خلاصه
- اسطورهٔ اورفئوسی و نظریههای کاتلر هر دو از نقشمایههای مار و تخم برای توضیح خاستگاه آگاهی و جرقهٔ الهی استفاده میکنند.
- تخم کیهانی اورفئوسی، که مارِ کرونوس به دور آن حلقه زده است، بازتابدهندهٔ این ایدهٔ نظریهٔ فرقهٔ مار است که خودآگاهی بر اثر هچشدنِ القاشده بهوسیلهٔ زهر پدید آمده است.
- فانس، نخستین ایزدِ زادهشده و ایزدِ نور، را میتوان تجسم نخستین لحظهٔ آگاهیِ بازگشتی («من هستم») دانست.
- تقدم الههٔ نیکس (شب) در فرمانروایی آغازین اورفئوسی با این ادعای نظریهٔ حوا همراستاست که زنان نخستین پاسداران معرفت درونی بودند.
- هر دو نظام در انسان جرقهای الهی قائلاند—روح دیونیسوسی در اورفیسم و «منِ» خودارجاع در چارچوب کاتلر—که در پی رهایی از زندان مادی خویش است.
مارها، تخمهای کیهانی و زایش آگاهی: دیدار اورفیسم با نظریهٔ فرقهٔ مار#
اورفیسم—سنت اسرارآمیز یونان باستان منسوب به اورفئوس—و نظریههای اندرو کاتلر («فرقهٔ مارِ آگاهی» و «نظریهٔ حوای آگاهی») ممکن است در نگاه نخست بهکلی بیارتباط به نظر برسند. بااینحال، هر دو بررسی میکنند که خودآگاهی و جرقهٔ الهی چگونه نخستینبار به جهان آمدند و برای این منظور از نمادهایی چشمگیر و مشابه بهره میگیرند. در اسطورهشناسی اورفئوسی، ماری کیهانی و تخمی آغازین جهان را به وجود میآورند، حال آنکه نظریهٔ کاتلر پیشنهاد میکند که مارها و زنان ظهور آگاهی انسانی را تسریع کردند. با بررسی اسطورهٔ آفرینش اورفئوسی از منظر ایدههای کاتلر، به روایتی خلاقانه و حقیقتجو میرسیم که در آن اسطورهٔ باستان و نظریهٔ مدرن بر سر نقش مارها، بصیرت زنانه و اتحاد عرفانی در خاستگاه «من هستم» ما به هم میرسند. مقالهٔ حاضر در پیوندهای میان این عناصر کاوش میکند—با فرض خوانندهای فرهیخته که از اشارات ظریف لذت میبرد—تا ببیند نمادهای دیرینهٔ اورفیسم چگونه با نظریهٔ فرقهٔ مار و نظریهٔ حوای آگاهی همخوانی دارند (و حتی پیشاپیش آنها را مطرح میکنند).
اسطورهٔ آفرینش اورفئوسی: تخمی کیهانی دربرگرفته از مار#
نقشبرجستهای یونانی-رومی (سدهٔ دوم میلادی) از مودنا، ایتالیا، که فانس—ایزد آغازین آفرینش در اورفیسم—را در حال ظهور از تخم کیهانی، درهمتنیده با ماری و احاطهشده بهوسیلهٔ منطقةالبروج، به تصویر میکشد. در اسطورهٔ اورفئوسی، جهان از تخمی دربرگرفته از مار زاده میشود.
بر اساس کیهانشناسی اورفئوسی، در آغاز تخمی وجود داشت—«تخم جهان»—که ماری کیهانی آن را دربرگرفته بود. این مار نخستین، کرونوس (زمان) بود که با آنانه (ضرورت) درهمتنیده شده بود؛ جفتی آغازین و نر-ماده در قالب مار. این دو مار بزرگ در کنار یکدیگر تخم نخستین را خرد کردند یا شکافتند و از آن کیهانِ سامانیافته زاده شد. از تخمِ شکافته فانس (که پروتوگونوس، به معنای «نخستینزاده»، نیز نامیده میشود)، ایزد دو جنسی و تابناکِ نور و زندگی، بیرون آمد. فانس را اغلب با بالهای طلایی و درپیچیده در حلقههای مار به تصویر میکشند—تصویری از آگاهی الهیِ تازههچشده که از دل تاریکی سر برمیآورد. در اصل، اسطورهٔ اورفئوسی تصویری از آفرینش بهمثابه کنشی از خودگشایی ترسیم میکند: زمان و ضرورت (نر و ماده) به دور بذری از امکان حلقه میزنند تا آن بذر به زندگی جرقه بزند.
نکتهٔ درخور توجه، میزان خودزایندگی این آفرینش است. کرونوس و آنانه موجوداتی خودزادهاند که در سپیدهدم آفرینش پدیدار میشوند و با انقباض و فشردگی خود جهان را به وجود میآورند. هیچ آفرینندهٔ بیرونیای وجود ندارد که فرمان صادر کند—بلکه جهان از درون تخمی کیهانی سرچشمه میگیرد که در آغوش نیروهای مارگون بارور شده است. از نظر نمادین، میتوان گفت «در آغاز من هستم بود»؛ از این جهت که علت نخستین، کنشی خودعلتمند و خودارجاع است. کاتلر نیز مشاهده میکند که بسیاری از اسطورههای آفرینش (از جمله پیدایش) حقایق پدیدارشناختی دربارهٔ آگاهی را منتقل میکنند—اینکه «زندگی با «من» آغاز شد» و اینکه خدا (آفریننده) در نهایت خودارجاع است و جرقهای الهی به انسان میبخشد. اسطورهٔ تخم اورفئوسی با این الگو سازگار است: کیهان از جرقهای درونی از ضرورت هچ میشود، و خودِ نام فانس به معنای «به نور آوردن» است؛ امری که نشان میدهد روشنایی (و شاید خود آگاهی) نخستین چیزی بود که زاده شد.
