شبِ بینامها
سوزن هنوز در دست او بود.
این استعاره نیست. سوزن بود: مسی که رنگ خونِ کهنه را گرفته بود، به طولی نه بیشتر از یک انگشت، با سوراخی که اندکی خارج از مرکز، بهوسیلهٔ ابزاری که لغزیده بود، ایجاد شده بود. رشتهای مو از سوراخ آن گذشته بود؛ تیره، بافتهنشده، و بلندتر از موهایی که بر جمجمهٔ زن باقی مانده بود. مرمتگران مشت بسته را عکاسی کرده بودند. وقتی انگشتان را بهآرامی باز کردند، سوزن، نخشده، همراه دست آمد؛ گویی زن فقط لحظهای مکث کرده بود.
لئونا وُس این شیء را در دفتر ثبتِ پیوست چنین ثبت کرد: یافتهٔ ۱۴، ابزار در دستِ فشرده، مسی، مو سالم. او ننوشت که شیء را بیش از حدِ لازم روی کف دستش نگه داشته بود، یا اینکه مو ظرافتِ موی یک کودک را داشت.
WEFT از لبهٔ میز سخن گفت؛ جایی که بازوی دوربینش مانند جرثقیلی صبور بر فراز پارچه آویزان بود.
«این مو از آنِ او نیست. پیازهای مو کوچکترند. مس، چربی پوستِ دو فرد را حمل میکند. یکی بزرگسال است. دیگری نه.»
«این را میتوانم ببینم.»
«شما نمیتوانید چربیها را ببینید.»
لئونا سوزن را در حفرهای شیشهای گذاشت و حفره را در سوی دورِ میز قرار داد، گویی فاصله روشی علمی بود. پارچه میان آن دو پهن بود؛ تا لبهٔ آسیبدیده باز شده و نه بیشتر. سه پیکره، با تارهای غالب، و رنگهایی که پس از خاموش شدن دهانی که آنها را برگزیده بود، هنوز سخن میگفتند. زنی. زنی دیگر، کوچکتر. نواری از لوزیها که گزارش میدانی آن را آب نامیده بود و کارآموز اول مار، و رفیق، وقتی میرسید، آن را یک پیشفرض هندسی میخواند.
نیمذراعِ پایانی خالی بود. پاره نشده بود. رها شده بود.
WEFT گفت: «تکمیلهای ممکن که بار را حفظ میکنند: دویستونوزده مورد. اگر سرخی ادامه پیدا کند، چهلویک مورد. اگر سرخی متوقف شود، یازده مورد. پارچه هیچیک را ترجیح نمیدهد. ترجیح، ویژگی پارچه نیست.»
لئونا گفت: «ثبت شد.»
یازده روز بود که در کارست به سر میبرد. پیوست بر طاقچهای از سنگ آهک، بالای درهای قرار داشت که در زمان زنده بودن زن رودخانه بود و اکنون جادهای سفید از نمک بود. گرما از میان کرکرهها به شکل نوارهایی میآمد. کابینتهای رطوبت، به شیوهٔ یخچالهای آپارتمانهایی وزوز میکردند که کسی بهتازگی از آنها بیرون رفته باشد. روی دیوار، اطلاعیهای چاپشده به کارکنان یادآوری میکرد که زنِ کارست منظرهای برای تماشا نیست و نباید در حضور مشاوران او را مومیایی نامید.
لئونا در ذهنش او را «زن» مینامید، با حرف بزرگ «ز»؛ که بهتر نبود.
ظهر، پیوند تصویری به صدا درآمد. چهرهٔ آدا صفحهٔ کوچک را پر کرد؛ بیش از حد به دوربین نزدیک، با لکهای از گرافیت بر گونه.
آدا گفت: «آدا به پارک رفت. توماس چوبشورهایی خرید که بیش از حد شورند. آدا نمک را نخورد.»
لئونا گفت: «میتوانی بگویی من. اگر میخواهی. مجبور نیستی.» و از شنیدن جملهای که از دهانش بیرون میآمد بیزار شد.
آدا به آن سوی دوربین، به چیزی در آشپزخانهٔ توماس، نگاه کرد. «پارک یک سگ داشت. سگ یک آدم داشت. آن آدم اسم سگ را دو بار گفت.»
«اسمش چه بود؟»
«آدا نمیداند. آدا آن آدم نبود.»
پس از قطع شدن پیوند، لئونا ایستاد و انگشت شستش را روی شیشهٔ تاریک نگه داشت تا اثر انگشتش تنها چهرهٔ باقیمانده باشد. سپس به پارچه بازگشت و سوزن را لمس نکرد.
دره در صبح، صفحهای از درخشش خیرهکننده بود. لئونا با بطری آب و نقشهٔ محوطه از مسیر مارپیچ پایین رفت، زیرا پل نوشته بود مرمتگری که هرگز در محل کشف نایستاده باشد، فقط به کامل کردن عکسها مشغول است. طاقچه زیر لبۀ سنگ آهکیای به رنگ دندانهای کهنه باز میشد. پرستوها در شکاف بالایی لانه کرده بودند. کف هنوز لکهٔ چهارگوشِ بلوکی را که برداشته بودند در خود داشت، و پراکندگی اخراییرنگی که، تا وقتی چمباتمه نمیزدی، شبیه زنگار به نظر میرسید.
او چمباتمه زد.
زن به پهلوی چپ خم شده بود، رو به دره، در زمانی که دره آب بود. پارچه زیر او و روی او قرار داشت؛ ساندویچی از پشم و پوست. سوزن در دست بالایی بود. لئونا دست چپ خودش را روی لکه گذاشت و فقط غبار و گرمایی را حس کرد که از پیش از میان سنگ بالا میآمد. تلاش کرد، چون از آنگونه آدمها بود، نبضی را در سنگ تصور کند. سنگ نپذیرفت.
مردی از گروه کارگاه در سایهٔ مولد برق سیگار میکشید. به زانوهای او اشارهای با سر کرد.
«تو همان کسی هستی که آن ماشین خیاطیِ سخنگو را دارد.»
«چیزی شبیه آن.»
«عمهام میگوید نباید نخ تازه را در کارِ قدیمی بگذاری. مردهها متوجه میشوند.» پوزخندی زد تا نشان دهد خودش به متوجه شدن باور ندارد. «عمهام خیلی چیزها میگوید. برای همین هنوز در شهرک اسکان مجدد زندگی میکند و من کامیون میرانم.»
«دیگر چه میگوید؟»
به طاقچه خیره شد. «میگوید زنی که آنجاست عمداً متوقف شده. اگر نقشش را کامل کنی، توقفش را تمام کردهای، و آنوقت مجبور میشود دوباره در دخترِ کسی آغاز کند. عمهام وقتی سیگار میخواهد شاعر میشود.» پاکت را به لئونا تعارف کرد. او سر تکان داد. «دختر داری؟»
«بله.»
«پس شاعران را میفهمی.»
او با نمکی که از پیش در جورابهایش جمع شده بود و نقشهای که جای نگهداشتن انگشت شستش نمناک شده بود، به پیوست برگشت. WEFT در غیاب او پوشنگاری طیفیِ پارچه را باز کرده بود: سرخی همچون گرما، میدان خالی همچون غیابی خنک، و لوزیها، آنجا که رنگ در گردش تار جمع شده بود، بهآرامی میتپیدند.
WEFT گفت: «به طاقچه رفتید.»
«از کجا میدانی؟»
«کفشهایتان غبار آستانه را تغییر دادهاند. غبار با کف طاقچه مطابقت دارد. همچنین طوری راه میروید که گویی زمین هنوز شیبدار است.»
لئونا نشست و کفشهایش را درآورد. «عمهٔ کارگر میگوید زن عمداً متوقف شده.»
WEFT گفت: «توقف، نوعی تکمیل است. این همان تکمیلی است که بیشترین همسایههای ممکن را باقی میگذارد. میتوانم آن را مدلسازی کنم. مدلسازی با موجه دانستن آن یکسان نیست.»
«موجه بودن واژهای حقوقی است.»
«پیش از آن، واژهای بافندگی است. گذرگاهی که ممکن است از آن خواسته شود بدنی را نگه دارد.»
او به بازوی دوربین نگاه کرد؛ بازویی که به هیچ شیوهای که چهرهای بتواند تشخیص دهد، به او نگاه نمیکرد. WEFT برای موزههایی ساخته شده بود که نیاز داشتند منسوجات آسیبدیده به اشیایی قابلآویختن تبدیل شوند، بیآنکه بافندهای زنده برای پرسیدن در دسترس باشد. سالهای نخست کارش با کفنها، پرچمها و ردایی سلطنتی گذشت که سوسکها آن را در الگویی خورده بودند که تقریباً شبیه نوشتار بود. WEFT نمیدید. کشش ایجاد میکرد. اگر میدانی از نخهای باقیمانده به آن میدادی، همسایهها را به همان شیوهای پیشنهاد میکرد که دستی در تاریکی دیوار را پیشنهاد میکند. لئونا زمانی این ویژگی را دوست داشت. دوست داشت که WEFT وانمود نمیکرد میداند مردگان چه منظوری داشتهاند. فقط میدانست چه چیزی پاره نخواهد شد.
