خلاصه
- اسطورههای میانفرهنگی دربارهٔ ماری که دانش ممنوع را هدیه میدهد، به آیینی متعلق به اواخر پلیستوسن اشاره دارند که زنان رهبریاش میکردند.
- زهر آیینی، بولروئرها و لوحهای چرخان، از فناوریای روانگردان برای القای خودآگاهی بازگشتی حکایت دارند.
- نمادهای این آیین از اوراسیای عصر یخبندان، از راه مهاجرت و دادوستد، به استرالیا و قارهٔ آمریکا راه یافتند.
- ادیان پدرسالار بعدها مار را اهریمنی کردند و آیینهایش را در خود مستحیل ساختند، اما هستهٔ آیینگزاری مرگوزایشِ دوباره در زیرزمین، در مکتبهای اسرار و جادوی عامیانه، دوام آورد.
- بازخوردهای ژن–فرهنگ پس از گسترش این آیین شاید انتخاب هولوسن بر ژنهای رشد عصبی و زبان را توضیح دهند.
در یکی از اسطورههای آفرینشِ غرب آفریقا، خدا انسان، بزکوهی و مار را آفرید. یک درخت مقدس، میوههایی سرخ داشت که فقط خدا هر هفته آنها را میچید. روزی مار زوج انسانی را ترغیب کرد که از آن بچشند. آنان چنین کردند ــ و هنگامی که آفریدگار خشمگین بازگشت، مار را مقصر دانستند. مجازاتهای خدا معنادار بود: مار را به نیشی زهرآگین نفرین کرد و انسان را به رنجِ کشاورزی تبعید، و حتی زبان انسانها را در زبانهای جدید دچار آشفتگی کرد. اگر این داستان برایتان آشنا به نظر میرسد، باید هم چنین باشد. این روایت در سال 1921 از قوم باساری ــ بسیار دور از خاورمیانه ــ ثبت شد، اما تقریباً موبهمو با سفر پیدایش مطابقت دارد. مارِ اغواگر، میوهٔ ممنوع، سقوط به کشاورزی و زبانهای ازهمگسیخته ــ اینها مضامین کلیدی عدناند که در آن سوی اقیانوسی شکوفا شدهاند، بیآنکه هیچ تأثیری از سوی مبلغان دریافت کرده باشند. چنین اسطورههای مشخصی چگونه میتوانستند در قارههایی جدا از هم پدید آیند؟ این شباهتهای چشمگیر از سرچشمهای مشترک در اعماق زمان حکایت دارند. شاید آنها نقطهٔ عطفی واقعی در پیشاتاریخ را رمزگذاری کرده باشند ــ نقطهٔ عطفی چنان ژرف که فرهنگهای سراسر جهان آن را در اسطوره به یاد سپردند: لحظهای که بشر از دانش جدیدی چشید و به خود آگاه شد.
مارانِ مادر آغازین#
مدتها پیش از پدرسالاری و پیامبران، برخی پژوهشگران بر این باورند که نیاکان ما مادری بزرگ را میپرستیدند که با ماران درهمتنیده بود. مرلین استون در کتاب هنگامی که خدا زن بود (1976)، تصویری رادیکال از پارینهسنگی و نوسنگی ترسیم کرد: زنان بهعنوان نخستین شمنها و قانونگذاران، ماران بهعنوان نمادهای خرد، نه گناه، و نخستین تمدنها ــ از اجاقهای عصر یخبندان تا سومر و سند ــ که کاهنههای یک الههٔ مادرِ همهپرور هدایتشان میکردند. بر اساس این دیدگاه، تندیسکهای ونوسِ همهجاحاضرِ عصر یخبندان ــ 95% از پیکرههای انسانیِ پیشاتاریخی زنان را به تصویر میکشند ــ نه زینتآلات شهوانیِ تراشیدهشده به دست مردان، بلکه بتهایی متعلق به مادرسالاری آغازین بودند. ماران موجود مقدس او و سرچشمهٔ زندگی و دانش بودند. استون استدلال میکند که تنها بعدها، در عصر برنز، پدرسالارانی مهاجم این نظم را سرنگون کردند و مادر نیکخواه و مار او را بهزور بازتصویر کردند. حوا، که زمانی «مادر همهٔ زندگان» خوانده میشد، به چهرهای اهریمنی تبدیل شد که با گوش سپردن به مار، مرگ را به ارمغان آورد. مار، که پیشتر راهنمایی غیبی بود، از آن پس بهصورت شیطان تصویر شد. بااینحال، حتی در روایت کتاب مقدس نیز ردی از جهانبینی کهنتر باقی مانده است: این مار است که با دانش ممنوع، چشمان انسان را میگشاید.
راز باستانی مار چه بود؟ استون حدسی جسورانه مطرح کرد: اینکه مار صرفاً یک نماد نبود ــ بلکه در آیینهای مادر بزرگ نقشی عملی داشت. شاید خودِ زهر مار بهعنوان اِنتهئوژن، یعنی آیینی مقدس برای القای خلسههای پیامبرانه، به کار میرفت. در اسطورهٔ یونانی، شاهدخت کاساندرا پس از آنکه ماران مقدس گوشهایش را پاک کردند، موهبت پیشگویی را به دست آورد. همچنین گفته میشد درمانگر، مِلامپوس، پس از آنکه ماران او را لیس زدند، زبان جانوران را فهمید. در فرهنگهای گوناگون، ماران خرد میبخشند: در برتانی، جادو از نوشیدن آبگوشت مار به دست میآید؛ در میان سیوها، واژهٔ جادوگر به معنای مار نیز هست. حتی تا قرن 19، گزارشهایی از مارگیرانِ ایمنشده منتشر میشد که مستیِ ناشی از زهر را با اصطلاحاتی روانگردان توصیف میکردند. یک خزندهشناس مشهور که پس از چندین بار ایمنسازیِ خودخواسته با نیش کبرا گزیده شد، حالتی عجیب، سبکبال و توهمزا را تجربه کرد ــ حالتی همراه با تشدید حواس و «ابیاتی» رؤیایی که گویی در ذهنش جوشیده بودند. ناظران آن را با مِسکالین یا سیلوسایبین مقایسه کردند. استون این نقاط را به هم پیوند داد: شاید کاهنههای باستانی برای القای پیشگویی، خود را با دوزهای کنترلشدهٔ زهر مسموم میکردند و بهمعنای واقعی کلمه از «بوسهٔ مار» بهعنوان دریچهای به بصیرت الهی بهره میگرفتند. مارِ باغ شاید در اصل نه گناه، بلکه رؤیت شمنی را عرضه میکرد.
