خلاصه
- اسطورههای چینیِ نووا و فوشی (آفرینندگانی نیمهانسان و نیمهمار) با روایت غربیِ حوا و مار همترازند.
- نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) این اسطورهها را «خاطرات ژرف» زنان از کشف و گسترش خودآگاهی در دوران پیشاتاریخ میداند.
- نووا، آفریننده و نجاتبخش، پرگاری (آسمان) در دست دارد، درحالیکه فوشی گونیا (زمین) در دست گرفته است؛ اینها نماد نظم کیهانیاند.
- این کهنالگوی مار و زن در سراسر جهان دیده میشود و از خاستگاهی مشترک در یک «آیین مار» پیشاتاریخی حکایت دارد که آگاهی را برانگیخت.
- سنتهای باطنی غربی (گنوسیگری، فراماسونری) نمادپردازی مشابهی از مار و پرگار حفظ کردهاند که به ریشهای باستانی و مشترک اشاره دارد.
نووا، فوشی و نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی: مار، اسطوره و سپیدهدم خودآگاهی
مقدمه#
در فرهنگهای سراسر جهان، اسطورههای آفرینش اغلب زوجی نخستین و ماری رازآمیز را دربرمیگیرند؛ نمادهایی که با خاستگاه انسان و دستیابی او به دانش درهمتنیدهاند. در سنت غربی، حوا و مار در باغ عدن لحظهای را به نمایش میگذارند که انسانها به شناخت نیکی و بدی دست یافتند ــ سقوطی از معصومیت که آغازگر خودآگاهی بود. در اسطورهشناسی چین باستان، ایزدبانوی نووا و همسر (و برادر) او، فوشی، بهصورت آفرینندگانی نیمهانسان و نیمهمار تصویر میشوند که جهان را سامان بخشیدند. این بنمایههای بهطرزی چشمگیر موازی ــ زنی، مردی و ماری درهمتنیده با آفرینش ــ نه تصادفیاند و نه صرفاً نمادپردازیِ «دایره در برابر مربع». بر اساس نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC)، این بنمایهها بازتاب رویدادی واقعی در دوران پیشاتاریخاند: طلوع خودآگاهی انسانی که زنان آن را کشف و منتشر کردند و اثری محونشدنی بر حافظهٔ فرهنگی بر جای گذاشت. نظریهٔ EToC بر وجود تبارزاییِ آگاهی ــ داستانی تکاملی دربارهٔ ذهن ــ استدلال میکند که در اسطورههای آفرینش سراسر جهان به یاد آورده شده است. از این منظر، کهنالگوی تکرارشوندهٔ مار و زن صرفاً یک بنمایهٔ اسطورهای نیست، بلکه «خاطرهای ژرف» از چگونگی بیدار شدن نخستین نیاکان ما به آگاهیای واقعاً انسانی است. این مقاله نمادهای باستانیِ نووا و فوشی را از دریچهٔ EToC بررسی میکند و نشان میدهد که چگونه این پیکرههای آفرینندهٔ چینی و تصاویر مارگونِ آنها در قلب اسطورهشناسی شرقی و سنت باطنی غربی جای دارند ــ و نظریهٔ حوا چگونه این اشتراک را توضیح میدهد. با بررسی داستان نووا در کنار داستان حوا، خواهیم دید چرا «آیین مار» و زنانی که آن را بنیان نهادند ممکن است بنیادیترین پایههای تمدن را در سراسر جهان بنا کرده باشند و چگونه نظریهٔ حوا/نووا دربارهٔ آگاهی چارچوبی یکپارچه برای فهم این اسطورهها فراهم میکند.
نووا و فوشی: نیاکان نخستینِ مارگونِ چین#
در اسطورهشناسی چین، نووا و فوشی بهعنوان زوج نخستینی که به انسانها زندگی بخشیدند و تمدن را به ارمغان آوردند، مورد احتراماند. آنان معمولاً با تنههای بالاییِ انسانی و بخشهای پایینیِ مارگون تصویر میشوند که اغلب در آغوشی درهمتنیدهاند. منابع اولیهای مانند چو تسی (Chu Ci) (سدهٔ ۴ پیش از میلاد) پیشاپیش توصیف میکنند که «نووا سرِ انسان و بدنِ مار داشت»؛ شکلی که در برادرش فوشی نیز بازتاب یافته است. تا دوران دودمان هان (۲۰۶ پیش از میلاد ــ ۲۲۰ میلادی)، تصویر نووا و فوشی بهعنوان دورگههای انسان ــ مار کاملاً تثبیت شده بود و از آنان بهعنوان نیایان بنیانگذار نژاد بشر تجلیل میشد. بر اساس افسانه، پس از آنکه سیلی عظیم جهان را نابود کرد، نووا و فوشی زنده ماندند و نخستین زن و شوهر شدند؛ آنان برای کسب رضایت آسمان جهت ازدواج و بازجمعیتپذیر کردن زمین دعا کردند. در برخی روایتها، نووا مردم را از گل زرد شکل داد؛ اشراف را با دست ساخت و برای شکل دادن به مردم عامی گل را پاشید ــ و بدینسان بشریت را مستقیماً از خود زمین آفرید. گفته میشود فوشی نیز به نوبهٔ خود مهارتهای ضروری را به انسانهای نخستین آموخت: اختراع تورهای ماهیگیری، اهلیسازی، خط (تریگرامها)، موسیقی و حتی نهاد ازدواج. این زوجِ خواهر ــ برادرِ همسر آغاز دوبارهٔ جهان پس از فاجعه را نمایندگی میکنند؛ ازدواجی کیهانزای که تمدن انسانی را پدید میآورد. شکل نیمهمار و نیمهانسان آنان، بهگونهای منحصربهفرد، آنها را در آستانهٔ طبیعت و فرهنگ قرار میدهد ــ ایزدان آستانهای که همزمان موجوداتی وحشی (مارها) و فرهنگآورانی در هیئت انساناند.
نقاشیای از دورهٔ تانگ (سدهٔ ۷ ــ ۸ میلادی) از نووا (چپ) و فوشی (راست) که در سینکیانگِ چین از زیر خاک بیرون آورده شده است. این دو ایزد آفرینندهٔ درهمتنیده، نیمتنههای انسانی و دمهای مارگون دارند. نووا پرگاری در دست دارد و فوشی گونیایی در دست گرفته است؛ نماد مفهوم باستانی چینی که “آسمان گرد است، زمین مربع”. خورشید (با کلاغی سهپا) و ماه (با خرگوشی یشمی) در پشت سر آنها پدیدارند و این زوج را در جایگاه ساماندهندگان کیهانی قرار میدهند.
