خلاصه
- تمدن اولمک (حدود ۱۲۰۰–۴۰۰ پیش از میلاد) نخستینبار در سال ۱۸۶۲ کشف شد؛ زمانی که خوزه ماریا ملگار یک سرِ سنگی عظیم را یافت و در ابتدا نظریه داد که این سر دارای ویژگیهای «اتیوپیایی» و خاستگاه آفریقایی است. برای بحثهای جامع درباره نظریههای تماس آفریقایی با قارههای آمریکا، از جمله درباره اولمکها، به مقالههای ما درباره تماسهای پیشاکلمبی و تماس فراآقیانوسی پیشاکلمبی مراجعه کنید.
- باستانشناسان اوایل قرن بیستم، مانند مارشال ساویل و متیو استیرلینگ، اولمکها را فرهنگی متمایز شناسایی کردند و آلفونسو کاسو در سال ۱۹۴۲ آنان را «La Cultura Madre» (فرهنگ مادر) آمریکای میانه نامید.
- نظریههای حاشیهای خاستگاههای بیرونی گوناگونی را مطرح کردهاند، از جمله خاستگاه آفریقایی (ایوان وان سرتیما)، چینی (گوردون اکولم)، و حتی پیوند با آتلانتیس؛ اما این نظریهها از پشتیبانی باستانشناختی برخوردار نیستند.
- شواهد امروزی بهطور قاطع از خاستگاه بومی حمایت میکنند: بقایای اسکلتی اولمکها ویژگیهای بومیان آمریکا را نشان میدهد، تحلیل DNA تبار محلی را تأیید میکند و فرهنگ مادی تداوم سنتهای منطقهای پیشین را نشان میدهد.
- منطقه مرکزی اولمکها در جنوب وراکروس–تاباسکو شرایطی ایدئال برای پیدایش تمدن فراهم میکرد: دشتهای سیلابی حاصلخیز برای کشاورزی، منابع فراوان، و ذخایر محلی بازالت و یشم برای هنر یادمانی.
سنتهای بومی و روایتهای نخستین دوره استعمار#
مدتها پیش از آنکه باستانشناسی مدرن تمدن «اولمک» را شناسایی کند، مردمان آمریکای میانه خود سنتهایی درباره روزگاران باستان داشتند. آزتکها (مکزیکا) بعدها بخشهایی از ساحل خلیج مکزیک را در اختیار گرفتند و آن را Olman مینامیدند—که معنای تحتاللفظی آن «سرزمین کائوچو» است—زیرا درختان تولیدکننده لاتکس در آنجا فراوان بودند. برناردینو دِ ساهاگون، فرای فرانسیسکویی، در Florentine Codex متعلق به قرن شانزدهم، از گروهی به نام Olmeca (یا Olmeca-Xicalanca) یاد کرد که با آن منطقه ارتباط داشتند.
این اصطلاح آزتکیِ olmecatl («مردمان کائوچو») به تمدن باستانیای که امروزه اولمک مینامیم اشاره نداشت، بلکه برای ساکنان و بازرگانان متأخر ساحل خلیج مکزیک به کار میرفت. بنابراین نام «اولمک» یک نام بیرونی است که پژوهشگران مدرن بر این فرهنگ نهادهاند—نام واقعی فرهنگِ دوره شکلگیری در گذر تاریخ از میان رفته است.
نیاکان اسطورهای و مردمان باستانی#
اسطورههای بومی از عصرها و مردمان پیشین سخن میگویند، هرچند صراحتاً نامی از «اولمکها» نمیآورند. برای نمونه، آزتکها به دورههای پیشین باور داشتند که غولها (Quinametzin) و دیگر موجودات در آنها میزیستند و سازههای عظیم باستانی را به این نیاکان اسطورهای نسبت میدادند. هنگامی که آزتکها ویرانههایی مانند تئوتیئواکان را مشاهده کردند، ادعا کردند که غولها آنها را در عصرهای سپریشده ساختهاند. برخی نویسندگان متأخر گمان کردهاند که چنین افسانههایی شاید بهگونهای مبهم یادآور فرهنگهای واقعیِ «پیشاآزتکی» باشند.
