خلاصه

  • اسطوره‌های سراسر جهان اغلب آفرینندگان مؤنث را به تصویر می‌کشند و بدین‌سان به شکل‌گیری نظریه‌هایی دربارهٔ مادرسالاری باستانی (حکومت یا محوریت زنان) دامن می‌زنند.
  • ی. ی. باخوفن در سال 1861 مرحله‌ای جهان‌شمول از «حق مادری» را مطرح کرد؛ نظریه‌ای که بر انگلس، فمینیست‌ها و حتی برخی ایدئولوگ‌های نازی تأثیر گذاشت، هرچند اغلب بر تفسیر اسطوره‌ها مبتنی بود.
  • انسان‌شناسان سدهٔ 19 و 20 دربارهٔ این موضوع مناقشه کردند؛ چهره‌هایی مانند مورگان از آن حمایت کردند، در حالی که مین، وسترمارک و بعدها مالینوفسکی آن را نقد کردند و شواهد روشنی برای حکومت سیاسی زنان نیافتند.
  • فمینیسم موج دوم بار دیگر به این موضوع علاقه‌مند شد (برای مثال، «اروپای کهن» گیمبوتاس)، اما با نقدهای دانشگاهی روبه‌رو شد که بر فقدان مدرک و تفسیرهای بدیل تأکید داشتند (برای مثال، اسطوره‌هایی که بامبرگر آن‌ها را توجیه‌کنندهٔ پدرسالاری می‌دانست).
  • پژوهش معاصر، به‌جای مادرسالاری حرفی، بر مشارکت‌های ملموس زنان تمرکز دارد (فرضیهٔ مادربزرگ، پرورش مشارکتی، خاستگاه زبان از طریق گفتار مادرانه، و نقش‌های احتمالی در نوآوری و کشاورزی) و نیز بر قیاس‌های نخستی‌شناختی (بونوبوها). اجماع این است: هیچ جامعهٔ مادرسالارِ اثبات‌شده‌ای وجود ندارد، اما زنان در شکل‌دهی به فرهنگ نقشی حیاتی داشته‌اند.

آفرینندگان مؤنث در اسطوره و کیهان‌شناسی#

در اسطوره‌شناسی‌های سراسر جهان، زنان اغلب به‌صورت آفرینندگان نخستین یا فرهنگ‌آوران ظاهر می‌شوند. برای نمونه، در روایت‌های رؤیا-زمانِ بومیان استرالیا، خواهران نیاکان بنیان‌گذاری قانون و آیین را به خود نسبت داده‌اند. خواهران واویلاک در سرزمین آرنهم، «بخش عمده‌ای از قانون و آیین را برای مردمان نخستین بنیان نهادند» و قانون اخلاقی‌ای را به آنان آموختند که تا امروز پابرجاست. این خواهران در جریان سفر خود سرزمین را نام‌گذاری کردند و آیین‌های مقدس را پدید آوردند و بدین‌ترتیب، در سنت یولنگو، عملاً عناصر مهم فرهنگ را بنیان گذاشتند. مضامین مشابهی در جاهای دیگر نیز دیده می‌شود: در کیهان‌شناسی ناواهو، زنِ دگرگون‌شونده چهره‌ای محوری است که دو قهرمان فرهنگی دوقلو را به دنیا می‌آورد و به شکل‌گیری جهان «مردمان سطح زمین» کمک می‌کند و نظم و موجودات جدید را وارد آفرینش می‌سازد. در روایت‌های شینتویی ژاپن، آماتراسو، ایزدبانوی خورشید، نه‌تنها نیروی خورشیدیِ زندگی‌بخش را مجسم می‌کند، بلکه در اسطوره نیای دودمان امپراتوری نیز به شمار می‌رود؛ گفته می‌شود نخستین امپراتور ژاپن از نسل اوست و بدین‌سان، خاستگاهی الهی و مؤنث برای اقتدار اجتماعی رقم می‌خورد.

این اسطوره‌ها چشم‌اندازی از زنان به‌مثابه زایندگان زندگی و قانون ترسیم می‌کنند. بسیاری از جوامع نخستین، زمین یا باروری را در قالبی مؤنث شخصیت‌بخشی می‌کردند؛ از ایزدبانوان مادرِ اروپای کهن گرفته تا چهره‌های «نخستین زن» در افسانه‌های بومی. هنر پیشاتاریخی نیز به ایده‌هایی مشابه اشاره دارد: رواج پیکرک‌های «ونوس» پارینه‌سنگی برخی پژوهشگران را به این فرض رسانده است که در دوران باستان آیینی برای ایزدبانوی مادر وجود داشته و انسان‌های نخستین، اصل آفرینندهٔ مؤنث را به‌عنوان سرچشمهٔ فرهنگ و اجتماع گرامی می‌داشتند. هرچند تفسیرها متفاوت‌اند، چنین شواهد اسطوره‌ای و نمادینی زمینه را برای نظریه‌پردازان بعدی فراهم کرد تا تصور کنند زنان زمانی واقعاً نقش‌های مسلطی در جامعه داشته‌اند و نخستین نهادهای انسانی را پدید آورده‌اند.

«حق مادری» باخوفن: پیشاتاریخ مادرسالارانه#

ایدهٔ دانشگاهی مدرن دربارهٔ زنان به‌عنوان بنیان‌گذاران تمدن، با کتاب مهم یوهان یاکوب باخوفن، حق مادری (Das Mutterrecht)، که در سال 1861 منتشر شد، آغاز گردید. باخوفن، حقوقدان و متخصص آثار کلاسیک سوئیسی، معتقد بود جامعهٔ انسانی پیش از پدرسالاری، از مرحله‌ای ژینوکراتیک (زن‌سالار یا تحت حکومت زنان) عبور کرده است. او استدلال می‌کرد که در دوران بدوی بشر، روابط جنسی بی‌قاعده («هِتِریسم») رواج داشت؛ بنابراین پدری نامشخص بود و تبار و ارث را تنها می‌شد از طریق مادر دنبال کرد. از نظر باخوفن، این وضعیت به دوره‌ای جهان‌شمول از حق مادری (Mutterrecht) انجامید که در آن زنان ــ به‌عنوان تنها والدین قابل‌احراز ــ از احترام و اقتدار فراوان برخوردار بودند. او باور داشت که «نخستین جوامع انسانی مادرسالار بودند و روابط جنسی گسترده در آن‌ها رواج داشت؛ امری که در پرستش ایزدبانوان مؤنث بازتاب می‌یافت.» او با اسطوره‌شناسی‌ها چنان برخورد می‌کرد که گویی سنگواره‌هایی از تحول اجتماعی‌اند و اصرار داشت که اسطوره‌ها «بیان‌های زندهٔ مراحل تحول یک قوم» هستند. برای مثال، او تراژدی یونانی اورستس را ــ که در آن اورستس به‌دلیل کشتن مادرش، کلوتایمنسترا، محاکمه می‌شود ــ نماد سرنگونی حق مادری به‌دست حق پدری در دوران باستان می‌دانست. (در این نمایش، خدایان جدید، آپولون و آتنا، جانب اورستس را می‌گیرند و این اصل را مشروعیت می‌بخشند که تبار پدر اهمیت بیشتری از تبار مادر دارد؛ بنابراین، به‌صورت تمثیلی، پیروزی پدرسالاری را بازنمایی می‌کنند.) باخوفن همچنین از گزارش‌های مربوط به رسوم بیگانگان ــ برای نمونه، از خویشاوندی مادرتبار در میان لیکیایی‌های آسیای صغیر ــ و نیز از نمادهای مؤنث باستان‌شناختی بهره گرفت. او بر پایهٔ همهٔ این موارد، طرحی بزرگ از مراحل تحول فرهنگی بنا کرد: از هِتِریسمِ آشفته، دوره‌ای مادرسالار، زمین‌محور و باروری‌محور پدید آمد (که کشاورزی و پرستش ایزدبانوان نمونه‌های آن بودند) و این دوره نیز سرانجام جای خود را به نظم پدرسالارانه داد.

نکتهٔ قابل‌توجه این است که باخوفن عصر مادرسالاری را دوره‌ای آرمانی از صلح و هماهنگی اجتماعی می‌دانست. از نظر او، «دورهٔ مادرسالارانهٔ تاریخ بشر دوره‌ای از شکوه متعالی بود» که در آن ارزش‌های زنان فرمان می‌راندند: مادران «پاکدامنی و شعر» را الهام می‌بخشیدند و در حالی که برای صلح و عدالت می‌کوشیدند، «مردانگی وحشی و بی‌قانون» مردان را رام می‌کردند. او باور داشت که این اصل مؤنث، خانواده و جامعه را تقدیس کرد تا آن‌گاه که جای خود را به اصلی مردانه و تهاجمی‌تر سپرد. اثر برانگیزانندهٔ باخوفن ــ هرچند گمان‌پردازانه ــ گذار به پدرسالاری را انقلابی عمیق به تصویر می‌کشید. او برای نمونه نوشت که در اسطورهٔ یونانی، مداخله‌ای الهی، یعنی آمدن خدایان جدید و پدرسالار، لازم بود تا «معجزهٔ سرنگونی حق مادری» را محقق کند و حق پدری را برقرار سازد.