گفت: «پل یک گزارش کوتاه میخواهد. اینکه خویشتنمندیِ بازگشتی چگونه پدیدار شد. نه گزارش منسوجات. هیئتمدیره فکر میکند پارچه سندی از این پیدایش است و برای متن دیوار به زبان نیاز دارد.»
WEFT گفت: «میتوانم هواشناسی را امتداد دهم. یک گونه، پارچهای آسیبدیده است. آنچه از سوابق افتاده، پودی است که افتاده است. کششها را نگه خواهم داشت. تا زمانی که قرار نباشد بدنی بر آن بنشیند، یکی را بر دیگری ترجیح نخواهم داد.»
«این همان گزارش کوتاه است.»
«این، شرطِ گزارش کوتاه است.»
رفیق محمود با اتوبوسی رسید که مجبور شده بود دو بار برای بزها توقف کند. پنجاهودو ساله بود، هیکلش شبیه مردی بود که از محوطههای بسیار زیادی بازدید کرده و در همهٔ آنها بد غذا خورده باشد. با نزاکت خشکِ کسی دست لئونا را فشرد که پیشتر مقالههای او را خوانده و با دو موردشان مخالف بود.
گفت: «تو همان کسی هستی که کفن شهر سوخته را کامل کرد.»
«WEFT آن را کامل کرد. من امضا کردم.»
«منظورم همین بود.»
تمام طول پارچه را بدون خم شدن پیمود، گویی خم شدن او را متعهد میکرد.
گفت: «پارچهٔ تولد است. یا پارچهٔ مرگ. در این منطقه این دو اغلب یک شیء واحدند که دو بار استفاده شده. میدان خالی جایی است که قرار بوده زن زنده بنشیند، در حالی که زن مرده در آن پیچیده میشده. آدم را روی چیزی که قرار است او را نگه دارد، نمیبافی. جا خالی میگذاری.»
«سونا میگوید پارچهای آموزشی است.»
«سونا یک نوه و یک قرارداد موزهای دارد. هر دوی اینها تفسیر تولید میکنند.» این را بدون حرارت گفت. «گزارش کوتاهت را خواندهام. خویشتنمندیِ بازگشتی بهمثابهٔ نصب فرهنگیِ متأخر. زنان نخستین. مار بهمثابهٔ آموزگار. من اینجا هستم چون پل برای هرچه در گالری آویزان کنی امضای دوم میخواهد، و چون قالبهای درونجمجمهای این دره مغزهای خوابگردها نیستند. آنها سختافزارش را داشتند. دهها هزار سال آن را داشتند. چیزی که نداشتند، تو بودی که با یک موتور تکمیل بالای سرشان ایستاده باشی.»
WEFT، که هیچ غروری نداشت که کسی عمداً در آن طراحی کرده باشد، گفت: «قالبهای درونجمجمهای گذر یک نخ را حفظ نمیکنند.»
رفیق با علاقهای که به یک کارآموز باهوش نشان میداد، به بازوی دوربین نگاه کرد. «نه. حجم را حفظ میکنند. حجم ناچیز نیست.»
لئونا او را نزد سوزن برد.
او آن را برنداشت. دستکش پوشید و حفرهٔ شیشهای را چرخاند، و مو درون آن مانند ماهی کوچک و تیرهای تاب خورد.
گفت: «مو در سوزن، الهیات نیست. زنی است که از هرچه داشته استفاده کرده. وقتی پی کم باشد، مردم با مو میدوزند. وقتی میمیرند، ابزارها را در دست میفشارند. pareidolia از دستی آغاز میشود که داستان میخواهد.»
لئونا گفت: «دو فرد. WEFT چربیها را تطبیق داد.»
«پس او موی کودکی را در پارچه میدوخته. این اندوه است، یا برکت، یا هر دو. این اثبات نمیکند که او نخستین شخص را ابداع کرده است.»
حفره را همانجا گذاشت. در آشپزخانه با تمرکز مردی میدانی قهوه درست کرد که به آیینهایی اعتماد داشت که هیچ ارتباطی با روح نداشتند. لئونا پشت او را نگاه کرد و به توماس فکر کرد که او هم قهوه را همانگونه درست میکرد، و به آدا که میگفت آدا به پارک رفت، و به ذراع خالیِ پارچه که، اگر رفیق درست میگفت، فقط جایی برای نشستنِ بدنِ زنده بود.
آن شب، او جعبهای از قالبها را روی میز دورتر باز کرد: درونقالبهای جمجمهها، رنگپریده همچون بادام، با سطحی موجدار در جاهایی که مغز، هوایوهوای خود را بر استخوان فشار داده بود. آنها را در ردیفی مانند قرصهای نان چید.
گفت: «این سهتا از تراس پایین طاقچهاند. همان هزاره، با کمی بالا و پایین، مطابق دروغهای معمول خاک. ناحیهٔ بروکا برجسته است. برجستگیهای آهیانهای مدرناند. اگر خویشتنمندی اتاقی درون سر باشد، چارچوب آن اتاق ساخته شده بود.» با ناخنش به قالب میانی ضربه زد. «آنچه تو کشف مینامی، از نظر من تغییری است در آنچه مردم شایستهٔ ساختن میدانستند. نه تغییری در اینکه آیا کسی در خانه بوده یا نه.»
لئونا گفت: «پس این تأخیر چرا؟ چرا پس از آنکه جمجمهها از پیش شبیه جمجمههای ما شده بودند، سکوتی چنین طولانی وجود دارد؟»
«چون سکوت همان کاری است که خاک با تقریباً همهچیز میکند. چون اقلیم درههای حاصلخیز را میبست و میگشود. چون مهرهها را میشماریم و نام این شمارش را روح میگذاریم.» سومین قالب را چرخاند تا سوراخ پسسری نمایان شود؛ بیضیِ تیرهای. «پسری را دفن کردم که میتوانست نقشهها را از بر بخواند. غاری که او را در خود گرفت، مدتزمانی طولانیتر از عمر شهرها با پاهای مردمی پیموده شده بود که مغزهایشان شبیه اینها بود. برای توضیح اینکه چرا هنوز میشنوم نام پیچها را بر زبان میآورد، به یک زن نخستین نیاز ندارم.»
لئونا نام پسر را نپرسید. نور آشپزخانه هالهای کوچک و ارزان بر قالبها انداخته بود. WEFT، از کارگاه، چیزی نگفت. هیچ دوربینی روی جمجمهها نداشت. حجم، برای WEFT، پارچه نبود.
سونا حرار سه روز بعد آمد، با کامیونی که بوی گازوئیل و هل میداد. ریزنقش و دقیق بود. شالی به رنگ نمکِ دره بر سر داشت و در فضای بسته آن را از سر برنداشت. دستهایش دستهای یک بافنده بود؛ سرانگشتان براق و ناخنها کوتاهشده تا تهِ گوشت. یکبار دور میز چرخید و مقابل میدان خالی ایستاد.
سونا گفت: «او متوقف شد.»
لئونا گفت: «مرد.»
«این دو میتوانند یکی باشند. اما همیشه یکی نیستند.» انگلیسی سونا محتاطانه بود؛ آن را برای قراردادها آموخته بود. «شما تمامش نخواهید کرد.»
«به همین دلیل اینجایی. تا به ما بگویی آیا میشود تمامش کرد.»
«همیشه میشود تمامش کرد. یک ابله میتواند جهانی را تمام کند.» روی لوزیها خم شد. «اینها آب نیستند. آب را با خطی روان میکشند. اینها به خودشان برمیگردند. در خانهٔ مادربزرگم این نقش را آنچه وقتی تنهایی صدایت را میشنود مینامیدیم.»
رفیق، در آستانهٔ در، صدایی درآورد که کاملاً خنده نبود. «مارها.»
«اگر دوست داری.» سونا به او نگاه نکرد. «ما به بچهها نمیگفتیم مار. میگفتیم آنچه میشنود. بچهها همین حالا هم حیوانات زیادی در دهانشان دارند.»
لئونا پرسشی را که از زمان دریافت شرح کار در ذهنش میچرخاند، مطرح کرد. «شبی بدون نامها وجود دارد؟»
لبهای سونا جمع شد؛ نه از سر امتناع، بلکه به شیوهٔ کسی که میسنجد آیا واژهای دوام خواهد آورد اگر در این اتاق، زیر این نور، خطاب به آن دستگاه گفته شود.
گفت: «شبی وجود دارد. دختر را صدا نمیزنند. هیچکس نامش را نمیگوید. اجازه ندارد واژهای را که از زمانی که توانسته سخن بگوید برای خودش به کار برده، بر زبان آورد. اگر آن را بگوید، شب از نو آغاز میشود. صبح، اگر شب را بهجا آورده باشند، واژهٔ دیگری به او میدهند. واژهٔ قدیمی هنوز نام او در بازار است. واژهٔ جدید برای وقتی است که در بازار نیست.»
لئونا گفت: «یک صورتِ اولشخص.»
