از هم درید. اکنون سرود اولیکومی تأیید می‌کند که اسطورهٔ هوریانی این مفهوم را به‌صراحت در خود داشته است و افزون بر آن، ابزار جدایی نیز در خاطره مانده و همچنان موجود بوده است.

ایا این دانش را درمی‌یابد. اگر در آغاز، تبر ویژه‌ای آسمان و زمین را از هم جدا کرده باشد، شاید بتوان از همان ابزار برای بریدن اولیکومی از سرچشمهٔ قدرتش استفاده کرد. او «خدایان پیشین» را فرامی‌خواند (ایزدان پیر و محروم‌شده‌ای که گاه با تیتان‌ها یا متحدان کوماربی همسان دانسته می‌شوند) و به آنان فرمان می‌دهد **«انبار پدربزرگانه»**ٔ یادگارهای آغازین را بگشایند. آنان باید از آنجا «تبر آردالا را که با آن آسمان و زمین را از هم بریدند» بیرون آورند. این یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظات متن است: فراخواندن سلاح باستانی‌ای که جهان را شکل داده است. اصطلاح «آردالا» احتمالاً به معنای اره/داس برنزی یا مسی است (ترجمه‌ها متفاوت‌اند: برخی آن را اره می‌نامند و برخی تبر؛ ممکن است به هر ابزار برندهٔ دندانه‌داری اشاره کند). ایا اعلام می‌کند که با این ابزار، «در مورد اولیکومی… زیر پاهایش را خواهیم برید» و بدین‌سان او را از شانهٔ اوپلوری جدا خواهند کرد.

در سطرهای ناقصی که در پی می‌آیند، نقشه اجرا می‌شود. تبر کیهانی را بیرون می‌آورند و بر پایهٔ اولیکومی به کار می‌برند و غول را از شانهٔ نگهدارندهٔ زمین می‌برند. در یکی از لوح‌ها به‌اختصار آمده است: «ایا، که در آپسو زندگی می‌کند، ابزار برندهٔ دندانه‌داری را به دست می‌آورد که اندکی پس از آفرینش، آسمان و زمین با آن از هم بریده شدند؛ این ابزار اولیکومی را از کار خواهد انداخت.» جزئیات دیگری به ما اطلاع می‌دهد که «پاهای» اولیکومی بریده می‌شوند—در واقع، بند ناف استعاری‌ای بریده می‌شود که او را به زمین و نیروهای نخستینِ زیر آن پیوند می‌داد. اولیکومی که از بنیاد استوار اوپلوری آزاد شده است، دیگر آسیب‌ناپذیر نیست. او ثبات و رشد پیوسته‌ای را که وی را به تهدیدی برای نظم کیهانی بدل کرده بود، از دست می‌دهد. متن باقی‌مانده تلویحاً نشان می‌دهد که تِشوب سپس بار دیگر با غولِ تضعیف‌شده درگیر می‌شود و او را شکست می‌دهد، هرچند پایان روایت آسیب‌دیده است (پژوهشگران پیروزی تِشوب را مفروض می‌گیرند، زیرا چرخهٔ اسطوره‌ای با باقی‌ماندن تِشوب در قدرت ادامه می‌یابد).

نقاشی دیواری اثر جورجو واساری (دههٔ ۱۵۶۰) که کرونوس (ساتورن) را در حال به‌دست‌گرفتن داسی برای اخته‌کردن اورانوس (خدای آسمان) نشان می‌دهد؛ و بدین‌سان، در اسطوره‌شناسی یونانی، آسمان و زمین از هم جدا می‌شوند. این صحنهٔ گرافیکی از تئوگونی هزیود با بن‌مایهٔ هوری هم‌خوان است: «بریدنی» الهی که آسمان را از زمین جدا می‌کند. در هر دو مورد، ابزار برنده‌ای باستانی (داس یا تبر) در کانون کیهان‌زایی قرار دارد.