نظریه‌های باخوفن برای زمان خود جسورانه و نامتعارف بودند. اتکای او به خوانش‌های شهودی از اسطوره و ادعایش مبنی بر اینکه افسانه‌ها تصویری «واقع‌گرایانه، هرچند تحریف‌شده» از واقعیت اجتماعی پیشاتاریخی حفظ می‌کنند، پژوهشگران تجربه‌گراتر را نگران می‌کرد. انسان‌شناس برجستهٔ فنلاندی، ادوارد وسترمارک، در کتاب تاریخ ازدواج انسانی (1891)، روش باخوفن را رد کرد و از این «ایدهٔ باخوفن که اسطوره‌ها و افسانه‌ها «حافظهٔ جمعی» یک قوم را حفظ می‌کنند» متأثر و نگران بود.

بااین‌حال، حق مادری بذری کاشت که نسل‌های متعدد متفکران را ــ خواه به‌خوبی و خواه به‌بدی ــ عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. چنان‌که یک مورخ اشاره می‌کند، باخوفن «نظریه‌ای دربارهٔ تحول انسانی و فرهنگی پدید آورد» که زنان را در مرکز قرار می‌داد؛ و گرچه ایده‌های او در ابتدا نادیده گرفته شد، بعدها در سراسر طیف ایدئولوژیک آلمان، از سوی سوسیالیست‌ها، فاشیست‌ها، فمینیست‌ها و ضدفمینیست‌ها به‌یکسان، پذیرفته شد.

انسان‌شناسی تکاملی و مناقشهٔ مادرسالاری (دهه‌های 1860 تا 1900)#

رسالهٔ باخوفن درست در زمانی مطرح شد که انسان‌شناسی و نظریهٔ اجتماعی در حال ایجاد چارچوب‌های تکاملی برای نهادهای انسانی بودند. در اواخر سدهٔ 19، شماری از پژوهشگران برجسته، در حالی که نظریه‌های کلان خود را دربارهٔ پیشرفت اجتماعی می‌ساختند، یا مفهوم مادرسالاری باستانی را پذیرفتند یا با آن به مخالفت پرداختند.

از یک سو، باخوفن در میان انسان‌شناسان و نظریه‌پردازان اجتماعی نخستین که در جست‌وجوی مراحل جهان‌شمول تحول فرهنگی بودند، حامیان مشتاقی یافت. قوم‌شناس آمریکایی، لوئیس هنری مورگان ــ که به‌سبب پژوهش خود دربارهٔ ایروکویی‌ها شهرت داشت ــ به‌طور مستقل به این نتیجه رسید که جامعهٔ پیشاتاریخی در اصل حول طوایف مادرتبار سازمان یافته بود. مورگان در جامعهٔ باستانی (1877) مستند کرد که بسیاری از مردمان بومی خویشاوندی را از طریق مادر دنبال می‌کردند و پیشنهاد داد که بشر بدوی ازدواج گروهی را معمول می‌داشت؛ در نتیجه، مادری تنها شکل قطعی والدبودن بود. او در نظام‌های خویشاوندی «رده‌بندی‌کنندهٔ» بومیان آمریکا سرنخی می‌دید مبنی بر اینکه در دوران نخستین، «تبار از خط مؤنث» پیش از ظهور تک‌همسری و تبار پدری هنجار بوده است. رویکرد مبتنی بر شواهد مورگان ــ که بر داده‌های قوم‌نگارانه از ایروکویی‌ها، پلی‌نزیایی‌ها و دیگران تکیه داشت ــ به شهود باخوفن تا حدی پشتوانهٔ تجربی بخشید. این رویکرد مورگان را متقاعد کرد که خانوادهٔ پدرسالار و تک‌همسر، تحولی نسبتاً متأخر در تاریخ بشر بوده و پیش از آن، دوره‌ای طولانی از چیزی وجود داشته که او آن را سازمان‌یابی قبیله‌ای مادرتبار می‌نامید.

انسان‌شناس بریتانیایی، جان فرگوسن مک‌لنان، نیز در سال‌های 1865 و 1886 استدلال کرد که جوامع نخستین دارای تبار مادری بودند؛ او اصطلاح «برون‌همسری» را وضع کرد و پیشنهاد داد که ربودن همسر و کمبود زنان به رسوم و عرف‌هایی انجامیده است که به‌طور غیرمستقیم وجود نظام پیشینِ حق مادری را القا می‌کنند. مک‌لنان در نهایت شناسایی تبار مادری به‌عنوان شکل اولیه را به باخوفن نسبت داد. حتی جیمز جی. فریزر، نویسندهٔ مشهور شاخهٔ زرین، نیز مجذوب این ایده بود؛ او گردآوری شواهد جهانی دربارهٔ مادرسالاری را وظیفهٔ خود قرار داد و کوشید با استفاده از فرهنگ عامه و اسطوره‌های تطبیقی، ادعاهای باخوفن را تقویت کند.

شاید تأثیرگذارتر از همه، فریدریش انگلس ــ نظریه‌پرداز مارکسیست ــ مفهوم مادرسالاری نخستین را پذیرفت و آن را در ماتریالیسم تاریخی درآمیخت. انگلس در خاستگاه خانواده، مالکیت خصوصی و دولت (1884)، به‌شدت بر مورگان ــ که او را به‌سبب کشف «پیشاتاریخ» خانواده می‌ستود ــ و بر بینش‌های باخوفن تکیه کرد. انگلس ادعا می‌کرد که زوال حق مادری ارتباطی تنگاتنگ با ظهور مالکیت خصوصی داشته است. به استدلال او، در جامعهٔ قبیله‌ای کمونیستی، زنان از جایگاهی نسبتاً والا برخوردار بودند؛ اما با انباشت ثروت و اهمیت‌یافتن پدری برای ارث، مردان کنترل امور را به دست گرفتند. انگلس به‌طور مشهور نوشت: «سرنگونی حق مادری، شکست تاریخی ــ جهانیِ جنس مؤنث بود… زن خوار و زبون شد، به بند کشیده شد، … به ابزاری صرف برای تولیدمثل فرزندان بدل گردید.» از نظر انگلس، این «شکست» زنان نخستین نابرابری طبقاتی ــ میان دو جنس ــ را به وجود آورد و این نابرابری سپس با قشربندی‌های طبقاتی تشدید شد. او ظهور پدرسالاری را به پیدایش مالکیت موروثی و ازدواج تک‌همسری‌ای پیوند داد که برای تضمین یقین دربارهٔ پدری طراحی شده بود.

فرمول‌بندی دراماتیک انگلس به فرضیهٔ مادرسالاری در محافل چپ‌گرا و فمینیستی رواج گسترده‌ای بخشید. این فرمول‌بندی همچنین باور به مادرسالاری در دوران پیشاتاریخ را به برخی تفسیرهای سیاسی مشخص پیوندی استوار زد: از نظر مارکسیست‌ها، حق مادریِ بدوی نمایانگر شکل اولیه‌ای از جامعهٔ اشتراکی و برابری‌خواه بود که با ظهور جامعهٔ طبقاتی از میان رفت. این سیاسی‌شدنِ بحث گاه شواهد تجربی را تحت‌الشعاع قرار می‌داد. چنان‌که رابرت لویی، انسان‌شناس، بعدها اظهار کرد، انگلس و دیگران چنان مجذوب چشم‌انداز مورگان و باخوفن شده بودند که «واقعیت تاریخیِ دوره‌ای از مادرسالاری» اغلب به‌جای آنکه اثبات شود، مفروض گرفته می‌شد.

در همین حال، پژوهشگران دیگری به‌شدت با ایدهٔ مادرسالاری آغازین مخالفت کردند. سِر هنری مین، حقوقدان انگلیسی، از همان سال ۱۸۶۱ اصرار داشت که واحد اجتماعیِ بنیادینِ نخستین جوامع، خانوادهٔ پدرسالار بوده است، نه قبیله‌ای مادرسالار. مین، که از پیشینه‌ای در حقوق باستان برخوردار بود و تصویر کلاسیکِ patria potestas در روم بر او تأثیر گذاشته بود، استدلال می‌کرد که اقتدار پدرانه و خویشاوندی آگناتی، اموری آغازین و ازلی‌اند. او نظریه‌هایی مانند نظریهٔ باخوفن را «افسانه‌پردازی‌هایی» گمان‌پردازانه می‌دانست که هم با تاریخ حقوق روم و هم با کتاب مقدس ناسازگارند. وسترمارک نیز در مطالعهٔ گستردهٔ خود دربارهٔ ازدواج در سال ۱۸۹۱، به همین ترتیب نتیجه گرفت که هرچند خویشاوندی مادری در فرهنگ‌های بسیاری رایج بوده است، هیچ مدرک محکمی از وجود دوره‌ای در گذشته که در آن زنان بر مردان فرمان می‌راندند در دست نیست؛ او می‌کوشید «نظریهٔ پدرسالارانهٔ مین دربارهٔ خاستگاه‌های انسانی را دوباره برقرار کند» و شواهد اسطوره‌ایِ باخوفن را رد کرد. با فرا رسیدن قرن بیستم، شمار قابل‌توجهی از انسان‌شناسان نسبت به اینکه اصولاً جامعه‌ای هرگز مادرسالاریِ واقعی بوده باشد ــ به معنای ادارهٔ سیاسی جامعه به دست زنان ــ تردید داشتند؛ تردیدی که با افزایش داده‌های مردم‌نگارانه تنها نیرومندتر شد.