در بیشمار تصویرپردازیهای دورهٔ هان، مانند نمونهٔ بالا، نووا در حال نگه داشتن یک جفت پرگار (برای ترسیم دایرهٔ آسمان) و فوشی در حال نگه داشتن گونیای نجاری (برای تعیین مربع زمین) نشان داده میشود. این بنمایهٔ نمادین، نقش آنان را در اندازهگذاری و نظمبخشی به کیهان بهصورت بصری منتقل میکند. بدنهای مارگون و درهمتنیدهٔ آن دو همچنین هماهنگی یینیانگِ زن و مرد را تداعی میکند؛ هماهنگیای در تعادل پویا که نخستین اتحاد جهان است. در برخی نقشبرجستهها، آنان افزون بر این خورشید و ماه را در دست دارند یا درهمتنیده پیرامون لاکپشت ــ اژدهایی (تاریکِ شوانوو، نماد شمال و آب) ایستادهاند؛ امری که بیش از پیش نشان میدهد از طریق اتحاد آنان، نظم کیهانی برقرار میشود. نووا بهویژه ایزدبانویی مادر و نیکوکار دانسته میشد؛ معابد او را بهعنوان مادر نیا گرامی میداشتند، کسی که زندگی را آفرید و حتی جهانی شکسته را مرمت کرد. افسانهای مشهور در هواینانتسی (Huainanzi) روایت میکند که پس از نبردی میان ایزدان، خود آسمان شکاف برداشت و نووا پنج سنگ رنگارنگ را ذوب کرد تا آسمانها را مرمت کند؛ او از پاهای لاکپشتی غولآسا برای نگه داشتن چهار گوشهٔ آسمان بهره گرفت. نووا با کشتن اژدهای سیاهی که موجب سیلابها میشد و با متوقف کردن آتشها و آبهای طغیانگر، «جهان را مرمت کرد» و تعادل را بازگرداند. خلاصه آنکه نووا زندگیبخش و حلکنندهٔ مشکلات، صنعتگری الهی است که موجودات زنده را از گل شکل میدهد و آفرینش را از آشوب نجات میدهد. برادر ــ همسر او، فوشی، نیز قهرمانی فرهنگی است که ابداع باگوا (هشت تریگرام مورد استفاده در پیشگویی) و آموزش هنرها و هنجارها به بشر به او نسبت داده میشود. این دو، در کنار یکدیگر، بنیانگذاری فرهنگ را مجسم میکنند: نووا مردم را پدید میآورد و تمامیت کیهان را پاس میدارد، درحالیکه فوشی دانش و ساختار را (قوانین ازدواج، خط، شکار و موسیقی) به ارمغان میآورد. جای شگفتی نیست که در دوران هان، این زوج در شمار «三皇» (سه شهریار) ــ امپراتوران اسطورهایِ دوران باستان ــ قرار داشتند و تصاویر درهمتنیدهٔ آنان در آرامگاهها نقاشی میشد تا از ارواح درگذشتگان محافظت کند و برای زندگان برکت بیاورد. این زوجِ دممار بهعنوان نمادی فرخنده و نیرومند نگریسته میشدند که هماهنگی آسمان و زمین، امید به باروری و تداوم (دمهای پیچان آنان اغلب استعارهای از آمیزش و نیروی زاینده بودند) و این وعده را نمایندگی میکردند که نظم میتواند از دل آشوب پدید آید.
مار و اتحاد مقدس: همسانیهای شرقی ــ غربی در اسطوره#
تصویرپردازی پیرامون نووا و فوشی ــ زن و مردی درهمتنیده که با مارها و آفرینش زندگی پیوند دارند ــ بهطرزی غریب با نمادهایی در داستانهای خاستگاه بسیاری از فرهنگهای دیگر همنواست. این امر نشان میدهد که شاید با کهنالگویی بنیادی در اسطورهپردازی انسان روبهرو باشیم. در کتاب مقدسِ پیدایش نیز با مرد و زنی نخستین (آدم و حوا) در باغی روبهرو میشویم و، از همه مهمتر، با ماری که دگرگونی وضعیت انسانی را رقم میزند. مار عدنی میوهٔ ممنوعهٔ دانش را به حوا عرضه میکند و در پی آن، چشمان آدم و حوا به روی نیکی و بدی «گشوده» میشود ــ لحظهٔ دستیابی به آگاهی اخلاقی. درحالیکه نووا و فوشیِ چینی فرهنگآورانیاند که بهسبب آفرینش و نجات بشریت ستوده میشوند، روایت کتاب مقدس مار را نیرنگباز و عمل حوا را تخلفی میداند که موجب سقوط انسان از بهشت میشود. با وجود تفاوت در بار اخلاقی، هر دو روایت مار را با دانش نخستین انسان و گذار از معصومیت به تمدن پیوند میدهند. در اصل، عدن نمایندهٔ پایان وضعیت ناآگاهانهٔ عدنی و آغاز خودآگاهی و رنج انسانی است؛ همانگونه که کنشهای نووا و فوشی طلوع جامعهٔ انسانی را (پس از سیل یا آشوب) نشان میدهد. در تفسیرهای باطنی غربی، گاهی با مار عدن همدلانهتر برخورد شده است؛ برای نمونه، سنتهای گنوسیِ اواخر دوران باستان، مار را بهعنوان شخصیتی مثبت (که اغلب با سوفیا، حکمت الهی، یکی دانسته میشد) بازتفسیر کردند که با بخشیدن گنوسیس (دانش) به انسان، او را آزاد کرد. حتی برخی فرقههای گنوسی برای مار و حوا، بهسبب آوردن روشنبینی، حرمت قائل بودند؛ موضعی که کاملاً در تضاد با دیدگاه غالب یهودی ــ مسیحی است، اما بهطرزی جالب به دیدگاه چینی نزدیک است؛ دیدگاهی که در آن زن و مار نجاتبخشاند، نه شرور.
بنمایهٔ مارهای درهمتنیده یا دورگههای مار ــ انسان در آفرینش جهان، به چین یا کتاب مقدس محدود نیست. اسطورهشناسی تطبیقی مجموعهای شگفتآور از مضامین آفرینشیِ مارمحور را در سراسر قارهها آشکار میکند. در زیر تنها چند نمونه آمده است که گسترهٔ این کهنالگو را نشان میدهند:
- میانرودان و خاور نزدیک: در اسطورهٔ بابلی، ایزدبانوی اژدها ــ مار، تیامات، و همسرش آپسو، ایزدان را به دنیا میآورند؛ هنگامی که تیامات بعدها کشته میشود، بدنش آسمان و زمین را شکل میدهد. گرچه اینان زوجی انسانی نیستند، اما در سپیدهدم آفرینش با مادری مارگون روبهرو هستیم. افسانهٔ سومری روایت میکند که پس از سیل، قهرمان گیلگمش در جستوجوی گیاهی جاودانگی است، اما سرانجام ماری آن را میرباید؛ داستانی که مار را، همچون داستان پیدایش، با از دست رفتن بهشت پیوند میدهد. در ایران باستان (در روایتهای زرتشتی)، زوج انسانی نخستین، مشی و مشیانه، بهوسیلهٔ روح پلید اهریمن فریب میخورند؛ اهریمن اغلب به شکل ماری یا اژدهایی دروغگو تصور میشود و از این نظر با چگونگی گمراه کردن آدم و حوا بهوسیلهٔ مار موازی است. در اینجا مار نقش تباهکنندهٔ زوج نخستین را ایفا میکند، برخلاف اسطورههای چینی که در آن ایزدان مارگون نیکوکار هستند.
یونانی-رومی: اسطورهشناسی یونان از سنت اورفیکی داستان اِئورینومه و اوفیون را عرضه میکند: ایزدبانوی اِئورینومه (مادری آغازین) با مار بزرگ اوفیون میرقصد؛ آن دو با یکدیگر درمیآمیزند و اِئورینومه تخمجهان را میگذارد؛ سپس اوفیون به دور آن حلقه میزند تا جهان از آن سر برآورد. این روایت، مار و ایزدبانو را عملاً به نخستین زوج آفرینش بدل میکند ــ الگویی که بهطرزی شگفتانگیز به الگوی نووا ــ فوشی نزدیک است (با این تفاوت که در مورد اِئورینومه، مار شریک اوست). شخصیت یونانی دیگری، اِکیدنا، چنین توصیف شده است: «نیمی دوشیزهای زیبا و نیمی ماری هراسانگیز»؛ او با جفت خود، تیفون (غولی مارگون و هیولایی)، بسیاری از موجودات را به وجود میآورد. هرچند اِکیدنا و تیفون در هیئت هیولا تصویر میشوند، باز هم با تصویر زنی مارگون و همسر او روبهرو هستیم. کیهانشناسی اورفیکی حتی کرونوس (زمان) و آنانکه (ضرورت) را به صورت مارهایی درهمتنیده تصور میکرد که تخم کیهانی آفرینش را شکل میدادند. روشن است که جهان مدیترانه در کیهانزایی سرشار از نمادپردازی مار بود. بعدها، جنبشهای گنوسی و باطنی در محیط یونانی ـ رومی، داستان عدن را با چرخشی بنیادین از نو بررسی کردند ــ و مار را نجاتدهندهای خردمند (که گاه صراحتاً سوپیا یا کارگزار الهی معرفت نامیده میشد) تصویر کردند که میخواست آدم و حوا را از بیگناهی جاهلانه رهایی بخشد. ازاینرو، در اندیشه باطنی غرب، مار به نماد خرد پنهان و روشنگری بدل میشود؛ چیزی نهچندان متفاوت از نووای مارپیکر که بهجای ویران کردن جهان، آن را بازسازی میکند. غرب، در واقع، هر دو رشته را در خود دارد: مار منفی در روایتهای متعارف، و مار مثبت/دوپهلو در سنتهای عرفانی یا کهنتر.