شواهدی جالب وجود دارد که نشان میدهد بزرگداشت مار، آنگونه که این نظریه ادعا میکند، به ژرفای زمان بازمیگردد. در سیبری، باستانشناسان فرهنگ مالتا (c. 23,000 BP) را کشف کردند ــ مردمی که دهها تندیسک ونوسِ پُرپیکر از خود بر جای گذاشته بودند. در میان آثار آنان لوحی چرخان و اسرارآمیز وجود دارد که از عاج ماموت تراشیده شده و خطوط مارپیچِ موجدار سطحش را پوشاندهاند (باوجود آنکه در سیبریِ عصر یخبندان هیچ ماری زندگی نمیکرد). یک روی آن الگویی مارپیچی و فشرده دارد ــ همان نوع هندسهای که دانشمندان علوم اعصاب امروز آن را تصویری دروننوری، حاصل از حالات دگرگونشدهٔ آگاهی، میشناسند. گویی شمنی از مالتا رؤیتی روانگردان یا خدایی بیگانه را بر این طلسم حک کرده است. روی دیگر موجهایی پیچان و حتی سوراخی دارد، گویی میشد صفحه را با بندی چرخاند. اگر چنین باشد، این شیء به ابزار چرخانِ رؤیت تبدیل میشود ــ شاید شکلی آغازین از بولروئر، سازِ آیینیای که در آیینهای متأخرتر، در تاریکی مناسکی، غرشهایی مهیب تولید میکرد. آیا ممکن است این شیء یادگاری از آیین مارِ مادر بزرگ باشد که همراه با شکارگرـگردآورندگان به سرزمینهای جدید گسترش مییافت؟ استون اشاره کرده است که آن سیبریاییهایی که از راه برینگ وارد قارهٔ آمریکا شدند، سنت الهه را با خود بردند. در واقع، محوطهٔ مالتا نهتنها ونوسها، بلکه کندهکاریهایی از مارانی شبیه کبرا نیز در خود داشت، با آنکه بسیار فراتر از محدودهٔ زیست هر کبرا قرار داشت. هزاران سال بعد، در جهان جدید، پژواکهای یک ایزد مار پدیدار شدند ــ از خدای مارِ پردار، کوئتزالکواتل، در میانآمریکا تا اسطورههای غواصِ زمینیِ مرتبط با مار در میان بسیاری از مردمان بومی. به نظر میرسد هرجا انسانها رفتند، مار نیز از پیشان آمد و به درون داستانهای مقدسشان خزید.
پراکندگی آیین مار#
الگوهای چشمگیر میانفرهنگی نشان میدهند که «آیین مار» پدیدهای منزوی نبود، بلکه نوعی پراکندگی بود ــ دودمانی میمتیک که در سراسر قارهها گسترش یافت و تحول پیدا کرد. میدانیم که چیزهای ملموسی مانند سگ اهلی، از حدود 15,000 سال پیش، در سراسر جهان گسترش یافتند و قبایل مهاجر آنها را با خود حمل کردند. «نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی» اثر اندرو کاتلر پیشنهاد میکند که در همان بازه، نوعی «فناوری» ناملموس نیز گسترش یافت: بستهای از آیینها و نمادها ــ یعنی یک آیین مار ــ که به انسانها کمک کرد خودشان را اهلی کنند. بر اساس این فرضیه، این آیین نوآوریای ژرف را منتقل کرد: مفهوم خویشتن. «من»، یا روحِ بازتابنده، شاید از طریق اعمال آیینیِ بازگشتی کشف شد و سپس، قبیلهبهقبیله، همچون رازی تشرفی آموزش داده شد. در الگوی کاتلر، در حدود پایان عصر یخبندان (c. 12–15 kya)، گروههای پراکندهٔ انسانی از آفریقا تا اوراسیا برگزاری مراسم رؤیایی را آغاز کردند ــ مراسمی از طریق روزهداری، طبلنوازی، گیاهان روانگردان یا شاید زهر ــ که تجربههایی از تعالیِ من و خودآگاهی را برمیانگیختند. کسانی که از خلسه بیرون میآمدند، عملاً میگفتند: «من هستم». و مهمتر از آن، میتوانستند این گشایش ذهنی را از طریق آیین و اسطوره به دیگران آموزش دهند. آنچه در پی آمد چیزی کمتر از یک انقلاب شناختی نبود: سپیدهدم آگاهی دروننگر، که بهعنوان فرهنگ گسترش یافت، نه آنکه در همهجا بهطور مستقل پدید آید.