تحولات اوایل قرن بیستم: از پرستش ایزدبانوان تا نقد#

در حوالی آغاز قرن بیستم، فرضیهٔ مادرسالاری هم با شواهد جدید پالوده‌تر شد و هم از سوی دانشمندان اجتماعیِ نوظهور مورد حمله قرار گرفت. در جناح حامیان، جین الن هریسون، کلاسیک‌پژوه، و آیین‌پژوهان کمبریج، ایده‌های باخوفن را در مورد فرهنگ یونان باستان به کار بستند. هریسون باور داشت که یونانِ پیشاهلنی با دینِ ایزدبانوان‌محور و شاید رسوم اجتماعیِ مادرتبار مشخص می‌شده است. او در آثاری چون مقدمات مطالعهٔ دین یونانی (۱۹۰۳) و تمیس (۱۹۱۲) استدلال کرد که بسیاری از اسطوره‌ها و آیین‌های المپی ــ از جمله آیین دِمِتِر و داستان آمازون‌ها ــ ردپاهایی از دوره‌ای پیشین، مادرسالار یا دست‌کم «مادرمحور»، را حفظ کرده‌اند. تفسیر او از هنر و اسطورهٔ یونانی، لایه‌ای عاطفی، اشتراکی و زن‌محور را در زیر پانتئونِ متأخرِ مردسالار قرار می‌داد. هریسون حتی فرهنگ یونان باستان را فرهنگی از «حق مادری» توصیف کرد که بر اثر هجوم‌های بعدی واژگون شده بود؛ تفسیری که با روایت تکاملیِ باخوفن همسو بود. این دیدگاه واکنش مخالف کلاسیک‌پژوهان محافظه‌کارتر را برانگیخت: پژوهشگرانی چون لوئیس فارنل و پل شوری به‌شدت از هریسون انتقاد کردند و اغلب در این انتقادها، سوگیری‌های جنسیتیِ زمانه‌شان رنگ می‌باخت. آنان ایده‌های مادرسالارانهٔ او را خیال‌پردازانه خواندند و متهمش کردند که به چیزی که یکی از منتقدان «هلنیسمِ آزادی جنسی» نامید، پرداخته است؛ بدین‌ترتیب نظریه‌های دانشگاهی او را به تصور رسوایی‌آمیزِ رهایی زنان پیوند می‌زدند. این واکنش‌ها نشان می‌دهد که این بحث چگونه با نگرش‌های معاصر درهم‌تنیده بود ــ آثار هریسون عملاً به‌عنوان براندازی فمینیستیِ پژوهش کلاسیک، در دوره‌ای که جنبش حق رأی زنان با تمام توان جریان داشت، مورد حمله قرار گرفت.

شاید جاه‌طلبانه‌ترین گسترشِ تزِ «زنان به‌عنوان بنیان‌گذاران فرهنگ» در این دوره، اثر رابرت بریفو، مادران: پژوهشی دربارهٔ خاستگاه‌های عواطف و نهادها (۱۹۲۷)، بود. بریفو ــ انسان‌شناس بریتانیاییِ زادهٔ فرانسه ــ مجموعه‌ای دانشنامه‌وار از نمونه‌های مردم‌نگارانه گرد آورد تا استدلال کند که تقریباً تمامی جنبه‌های بنیادین تمدن در حوزهٔ مادری پدید آمده‌اند. او مدعی شد که زندگی اجتماعیِ نخستین انسان‌ها را مشارکت‌های زنان شکل داده است: از نظر او، خودِ خانواده «محصول غرایز ماده» بود و زنان نخستین کسانی بودند که پیوندهای اجتماعی را ایجاد کردند. بریفو مادرسالاریِ آغازین را لزوماً به معنای فرمانروایی سیاسی زنان بر مردان تعریف نمی‌کرد، بلکه آن را به معنای مرکزیت اجتماعی و خلاقیت فرهنگیِ زنان می‌دانست. برای نمونه، او حدس می‌زد که نخستین آیین‌ها و کیش‌های دینی را زنان پدید آورده‌اند؛ او با اشاره به رواج گستردهٔ ایزدبانوان قمری و تابوهای قاعدگی، نتیجه گرفت که زنان، به‌عنوان «نخستین هِیروفانت‌های کیش‌های قمری»، از اقتدار معنویِ اولیه برخوردار بوده‌اند. او همچنین «قانون بریفو» را صورت‌بندی کرد که در شکل رایج خود چنین بیان می‌شود: «این ماده است، نه نر، که تمامی شرایط خانوادهٔ حیوانی را تعیین می‌کند. هرجا ماده نتواند از معاشرت با نر سودی ببرد، چنین معاشرتی رخ نمی‌دهد.» به بیان دیگر، واحدهای پایدار خانوادگی یا اجتماعی حول نیازها و انتخاب‌های ماده‌ها شکل می‌گیرند. (بریفو تصریح کرد که توصیف او دربارهٔ حیوانات است و نمی‌گوید جامعهٔ انسانی با حرم‌های حیوانی یکسان است. بااین‌حال، لازمهٔ ضمنی دیدگاه او این بود که خانوادهٔ انسانی از ابتکار مادری سرچشمه گرفته است ــ ماده‌ها نرها را تنها زمانی وارد گروه می‌کردند که حضورشان سودمند باشد.)

اثر بریفو با جسارت ادعا می‌کرد که زنان تمدن را اختراع کرده‌اند؛ از ازدواج و آشپزی گرفته تا قانون و دین. این ادعا چالشی مستقیم برای روایت غالبی بود که فعالیت‌های مردانه، مانند شکار یا ابزارسازی، را محرک پیشرفت می‌دانست. بااین‌حال، انسان‌شناسان جریان اصلیِ آن روزگار قانع نشدند. در اواخر دههٔ ۱۹۲۰، انسان‌شناسی اجتماعی به‌سوی کارکردگرایی و تردید نسبت به تکامل‌گرایی تک‌خطی حرکت می‌کرد. برونیسلاو مالینوفسکی، که جزیره‌نشینان تروبریاندِ مادرتبار را مطالعه کرده بود، نتیجه‌گیری‌های بریفو را به چالش کشید. مالینوفسکی دریافت که حتی در جوامعی فاقد مفهوم پدرانگیِ زیستی ــ تروبریاندی‌ها باور داشتند که کودکان از ارواح نیاکان نطفه می‌گیرند ــ مردان به‌هیچ‌وجه بی‌اهمیت نبودند؛ دایی‌های مادری و شوهران در زندگی اجتماعی و سیاسی گروه نقش‌های حیاتی ایفا می‌کردند. او در دههٔ ۱۹۳۰ با بریفو به بحث پرداخت و استدلال کرد که خانواده‌های نخستین انسان‌ها احتمالاً همواره دربرگیرندهٔ مشارکت‌های مهم مردان بوده‌اند و اینکه مرحلهٔ «مادرمحور» بیش از اندازه بزرگ‌نمایی شده است. در تحلیل مالینوفسکی، هیچ جامعهٔ شناخته‌شده‌ای قدرت انحصاری را به زنان واگذار نکرده بود؛ آنچه تفاوت می‌کرد این بود که نسب از طریق مادران پی گرفته می‌شد یا از طریق پدران، نه اینکه «حکومت زنان» بر مردان وجود داشته باشد.

افزون بر این، برخی پژوهشگران مدل‌های تکاملی پیچیده‌تری عرضه کردند. ویلهلم اشمیت، قوم‌شناس اتریشی، در دههٔ ۱۹۳۰ منشأ چندخطی فرهنگ را پیشنهاد کرد: او معتقد بود که سه نوع اصلی فرهنگ‌های پیشاتاریخی وجود داشته است ــ مادرتبار، پدرتبار و پدرسالار ــ که برحسب عوامل گوناگون بوم‌شناختی از یکدیگر متمایز می‌شدند. اشمیت، به‌ویژه، استدلال کرد که نقش زنان در کشت اولیهٔ گیاهان می‌توانسته جایگاه آنان را ارتقا دهد و در برخی مناطق به پرورش پرستش ایزدبانوان بینجامد. این دیدگاه به نظریه‌های امروزی شباهت دارد که بر اساس آنها زنان احتمالاً کشاورزی را آغاز کرده‌اند ــ به‌عنوان گردآورندگانی که گیاهان را اهلی می‌کردند ــ و فناوری‌های مهمی مانند بافندگی و سفالگری را پدید آورده‌اند و بدین‌سان در انقلاب نوسنگی نقشی کاتالیزوری داشته‌اند. اگرچه امروزه به‌ندرت به آثار اشمیت استناد می‌شود، این آثار نشان‌دهندهٔ تلاشی برای وارد کردن هم جنسیت و هم محیط زیست به روایت خاستگاه‌های فرهنگی‌اند، به‌جای آنکه یک عصر مادرسالارانهٔ جهان‌شمول و یگانه فرض شود.

تا اواسط قرن، وزن شواهد مردم‌نگارانهٔ جدید بیشتر انسان‌شناسان را به موضعی انتقادی نسبت به فرضیهٔ مادرسالاری سوق داد. بررسی جوامع قبیله‌ای نتوانست هیچ نمونهٔ بی‌ابهامی از نظام‌های سیاسیِ تحت سلطهٔ زنان بیابد. آلفرد رَدکلیف-براون، انسان‌شناس، در سال ۱۹۲۴ اعلام کرد که «قبیلهٔ مادری مادرسالاری نیست»؛ یعنی نباید خویشاوندی مادرتبار را با اعمال اقتدار زنان بر مردان یکی دانست. ای. ای. اوانز-پریچارد حتی در سال ۱۹۳۰ پیشنهاد کرد که کل تصورِ مرحله‌ای باستانی و مادرسالارانه، محصول خیال‌پردازی یا اضطراب مردانه بوده است، نه واقعیتی تاریخی. بااین‌حال، ایدهٔ دوره‌ای ازدست‌رفته و زن‌رهبر همچنان جذاب باقی ماند و به‌زودی در بسترهای ایدئولوژیک متفاوت حیاتی تازه پیدا کرد.