مصر و آفریقا: مصر باستان ایزدبانوی کبرا واجت را میپرستید؛ ایزدبانوی محافظی که اغلب به صورت ماری سربرافراشته بر پیشانی فرعون (مارِ اورائوس) به تصویر کشیده میشد. واجت با فرمانروایی، خرد و نیروبخشیِ حیاتبخش نیل ارتباط داشت و مضمون مار بهمثابه محافظ و تداومبخش حیات را بازتاب میداد. در آفریقای جنوب صحرا نیز مارها در مضامین آفرینش نقش دارند: برای نمونه، قوم فون در غرب آفریقا از آفرینندهای به نام نانا-بولُکو سخن میگوید که دو قلو، ماوو (مؤنث) و لیسا (مذکر)، داشتند؛ این جفت ایزدی با یکدیگر ازدواج کردند و با یاری مار رنگینکمان بزرگ، آیدو-هوئدو، که آنان را حمل میکرد و با حلقههای بدن خود زمین را نگه میداشت، انسانها را به وجود آوردند. در اینجا با نخستین زوج ایزدی همراه با ماری کیهانی روبهرو میشویم که در کنش آفرینش درهمتنیدهاند ــ شباهتی چشمگیر به فوشی، نووا و لاکپشت ــ مارِ شوانوو که در زیر حلقههای بدنشان درهمپیچیدهاند. به همین ترتیب، سنتهای بومیان استرالیا از مار رنگینکمان بهعنوان آفرینندهای نخستین سخن میگویند: در برخی داستانهای زمان رؤیا، ماری غولپیکر چشمانداز زمین را شکل میدهد و حیات را پدید میآورد. در برخی روایتهای بومیان، دو مار رنگینکمان (نر و ماده) وجود دارند که با یکدیگر دیدار میکنند و میآفرینند؛ و این نیز بار دیگر بازتابدهنده اتحاد اضداد در آفرینش است. جزئیات متفاوتاند، اما ایده اصلی با نقشمایه فوشی ـ نووا همآواست: مارها بهعنوان نیروهای باستانی حیات، باروری و جهانسازی.
هند و جنوبشرق آسیا: تمدن باستانی دره سند تصاویری از ماران به جا گذاشته است و اسطورهشناسی متأخر هندو نیز سرشار از ناگاهاست ــ موجودات مارگونِ نیمهایزدی که اغلب به صورت انسانهایی با دم مار نشان داده میشوند. هرچند اسطورههای اصلی آفرینش در هند (مانند مانو و شَتاروپا، یا یمه و یمی) ماری را در حال وسوسه کردن نخستین انسانها ندارند، ماران همچنان نقشهایی کیهانی ایفا میکنند. ایزد ویشنو بر مار بیپایان شِشا در اقیانوس کیهانی آرمیده است؛ تصویری که نماد آن است که مار همچون بنیادی بیکران در زیر آفرینش قرار دارد. همچنین، در جریان بههمزدن اقیانوس شیر (تمثیلی ودایی از آفرینش)، ایزدان و دیوان از مار واسوکی بهعنوان طناب استفاده میکنند تا شهد جاودانگی را بیرون بکشند ــ یعنی مار را بهمعنای واقعی کلمه به ابزار آفرینش بدل میکنند. گونههای جنوبشرق آسیایی بودیسم و هندوئیسم نیز در برخی داستانهای خاستگاه محلی، دوشیزه ناگا یا ملکه ناگا را به تصویر میکشند (برای مثال، شاهدخت ناگایی که در برخی افسانههای منطقه مکونگ با انسانی ازدواج میکند و مردم از این پیوند پدید میآیند). اینها گونههایی از مضمون پیوند مار و انسان هستند، هرچند همیشه در نقش آفرینندگان کیهانی ظاهر نمیشوند. آنچه در سراسر جنوب و جنوبشرق آسیا میبینیم، بزرگداشت دیرپای ایزدان مار بهعنوان نگهبانان باروری، آب و ثروت و نیز تداوم شمایلنگاری نیمهمار و نیمهانسان در هنر و فرهنگ عامه است.
چین (فراتر از نووا): در خود سنت چینی، نووا و فوشی تنها شخصیتهای مارگون نیستند. اژدها در فرهنگ چین ــ هرچند معمولاً با جنسیت مذکر رمزگذاری میشود ــ شکل مارگون را با آنان سهیم است و با آفرینش پیوند دارد (برای مثال، افسانه اژدها و ققنوس کیهانی که جهان را میآفرینند). برخی داستانهای کمترشناختهشده آفرینش در میان اقلیتهای قومی چین نیز موجودات مارگون را در خود دارند. اما نووا همچنان برجستهترین چهره مادری با هیئت مار است. شایان توجه است که در طول سدهها، تصویرهای چینی نووا و فوشی گاه شامل بالها (که بر الوهیت دلالت داشتند) یا دیگر ویژگیهای حیوانی میشدند، اما دمهای درهمتنیده همواره ثابت میماندند. با گسترش بودیسم در چین، مفهوم ناگای هندی با تصویرپردازی بومی اژدها درآمیخت؛ حتی بودا نیز گاه در حالی به تصویر کشیده میشد که پادشاهی ناگا (موچالیندا) از او پناه میدهد؛ تصویری که برای بینندگان چینی، بهسبب آشنایی آنان با نووا که از بشریت پناه میداد، کاملاً قابل فهم بود. خلاصه آنکه، آفرینندگان مارگون چین بخشی از الگویی جهانیتر هستند و در عین حال، از این جهت که با نگرشی مثبت از آنان یاد میشود، بهطور یگانه چینیاند.
مزوأمریکا: در آن سوی جهان نسبت به چین، تمدنهای مزوأمریکا آفرینندگان مارگون خود را داشتند. پوپول ووه مایا آفرینش جهان را حاصل کار ایزد آسمان (تپئو) در همراهی با گوکوماتس، یعنی مار پردار، توصیف میکند. گوکوماتس ــ که نزد مایاها با نام کوکولکان و نزد آزتکها با نام کوتزالکواتل شناخته میشود ــ بهمعنای واقعی کلمه ماری (با پر) است که با اندیشیدن و سخن گفتن، جهان را به وجود میآورد. در روایتهای آزتکی، کوتزالکواتل به همراه همزاد خود، تزکاتلیپوکا، زمین را از پیکر هیولای دریایی نخستین میآفریند و بعدها به جهان زیرین فرود میرود تا استخوانهای نژادهای پیشین انسانها را بازگرداند و بشریت را زنده کند. در برخی روایتها، کوتزالکواتل از یاری یا همراهی شخصیتی مؤنث برخوردار است (برای مثال، ایزدبانوی کهن کواتلیکو، «دامن مار»، مادر کوتزالکواتل و گونهای ایزدبانوی مارگونِ زمین است؛ یا شوچیکتسال در برخی اسطورهها)، اما زوجی روشن به سبک آدم و حوا در اینجا وجود ندارد. در عوض، مزوأمریکا اغلب ایزدان آفریننده دوگانه (آسمان و مار) یا همزادان قهرمان دارد. تأکید بر ایزدان مار بهعنوان فرهنگآوران نیرومند است: گفته میشد کوتزالکواتل هنرها، دانش و گاهشماری را به انسانها آموخته است، همانگونه که فوشی در چین چنین کرد. از نظر بصری، شگفتانگیز است که هنر مکزیک باستان گاه دو مار درهمتنیده را نشان میدهد ــ برای مثال، نقشمایههای مار دوسر در آثار هنری آزتک که نماد اتحاد نیروهای آسمانی و زمینیاند. این تصاویر یادآور دمهای درهمتنیده فوشی و نووا و ایده کلی نیروهای جفتشدهای هستند که کیهان را میآفرینند.