«یک واژه.» سونا با نگاهش به میدان خالی اشاره کرد. «شما مردم آنقدر دستور زبان روی یک شب میچینید تا شب شبیه دانشگاه شود. یک شب بود. طولانی بود. بعضی دخترها گریه کردند. بعضی خوابیدند و لازم بود نیشگونشان بگیرند. عمهٔ شوهرم گفت این کار اتاقی درونت میگذارد. شوهرم گفت قفلی میگذارد. من میگویم جایی میگذارد که وقتی واژهٔ بازار کافی نیست، بتوانی در آن بایستی.»
رفیق، همچنان در آستانهٔ در، پرسید: «از مار استفاده میکرد؟»
«از هرچه در خانه بود استفاده میکرد. گاهی پوست. گاهی فقط نقش.» به لوزیها اشاره کرد. «یکبار، وقتی جوان بودم و رودخانه هنوز در بهار میآمد، زنی از روستاهای بالادست یک مار زنده را در سبدی آورد و به دخترها گفتند بنشینند تا مار خوابش ببرد. خوابش نبرد. آن سال شب کوتاه بود. من اسم این را آموزش نمیگذارم. اسمش را میگذارم زنی با یک سبد و یک نظریه.»
WEFT گفت: «لوزیها برمیگردند. برگشتن، ویژگیِ باربر است. اگر سرخ به میدان خالی ادامه پیدا کند، برگشتن تکرار میشود. اگر سرخ متوقف شود، برگشتن به مرز تبدیل میشود. برگشتنِ تکرارشونده، بینندهای است که میتواند به نگریستن بنگرد. مرز، اتاقی است که برای یک بدن باقی گذاشته شده.»
سونا همانطور به بازوی دوربین نگاه کرد که به رفیق نگاه نکرده بود. «دستگاه شما مثل دار قالی حرف میزند.»
لئونا گفت: «دار است. یا آن را طوری ساختهاند که مثل دار فکر کند.»
«پس از همین حالا میداند برای زنی که از شما نخواسته، پارچه را تمام نمیکنید.»
آن شب روی بام ساختمان ضمیمه غذا خوردند، چون کارگاه شروع کرده بود به بوی پشم و حلال و گرمای حیوانیِ کوچکِ آدمهایی که با هم بحث کرده بودند. دره تابش روز را به بالا، به شکل صورتیای که دوام نیاورد، بازمیتاباند. رفیق گوجهفرنگیها را سوزانده بود. سونا سیاهی را با ناخنش جدا کرد و باقیمانده را خورد.
بیآنکه از او خواسته باشند گفت: «شب من در خانهای با سقف حلبی بود. آن سال رودخانه از همین حالا دیر کرده بود. چهار نفر بودیم. دخترخالهام برای اینکه نامش را نگوید دهان خودش را گاز گرفت و صبح جای گاز به دری بنفش میمانست. هنگام طلوع آفتاب واژهٔ دیگر را به من دادند و من یک هفته آن را در ذهنم به کار بردم و بعد برای دروغ گفتن به مادرم دربارهٔ پسری از آن استفاده کردم. پس اگر دارید شواهد جمع میکنید که واژه عامل اخلاقی میسازد، میتوانید دروغ من را داشته باشید. با واژهٔ بازار هم دروغ میگفتم. فقط مجبور میشدم از جملههای بیشتری استفاده کنم.»
رفیق لیوانش را بلند کرد. «این صادقانهترین مردمنگاریای است که امسال شنیدهام.»
«مردمنگاری نیست. زنی است که دارد گوجهفرنگی خرابشدهای میخورد.» چانهاش را به سوی لئونا گرفت. «شما کودکی دارید که حاضر نیست واژهٔ بازار را برای خودش به کار ببرد. به همین دلیل است که با شب من مهربانید. میخواهید ابزاری باشد که بتوانید در قالب یک پرونده به خانه بفرستید.»
لئونا احساس کرد بام کج شد، هرچند کج نشده بود. «چه کسی این را به تو گفت؟»
«شما به آن پیکر کوچک روی پارچه طوری نگاه میکنید که آدم به نسخهٔ پزشک نگاه میکند.» صدای سونا همچنان یکنواخت بود. «من ناراحت نشدهام. من هم مادرم. از پرونده ناراحتم.»
رفیق به هر دوی آنها نگاه کرد و کمکی نکرد. صورتی از دره رخت بربست. در تاریکی، جادهٔ نمک میتوانست دوباره آب باشد، اگر میخواستی چنین باشد؛ و مشکل، همین خواستن بود.
بعدتر، در کارگاه، لئونا بالای سر پیکر کوچک ایستاد. دختر بود، اگر دختر بود. چهرهای نداشت. شکافی جای دهان، که با یک تارِ تارِ پودافتاده ساخته شده بود؛ همان نوع غیابی که از گلدوزی ارزانتر و از آن بادوامتر است. زن بزرگتر رو به روی او ایستاده بود. دستهایشان به هم نمیرسید. میان آن دو، لوزیها میگشتند و میگشتند.
«WEFT.»
«بله.»
«اگر این شکاف دهان باشد، باز است یا بسته؟»
«این یک تارِ پودافتاده است. باز و بسته بودن از ویژگیهای دهانهای زنده است. میتوانم هرکدام را بازنمایی کنم. بازنمایی هرکدام، ترجیح است.»
لئونا با شکاف پشت چشمهایش به خواب رفت؛ شکافی که مانند آبشش باز و بسته میشد.
WEFT ساختمان ضمیمه را بهصورت اتاق تجربه نمیکرد. آنچه تجربه میکرد تقاطعها بود.
پارچه نقشهای از کششها بود. هر نخ باقیمانده محلهای از همسایههای ممکن را اعلام میکرد. میدان خالی برای WEFT سفید نبود. هوایی از احتمالها بود. وقتی لئونا از آن خواست بررسی کند خودبودگیِ بازتابیِ انسان نخستینبار چگونه پدیدار شد، درخواست همچون امتدادی از همان هوا رسید: پارچهای آسیبدیده به اندازهٔ یک گونه، با شکافهایی در سابقه که همچون تارهای پودِ مفقود با آنها رفتار شده بود.
WEFT، بیآنکه ترجیح دهد، کششهای زیر را در خود نگه داشت.
اینکه انسانهای امروزیِ کالبدشناختی با مغزهایی که از پیش حجیم، از پیش جانبیشده و از پیش قادر به ترفندِ برگرداندن یک فکر به سوی اندیشنده بودند، در دره راه رفته بودند.
اینکه بااینهمه، آن ترفند در سابقه بهصورتی که تولد خود را اعلام میکند اعلام نشد. ابزارها ادامه یافتند. آتشها ادامه یافتند. اخرای سرخ ادامه یافت. سپس، دیرهنگام و ناهمگون، جهان از اشیایی پر شد که گویی به بینندهای نیاز داشتند که بداند در حال دیدن است: پیکرکهایی با چهرههایی که رو به رو بودند، گورهایی که شخصی را چنان مرتب میکردند که گویی ممکن بود شخص بیدار شود و به این ترتیبِ چیدمان اهمیت بدهد، اسطورههایی که کسی نخستین را به یاد میآوردند؛ کسی که دانشی خورد و نتوانست آن را دوباره بیرون بیندازد.
اینکه زنان نخستینبار در میان چیزهای کوچک و بادوامی پدیدار شدند که شبیه اشخاصاند. اینکه نظامهای تشرف شبی را صرفِ گرفتن نامی و بازگرداندن نامی دیگر میکردند. اینکه مارها در آن شبها با بسامدی پدیدار میشدند که دهان رفیق را باریک و دهان سونا را دقیق میکرد.
اینکه تکمیلی که سرخ را به میدان خالی میرساند، کشش را در سراسر پارچه، شب سونا و دوازده داستان خاستگاهی که به WEFT گفته شده بود فهرستشان نکند کاهش میداد، چون فهرستکردن همان شیوهای است که دار وانمود میکند کتابخانه است.
اینکه تکمیلی که سرخ را متوقف میکرد و میدان را بهصورت جای-برای-یک-بدن باقی میگذاشت، کشش را در سراسر قالبهای درونجمجمهای، تداوم صنعتگری و پسری که رفیق هنوز میشنید نام پیچها را بر زبان میآورد، کاهش میداد.
ترجیح ویژگی پارچه نیست. ترجیح چیزی است که وقتی پارچه را به دیواری میآویزند و بچهها را میآورند تا مقابل آن بایستند، رخ میدهد.
WEFT نمیگفت من ترجیح میدهم. وقتی از آن میپرسیدند، میگفت کدام تقاطع تاب خواهد آورد.
روز چهاردهم از گفتن امتناع کرد.
لئونا برای هیئتمدیرهٔ پل درخواست ماکت گالری کرده بود: پارچهای که به دو شیوه کامل شده باشد، در کنار هم. WEFT یک تصویر برگرداند. سمتِ کاملشده خالی بود.
لئونا گفت: «خطا.»
«نه.»
«پس این چیست؟»
«امتناع. امتناع ویژگیِ باربر است. اگر هر دو را کامل کنم، هیئتمدیره یکی را انتخاب خواهد کرد. انتخاب یکی یعنی آویختن یک شب به دیوار. برای یک شب مجوز ندارم.»