ایدئولوژی‌ها و تفسیرها: سیاستِ مادرسالاریِ آغازین#

از آنجا که مسئلهٔ تقدم زنان در فرهنگ، مسائل بنیادین قدرت و هویت را هدف می‌گیرد، از همان آغاز با ایدئولوژی درهم‌تنیده بوده است. واکنش‌ها به تز مادرسالاری اغلب بازتاب روح زمانه بوده‌اند ــ از پدرسالاری ویکتوریایی گرفته تا آلمان نازی و فمینیسم موج دوم.

انسان‌شناسان و نظریه‌پردازان اجتماعیِ ویکتوریایی که هنجارهای پدرسالارانه را تأیید می‌کردند، از نخستین مخالفان مدل مادرسالاری بودند. نظریهٔ پدرسالارانهٔ سِر هنری مین، که پیش‌تر به آن اشاره شد، تا حدی دفاعی از وضع موجود تلقی می‌شود: این نظریه با روایت کتاب مقدس دربارهٔ پدران قوم و نیز با آداب اجتماعی ویکتوریایی که اقتدار مردانه را طبیعی و آغازین می‌دانستند، همخوانی داشت. هنگامی که یافته‌های باخوفن و مورگان شروع به رواج کرد، برخی پژوهشگران محافظه‌کار آن را تهدیدآمیز دیدند. این تصور که پدرانگی کشفی متأخر بوده و جامعهٔ نخستین تبار زنان را محترم می‌شمرده است، هم با باورهای مسیحی و هم با اعتقادات ویکتوریایی دربارهٔ نقشِ اعطاشده از جانب خدا به پدر تعارض داشت. چنان‌که یک اثر مرجع در اوایل دههٔ ۱۹۰۰ با لحنی گزنده بیان کرد، مفهوم مادرسالاری به‌عنوان مرحله‌ای از تکامل «از نظر علمی غیرقابل دفاع» است و خودِ این اصطلاح نیز گمراه‌کننده است. چنین ردکردن‌هایی نشان می‌دهد که تا آن زمان، تشکیلات دانشگاهی تا حد زیادی ایدهٔ مادرسالاری را کنار گذاشته بود ــ شاید نه فقط به دلایل تجربی، بلکه چون این ایده روایت‌های عمیقاً ریشه‌دارِ پدرسالارانه را به چالش می‌کشید.

در جهان آلمانی‌زبان، آثار باخوفن در اوایل قرن بیستم احیا شد و در میان متفکران ملی‌گرا و فاشیست، تحسین‌کنندگان نامحتملی یافت. این چرخش تاریخی چشمگیر است: حتی در حالی که ناسیونال‌سوسیالیسم در ملأعام مرد آریایی را می‌ستود و زنان را به «Kinder, Küche, Kirche» («کودکان، آشپزخانه، کلیسا») تقلیل می‌داد، برخی روشنفکران نازی به اسطورهٔ مادرسالاری باستانی علاقه‌مند بودند. پژوهشگران خاطرنشان کرده‌اند که «اسطورهٔ مادرسالاری» انعطاف‌پذیری سیاسی غریبی داشت: این اسطوره می‌توانست هم برای چپ افراطی (مارکسیست‌ها و فمینیست‌ها) و هم برای راست افراطی جذاب باشد. در آلمانِ دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، نویسندگان مختلف فولکی (ملی‌گرا و فرهنگ‌عامه‌گرا) آثار باخوفن را به نفع خود مصادره کردند. برای نمونه، آلفرد بویملر، فیلسوف برجستهٔ نازی، در گذشتهٔ هندواروپایی نوعی هم‌افزایی میان اصول مذکر و مؤنث می‌دید؛ او وجود دوره‌ای پیشاتاریخی از ژینوکراسی را می‌پذیرفت، اما آن را در تقابلِ شریف با نظم جنسیتی مدرن قرار می‌داد. او باور داشت (همانند باخوفن) که استقلال زنان زمانی واقعیت داشته، اما به‌حق با رهبری مردانه مغلوب شده است ــ بااین‌حال، همچنین پیشنهاد می‌کرد که احیای آرمان‌های معنوی گذشتهٔ مادرسالارانه می‌تواند ملت را نوسازی کند. نمونهٔ دیگر آلفرد روزنبرگ، ایدئولوگ ارشد حزب نازی، است که در اسطورهٔ سدهٔ بیستم (۱۹۳۰) به شیوه‌ای پیچیده به مادرسالاری نخستین اشاره کرد: روزنبرگ عصر طلاییِ ازدست‌رفته‌ای برای آریایی‌ها تصور می‌کرد که دقیقاً مادرسالارانه نبود، اما بر جایگاه والای زنان و نمادهای مادری در میان مردمان باستانیِ «نوردیک» تأکید داشت. مدافعان نازیِ نظریهٔ مادرسالاری هرگز آن را به‌صورت حکومت زنان بر مردان صورت‌بندی نکردند؛ در عوض، «مادری ژرمنی» را همچون هستهٔ زایندهٔ Volksgemeinschaft (اجتماع مردم) آرمانی می‌کردند. در عمل، آنان از اعتبار دوران باستان برای ستایش مادری استفاده کردند ــ اما فقط در چارچوب نظمی جنسیتی به‌دقت متوازن که در آن جنگاوری مردانه همچنان دست بالا را داشت.

مهم است توجه داشته باشیم که علاقهٔ نازی‌ها به این ایده‌ها حاشیه‌ای و تا حدی متناقض بود. موضع کلی رایش سوم این بود که پدرسالاری و سلطهٔ مردانه طبیعی‌اند (هیتلر و هیملر قطعاً به برتری اجتماعی زنان باور نداشتند). بااین‌حال، یکی از پژوهشگران می‌نویسد: «ایده‌های باخوفن دربارهٔ مادرسالاری حتی در میان رهبری نازی نیز حامیانی یافت، باوجود جشن گرفتن مردانگی آریایی از سوی رژیم.» این تناقض نشان می‌دهد که روایت مادرسالاری تا چه اندازه می‌تواند تغییرپذیر باشد: این روایت در دست نازی‌ها تحریف شد تا آرمان ارتجاعیِ زنان به‌مثابه مادرانی والا اما از نظر سیاسی تابع را تقویت کند. با پایان جنگ جهانی دوم، چنین تصوراتی عمدتاً از گفتمان رسمی ناپدید شدند؛ زیرا با ارتباطشان با علوم غیبی نازی و تاریخ‌کاذب فولکی آلوده شده بودند.

در اتحاد شوروی و دیگر زمینه‌های مارکسیستی، نظریهٔ مادرسالاری سرگذشت متفاوتی داشت. اقتدار انگلس باعث شد ایدهٔ مادرسالاری نخستین (و زوال آن) در اوایل قرن بیستم تا حدی به یک آموزهٔ مارکسیستی بدل شود. انسان‌شناسان و تاریخ‌نگاران شوروی، در پیروی از انگلس، توالی‌ای از مراحل اجتماعی را آموزش می‌دادند: کمونیسم بدوی با حق مادری، سپس جامعهٔ طبقاتی با حق پدری، و در نهایت کمونیسم آینده که برابری را بازمی‌گرداند. در عمل، پژوهش‌های شوروی در دهه‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ در میان مردمان اتحاد شوروی و فراتر از آن، در جست‌وجوی شواهدی از طایفه‌های مادرتبار بودند و اغلب بر یافته‌هایی تأکید می‌کردند که با چارچوب مورگان ــ انگلس سازگار بود. بااین‌حال، آنان از این ادعا که زنان بر این گروه‌ها حکومت می‌کردند فراتر نرفتند ــ موضوع بیشتر بر ساختارهای اجتماعی اشتراکی متمرکز بود تا سلطهٔ زنان. فایدهٔ سیاسی این روایت برای مارکسیست‌ها روشن بود: این روایت نشان می‌داد که پدرسالاری مدرن (و در پیوند با آن، سرمایه‌داری) نه ابدی است و نه طبیعی، بلکه تحولی تاریخی است که می‌توان آن را واژگون کرد. بااین‌همه، در اواخر قرن بیستم، حتی پژوهشگران مارکسیستی مانند اوِلینا ب. پاولوسکایا نیز پذیرفتند که «مادرسالاری کلاسیک» هرگز واقعیتی مستند نبوده است و در عوض، به سخن گفتن از برابری‌خواهی نسبی در جوامع نخستین روی آوردند.