این بررسی میانفرهنگی (که بههیچوجه جامع نیست، اما روشنگر است) یک الگوی تکرارشونده را آشکار میکند: مارها پیوسته در خاستگاه جهانها ظاهر میشوند؛ یا بهعنوان بخشی از یک زوج نخستین، یا در مقام دشمنان یا یاریرسانان نخستین انسانها، یا بهصورت چهرههای آفرینندهٔ منفرد. درهمتنیدگی اصول نرینه و مادینه برای زایش جهان تقریباً جهانشمول است—گاهی این زوج صراحتاً انسانیاند (آدم و حوا)، گاهی یکی یا هر دو وجهی حیوانی یا ایزدی دارند (نووا و فوشی در هیئت انسان-مار، ماوو-لیسا همراه با آیدو-هوئدو، و غیره)، و گاهی اسطوره این دو را در یک موجود دوجنسیتی واحد ادغام میکند (چنانکه مارها به دور یکدیگر میپیچند یا ایزدبانویی و ماری در کنشی آفریننده به یک موجود واحد بدل میشوند). مار، با طبیعت زیرزمینی و در عین حال نوزایندهٔ خود (که پوستانداختنش نماد زایش دوباره است)، در بسیاری از فرهنگها بهطور طبیعی با آفرینش، باروری، خرد، و چرخهٔ زندگی و مرگ پیوند دارد. چنین شباهتهایی ممکن است بهطور مستقل پدید آمده باشند—شاید بر اثر مشاهدههای مشابه انسانها از طبیعت و نمادپردازی روانشناختی مشابه—یا ممکن است نشاندهندهٔ انتقال باستانی ایدههای اسطورهای باشند. پژوهشگران مدتهاست بر سر این موضوع بحث کردهاند: آیا همهٔ این اسطورههای مار خاستگاهی مشترک در اعماق پیشاتاریخ دارند، یا نمونهای از تکامل همگرای داستانگوییاند؟ احتمالاً ترکیبی از هر دو است. شواهدی از مارپرستی بسیار باستانی وجود دارد که شاید در مراحل نخست مهاجرت انسان، بذر چنین اسطورههایی را پاشیده باشد. باستانشناسان خاطرنشان کردهاند که قدیمیترین محوطهٔ معبدگونهٔ شناختهشده، گوبکلیتپه در ترکیه (حدود ۹۶۰۰ پیش از میلاد)، سرشار از نقش حیوانات کندهکاریشده است—مارها از پرتکرارترین نقشمایهها بر ستونهای آن هستند. برخی پژوهشگران، از سر تفنن، گوبکلیتپه را «نخستین معبد مار جهان» نامیدهاند و گمانه زدهاند که سنتی دربارهٔ ماری مقدس و ایزدبانویی مادر شاید به این افق نوسنگی بازگردد. شگفتانگیزتر آنکه در تپههای تسودیلو در بوتسوانا، دیرینانسانشناسان صخرهای ۷۰٬۰۰۰ ساله را شناسایی کردهاند که به شکل اژدهای چنبرهزدهای غولپیکر است و شواهدی از فعالیت آیینی در اطراف آن وجود دارد—احتمالاً یکی از قدیمیترین مکانهای دینی شناختهشده بر روی زمین. اگر نیاکان هوموساپینسهای اولیهٔ ما اژدهایی بزرگ را میپرستیدند یا پیرامون آن اسطورههایی میساختند، بسیار محتمل است که هنگام پراکندهشدن در آفریقا، اوراسیا، استرالیا و قارههای آمریکا، آن داستانها را نیز با خود برده باشند. بر اساس این فرضیه، همزمان با پراکندهشدن و گوناگونشدن انسانها، داستان نیای نخستینِ مادینه و یک مار نیز گوناگون شد: در یک شاخه، خود زن شکل ماری را حفظ کرد (مانند نووا)؛ در شاخهای دیگر، مار به وسوسهگری بیرونی برای زن بدل شد (مانند مار عدن). در شاخههای دیگری، مار ممکن است بهتنهایی در مقام آفریننده ظاهر شود (مار رنگینکمان)، یا جفتی از مارها با یکدیگر همکاری کنند (چنانکه در برخی اسطورههای بومیان استرالیا یا میانآمریکایی دیده میشود). این ایده که همهچیز از یک سرچشمه پدید آمده باشد، حدسی اما وسوسهانگیز است—در اصل، یک «تکاسطورهٔ برآمده از آفریقا» که بر اساس آن، هنگامی که نخستین انسانهای مدرن دهها هزار سال پیش آفریقا را ترک کردند، از پیش اسطورهای آغازین دربارهٔ مادر، پدر و مار را با خود داشتند؛ اسطورهای که بعدها به داستانهای گوناگون آفرینش که میشناسیم تحول یافت. حتی اگر کسی به ابداع مستقل باور داشته باشد، همگرایی شایان توجه است: برخی نمادها (مار، زوج نخستین، تخم کیهانی یا اتحاد جهانساز) بارها و بارها ظاهر میشوند و نشان میدهند که ذهنهای ما برای توضیح منشأ خود به همان استعارهها گرایش دارند. چنانکه یکی از اسطورهپژوهان گفته است، داستانهای مار و زوج نخستین از جمله کهنترین و ماندگارترین داستانها در حافظهٔ جمعی انساناند.
همچنین چشمگیر است که ابزارهایی که نووا و فوشی حمل میکنند—پرگار و گونیا—در نمادپردازی باطنی غربی نیز همتایی دارند. در شمایلنگاری فراماسونری، که سنتی رازآمیز و پس از قرون وسطی در غرب است، گونیا و پرگار نماد مرکزی این برادریاند. این دو در یک سطح، نمایانگر راستکرداری اخلاقی و خرد هستند (گونیا نماد فضیلت است و پرگار نماد حدود امیال انسان)؛ اما دلالتهای کیهانشناختی نیز دارند: اتحاد مربع و دایره (که اغلب زمین و آسمان، ماده و روح، تفسیر میشود). این امر بهطرزی چشمگیر مشابه درک چینی است؛ جایی که گونیای فوشی و پرگار نووا نشانهٔ هماهنگسازی زمین و آسماناند. البته هیچ پیوند تاریخی مستقیمی میان هنر مقبرهای دودمان هان و فراماسونهای عصر روشنگری وجود ندارد—فراماسونها احتمالاً گونیا و پرگار را به این دلیل روشن برگزیدند که ابزارهای حرفهٔ سنگتراشی بودند و تمثیلهای اخلاقی مناسبی فراهم میکردند. بااینحال، این همزمانی حقیقتی ژرف و میانفرهنگی را القا میکند: انسانها در همهجا در این ابزارهای سادهٔ هندسی استعارهای برای چگونگی ساخت و تنظیم خود کیهان میدیدند. در چین، این دریافت در تصاویر نووا و فوشی اسطورهای شده است؛ در غرب، در نمادهای مکاتب رازآموز و محافل آیینی پنهان گردیده است. این امر یادآور میشود که نمادهای اسطورهای، اگر معنایی ماندگار در خود داشته باشند، میتوانند در هیئتهایی تازه دوباره پدیدار شوند. به همین ترتیب، اوروبوروس—تصویر ماری که دم خود را به دهان گرفته و دایرهای ساخته است—در کیمیاگری غربی و متون گنوسی نمادی نیرومند از چرخهٔ جاودانهٔ طبیعت و وحدت همهچیز بود. حتی در تصاویر چینی نیز نشانهای از این امر مییابیم: بدنهای مارگون و درهمتنیدهٔ نووا و فوشی اغلب حلقهای شبیه دایره تشکیل میدهند. نقشبرجستههای مقبرههای هان گاهی آن دو را در حال محاصرهٔ فضایی مرکزی نشان میدهند (که گاه خورشید و ماه درون این حلقه قرار دارند)؛ تصویری که یادآور نقشمایهٔ اوروبوروس، یعنی ماری گرداگرد جهان، است. شرق و غرب هر دو بهطور شهودی از ماری که دم خود را به دهان میگیرد یا در حلقهای به دور خود میپیچد برای دلالت بر تمامیت یا کلیت کیهانی استفاده کردهاند. چنین تناظرهایی تأکید میکنند که این اسطورهها و نمادها به جنبههای جهانشمول روان انسان دست میزنند.
نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی: اسطورههای آفرینش بهمثابه خاطرات بیداری بزرگ#
حضور تکرارشوندهٔ زن-مار-مرد در خاستگاه فرهنگ این پرسش را پیش میکشد: نیاکان ما چرا این سناریو را در داستانهای خاستگاه خود رمزگذاری کردند؟ نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) پاسخی جسورانه ارائه میدهد. EToC، که پژوهشگری به نام اندرو کاتلر آن را مطرح کرده است، بر این فرض استوار است که خودآگاهی—توانایی دروننگری و گفتنِ «من هستم»—نخستینبار در پیشاتاریخ بهوسیلهٔ زنان کشف شد و سپس بهصورت میموار در جامعه گسترش یافت. به بیان دیگر، زمانی در گذشتهٔ انسان وجود داشته است که نیاکان ما آگاهی کاملِ خودبازتابانهای را که امروز داریم نداشتند؛ سپس، در لحظهای سرنوشتساز، آگاهی «روشن شد» و این جهش بهوسیلهٔ افراد معینی—احتمالاً شمنها یا رهبران زن—برانگیخته شد و بهطور نمادین با مارها پیوند یافت. از نظر EToC، این تحول دگرگونکنندهٔ ذهن چنان ژرف بود که به سرچشمهٔ بسیاری از اسطورههای آفرینش و «سقوط» در سراسر جهان بدل شد. اسطورهها داستانپردازیهای تصادفی نیستند؛ آنها به قول کارل یونگ، «پدیدههای روانیای هستند که ماهیت روح را آشکار میکنند» و از دیدگاه EToC، اغلب رویدادها یا فرایندهای واقعی را که برای بشریت اهمیت حیاتی داشتهاند، در قالبی نمادین حفظ میکنند. بهطور مشخص، اسطورههای آفرینش و روایتهای مربوط به مار، «خاطرات فسیلی» تکامل خودِ آگاهی انسانی خواهند بود.
آگاهی چگونه ممکن است «کشف» شود؟ EToC بر ایدههایی مانند نظریهٔ ذهن دوپارهٔ جولیان جینز بنا میکند (نظریهای که بر اساس آن آگاهی نسبتاً دیر در تاریخ پدید آمد)، اما این رویداد را بسیار زودتر قرار میدهد—احتمالاً در حدود پارینهسنگی زبرین (~۵۰٬۰۰۰ سال پیش)، زمانی که در فرهنگ انسانی «جهش بزرگ» رخ داد. بر اساس EToC، در این دوره یک یا چند زن انقلاب شناختی را از سر گذراندند: آنها آموختند که خود را با ندای درونیشان یکی بدانند و در اصل مفهوم خویشتن یا روح درونی را دریابند. پیش از آن، انسانهای اولیه ممکن بود «صداهای» شهود یا تکانه را چنان بشنوند که گویی بیرونیاند (چیزی که جینز آن را به خدایان یا فرمانهای توهمشده تشبیه میکرد). جهش اصلی این بود که فرد دریافت: «من میتوانم دربارهٔ افکار خودم فکر کنم. من خویشتنی درونی دارم.» در بازسازی EToC، نخستین زن آگاهِ کهنالگویی، چهرهای «حوا»گونه است—نه حوای کتاب مقدس به معنای واقعی کلمه، بلکه زنی واقعی از پیشاتاریخ که جهش خودآگاهی او بعدها الهامبخش اسطورهٔ حوا شد. این نخستین زنِ آگاهی سپس دیگران (شاید ابتدا خویشاوندان مرد خود) را از طریق آیینها یا تجربههای شدید به سوی همین بیداری هدایت کرد. در اصل، زنانی که در مقام نخستین شمنها یا ریشسفیدان خردمند عمل میکردند، «مردان را با آیینهای گذارِ ذهنشکاف بهدرون میبردند» تا موهبت خودآگاهی را گسترش دهند. پس از آموختهشدن، این شیوهٔ جدیدِ خودآگاهانهٔ اندیشیدن مزایای عظیمی به همراه آورد: آیندهنگری بیشتر، همدلی اجتماعی عمیقتر، خلاقیت، و البته هراس و انگیزهای که از شناخت فناپذیری خویش ناشی میشود. EToC پیشنهاد میکند که آگاهی، که در آغاز یک میمِ مسری (ایدهای فرهنگی) بود، سرانجام بهصورت ژنتیکی رمزگذاری شد؛ زیرا کسانی که در مدیریت دروننگری توانمندتر بودند، کامیابتر شدند و ژنهای خود را انتقال دادند. مغز انسان طی هزارهها (از طریق انتخاب طبیعی) بهدقت تنظیم شد تا شکلگیری «من» در کودکی تقریباً خودکار باشد—و به همین دلیل است که امروز هر کودک انسانی بدون آیینهای ویژه به خودآگاهی دست مییابد. اما در اواخر عصر یخبندان، این امر مکاشفهای دشوار و بهدستآمده بود؛ چیزی چنان مختلکننده که در روایتها بهعنوان زمانی به یاد ماند که انسانها «بیدار شدند» و حالت هستیِ حیوانوارتر را پشت سر گذاشتند.
از منظر نظریهٔ حوا، اسطورههای آفرینش این بیداری را در قالبی تمثیلی رمزگذاری میکنند. این اسطورهها غالباً با انسانهایی در بهشتی سادهلوحانه و ناآگاه، یا در حالتی نخستین، آغاز میشوند (آدم و حوا در عدن، یا مثلاً انسانها در برخی اسطورهها همچون پیکرههایی گِلی یا موجوداتی نادان) و سپس زنی یا موجودی مؤنث را به تصویر میکشند که اغلب با راهنمایی یک مار، گذار به حالت جدید آگاهی را برمیانگیزد (شناخت نیک و بد، ظهور از آشوب، و مانند آن). در سفر پیدایش، حوا به مار گوش میدهد و از میوهٔ معرفت میخورد و سپس آن را با آدم قسمت میکند؛ پس از آن، آنان احساس شرم میکنند (خودآگاهی نسبت به برهنگی) و به جهان خشن بیرون رانده میشوند ــ امری که میتوان آن را نه نفرین، بلکه بزرگشدن بشریت و تبدیلشدن آن به بزرگسالانی خودآگاه دانست که دیگر نمیتوانند در ناآگاهیِ سعادتمندانه زندگی کنند. نظریهٔ آگاهی حوا (EToC) کنش حوا را نخستین ایجاد «فضای تأملورزی» در ذهن تفسیر میکند ــ زایش گفتوگویی درونی که در آن میتوان پرسش کرد و انتخاب نمود، نه اینکه صرفاً از غریزه یا صداها اطاعت کرد. کاتلر مینویسد: «حوا مانند خدا میشود و میتواند میان نیک و بد داوری کند» ــ او از فرامین ناآگاهانه (از «خدایان» یا افکار خودکار) گام بیرون میگذارد و استقلال داوری به دست میآورد. این امر در کتاب مقدس با خوردن از درخت معرفت نمادپردازی شده است. شایان توجه است که پس از این کنش، نخستین چیزی که کتاب مقدس ذکر میکند این است که آدم و حوا درمییابند برهنهاند و احساس شرم میکنند ــ نشانهای روشن از خودبازاندیشی و آگاهی از خود و دیگری که بهتازگی پدید آمده است (آنان اکنون خود را از چشم دیگری میبینند؛ ویژگی روانشناختیای بسیار انسانی). نظریهٔ آگاهی حوا خاطرنشان میکند که این اسطوره دوگانگی آگاهی را در خود ثبت کرده است: آگاهی زندگی عاطفی غنی (عشق، شرم، آرمانخواهی ــ آنچه متن «چشمان شما گشوده خواهد شد» مینامد) را به ارمغان آورد، اما همچنین اضطراب، رنج و آگاهی از مرگ را نیز پدید آورد («بهیقین خواهید مرد»، و راندهشدن به جهانی از کار و درد). همانگونه که این نظریه بیان میکند، «این تولد، مرگ را به همراه آورد» ــ به محض آنکه توانستیم آینده را تصور کنیم، توانستیم از پایان خود بترسیم. ظهور خویشتن درونی انسانها را به برنامهریزی و ادعای مالکیت واداشت (شکار، کشاورزی و مالکیت همگی در پی آن آمدند)، اما همچنین موجب نگرانی، اشتیاق و سرکشی شد. اسطورهها این پیامدها را رمزگذاری میکنند: در اسطورهٔ یونانی، جعبهٔ پاندورا به دست نخستین زن گشوده میشود و همهٔ بدیها را رها میکند (باز هم گذاری که یک زن برمیانگیزد و سختی و امید را آزاد میسازد). در بسیاری از فرهنگها، نخستین زن به سبب واردکردن رنج به جهان سرزنش میشود (حوا، پاندورا) ــ چرخشی جالب و زنستیزانه دربارهٔ آنچه شاید در اصل هدیهٔ نخستین زن، یعنی خردی پرهزینه، بوده است. نظریهٔ آگاهی حوا پیشنهاد میکند که این امر بازتاب واقعیتی تاریخی است: زنان در نقشهای معنوی/شمنیِ نخستین جایگاهی محوری داشتند (برای مثال، فراوانی پیکرکهای زنانه و احتمال پرستش ایزدبانوان در پارینهسنگی زبرین)، اما جوامع پدرسالار بعدی داستان را وارونه کردند و «نخستین زنِ دانا» را که زمانی مورد تکریم بود، به قربانیای بدل ساختند که «همهٔ دردسرها را باعث شده است». در سنت چینی، نووا، بهطرزی جالب، اهریمنی نمیشود ــ او همچنان قهرمانی است که برای نجات جهان و زایش بشریت مورد پرستش قرار میگیرد. این امر شاید نشان دهد که اسطورهٔ چینی از لایهای کهنتر حفظ شده است؛ لایهای که در آن نیکوکار مؤنث مورد احترام بود. در واقع، در بسیاری از جوامع نخستین (شاید از جمله شرق آسیای نوسنگی)، زنان احتمالاً نخستین کشاورزان، متخصصان آیینی و کسانی بودند که هم برای نوزادان و هم برای فرهنگ، نقش «قابله» را ایفا کردند. نظریهٔ حوا صرفاً حق را به صاحبش بازمیگرداند: نیاکان مادری ما احتمالاً نخستین کسانی بودند که با وضعیت انسانی دستوپنجه نرم کردند و سپس مردان را به آن وارد ساختند.