در ناحیه مایا، حماسه Popol Vuh از مایاهای کیچه چندین آفرینشِ بشریت را توصیف میکند—مردمانِ گِلی، چوبی و مانند آن—که پیش از عصر کنونی پدید آمدند؛ این نیز تلویحاً نشان میدهد که مایاها به قدمت بسیار زیاد تمدن واقف بودند، هرچند فرهنگهای مشخصی را نام نمیبردند. این اسطورهها شواهد مستقیمی درباره اولمکها نیستند، اما نشان میدهند مردمان بومی پیشینیان باستانی خود را چگونه تصور میکردند.
تلاشهای مدرن برای پیوند دادن تاریخ شفاهی آمریکای میانه با اولمکها بیشتر جنبه اشارهگر داشتهاند تا قطعی. برای نمونه، پژوهشگران اوایل قرن بیستم، مانند اسقف فرانسیسکو پلانکارته ای ناوارته، کوشیدند بهشت افسانهایِ Tamoanchan یا مردمان افسانهایِ Olmeca-Xicalanca را به محوطههای واقعی باستانشناختی مرتبط کنند. این همبستگیها همچنان حدسی باقی ماندهاند.
قرن نوزدهم: نخستین کشفیات باستانشناختی و گمانهزنیها#
آگاهی اروپاییان از تمدن اولمک در میانه قرن نوزدهم آغاز شد. در ۱۸۶۲، کاوشگر مکزیکی، خوزه ماریا ملگار ای سرانو، بهطور اتفاقی یک سرِ سنگی عظیم را یافت که نیمهمدفون در مزرعهای در ترس ساپوتس، وراکروس، بود. او در سال ۱۸۶۹ شرحی از آن منتشر کرد و ضمن شگفتی از سرِ حجاریشدهای به ارتفاع ۳ متر، به ویژگیهای «اتیوپیایی» آن اشاره کرد.
نخستین نظریه «آفریقایی»#
ملگار از بینی پهن و لبهای کلفت چهره متأثر شد و نتیجه گرفت که این پیکره نمایانگر «یک سیاهپوست» است—و حتی احتمال داد که آن را مردمانی از «نژاد سیاه» تراشیده باشند. این نخستین نظریه ثبتشده درباره خاستگاه اولمکهاست: ملگار گمان میکرد که آفریقاییها باید در دوران باستان در مکزیک سکونت داشته باشند. معاصر او، مانوئل اوروسکو ای برا، و مورخ متأخر، آلفردو چاورو، با این تفسیر موافق بودند و عملاً سرِ غولآسای ملگار را بهعنوان شاهدی بر حضور سیاهپوستان در مکزیک باستان وارد تاریخ پیشاهیسپانیک کردند.
این فرضیه خاستگاه آفریقایی محصول زمانه خود بود—دورهای که اندیشههای انتشارگرایانه بهوفور رواج داشتند—و ادعاهای آفریقاگرایانه متأخرتر را پیشاپیش نوید میداد. جدا از گزارش ملگار، دانش قرن نوزدهم درباره قدمت آمریکای میانه اندک بود. در همین دوره ویرانههای بزرگ مایا در یوکاتان آشکار میشدند و توجهها را از آزتکها فراتر میبردند. بااینحال، دشتهای ساحلی خلیج مکزیک همچنان برای بیگانگان تا حد زیادی ناشناخته بود.
گمانهزنیهای انتشارگرایانه#
برخی نظریهپردازان غربیِ نخستین، آثار اسرارآمیز «اولمک» را در روایتهای کلان انتشارگرایانه جای میدادند. برای مثال، ایگناتیوس دانلی در کتاب Atlantis: The Antediluvian World (۱۸۸۲) گمان میکرد که یک فرهنگ مادرِ پیشاطوفانی—آتلانتیس—جهانهای جدید و قدیم را مسکونی کرده است؛ کشفیاتی مانند سرهای سنگی بزرگی که ظاهراً ویژگیهای «آفریقایی» داشتند، بهعنوان شواهد احتمالی نفوذ جهان قدیم در آمریکای باستان مورد استناد قرار میگرفتند.