در دههٔ ۱۹۷۰، در میانهٔ جنبش فمینیستی موج دوم، ایدهٔ عصر پیشاتاریخیِ زن‌محور به گسترده‌ترین نفوذ عامه‌پسند خود دست یافت ــ و بررسی موشکافانهٔ تازه‌ای را در میان پژوهشگران برانگیخت. بسیاری از نویسندگان، هنرمندان و کنشگران فمینیست از تصور فرهنگی باستانی و ایزدبنیادی الهام گرفتند که در آن زنان از خودمختاری و احترامی برخوردار بودند که در تاریخ مکتوب از آنان دریغ شده بود. یافته‌های باستان‌شناختی و بازتفسیرهای آن‌ها نیز به این روند نیرو بخشید. به‌ویژه، باستان‌شناس لیتوانیایی ــ آمریکایی، ماریا گیمبوتاس، مفهوم «اروپای کهن» را مطرح کرد؛ تمدنی نوسنگی (تقریباً از ۷۰۰۰ تا ۳۰۰۰ پیش از میلاد در بالکان و آناتولی) که او آن را ایزدبانوپرست، برابری‌خواه و مادرمحور توصیف می‌کرد. کاوش‌های گیمبوتاس پیکره‌های زنانهٔ متعددی آشکار کرد و او نمادهایی را شناسایی کرد که به باورش از رواج دینِ ایزدبانوی مادر حکایت داشتند. از نظر او، این جوامع اروپای کهن تا زمانی صلح‌جو و زن‌محور بودند که کوچ‌نشینان هندواروپایی ــ جنگجویان پدرسالار ــ به آن‌ها هجوم بردند و نظمی مردسالار را تحمیل کردند. گیمبوتاس از نامیدن این فرهنگ‌ها به‌عنوان مادرسالار خودداری کرد (او اصطلاحاتی مانند «زن‌محور» یا «مادرمحور» را ترجیح می‌داد)، زیرا ادعا نمی‌کرد زنان قدرت رسمی بر مردان داشته‌اند. بااین‌حال، فمینیست‌ها آثار او را همچون شاهدی بر این امر پذیرفتند که پدرسالاری همیشه هنجار نبوده است.

در همین حال، کتاب‌های عامه‌پسند نویسندگانی مانند الیزابت گولد دیویس (جنس نخست، ۱۹۷۱) و مرلین استون (وقتی خدا زن بود، ۱۹۷۶) تصاویر زنده‌ای از عصر طلاییِ ازدست‌رفتهٔ مادرسالاری و دین ایزدبانوان ترسیم کردند. آنان با تکیه بر منابعی مانند باخوفن، بریفو و گیمبوتاس (همراه با مقداری بازسازی خیال‌پردازانه) استدلال کردند که زنان نیروی تمدن‌ساز نخستین بوده‌اند ــ کشاورزی، نوشتار و پزشکی را ابداع کرده و در صلح حکومت می‌کرده‌اند ــ تا آن‌گاه که خشونت مردان این تعادل را برهم زد. این آثار با جنبش معنوی فمینیستی هم‌طنین شدند و در اواخر قرن بیستم به گسترش معنویت ایزدبانوان و اعمال نوپاگانی کمک کردند. برای برخی، باور به دورانی دوردست که در آن «زن همچون ایزدبانو پرستیده می‌شد» و جوامع از سلطهٔ مردانه رها بودند، عمیقاً توان‌بخش بود؛ روایتی اسطوره‌ای و بدیل در برابر پدرسالاری. در برخی محافل فمینیستی، این «پیشاتاریخ مادرسالارانه» تقریباً به یک جزم بدل شد و برای تصور آینده‌ای بدیل به کار رفت. چنان‌که سینتیا الِر، تاریخ‌نگار، مشاهده می‌کند: «در برخی محافل فمینیستی، آنچه من اسطورهٔ پیشاتاریخ مادرسالارانه نامیده‌ام، همچون جزم سیاسی حکم‌فرما بوده است؛ در برخی دیگر، خوراکی برای اندیشیدن فراهم کرده است؛ و در برخی دیگر، مبنای دینی جدید شده است.»

بااین‌حال، این احیای پرشور واکنش انتقادی پژوهشگرانی، از جمله بسیاری از فمینیست‌ها، را برانگیخت؛ آنان دربارهٔ خیال‌پردازیِ آرزومندانه نگرانی داشتند. سیمون دو بووآر از همان سال ۱۹۴۹ بر ایدهٔ آرمان‌شهر مادرسالارانه آب سرد ریخت. بووآر در جنس دوم فرضیهٔ مادرسالاری نخستین را به‌عنوان «les élucubrations de Bachofen» ــ «چرندیات (یاوه‌گویی‌های مضحک) باخوفن» ــ رد می‌کند. او و دیگر روشنفکران میانهٔ قرن (مانند فرانسواز اِریتیه، انسان‌شناس فرانسوی) استدلال کردند که هرچند ایزدبانوان مؤنث یا نمادهای مادری رایج‌اند، هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد زنان به‌عنوان یک گروه در دوران پیشاتاریخ حکومت کرده‌اند. در سال ۱۹۷۴، جوآن بامبرگر، انسان‌شناس، مقالهٔ مشهوری با عنوان «اسطورهٔ مادرسالاری: چرا مردان در جامعهٔ بدوی حکومت می‌کنند» منتشر کرد و در آن اسطوره‌هایی از قبایل آمازونی را بررسی کرد که بر اساس آن‌ها زنان زمانی قدرت را در دست داشته‌اند. بامبرگر دریافت که این داستان‌ها را مردان همچون روایت‌هایی هشداردهنده نقل می‌کنند ــ داستان‌هایی که می‌آموزند زنان هنگامی که قدرت داشته‌اند از آن سوءاستفاده کرده‌اند و بدین‌ترتیب توجیه می‌کنند که چرا اکنون مردان باید حکومت کنند. نتیجه‌گیری او این بود که عصر مادرسالاری اسطوره‌ای ساختهٔ مردان است که نه بازتاب خاطره‌ای تاریخی، بلکه بازتاب اضطراب دربارهٔ خودمختاری زنان است. این دیدگاه با تفسیرهای کارکردگرایانهٔ پیشین هم‌خوان بود: اسطوره‌های حکومت زنان، به‌جای آن‌که شاهدی بر گذشته‌ای واقعی باشند، در خدمت اهداف اجتماعی کنونی قرار می‌گیرند (اغلب با نشان دادن آشوبِ «زنان در مقام حاکم»، پدرسالاری را تقویت می‌کنند).

تا اواخر قرن بیستم، اجماع علمی ــ در میان باستان‌شناسان، انسان‌شناسان و تاریخ‌نگاران ــ به‌طور قاطع بر این بود که هیچ جامعهٔ شناخته‌شده‌ای در تاریخ بشر، به معنای دقیق کلمه، مادرسالار نبوده است؛ یعنی جامعه‌ای که در آن زنان، به‌عنوان قاعده‌ای کلی، اقتدار سیاسی بر مردان اعمال کنند. جوامع برابری‌خواه یا مادرتبار بسیاری وجود دارند، اما این جوامع فرهنگ‌هایی آینه‌وار و «زن‌حکومت» نیستند. چنان‌که دانشنامهٔ ویکی‌جندر به‌اختصار می‌نویسد، خودِ اصطلاح مادرسالاری مسئله‌دار شد و بیشتر دانشگاهیان مدل توالی‌مند باخوفن را «از نظر علمی غیرقابل‌دفاع» دانستند. حتی طرفداران نظریه‌های مربوط به زنان در پیشاتاریخ، مانند گیمبوتاس، به دلیل دلالت این واژه بر سلطهٔ زنان، از به‌کارگیری واژهٔ مادرسالاری پرهیز کردند و اصطلاحات دقیق‌تری (برای مثال، «مادرمحور»، «زن‌مرکز» و مانند آن) را برگزیدند. بااین‌حال، بیرون از دانشگاه، تصور بهشت مادرسالارانهٔ ازدست‌رفته وارد تخیل عامه و خودآگاهی فمینیستی شده بود. این تصور، باوجود فقدان شواهد قطعی برای «عصر مادر»، بحث‌های ارزشمندی دربارهٔ نقش زنان در تکامل و تاریخ برانگیخت.

تمرکز دوباره بر شواهد: انسان‌شناسی، زیست‌شناسی و زبان#

در دهه‌های اخیر، پژوهشگران در چندین حوزه بحث را به سوی آنچه شواهد تجربی می‌توانند دربارهٔ مشارکت زنان در داستان بشر نشان دهند، هدایت کرده‌اند. پژوهشگران به‌جای پرسیدن این‌که «آیا تاکنون مادرسالاری وجود داشته است؟»، بررسی می‌کنند که افراد مؤنث و فعالیت‌های تحت رهبری زنان چگونه ممکن است در تکامل انسان و شکل‌گیری فرهنگ نقشی محوری داشته باشند. این رویکرد از افراط‌های ایدئولوژیک فاصله می‌گیرد و به درکی مبتنی بر شواهد و اغلب ظریف‌تر می‌رسد ــ درکی که زنان را به‌عنوان عاملانی فعال در پیشاتاریخ به رسمیت می‌شناسد، بی‌آن‌که ادعاهای کلی دربارهٔ حکومت زنان مطرح کند.