پس از آنکه فانس آفرینش را پدید میآورد، اسطورهٔ اورفئوسی کیهان را به شب (نیکس)، الههای آغازین، میسپارد. فانس عصای فرمانروایی را به دخترش نیکس میدهد و نیکس نیز آن را به اورانوس (آسمان) و سپس به دیگران واگذار میکند. برکشیدن شخصیتی زن (شب) به مقام نخستین فرمانروای آفرینش، با توجه به نظریهٔ حوای کاتلر (که اندکی بعد به آن خواهیم پرداخت)، جالب توجه است. این امر حاکی از آن است که خرد زنانه بر نخستین سامانیابی جهان ریاست داشته است؛ درست همانگونه که کاتلر استدلال میکند زنان انسانهای نخستین را به سوی درونگرایی هدایت کردند. بدینسان، کیهان اورفئوسی با اتحاد اصول نرینه و مادینه (زمان و ضرورت در هیئت مارها) آغاز میشود و سپس به دست الههای زن (شب) سپرده میگردد. گویی دوران نوزادی جهان به قابلهای نیاز داشته است—مفهومی که خواهیم دید در نقش زنان در «زایاندن» آگاهی در نظریهٔ کاتلر بازتاب مییابد.
جرقهٔ الهی در سنت اورفئوسی#
اورفیسم صرفاً کیهانزایی نیست؛ بلکه انسانشناسیای عرفانی است. تعالیم اورفئوسی بر این باور بودند که انسانها سرشتی دوگانه دارند: بخشی گوشت فانی و بخشی روحی الهی. این آموزه از اسطورهٔ محوری اورفئوسی دربارهٔ دیونیسوس زاگروس سرچشمه میگرفت. در آن اسطوره، دیونیسوسِ نوزاد (جانشین فانس) به دست تیتانهای شرور کشته و تکهتکه شد. زئوس در انتقام، تیتانها را با آذرخش نابود کرد و از خاکستر آنان نوع بشر پدید آمد. از آنجا که تیتانها پیش از نابودی دیونیسوس را بلعیده بودند، انسانیت در باور اورفئوسی دو مؤلفه را به ارث برد: بدنی تیتانی (جنبهٔ زمینی و شرور) و روحی دیونیسوسی (یک «جرقهٔ الهی» یا پارهای از خدا). چنانکه در یکی از خلاصههای باستانی آمده است، انسانها «از خاکستر تیتانها زاده شدهاند؛ بدنی از تیتانها و جرقهای الهی از دیونیسوس دارند». بنابراین، از دید اورفئوسیان، هر انسان اخگرهای خداگونگی آغازین—خدایی واقعی در درون—را در خود دارد که باید از گور ماده آزاد شود.
این مفهوم جرقهٔ الهی با تفسیر اندرو کاتلر از اسطورههای آفرینش همخوانی نیرومندی دارد. کاتلر اشاره میکند که بسیاری از سنتها تلویحاً میگویند «همان جرقهٔ الهی در انسان وجود دارد» و ما را به آفرینندهٔ خودارجاع پیوند میدهد. اورفیسم نمونهای روشن از این امر ارائه میکند: روحهای ما بازماندههای جوهر یک خدا هستند. در آیین اورفئوسی، فرد از طریق مناسک تشرف و زندگیای پاک (که اغلب گیاهخواری و زاهدانه بود) میکوشید روح دیونیسوسی را پالایش کند و از چرخهٔ باززایی که روح را در جهان مادی به دام میاندازد بگریزد. سالک اورفئوسی میخواست به هویت الهی خود بهطور کامل بیدار شود و ناخالصی تیتانی را فروبگذارد—در اصل، مسیری از گنوسیس یا خودشناسی عمیق که به رستگاری میانجامید. به زبان امروزی، میتوان گفت اورفئوسیان کاوشگران نخستین آگاهی بودند و منشأ و سرنوشت روح دغدغهٔ اصلیشان بود. آنان زندگی انسانی را فرایند بهیادآوردن خاستگاههای الهیمان و «شدنِ آنکه واقعاً هستیم» میدیدند. این منش معنوی حقیقتجو با این ایده همراستاست که کشف «من»—شناخت خویشتن درونی یا روح—لحظهای دگرگونکننده در پیشاتاریخ بوده است.
حتی شاعر افسانهای، اورفئوس، بنیانگذار این آیین، نیز مضامین مرگ، سفر به جهان زیرین و بازگشت همراه با معرفت را مجسم میکند. در اسطوره، اوریدیکهٔ محبوب اورفئوس بر اثر نیش مار میمیرد و همین امر او را برمیانگیزد که برای بازگرداندن او، زنده به هادس فرود آید. نمادپردازی اینجا چشمگیر است: مار رویارویی قهرمان با میرایی و جستوجوی فراروی از آن را آغاز میکند. اورفئوس در بازگرداندن اوریدیکه ناکام میماند، اما در مقام نوعی چهرهٔ شمنی ظهور میکند که آن سوی جهان را دیده است. تشرفیافتگان اورفئوسی نیز بهطور آیینی مرگ دیونیسوس و فرود روح را بازآفرینی میکردند تا بتوانند دوباره به جاودانگی بیدار شوند. مار در داستان اوریدیکه را میتوان آغازگر دانست—شتابدهندهای برای سفر معنوی اورفئوس. به شکلی مشابه، چنانکه خواهیم دید، نظریهٔ فرقهٔ مارِ کاتلر مار را عاملی میداند که بشریت را به سوی وضعیتی نو از آگاهی سوق داد.
پیش از پرداختن به ایدههای کاتلر، دیدگاه اورفئوسی را خلاصه کنیم: کیهان از تخمی حلقهزده با مار زاده میشود؛ نخستین ایزد، وحدت اضداد (نر-ماده، روشنایی-تاریکی) را مجسم میکند؛ الههای به نام شب کیهان آغازین را هدایت میکند؛ و انسانها در درون خود جرقهای زنده و الهی دارند که باید بیدار شود. این نقشمایهها—مارها و تخمها، راهنمایان زن و الوهیت درونی—همگی در نظریههای مدرن آگاهی که در ادامه بررسی میکنیم، همتاهایی خواهند یافت.