تا اواخر دهههای ۱۸۰۰، چند سرِ عظیم و تندیسک یشم سبز از وراکروس–تاباسکو در گزارشهای پراکنده شناخته شده بودند، اما پژوهشگران هنوز آنها را به تمدنی متمایز نسبت نداده بودند. بنابراین، نظریههای حاشیهای در خلأ دادهها رونق گرفتند—سرهای اولمک در نوشتههای گمانهزنانه آن دوره، بهتناوب به آفریقاییها، قبایل گمشده اسرائیل یا بازماندگان آتلانتیس نسبت داده میشدند؛ ادعاهایی که همگی فاقد دلیل بودند.
اوایل قرن بیستم: تعریف یک فرهنگ باستانی «جدید»#
در اوایل قرن بیستم، قطعات بیشتری از معمای اولمک پدیدار شد. تا دهه ۱۹۰۰، آثار هنری اولمکِ بیشتری—بهویژه تبرهای صیقلخورده یشم (سلتها) و تندیسکهایی با سبکی متمایز—به موزهها و مجموعههای خصوصی راه یافته بود. پژوهشگران متوجه شدند که این آثار، که از ساحل خلیج مکزیک به دست میآمدند، با سبکهای مایا یا آزتک همخوانی نداشتند.
شناسایی دانشگاهی#
مارشال اچ. ساویل و هرمان بایر از نخستین کسانی بودند که بهطور نظاممند به مطالعه آنها پرداختند. ساویل در سال ۱۹۱۷ درباره مجموعهای از تبرهای یشمِ کندهکاریشده با چهرههای عجیبِ «کودکمانند» منتشر کرد و پیشنهاد داد که این آثار متعلق به فرهنگی ناشناخته بودهاند. بایر، باستانشناس آلمانی–مکزیکی، اشیا را با یکدیگر مقایسه کرد و در سال ۱۹۲۹ اصطلاح «اولمک» را برای این سبک هنری ابداع کرد. او واژه آزتکیِ Olmeca («مردمان کائوچو») را وام گرفت، زیرا منشأ آثار به ساحل خلیج مکزیک، یعنی منطقه تولید کائوچو، نسبت داده شده بود. این نخستین کاربرد دانشگاهی «اولمک» برای نامیدن یک فرهنگ باستانی بود.
تقریباً در همان زمان، گروههای میدانی شروع به نفوذ در دشتهای باتلاقی ساحلی خلیج مکزیک کردند. گروه اعزامی دانشگاه تولین در سال ۱۹۲۵ به سرپرستی فرانس بلوم و الیور لا فارژ محوطههایی را در تاباسکو مستند کرد و در سال ۱۹۲۶ کتاب Tribes and Temples را منتشر ساخت. بایر هنگام بررسی کار آنان، یک تندیسک کوچک سنگ سبز را که یافته بودند به تندیس سنگی عظیمی در قله کوهی در سن مارتین پاخاپان، وراکروس، مرتبط کرد و بهدرستی نتیجه گرفت که این آثار خاستگاه فرهنگی مشترکی داشتهاند.
نقش میگل کوواروبیاس#
هنرمند مکزیکی، میگل کوواروبیاس، نیز تأثیرگذار بود. او در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ مشتاقانه یشمهای کندهکاریشده و قطعات بازالتیِ ساحل خلیج مکزیک را گردآوری و مطالعه میکرد. کوواروبیاس زیباییشناسی یکپارچه این آثار—چهرههای جگوارمانند، چشمهای «بادامی» و دهانهای رو به پایین—را تشخیص داد و در سخنرانیها و نمایشگاههای هنری بر اهمیت آنها تأکید کرد. بنابراین، تا دهه ۱۹۳۰، پژوهشگران فرهنگ پیشاتاریخی منسجم را شناسایی کرده بودند که در جنوب وراکروس/تاباسکو مرکز داشت و با پیکرههای عظیم بازالتی و آثار نفیس یشمی شناخته میشد.
آنچه هنوز نمیدانستند قدمت این فرهنگ بود—بسیاری گمان میکردند این فرهنگ همزمان با مایاها یا حتی متأخرتر از آنان بوده است، زیرا در آن زمان مایاها را کهنترین تمدن نیمکره غربی میدانستند.