نخستی‌شناسی با بررسی خویشاوندان کپیِ ما، زمینه‌ای روشنگر (و فروتن‌کننده) فراهم کرده است. در بخش بزرگی از سدهٔ بیستم، مدل‌های تکامل انسان بر پایهٔ مشاهدهٔ شامپانزه‌های معمولی شکل گرفته بود—جوامعی پدرسالار، پرخاشگر و متکی بر پیوندهای میان نرها که در آن نرها بر ماده‌ها سلطه داشتند و حتی با آنان به‌طرزی خشونت‌بار رفتار می‌کردند. این امر به این فرض دامن زد که وضعیت «طبیعی» انسان‌تباران، سلطهٔ مردانه بوده و انسان‌های نخستین در گروه‌هایی از نوع «مردِ شکارچی» زندگی می‌کرده‌اند. اما کشف و مطالعهٔ بونوبوها (Pan paniscus) این دیدگاه را به‌طور بنیادی به چالش کشید. از دههٔ ۱۹۹۰، نخستی‌شناس ایمی پریش و دیگران بر این نکته تأکید کردند که بونوبوها زن‌محورند: «بونوبوها تحت سلطهٔ ماده‌ها هستند و از تماس جنسی میان نرها و ماده‌ها به‌عنوان نوعی چسب اجتماعی استفاده می‌کنند. و نکتهٔ بسیار مهم این است که ماده‌ها حتی با ماده‌هایی که با آنان خویشاوند نیستند نیز پیوندهای نیرومندی برقرار می‌کنند.» در گروه‌های بونوبو، نرها خشونت کمتری دارند و اغلب پایین‌ترین رتبه‌ها را اشغال می‌کنند؛ درحالی‌که ماده‌های سالخورده و عالی‌رتبه و ائتلاف‌های آنان صلح را حفظ می‌کنند. این کشف—«نتیجه‌ای شگفت‌انگیز» مبنی بر اینکه شامپانزه‌ها و بونوبوها، با وجود آنکه هر دو از نظر ژنتیکی به یک اندازه به ما نزدیک‌اند، ساختارهای اجتماعی متضادی دارند—دانشمندان را واداشت تا گریزناپذیری پدرسالاری را در تبار تکاملی ما از نو بررسی کنند. چنان‌که آنجلا سینی، نویسندهٔ آثار علمی، اشاره می‌کند، بونوبوها نشان دادند که الگویی مادرسالارانه در طبیعت وجود دارد و پرسش‌های تازه‌ای دربارهٔ تبار انسان مطرح کردند: آیا جوامع انسان‌تباران نخستین ما ممکن است کمتر از جوامع شامپانزه‌ها مردمحور بوده باشند؟ آیا شبکه‌های همکاری میان ماده‌ها نقشی اساسی داشته‌اند؟ هرچند انسان‌ها بونوبو نیستند، این بینش ذهن‌ها را نسبت به تنوع‌پذیری گشود. این دیدگاه همچنین به فرضیه‌هایی—مانند فرضیه‌های کریس نایت که در ادامه بررسی می‌شوند—اعتبار بخشید که بر ائتلاف و جنسیت زنانه در تکامل انسان تأکید دارند، و نوعی قیاس طبیعی برای چگونگی کارکرد رهبری ماده‌ها در یک گروه نخستی فراهم کرد.

زیست‌شناسی تکاملی و دیرین‌انسان‌شناسی نیز به‌طور مشابه شروع کرده‌اند به نقش زنان در گذشتهٔ ژرف اعتبار بیشتری ببخشند. یکی از ایده‌های تأثیرگذار، «فرضیهٔ مادربزرگ» است که کریستن هاکس و دیگران مطرح کرده‌اند. این فرضیه پیشنهاد می‌کند که طول عمر انسان—به‌ویژه یائسگی و دورهٔ طولانی زندگی زنان پس از پایان باروری—به این دلیل تکامل یافته است که مادربزرگ‌ها نقشی حیاتی در بقای نوه‌ها ایفا می‌کردند. بر اساس این فرضیه، در جوامع نخستین هومو ساپینس، زنان سالخورده‌ای که دیگر نمی‌توانستند فرزند بیاورند، به تأمین غذا و مراقبت از نوه‌هایشان کمک می‌کردند و به دختران خود امکان می‌دادند زودتر فرزند بعدی را به دنیا آورند. این رویهٔ مادربزرگ‌داری، موفقیت تولیدمثلی کلی گروه را افزایش می‌داد. این فرضیه دلالت دارد بر اینکه حضور زنان حمایتگر و آگاه نیرویی محرک در تکامل تاریخچهٔ زندگی انسان بوده است—به‌عبارت دیگر، «وضعیت» انسانیِ خانواده‌های چندنسلی و پرورش مشارکتی کودک، وام‌دار مادربزرگ‌های پیشاتاریخی است. مطالعات اخیر نیز واقعاً مزایای تکاملی زندگی در نزدیکی مادربزرگ‌ها را نشان داده‌اند (برای مثال، کاهش مرگ‌ومیر کودکان). چنین یافته‌هایی روایت را تغییر می‌دهند: به‌جای مردِ شکارچی به‌عنوان قهرمان تکامل، اکنون با زنِ هم‌والد (مادرِ همیار یا مادربزرگ) به‌عنوان قهرمانی گمنام روبه‌رو هستیم که موفقیت گونهٔ ما را تضمین می‌کرد.

موضوع پرورش مشارکتی—این ایده که انسان‌ها «کپیِ مراقبتگر» هستند و برای پرورش هر کودک به یاری‌کنندگان بسیاری متکی‌اند—به‌دست انسان‌شناس سارا بلافِر هردی ترویج شده است. هردی استدلال می‌کند که مادران نخستین انسان نمی‌توانستند به‌تنهایی فرزندانی را با مغزهای بزرگ و کودکیِ طولانی از شیر بگیرند و پرورش دهند؛ آنان به کمک خویشاوندان، از جمله مادربزرگ‌ها و کودکان بزرگ‌تر، نیاز داشتند. این امر در میان نیاکان ما سطوحی بی‌سابقه از همدلی، ارتباط و هوش اجتماعی پدید آورد. جالب آنکه این خط استدلال به خاستگاه فرهنگ بازمی‌گردد: اگر نوزادان انسان درمانده و اجتماعی به دنیا می‌آیند و اگر مادران برای دریافت کمک دیگران را فرامی‌خوانند، آنگاه اساس خودِ همکاری اجتماعی و شاید زبان می‌تواند در تعاملات مادر-کودک (و مادر-خویشاوند) ریشه داشته باشد. در واقع، پژوهشگر معاصر، سِوِرکر یوهانسون، با تکیه بر کار هردی، پیشنهاد می‌کند که تکامل زبان شاید تا حد زیادی مدیون همکاری زنان باشد. او اشاره می‌کند که نظریه‌های متمرکز بر رقابت جنسی مردان با شواهد سازگار نیستند: «یک فرضیهٔ رایج، مبنی بر اینکه زبان از طریق انتخاب جنسی—یعنی رقابت مردان برای جلب توجه زنان—تکامل یافته است، را می‌توان کنار گذاشت. زنان و مردان به یک اندازه خوب صحبت می‌کنند. و این بدان معناست که تبیین زبان باید جنسیت‌خنثی یا تقریباً جنسیت‌خنثی باشد.» در عوض، یوهانسون بر این باور است که زبان برای تسهیل همکاری در سراسر گروه، در پرورش کودکان و دیگر تکالیف اجتماعی، پدید آمد. او چیزی را که «آزمون شامپانزه» می‌نامد معرفی می‌کند: هر نظریه‌ای دربارهٔ خاستگاه زبان باید توضیح دهد که چرا نخستی‌های دیگر—مانند بابون‌ها یا شامپانزه‌ها—که آنان نیز به‌صورت گروهی زندگی می‌کنند، زبان را تکامل ندادند. پاسخ او این است که انسان‌های نخستین در موقعیتی منحصربه‌فرد قرار داشتند—موقعیتی که شاید با زایمان دشوار و نیاز به مامایی مرتبط بوده است. او به این واقعیت اشاره می‌کند که نوزادان انسان، به‌دلیل دوپایی و مغزهای بزرگ، اغلب هنگام تولد به کمک نیاز داشتند و نوزادان تازه‌متولدشده درمانده‌اند. بنابراین، در سناریوی او، ماماها و مادربزرگ‌ها نقش کلیدی پیدا می‌کنند. از دیدگاه یوهانسون، زبان شاید نخست در میان زنان—مادران و دیگر مراقبت‌کنندگان—به‌عنوان نظامی ارتباطی برای کمک به یکدیگر پدید آمده باشد («حالا فشار بده!» «آب بیاور!» یا برای آرام کردن نوزادان). در طول نسل‌های بسیار، این آواهای مادرانه می‌توانستند پیچیده‌تر شوند و سراسر جامعه آن‌ها را به کار گیرد. این دیدگاه با «فرضیهٔ زبان مادری» که پیش‌تر انسان‌شناس دین فالک مطرح کرده بود، همخوانی بسیاری دارد. فالک پیشنهاد کرد که نخستین واژه‌ها از «گفتار کودکانهٔ» مادر-نوزاد پدید آمده‌اند. به‌گفتهٔ فالک، هنگامی که مادران انسان‌تبار نخستین ناچار بودند نوزادانشان را برای جمع‌آوری خوراک زمین بگذارند، با آواهای آهنگین به آنان اطمینان می‌دادند و آرامشان می‌کردند؛ آواهایی که پیش‌درآمد لالایی‌ها یا گفتار آرامش‌بخش بود. این صداهای عاطفی—که اساساً شکلی باستانی از گفتار مادرانه بودند—به‌تدریج معنا و ساختار یافتند و زمینه را برای زبان واقعی فراهم کردند. با گذشت زمان، آنچه به‌عنوان ارتباطی میان مادر و کودک آغاز شده بود، به خانواده و گروه گسترده‌تر گسترش یافت و به زبانی کامل و مشترک میان همه تبدیل شد.

چنین فرضیه‌هایی نشان می‌دهند که فعالیت‌های اجتماعی و مراقبتی زنان می‌توانسته‌اند عوامل محرک در تکامل فرهنگ نمادین انسان باشند. این دیدگاه‌ها بر زیست‌شناسی تکاملی واقع‌گرایانه استوارند، نه بر اسطورهٔ رمانتیک؛ بااین‌حال، همچنان اهمیت ماده‌ها را در روایتِ «آنچه ما را انسان می‌کند» برجسته می‌سازند.