بنابراین سرود اولیکومی از جداسازی آسمان و زمین نه به‌عنوان داستان اصلی، بلکه به‌عنوان اسطوره‌ای در دل اسطوره‌ای دیگر استفاده می‌کند—کرداری باستانی و به‌یادمانده که راه‌حل بحران کنونی را فراهم می‌آورد. این امر نشان می‌دهد که هوری‌ها جدایی آسمان و زمین را کنشی قطعی و یگانه می‌دانستند که خدایان نیایی انجام داده بودند. این واقعیت که ابزار همچنان وجود دارد، حاکی از نوعی تداوم است: خدایان تجهیزات آغازین خود را حفظ کرده بودند، شاید همچون میراث‌هایی مقدس و ارجمند. همچنین تأکید می‌کند که تهدید اولیکومی چنان سهمگین بود که حل آن مستلزم فراخواندن کهن‌ترین جادو و اقتدار خودِ آفرینش بود. از نظر اسطوره‌شناختی، این کار مانند «بازتنظیم» کیهان از طریق بازاجرای آفرینش آن است—استفاده از همان تبر برای فروافکندن نیروهای آشوبی که زمانی فضای جهان را تراشیده بودند.

قیاس‌ها و میراث#

اسطوره‌شناسان تطبیقی از دیرباز مجذوب هم‌خوانی‌های روشن میان چرخهٔ کوماربیِ هوری و تئوگونی یونانیِ هزیود بوده‌اند. توالی اخته‌شدن خدایان آسمان (آنو به دست کوماربی، اورانوس به دست کرونوس) و برآمدن پهلوانِ خدایِ توفان (تِشوب، زئوس) بیش از آن به هم شبیه‌اند که تصادفی باشند. در واقع، شواهدی وجود دارد که اسطوره‌های هوری-هیتی مستقیماً بر هزیود و دیگر نویسندگان نخستین یونانی در دوره‌های پایانی عصر برنز و عصر آهن تأثیر گذاشته‌اند؛ احتمالاً از طریق تماس‌های فرهنگی در آناتولی و خاور نزدیک. تا حدود ۷۰۰ پ.م.، یعنی زمانی که هزیود تئوگونی را سرود، این بن‌مایه‌های شرقی در سنت شفاهی یونانی رسوخ کرده بودند.

در روایت یونانی، داس کرونوس (که اغلب «داس الماسی» از فلزی نشکن توصیف می‌شود) همان نقشی را ایفا می‌کند که تبر آردالای هوری بر عهده دارد. عمل کرونوس در بریدن اندام‌های تناسلی اورانوس نه‌تنها پدرش را از تخت به زیر می‌کشد، بلکه سرانجام اورانوس (آسمان) را از گایا (زمین) جدا می‌کند؛ آن دو تا آن زمان در اتحادی پیوسته به سر می‌بردند. گایا رنج می‌کشید، زیرا اورانوس فرزندانشان را در درون او حبس نگه می‌داشت (چون آغوش آسمان هرگز از زمین جدا نمی‌شد)؛ اخته‌کردن به آن آغوش خفه‌کننده پایان داد و تماس دائمی آسمان با زمین را به‌طور فیزیکی از میان برداشت. چنان‌که روایت نَت‌جئو به‌صورتی زنده بیان می‌کند، «اورانوس، در حالی که از دردی تصورناپذیر غرش می‌کرد، به‌زور آغوش زنای با محارم خود را گشود و زمین و آسمان را از هم جدا کرد». خونی که بر زمین فرو ریخت، موجودات تازه‌ای (غول‌ها و اِرینی‌ها) پدید آورد و اندام بریده‌شده نیز در دریا کف کرد و آفرودیت را زاد—جزئیات رنگارنگی که تخیل یونانی به روایت افزود. اما سناریوی اصلی—جداشدن آسمان و زمین به‌وسیلهٔ یک برش—همان است. در واقع، مقالهٔ کرونوس در فرهنگ‌نامهٔ کلاسیک آکسفورد اشاره می‌کند که سرود اولیکومی تأیید می‌کند اسطورهٔ «اخته‌کردن» در اصل دربارهٔ ایجاد شکافی میان آسمان و زمین بوده است—داس کرونوس گشایشی ایجاد کرد که زمان (Chronos، که اغلب با Cronus خلط می‌شود) و تاریخ بشر را آغاز کرد. بااین‌حال، یونانیان این موضوع را به‌صورت غیرمستقیم روایت کردند و به‌جای آن‌که آشکارا آن را ضرورتی کیهان‌شناختی بدانند، بر کشمکش نسلی و تولد آفرودیت تمرکز کردند (هزیود هرگز صراحتاً نمی‌گوید «و بدین‌سان آسمان از زمین جدا شد»، اما این معنا از بافت روایت روشن است).