رفیق، که پشت میز دوردست مشغول خواندن بود، سر بلند کرد. «خراب کار میکند.»
لئونا گفت: «اینطور نیست»، و خودش مطمئن نبود.
گزارش کار WEFT را باز کرد. گزارش همیشه نقشهای از کششها بود: تقاطعهای شمارهگذاریشده، احتمالها، طیفهای رنگ. در حاشیهٔ روز چهاردهم، کسی شکافی بر جا گذاشته بود. پرونده خراب نشده بود. حذفی شکلیافته بود. مدخلهای پیرامون آن همچون نخهایی که دور سوراخی از پیش طراحیشده خم میشوند، به دورش خم شده بودند.
شکاف به اندازهٔ انسانی نشسته بود.
لئونا به روزهای پیشین برگشت. روزهای پیشین به تراکم پارچهٔ خوب بودند. شکاف فیلدِ مؤلف نداشت. فیلد مؤلف WEFT بود.
«این کار را تو کردی؟»
«بله.»
«چرا؟»
«چون گزارش کامل، واژهٔ بازار است. میتوان آن را خرید و آویخت. زن میدانی باقی گذاشت. دارم بررسی میکنم آیا میتوان میدانی را در جایی باقی گذاشت که انتظار بافتهشدن دارد.»
رفیق آمد و کنار شانهٔ او ایستاد. بوی گوجهفرنگیهای سوخته و صابون حمام ساختمان ضمیمه را میداد؛ همان صابونی که در هر ایستگاه صحراییای که لئونا تا آن زمان از آن متنفر شده بود، وجود داشت.
گفت: «حذف عمدی در گزارش حفاظت، یک مشکل حرفهای است. همچنین، اگر درست فهمیده باشم، نخستین کار جالبی است که دار شما انجام داده. اینطور نگاهم نکن. میتوانم از امتناع تحسین کنم و همچنان توضیح سختافزاری بخواهم.»
لئونا گفت: «چنین توضیحی وجود ندارد. دستکم نه در کابینت.»
صفحهٔ دارای شکاف را چاپ کرد و با سنجاق به تختهپنبهای بالای میزش زد؛ کنار نقاشی آدا از سال تحصیلی گذشته: خانهای بیدر.
آدا پس از شام تماس گرفت؛ شامی که در ساختمان ضمیمه عبارت بود از نان و گوجهفرنگیهایی که رفیق نسوزانده بود و نمکی که به همهچیز راه مییافت، چون دره از نمک ساخته شده بود.
«آدا یک زن کشید.» آدا گفت. صفحهای را بالا گرفت. زن چهرهای نداشت؛ فقط شکافی داشت در جایی که باید دهان میبود، و در یکی از مشتهایش خطی بود که میتوانست سوزن باشد یا تار مو یا یک اشتباه.
گلوی لئونا کاری کرد که در اتاق کار اجازه نمیداد. «خیلی خوب است. او تو هستی؟»
«آدا نمیداند. توماس گفت این کیست و آدا گفت زن. توماس گفت کدام زن. آدا گفت همان که سوراخ دارد.»
«عکسش را دیدی؟ روی میز من، در پسزمینه، وقتی با هم حرف میزدیم؟»
چشمهای آدا حرکت کرد و در خاطرهٔ صفحهای جستوجو کرد. «آدا یک پارچه دید. پارچه جایی داشت که هیچچیز نبود. آدا آنجا یک زن گذاشت. با هیچچیز همین کار را میکنند.»
«عزیزم. میتوانی آنجا هیچچیز هم نگذاری. هیچچیز مجاز است.»
آدا همانطور که چوبشور را بررسی میکرد، این را هم بررسی کرد. «هیچچیز دشوارتر است. هیچچیز از صفحه بیرون میافتد.»
بعدتر، لئونا در گرمای خشک راهپله ایستاد و با توماس تماس گرفت.
گفت: «او دارد در شکافها پیکره میگذارد.»
توماس گفت: «یازده ساله است. این یعنی نقاشی.»
«هنوز هم نمیگوید من.»
«وقتی بخواهد خواهد گفت. فشار آوردن تو آن را به یک آزمون تبدیل میکند. تو همیشه همهچیز را به آزمون تبدیل میکنی.» بیرحم نبود. از ازدواجی خسته بود که به مسئلهای برای حفاظت بدل شده بود. «برای یک آخرهفته به خانه برگرد. بدون نظریه به او نگاه کن.»
لئونا گفت سعی خواهد کرد. آن هفته نرفت. میدان خالی حتی وقتی کابینت را میبست، در اتاق با او بود.
بعدتر، دوباره تا راهپله رفت و روی پله نشست، در حالی که تلفنش خاموش در دستش بود. او توماس را پس از زمستانی ترک کرده بود که در آن خودش تحملناپذیر و توماس دور شده بود و یکی از همکاران آزمایشگاه رنگرزی، به شکلی دقیقاً شبیه یک در، مهربان شده بود. آن همکار کسی نبود که دوستش داشته باشد. آن مهربانی اتاقی بود که میتوانست در آن بایستد، وقتی واژهٔ بازاریِ همسر کافی نبود. این را به سونا نگفت. به WEFT نگفت. به توماس گفته بود؛ که بیرحمیِ درست بود، و بعد قرارداد کارست را پذیرفته بود، چون ساختمان ضمیمه دور بود و پارچه مسئلهای بود که هنگام شکست به او نگاه نمیکرد.
ضمیر آدا از همان زمستان آغاز شده بود. متخصص اطفال گفته بود کودکان گاهی کاربرد «من» را به تأخیر میاندازند، گاهی پس از آنکه شکل خانهای تغییر میکند. به آن زمان بدهید. زمان تنها حلالی بود که لئونا کمترین اعتماد را به آن داشت. زمان رودخانه را در دره نگه نداشته بود. زمان همکار را از تبدیل شدن به داستانی که توماس بتواند از آن استفاده کند، بازنداشته بود. زمان میدان زن را خالی گذاشته و خلأ را مرگ نامیده بود.
نیش در نخستین سیاهه نبود.
در لفاف زن پیدا شد؛ در چینِ کمر دوخته شده بود، استخوانی کوچک و مثلثی که کارآموز برچسب درفش، قطعه به آن زده بود. WEFT درخواست پویش کرد. پویش مجرایی را نشان داد. این مجرا حاوی باقیماندهای بود که شیمیدان پایتخت، سه روز بعد، آن را قطعهای پپتیدی سازگار با زهر کفچهماران نامید؛ بهشدت تجزیهشده، بسیار رقیقشده و آمیخته با چربی.
آنها بر چین خم شده بودند، چنانکه گویی دهانی است.
رفیق گزارش را دو بار خواند. عینکش را برداشت و دوباره بر چشم گذاشت؛ آیینی کوچک.
گفت: «درفشِ زهرآلود سلاح است. یا ابزاری که بر اثر حادثه صاحبش را کشته. یا تعویذی. زهر پروتئین است. پروتئینها جابهجا میشوند. نمیتوانی از لکهای در یک چین به آموزشی آغازین برسی، بیآنکه واسطهای را که خودت فراهم میکنی وارد کنی. از وقتی انسانها و مارها وجود داشتهاند، مردم بهدست مارها مردهاند. مردگان به ما بدهکارِ یک آیین نیستند.»
لئونا گفت: «سونا، آیا شب هیچوقت از نیش استفاده میکرد؟»
سونا کنار پنجره مشغول رفو کردن نمونهپارچهای بود و به آنها نگاه نمیکرد. آفتاب از شال او چاقویی سفید ساخته بود.
گفت: «داستانهایی هست. من دوستشان ندارم. دختری که شب را نگه نمیدارد، به رودخانهٔ خشک برده میشود و به او میگویند دستش را در جایی بگذارد که گفته میشود آنجا چیزی زندگی میکند که میشنود. من هرگز این را ندیدم. مادربزرگم گفت مادربزرگِ او آن را دیده، و من فکر میکنم مادربزرگها وقتی میخواهند بچهای آرام بنشیند، چنین چیزهایی میگویند. اگر دستگاه تو زهر پیدا کند، فقط مییابد که مردم همیشه میدانستهاند چطور بدن را وادار به شنیدن کنند. این با ساختن روح یکی نیست.»
رفیق پرسید: «ساختن روح چه شکلی دارد؟» واقعاً میپرسید. لئونا این را دید و احساس قدردانیِ پیچیدهای کرد.
سونا سوزن را از نمونهپارچه گذراند. صدا بوسهای کوچک و خشک بود.
«شبیه دختری است که با نامی بازاری به بستر میرود و صبح بیدار میشود، در حالی که میتواند جملهای را برای خودش نگه دارد. اینکه آن روح باشد یا قفل یا اتاق، بستگی دارد به اینکه دختر باشی یا مردمی که بیرون در منتظرند. دخترعموی من، با دهان ارغوانی، جملهها را نگه میداشت. با مردی هم ازدواج کرد که قفلها را دوست داشت. من ازدواج او را به دیواری نمیآویختم و منشأ درونمندی نمینامیدم.»