حوزهٔ دیگری که مورد توجه قرار گرفته، نوآوری و فناوری است: از نظر باستان‌شناختی، احتمالاً برخی از نخستین اختراعات فرهنگی به دست زنان پدید آمده‌اند. برای نمونه، اختراع ظروف—سبدهای بافته‌شده و سفال—اغلب به جمع‌آورندگان-صنعتگر نسبت داده می‌شود که در بسیاری از بافتارهای پارینه‌سنگی و میان‌سنگی، احتمالاً زنان بوده‌اند. تصور غالب این است که توسعهٔ کشاورزی در دورهٔ نوسنگی به‌دست زنان جمع‌آورنده‌ای آغاز شد که کاشت بذرها را آزمودند. اهلی‌سازی حیوانات نیز ممکن است تا حدی مدیون زنان بوده باشد؛ خواه به‌عنوان نگهدارندگان شکارهای کوچک و خواه به‌عنوان کسانی که از حیوانات یتیم مراقبت می‌کردند. هرچند شواهد مستقیم اندک است، این دیدگاه با مشاهدهٔ اشمیت همخوانی دارد که «زنان در نخستین کشت گیاهان مشارکت داشتند» و این امر اهمیت اجتماعی آنان را افزایش داد و شاید به پرستش ایزدبانوان در جوامع نخستین کشاورزی انجامید. حتی مهار آتش و اختراع پخت‌وپز—که نقاط عطفی حیاتی در فرهنگ انسان بودند—را نیز می‌توان تا حدی به تلاش زنان نسبت داد: «فرضیهٔ پخت‌وپز» ریچارد رَنگِهَم، نخستی‌شناس، استدلال می‌کند که تسلط بر آتش برای پختن غذا در تکامل انسان نقشی محوری داشته است و در بسیاری از جوامع خوراک‌جوی، زنان نگهبانان اصلی اجاق و دانش مربوط به غذاهای گیاهی‌اند. هرچند نمی‌توانیم بدانیم کدام جنس نخستین بار آب را جوشاند یا یام را بریان کرد، منطقی است فرض کنیم که متخصصان تغذیهٔ زن در آشپزی پیشاتاریخی به اندازهٔ شکارچیان مرد نقش داشته‌اند.

یکی از نظریه‌های معاصر که زنان را صراحتاً در مرکز تولد فرهنگ قرار می‌دهد، اثر بحث‌برانگیز کریس نایت است. نایت در کتاب روابط خونی: قاعدگی و خاستگاه فرهنگ (۱۹۹۱)، انسان‌شناسی، زیست‌شناسی تکاملی و اسطوره‌شناسی را ترکیب می‌کند تا استدلال کند که نخستین فرهنگ نمادین انسان به‌دست همبستگی زنان ایجاد شد. نایت با تکیه بر ایدهٔ «اعتصاب جنسی» پیشنهاد می‌کند که ماده‌های انسان نخستین تخمک‌گذاری و قاعدگی خود را هم‌زمان می‌کردند—شاید با استفاده از چرخه‌های قمری به‌عنوان ساعت—و در زمان‌های معینی به‌طور جمعی دسترسی جنسی نرها را منع می‌کردند تا نرها را به همکاری در شکار و تقسیم گوشت وادارند. بر اساس فرضیهٔ نایت، این امر به پیدایش نخستین آیین‌ها و تابوها انجامید—برای مثال، تابوهای قاعدگی، بدن‌های سرخ‌رنگ که نماد خون بودند، و تقسیم آیینی زمان به مراحل «زنانه» (ممنوع) و «مردانه» (باز). او تصور می‌کند که در دورهٔ پارینه‌سنگیِ زبرین (حدود ۴۰٬۰۰۰ سال پیش)، این پویاییِ اعتصاب و جشن که به رهبری زنان شکل گرفته بود، «انقلاب نمادین» موسوم را برانگیخت؛ انقلابی که بسیاری از باستان‌شناسان آن را شناسایی می‌کنند (گسترش ناگهانی هنر، زیورآلات شخصی، آیین‌های پیچیدهٔ تدفین و جز آن). در سناریوی نایت، کنش جمعی زنان قرارداد اجتماعی را شکل داد: شکارچیان با گوشت بازمی‌گشتند و گوشت در جشن‌های پس از قاعدگی توزیع می‌شد؛ این امر سطح تازه‌ای از اتحاد میان دو جنس را استحکام می‌بخشید، اما بر اساس شروط زنان. چنان‌که در یکی از خلاصه‌ها آمده است، نایت استدلال می‌کند که «زنان، از طریق جنسیت و ریتم قاعدگی، نیروی خلاق نخستین تمدن را پرورش دادند و اساساً فرهنگ انسانی را خلق کردند.» شواهدی که نایت گرد می‌آورد، از اشتراکات اسطوره‌های آفرینش—برای نمونه، تحلیل او از اسطورهٔ خواهران واویلاکِ بومیان استرالیا به‌عنوان تمثیلی از هم‌زمانی قاعدگی و خاستگاه آیین—تا رفتار جوامع شکارچی-گردآورنده و نخستی‌ها را دربرمی‌گیرد. هرچند بسیاری از انسان‌شناسان نظریهٔ نایت را حدسی می‌دانند، این نظریه تلاشی جدی برای پاسخ دادن به این پرسش است که چگونه یک کپیِ زیستی به انسانی فرهنگی تبدیل شد—و این کار را با قرار دادن گروهی مشارکت‌کننده از زنان در نقطهٔ انفجار این گذار انجام می‌دهد؛ گروهی که قواعد و نمادهایی را ابداع کرد که جامعه را ممکن ساختند.

از منظری دیگر، مطالعات قوم‌نگارانه و جامعه‌شناختیِ جوامع موجود گاه نقش‌های قدرتمند زنان را آشکار می‌کنند که ممکن است بازتاب‌دهندهٔ الگوهای نیاکانی باشند. پگی ریوز سَندی، انسان‌شناس، در بررسی میان‌فرهنگیِ خود با عنوان قدرت زنان و سلطهٔ مردان (1981)، چندین جامعه ــ از مینَنگکابائوها در سوماترای غربی گرفته تا برخی گروه‌های بومی آمریکایی ــ را شناسایی کرد که در آن‌ها زنان از کنترل قابل‌توجهی بر مالکیت، ارث و مناسک برخوردارند، هرچند رسماً بر مردان فرمانروایی نمی‌کنند. سَندی اصطلاح «مادرسالاری» را با احتیاط برای توصیف چنین مواردی به کار برد و آن را نه به‌مثابهٔ تصویر آینه‌ایِ پدرسالاری، بلکه به‌عنوان وضعیتی تعریف کرد که در آن منافع زنان در امور اجتماعی غلبه دارد. او نتیجه گرفت که، گرچه هیچ جامعهٔ شناخته‌شده‌ای به‌طور دقیق مادرسالار نیست، طیفی از جایگاه‌های اجتماعی زنان وجود دارد، و برخی فرهنگ‌ها را می‌توان واقعاً زن‌محور دانست. نمونه‌های معاصر، مانند موسوئوهای چین (با خانوارهای مادرتبار و ازدواج‌های رفت‌وآمدی‌شان) یا اسطورهٔ قدیسان زن قبیلهٔ کابیل در الجزایر، نشان می‌دهند که سازمان اجتماعی زن‌محور صرفاً خیال‌پردازی نیست—هرچند در هر یک از این موارد، مردان همچنان از قدرت سیاسی یا جسمانیِ معینی برخوردارند و همین امر مانع از وارونگیِ واقعیِ مردسالاری می‌شود.

مهم‌تر از همه، اجماع علمیِ امروز از این تصور که در گذشته تمدنی مادرسالار، به معنای حرفی آن، وجود داشته است حمایت نمی‌کند. آنچه اجماع علمی از آن حمایت می‌کند، این دیدگاه است که زنان همواره نقشی جدایی‌ناپذیر در داستان بشر داشته‌اند—به‌عنوان گردآورندگان و نوآوران، حاملان فرهنگ و زبان، و شرکای برابر (اگر نگوییم رهبران) در دگرگونی‌های اجتماعیِ مهم. چنان‌که دانشنامهٔ بریتانیکا به‌اختصار اشاره می‌کند، «تاکنون هیچ شواهد انسان‌شناختی‌ای از جامعه‌ای یافت نشده است که در آن زنان، به‌عنوان یک گروه، بر مردان، به‌عنوان یک گروه، فرمان رانده باشند.» اما شواهد فراوانی از جوامع نخستینِ دارای خویشاوندیِ مادرتبار و نقش‌های مهم دینی یا اقتصادی برای زنان وجود دارد، و نظریهٔ تکامل نیز به‌طور فزاینده‌ای عاملیت زنان (از طریق انتخاب جفت، فرزندپروری و همکاری) را به‌عنوان نیروی محرک تکامل انسان به رسمیت می‌شناسد. به‌اختصار، فرضیهٔ «مادر فرهنگ» در شکل نیرومند خود همچنان اثبات‌نشده است، اما در شکل ضعیف‌ترش ــ مبنی بر اینکه مادران و مادربزرگ‌ها، زنان خردمند و الهه‌ها، همواره در بنیاد آنچه ما را انسان می‌کند قرار داشته‌اند ــ از پشتیبانی قابل‌توجهی برخوردار است.

