خلاصه
- نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) بر این فرض استوار است که زنان نخستین کسانی بودند که خودآگاهیِ دروننگرانه را پرورش دادند، درحالیکه مردان از آنان عقبتر بودند و در ابتدا به «صداهای» توهمی (ذهنیتی دوساحتی) متکی میشدند 1 2.
- بازتابهای اسطورهای این شکاف جنسیتی در آگاهی در سراسر جهان دیده میشود. در پیدایش، «پسران خدا» (که در اینجا بهعنوان مردان کمآگاهتر تفسیر شدهاند) «دختران آدمیان» (زنان کاملاً آگاه) را به همسری گرفتند و نفیلیمها—فرزندانی نیرومند اما سرکش—را پدید آوردند 3 4#:~:text=In%20the%20Book%20of%20Enoch,the%20earth%20and%20endanger%20humanity.
- نفیلیم = «fallen ones.» این اصطلاح عبری در لغت به معنای «افتادگان» است 5 و با افسانههای غولها پیوند دارد. در کتاب اپوکریفای خنوخ، فرشتگان سقوطکردهای موسوم به ناظران، هنرهای ممنوع را آموختند و فرزندانی غولپیکر به دنیا آوردند که خشونتشان موجب وقوع طوفان شد 4#:
:text=In%20the%20Book%20of%20Enoch,the%20earth%20and%20endanger%20humanity) 4#::text=Samyaza%20and%20his%20associates%20further,in%20the%20valleys%20of). - همتاهای عصر نقرهای یونان: هزیود نسلی دوم از مردان را توصیف میکند که «نه از نظر ذهن و نه از نظر طبیعت» مانند نسل نخست بودند و بهمدت صد سال همچون کودکانی رشدکرده، تحت مراقبت مادرانشان زندگی میکردند 6. این مردان نادان (nēpios) به خدایان بیاحترامی کردند و به نابودی رسیدند 7؛ نکتهای که به دورهای اشاره دارد که مردان بالغ از بلوغ ذهنی برخوردار نبودند.
- فرهنگهای دیگر نیز این الگو را بازتاب میدهند: روایتهای آمریکای میانه از نژادی نخستین از مردمان «چوبین» سخن میگویند که روح و گفتار نداشتند و سیل آنان را از میان برد 8. چنین داستانهایی دربارهٔ انسانهای پیشاآگاه و پایانهای فاجعهبار، با این ایده همخواناند که در پیشاتاریخ، جهشی ناگهانی در شناخت رخ داده است.
- سرنخ تکاملی ـ گلوگاه کروموزوم Y: شواهد ژنتیکی از کاهش چشمگیر تنوع دودمانهای مردانه در حدود ۷٬۰۰۰ سال پیش حکایت دارد 9. یک توضیح، انتخاب شدید در میان مردان است 10. EToC بهطرزی جالب چنین انتخابی را پیشبینی میکند؛ یعنی هنگامی که مردان خود را به تواناییهای شناختیِ تازهیافتهٔ زنان رساندند 11.
«قهرمانان نه حیرت میکنند، نه میاندیشند و نه تصمیم میگیرند. صداهای خدایان آنان را به این سو و آن سو میکشانند.»
— جولیان جینز (به نقل به مضمون در TIME، ۱۹۷۷) 12
فرشتگان سقوطکرده یا مردان سقوطکرده؟#
این سناریویی بسیار گمانهزنانه است، اما دریچهای نو به اسطورههای باستانی میگشاید. بر اساس نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC)، زنان پیشتاز خودآگاهی انسانی بودند و پیش از مردان، صدای درونی وجدان («من هستم») را کشف کردند 1. در این دیدگاه، مردان ابتدا همچنان در وضعیتی دوساحتی باقی ماندند—بدون دروننگری واقعی عمل میکردند و در عوض، از صداهای توهمیای راهنمایی میگرفتند که آنها را خدا یا ارواح میپنداشتند 2. اگر این فرض درست باشد، چنین بیداریِ ناهمزمانِ جنسیتی دورهای گذار و غریب پدید میآورد: اجتماعاتی را تصور کنید که در آنها مادران و دختران جهان را با ذهنهایی خودبازتابنده و مدرن ادراک میکردند، درحالیکه پدران و پسران هنوز فرمانهای الهی را در سر خود میشنیدند 13. این دقیقاً از جنس افسانه است—و شاید در قدیمیترین داستانهای ما، واقعاً بهصورت افسانه رمزگذاری شده باشد.