«نظریهٔ حوا»ی اندرو کاتلر: زنان بهمثابه پیشگامان خویشتن#
نظریهٔ حوای آگاهی اندرو کاتلر فرضیهای جسورانه دربارهٔ چگونگی و زمان تبدیلشدن نخستین انسانها به موجوداتی کاملاً خودآگاه است. این نظریه با معمایی شناختهشده برای باستانشناسان و روانشناسان تکاملی روبهرو میشود: بهاصطلاح پارادوکس خردمندی، که میپرسد چرا میان انسانهای از نظر کالبدی مدرن و شکوفایی ظاهری اندیشهٔ نمادین، هنر و دین در حدود ~۵۰٬۰۰۰ سال پیش، فاصلهای طولانی وجود داشت. پاسخ کاتلر این است که آگاهی (به معنای کامل و دروننگرانهٔ آن) صرفاً حاصل تکامل ژنتیکی تدریجی نبود، بلکه کشفی فرهنگی بود—کشفي که در آغاز زنان آن را انجام دادند.
نظریهٔ حوا بر این فرض استوار است که در مقطعی از دوران پارینهسنگیِ متأخر، زنان نخستین کسانی بودند که مفهوم خود («من هستم») را کشف کردند؛ شاید از طریق آیین یا آزمونوخطا، و سپس آن را به مردان آموختند. به بیان دیگر، نخستین ذهنهای دروننگر زن بودند و این زنان همچون آغازگرانِ مردان در خودآگاهی عمل کردند ــ نوعی خواهرانگیِ پیشاتاریخیِ روشنگری. این ایده بازتاب روایتهای اسطورهایِ سراسر جهان است که در آنها زنی میانجیِ انتقال دانش به نوع بشر است یا آن را به بشر هدیه میکند. کاتلر خاطرنشان میکند که اسطورههای آفرینش ممکن است «خاطرات» این گذار باشند و آن را در قالبی نمادین حفظ کرده باشند. مشهورترین نمونه، البته، حوا در باغ عدن است: او که مار تحریکش کرده است، از درخت معرفت میخورد و سپس آن را با آدم سهیم میشود و چشمان هر دوی آنها را میگشاید. کاتلر این رویداد را نه سقوطی اخلاقی، بلکه خاستگاه اسطورهپردازیشدهٔ آگاهی هشیارانه تفسیر میکند ــ «مار بهمعنای واقعی کلمه آدم را وارد چیزی کرد که ما اکنون آن را زندگیکردن مینامیم» ــ و حوا نخستین کسی بود که در آن سهیم شد. کتاب مقدس حتی حوا را «مادر همهٔ زندگان» مینامد؛ تعبیری که کاتلر آن را مادر همهٔ کسانی که بهراستی زندگی میکنند (با خودآگاهی) میخواند، نه صرفاً مادر حیات زیستشناختی.
این الگو ــ زن + مار + دانش ــ در داستانهای باستانی دیگری نیز دیده میشود. کاتلر از ما میخواهد شَمهت در حماسهٔ گیلگمش را در نظر بگیریم؛ کاهنهٔ معبدی که با اغوا کردن مرد وحشی، اِنکیدو، او را «متمدن» میکند. پس از اتحاد آن دو، اِنکیدو به خودآگاهی بیدار میشود، معصومیت حیوانی خود را از دست میدهد و به فهم دست مییابد؛ درست مانند آدم و حوا. همچنین اسطورهشناسی یونانی نقش هِرا در خوانهای هراکلس را پیش مینهد: هِرا ــ که نامش، جالب آنکه، از نظر ریشهشناختی با «قهرمان» پیوند دارد و احتمالاً به معنای «بانو» یا «خاتون» است ــ هراکلس را در معرض آزمونهایی قرار میدهد که اغلب شامل مارها یا سفر به جهان زیریناند و در نهایت به خدایشدن او (تعالی) میانجامند. کاتلر عبارت «هِراکلس از طریق هِرا جلال یافت» را پژواکی دیگر میداند ــ قهرمان از طریق محنتهایی که شخصیتی زن و قدرتمند ترتیب داده است، به جاودانگی یا روشنشدگی دست مییابد. در هر مورد، یک عامل زنانه با مار یا نماد مار همراه میشود تا چیزی شبیه آگاهی، دانش یا مرتبهای والاتر از هستی را به قهرمانی مرد یا به بشریت در مقیاسی کلی عطا کند.
چرا زنان؟ کاتلر استدلال میکند که زنان در جوامع پیشاتاریخی ممکن است حافظ برخی آیینها یا دانشهای رازآمیز بوده باشند؛ احتمالاً به دلیل نقشهایشان در درمان، گردآوری گیاهان یا رهبری مراسم جمعی. زنان شاید در این زمینههای پرورشی و آیینی فرصت بیشتری برای آزمودن مواد دگرگونکنندهٔ ذهن، مانند گیاهان و زهرها، داشتهاند. افزون بر این، از دیدگاه تکاملی، ائتلاف کوچکی از زنان که نوآوریِ «خودِ دروننگر» را با یکدیگر سهیم میشدند، شاید میتوانست این الگو را آسانتر به فرزندان و شریکان مرد خود انتقال دهد. با گذشت زمان، این «آیینهای تشرفِ زنمحور» میتوانستند مفهوم خودبودگیِ درونی را در سراسر جمعیتها منتشر کنند. کاتلر تأکید میکند که نام «نظریهٔ حوا» به حوا نه بهمثابه شخصی واحد و واقعی، بلکه بهعنوان نماد ائتلاف و بصیرت زنانه در گذشتهٔ ژرف بشریت اشاره دارد.