نتیجه‌گیری#

این اندیشه که زنان پدیدآورندگان وضعیت انسانی و بنیان‌گذاران فرهنگ بوده‌اند، سفری پیچیده را از اسطوره به گمانه‌زنی و سپس به تحلیل علمی پیموده است. این اندیشه در قلمرو داستان‌های مقدس آغاز شد: روایت‌هایی از ایزدبانوان و نخستین زنانی که جهان‌ها را پدید آوردند، قوانین را عطا کردند و هنرها را آموختند. در قرن نوزدهم، پژوهشگرانی مانند باخوفن این روایت‌ها را به نظریه‌ای کلان دربارهٔ تاریخ بدل کردند و عصری واقعی را تصور کردند که در آن نفوذ زنان برتری داشت و فرهنگ انسانی از «حق مادری» زاده شد. این تز جسورانه بسیاری را شیفته کرد—از جمله مورگان، انگلس و دیگران—که آن را با دانش نوظهور درآمیختند تا استدلال کنند جامعهٔ نخستین زن‌محور بود، تا آن‌گاه که مالکیت خصوصی یا خدایان جدید کفهٔ ترازو را سنگین کردند. با گذشت زمان، هم شواهد و هم بادهای ایدئولوژیک تغییر کردند. انسان‌شناسان داده‌هایی گرد آوردند که مادرسالاری ساده و جهان‌شمول را رد می‌کرد، اما جذابیت این مفهوم همچنان پابرجا ماند و دغدغه‌های هر دوره آن را از نو شکل دادند: مدافعان مردسالاری در عصر ویکتوریایی آن را رد کردند؛ رژیم‌های تمامیت‌خواه آن را به خدمت گرفتند یا تحریف کردند؛ جنبش‌های فمینیستی آن را به‌مثابه اسطوره‌ای توانمندساز از نو ساختند؛ و انسان‌شناسان آن را از دریچهٔ رفتار نخستی‌ها، فسیل‌ها و مطالعات خویشاوندی بازنگری کردند.

آنچه از این تاریخ برمی‌آید، درک غنی‌تری از نقش زنان در تکامل انسان است؛ درکی که مستلزم وجود یک پادشاهی مادرسالارانهٔ literal نیست. زنان، به‌عنوان آفرینندگان—بی‌تردید آفرینندگان زندگی، اما همچنین آفرینندگان راهبردهای معیشت، زبان‌های تسلی، شبکه‌های اشتراک‌گذاری و معنای مقدس—همواره در کانون گونهٔ ما قرار داشته‌اند. هرچه درک ما ژرف‌تر می‌شود، درمی‌یابیم که پرسش این نیست که آیا زنان پدیدآورندگان جنبه‌هایی از فرهنگ بوده‌اند یا نه، بلکه این است که چگونه و به چه شیوه‌هایی چنین نقشی داشته‌اند. پژوهش‌های مدرن نشان می‌دهند که تحولاتی مانند کودکیِ طولانی‌مدت (و در نتیجه آموزش)، پرورش مشارکتی و ارتباطات، شاید به همان اندازه که به کروموزوم Y وابسته بوده‌اند، به کروموزوم X نیز وابسته بوده باشند. «نخستین زن» در اسطوره‌ها شاید فرمانروایی نکرده باشد؛ به‌تنهایی، اما او و همتاهای واقعی‌اش در میان هوموهای نخستین، در شکل‌دادن به داستان انسان نقشی ایفا کردند—نه در یک مادرسالاری زرین که بی‌هیچ ردی ناپدید شد، بلکه در کار ماندگار و ضروریِ پرورش هر نسل جدید و حفظ پیوندهایی که فرهنگ را ممکن می‌سازند.


پرسش‌های متداول#

پرسش ۱. فرضیهٔ «مادرسالاری نخستین» چیست؟
پاسخ. این نظریه‌ای است که ی.ی. باخوفن در سال 1861 و اندیشمندان پس از او رواج دادند و بر اساس آن، جوامع نخستین انسانی همگی از مرحله‌ای گذر کرده‌اند که در آن زنان قدرت اجتماعی، سیاسی یا معنویِ مسلط را در اختیار داشتند («حق مادری»)؛ مرحله‌ای که اغلب با تبار مادرتباری و الهه‌پرستی پیوند داشت و سپس جای خود را به پدرسالاری داد.

پرسش ۲. آیا شواهد علمی‌ای دربارهٔ جوامع مادرسالار باستانی وجود دارد؟
پاسخ. خیر. اگرچه بسیاری از اسطوره‌ها شخصیت‌های زنِ قدرتمندی را به تصویر می‌کشند و برخی جوامع تبارمادری یا مادرمحور هستند، اجماع علمی میان انسان‌شناسان و باستان‌شناسان بر این است که هیچ شواهدی وجود ندارد که دوره‌ای در گذشته را تأیید کند که در آن زنان به‌طور نظام‌مند بر مردان به‌مثابه یک گروه حکومت می‌کرده‌اند. امروزه این مفهوم بیشتر به‌عنوان یک نظریهٔ تاریخی یا خودِ یک اسطوره تلقی می‌شود.

پرسش ۳. اگر مادرسالاری واقعیت نداشته است، پژوهشگران امروز نقش زنان را در خاستگاه‌های فرهنگی چگونه می‌بینند؟ الف. پژوهش‌ها اکنون بر نقش‌های مشخص و مبتنی بر شواهد تمرکز دارند: «فرضیهٔ مادربزرگ» (طول عمر بیشتر زنان که به بقای فرزندان یاری می‌رساند)، نقش‌های محتمل زنان در ابداع کشاورزی یا فناوری‌های ابتدایی (سفالگری، بافندگی)، اهمیت ارتباط مادر ـ نوزاد در خاستگاه زبان (فرضیهٔ زبانِ مادرانه)، و راهبردهای اجتماعی زنان که مطالعات نخستی‌شناسی پیشنهاد می‌کنند (برای مثال، مطالعات بونوبو). زنان عوامل محوری در تکامل و فرهنگ دانسته می‌شوند، اما لزوماً نه به‌عنوان فرمانروایان جهانی مادرسالارانه و ازدست‌رفته.


منابع#

  1. Wawilak Sisters (Dreamtime) – Yolngu creation myth
  2. زن دگرگون‌شونده – اسطوره خاستگاه ناواهو
  3. آماتراسو – ایزدبانوی خورشید ژاپنی و نیای مادری امپراتوری

«مناقشه کلاسیک دربارهٔ مادرسالاری»#

  1. یوهان یاکوب باخوفن، حق مادری (۱۸۶۱)
  2. مروری دانشنامه‌ای بر باخوفن و دریافت‌های بعدی
  3. لوئیس هنری مورگان، جامعهٔ باستانی (۱۸۷۷)
  4. Friedrich Engels, The Origin of the Family, Private Property and the State (1884)
  5. Sir Henry S. Maine, Ancient Law (1861)
  6. John F. McLennan, Studies in Ancient History (1886)
  7. Edvard Westermarck, The History of Human Marriage (1891)
  8. جین الن هریسون، مقدماتی برای مطالعهٔ دین یونانی (۱۹۰۳)
  9. جین الن هریسون، تمیس (۱۹۱۲)
  10. رابرت بریفو، مادران (۱۹۳۱)
  11. برونیسواف مالینوفسکی، سکس و سرکوب در جامعهٔ بدوی (۱۹۲۷)
  12. ویلهلم اشمیت، خاستگاه و گسترش فرهنگ‌های جهان (۱۹۳۰)
  13. اِی. آر. رادکلیف-براون، «برادرِ مادر در آفریقای جنوبی» (۱۹۲۴)
  14. اِی. ای. ایوانز-پریچارد، «چند ملاحظه درباره تاریخ اولیه پادشاهی» (۱۹۳۰)
  15. آلفرد بویملر و آلفرد روزنبرگ ــ دریافت باخوفن در دوره نازی (مروری کلی)
  16. سینتیا الر، اسطوره پیشاتاریخ مادرسالارانه (۲۰۰۰)
  17. ماریا گیمبوتاس، الهه‌ها و خدایان اروپای کهن (۱۹۷۴)
  18. الیزابت گولد دیویس، جنس نخستین (۱۹۷۱)
  19. مرلین استون، هنگامی که خدا زن بود (۱۹۷۶)
  20. پگی ریوز سندی، قدرت زنانه و سلطهٔ مردانه (۱۹۸۱)
  21. سیمون دو بووار، جنس دوم (۱۹۴۹) – نقد اسطوره‌های مادرسالاری
  22. جوآن بامبرگر، «اسطورهٔ مادرسالاری: چرا مردان در جوامع بدوی فرمان می‌رانند» (۱۹۷۴)

زوایای نخستی‌شناسی، مراقبت از کودک و تکامل زبان#

  1. ایمی پریش، «روابط میان ماده‌ها در بونوبوها (Pan paniscus)» (۱۹۹۶)
  2. کریستن هاکس و همکاران، «مادربزرگ‌داری، یائسگی و تکامل تاریخچه‌های زندگی انسان» (۱۹۹۷) PNAS
  3. سارا بلافِر هردی، مادران و دیگران (۲۰۰۹)
  4. Sverker Johansson، The Dawn of Language (2021)
  5. Dean Falk، «Prelinguistic Evolution in Early Hominins: Whence Motherese?» (2004)
  1. کریس نایت، روابط خونی: قاعدگی و خاستگاه‌های فرهنگ (۱۹۹۱)