این تز شاید دور از ذهن به نظر برسد، مگر آنکه بتواند معماهایی را بهخوبی توضیح دهد که باستانشناسیِ صرف از توضیحشان ناتوان است. نخست اینکه رفتار نمادین در حدود 40–50 kya («جهش بزرگ به پیش») در سوابق باستانشناختی منفجر شد، حال آنکه گونهٔ ما دهها هزار سال پیش از آن از نظر کالبدی مدرن شده بود. چیزی در ذهن تغییر کرد، نه در بدن ــ تغییری که هیچ ردپای فسیلی مستقیمی برجای نگذاشت، اما نشانههایش در هنر و آیین دیده میشود. افزون بر این، بسیاری از اسطورههای آفرینش (مانند روایت باساری یا سفر پیدایش) مداخلهٔ مار را صراحتاً با دستیابی بشر به دانش، خودآگاهی و کشاورزی پیوند میدهند. این امر بیش از پیش به خاطرهای فرهنگی شباهت پیدا میکند. در واقع، اسطورهشناس تطبیقی، مایکل ویتسل، استدلال کرده است که برخی مضامین اسطورهای به بیش از 100,000 سال پیش، یعنی به خاستگاه خودِ انسانهای مدرن، بازمیگردند. اما انتظار اینکه داستانی پیچیده بهمدت 100 هزار سال دستنخورده باقی بماند، باورپذیری را به چالش میکشد ــ بهویژه از آنرو که هنرِ واقعاً روایی و تراکم آیینی تنها در حدود ~50kya پدیدار میشوند. سناریویی پذیرفتنیتر این است که اسطورهٔ اصلی ــ مار که دانش ممنوع را هدیه میدهد ــ در پایان عصر یخبندان کاشته شد و سپس در اوایل هولوسن، همزمان با سفر مردم و اندیشهها، به بیرون پرتو افکند. اسطورهها واقعاً میتوانند 10–15,000 سال دوام بیاورند؛ برای نمونه، افسانههای بومیان استرالیا بهدرستی از بالا آمدن دریا و غرق شدن سرزمینها در پایان عصر یخبندان روایت میکنند. بنابراین، کاملاً ممکن است اسطورهای دربارهٔ «دانش مار» که 15k سال قدمت دارد، در سراسر جهان باقی مانده باشد.
چنین آیینی چگونه میتوانسته است گسترش یابد؟ احتمالاً در امتداد همان مسیرهایی که مهاجرت و تجارت طی میکردند. تا اواخر پلیستوسن، انسانها کوچرو و بههمپیوسته بودند. برای نمونه، سفر دریایی پیشرفتهتر از آن چیزی بوده است که زمانی تصور میشد—شواهد جدید نشان میدهند که انسانهای عصر سنگ با قایق از دریای مدیترانه عبور میکردهاند. DNA بهدستآمده از بقایای تقریباً ۸٬۰۰۰ ساله در تونس، نیای شکارگر-گردآورندهٔ اروپاییِ آشکاری را نشان میدهد؛ امری که بر دریانوردی منظم میان اروپا و شمال آفریقا دلالت دارد. جهان هولوسن آغازین شاهد گسترش گستردهٔ جویندگان معاشِ پسایخبندانی و اشتراکگذاری ایدهها بود. میتوانیم شمنها و فرزانگان را همچون ناقلان آیین مار تصور کنیم که مناسک خود را به اردوگاههای دوردست میبردند. جالب آنکه در استرالیا—سرزمینی که مدتها منزوی بوده است—به نظر میرسد همهٔ زبانهای بومی از یک زبان واحد که حدود ۱۲٬۰۰۰ سال پیش پدید آمده، منشعب شدهاند. پژوهشگران در حیرتاند که چگونه یک زبان نیا-استرالیایی میتوانسته است ناگهان صدها زبان دیگر را در سراسر یک قاره جایگزین کند. آیا یک بستهٔ فرهنگی نیرومند—شاید مناسک جدید، ساختارهای اجتماعی، و حتی دستور زبانی تازه برای ارجاع به خویشتن—توانسته است این جایگزینی زبانی را پیش براند؟ کاتلر گمانه میزند که شاید ورود ضمایر جدید یا شیوههای تازهٔ تصور خویشتن، همراه با آیین مار در استرالیا گسترش یافته و میراثی زبانی بر جای گذاشته باشد. در واقع، اگر موجی از آیینهای دینی جدید از ساحل شمالی—جایی که بیگانگان نخستین بار در آن فرود میآمدند—فرا رسیده باشد، میتوانسته گفتار و جهانبینی را یکپارچه کند. استرالیاییهای بومی امروز اسطورههایی از «زمان رؤیا» دربارهٔ یک مار رنگینکمانی، و داستانهایی دربارهٔ خواهران آفرینندهای دارند که قوانین و آیینها را از زمانی دور آوردهاند. شاید اینها پارههایی از همان آیین آغازین باشند که بهمرور زمان بومیسازی شدهاند.
سرنخهای عینی چنین اشاعهای در باستانشناسی نیز پدیدار میشوند. سازِ گاوغر را در نظر بگیرید—تکهچوب سادهای که هنگام چرخاندن با بندی متصل به آن، همچون گاو نعره میکشد. این ساز آیینی در مراسم بومیان استرالیا مقدس است و برای فراخواندن ارواح به کار میرود؛ همچنین در آیینهای تشرفِ محرمانه در یونان باستان و جاهای دیگر استفاده میشده است. شگفتآور آنکه گاوغرها در مجموعهٔ معبد ۱۲٬۰۰۰ سالهٔ گوبکلیتپه در ترکیه یافت شدهاند—دقیقاً در آستانهٔ کشاورزی. از نظر اشاعهگرایان دورهٔ ویکتوریایی، چنین یافتههایی تصادفی نبودند: آنان باور داشتند که اعمال فرهنگی از مراکز باستانی به بیرون پرتو میافکنند. در گوبکلیتپه، که برخی آن را مرکز آیینی عظیمی تفسیر میکنند، نقش مار بر ستونها فراوان است. وسوسهانگیز است تصور کنیم که در پایان پارینهسنگی، آیینی مرتبط با مار و همراه با گاوغر در آنجا اجرا میشده—بهمعنای واقعی کلمه در آستانهٔ «سقوط» ما به کشاورزی—و سپس از آنجا به سرزمینهای دوردست برده شده است. پژوهشگران اوایل قرن بیستم اغلب گاوغر و نمادپردازی مار را در سراسر قارهها دنبال میکردند، اما در دهههای اخیر چنین ایدههایی از مد دانشگاهی افتادند و بهعنوان اشاعهگرایی افراطی یا قوممحور کنار گذاشته شدند. بااینحال، همزمان با انباشت شواهد محکم دربارهٔ پیوستگی جهانیِ باستان، این آونگ در حال بازگشت است. برای نمونه، نام قدیمی استرالیاییِ خوشهٔ ستارهای پروین تقریباً با نام یونانی باستان یکسان است—امری نامحتمل، مگر آنکه تماس پیشاتاریخی یا سرچشمهای مشترک در میان بوده باشد. این امر، بهجای تصادف، نشان میدهد که سنتها واقعاً میتوانند از اقیانوسها و هزارهها عبور کنند.