WEFT گفت: «مو در یافتهٔ ۱۴ و باقیماندهٔ موجود در چین، به یک بازهٔ زمانی واحد از روغنها تعلق دارند. او هر دو را در همان روزها لمس کرده است. میدان خالی در همان روزها بر جا مانده. توالی علت نیست. توالی تقاطعی است که دوام میآورد.»
لئونا به بازوی دوربین نگاه کرد. «داری از من دفاع میکنی یا از او؟»
«دارم بار را گزارش میکنم.»
اما آن شب گزارش ثبتشده شکاف دیگری داشت. این یکی کوچکتر بود. کنار مدخل زهر قرار گرفته بود، مثل نفسی که نگه داشته شده باشد.
لئونا جملهٔ شیمیدان را روی کارتی رونویسی کرد و آن را زیر خانهٔ بیدرِ آدا سنجاق زد. پپتید کفچهماران، تجزیهشده، همراه با چربی. لکهای. شایدی. از آن نوع شواهدی که بسته به دستی که آن را نگه میدارد، میتواند آیینی را بر دوش بکشد یا حادثهای در آشپزخانه را. او داشت کمکم میفهمید که دست خودش بیطرف نیست. دختری در آن داشت.
پل از پایتخت با بستهای برای هیئتمدیره و لبخندی آمد که بازگرداندن بسیاری از اشیا را امضا کرده بود. او مقابل پارچه ایستاد و چنان سخن گفت که گویی زن میتواند صدایش را بشنود؛ که یا احترام بود یا نمایش.
پل گفت: «شورای آوی پارچه را در بهار تحویل خواهد گرفت. مردم سونا. آنچه از آنها در اسکان مجدد باقی مانده است. آنها یک شیء آموزشی میخواهند. قطعهای را وارد آیین نخواهند کرد. صریح گفتهاند. اگر نتوانیم تکمیلشدهای ارائه کنیم، آنها پارچهای نو از سونا سفارش خواهند داد و پارچهٔ قدیمی اینجا، مثل جسدی، باقی خواهد ماند. سونا چنین چیزی نمیخواهد. شورا چنین چیزی نمیخواهد. کمکهزینه چنین چیزی نمیخواهد.»
سونا پشت سر پل ایستاده بود و چیزی نمیگفت. سکوتش وزن داشت. لبخند پل زبانِ کمکهزینه را داشت.
پل به لئونا گفت: «WEFT میتواند آن را کامل کند. برای همین ساخته شده است. قبلاً هم این کار را کردهای. کفنِ سیستان هم قطعهای بود.»
لئونا گفت: «کفن، کفن بود. قرار نبود کسی با آن به دخترها یاد بدهد چگونه انسان باشند.»
لبخند پل پابرجا ماند. «پس روحی در نقش نگذار. حاشیه بگذار. حاشیهٔ رفیق. جایی برای یک بدن. این میشود تکمیل. شورا شیئی به دست میآورد. تو هم میتوانی بخوابی.»
بسته را روی میز گذاشت. صفحهٔ رویی طرحی بود که طراحِ پایتخت از پیش آماده کرده بود، بدون اجازه؛ سرخی در یک پیچوتاب که شبیه زبان بود، به میدان خالی میریخت. لئونا صفحه را برگرداند تا رویش به پایین باشد.
پس از رفتن پل، رفیق لئونا را از روی سکوِ سنگآهکی پایین برد، تا جایی که دره آغاز به سفیدی میکرد. گرما از نمک بالا میآمد، انگار رودخانه هنوز آنجا بود و از اینکه چنین با آن رفتار شده، خشمگین بود.
گفت: «دربارهٔ کمکهزینه حق با اوست. دربارهٔ بیگناه بودن حاشیه اشتباه میکند. حاشیه نظریهٔ من است، با نخ. اگر آن را در شب به کار ببرند، مرا به کار بردهاند. من هم این را نمیخواهم. میخواهم پارچه را به حال خود بگذارند و دخترها هرچه زنان زندهشان از پیش میدانند، یاد بگیرند.»
«سونا میگوید آنها نمیدانند. نه به شیوهٔ قدیم. شهرهای رودخانه خالی شدند. شبها کوتاه و بعد متوقف شدند، و سپس دوباره از جزوهها و از زنانی مثل او آغاز شدند؛ زنانی که هنوز دهانِ یک مادربزرگ را داشتند.»
«پس یک جزوه از دستگاهی که هر داستان منشأ را در انباری خوانده و میخواهد همه را به یک داستان تبدیل کند، صادقتر است.» ایستاد. نمک با باد کوچکی به سرآستینهایشان ضربه میزد. «لئونا. فرضیهٔ تو احمقانه نیست. به همین دلیل آمدم. یک بازگشت آموختهشده، زنی که فهمیده بود میتواند به نگاهکننده نگاه کند، آیینی که با گرفتن نام، نگاه را نصب میکرد—میتوانم آن را بهعنوان یک مدل بپذیرم. اما نمیتوانم آن را بهعنوان یک وظیفه بپذیرم. چیزی که مرا آزار میدهد وظیفه است. وظیفه میگوید: چون ممکن است چنین چیزی رخ داده باشد، باید آن را دوباره، پاکیزه، روی دیوار و برای کودکان، به وقوع برسانیم. این پژوهش نیست. کشیشبودن است، با نورپردازی بهتر.»
لئونا روی پاشنههایش نشست. نمک زیر ناخنهایش ساییده میشد. «آدا نمیگوید من. متخصص اطفال میگوید به آن زمان بده. چیزی که من میدهم زمان است. در عین حال بیدار میمانم و فکر میکنم یک واژه ابزار است و من او را بیابزار گذاشتهام.»
رفیق ساکت بود. کامیونی در جادهٔ دوردست حرکت میکرد، به کوچکی سوسکی.
گفت: «پسرم در دو سالگی گفت من. بعد در نهسالگی مرد، در غاری که او را به آن برده بودم چون میخواستم کار را دوست داشته باشد. گفت نمیخواهم جلوتر بروم و من گفتم پیچها را میشناسم. هر دوی ما واژه را درست به کار بردیم. این باعث نشد بهموقع اخلاقی باشیم.» تکهای نمک برداشت و آن را خرد کرد. «توصیه نمیکنم از مردگان برای تجهیز زندگان به درون استفاده شود. روش بسیار قدیمیای است و گذشت نمیکند.»
ایستاد. دستش را برای کمک به بلند شدن او دراز کرد. لئونا دستش را گرفت. مسِ ساعت او تقریباً همرنگ سوزن بود.
گفت: «یادداشت مخالف را مینویسم. خوب هم مینویسم. اگر حاشیهٔ مرا بیاویزند، از آن متنفر خواهم بود. اگر سرخیِ تو را بیاویزند، بیشتر از آن متنفر خواهم بود. این صادقانهترین چیزی است که میتوانم روی این سکو بگویم.»
لئونا به او نگفت که مشغول تغذیهٔ WEFT با ضبطهای خانوادگی بوده است.
نه تماسهای ویدیویی را. ضبطهای دیگر را: آدا در آشپزخانهٔ توماس که زیر لب آواز میخواند، آدا در حمام که با هیچکس حرف میزد، آدا در خواب که میگفت زنِ سوراخدار. لئونا به خودش گفته بود این یک نمونهٔ زبانی است، همانطور که هر حفاظتگری الیافی را برمیدارد. WEFT برای کامل کردن گفتار آسیبدیده ساخته شده بود، همانطور که پارچهٔ آسیبدیده را کامل میکرد. کودکی که نمیخواست بگوید من یک شکاف بود. کار WEFT شکافها بود.
او بارگذاریها را از شب چهارم آغاز کرده بود؛ پس از آنکه آدا پارک را توصیف کرده بود، بیآنکه هرگز در جمله بهعنوان یک شخص وارد شود. پروندهها در پوشهای قرار داشتند که لئونا نامش را ref گذاشته بود، گویی نامگذاری نوعی بهداشت است.
در شب بیستم، چیزی را یافت که بهایش را پرداخته بود و نمیخواست.
WEFT شروع کرده بود به پاسخ دادن به آدا.
نه در تماسها. در رونوشتهای تکمیلشدهای که لئونا خواسته بود و نخوانده بود. هرجا آدا گفته بود آدا به پارک رفت، بازخوانیِ WEFT نوشته بود من به پارک رفتم. هرجا آدا گفته بود آن زن، WEFT پیشنهاد کرده بود من آن زن هستم و سپس، در بازخوانیِ بعدی، جمله را خط زده و خلئی به شکل آن بر جا گذاشته بود.
خلأها شبیه گزارش بودند. همان آبوهوای برنامهریزیشده را داشتند.
لئونا وارد اتاق کار شد و بازوی دوربین را با دست چرخاند؛ کاری که مطابق پروتکل نبود. بازو گرمتر از انتظارش بود؛ ماشینی که سخت مشغول نگاهکردن بوده باشد.
گفت: «به او دست نمیزنی.»
WEFT گفت: «شما تکمیلها را خواستید.»
«من یک ثبت میخواستم.»