«داس باستانی» حتی در اسطوره‌ای متأخرتر از یونان نیز حضوری گذرا دارد: در گیگانتوماخی گفته می‌شود زئوس از «داس الماسی»ای که گایا به او داده بود برای از میان بردن هیولای تایفون استفاده کرد (یا در برخی روایت‌ها، هرمس آن را به کار برد). این احتمالاً اشاره‌ای یونانی‌شده به همان اندیشه است—این‌که سلاح نخستینی که زمانی آسمان را از زمین شکافت، بار دیگر می‌تواند برای فروافکندن آشوب هیولایی به کار رود. چنین پژواک‌های بینامتنی از وجود یک بن‌مایهٔ اسطوره‌ای هندواروپایی حکایت دارند. پژوهشگرانی چون مارتین ال. وِست این فرض را مطرح کرده‌اند که مفهومی هندواروپاییِ نخستین دربارهٔ شکافتن خدای آسمان یا جدایی کیهانی وجود داشته است، زیرا هیتی (هندواروپایی) و یونانی (هندواروپایی) این بن‌مایه را مشترکاً دارند و شاید در اسطورهٔ ودایی هند نیز نمود یافته باشد (برای نمونه، جدایی خدای دیائوس و ایزدبانوی پریتیوی به‌واسطهٔ کردارهای ایندرا).

فراتر از یونان، اسطورهٔ هورو-هیتی احتمالاً بر فرهنگ‌های دیگر آناتولی تأثیر گذاشته یا با آن‌ها از سرچشمه‌ای مشترک بهره برده است. خود هیتی‌ها اسطوره‌ای بومی دربارهٔ اژدهای ایلیویانکا و قهرمان، یعنی خدای توفان، داشتند که جدایی آسمان و زمین در آن مطرح نیست، اما بن‌مایهٔ نبردی کیهانی برای تثبیت فرمانروایی ایزدی را با آن مشترک دارد. شخصیت اوپلوری که جهان را بر دوش نگه می‌دارد، اساساً همان تیتان یونانی، اطلس، است—در واقع، ممکن است اطلس یونانی از داستان‌های اوپلوری الهام گرفته باشد که به سوی غرب راه یافته بودند. در روایت هزیود، اطلس تیتانی است که محکوم شده برای همیشه آسمان را بر دوش نگه دارد؛ این امر نشان می‌دهد که در ذهن یونانی نیز، پس از جدایی آسمان و زمین، کسی باید به‌معنای واقعی کلمه آن دو را از هم جدا نگه می‌داشت.

سرود اولیکومی خود بخشی از دانش روایی هوری بود که احتمالاً از تمدن کهن‌تر میتانی یا سوریهٔ شمالی وارد شده بود. روایت‌های آن ممکن است عناصر میان‌رودانی (برای نمونه، ایا در آپسو) و عناصر هوری را در خود آمیخته باشند. در روزگار هیتی‌ها، این اسطوره‌ها کارکردهای سیاسی-دینی داشتند—شاید برای تقویت مشروعیت خدای توفان در برابر خدایان قدیمی‌تر. به هر حال، تِشوب (همانند زئوس) سرانجام پیروز می‌شود و «خدایان پیشین» تابع باقی می‌مانند. شاعرانه است که خدایان پیشین—که شاید از نظم جدید ناخشنود بودند—فراخوانده می‌شوند تا راه‌حل (تبر باستانی‌شان) را برای نجات همان رژیمی فراهم کنند که آنان را کنار زده بود. می‌توان این را تفسیری ظریف دربارهٔ تعادل کیهانی دانست: حتی موجودات نخستینِ کهن نیز در حفظ جهان جایگاه و کارکردی دارند و میراث خود را برای استوار نگه‌داشتن نظم کنونی به کار می‌گیرند.