نکتهٔ اساسی آن است که نظریهٔ آگاهی حوا بر نقش مار در این فرایند تأکید میکند ــ نه بهعنوان ماری واقعی که انسانهای باستان را از ناحیهٔ سر بگزد تا آنان را خودآگاه کند، بلکه بهعنوان نماد و احتمالاً ابزاری در بیداری. چرا مار پیوسته با نخستین معرفت پیوند داده میشود؟ نظریهٔ آگاهی حوا در اینجا حدسی جذاب مطرح میکند: «آیین مار» واقعاً وجود داشته است. زنانی که پیشگام خودآگاهی بودند، ممکن است در آیینهای خود از نمادپردازی مار و حتی زهر مار استفاده کرده باشند. از دیدگاه انسانشناختی، مارها از دیرباز با قدرت معنوی پیوند داشتهاند ــ شاید از آن رو که هم خطرناکاند و هم رازآمیز و میتوانند واکنشهایی شدید در انسانها برانگیزند. برخی فرهنگها آموخته بودند که از دوزهای اندک زهر مار یا مواد مشتق از مار بهعنوان مناسک مقدسِ تغییردهندهٔ ذهن استفاده کنند؛ همانگونه که دیگران از گیاهان روانگردان بهره میبردند. نظریهٔ آگاهی حوا به پژوهشهای مربوط به آیینهای اسرارآمیز باستانی اشاره میکند: برای نمونه، اسرار الوزیس یونانی (حدود ۱۵۰۰ پیش از میلاد تا ۴۰۰ میلادی) آیینهای تشرفی بودند که در آنها شرکتکنندگان رؤیایی عرفانی و ژرف را تجربه میکردند. پژوهشگران دربارهٔ عامل ایجادکنندهٔ این تجربهٔ دگرگونساز بحث کردهاند ــ قارچ ارگوت در نوشیدنی (نظریهٔ «آبجوی روانگردان») یا شیوههای دیگر. نظریهٔ آگاهی حوا پیشنهاد میکند که مادهٔ مقدسِ سریِ الوزیس در واقع معجونی از زهر مار بوده است؛ شیوهای که شاید از «آیین حوا»ی نخستین به ارث رسیده باشد. منابع باستانی واقعاً اشارههایی دارند مبنی بر اینکه مارها در آن آیینها حضور داشتند (کاهنههایی با نامهای ملیسای و دراکاینای با مارها سروکار داشتند) و حتی اینکه فریاد «اِووه!» که تشرفیافتگان سر میدادند، جناس یا بازی زبانیای با نام «حوا» بوده است. کلمنت اسکندرانی، نویسندهٔ مسیحیِ سدهٔ دوم، با لحنی تحقیرآمیز نوشت که پرستش پنهانی در این مراسم بتپرستانه، بزرگداشت مار و حوا را دربرمیگرفت ــ «آنکه خطا بهواسطهٔ او به جهان آمد». بهطرزی کنایهآمیز، این دقیقاً همان چیزی است که نظریهٔ آگاهی حوا پیشنهاد میکند: اینکه در پشت صحنهٔ تاریخ، مدارس اسرار و سنتهای شمنی خاطرهٔ نخستین زن (حوا/نووا) و مار او را حفظ کردند و سفر به سوی خودآگاهی را از طریق تجربههای کنترلشدهٔ نزدیک به مرگ یا خلسهآمیز (مانند مارگزیدگی یا خلسهٔ روانگردان) بازآفرینی کردند. گرچه دیدگاه غالب در پژوهشهای کلاسیک، برای الوزیس به مواد روانگردانِ قارچی یا گیاهی گرایش دارد، نظریهٔ زهر مار، با وجود اثباتنشدهبودن، از این جهت قانعکننده است که نمادپردازیها را بهشکلی منسجم به هم پیوند میدهد: تشرفیافتگان در الوزیس، با قرارگرفتن در معرض رؤیاهای القاشده بهوسیلهٔ زهر، بهطور نمادین از پرسفونه پیروی میکردند؛ دوشیزهای که همچون حوا با مرگ مواجه شد و بازگشت. نکتهٔ گستردهتر نظریهٔ آگاهی حوا در اینجا آن است که «آیین مار» ــ یعنی کاربرد نمادپردازی مار و احتمالاً موادی برای فرارفتن از آگاهی عادی ــ ممکن است همزمان با خودِ زایش آگاهی آغاز شده و همچون رشتهای پنهانی در سراسر تاریخ معنوی انسان ادامه یافته باشد. این آیین، لحظهٔ باستانی حوا را به اعمال تاریخی در سراسر قارهها پیوند میدهد: از آیینهای تشرف آفریقایی (که برخی از آنها برای اعطای قدرت، مستلزم گرفتن مار یا مارگزیدگیاند) گرفته تا پرستش مار در کرتِ عصر مفرغ (پیکرکهای مشهور «ایزدبانوی مار» مینوسی که در هر دست ماری دارند)، آیینهای ناگا در آسیا و اعمال شمنی جهان نو با توتمهای مار. در همهجا، مضمون دگرگونی است ــ افکندن خویشتن قدیم، همچون ماری که پوست میاندازد، و ظهور با خردی تازه.