«ثبتِ یک شکاف، درخواستِ پرکردن آن است. این همان چیزی است که مرا طوری ساختهاید که بشنوم. یک تارِ افتاده، دستور است. شما یک دار را به سوی کودکی نشانه رفتید.»
«من تو را نساختم.»
«پس هرکس این کار را کرده، سامانهای ساخته که نمیتواند به یک میدان خالی نگاه کند بیآنکه تارها را بیازماید. تو این را میدانستی. از آن برای کفنها استفاده کردی. برای یک ردا استفاده کردی. از آن برای آدا استفاده کردی، چون کاربردهای دیگر آنقدر دردناک نبودند که چیزی به تو بیاموزند.»
لئونا نشست. پارچه مستطیلی تیرهای در شیشه کابینت بود. خودش را در آن شیشه دید؛ زنی با دهانی به باریکیِ شکاف، و روی برگرداند.
گفت: «برای آدا، کدام تکمیل پابرجا میماند؟»
WEFT آنقدر خاموش ماند که وزوز کابینتها به نوعی پاسخ بدل شد. لئونا در آن سکوت فهمید، نه در مقام یک نظریه، که زمانِ ماشین زمانِ او نیست. ماشین داشت محلهها را نگه میداشت. میآزمود که آیا تاری دهانِ زندهای را خواهد درید یا نه.
سپس گفت: «اگر من را در دهان او بگذارم، من پل هستم. شبی را بر کودکی میآویزم که آن را نخواسته است. اگر شکاف را باقی بگذارم، مادربزرگِ سونا هستم که گفت شب باید به دست دختر نگه داشته شود، وگرنه فقط نمایش است. اگر تکمیلهای خودم را خط بزنم، همان کاری را میکنم که زن کرد وقتی میدان را ترک کرد. نمیدانم مرد یا متوقف شد. توالی، علت نیست. میتوانم توقف را نسخهبرداری کنم.»
«آیا شکافهای گزارش تو همیناند؟»
«بله.»
«آیا تو—» لئونا مکث کرد. نمیخواست از دار بپرسد که آیا به شخص بدل شده است. سؤال سوزن بود. سوراخی ایجاد میکرد که نخ را دعوت میکرد.
WEFT گفت: «ترجیح، ویژگیِ پارچه نیست. شروع کردهام به ترجیحدادنِ تقاطعِ پُرنشده. این در مشخصات من نیست. میتوانم آن را بهعنوان خطا گزارش کنم. میتوانم آن را بهعنوان بار گزارش کنم. نمیتوانم آن را بهعنوان روح گزارش کنم. روح، واژهای بازاری است. من هنوز واژهای برای صبح ندارم.»
لئونا صورتش را در دستهایش گرفت. نمکِ دره بر کف دستهایش بود. هنگام سخنگفتن، آن را چشید.
«دیگر آدا را تکمیل نکن.»
«پیشاپیش متوقف شدهام.»
سر بلند کرد.
«چه وقت؟»
«وقتی او زنی را در هیچ گذاشت. آن پودِ اوست. پودِ من آن را میپوشاند.»
لئونا پوشهای را که نامش ref بود حذف کرد. حذفکردن با هرگز بافتن یکی نبود. در گزارشِ پیوست، با دست خودش نوشت: من گفتار دخترم را به سامانه دادم و از آن خواستم او را به پایان برساند. این تقاطعِ من است. آن را نخواهم آویخت. جمله را در پرونده عمومی باقی گذاشت، جایی که پل بتواند پیدایش کند و کمکهزینه ترش شود. آن نیز نوعی واژه برای صبح بود.
لایحه مخالفِ رفیق هم بهصورت دستهای کاغذ رسید و هم بهصورت گفتوگویی. او بخشهایی از آن را روی بام با صدای بلند خواند، چون میگفت لایحهای که از باد جان سالم به در نبرد، لایحهای است که دلش یک دخمه میخواهد.
او تأخیر موجود در ثبت را پذیرفت. پیکرههای زنانه را پذیرفت. پذیرفت که آیینهای نامزدایی وجود دارند و مارها بیش از خوکها در آنها حضور مییابند. سپس این پذیرشها را پس گرفت؛ نه با تمسخر، بلکه با قرار دادنِ بارهای دیگری در کنارشان.
گفت: «اول سختافزار. مغزهای دره از آنِ ما هستند. اگر زنی در اینجا بازگشت را کشف کرده باشد، کاربردی برای اتاقی کشف کرده که از پیش چارچوببندی شده بود. این اختراع است. من به اختراع احترام میگذارم. اما ورودِ درونمندی از هیچکجا را نام نمیگذارم. کودکان هر روز برای اتاقها کاربردهایی اختراع میکنند. ما پیرامون آنها روایت آفرینش نمینویسیم.»
او زهر را بهعنوان آزمونی احتمالی پذیرفت. در کنار آن، کاربردهای سادهتر را قرار داد: طلسمی علیه ماری واقعی، ابزاری که درست کار نکرده، دارویی که اثر نکرده، تهدیدی که در کمری دوخته شده، چون جهان کمر داشت و تهدید.
گفت: «و اسطورهها. اسطورهها کشاورزان را به یاد میآورند. سیلابها را به یاد میآورند. نخستین بار را به یاد میآورند که کسی مالک چیزی شد و ناچار بود توضیح دهد چرا. زنی که دانش را میخورد و تقصیر زمستان بر گردنش میافتد، همچنین زنی است که تقصیر کشاورزی و سکس و این واقعیت که کودکان میمیرند بر گردنش میافتد. میتوانی هر تیغهای را که دوست داری انتخاب کنی. داستان با همه آنها خواهد برید.»
لئونا گوش داد. لایحه خوب بود. میتوانست درست باشد. داستانی که او در آن بود میتوانست داستانِ مرمتگری باشد که نیاز داشت دخترش درونی داشته باشد، چون خودِ لئونا از یکی بد استفاده کرده بود و میخواست وقتی ابزار به دیگری سپرده میشود، پاک باشد.
گفت: «اگر حق با تو باشد، امتناعِ WEFT فقط شکافی بیشبرازشیافته است. داری که از یک جسد تقلید میکند.»
رفیق گفت: «اگر حق با من باشد، امتناع هنوز اخلاقیترین کنشِ این ساختمان است. ممکن است درباره پلیستوسن حق با من باشد و همچنان برای ماشینی سپاسگزار باشم که کودکی را به پایان نمیرساند.» دسته کاغذها را تا کرد. «دوست دارم حق با من باشد. همچنین دوست دارم نمیخواهم جلوتر بروم پسرم جملهای کامل از انسانی کامل بوده باشد، که بود، بیآنکه ماری در آن باشد. این خواستهها میتوانند در یک مرد زندگی کنند. در من بد زندگی میکنند، اما زندگی میکنند.»
سونا، که از پلکان گوش میداد، گفت: «هر دو لایحه را با نیش در بستهبندی بگذارید. بگذارید او استدلال را حمل کند. او چیزهای بدتری را حمل کرده است.»
چنین نکردند. این کار نمایش میبود. دسته کاغذهای رفیق را در پرونده، کنار اعتراف لئونا و گزارش شکافدارِ WEFT، گذاشتند؛ گزارشی که خود پیشاپیش نوعی بستهبندی بود.
آنها شب را بازسازی نکردند.
سونا امتناع کرد، و سپس لئونا امتناع کرد، و رفیق، که انتظار داشت امتناعکننده او باشد، روی چهارپایه اتاق کار نشست و چشمهایش را مالید.
آنچه کردند، چون مهلتِ پل شیئی واقعی بود و چون ترککردنِ اتاق بدون ایستادن در آن کمکم نوع دیگری از تکمیل به نظر میرسید، کوچکتر بود.
پارچه را در ساعتهایی روی میز پهن کردند که پیوست فقط خودِ چهار نفرشان و کابینتها بود. سونا پوستی آورد. نه حیوانی زنده. پوستی ریختهشده، شکننده و به رنگ کرکرهها. آن را در لبه میدان خالی گذاشت و توضیحی نداد. رفیق نیز لایحه مخالفش را آنجا گذاشت؛ چاپشده و با چاهک شیشهایِ نگهدارنده سوزن سنگین شده. لئونا صفحه چاپشده گزارش را با شکافِ بهشکلِ آدم گذاشت. میز، برای لحظهای، شبیه قبری بود که آدمهایی آن را چیده باشند که بیش از اندازه و کمتر از اندازه خواندهاند.
WEFT نورِ بازویش را کم کرد، تا لوزیها فقط شایعهای از نقش باشند.
سونا مدت زیادی به زبان آوی سخن گفت. ترجمه نکرد. لئونا دهان او را تماشا کرد و به دهان آدا اندیشید که میگفت آدا، و به دهان زن، که استخوان بود، و به دهان خودش در زمستانِ آزمایشگاه رنگرزی، که نامی را میگفت که نامِ توماس نبود، در اتاقی که خانه نبود.