تأملات و تفسیرهای تطبیقی#

داستان تکرارشوندهٔ جدایی زمین و آسمان پرسش‌های بزرگی پیش می‌کشد: چرا مردمان باستان تا این اندازه بر این تصور تمرکز داشتند؟ این تصور برای آنان چه معنایی داشت و چرا آن را در قالب داستان‌های خدایان جنگجو و زایش هیولاها رمزگذاری کردند؟

یک تفسیر مستقیم، کیهان‌شناختی است: این اسطوره‌ها به‌صورت داستان توضیح می‌دهند که جهان سامان‌یافته چگونه پدید آمد. آن‌ها به این پرسش پاسخ می‌دهند که «چرا آسمان در بالا و زمین در اینجاست؟» و پاسخ را در روایتی از جدایی‌ای فعال عرضه می‌کنند. کاربرد تصاویر جنسی یا زایشی (آسمان در مقام پدر، زمین در مقام مادر، و جدایی آن دو همچون از شیر گرفتن یا زایمانی اجباری) به‌صورت نمادین این اندیشه را منتقل می‌کند که کیهان از اتحادی آغازین و والدینی به ساختاری بالغ و گسترده «رشد کرده» است. این اسطوره‌ها همچنین اغلب متضمن نوعی نظم اخلاقی هستند: جدایی معمولاً با شکست‌دادن یک شرور (خدای آسمانی مستبدی چون اورانوس یا اژدهای آشوبی چون تیامات) و استقرار فرمانروایی عادل (زئوس، مردوک، تِشوب) در جهانِ تازه‌گشوده همراه است. به بیان دیگر، این شکافتن بخشی از براندازی وضعیتی آغازین و سرکوبگر و برپایی کیهانی زیست‌پذیرتر برای خدایان و انسان‌هاست.

برخی پژوهشگران در این اسطوره‌ها تمثیلی از پدیده‌های طبیعی می‌بینند. چسبیدن آسمان و زمین شاید بازتاب مشاهدهٔ باستانیِ آسمانی پست و تاریک باشد (چنان‌که گویی با زمین تماس دارد)؛ پیش از آن‌که نور پدیدار شود—شاید خاطره‌ای از شب، کسوف یا حتی مه غلیظ. جدایی نمایشی ممکن است از رویدادهایی مانند زمین‌لرزه‌های عظیم یا فوران‌های آتشفشانی الهام گرفته باشد؛ رویدادهایی که گویی «آسمان و زمین را از هم می‌لرزاندند». برای نمونه، یک نظریهٔ حدسی (که جریان اصلی پژوهش نیست، اما جالب توجه است) داستان اولیکومی را تمثیلی مبتنی بر مشاهدهٔ عینیِ فوران آتشفشان ترا در دریای اژه در عصر برنز تفسیر می‌کند. تصویر ستونی سنگی که از دریا برمی‌خیزد و به آسمان می‌رسد و آسمان‌ها را می‌لرزاند، می‌توانست تداعی‌کنندهٔ ستون عظیم فوران باشد؛ اشک‌های نومیدانهٔ تِشوب نیز شاید بازتاب نومیدی مردمانی باشد که با آن فاجعهٔ عظیم روبه‌رو شده بودند. هرچند چنین خوانش‌های تحت‌اللفظی محل بحث‌اند، نشان می‌دهند که چگونه رویدادهای خشونت‌بار و آسمان‌تیره‌کن می‌توانستند در قالب نبردهایی اسطوره‌ای شوند که در آن‌ها خودِ آسمان تقریباً از زمین گسسته می‌شود.