یکی از سرنخهای شگفتانگیزی که کاتلر مطرح میکند، جهانشمولی چیزی است که میتوان آن را «زنانهٔ عرفانی» در دینِ نخستین نامید. برای مثال، در محوطههای نوسنگیای همچون چاتالهویوک و گوبکلیتپه، باستانشناسان در کنار نمادهای حیوانی، بازنماییهایی از زنان یا ایزدبانوان مییابند. در بسیاری از این بسترهای باستانی، مارها با ایزدبانوان پیوند دارند؛ برای نمونه، تندیسکهای ایزدبانوی مارِ مینوسی یا پیوند مارها با آتنا و دیگر ایزدبانوان در روایتهای یونانی. همهٔ این شواهد حاکی از آناند که بنمایهٔ زن + مار فراگیر بوده و احتمالاً آیینهای واقعی یا حقایقی ارجمند را رمزگذاری میکرده است. از نظر کاتلر، استمرار این بنمایهها در اسطوره گواه آن است که آنها «در گذشتهای ژرف ریشهای مشترک دارند… تقریباً در همان زمانی که انسانها نخستینبار شروع به بروز رفتارهای «بازگشتی» (خودارجاع) کردند». خلاصه آنکه، نظریهٔ حوا پیشنهاد میکند که زایش روح انسانی ــ به معنای دروننگرانهٔ آن ــ به دست زنان مامایی شده است و اسطورههای باستانی این امر را در زبان نماد به یاد سپردهاند: مادر (یا کاهنه) و مار، خرد، هویت و «دانش نیک و بد» را برای بشریت به ارمغان میآورند.
«کیش مارِ آگاهی»: مارها بهمثابه عوامل بیداری#
ایدهٔ بحثبرانگیز کاتلر دربارهٔ «کیش مارِ آگاهی» مکمل نظریهٔ حوا است. اگر نظریهٔ حوا میگوید چه کسانی جرقه را افروختند (زنان)، نظریهٔ کیش مار بررسی میکند که آنان چگونه ممکن است این کار را انجام داده باشند ــ از طریق استفادهٔ آیینی از زهر مار بهعنوان نخستین روانگردان. این فرضیه بر مشاهدهای ساده اما چشمگیر استوار است: در فرهنگهای سراسر جهان، مارها بهگونهای منحصربهفرد با دانش، دگرگونی و حتی جاودانگی پیوند دارند، با آنکه خود مارها آشکارا موجوداتی هوشمند به نظر نمیرسند. چرا داستانهای آفرینش در میان عبرانیان، یونانیان، آزتکها، مردم شبهقارهٔ هند و دیگران، همگی مارهایی را به تصویر میکشند که خرد یا حیاتی نو میبخشند؟ پاسخ کاتلر این است که در پیشاتاریخ دوردست ما، انسانها آیینی را پدید آوردند که شامل مارها و زهر آنها میشد؛ آیینی که حالات دگرگونشدهٔ آگاهی ایجاد میکرد و به پیدایش مفهوم خود میانجامید. این عمل طی هزاران سال فراموش یا با چیزی دیگر جایگزین شد، اما نمادپردازی نیرومند مار در دین و اسطوره دوام آورد.
این ایده تا پیش از آنکه آثار شناختهشدهٔ زهر مار را در نظر بگیریم، شاید دور از ذهن به نظر برسد. برخی زهرها، از جمله زهر کبرا، حاوی ترکیباتی مانند تریپتوفان هستند که از نظر شیمیایی به ترکیبات روانگردان شباهت دارند. گزارشهای موردیِ امروزی از افرادی وجود دارد که عمداً اجازه دادهاند مار آنها را نیش بزند تا توهمات شدید و سرخوشی را تجربه کنند ــ یکی از معتادان دریافت که نیش کبرا او را به مدت ۳–۴ هفته در حالتی از «برانگیختگی فزاینده و احساس بهزیستی» قرار داده است؛ حالتی که بسیار فراتر از نشئگی هر مادهٔ افیونی بود. در اصل، زهر میتواند مکاشفههای آیینی پدید آورد. اکنون انسانهای پارینهسنگی را تصور کنید که هنوز روایتهای فرهنگیِ مربوط به خود یا روح درونی را نداشتند. شخصیتی شمنوار ــ شاید زنی درمانگر ــ کشف میکند که نیش کنترلشدهٔ مار (شاید به زبان، چنانکه در یکی از گزارشها توصیف شده است) همراه با پادزهر یا گیاهی کاهندهٔ اثر آن ــ جالب آنکه برخی پادزهرهای عامیانه، مانند بعضی پلیفنولها، در میوههایی همچون سیب یافت میشوند ــ میتواند خلسهای شبیه مرگ ایجاد کند. فرد در چنین وضعیت آستانهای ممکن است انحلال ایگو و باززایی را تجربه کند؛ یعنی برای نخستینبار اساساً «با خود بهمثابه ابژهای از آگاهی» مواجه شود.
کاتلر حدس میزند که آزمایندگان نخستین نیش مار را با پادزهرهای گیاهی ترکیب میکردند؛ برای مثال، پیش از مسمومسازی، میوههای سرشار از روتین، مانند سیب یا انجیر، میخوردند تا آیینی روانفعال و در عین حال قابلتحمل پدید آورند. این جفتشدن شیمیایی در اسطوره بهوضوح پنهان است: مار و سیب در عدن، ماری که از سیبهای زرین هسپریدها در اسطورهٔ یونانی نگهبانی میکند و نمونههای دیگر، ممکن است به ترکیبی داروشناختی باستانی اشارهای گذرا داشته باشند. کاتلر مینویسد: «از نظر من منطقی است که اگر زهر مار، چندین هزاره پیش، در نوعی دگرگونی روانشناختی نقشی داشته، این [نمادپردازی] تقریباً همان چیزی باشد که از تاریخ آن باقی مانده است.» به بیان دیگر، داستانِ ماری در درختی مقدس که میوهٔ ممنوع (دانش) عرضه میکند، میتواند خاطرهای عامیانه از آیینی مکاشفهآمیز مبتنی بر زهر باشد که بینشی بیسابقه به ارمغان میآورد؛ در مورد عدن، زایش آگاهی اخلاقی و شرم.