حتی آیینهای تکهتکهکردنِ بدن در فرهنگهای دور از هم، به خاستگاهی مشترک اشاره دارند. میرچا الیاده مشاهده کرد که اسرار اورفیکی-دیونیسوسیِ یونان—که در آنها خدای دیونیسوس (یا پیشینۀ او، اورفئوس) تکهتکه و دوباره زاده میشود—شباهتی غریب به آیینهای تشرف شمنی در استرالیا و سیبری دارند. در آیینهای بومی، تشرفیافتگان ممکن است مرگی نمادین را از سر بگذرانند—گاه همراه با خونریزی واقعی یا حتی قطع انگشت—تا از نظر روحانی دوباره زاده شوند. در استرالیای مرکزی، گاهی انگشتان مردان جوان بهعنوان پیشکش یا نشانهٔ قربانی قطع میشد؛ و شگفت آنکه باستانشناسان در اروپا و آسیا اسکلتهای پارینهسنگیای یافتهاند که انگشتان مشابهی را ندارند. گویی ادیان نخستین جهان الگویی بنیادین را با یکدیگر سهیم بودهاند: قربانیکردن (یک خدا یا بخشی از خویشتن)، ارتباط با مار یا روح نیاکان، و سپس تولد دوباره با ذهنی نو. بنابراین، اشاعهٔ آیین مار صرفاً اشاعهٔ تصاویر یا داستانها نبوده، بلکه انتقال یک فرایند آیینی کامل بوده است که افراد را از درون به بیرون دگرگون میکرد.
سقوط و برآمدن خویشتن#
تمامی این رشتهها در یک فرضیهٔ تحریکآمیز به هم میرسند: اینکه تکامل آگاهی انسان با یک «آیین» پیشاتاریخیِ اسطوره و مناسک پیوند داشته است. ما انسانها محصول هم ژنها و هم فرهنگیم—و در پایان عصر یخبندان، فرهنگ شاید با جهشی به پیش افتاده و تکامل ژنتیکی را نیز به دنبال خود کشیده باشد. در پی آیینهای مفروضِ مرتبط با مار، بشریت مسیرهای تازهای را در پیش گرفت. کشت گیاهان و اهلیکردن حیوانات—کشاورزی—پس از ۱۰٬۰۰۰ سال پیش بهسرعت گسترش یافت، گویی ذهنیتی تازه مبتنی بر برنامهریزی و کنترل آن را برانگیخته بود. اسطورههای سراسر جهان این دوره را زمانهٔ مکاشفهای بزرگ به یاد میآورند (اغلب با آمیزهای از برکت و نفرین، چنانکه در عدن یا داستان باساری دیده میشود). آیا این همان لحظهای بود که برای نخستین بار خودآگاهی حقیقی را چشیدیم و در عین حال به دانش تلخِ مرگومیر و کار دست یافتیم؟ زمانبندی این رخداد بهشکلی وسوسهانگیز با شواهد تغییرات زیستی همخوان است. مطالعات ژنتیکی دریافتهاند که طی حدود ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته، اللهای مرتبط با رشد عصبی و حتی بیماریهای روانی مانند اسکیزوفرنی تحت انتخاب شدید بودهاند. یک مطالعه پیشنهاد میکند که با رشد جوامع، افرادی که آمادگی بیشتری برای توهم یا شنیدن صداهای «bicameral» داشتند، ممکن است کمتر انتخاب شده باشند—یعنی مغزهای ما در هولوسن بهمعنای واقعی کلمه برای خط پایهٔ جدیدی از آگاهی یکپارچه تنظیم شده باشند. گویی هنگامی که «من» پدیدار شد، از نظر زیستی باید تعادل تازهای برقرار میشد که حس باثباتتری از خویشتن را ترجیح میداد. به همین ترتیب، «پارادوکس خردمندی» میپرسد چرا انسانهای از نظر کالبدی مدرن، اینهمه دیر نشانههای «خردمندی» (هنر نمادین، ابزارهای پیشرفته) را نشان دادند. پاسخ شاید در آستانهای نهفته باشد که نه با جهش، بلکه با نوآوری میمتیک از آن عبور شد—ارتقای نرمافزاریِ مغز که از راه داستان و آیین مقدس عرضه گردید.
اما زهر مار از نظر تکاملی چه نقشی داشت؟ نیاکان نخستیسان ما پیشاپیش تاریخی عمیق و درهمتنیده با مارها داشتند—برخی دانشمندان بر این باورند که مارها چنان تهدید پایداری بودند که نخستیسانان اولیه، تا حدی برای شناسایی و فریبدادن آنها، بینایی عالی و مغزهای بزرگی تکامل دادند. مارهای کبرا و دیگر مارهای سمی نیز، بهنوبهٔ خود، احتمالاً در واکنش به انسانتباران زیرک، سموم جدیدی (مانند زهر پرتابشونده) تکامل دادند. انسانها ردپاهای ژنتیکی این مسابقهٔ تسلیحاتی را با خود دارند: نخستیسانان آفریقایی و آسیایی (از جمله ما) جهشهایی دارند که مقاومت بیشتر در برابر نوروتوکسینهای کبرا را فراهم میکنند، درحالیکه نخستیسانان سرزمینهای فاقد کبرا (لمورهای ماداگاسکار و میمونهای جهان جدید) چنین جهشهایی ندارند. بنابراین، مار واقعی بدنها و ادراک ما را شکل داد. اما انسانها در آیین مار ورق را برگرداندند—و از نماد مار (و شاید از زهر آن) برای بازشکلدهی ذهن خود استفاده کردند. این همان تکامل هموابستهٔ ژن–فرهنگ در مقیاسی گسترده است. عمل فرهنگیِ شمنگریِ آیینی با زهر، احتمالاً سازگاری زیستی را نیز تشویق میکرد: کسانی که ساختار بدنی مقاومتر یا شیمی عصبیِ مناسبتری برای تحمل رؤیاهای القاشده با سم داشتند، ممکن بود بهعنوان رهبران روحانی شکوفا شوند و شاید حتی فرزندان بیشتر، یا دستکم پیروان بیشتری، بر جای بگذارند. در همین حال، با القای مکرر حالتهای تغییریافته، مغز انسان ممکن است بازسیمکشی شده باشد تا دسترسی به چنین حالتهایی را حتی بدون مواد مخدر آسانتر کند—و به این ترتیب، به باور برخی، مسیرهای عصبیِ زبان، تخیل و دروننگری را شکل داده باشد. خلاصه آنکه، هدیهٔ مار میتوانسته چرخهٔ بازخوردی میان فرهنگ و زیستشناسی ما را به راه اندازد؛ چرخهای که ما را بهراستی انسان کرد.