دهههای ۱۹۳۰–۱۹۴۰: کشفیات باستانشناختی و مناقشه «فرهنگ مادر»#
متیو استیرلینگ از مؤسسه اسمیتسونین، با پشتیبانی نشنال جئوگرافیک، مجموعهای از کاوشها را از سال ۱۹۳۸ تا ۱۹۴۶ هدایت کرد که در واقع به کشف تمدن اولمک انجامید. گروههای استیرلینگ در محوطههایی مانند ترس ساپوتس، سن لورنسو و لا وِنتا هنر و معماری یادمانی را در مقیاسی کشف کردند که پیش از آن، خارج از جهان مایا، سابقه نداشت.
کشفیات تحولآفرین#
آنها چندین سرِ عظیم را مستند کردند که وزن هرکدام بیش از ۱۰ تُن بود، همچنین «مذابح» عظیم—سنگهای مستطیلشکل و شبیه تخت—و سفالینههای پیچیده را یافتند. استیرلینگ در سال ۱۹۳۹ در ترس ساپوتس، سنگنوشته C را کشف کرد؛ یادمانی سنگی با تاریخی نیمهفرسوده به گاهشماری شمارش طولانی. همسر او، ماریون استیرلینگ، این تاریخ را ۳۱ پیش از میلاد رمزگشایی کرد—که در آن زمان، با فاصله بسیار، کهنترین تاریخ مکتوب شناختهشده در قارههای آمریکا بود.
اگر این تاریخگذاری درست میبود، معنایش آن بود که فرهنگ ساحل خلیج مکزیک در سدههای پیشاکلاسیک متأخر، بسیار پیش از دوره کلاسیک مایا، شکوفا بوده است. این ادعا بحثی شدید برانگیخت. پژوهشگر برجسته مایا، جی. اریک اس. تامپسون، بدبین بود و با «نبوغی خشن و سرسختانه» استدلال میکرد که تاریخ بهدرستی خوانده نشده یا با دورهای متفاوت از گاهشماری به کار رفته است. تامپسون حتی پیشنهاد کرد که تندیسهای اولمک ممکن است تقلیدهایی متعلق به دوره پساکلاسیک، یعنی پس از ۹۰۰ میلادی، باشند؛ زیرا حاضر نبود بپذیرد تمدنی کهنتر بتواند با مایاها رقابت کند.
اعلام «فرهنگ مادر»#
بااینحال، استیرلینگ بر شواهد خود پافشاری کرد و باستانشناسان مکزیکی، مانند آلفونسو کاسو، نیز از او حمایت کردند. با آشکار شدن سرهای عظیم بیشتر و سنگنوشتههای پیچیده لا ونتا—که بهروشنی سبکی غیرمایایی داشتند—کهنبودن این فرهنگ انکارناپذیر شد. در ۱۹۴۲، Sociedad Mexicana de Antropología میزگردی را در توکسلا گوتیئرز برگزار کرد که اکنون شهرت بسیاری دارد و موضوع آن «مسئله اولمک» بود.
در آنجا، آلفونسو کاسو و میگل کوواروبیاس بهطور رسمی اولمکها را «La Cultura Madre» ــ یعنی فرهنگ مادرِ آمریکای میانه ــ اعلام کردند. کاسو استدلال میکرد که تمدن اولمک، با توسعهٔ زودهنگام خود (تا هزارهٔ دوم ق.م.) و نفوذ گستردهاش، سرچشمهای بوده است که فرهنگهای بعدی مانند مایاها، زاپوتکها و تئوتیئواکانها از آن سر برآوردند. این ادعای جسورانه، اولمکها را نه کنجکاویای بومی و حاشیهای، بلکه گهوارهٔ تمدن جهان جدید معرفی میکرد.
تأیید علمی#
نکتهٔ مهم آن است که تا اواخر دههٔ ۱۹۴۰ و دههٔ ۱۹۵۰، تاریخگذاری علمی جدید (بهویژه روش نوظهور رادیوکربن) دیدگاه کاسو را تأیید کرد. نمونههای زغال از سن لورنسو و لاونتا تاریخهایی در بازهٔ ~۱۲۰۰–۶۰۰ ق.م. به دست دادند و تأیید کردند که این مراکز اولمکی، قرنها پیش از ظهور شهرهای ارتفاعات و مایای دورهٔ کلاسیک وجود داشتهاند. از سال ۱۹۶۰، تاریخِ اوایل هزارهٔ نخست ق.م. برای جامعهٔ اولمک بیچونوچرا پذیرفته شده است.