چنین کیش ماری چه شکلی میتوانست داشته باشد؟ به گفتهٔ کاتلر، این کیش حول تجربهای مرگـوـزایشِ ناشی از زهر ــ سفری شمنوار ــ شکل میگرفت. او حتی پیشنهاد میکند که فردِ در حال تشرف، پس از دریافت زهر، ممکن بود به غاری یا زیر زمین (به «جهان زیرین») فرود آید، بهطور نمادین بمیرد و سپس با ذهنی نو «جلالیافته» بازگردد. شایان توجه است که مارها خود اغلب در غارها و شکافها سکونت دارند؛ در محوطههایی مانند گوبکلیتپه (قدیمیترین معبد شناختهشدهٔ جهان، با قدمتی حدود ~12,000 سال در ترکیهٔ امروزی)، بنمایههای مار فراواناند ــ بیش از 28٪ از کندهکاریهای حیوانی را مارها تشکیل میدهند، یعنی بسیار بیش از هر جانور دیگری. باستانشناسان اکنون این مارها را نمادهای مرگ و باززایی تفسیر میکنند؛ زیرا مارها پوست میاندازند. کاتلر میپذیرد که این محوطه نوعی «کیش جمجمه» است که شیفتهٔ زندگی، مرگ و نوزایی است، اما از نظر او گویای آن است که نماد اصلیِ برگزیده، مار بوده است. از دید او، گوبکلیتپه دقیقاً با آنچه نظریهاش پیشبینی میکند مطابقت دارد: نخستین معبد شناختهشده که بلافاصله پس از عصر یخبندان و درست پیش از انقلاب کشاورزی ساخته شده است، در اصل یک «معبد مار» است. این امر با خط زمانی او سازگار است؛ خط زمانیای که بر اساس آن خودآگاهی و دین پس از نوآوری اولیهٔ «کیش مار» با یکدیگر در سراسر جهان گسترش یافتند و تمدن را به حرکت درآوردند.
مهمتر از همه، کاتلر ادعا نمیکند که زهر مار توهمزایی خوشایند یا پایدار بوده است ــ در واقع، گمان میکند که سرانجام با روانگردانهای ایمنتری مانند قارچها یا گیاهان جایگزین شد، زیرا فرهنگها به گزینههای دیگری دست یافتند. با این حال، حتی با تغییر شیوهها، زبان نمادین (مار = دانش، تشرف) در اسطورههای جمعی ما رسوب کرد. بنابراین، خواه همهٔ فرهنگها بهمعنای واقعی کلمه آیینهای مبتنی بر زهر مار داشتهاند یا نه، انتشار نخستینِ ایدهٔ خود ممکن است با تکریم مار و خاطرهٔ مکاشفهای میانجیشده بهوسیلهٔ مار درهمتنیده بوده باشد. این امر توضیح میدهد که چرا، چنانکه کاتلر برجسته میکند، مارها «از آغاز» در مرکز بسیاری از شمایلنگاریهای دینی جای دارند و بهطور جهانشمول بهصورت نگهبانان خرد، آورندگان زندگی و مرگ و پیونددهندگان آسمان و زمین تصویر میشوند.
برای جمعبندی فرضیهٔ مارِ کاتلر: مارها نخستین «آموزگاران» بودند—نه بهسبب مغزشان، بلکه چون زهرشان ذهن انسان را میگشود. این «آیین» احتمالاً شامل شمنـکاهنههای زن میشد (که به حوا بازمیگردد)؛ زنانی که این آیینهای مقدسِ خطرناک را اجرا میکردند، نوآموزان (آدم/انکیدو/چهرههای قهرمانانه) را از تجربهای کنترلشده از رویارویی با مرگ عبور میدادند و آنان را «برای نخستین بار زنده» بازمیگرداندند—آگاه به روح خویش. در طول نسلها، این رویه میتوانست از نظر زیستی و فرهنگی ظرفیت بیشتر برای دروننگری را برگزینش کند (کسانی که خود از آن گذر کرده بودند یا والدینشان چنین کرده بودند، شاید نظریهٔ ذهن و بازگشتپذیری زبانی نیرومندتری پیدا میکردند، زیرا آگاهی «مغز را تمرین میداد»). سرانجام، خودِ آیین شاید از میان میرفت، اما بشریت برای همیشه دگرگون میشد؛ جهان اکنون مفهوم «من» را در اختیار داشت. آنچه از این فرایند در داستانهای ما باقی مانده، مارها، درختان، تخمها، ایزدبانوان و قهرمانان است—و این امر از چیزی ژرف دربارهٔ مرگ و دانش حکایت میکند.