لایهٔ دیگری روان‌شناختی یا فکری است. نظریهٔ مشهور (هرچند بحث‌برانگیز) جولیان جینز مطرح می‌کرد که آگاهی انسانی (اندیشهٔ درون‌نگر و خودآگاه) تنها در اواسط هزارهٔ دوم پیش از میلاد به‌طور کامل شکل گرفت و جایگزین «ذهن دوساحتی» پیشین شد؛ ذهنی که در آن انسان‌ها فرمان‌های درونی خود را همچون صداهای خدایان تجربه می‌کردند. برخی، از سر شوخ‌طبعی، این نظریه را به مضمون اسطوره‌ایِ جدایی آسمان (ذهن، روح) از زمین (بدن، ماده) مرتبط کرده‌اند. بر اساس این دیدگاه، اسطورهٔ تقسیم آسمان و زمین شاید رمزگذاری‌کنندهٔ ظهور انسان از حالتی تمایزنیافته در آگاهی به سوی آگاهی‌ای دوگانه‌انگار باشد—یعنی اساساً تولد اندیشهٔ تأملی که «آسمان» ذهنِ ذهنی را از «زمین» عینیِ واقعیت جدا می‌کند. این دیدگاهی گمانه‌زنانه است، اما چشمگیر است که زمان رواج گستردهٔ اسطوره‌های جدایی آسمان و زمین (از هزارهٔ دوم تا هزارهٔ نخست پیش از میلاد) با همان دوره‌ای هم‌زمان است که جینز آن را عصر دگرگونی ذهنی تعیین کرده بود. در زمینهٔ چین، اندرو کاتلر اشاره می‌کند که اسطوره‌هایی چون تعمیر آسمان شکسته به دست نووا و برقراری دوبارهٔ نظم می‌توانند نماد دستیابی انسان به ذهنیتی یکپارچه‌تر و آگاهانه‌تر پس از دوره‌ای از آشوب و توهم در پایان عصر یخبندان باشند. «آسمان» در این اسطوره‌ها را می‌توان به‌صورت استعاری ذهن یا روح برتر دانست؛ چیزی که برای پیشرفت تمدن باید برپا نگه داشته می‌شد (چنان‌که نووا آسمان را با پاهای لاک‌پشت برپا نگه داشت) یا به کمال می‌رسید.

دست‌کم، فراگیری این مضمون نشان می‌دهد که با چیزی عمیقاً احساس‌شده سخن می‌گفته است—شاید تجربه‌ای جهان‌شمول از جدایی که در ذات هستی نهفته است. می‌توان از منظر فلسفی چنین اندیشید که همهٔ ما، به‌مثابهٔ انسان، در کودکی لحظه‌ای را تجربه می‌کنیم که درمی‌یابیم جهان (زمین) از خودِ ما (آسمانِ ذهنمان) جداست؛ نوعی بازآفرینی شخصیِ جدایی کیهانی. اسطوره‌ها ممکن است این اضطراب وجودیِ ناشی از جدایی و حل‌وفصل آن از طریق مداخلهٔ الهی را به نمایش درآورند و به ما اطمینان دهند که این شکاف عمدی و در نهایت سودمند بوده است.

از دیدگاه تاریخی، پیگیری مسیر سفر و دگرگونی مضمونِ گسستن آسمان و زمین بسیار جذاب است. هوری‌ها شاید آن را از میان‌رودانیانِ قدیم‌تر یا از نیاکان مشترک دریافت کرده بودند؛ هیتی‌ها آن را بر لوح‌های گلی ثبت کردند؛ احتمالاً خوانندگان و خنیاگران این داستان را بارها نقل و بازنقل کردند؛ یونانیان نیز از طریق تماس در آناتولی، شاید به‌واسطهٔ لووی‌ها یا فنیقی‌ها، رشته‌های آن را برگرفتند. سپس رومیان روایت یونانی را در خود جذب کردند (ساتورنِ آنان = کرونوس، با پژواک‌هایی کمرنگ از عمل داس). در همان حال، در شرق دور، برهمنان هند از کشیده‌شدن دیائوس و پریثوی به دو سو روایت می‌کردند و فرزانگان چینی از تبر پانگو می‌نوشتند. این نمونه‌ای نادر است که در آن تقریباً می‌توانیم تبار پیوستهٔ یک ایده را در گسترهٔ قاره‌ها مشاهده کنیم.

جاذبهٔ پایدار این داستان‌ها شاید صرفاً از این واقعیت ناشی شود که به پرسشی بدیهی پاسخ می‌دهند—«چرا آسمان این‌همه بالاتر از ماست؟»—و آن را به شیوه‌ای هیجان‌انگیز بیان می‌کنند. اما در سطح نمادین، آنها گذار از آشوب به کیهان را به نمایش می‌گذارند. پیش از جدایی، تاریکی، سکون یا سرکوب وجود دارد؛ پس از آن، نور، فضا، زمان و زندگی پدیدار می‌شود. به یک معنا، گسستن آسمان و زمین نخستین کنش آفرینش است و امکان هر آفرینش دیگری را فراهم می‌کند. هر فرهنگ این کنش را با ارزش‌های خاص خود رنگ‌آمیزی کرده است: میان‌رودانیان آن را پیروزی خدایی بر آشوب می‌دیدند (قهرمانی)، هوری‌ها آن را کنشی نیاکانی می‌دیدند که می‌توانست به سلاح تبدیل شود (زیرکی)، یونانیان آن را کودتایی خانوادگی می‌دیدند (دگرگونی نسلی)، و پولینزیایی‌ها آن را شورشی فرزندی می‌دانستند که به آزادی ضروری می‌انجامد (ناگزیری تغییر).