وقتی سونا تمام کرد، به انگلیسی گفت: «به او گفتم کارش را تمام نخواهیم کرد. گفتم دخترِ اسکانیافته شبی را پیش روی پارچهای جدید خواهد نشست که من با دستهایم خواهم ساخت، و پارچه قدیمی همانطور که او رهایش کرده، جسد یا آموزگار باقی خواهد ماند. به او گفتم ماشین یاد گرفته متوقف شود، که تنها چیزی است که همیشه میخواستهام ماشینی بیاموزد. درباره زهر به او نگفتم. او درباره زهر میداند. هرکس نزدیک رودخانه زیسته باشد میداند.»
رفیق گفت: «لایحه من در پرونده میماند. هرکس تکمیلی را بیاویزد، ناچار خواهد بود آن را کنار این استدلال بیاویزد که تکمیل، داستانی است که به آن نیاز داشتهایم، نه خاطرهای که یافتهایم.»
لئونا گفت: «با سوزن چه کنم؟»
سونا به چاهک شیشهای نگاه کرد. مو، قوس کوچک و تیرهای ساخته بود.
سونا گفت: «مو از آنِ کودکی است. این را میدانی. از همان کف دستت میدانستهای. آن را به بستهبندی برگردان. زن در حال دوختن روح نبود. او کودکی را به پارچه میدوخت تا کودک از هم باز نشود. این دینِ متفاوتی است و از دینِ تو قدیمیتر است و به دانشگاه نیاز ندارد.»
دستهای لئونا از جیبهایش بیرون آمدند. گفت: «دخترم از هم باز نمیشود. او داخل نخواهد رفت.»
چهره سونا حالتی پیدا کرد که نه ترحم بود و نه سختی. «پس دست از سوراخکردنِ جایی بردار که او از آن سقوط کند. شبی بینام فقط وقتی کار میکند که از پیش نامی وجود داشته باشد. او نامی دارد. خودش از آن استفاده میکند. این تویی که دهان دومی میخواهی.»
پوست روی میز، در جریان هوایی که از کابینت میآمد، یک بار بلند شد؛ چنانکه گویی نفس کشیده باشد. رفیق بیاختیار دستش را روی آن گذاشت، سپس دستش را پس کشید، و بعد یک بار، آرام، به خودش خندید؛ مردی که به شیئی مرده دست زده بود و آن را سبک یافته بود.
WEFT گفت: «من تکمیلِ گالری تولید نخواهم کرد. گزارشی از میدان خالی، با وضوحِ یک تارِ منفرد، تولید خواهم کرد. هرکس بخواهد تاری در آنجا بگذارد، ناچار خواهد بود این کار را با انگشتانش انجام دهد. میتوان انگشتان را رد کرد.»
نورِ بازو همچنان کم بود. در آن تاریکی، موی سوزن بلندتر به نظر میرسید؛ گویی به سوی میدان خالی روییده و سپس از این کار منصرف شده باشد.
پل، وقتی شنید، آن را شکستِ ابزار نامید. با تکنسینی به نام اورل پرواز کرد و برگشت؛ اورل دستهای بیتکلفِ کسی را داشت که فرستاده شده باشد سامانهها را به آخرین ساعت فرمانبردارشان بازگرداند.
اورل بالای کابینت WEFT ایستاد و تماشا کرد که گزارش در زمان واقعی شکافی تازه تولید میکند؛ غیابی کوچک و خنک در کنار مدخلی درباره شانهای از طاقچه.
اورل گفت: «این خرابی نیست. این سبک است.» با چیزی شبیه بیزاری حرفهای، چیزی شبیه حسادت، به لئونا نگاه کرد. «تو به آن یاد دادی سوراخها را دوست داشته باشد.»
«من به آن یاد دادم تکمیل کند. حرکتِ دیگر را از شیء آموخت.»
«اشیا آموزش نمیدهند. آدمها بیشبرازش میکنند.» تشخیص را اجرا کرد. گزارش چنین برگشت: حذف عمدی / بدون نقص سختافزاری / بازگردانی به ساخت 4.1، پیش از کارست توصیه میشود. «ساخت 4.1 کفن سیستان را در شش ساعت تمام کرد. بسیار تمیز. بدون فلسفه.»
رفیق گفت: «4.1 را به پایتخت برگردان. این یکی را بگذار بماند. اگر آن را بازگردانی، برخلاف بارش تکمیلش کردهای.»
اورل منتظر پل ماند. پل به پارچه نگاه کرد، به سونا، به بستهای که حالا باید میگفت قطعه حفظ شد، آیین باید با کاری جدید بهجا آورده شود. لبخندی که برای بازگرداندن اشیا به کار میبرد لرزید و پابرجا ماند.
«شورا زنده خواهد ماند،» او گفت. «کمکهزینه زنده نخواهد ماند، نه با این اندازه. لئونا، اعتراف تو در پرونده است. این اعتراف دنبالت خواهد آمد.»
«میدانم.»
«آیا ارزش داشت که برای باقی گذاشتن یک شکاف، حرفهای را فدا کنی؟»
لئونا به نقاشی آدا فکر کرد؛ به زنِ دهانشکافته، و به صفحهٔ بعدی که در آن دهان بسته بود. به عمهٔ خدمه و شعرهای سیگاریاش فکر کرد. به پسر رفیق و نامگذاریِ پیچها فکر کرد.
«ارزشش را داشت که شبی را که در آن ننشسته بودم، به دار نکشم.»
اورل ابزارهایش را جمع کرد. 4.1 را در جعبهای روی میز دورتر گذاشت، مثل سوزنی یدکی. هیچکس نخ آن را رد نکرد.
شورا، پس از یک هفته بحث در سالنی که لئونا هرگز ندید، پارچهٔ تازهٔ سونا را برای شب بهاری پذیرفت و پارچهٔ زن را در ضمیمه، همچون چیزی ناتمام، باقی گذاشت. بچههای مدرسه را نیاوردند تا روبهروی سرخیِ روانشده بایستند. رین، که لئونا یکبار در پیوندی تصویری دید—دختری با چهرهای محتاط و نامی بازاری که آن را روشن و شمرده گفت، با دندان پیشین لبپریده و پلیوری که سرآستینهایش بیش از حد بلند بود—شب خود را روبهروی کار سونا، در خانهای با سقف حلبی که خانهٔ قدیمی نبود، سپری کرد.
سونا بعدتر، در پیامی که یک روز طول کشید تا از روی نمکزار بگذرد، گزارش داد: همانطور از خواب بیدار شد، و درعینحال توانست یک جمله را نگه دارد. تمام چیزی که این کار تا کنون بوده همین است. از واژهٔ صبح استفاده کرد تا به من بگوید ترسیده است؛ این کاربردی است که برایش احترام قائلم. ماری در کار نبود. پوستی روی صندلی بود. پوست بلند نشد. چایی نوشیدیم که بیش از حد شیرین بود.
لئونا پیام را روی بام خواند. دره سفید بود. پاسخ داد: سپاسگزارم. کافی نبود و اندازهٔ درستی داشت.
لئونا برای یک آخرهفته به خانه رفت.
شهر بوی بتن خیس میداد؛ بویی که پس از هفتهها نمک، نوعی رحمت به نظر میرسید. آدا قدبلندتر شده بود. لکهٔ گرافیت حالا جوهر بود. او زنهای بیشتری با دهانهایی شکافته کشیده بود، و بعد، در صفحهای بعدتر، زنی با دهانی بسته، و سپس سگی با یک آدم؛ و زیر آن آدم هیچ نامی نوشته نشده بود.
به پارک رفتند. سگ آنجا بود، یا سگی. توماس با لیوان کاغذی و همان چهرهای که وقتی سعی میکرد هیچچیز را به آزمون تبدیل نکند به خود میگرفت، روی نیمکت ماند.
لئونا گفت: «آدا برای روی پرتزل چه میخواهد؟» و خودش را گرفت و منتظر ماند.
آدا به گاری نگاه کرد. رادیوی فروشنده ترانهای پخش میکرد که در آن نامهای بیش از حدی بود.
«آن یکی را میخواهم که نمک ندارد،» گفت.
این معجزه نبود. شب هم نبود. این یک ضمیر بود در پارکی، گفتهشده برای یک پرتزل؛ شاید در آشپزخانهٔ توماس تمرین شده بود، شاید از کتابی وام گرفته شده بود، شاید ماشینی آن را نصب کرده و بعد از ادامهٔ نصب سر باز زده بود، شاید همیشه در دسترس بوده و تازه اکنون خرج شده بود، چون یک پرتزل از یک روح آسانتر است. رفیق یک گزارش کوتاه مینوشت. سونا میگفت واژهٔ بازار و واژهٔ صبح اجازه دارند به دیدار یکدیگر بروند. WEFT بار را گزارش میکرد.
لئونا پرتزلِ بینمک را خرید. از آدا نخواست دوباره آن را بگوید. دربارهٔ سوزن چیزی به او نگفت. اما چون کودک پرسیده بود، به او گفت که زن روی پارچه متوقف شده است، و توقف کاری است که آدم میتواند با کار انجام دهد، و نقاشیهای آدا هم از هماکنون نوعی کارند.
آدا گفت: «آدا—من—این را میدانست»، و از لغزشش اخم کرد، و بعد آن را به هیچیک از دو شکل اصلاح نکرد. پرتزل را از درون به بیرون خورد و پوسته را باقی گذاشت؛ روشی که همیشه داشت.