همگرایی اورفیسم و نظریهٔ آیین مار#
اکنون باید شباهتهای میان تصاویر اسطورهایِ اورفیسم و نظریههای کاتلر آشکار شده باشد. حقیقتاً شگفتانگیز است که یک جنبش دینی یونانی با قدمتی بیش از ۲۵۰۰ سال—که خود احتمالاً از مضامین اسطورهایِ کهنتری بهره گرفته است—همان نقشمایههای کلیدی را دربر دارد که یک حقیقتجوی معاصر آنها را برای پیدایش آگاهی اساسی میداند. بیایید این همآواییها را بهروشنی بررسی کنیم:
مار و تخم بهمثابهٔ خاستگاههای کیهانی: در اورفیسم، تخم کیهانیِ دربرگرفتهشده با مار پرورشگاه همهٔ حیات و نظم است. در نظریهٔ کاتلر، مار (زهر) بهاضافهٔ یک ظرف (ذهن انسان یا شاید غاری بهمعنای واقعی، با حالوهوای رحممانند) نخستین آگاهی را «از تخم بیرون میآورد». هر دو چشمانداز، مار را نه شخصیتی فرعی، بلکه همآفرینندهٔ جهانی نو میدانند. مارهای اورفی، کرونوس و آنانکه، همانگونه تخم آفرینش را دربرمیگیرند که مار در عدن به گرد درخت معرفت میپیچد—در هر دو، نیروی مارگونه گسست از وضعیتی قدیمی و گذار به واقعیتی نو را برمیانگیزد (آشوب به کیهان، ناآگاهی حیوانی به آگاهی انسانی). خودِ نماد تخم اورفی از نظر باطنی چنین تفسیر شده است: «کیهان دربرگرفتهشده با روح آفریننده»—به اصطلاح روح آفریننده توجه کنید که از نظر روانشناختی میتوانیم آن را ذهن یا روحِ برآمده بنامیم. گویی مار (روح/انرژی)، تخم خفته (ماده/قابلیت) را مشتعل میکند تا فانس، یعنی روشنایی، پدید آید. به همین ترتیب، آیین مار در نظریهٔ کاتلر بر آن است که زهر مار قابلیت خفته در مغزهای انسانهای نخستین را مشتعل کرد تا نخستین روشنایی خودآگاه پدید آید (نام فانس در معنای لفظی «روشنایی» است!).
پیوند نرینه و مادینه و نخستین بیداری: کیهانشناسی اورفی با زمان (نرینه) و ضرورت (مادینه) آغاز میشود که در قالب مار در هم تنیدهاند. این تصویر بهنیرومندی با سناریوی کاتلر دربارهٔ همکاری مردان و زنان در آیینی برای برانگیختن آگاهی همخوان است—نرینه (آدم/«بیمار») و مادینه (حوا/«کاهنه») که در آغوش مار به یکدیگر پیوستهاند. در اسطورهٔ اورفی، این فشار مشترک آنان است که تخم کیهانی را میشکافد؛ در نظریهٔ حوا، این تعامل (زن که میوه/زهر را به مرد میدهد و او را هدایت میکند) است که پوستهٔ ناآگاهی را میشکند. حتی در نقشبرجستهٔ فانس در مودنا نیز نشانههایی از این تشرف جنسیتمند میبینیم: کتیبهای که بر آن وجود داشت، نامی زنانه (اوفروسینه) بهعنوان نذرکننده را دربر میگرفت؛ نامی که بعدها، هنگامی که این اثر به تصرف آیینی میترایی و مردانه درآمد، خراشیده و پاک شد. این امر نشان میدهد که نقشبرجسته شاید در زمینهای اورفی یا مرتبط با آن پدید آمده باشد که زنان در آن نقشی ایفا میکردند؛ یادداشتی تاریخی و وسوسهانگیز که با ایدهٔ «آیینهای تشرف به رهبری زنان» در اعماق دوران باستان همراستا است.
نخستین نور آگاهی: فانس که از تخم بیرون میآید، موجودی نورانی است و اغلب با اروس (زندگی/عشق الهی) یا متیس (اندیشه) یکی دانسته میشود. او همچنین پروتوگنوس (نخستزاده) نامیده میشود. اگر این نماد را بهصورت نمادین بخوانیم، میگوید: نخستزادهٔ جهان، ذهنی درخشان و دوسویهجنسی است که از زمانِ مارگونه زاده شده است. رسالهٔ کاتلر نیز بر آن است که تولد تعیینکنندهٔ بشریت، تولد ذهن بازتابنده بود؛ لحظهای که شاید در یک فرد و سپس در دیگران، «من هستم» طلوع کرد. اندیشیدن به این موضوع دلنشین است که اسطورهٔ اورفی در قالب اسطورهپردازانه همان حقیقت را بیان میکند: پیش از آنکه انسانهای فانی وجود داشته باشند، لحظهای کیهانی از بیداری وجود داشت—ایزدی دانا به هستی درمیآمد—و تنها پس از آن بود که بشریت به معنای خاص پدیدار شد (در اورفیسم، انسانها پس از چند عصر ایزدی، از خاکستر تیتانها آفریده میشوند). این امر با خط زمانی کاتلر همخوان است که در آن انسانهای از نظر کالبدی مدرن وجود داشتند، اما خردمندی تنها در نقطهای معین بهطور کامل «روشن شد». فانس ایزدی را میتوان تجسم فرا رسیدن خودِ اندیشهٔ آگاه دانست؛ رویدادی مقدس و الهی که اورفیان آن را چنین تلقی میکردند.
جرقهٔ الهی و خودارجاعی: هم اورفیسم و هم مدل کاتلر تأکید میکنند که ماهیت انسان، خودی شبیه به امر الهی در درون اوست. اورفیسم آشکارا تعلیم میدهد که ما جرقهٔ دیونیسوس (خدا) را در خود حمل میکنیم. کاتلر نیز میگوید: «خدا در نهایت خودارجاع است، و همین جرقهٔ الهی در انسان نیز وجود دارد»—همهٔ اسطورههای آفرینش بهطور ضمنی همین را به ما میگویند. حتی میتوان اسطورهٔ بلعیدن فانس بهدست زئوس (در برخی روایتها) را چنین تفسیر کرد—زئوس آفرینندهٔ نخستین را میبلعد تا آن خرد آفریننده را درونی کند و سپس آفرینشی نو را آغاز میکند—که استعارهای است از اینکه ایزد برین، آگاهی نخستین را در خود و در نتیجه در آفریدهٔ خویش، یعنی انسان، جای میدهد. از این نظر، خوردن میوه بهدست آدم و حوا همتای کتاب مقدسیِ «بلعیدن فانس» است—فروبردن سرچشمهٔ دانش و درونیکردن نور الهی. این روایتهای موازی بر ایدهای مشترک صحه میگذارند: انسانِ واقعی بودن یعنی ذهن خدایان را در خود داشتن. چنانکه کاتلر اشاره میکند، اسطورههای فرهنگهای گوناگون خودآگاهی، زبان، آیین و جز آن را ویژگیهای تعریفکنندهٔ انسان و عوامل جدایی او از جانوران میدانند. اورفیسم نیز با این دیدگاه موافق است و بر آن است که آنچه ما را از حیات خام جدا میکند، دقیقاً همان تکهٔ کوچک یک خدا است (ظرفیت تعقل، دروننگری و اشتیاق روحانی).