اواسط قرن بیستم: فهم خاستگاههای بومی#
پس از آنکه مسئلهٔ «قدیمیترین تمدن» به سود اولمکها حل شد، پژوهشها در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به فهم چگونگی شکلگیری بومیِ تمدن اولمک معطوف شد. باستانشناسان خاطرنشان کردند که منطقه مرکزی اولمک، با بومشناسی غنی خود ــ دشتهای سیلابی رودخانهایِ برخوردار از آب فراوان برای کشاورزی ذرت، منابع وحشی فراوان (ماهی و شکار)، و ذخایر محلی بازالت و یشم ــ میتوانسته است زمینهساز ظهور جامعهای پیچیده باشد.
شواهد خاستگاههای بومی آمریکایی#
نکتهٔ مهم این بود که شواهد زبانشناختی و زیستی بهتدریج اولمکها را با تبارهای بومی محلی پیوند دادند. زبانشناسانی که زبانهای بومی معاصر را بررسی میکردند، دریافتند که خانوادهٔ زبانی میخه–سوکهای در پیرامون بوم اولمک رواج دارد (حتی امروزه). این فرض مطرح شد که اولمکها احتمالاً به زبانی نیا–میخه–سوکهای سخن میگفتند؛ به این معنا که خاستگاه فرهنگی آنان بومیِ جنوب وراکروس–تاباسکو بوده، نه مهاجرانی از سرزمینهای دور.
انسانشناسی زیستی نیز دریافت که بقایای اسکلتی اولمکها (هرچند اندک) در گسترهٔ جمعیتهای بومی آمریکا قرار میگیرند ــ اولمکها از نظر قدوقامت بدن و شکل جمجمه با دیگر مردم آمریکای میانه مطابقت داشتند. تحلیلهای اخیر DNA تأیید کردهاند که دو فرد اولمکیِ نمونهبرداریشده حامل هاپلوگروه میتوکندریایی A بودهاند؛ یکی از تبارهای رایج بومی آمریکا که از نیاکان آسیاییِ عصر یخبندان پدید آمده است.
نظریههای حاشیهای پایدار#
بااینحال، همزمان با آنکه پژوهشگران جریان اصلی روایت خاستگاه بومی را بسط میدادند، برخی نظریههای حاشیهایِ اشاعهگرا در میانهٔ قرن بیستم همچنان پابرجا ماندند یا پدیدار شدند. نمونهای شاخص، ایدهٔ پیوند چینی است. در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، باستانشناس نامدار گوردون اف. اکولم (از موزهٔ تاریخ طبیعی آمریکا) به شباهتهای میان هنر اولمک و چینِ دودمان شانگ علاقهمند شد. اکولم، برای نمونه، اشاره کرد که نقشمایهٔ جانوری خشمگین با دهانِ رو به پایین در هنر اولمک، به نقاب هیولای چینیِ taotie شباهت دارد. او در سال ۱۹۶۴ این احتمال را مطرح کرد که فرهنگ اولمک شاید از چینِ عصر برنز الهامهایی گرفته باشد و بدینترتیب، وجود تماس فراپاسیفیک را پیشنهاد کرد.
تقریباً در همان زمان، ماجراجو ثور هایردال ــ که بهخاطر سفر دریایی کُن–تیکی شهرت داشت ــ از رسیدن دریانوردانی از جهان قدیم به قارهٔ آمریکا دفاع کرد. هایردال حتی تا آنجا پیش رفت که ادعا کرد برخی رهبران اولمک ممکن است خاستگاهی از جهان قدیم (حتی نوردیک) داشته باشند؛ او نقش کندهکاریشدهٔ پیکرهای ریشدار با بینی عقابی بر سنگنوشتهٔ ۳ لاونتا (ملقب به «عمو سام») را شاهدی بر حضور بازدیدکنندهای قفقازی دانست.