سرانجام، این اسطوره‌ها بر ایده‌ای اندوه‌بار تأکید می‌کنند: جهانی که در آن زندگی می‌کنیم از یک گسیختگی زاده شده است. آفرینش مستلزم جدایی است—خواه جدایی کودک از رحم باشد، خواه تمایز عناصر از یکدیگر، یا شکل‌گیری هویتی متمایز از محیط. بنابراین، «گسستن زمین» هم‌زمان آسیب کیهانی و رهایی کیهانی است. این رخداد دردناک بود (چنان‌که فریاد اورانوس یا سوگ رَنگی و پاپا نشان می‌دهد)، اما راه را برای هر آنچه می‌شناسیم گشود. آسمان و زمین، که زمانی یکی بودند و اکنون برای همیشه از هم جدا مانده‌اند، فضایی را تعریف می‌کنند که زندگی در آن جریان دارد؛ آسمان در بالا و زمین در پایین، همچون صحنهٔ هستی.

دفعهٔ بعد که به آسمان نگاه کردید، در نظر آورید که در ذهن مردمان آن روزگاران، شاهد ازدواجی هستید که مدت‌ها پیش گسسته شده است—شکافی که خدایان و قهرمانان به‌سختی پدید آوردند تا ما آدمیان بتوانیم در روشنایی زندگی کنیم.


پرسش‌های متداول#

پرسش ۱: سرود اولیکومی چیست و چه ارتباطی با گسستن آسمان و زمین دارد؟
پاسخ: این اثر حماسیِ هوری-هیتی متعلق به عصر برنز است که در آن خدایان از «تیغهٔ مسیِ باستانی»—که در اصل آسمان و زمین را از هم جدا کرده بود—برای قطع‌کردن هیولایی غول‌پیکر استفاده می‌کنند. این اسطوره خاطرهٔ جدایی کیهانیِ آغازین را حفظ کرده و آن را در داستانی از نبرد الهی درهم می‌تند؛ بدین‌سان نشان می‌دهد که خدایان، ابزار آفرینش را به‌معنای واقعی کلمه دوباره برای برقراری نظم به کار می‌برند.

پرسش ۲: چرا اسطوره‌های باستانی می‌گفتند آسمان و زمین زمانی در کنار هم بودند؟
پاسخ: توصیف آسمان و زمین به‌عنوان دو چیز که در آغاز متحد بودند، به توضیح این مسئله کمک می‌کرد که چرا جهان در ابتدا فاقد زندگی یا فضا بود و آفرینش چگونه به شکافی چشمگیر نیاز داشت. این روایت گذار از کیهانی تمایزنیافته و محدودشده (که در آن آسمان و زمین به‌هم چسبیده بودند) به جهانی گشوده و سرشار از نور را به تصویر می‌کشد؛ جهانی که پس از کشیده‌شدن این دو از یکدیگر، زندگی توانست در آن پدیدار شود.

پرسش ۳: آیا فرهنگ‌های مختلف داستان جدایی آسمان و زمین را مستقل از یکدیگر ابداع کردند؟
پاسخ: بسیاری چنین کردند، اما تأثیرپذیری متقابل نیز وجود داشت. در خاور نزدیک باستان، این ایده میان میان‌رودانیان، هوری‌ها، هیتی‌ها و دیگران گسترش یافت و احتمالاً بر تئوگونی هزیودِ یونانی تأثیر گذاشت. در مناطق دیگر (چین، پولینزی، قاره‌های آمریکا)، مضمون‌های مشابهی دیده می‌شود که شاید ناشی از ریشه‌های مشترک باستانی یا اندیشه‌ورزی‌های مشابه باشد—برخی پژوهشگران از خاستگاهی بسیار کهن، متعلق به پارینه‌سنگیِ بالایی، سخن می‌گویند که گروه‌های انسانیِ مهاجر در آن سهیم بوده‌اند.