تندیسکی پیشاتاریخی از زنی مارسر که کودکی را شیر میدهد (فرهنگ عبید، حدود ۴۰۰۰ پیش از میلاد، بینالنهرین). تصاویر مؤنث و مارگونه اغلب در هنر دینیِ نخستین با یکدیگر درآمیخته بودند. چنین شمایلی ممکن است خاطرهٔ آیینی گسترده از الههٔ مارِ عصر سنگ را حفظ کرده باشند.
از الهه به خدا—و بازگشت به زیرزمین#
اگر آیینی مارمحور زمانی سراسر قارهها را دربر گرفته بود، چه بر سر آن آمد؟ در اینجا داستان چرخشی چشمگیر پیدا میکند: انقلاب پدرسالارانه. تا اواخر عصر برنز، تقریباً هر تمدن بزرگی به سوی پانتئونها و کاهنوتهای مردسالار چرخیده بود. اسطورههایی از یونان تا بینالنهرین، از خدایان جنگجوی توفان سخن میگویند که اژدها-مارها را میکشند یا الهههای زمین را به فرمان درمیآورند—زئوس که تیفون و فرزندان مادر زمین را شکست میدهد، مردوک که تیامات، ملکهٔ مار، را تکهتکه میکند، و یهوه که حوا و مار را محکوم میسازد. این داستانها اغلب فرایندی تاریخی را اسطورهای میکنند: غصب قدرت آیینی به دست مردان. یوهان باخوفن در قرن نوزدهم، قوانین و سوابق تدفینِ نخستینِ یونان را تحلیل کرد و به این نتیجه رسید که نظمی مادرسالارانهٔ قدیمیتر واقعاً بر پدرسالاری کلاسیک تقدم داشته است. در جوامع قبیلهای، نشانههایی از سرقت آیینی دیده میشود: انجمنهای محرمانهٔ مردان که آیینهای زنان را به خود اختصاص میدهند. برای نمونه، روایتی از تایوان نقل میکند که چگونه مردان بر سلطهٔ آیینی زنان شوریدند و مراسم را بهزور برای خود تصاحب کردند. روایت بومیان استرالیا از نخستین قانونگذاران بهعنوان خواهرانی (خواهران دجانگکاوو یا دجانگوال) سخن میگوید که اشیای مقدس را آوردند؛ اما اسطورههای بعدی این کار را به پدرِ آسمانیِ مرد نسبت میدهند و حتی تغییر جسمانی زنان را توجیه میکنند (در یک اسطورهٔ هولناک، مردان اندام تناسلی زنان را کوتاه کردند تا قدرت آیینی را برای خود نگه دارند). در این خردهروایتها میبینیم که آیین مادر بزرگ سرکوب یا دگرگون شده است.
بااینحال، آیین مار ناپدید نشد—به زیرزمین رفت. در بسیاری از موارد، نمادها نابود نشدند، بلکه تحت مدیریت جدید، کارکردی تازه یافتند. مار، که زمانی الوهی بود، ممکن بود همچنان بهصورت نقشی فرعی یا دیوی باقی بماند. برای نمونه، آپولونِ یونانی با کشتن پایتون اختیار پیشگویی دلفی را به دست گرفت، اما در این فرایند، عملاً زیارتگاه پیشگویانهٔ آن مار را به ارث برد. در الئوسیس، محل مشهورترین مناسک اسرارآمیز یونان، آیین ظاهراً دربارهٔ دِمِتِر (الههٔ غلات) و دخترش پرسفونه بود—روایتی از عشق مادرانه، نه از مار. اما شایان توجه است که زنان (کاهنههای دِمِتِر) در الئوسیس اقتدار مرکزی داشتند و مناسک شامل نوشیدنیای رازآمیز و ظهورات هراسانگیز در تاریکی بود. برخی پژوهشگران گمان میکنند نوشیدنی کیکهئون حاوی ارگوت بوده است (قارچی شبیه الاسدی)—شاید نوعی اِنتئوژن متفاوت که جای زهر مار را گرفته بود. حتی در اینجا نیز آیینی روانگردان تحت حمایت الههای کشاورزی دوام آورد. تأکید بر مادر و دختر میتواند پوششی متأخر بر آیینی بسیار کهنتر از مادر-مار باشد که با چرخههای زندگی و مرگ پیوند داشت. روم بعدها این آیین را در پرستش سِرِس و پروسرپینا ادغام کرد و پس از مسیحیت، مناسک اسرارآمیز بتپرستانه سرکوب شد—اما سنتهای عامیانهٔ برداشت محصول و زایش دوباره، جنبههایی از آنها را ادامه دادند.