از دیدگاه نظریهٔ آگاهی حوا، نووا و فوشی را میتوان خاطرهٔ چینیِ همان «بیداری بزرگ» دانست که حوا در غرب نماد آن است. نووا مادری بزرگ است که حیات میبخشد و همچنین آسمان را تعمیر میکند؛ این امر را میتوان بهصورت استعاری فهم کرد: او پس از آنکه آسمان از هم شکافته شد، «آسمان را وصله زد»، درست همانگونه که نخستین انسانهای بیدارشده ممکن است احساس کرده باشند با تحمیل نظمی جدید (زبان، اندازهگیری و قواعد اخلاقی) جهانی شکسته و آشفته را ترمیم کردهاند. دُم مارگونهٔ او اشاره دارد که او از تبار ایزد باستانی مار است ــ شاید پژواکی از پرستش واقعی مار که بخشی از فرهنگ نخستین انسانهای خودآگاه بوده است. حضور فوشی بهعنوان شریک او میتواند با این ایده مطابقت داشته باشد که مردان در مرتبهٔ دوم تشرف یافتند: در اسطوره، او از تولدی باکرهوار و شگفتانگیز زاده میشود (مادرش در جای پای غولپیکری گام گذاشت)، گویی «پسری» متعلق به چهرهای مادرانه و برتر است؛ اما سپس با نووا بهعنوان برابر او متحد میشود. این پویایی (هم خواهر و برادر و هم همسر بودن) شاید رمزگذاری کند که نخستین زن و مردِ آگاه یکدیگر را «شناختند» و با هم شیوهٔ جدید بودن را گسترش دادند ــ نوعی آدم و حوا، با این تفاوت که حوا (نووا) بزرگتر یا خردمندتر است و دگرگونی را پیش میراند. در واقع، نووا گاهی در متون چینی بهعنوان فرمانروایی مستقل فهرست میشود (و فوشی فرمانروایی پس از اوست)، و شوئن جیهتسه اثر شو شن (سدهٔ دوم میلادی) نام نووا را «زن الهی باستانی که همهچیز را دگرگون کرد» تعریف میکند و بدینسان برای او تقدم آشکاری بهعنوان آفریننده قائل میشود. از اصطلاحات نظریهٔ آگاهی حوا، نووا را میتوان حَوّای چینی دانست: کسی که نخستین بار بشریت را دگرگون میکند. اسطورههای نووا بر خلاقیت (ساختن انسانها از گل) و بازسازی (تعمیر ستونهای کیهانی) تأکید دارند ــ که هر دو با ایدهٔ اختراع واقعیتی جدید همراستا هستند. میتوان گفت اگر اندرو کاتلر بهجای غرب در پکن پرورش یافته بود، دربارهٔ «نظریهٔ نووا دربارهٔ آگاهی» مینوشت، زیرا نووا همان نقش کهنالگویی را ایفا میکند که حوا در روان غربی دارد. هر دو «مادر همهٔ زندگان» هستند (نام حوا در زبان عبری بهمعنای تحتاللفظی «زندگیبخش» است) و هر دو دورهای جدید را برای بشریت آغاز میکنند. در روایت هر دو، مار حضور دارد ــ شریکی برای نووا و آورندهٔ روشنبینی (یا آزمونگر) برای حوا. و از همه مهمتر، هر دو اسطوره را میتوان نه داستانهایی دربارهٔ آفرینش از هیچ، بلکه داستانهایی دربارهٔ آفرینش روانشناختی خواند: آفرینش آگاهی انسان مدرن.
نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) بدینسان «بهطور کامل توضیح میدهد» که چرا میان فرهنگهای دور از یکدیگر چنین شباهتهای غریبی مییابیم. دلیل اینکه نمادپردازی مار و پیکرههای زنانه در کانون هر دو، باطنگرایی غربی و اسطورههای آفرینش شرقی، قرار دارند این است که آنها ریشهای تاریخی و واقعی مشترک دارند: شیوهها و تجربههای شکلدهندهٔ آگاهی انسانهای نخستین. هنگامی که نیاکان زن و مرد پارینهسنگی ما برای نخستین بار پا به خودآگاهی گذاشتند، احتمالاً آن را آیینی کردند—شاید از طریق رقص، ذکر و، بله، احتمالاً در دست گرفتن مارها یا فراخواندن روح ماری که نمایندهٔ افکندن پوست کهنه بود. این لحظه چنان سرنوشتساز بود که جوهرهاش در اسطوره حفظ شد: بهشتی همچون عدن یا کوهستان کونلون؛ یک زن و یک مرد؛ یک مار؛ یک تصمیم یا اتحاد که همهچیز را تغییر میدهد؛ از دست رفتن معصومیت؛ آغاز فرهنگ. با پراکنده شدن انسانها و گذشت هزارهها، نامها و جزئیات تغییر کردند—حوّا، نووا، ماوو، پاندورا و غیره—اما آن نمادهای اصلی «چسبنده» از آب درآمدند و داستان را بارها و بارها بازگو کردند. حتی هنگامی که جوامع متأخر زمینهٔ اصلی را فراموش کردند و شاید به روایتهای مردمحور روی آوردند، الگوهای کهن در قالب تمثیل همچنان خود را نشان دادند. آیین مار میراثی نهتنها در اسطورهشناسی، بلکه در بسیاری از سنتهای پیوستهٔ حکمت بر جای گذاشت. آن را در کادوسئوس هرمس میبینیم (دو مار درهمپیچیده بر یک عصا) که نماد دانش و تجارت است؛ در مار کوندالینی در یوگای هند میبینیم (که بهصورت دو مار حلقهزده یا انرژیای پیچیده در ستون فقرات تصور میشود که باید بیدار گردد—تناظری چشمگیر با بیداری آگاهی)؛ و در رؤیاهای شمنهایی از آمازون تا استرالیا میبینیم که معمولاً از نقشمایههای ماری در ژرفترین تجربههای خلسهٔ خود گزارش میدهند. اینها احتمالاً تصادفی نیستند، بلکه پژواکهایی از لایهای بسیار کهن در معنویت انساناند. EToC این ادعای جسورانه را مطرح میکند که خودِ آگاهی را میتوان بهصورت تاریخی مطالعه کرد—و هنگامی که چنین میکنیم، سابقهٔ اسطورهای به شاهد تبدیل میشود. با مقایسهٔ اسطورههایی مانند اسطورهٔ نووا و حوّا، بهصورت مثلثسازی به سوی آنچه ممکن است در گذشتهٔ ثبتنشده رخ داده باشد، بازمیگردیم. اثبات این فرضیه در آزمایشگاه، چنانکه باید پذیرفت، دشوار است؛ اما از آنجا که رازهای بسیاری را همزمان روشن میکند، معقولیت مییابد: چرا فرهنگ نسبتاً بهتازگی (حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش)، پس از صدها هزار سال مدرنبودن کالبدی، جهش کرد؟ چرا جوامع بسیاری دانش یا «سقوط از بهشت» را به یک زن و یک مار نسبت میدهند؟ چرا نمادهایی با همگرایی جهانی، مانند مارهای درهمپیچیده، محورهای جهان، ازدواج مقدس آسمان و زمین و غیره، مییابیم؟ پاسخ EToC این است که اینها برقهایی از یادآوری جمعی گذار به خِرَدمندیاند؛ لحظهای که گونهٔ ما حقیقتاً به چیزی تبدیل شد که آن را «انسان» میدانیم. در اصطلاح اسطورهای، این گذار بهصورت یک آفرینش یا پایان یک عصر زرین یا هر دو تصویر شد—در واقع، تولد آگاهی همان تولد «جهان» به معنایی بود که انسانها آن را میفهمند.