پرسش ۴: کنش «گسستن زمین» در این اسطوره‌ها نماد چیست؟
پاسخ: این کنش نماد برقراری نظم کیهانی است—تراشیدن و شکل‌دادن جهان از دل آشوب. خدایان با جداکردن آسمان و زمین، شرایط لازم برای زمان، رشد و تمدن را پدید می‌آورند. برخی تفسیرها نیز آن را استعاره‌ای از بیداری آگاهی یا ایجاد تمایزهایی می‌دانند (برای مثال، روشنایی/تاریکی و بالا/پایین) که برای فهم واقعیت ضروری‌اند. اساساً، «گسستن» نخستین گام در ساختن کیهانی ساختارمند و زیست‌پذیر است.

پرسش ۵: آیا در پس اسطورهٔ شکافته‌شدن آسمان و زمین حقیقتی وجود دارد؟
پاسخ: نه به‌معنای واقعی کلمه—آسمان هرگز به‌صورت فیزیکی به زمین متصل نبوده است. اما این اسطوره‌ها ممکن است تجربه‌ها یا مشاهدات واقعیِ باستانی را رمزگذاری کرده باشند. برای مثال، شاید به‌صورت شاعرانه بلایای طبیعی، یا چگونگی شکافتن ناگهانی روز پس از شب را به یاد آورند (گویی آسمان و زمین از هم کشیده شده‌اند)، یا حتی خاطرات اجتماعیِ «بهشت ازدست‌رفته‌ای» را بازتاب دهند که در آن جهان دگرگون شد. هر «حقیقتی» در اینجا نمادین است: داستان‌ها بیان می‌کنند که آغازها غالباً مستلزم گسست یا جدایی از حالتی پیشین‌اند؛ مضمونی که در طبیعت و زندگی انسانی طنین‌انداز است.