در بسیاری از مکانها، دین عامیانه و «جادوگری» به پناهگاه راههای کهن تبدیل شدند. گفته میشد جادوگران قرون وسطی نوشیدنیها و مرهمهایی میساختند (که گاه حاوی مواد سمی بودند) و با روحی آشنا معاشرت میکردند (که در افسانهها اغلب مار یا اژدها بود)—خاطراتی تحریفشده از دانش داروشناختی زنان در دوران باستان. کیمیاگری، با نمادهای مارگونه و جستوجوی روشنیافتگی، فلسفههای باطنیای را حفظ کرد که ریشه در منابع مصری و گنوسی داشتند (گنوسیها، عارفان دوران آغازین مسیحیت، مار عدن را مأمور سوفیا میدانستند—بخشندهٔ معرفت گنوسی، نه شیطان). فرقههای گنوسی حتی مار کتاب مقدس را با لوگوس یا حکمت الهی یکی میدانستند؛ وارونگیای تکاندهنده در برابر دیدگاه یهودی-مسیحی.
در طول قرنها، جوامع مخفی نگهبان این شعلههای کهن شدند. در غرب، این زنجیره شاید چنین امتداد مییابد: مکاتب اسرارآمیز دیونوسوسی و اورفیکی یونان → فرقههای باطنی در دوران هلنیستی و رومی (میتراپرستی، گنوسیها، هرمسیها) → شوالیههای معبد و کیمیاگران قرون وسطی → فراماسونها و رزیکروسیانهای رنسانس. این گروهها اغلب از نمادهای معبد، باغ، مار و ستاره استفاده میکردند (زهره/ستارهٔ صبح، مرتبط با لوسیفر یا کوئتزالکواتل—آورندهٔ نور که از آسمان سقوط کرد). آیا صرفاً تصادفی است که اسطورهٔ محوری فراماسونری شامل ساخت معبد سلیمان است (فضایی مقدس برای حکمت)، و ماسونها نماد روشنیافتگی، یعنی ستارهٔ فروزان، را گرامی میدارند که اغلب با زهره یکی دانسته میشود؟ برخی روایتهای ماسونی حتی دانش خود را به اخنوخ یا مصر بازمیگردانند. کاتلر پیشنهاد میکند که فراماسونری ممکن است سنتی آیینی و ناگسسته (هرچند در حال تحول) باشد که تا دوران مگالیتیک امتداد دارد. هرچند شواهد مستقیم اندک است، تداوم برخی نقشمایهها چشمگیر است. برای مثال، اوریم و تومیم—«سنگهای بیننده» برای پیشگویی که در کتاب مقدس عبری از آنها یاد شده است—بار دیگر در سدهٔ ۱۹ ظاهر میشوند؛ زمانی که جوزف اسمیت ادعا کرد با استفاده از سنگهای بینندهای که در زرهسینهای قرار داشتند، کتاب مورمون را ترجمه کرده است. اسمیت، شایان توجه است که، فراماسون فعالی بود و عناصر ماسونی را برای مراسم معبد مورمون وام گرفت. مناسک اعطای مورمون شباهت نزدیکی به آیینهای تشرف ماسونی دارند (از جمله دستدادنهای محرمانه، نامهای جدید و سفری که سقوط آدم و حوا را بازآفرینی میکند). گویی اسمیت به قالبی آیینی و دیرینه دست یافت، در حالی که باور داشت حقیقتی باستانی را احیا میکند. آیا ممکن است این فرقههای مدرن، آگاهانه یا ناآگاهانه، قطعاتی از نیایشنامهٔ اصلی آیین مار را حفظ کرده باشند؟ با پذیرفتن موقتی این ایده، میتوان خطی گمانهزنانه از گوبکلیتپه تا معبد سلیمان و سپس سالتلیکسیتی ترسیم کرد—زنجیرهای از تشرفیافتگانی که مشعل دانش مخفی را در طول اعصار منتقل کردهاند. البته در این مسیر چیزهای بسیاری تغییر کرد، اما حضور پیوستهٔ برخی نمادها (مارها، باغهای مقدس، چشمهای همهبین) و مضامین (مرگ-زایش دوباره، دانش ممنوع، وحدت اضداد) در گذر زمان را دشوار میتوان صرفاً تصادف محض دانست.
لوحهای از عاج ماموت از مالتا (سیبری، حدود ۲۳٬۰۰۰ BP)، با خطوط موجدار حکشدهای که یادآور مارها هستند. سوراخی در مرکز نشان میدهد که شاید این شیء را مانند یک گاوغرّان آیینی میچرخاندهاند. چنین دستساختههایی از گسترش نمادپردازی مار و ابزارهای شمنی در سراسر اوراسیای پیشاتاریخی حکایت دارند.
بیداری ذهن اسطورهای#
امروز در عصر علم و عرفیگرایی زندگی میکنیم؛ عصری که اغلب میکوشد گذشته را دفن کند—گاه به معنای واقعی کلمه. برای نمونه، در استرالیا، فشارهای سیاسی معاصر به دفن دوبارهٔ بقایای انسانی باستانی پیش از امکان مطالعهٔ آنها انجامیده است. برخی از این استخوانها دهها هزار سال قدمت دارند و حتی ممکن است به هومو ساپینس تعلق نداشته باشند، بااینحال به درخواست جوامعی که آنها را صرفاً ارواح نیاکانی میدانند، به خاک بازگردانده میشوند. احترام به حقوق بومیان اهمیت دارد، اما نمیتوان از مشاهدهٔ این پژواک شاعرانه چشم پوشید: بار دیگر، دانش مربوط به تاریخ ژرف ما در معرض پوشاندهشدن قرار گرفته است—نوعی کودتای مدرن «پدرسالارانه» (یا ایدئولوژیک) علیه حقیقت کهن. به همین ترتیب، دانشگاهیان ارتدوکس تا همین اواخر این تصور را به تمسخر میگرفتند که اسطورهها یا سنتهای شفاهی بتوانند رویدادهای پلیستوسن را با اطمینان منتقل کنند—نگرشی که اکنون، با انباشت شواهد دال بر اینکه اغلب چنین میکنند، رو به افول است. ما، بهنوعی، در حال بازکشف ارزش اسطوره بهعنوان ظرف دادههای واقعی در گذر زمان هستیم؛ درست همانگونه که اشاعهگرایان سدهٔ ۱۹ باور داشتند. تفاوت این است که اکنون ژنتیک، باستانشناسی و علوم شناختی را برای تأیید متقابل این روایتها در اختیار داریم.