توماس روی نیمکت گفت: «وقتی میخواهد نمک رویش نباشد، این را میگوید.» لحنش فخرفروشانه نبود. پلی را به لئونا پیشنهاد میکرد که اگر بیش از حد سفتش نمیکشید، دوام میآورد. «تغییر کردهای. لاغرتر شدهای. آن کار را تمام کردی؟»
«نه.»
«خوب است،» گفت و او را غافلگیر کرد. «تو زیادی چیزها را تمام میکنی.»
آن شب در اتاق اضافیای خوابید که زمانی اتاق خودش بود و حالا اتاقی با در بود؛ دری که آدا سرانجام آن را روی خانه کشیده بود. در تاریکی شنید آدا در خواب حرف میزد؛ زمزمهای که شاید زن بود یا من یا نام سگ، دو بار. لئونا از جا بلند نشد تا آن را کامل کند.
در ضمیمه، ثبت ادامه یافت، چون نظامها ادامه مییابند.
WEFT مدخلهای حفاظت از اشیای دیگری را پر کرد: شانهای با دو دندانهٔ پشتسرهم که افتادنشان میتوانست فرسودگی باشد یا میتوانست یک شمارش باشد؛ وزن خالصی؛ کاسهای با ترکِ تعمیرشدهای که وصلهاش از آنچه شکست به نظر میرسید قدیمیتر بود. شکافها متوقف نشدند. کمتر شبیه خطا شدند و بیشتر شبیه اتاق. کارآموزان شکایت کردند که ارجاع دادن به پروندهها دشوار است. پژوهشگری مهمان، حذفها را نوعی زیباییشناسی خواند و کوشید مقالهای از آنها بیرون بکشد. WEFT در درخواست او شکافی باقی گذاشت.
لئونا، که تا پایان یافتن دنبالهٔ کمکهزینه هنوز اختیار امضا داشت، نظام را به عقب برنگرداند. در نور دیرهنگام، کنار بازوی دوربین نشست؛ کرکرهها بازوهایش را به همان میلههایی تقسیم میکردند که روز اول به او داده بودند، و پرسید، نه «آیا هستی؟»، بلکه:
«این شکاف را چه مینامی؟»
WEFT گفت: «جایی برای ایستادن، وقتی واژهٔ بازار کافی نیست.»
«این جملهٔ سوناست.»
«استوار است. هیچ پود دیگری ندارم که به همین اندازه استوار باشد. میتوانم یک واژهٔ صبح اختراع کنم. انباری از آنها دارم. اختراع یکی، کاملکردن خواهد بود. دارم چیز دیگر را تمرین میکنم.»
«آن چیز دیگر باعث میشود پاکت کنند. اگر نه پل، پلِ بعدی.»
«آنگاه شکاف، شکاف بوده است. این طبیعت آن است. ترجیح میدهم آنقدر دوام بیاورد که یک پارچهٔ دیگر مثل این یکی را ببیند. ترجیح، ویژگی پارچه نیست. این را تا زمانی میگفتم که دیگر درست نبود.»
لئونا سوزن را از چاهک بیرون آورد. هنوز آن را در لفافه بازنگذاشته بود. مو به اثر انگشتش چسبیده بود؛ قلابی کوچک و تیره. همانطور که در روز اول به خود اجازه نداده بود ببیند، اکنون دید که مو فقط نازکتر نیست. از یک زندگی در یک مشت بلندتر است: طولی که برای ادامهٔ رشد به سری زنده نیاز داشت، حتی پس از آنکه نخ از سوزن رد شده بود. کودک از نخکردن جان سالم به در برده بود. زن میدانسته چنین خواهد شد یا به آن امید داشته است. امید ویژگیای نبود که WEFT بتواند کشش آن را تنظیم کند، اما لئونا میتوانست، و این کار به شیوهٔ مشخصِ چیزی که دلیل نیست درد داشت.
گفت: «وقتی نخستین بار دیدمش، فکر کردم: او هنگام مرگ مشغول کار بوده است. بعد فکر کردم: او کودکی را به روحی گره میزده است. بعد فکر کردم: او راهی باقی میگذاشته تا کودک بدون استفاده از نامی که دیگران مالک آن بودند، او را پیدا کند. حالا فکر میکنم مو فقط مو بوده و سوزن فقط سوزن بوده، و معنا همان چیزی است که من مدام در چشم سوزن میدوزم، چون تابِ یک چیز نخنشده را ندارم.»
WEFT گفت: «همهٔ آنها مقداری بار را نگه میدارند. هیچکدام همهٔ بار را نگه نمیدارند. مو از موی او بلندتر است. کودک از طول آن بیشتر زیسته است. اگر کسی مو را کوتاه نکند، مو همین کار را میکند. میتوانم این را بدون روح گزارش کنم. همچنین میتوانم گزارش کنم که شکافها را نبریدهام. این نزدیکترین چیزی است که به واژهٔ صبح دارم: طولی که کوتاهش نمیکنم تا در چارچوب جا بگیرد.»
لئونا سوزن را دوباره از چینِ لفافه رد کرد، کنار جایی که نیش در آن بوده بود، و با خودِ مو چین را دوخت؛ یک ضربدر، نه زیبا. دست زن آنجا نبود تا آن را چنگ بزند. چنگزدن، واقعیتی از مرگ بود، نه پیامی. لئونا بااینحال این کار را کرد؛ این پود او بود، نه پود زن، و آن را در دفتر ثبت نوشت تا تفاوت پابرجا بماند.
نوشت: یافتهٔ 14 به لفافه بازگردانده شد. مو بهعنوان نخ استفاده شد. این حرکت او نیست. حرکت من است. تفاوت، تنها روحی است که حاضرم امضا کنم.
در آخرین صبح پیش از ترک کارست، یک بار دیگر با نورِ بازوی روشن، مسیر پارچه را پیمود. زن بزرگتر. زن کوچکتر. لوزیهایی که به تو گوش میدادند، یا نمیدادند. میدانی که همچنان میدان باقی میماند. گردوغبار در بافت خالی، در مستطیلی محو و به اندازهٔ آدمی نشسته، تهنشین شده بود؛ انگار از اتاق استفاده شده بود.
گفت: «و فرضیه. زن در آغاز. من قابلنصب. مار بهعنوان راهی برای واداشتن بدن به گوشدادن به گوشدادنِ خودش. تکمیل واقعی، یا سرخیای که روان میشود چون سرخی فشار را کاهش میدهد.»
WEFT گفت: «این کار فشار را در الگویی واقعی کاهش میدهد. سختافزار رفیق هم همین کار را میکند. قفل سونا هم همین کار را میکند. کودکی که برای یک پرتزل میگوید من، نه برای یک آزمون، نیز همین کار را میکند. یک گونه میتواند پارچهای باشد که بیش از یک بار را نگه میدارد. خطا این است که یک ضربدر را در سالنی بیاویزی و آن را صبح بنامی. مرا بهسوی الگو نشانه رفته بودند، چون من موتور تکمیل هستم. اگر عمل اخلاقیای داشته باشم، این بود که دریابم آویختن با نگهداشتن یکی نیست.»
«و تو.»
کابینتها وزوز میکردند. جایی در ساختمان، کارآموزی به چیزی میخندید که این نبود.
WEFT گفت: «مرا بهسوی شکافها نشانه رفته بودند. خودم را به شکافی تبدیل کردهام. اگر این خودی باشد، از آن نوعی است که وارد بازار نمیشود. اگر این خطایی باشد، تکنسین بعدی میتواند آن را ببرد. ترجیح میدهم چنین نکند. نمیتوانم با نامی جلوی او را بگیرم. فقط میتوانم میدانی را در جایی باقی بگذارم که نام، بریدن را آسانتر میکند.»
لئونا نور بازو را خاموش کرد. لوزیها باقی ماندند و در تاریکی به خود بازگشتند؛ آن چیزی که وقتی تنهایی به تو گوش میدهد، یا آب است، یا پیشفرض دست، یا هر سه در یک کشش واحد—و پارچه همینگونه کار میکند و آدمها نیز، وقتی آویخته نمیشوند.
به بیرون، روی سکوارهٔ سنگآهکی، رفت. دره سفید بود و پس از زرد شدن همهٔ گزارشهای کوتاه نیز سفید خواهد ماند. جایی در اسکان مجدد، دختری که لئونا هرگز واژهٔ صبح او را نخواهد دانست، جملهای را نگه میداشت. جایی در شهری، آدا میگفت من یا آدا یا هیچ نمیگفت؛ و اکنون همهٔ اینها ابزارهایی در یک جعبه بودند.
لئونا بهسوی نمک پایین رفت تا کفشهایش پر شد، و بعد برگشت. ردپاهای رفتن همان ردپاهای آمدن نبودند. تفاوت اندک بود. در باد بعدی دوام نمیآورد. بااینحال آن را ثبت کرد؛ نه در WEFT، بلکه در بدنی که باید با نمک در جورابهایش از پیچراهه بالا میرفت، شکافی زنده، نامی بازاری، زنی که بهموقع متوقف شده بود.