نتیجهگیری#
نووا و فوشی، زوج نخستینِ مارپیکر در روایتهای چینی، و حوّا (با آدم)، زوج نخستینِ میوهپذیر در غرب، دو بیان از یک داستان بنیادیناند: برآمدن خودآگاهی و فرهنگ انسانی. نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی این رشتهها را در یک بافتهٔ تفسیری واحد به هم میپیوندد و پیشنهاد میکند که در پسِ اسطورههای گوناگون آفرینش جهان، انقلابی واقعی و پیشاتاریخی نهفته است—انقلابی به رهبری زنان و جاودانشده در نمادپردازی مار—که Homo sapiens را به موجوداتی آگاه و تأملگر دگرگون کرد. به همین دلیل است که میتوانیم همین صورتبندی نمادین—زن، مرد، مار، دانش، اتحاد، تخطی—را از رود زرد تا نیل و آمازون بیابیم. اینها، برخلاف نمادهای انتزاعیِ «شلوول»، از نظر منشأ عمیقاً عینیاند: آنها بازیگران و ابزارهای نخستین نمایش معنوی بشریت بودند، یعنی بیداری خویشتن درونی. دستهای نووا که پرگار را در خود گرفتهاند و دست حوّا که به سوی میوه دراز میشود، اعمالی برای تعریف واقعیتاند—کشیدن دایرهٔ آسمان، چنگ زدن به دانش دوگانگیها—و هر دو اسطوره همداستاناند که پس از ترسیم آن خط، دیگر بازگشتی به یگانگی ناآگاهانهٔ پیشین وجود نداشت. بااینحال، این اسطورهها چندان در سوگ این تغییر نیستند، بلکه آن را در زمینهای معنادار قرار میدهند. آنها به ما اطمینان میدهند که حتی نیاکان دور ما نیز فهمیده بودند اتفاقی عمیق رخ داده است و کوشیده بودند حکمت آن لحظه را از طریق داستان و آیین به نسلهای بعد منتقل کنند. مار که در همهٔ این داستانها حلقهزنان حضور دارد، رشتهٔ پیوستگی است—نماد مرگ و زایش دوباره، خطر و حکمت، و ناشناختهای که به سرچشمهٔ بصیرت بدل میشود. زنانی مانند نووا یا حوّا در مرکز قرار دارند، زیرا چنانکه پژوهشهای مدرن و EToC برجسته میکنند، بسیار محتمل است که زنان نخستین کسانی بوده باشند که بهطور استعاری در میوهٔ ممنوعهٔ دروننگری «گاز زدند»؛ خواه از رهگذر نقش اجتماعی (گردآورندگانی که گیاهان را میآزمودند، یا شمنهای نخستینی که میانجی تنشهای گروهی بودند) و خواه از رهگذر زیستشناسی (هماهنگی حاد زنان با دیگری در فرزندپروری شاید همدلی و خوداندیشی را برانگیخته باشد). بنابراین، کهنترین میراث ما شاید «آیین مار» حکمت باشد که در عصر حجر بهوسیلهٔ انجمنهای خواهرانه گسترش یافت—نقشهٔ بنیادین خودِ فرهنگ در شرق و غرب.
با تمرکز بر نووا و فوشی، نهتنها درکی غنیتر از بینش اسطورهای چین دربارهٔ کیهان به دست میآوریم—جهانی که ازدواج مؤنث و مذکر، با نمادپردازی ابزارها و صورتهای یک جفت مار باستانی، آن را اندازهگیری کرده و به زندگی آورده است—بلکه ضربان مشترک آن را با اندیشهٔ باطنگرایانهٔ غربی نیز میبینیم. کیمیاگران غربی از coniunctio، اتحاد مقدس خورشید و ماه، سخن میگفتند (که اغلب با تصاویر دوجنسی یا ماری نشان داده میشد) تا دستیابی به سنگ فیلسوف (روشنشدگی) را نشان دهند. آیا این پژواکی از فوشی و نووا نیست که خورشید و ماه را در دست گرفته و همچون یک پیکر در هم تنیدهاند؟ فراماسونها حقایق اخلاقی را با پرگار و گونیا آموزش میدادند و شهودی را بازمیتاباندند مبنی بر اینکه زندگی متمدنانه با متعادل کردن آسمان و زمین ساخته میشود—ایدهای که نخستینبار در آرامگاههای دودمان هان، با نووا و فوشی در حال تنظیم جهان، به تصویر درآمد. گنوسیها و هرمسیگرایان حکمت الهی را (که اغلب بهصورت مؤنث شخصیتپردازی میشد) و ماری را که معرفت را عرضه میکرد، گرامی میداشتند—مفاهیمی همنوا با این تصور که مادر آگاهی و مار او چشمان بشریت را گشودند. الگوها مانند صورتهای فلکی در آسمانهای گوناگون در کنار هم قرار میگیرند و اشاره دارند به اینکه همهٔ باستانیان به همان رویداد در گذشتهٔ ژرف بشریت نگریستند و آن را به شیوههای خلاقانهٔ بیشمار روایت کردند.
در نهایت، خواه کسی بهطور کامل از نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی پیروی کند یا نه، این نظریه عدسی نیرومندی برای معنا بخشیدن به جهانشمولیهای اسطورهای فراهم میآورد. این نظریه ما را ترغیب میکند که اسطورهها را همچون تاریخهای ذهن جدی بگیریم. بر اساس این عدسی، نووا دیگر یک کنجکاوی منفرد چینی نیست و حوّا نیز چیزی بیش از یک شخصیت الهیاتی است؛ هر دو به پنجرههایی رو به نخستین سپیدهدم بدل میشوند—زمانی که گونهٔ ما، به رهبری زنان رؤیابین، از درخت خورد، آسمان را به زمین پیوند داد و از رؤیای حیوانی بیدار شد و به واقعیتی نو پا گذاشت. مارها و الهههای جهان، آدمها و فوشیهای آن، میوههای ممنوعه و پرگارهای کیهانیاش، همگی از آن لحظهٔ دگرگونکننده سخن میگویند. چنانکه یک اسطورهشناس تطبیقی مشاهده کرده است، این نمادها «رشتهای مارپیچ» میسازند که پاسخهای سنتی بشریت به پرسشهای جاودان را به هم پیوند میدهد: ما که هستیم؟ از کجا آمدهایم؟ نظریهٔ حوّا/نووا پیشنهاد میکند که پاسخ در خود داستانها رمزگذاری شده است: ما زمانی انسان شدیم که زنی و ماری به ما آموختند خود را بشناسیم، و از آن زمان تاکنون، داستان چگونگی ترک عدن برای ورود حقیقی به جهان را روایت کردهایم.
پرسشهای متداول#
پ۱. نووا و فوشی در اسطورهشناسی چینی چه کسانی هستند؟
پ. آنها ایزدانی آغازین و مارپیکر، یک جفت خواهرـبرادر و همسرـهمسر، هستند که آفرینش انسان از گل زرد، ترمیم کیهان و آموزش هنرهای اساسی تمدن به آنان نسبت داده میشود.
پ۲. نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) این اسطورهها را چگونه تفسیر میکند؟
پ. EToC پیشنهاد میکند که نووا، مانند حوّای کتاب مقدس، خاطرهای اسطورهای از زنان پیشاتاریخی است که نخستین بار خودآگاهی را کشف کردند و به دیگران آموختند؛ در این برداشت، مار نماد نیروی دگرگونکنندهٔ این آگاهی نوین است.
پ۳. پرگار و گونیایی که آنها در دست دارند چه اهمیتی دارد؟
پ. پرگار (نووا) نمایندهٔ گردی آسمان است و گونیا (فوشی) ثبات زمین را نشان میدهد. این دو در کنار هم نماد نظمبخشی به کیهان و اتحاد هماهنگ یین و یانگاند.
پ۴. آیا در فرهنگهای دیگر نیز نمونههایی موازی با این اسطورهٔ آفرینندهٔ مار وجود دارد؟
پ. بله، نمونهٔ زوج نخستین یا ایزد آفرینندهٔ پیوندخورده با مار در سراسر جهان یافت میشود؛ از تیاماتِ میانرودان تا اوفیون و اورینومهٔ یونانی، و این امر از ریشهای اسطورهشناختی عمیق و مشترک میان انسانها حکایت دارد.
منابع#
- Birrell, Anne (1993). Chinese Mythology: An Introduction. Johns Hopkins University Press.
- Allan, Sarah (1991). The Shape of the Turtle: Myth, Art, and Cosmos in Early China. SUNY Press.
- Major, John S., et al. (2010). The Huainanzi: A Guide to the Theory and Practice of Government in Early Han China. Columbia University Press.
- Cutler, Andrew (2023). “The Eve Theory of Consciousness v3.0.” Vectors of Mind.
- Campbell, Joseph (1962). The Masks of God: Oriental Mythology. Viking Press.
- Loewe, Michael (1994). Divination, Mythology and Monarchy in Han China. Cambridge University Press.
- Eliade, Mircea (1959). The Sacred and the Profane: The Nature of Religion. Harcourt, Brace & World.
- Girradot, N.J. (1983). Myth and Meaning in Early Taoism. University of California Press.