آنچه پدیدار میشود، روایتی عمیقاً یکپارچهنگر است: سفر گونهٔ ما به سوی خودآگاهی، صعودی هموار و تدریجی نبود، بلکه با جهشهای مکاشفهآمیز گسسته میشد. این جهشها بهواسطهٔ ظرفیت منحصربهفرد ما برای نماد و آیین تسهیل شدند—بهواسطهٔ آیینها و اسطورههایی که راههای تازهٔ اندیشیدن و زیستن را رمزگذاری میکردند. ماری پیچیده بر گرد درخت؛ الههای که جامی از حکمت پیشکش میکند؛ قهرمانی که به جهان زیرین فرود میرود و دوباره برمیخیزد—این تصاویر تغییراتی را در شیوهای برانگیختند که مغزهای ما واقعیت را مفهومپردازی میکردند. در زبان نمادین اسطوره، مار اغلب نمایندهٔ نوزایی چرخهای است (با پوستاندازی) و نیز دانش ممنوع. آیا جای شگفتی است که به نماد گذار روانشناختی بزرگ بشر تبدیل شد؟ این گذار شاید بهاندازهٔ هر جهش زیستیای واقعی بوده باشد. داستان عدن، بر اساس این تفسیر، اصلاً سقوط از فیض نیست، بلکه لحظهای است که نیاکان ما بیدار شدند. پس از آن بیداری، توانستیم بگوییم «من هستم»، برای برداشت محصول برنامهریزی کنیم، ستارگان را ترسیم کنیم، زیگورات بسازیم—و همچنین دروغ بگوییم، بهرهکشی کنیم و جنگ به راه بیندازیم، زیرا همراه با «من» خودخواهی نیز پدیدار شد. جای شگفتی نیست که انسانهای باستان نسبت به موهبت مار دوگانگی احساس میکردند و این خاطره را در قالبی نیمهمنفی حفظ کردند: این موهبت بهترین و بدترین چیزی بود که تاکنون برای ما رخ داده است.
در نهایت، آیین مار—خواه آن را برادریهای باستانی واقعی بدانیم یا استعارهای برای مجموعهای پیچیده از اعمال—نمونهای بزرگ از همتکاملی ژن-فرهنگ است. یک نوآوری فرهنگی، تکامل زیستی و اجتماعی را برانگیخت و این تکامل نیز بهنوبهٔ خود امکان دستیابی به قلههای فرهنگی بالاتر را فراهم کرد. و گرچه پرستش آشکار مار سرکوب شد، میراث آیین دقیقاً از راه اسطورهایشدن دوام آورد. این میراث در داستانها، نمادها و آیینهای خصوصی و عمومی پنهان شد. به رشتهٔ مخفیای تبدیل شد که ادیان و دورههای گوناگون را به هم پیوند میدهد. حتی عصر علمی مدرن نیز بهطور کامل از آن رهایی نیافته است—میتوان استدلال کرد که روانشناسی ژرفا، با کاوش در خویشتن و ناخودآگاه، نوادهٔ مستقیم همان چرخش دروننگرانهٔ آغازین است. کارل یونگ کهنالگوی مار و اوروبوروس را (ماری که دم خود را میگزد و ماهیت خودارجاع روان را نمادپردازی میکند) برای ذهن انسان بنیادی میدانست.
هنگامی که این ترکیب بلندپروازانهٔ اسطورهشناسی، باستانشناسی و تکامل را کنار هم میگذاریم، درک تازهای از نبوغ نیاکانمان به دست میآوریم. آنان حقایقی را در داستان و سنگ رمزگذاری کردند که ما تازه با آزمایشگاهها و پایگاههای دادهٔ خود شروع به رمزگشایی از آنها کردهایم. سفر آیین مار از پیشاتاریخ تا امروز، سفر بشریت از غریزه به خرد است—از موجود زندهبودن تا صاحب ذهنشدن. این سفر به ما میآموزد که آگاهی ما صرفاً در مغز تکامل نیافت، بلکه در تخیل جمعی شرکتکنندگان آیینها، گرد آتشهای اردوگاه، طی هزارههای بسیار شکل گرفت. بهنوعی، «آیین» آگاهی همچنان ادامه دارد—هر فرهنگی جوانان خود را با تلقیای از خویشتن و واقعیت آغاز میکند و از نمادهایی بهره میگیرد که در دسترسش هستند. همهٔ ما نوآموزیم؛ در حال آموختن داستان آفرینش جهانمان، چشیدن میوههای دانش آن و پوستاندازی از پوستهای کهنه، همزمان با دگرگونشدن.
پس دفعهٔ بعد که در اسطوره یا رؤیا با ماری روبهرو شدید، در نظر بگیرید که شاید در حال نجواکردن پژواکهایی از سپیدهدم ذهن انسان باشد. در هیسکشیدن آن، نغمههای مراسم باستانی، پرسشهای حکیمانی که مدتهاست مردهاند و نخستین بر زبانآوردن «من» طنین دارد. ما پیشتر در اینجا بودهایم، در باغی از راز، آماده برای گاززدن ناشناخته. مار—مارِ ما، حامل حکمت و آشوب—منتظر است ببیند بعد چه خواهیم کرد و آیا وعدهها و مخاطرات آن نخستین گاز را به یاد خواهیم آورد یا نه.