مار بهمثابهٔ آغازگر مرگ و تولد دوباره: در اورفیسم، مار در بزنگاههای مهم ظاهر میشود—نهفقط با دربرگرفتن تخم کیهانی، بلکه همچنین بهطور مؤثر با سببشدنِ فرود اورفئوس (نیش مارِ اوریدیکه) و با حضور در آیینهای دیونیسوسی (منادها در حالت وجد خود مارها را به دست میگرفتند). مار در بسیاری از فرهنگها نماد مرگ و تولد دوباره است (پوستاندازی، زندگی در زیر زمین، و چنین به نظر رسیدن که میمیرد و دوباره پدیدار میشود). فرضیهٔ آیین مارِ کاتلر این امر را تحتاللفظی میکند: زهر، مرگی موقت (کاتاتونیا یا «خاموشی») ایجاد میکرد و پس از آن، فرد با آگاهیای دگرگونشده احیا میشد. در تشرف اورفی نیز مشابهی میبینیم—مرگی نمادین (از طریق رنج آیینی همراه با دیونیسوس) و تولدی دوباره در حیاتی والاتر. گویی اورفیان صورت این فرایند را حفظ کردهاند (مرگ/تولد دوبارهٔ آیینی با حضور تصاویر مار)، حال آنکه محتوای اصلی آن (آزمون واقعیِ نیش مار) شاید در مههای پیشاتاریخ از دست رفته باشد. هر دو به سفری زیرزمینی اشاره دارند: فرود به جهان مردگان (چه بهصورت اسطورهای مانند اورفئوس و چه از نظر روانی، از طریق خلسهٔ ناشی از زهر) و بازگشت در حالی که فرد به روشنبینی رسیده است. کاتلر این امر را آشکارا به خوانش خود از اسطورهٔ هراکلس پیوند میدهد—آخرین خوان هراکلس فرود به هادس و بازگشت از آن است؛ کاتلر بر این باور است که این اسطوره سفری به جهان زیرین را که زهر موجب آن شده است رمزگذاری میکند (زیرا هراکلس پیشتر با مارها رویارو شده بود و سرانجام نیز بر اثر خون زهرآگین میمیرد).
شب، نیکس و رازهای مادینه: پس از تولد فانس، این شب (نیکس) است که در داستانهای اورفی پیشگویی و دانش را از او دریافت میکند؛ او در سپیدهدم زمان به پیامبر خدایان بدل میشود و از غاری حقیقت را بیان میکند. در نظر بگیرید که این موضوع تا چه اندازه با زنان بهعنوان نخستین دارندگان دانشِ «من» همخوان است. بهنوعی، ایزدبانوی شب در اورفیسم میتواند نمایندهٔ آن زنان خردمند نخستین باشد که راز آگاهی را فهمیدند و آن را آموزش دادند. در واقع، نیکس در شعر اورفی بهعنوان موجودی همهدان ستایش میشد و اغلب در غار یا اَدوتون، در حال ادای پیشگویی حتی برای زئوس، به تصویر درمیآمد. این امر با چهرهٔ زن خردمند یا پیرزن دانا در بسیاری از فرهنگها مشابهت دارد؛ چهرهای که جوانان را به دانش پنهان تشرف میدهد. نظریهٔ کاتلر دقیقاً چنین چهرههایی را—خواه آنان را حوا بنامیم یا کاهنههای آیینهای باستانی—بهعنوان آموزگاران نخستین دانش درونی بشریت برجسته میکند. دشوار است نیکس را که عصای سلطنتی را از فانس دریافت میکند، نمادی از سرپرستی زنانهٔ نور تازهیافته ندانیم.
خاطرهٔ اسطورهایِ گذار به آگاهی: در نهایت، هم اورفیسم و هم چارچوب کاتلر، اسطورهها را نه خیالپردازیهای بیهوده، بلکه ظرفهایی برای دگرگونیهای واقعی میدانند. کاتلر مینویسد که بسیاری از اسطورههای آفرینش «تصادفاً دقیق نیستند…آنها میتوانند خاطراتی از گذار به خردمندی باشند». اورفیسم، که بازپردازی اسطورههایی حتی کهنتر است (و در آن هزیود بازتفسیر و عناصر پیشایونانی با یکدیگر تلفیق شدند)، شاید خود کوششی از سوی عارفان باستانی برای به یاد آوردن خاستگاه روح بوده باشد. در سرودها و پارهمتنهای اورفی، پژوهشگران به کیفیتی غریب و فلسفی اشاره کردهاند—گویی شاعران اورفی با ماهیت ذهن، خاستگاه کیهان و جایگاه ما در آن دستوپنجه نرم میکردند؛ درست مانند فیلسوفان افلاطونی و شرقیِ پس از خود. این کیفیت حقیقتجویانه سبب میشود اورفیسم همچون نوعی روانشناسی بسیار کهنِ روح به نظر برسد. اکنون کاتلر، اندیشمندی متعلق به قرن بیستویکم، را در نظر بگیرید که با استفاده از علم، روانشناسی و اسطورهشناسی تطبیقی با همین پرسشها دستوپنجه نرم میکند. اینکه او مارها و زنان و تولد دوباره را قطعات کلیدی این معما میداند و درمییابد که همین قطعات در اورفیسم نیز برجستگی دارند، حاکی از آن است که شاید اورفیان، بهمعنایی استعاری، از همان ابتدا بر حق بودهاند. چنانکه یکی از منابع کلاسیک بیان کرده است، تخمِ اورفیِ «درهمتنیده با مار» نشانهٔ «کیهان بهمثابهٔ چیزی دربرگرفتهشده با روح آفرینندهٔ آتشین» بود—شیوهای اسطورهپردازانه و زیبا برای توصیف آنچه کاتلر جرقهٔ خودبودگی که بشریت را مشتعل میکند مینامد.