دههٔ ۱۹۷۰: نظریههای آفریقامحور مورد توجه قرار میگیرند#
اواخر دههٔ ۱۹۷۰ شاهد تجدید علاقه به پرسش قدیمیِ مطرحشده از سوی خوزه ملگار بود: آیا آفریقاییها در دوران باستان به مکزیک رسیده و موجب پیدایش اولمکها شده بودند؟ در ۱۹۷۶، استاد گویانایی–آمریکایی ایوان وان سرتیما کتاب They Came Before Columbus را منتشر کرد؛ اثری که در جوامع آفریقاییتبار تأثیری بسیار گسترده یافت.
فرضیهٔ وان سرتیما#
وان سرتیما با صراحت استدلال کرد که آفریقاییهای نژاد سیاه در دوران باستان با کشتی به آمریکای میانه رفته و تأثیری عمیق بر تمدن اولمک گذاشتهاند. او بهطور مشخص فرض کرد که مصریان نوبیِ دودمان بیستوپنجم (حدود ۷۰۰ ق.م.) با یاری فنیقیها سفری دریایی را آغاز کردند، گرفتار جریانهای اقیانوس اطلس شدند و در ساحل خلیج مکزیک فرود آمدند. بنا بر نظر وان سرتیما، این آفریقاییها در آنجا از سوی اولمکها بهعنوان نخبگان حاکم پذیرفته شدند و به «سلسلههای جنگجوی سیاهپوست» بدل گشتند که فرهنگ اولمک را به حرکت درآوردند.
او و دیگران بهعنوان شاهد به سرهای عظیمالجثه با بینیهای پهن و لبهای کلفت اشاره کردند و مدعی شدند که این آثار، ویژگیهای چهرهٔ آفریقایی را به تصویر میکشند (و حتی «الگوهای» مشخصی را در میان فرعونهای نوبی ذکر کردند). وان سرتیما همچنین مدعی شد که اعمالی مانند ساخت هرم، مومیاییکردن و برخی نقشمایههای هنری در آمریکای میانه را همین بازدیدکنندگان نوبی وارد کردهاند.
رد دانشگاهی#
اگرچه باستانشناسان و مورخان حرفهای، تز وان سرتیما را بهطور قاطع رد کردند (زیرا آن را شکلی از اشاعهگرایی افراطی و فاقد هرگونه مدرک عینی میدانستند)، این نظریه بااینحال در میان عموم مردم جذابیت گستردهای پیدا کرد. تا اواخر دههٔ ۱۹۸۰، برخی پژوهشگران آفریقامحور این دیدگاهها را بهعنوان بخشی از روایتی پذیرفته بودند که آفریقاییان سیاهپوست را بنیانگذاران همهٔ تمدنهای بزرگ معرفی میکرد.
بااینحال، بررسی دقیق نشان میدهد که در بافتهای اولمکی هیچ اثر مصنوعیِ اصیل آفریقایی، هیچ اسکلتِ جهان قدیم و هیچ DNA با منشأ آفریقایی یافت نشده است ــ چیزی فراتر از «ظاهر» ذهنیِ برخی پیکرهها وجود ندارد. این سرهای عظیم همچنین قرنها پیش از ۷۰۰ ق.م. ساخته شده بودند (قدیمیترین سر به ~۱۲۰۰ ق.م. تاریخگذاری میشود، یعنی مدتها پیش از آنکه بتوان سفری نوبی–فنیقی را پیشنهاد کرد). چنانکه یکی از پژوهشگران خاطرنشان کرده است، ویژگیهای مشخصی مانند بینیهای تخت، در دامنهٔ ریختهای چهرهای بومی آمریکای میانه قرار میگیرند، بهویژه هنگامی که در مقیاسی عظیم کندهکاری شده باشند.
اجماع مدرن: خاستگاههای بومی آمریکای میانه#
در نتیجه، خاستگاههای تمدن اولمک را میتوان به بهترین شکل، نبوغ بومیای دانست که شرایط مساعد آن را پروراند و سپس نفوذ خود را در سراسر چشماندازی فرهنگی و بههمپیوسته گسترش داد. از خاطرات آزتکها دربارهٔ «سرزمین کائوچو» تا جدیدترین تحلیلهای شیمیایی رس، هر فصل از پژوهش به این داستان افزوده است.