پرسشهای متداول #
پرسش ۱. آیا انسانهای باستان واقعاً از زهر مار بهعنوان مادهای روانگردان استفاده میکردند؟
پاسخ. شواهد غیرمستقیم—افسانههای شفاهی دربارهٔ مارهایی که پیشگویی اعطا میکنند، گزارشهای قومنگارانه از سرخوشی ناشی از زهر و روایتهای کنترلشده از خودایمنسازی—نشان میدهد که برخی کاهنهها برای برانگیختن رؤیاها از دوزهای کمتر از حد کشنده استفاده میکردند، هرچند هنوز شواهد بیوشیمیایی قطعی در دست نیست.
پرسش ۲. اسطورهٔ موهبت مار چقدر قدمت دارد؟
پاسخ. همانندیهای باستانشناختی و زبانشناختی از ظهور بستهای روایی مشترک در حدود ≈۱۵ kya، همزمان با گوبکلیتپه و مهاجرتهای جهانی پس از عصر یخبندان، حکایت دارند؛ این روایت آنقدر کهن است که بر منابع مکتوب تقدم داشته باشد، اما آنقدر متأخر است که بتواند بهصورت لفظبهلفظ در فرهنگ شفاهی دوام آورد.
پرسش ۳. چه چیزی گاوغرّانها را به آیین مار پیوند میدهد؟
الف. بولروئرها در گوبکلیتپه، در آیینهای تشرف مردان در استرالیا و در مناسک اسرار یونانی ظاهر میشوند؛ صدای وزوزِ شبیه به غرشِ رعدِ آنها لحظهٔ مرگ و زایش دوبارهٔ نمادین را مشخص میکند و با تصاویر مارگونه بر کندهکاریهای مرتبط همخوان است.
پرسش ۴. آیا انتشار جهانی، «فراانتشارگرایانه» و شبهعلمی نیست؟
پاسخ. دیانای باستانیِ مدرن، شواهد دریانوردی و زبانشناسی تبارزایی، پیوندهای بسیار بیشتری را در پلیستوسن نسبت به آنچه پیشتر فرض میشد آشکار میکنند و انتقالهای فرهنگیِ گزینشی در فواصل دور را امکانپذیر، نه حاشیهای، میسازند.
پرسش ۵. این نظریه چگونه با تکامل شناختیِ جریان اصلی سازگار میشود؟
پاسخ. این نظریه مدلهای تدریجگرا را تکمیل میکند: سختافزار زیستی امکان نمادپردازی را فراهم کرد، اما یک «ارتقای نرمافزاری» میمتیک از طریق مناسک، جهش به آگاهی دروننگر را کاتالیز کرد؛ جهشی که بعدها با انتخاب ژنتیکی در هولوسن تقویت شد.
منابع#
1870 ? Müller, F. Max. “Serpent Worship.” در Chips from a German Workshop, Vol. 2. London: Longmans, Green. https://archive.org/details/chipsfromagerma08mlgoog
1898 Mathews, R. H. “Bullroarers Used by the Australian Aborigines.” The Journal of the Anthropological Institute 27 (52-60). https://scholar.archive.org/work/bxmf4osgznfffgfoo2cjaq5mcy/access/ia_file/crossref-pre-1909-scholarly-works/10.2307%252F2842721.zip/10.2307%252F2842848.pdf
1964 Eliade, Mircea. Shamanism: Archaic Techniques of Ecstasy. Princeton: Princeton UP. https://archive.org/details/shamanismarchaic0000elia
1967 Bachofen, Johann Jakob. Myth, Religion, and Mother Right (ترجمهٔ R. Manheim). Princeton: Princeton UP. https://archive.org/details/mythreligionmoth0000bach
1976 Stone, Merlin. When God Was a Woman. New York: Dial Press. https://archive.org/details/whengodwaswoman00stonrich
2004 Lurker, Manfred. “Unumbotte.” در The Routledge Dictionary of Gods and Goddesses, Devils and Demons. London: Routledge. https://archive.org/details/bane-theresa-encyclopedia-of-demons-in-world-religions-and-cultures/page/n41/mode/2up
2006 Isbell, Lynne A. “Snakes as Agents of Evolutionary Change in Primate Brains.” Journal of Human Evolution 51: 1-35. https://laisbell.faculty.ucdavis.edu/wp-content/uploads/sites/741/2022/04/isbell_jhe_2006.pdf
2012 Witzel, Michael. The Origins of the World’s Mythologies. Oxford: Oxford UP. https://archive.org/details/originsofworldsm0000witz
2012 Bowern, Claire & Quentin D. Atkinson. “Computational Phylogenetics and the Internal Structure of Pama–Nyungan.” Language 88 (4): 817-845. https://elischolar.library.yale.edu/ling_faculty/1
2016 Dietrich, Oliver & Jens Notroff. “A Decorated Bone ‘Spatula’ from Göbekli Tepe: On the Pitfalls of Iconographic Interpretations of Early Neolithic Art.” Neo-Lithics 2/16: 22-31. https://www.researchgate.net/publication/314299328_A_Decorated_Bone_%27Spatula%27_from_Gobekli_Tepe_On_the_Pitfalls_of_Iconographic_Interpretations_of_Early_Neolithic_Art
2017 van Strien, Jan W. & Lynne A. Isbell. “Snake Scales, Partial Exposure, and the Snake Detection Theory: A Human ERP Study.” Scientific Reports 7: 46331. https://www.nature.com/articles/srep46331
2017 Woodley of Menee, M. A. et al. “Holocene Selection for Variants Associated with General Cognitive Ability: Comparing Ancient and Modern Genomes.” Twin Research and Human Genetics 20 (6): 485-495. https://www.researchgate.net/publication/318571867_Holocene_Selection_for_Variants_Associated_With_General_Cognitive_Ability_Comparing_Ancient_and_Modern_Genomes
2023 Wikipedia contributors. “Unumbotte.” Wikipedia, The Free Encyclopedia. https://en.wikipedia.org/wiki/Unumbotte
2023 Wikipedia contributors. “Venus Figurines of Mal’ta.” Wikipedia, The Free Encyclopedia. https://en.wikipedia.org/wiki/Venus_figurines_of_Mal%27ta