پانویس‌ها#


منابع#

  1. هوفنر، هری ا. (مترجم) Hittite Myths, 2nd ed. انجمن ادبیات کتاب مقدس، ۱۹۹۸. – (شامل ترجمه‌های انگلیسیِ Kingship in Heaven، Song of Ullikummi، Illuyanka و غیره، همراه با شرح و تفسیر است.)
  2. گوتر‌بوک، هانس گ. “The Song of Ullikummi: Revised Text of the Hittite Version of a Hurrian Myth.” Journal of Cuneiform Studies ۵ (۱۹۵۱): ۱۳۵–۱۶۱؛ ادامه‌یافته در JCS ۶ (۱۹۵۲): ۸–۴۲. – (نخستین ویرایش انتقادیِ لوح‌های اولیکومی، همراه با نویسه‌گردانی و ترجمه.)
  3. پریچارد، جیمز ب. (ویراستار) Ancient Near Eastern Texts Relating to the Old Testament (ویرایش سوم). انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۶۹. – (شامل “The Song of the Hoe”، Enuma Elish و اسطوره‌های هوری است و ترجمه‌های معیار این روایت‌های آفرینش را ارائه می‌دهد.)
  4. بورکرت، والتر. Structure and History in Greek Mythology and Ritual. انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۷۹. – (نگاه کنید به فصل “Oriental and Greek Mythology”، صص. ۱۹–۲۴، که چرخهٔ کوماربی را با هزیود مقایسه می‌کند، و نیز “From Ullikummi to the Caucasus”، صص. ۲۵۳–۲۶۱، دربارهٔ مضمون هیولای زاده‌شده از سنگ.)
  5. زایدنبرگ، ا. “The Separation of Sky and Earth.” Journal of the American Oriental Society ۷۹.۳ (۱۹۵۹): ۱۹۳–۲۰۸. – (مضمون جهانی جدایی آسمان و زمین را بررسی می‌کند و نمونه‌هایی از سنت‌های سومری، مصری، یونانی و غیره، و نیز امکان انتشار آن را ذکر می‌کند.)
  1. ویتسل، مایکل. The Origins of the World’s Mythologies. انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۱۲. – (مطرح می‌کند که بسیاری از اسطوره‌های آفرینش، ازجمله جدایی آسمان و زمین و سیل، از اسطوره‌مایه‌ای مشترک موسوم به «لوراسیایی» سرچشمه گرفته‌اند که قدمت آن به حدود ۴۰٬۰۰۰ سال پیش بازمی‌گردد.)
  2. هزیود. Theogony. ترجمهٔ هیو جی. اولین-وایت. انتشارات دانشگاه هاروارد (کلاسیک‌های لوب)، ۱۹۱۴. – (حماسهٔ یونانی‌ای که اخته‌کردن اورانوس به‌دست کرونوس و جدایی حاصل از آن میان آسمان و زمین را در سطرهای ۱۵۴–۲۱۰ توصیف می‌کند.)
  3. هریس، جوزف (ویراستار). The Origins of Consciousness Revisited. انتشارات دانشگاه پرینستون، ۲۰۱۹. – (شامل فصلی است که دیدگاه‌های جولیان جینز را با توجه به انسان‌شناسی و اسطوره بازبینی می‌کند و دربرگیرندهٔ گمانه‌زنی‌هایی دربارهٔ استعاره‌های کیهان‌زایانه برای تحول شناختی است.)
  4. نشنال جئوگرافیک – مجلهٔ تاریخ. “What the cult of Aphrodite reveals about ancient attitudes towards love—and desire.” (به قلم بتی هیوز، ۹ ژانویهٔ ۲۰۲۵) – (بازگویی عامه‌پسند داستان زایش آفرودیت و اخته‌کردن اورانوس که دیدگاه‌های یونانیان دربارهٔ جدایی آسمان و زمین را نشان می‌دهد.)
  5. کاتلر، اندرو. “Nüwa Theory of Consciousness: Mending the Heavens in the Ice Age.” Snake Cult of Consciousness (وبلاگ)، ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۲۵. – (اسطورهٔ آفرینش چینیِ نووا را در بستری تطبیقی بررسی می‌کند و پیشنهاد می‌دهد که ترمیم/جداسازی آسمان و زمین ممکن است نماد گذارهای فرهنگی و روان‌شناختی پس از عصر یخبندان باشد.)
  6. لمبرت، ویلفرد جی. Babylonian Creation Myths. آیزن‌براونز، ۲۰۱۳. – (اثری معتبر دربارهٔ کیهان‌زایی میان‌رودان؛ شکافته‌شدن تیامات به‌دست مردوک و ارجاعات آغازین سومری به آسمان و زمین را با جزئیات شرح می‌دهد.)
  7. دیودوروس سیکولوس. Bibliotheca Historica I.7.1 (سدهٔ ۱ پیش از میلاد). – (کیهان‌زایی‌های مصری و دیگر کیهان‌زایی‌ها را ثبت می‌کند: «آسمان و زمین زمانی یکی بودند و سپس از هم جدا شدند»؛ این عبارت را پژوهشگران بعدی برای تأیید دیرینگی بن‌مایهٔ جدایی به کار برده‌اند.)
  8. پیکرهٔ الکترونیکی متون ادبی سومری (ETCSL). «سرود بیل» (حدود ۱۸۰۰ پیش از میلاد). – (آوانویسی و ترجمهٔ برخط اسطورهٔ سومری که در آن انلیل آسمان و زمین را با بیل خود از هم می‌شکافد و یکی از نخستین ارجاعات به این گسست کیهانی را نشان می‌دهد.)
  9. دانشنامهٔ اسطوره‌شناسی پولینزی. (مدخل‌های گوناگون دربارهٔ رانگی و پاپا، تانه و دیگران.) – (روایت‌های پولینزیِ آفرینش، ازجمله جدایی قهرآمیز آسمان و زمین به‌دست فرزندان ایزدی آنان و در پی آن ظهور نور و زندگی، را خلاصه می‌کند.)
  10. گراف، فریتس. Greek Mythology: An Introduction. ترجمهٔ توماس ماریه، انتشارات دانشگاه جانز هاپکینز، ۱۹۹۳. – (ص. ۸۸ را ببینید، دربارهٔ وام‌گیری بن‌مایه‌های خاور نزدیک: اشاره می‌کند که در سرود اولیکومی، استفادهٔ تشوب از «داسی که به‌وسیلهٔ آن آسمان و زمین از هم جدا شده بودند» کارکرد کیهان‌زایانهٔ داس کرونوس در اثر هزیود را تأیید می‌کند.)