شواهد باستانشناختی#
فرهنگ مادی بهروشنی سخن میگوید: هنر و مصنوعات اولمکی روندی تکاملی از سبکهای محلیِ پیشین را نشان میدهند (برای مثال، سفالِ بومیِ دورهٔ بارانکا پیش از سفالینههای واقعاً اولمکی در وراکروس پدید آمده است) و پیکرههای یادمانی، هرچند شگفتانگیزند، در چارچوب سنتهای پیکرتراشی جهان جدید جای میگیرند ــ هنگامی که صنعتگران بومی کاملاً از توانایی انجام چنین کارهایی برخوردار بودند، نیازی به فراخواندن پیکرتراشان مصری یا سنگتراشان آتلانتیسی نیست.
چنانکه انسانشناس ریچارد دیهل مشاهده میکند، افزایش بهرهوری ذرت در منطقه مرکزی اولمک احتمالاً به رشد جمعیت، قشربندی اجتماعی و ظهور طبقهای نخبه تا حدود ~۱۲۰۰ ق.م. انجامیده است. این نخبگان، کندهکاری سرهای عظیم و خاکریزهای بزرگ را بهعنوان نمادهای قدرت حمایت مالی میکردند. جامعهٔ اولمک نه یک امپراتوری واحد، بلکه مجموعهای از ریاستنشینها دانسته میشود ــ سن لورنسو و لاونتا مراکز آیینی عمدهای بودند که در آنها چندین ریاستنشین کوچک برای مناسک و تجارت به یکدیگر پیوستند.
مناقشههای ادامهدار#
هرچند مناقشه، چنانکه دربارهٔ هر معمای بزرگ باستانی انتظار میرود، بیتردید ادامه خواهد یافت، مسیر شواهد بهطور پیوسته به اولمکها بهعنوان مردمی از جهان جدید اشاره دارد؛ مردمی که بهتنهایی (و در همکاری با همسایگانشان) به نخستین تمدن آمریکایی دست یافتند ــ سرهای عظیمالجثه تراشیدند و جوامعی پیچیده پدید آوردند، مدتها پیش از آنکه بیگانگان از راه برسند.
در مورد فرضیههای حاشیهای، این دیدگاهها به بخشی از تاریخنگاریِ ایدهها بدل شدهاند و عمدتاً بهعنوان پدیدههایی فرهنگی جالباند. تصویر «اولمک آفریقایی» یا «اولمک چینی» ممکن است در رسانههای عامهپسند همچنان پابرجا بماند، اما باستانشناسان این دیدگاهها را با دادههای مستحکم رد کردهاند. نبود هرگونه بقایای اسکلتی آفریقایی و تداوم نشانگرهای ژنتیکی بومی آمریکا شواهد روشنی برای خاستگاههای بومی فراهم میکنند. برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ چگونگی تحول نظریهها و اسطورههای باستانشناختی مربوط به تمدنهای کهن در گذر زمان، به مقالهٔ ما دربارهٔ ماندگاری اسطورهها مراجعه کنید.
پرسشهای متداول#
پرسش ۱. چه شواهدی از این نظریه حمایت میکند که اولمکها خاستگاه آفریقایی داشتهاند؟
پاسخ. تنها «شاهد» موجود، تفسیر ذهنیِ ویژگیهای پهن چهره در سرهای عظیمالجثه است؛ اما این ویژگیها در دامنهٔ ریختهای چهرهای بومی آمریکای میانه قرار دارند و تاکنون هیچ اثر مصنوعی، اسکلت یا DNA آفریقایی در بافتهای اولمکی یافت نشده است.
پرسش ۲. تمدن اولمک چه زمانی بهطور قطعی بهعنوان «فرهنگ مادر» آمریکای میانه تثبیت شد؟
پاسخ. در سال ۱۹۴۲، آلفونسو کاسو و میگل کوواروبیاس در یک میزگرد در توکسلا گوتیئرز، اولمکها را «La Cultura Madre» اعلام کردند؛ دیدگاهی که بعدها تاریخگذاری رادیوکربن آن را تأیید کرد، زیرا نشان داد تاریخ محوطههای اولمکی به ~۱۲۰۰–۶۰۰ ق.م. میرسد.