در پایان، نگریستن به اورفیسم از دریچهٔ نظریههای حوای کاتلر و فرقهٔ مار به ما امکان میدهد اسطورهٔ باستانی را نه همچون کنجکاویای دلنشین و متعلق به گذشته، بلکه بهمثابهٔ تمثیلی پیچیده از بزرگترین جهش بشریت بخوانیم: طلوع آگاهی. اسطورهٔ آفرینش اورفیکی، با مارها، تخم کیهانی، نورآورِ دوجنسی و ایزدبانوی شب، میتواند همچون نقشهای نمادین از همان فرایندی تفسیر شود که کاتلر پیشنهاد میکند—یک «لحظهٔ حوا» نخستین، هنگامی که اتحاد نیروها (زمان، ضرورت، بینش زنانه و «داروی» مار) واقعیتی تازه را گشود و نور درونی را در گونهٔ ما پدید آورد. این امر گواهی است بر ژرفای اسطوره و علم، که میتوانند پس از هزارهها با یکدیگر سخن بگویند.
شاعران عارف اورفیسم و اسطورهنگاران علمی همچون کاتلر، بهجای آنکه با یکدیگر در تضاد باشند، ظاهراً در حال چرخیدن به گرد حقیقتی واحدند: اینکه ظهور آگاهی رویدادی چنان غریب و روشنگر بود که تنها زبان «مارها و خدایان» میتواند حق آن را ادا کند. ما، بهعنوان جویندگان حقیقت، میتوانیم دریابیم که روایت اورفیکیِ مار کیهانی و تخم چگونه درون داستانی جهانی جای میگیرد—داستانی که در آن مار، زن و جستوجوی خودشناسی همواره در مرکز قرار دارند. چه در آیینی پارینهسنگی و چه در سرودی اورفیکی، پیام یکسان است: «خودت را ببین و باش!»—ندایی که نیاکان ما را بیدار کرد و هنوز در هر جانی که در جستوجوی خاستگاه الهی خویش است طنین میاندازد.
پرسشهای متداول#
پرسش ۱. پیوند اصلی میان اورفیسم و نظریههای حوا/فرقهٔ مار چیست؟
پاسخ. هر دو از نقشمایههای مار و تخم/میوه برای توضیح بیداریای نخستین بهره میگیرند. تخم کیهانی اورفیکی، که ماری الهی آن را حلقهوار دربرگرفته است، با «پوستهشکنی» خودآگاهی بر اثر زهر در نظریهٔ فرقهٔ مارِ کاتلر همخوانی دارد؛ در حالی که نقش برجستهٔ ایزدبانوانی چون نیکس با تمرکز نظریهٔ حوا بر آیین تشرفِ زنمحور همراستا است.
پرسش ۲. فانس در اسطورهٔ اورفیکی کیست؟
پاسخ. فانس ایزد آفرینندهٔ نخستزادهای است که از تخم کیهانی پدیدار میشود. او موجودی درخشان، بالدار و دوجنسی است و نامش به معنای «به نور آوردن» است. میتوان او را تجسم نخستین لحظهٔ آگاهی یا خرد الهی (متیس/لوگوس) در جهان تفسیر کرد.
پرسش ۳. آیا نظریهٔ حوا ادعا میکند که زنان از نظر زیستشناختی برترند؟
پاسخ. خیر. این نظریه از مزیتی اجتماعیـفرهنگی سخن میگوید، نه مزیتی زیستشناختی. بر اساس این دیدگاه، نقشهای زنان در جوامع نخستین (برای مثال، بهعنوان درمانگر، گردآورندهٔ گیاهان یا رهبر آیینها) به آنان فرصت داد تا «فناوری» آگاهی را نخست کشف و منتقل کنند؛ فناوریای که سپس به مردان آموخته شد.
پرسش ۴. آیا برای «فرقهٔ مارِ آگاهی» مبنای علمیای وجود دارد؟
پاسخ. این نظریه گمانهزنانه است، اما بر این واقعیت تکیه دارد که برخی زهرهای مار حاوی ترکیبات روانفعالاند. گزارشهای معاصری دربارهٔ استفاده از زهر برای مقاصد توهمزا وجود دارد. این نظریه، این امر را با پیوند نمادین گستردهٔ میان مارها و خرد در اسطورهشناسی جهانی و برجستگی نقشمایههای مار در محوطههای آیینی باستانی، مانند گوبکلیتپه، مرتبط میکند.
منابع#
- کیهانزایی و نمادشناسی اورفیکی: کرونوس، آنانکه و تخم کیهانی؛ فانس بهعنوان نور نخستین و نخستین حیات؛ نمادپردازی تخم اورفیکی.
- انسانشناسی اورفیکی (دیونیسوس و تیتانها): ماهیت دوگانهٔ انسان، با بدنی تیتانی و روحی الهی و دیونیسوسی.
- نوشتههای اندرو کاتلر: نظریهٔ آگاهی حوا (کشف «من هستم» به دست زنان); فرقهٔ مارِ آگاهی (نمادپردازی و آیین مارِ روانگردان)؛ تفسیر اسطورهها (عدن، گیلگمش، هراکلس) بهعنوان حافظِ خاطرهٔ این رویدادها.
- بینشهای میانفرهنگی دربارهٔ اسطوره: نمادپردازی مار در دانش و باززایی؛ رواج مارها در نخستین محوطههای دینی، مانند گوبکلیتپه. هر یک از این منابع، مقایسهٔ میان اورفیسم و نظریههای کاتلر را غنیتر میکنند و بر وحدتی متقاعدکننده میان تخیل اسطورهای باستانی و بازسازی گمانهزنانهٔ مدرن از نخستین بیداری بشریت تأکید میگذارند.