پرسش ۳. تمدن اولمک چگونه جامعهای پیچیده و بومی پدید آورد؟
پاسخ. منطقه مرکزی غنی اولمک شرایطی ایدئال فراهم میکرد: دشتهای سیلابی حاصلخیز رودخانهها برای کشاورزی، منابع وحشی فراوان و ذخایر محلی بازالت و یشم؛ این عوامل تا حدود ~۱۲۰۰ ق.م. امکان رشد جمعیت و ظهور نخبگان را فراهم کردند.
پرسش ۴. متیو استرلینگ چه نقشی در باستانشناسی اولمک داشت؟
پاسخ. هیئتهای اعزامی استرلینگ از سوی مؤسسهٔ اسمیتسونین (۱۹۳۸–۱۹۴۶) در محوطههایی مانند ترس ساپوتس، سن لورنسو و لاونتا، سرهای عظیمالجثهٔ بزرگ را مستندسازی کردند و سنگنوشتهٔ C را با قدیمیترین تاریخ شناختهشدهٔ شمارش طولانی (۳۱ ق.م.) یافتند؛ امری که قدمت اولمکها را اثبات کرد.
پرسش ۵. چرا برخی نظریههای حاشیهای با وجود شواهد باستانشناختی همچنان پابرجا میمانند؟
پاسخ. نظریههای حاشیهای، مانند خاستگاههای آفریقایی یا چینی، در فرهنگ عامه پابرجا میمانند، زیرا با برخی روایتهای فرهنگی سازگارند؛ اما باستانشناسی جریان اصلی پیوسته هیچ شاهدی در تأیید آنها نیافته و شواهد فراوانی برای توسعهٔ بومی ارائه کرده است.
منابع#
- Coe, Michael D. & Diehl, Richard A. In the Land of the Olmec. آستین: انتشارات دانشگاه تگزاس، ۱۹۸۰. (پژوهشی جامع دربارهٔ تمدن اولمک)
- Diehl, Richard A. The Olmecs: America’s First Civilization. لندن: تیمز اند هادسن، ۲۰۰۴. (جمعبندی نوین باستانشناسی اولمک)
Pool, Christopher A. Olmec Archaeology and Early Mesoamerica. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، 2007. (مروری علمی، شامل بحث درباره نظریههای انتشارگرایانه)
Blomster, Jeffrey P. «Olmec Pottery Production and Export in Ancient Mexico.» Science 307، شمارهٔ 5712 (2005): 1068-1072. (تحلیل شیمیایی در حمایت از خاستگاههای بومی)
Van Sertima, Ivan. They Came Before Columbus. نیویورک: Random House، 1976. (نظریهٔ آفریقامحورِ تأثیرگذاری که محل مناقشه است)
Ortiz de Montellano, Bernard R., Gabriel Haslip-Viera, and Warren Barbour. «They Were NOT Here Before Columbus: Afrocentric Hyperdiffusionism in the 1990s.» Ethnohistory 44، شمارهٔ 2 (1997): 199-234. (ردّ علمی نظریههای خاستگاه آفریقایی)
Stirling, Matthew W. «Discovering the New World’s Oldest Dated Work of Man.» National Geographic 76، شمارهٔ 2 (1939): 183-218. (گزارش اولیه دربارهٔ کشف استلای C)
Melgar y Serrano, José María. «Notable escultura antigua mexicana.» Boletín de la Sociedad Mexicana de Geografía y Estadística 2، شمارهٔ 3 (1869): 292-297. (نخستین توصیف منتشرشده از سرِ عظیمالجثهٔ اولمکی)
Caso, Alfonso. «Definición y extensión del complejo ‘Olmeca’.» Mayas y Olmecas (1942): 43-46. (اعلام اولمک بهعنوان «فرهنگ مادر»)
Covarrubias, Miguel. Indian Art of Mexico and Central America. نیویورک: Knopf، 1957. (تحلیل هنری در حمایت از وحدت فرهنگی اولمک)