در واقع، بسیاری از اسطورههای باستانی به دورهای اشاره میکنند که یک بخش از بشریت از نظر ذهنی با بخشی دیگر تفاوت داشت. بحثبرانگیزترین نمونه از کتاب مقدس میآید. درست پیش از روایت طوفان کشتی نوح، پیدایش بهاختصار از رویدادی شگفتانگیز یاد میکند: «پسران خدا» با «دختران آدمیان» ازدواج کردند و فرزندانشان «مردان نیرومند روزگار قدیم، مردان نامآور» بودند 3. این اشارهای کوتاه اما وسوسهانگیز است که متون متأخرتر آن را به داستانی کامل دربارهٔ گناهکاری نخستین گسترش دادند. کتاب خنوخ، متنی متعلق به سدهٔ سوم تا دوم پیش از میلاد، توضیح میدهد که این پسران خدا در واقع همان ناظران بودند—گروهی از فرشتگان که برای مشاهدهٔ بشریت اعزام شده بودند 4#::text=In%20the%20Book%20of%20Enoch,the%20earth%20and%20endanger%20humanity). ناظران «در آرزوی» زنان انسانی افتادند و تصمیم گرفتند دستهجمعی از بهشت سرپیچی کنند تا بتوانند زنان فانی را به همسری بگیرند 4#::text=In%20the%20Book%20of%20Enoch,the%20earth%20and%20endanger%20humanity). رهبر آنان، سمیاْزا، و ۲۰۰ تن از یارانش در کوه حرمون سوگند خوردند که این درهمآمیزی کیهانی را عملی کنند 14. فرزندان این پیوندها نفیلیم بودند که اغلب «غولها» یا «افتادگان» ترجمه میشوند. خنوخ آنان را موجوداتی تنومند و غولآسا توصیف میکند (در یک روایت ادعا شده است که ۳٬۰۰۰ ذراع قد داشتند!) که منابع را با حرص میبلعیدند و حتی به آدمخواری روی آوردند 15. جامعهٔ انسانی به خشونت و آشوب فروغلتید. در پاسخ، بنا بر داستان، خداوند طوفان را فرستاد تا همهچیز را از نو آغاز کند 4#::text=Samyaza%20and%20his%20associates%20further,in%20the%20valleys%20of) و ناظران شورشی را تا روز داوری در زمین زندانی کرد 4#::text=technologies%20such%20as%20weaponry%2C%20cosmetics%2C,the%20judgment%20of%20the%20great).
خودِ اصطلاح «نفیلیم» معنادار است. این واژه از ریشهٔ عبری nāphal به معنای «افتادن» میآید؛ ازاینرو «افتادگان» 5. مفسران متأخر آنان را فرشتگان سقوطکرده یا غولهای نیمهخدا دانستند، اما در بازتفسیر گمانهزنانهٔ ما میتوان گفت که آنان مردان سقوطکرده بودند—افرادی (بهطور مشخص، مردانی) که هنوز به سطح کامل خودآگاهی انسانی نرسیده بودند. آنان از نظر شناختی «افتاده» بودند و از آگاهی تازهای که زنان («دختران آدمیان») به دست آورده بودند عقب مانده بودند. این نام همچنین میتواند به انحطاط اخلاقی اشاره داشته باشد؛ زیرا نفیلیم در داستان خنوخ بیتردید به ورطهٔ تباهی سقوط میکنند. شایان توجه است که برخی منابع باستانی دیدگاهی کمتر فراطبیعی داشتند: برای نمونه، یک سنت الهیاتی بر آن بود که منظور از «پسران خدا» دودمان شیث (پسر درستکار آدم) بوده است که با درآمیختن با دودمان دنیوی قابیل، از فیض الهی سقوط کردند 16 17. در هر حال، مفهوم سقوط در کانون روایت قرار دارد.
آیا «پسران خدا» میتوانستند مردانی واقعی باشند—شاید مردانی قدرتمند و نابهنجار که گویی تحت تسخیر خدا بودند؟ اگر زنان تازه شروع کرده بودند به اندیشیدن در چارچوبی کاملاً انسانی، مردانی که هنوز فرمانهای توهمی میشنیدند ممکن بود موجوداتی ماورایی یا حتی الهامیافته از جانب خدا به نظر برسند. جولیان جینز مشهورانه استدلال کرد که انسانها تا حدود ۱۰۰۰ پیش از میلاد دارای «ذهن دوساحتی» بودند؛ ذهنی که بهجای دروننگری، صداهای اقتدارمندی را میشنید (صداهایی که از نیمکرهٔ راست مغز سرچشمه میگرفتند) 18 12. از نظر او، این صداها مبنای تصور الوهیت در دوران باستان بودند. بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی امروزی دریچهای به آن ذهنیت فراهم میکنند: آنان گاهی توهمهای شنیداریِ زندهای را تجربه میکنند که به ایشان میگویند چه انجام دهند، بسیار شبیه پیشگویان و پیامبران روزگار باستان 2. بهآسانی میتوان تصور کرد که در بافتی پیشامدرن، مردانی با چنین چارچوب ذهنیای «متأثر از خدایان» تلقی میشدند. آنان ممکن بود خود را «پسران آسمان» بنامند (یا چنین نامی بر آنان نهاده شود). ممکن بود کاریزما یا خشونتی خارقالعاده از خود نشان دهند، بیآنکه خودانتقادیِ تأملگرانه مهارشان کند. در حافظهٔ اسطورهای، این امر به صورت اندازه و نیرویی ابرانسانی جلوه میکند—نفیلیم «قهرمانان روزگار قدیم، جنگاوران نامآور» هستند 3 که نوآوریها و آشوبها را به همراه میآورند. در واقع، ناظران در خنوخ «علوم و مهارتهای گوناگون را به انسانها آموختند»، آن هم پیش از موعد 4#::text=Samyaza%20and%20his%20associates%20further,in%20the%20valleys%20of)، از فلزکاری و جنگافزار گرفته تا آرایش و افسونهای جادویی 4#::text=Samyaza%20and%20his%20associates%20further,in%20the%20valleys%20of) 19. در تفسیر ما، این جزئیات ممکن است یادآور آن باشد که مردانِ دارای ذهنیت دوساحتی، فناوریها یا شیوههای مختلکنندهای را وارد کردند، بیآنکه آیندهنگریِ تعدیلکنندهای را داشته باشند که تأمل آگاهانه امکانش را فراهم میکند.
«فرشتهٔ سقوطکرده» (اودیلون ردون، حدود ۱۹۰۵) پیکرهای آسمانی و اندوهگین را به تصویر میکشد که به زمین افکنده شده است. در اسطورهٔ کتاب مقدس، نفیلیم یا «افتادگان» موجوداتی نیمهالهیاند که جایگاه خود را از دست دادهاند. در اینجا، با لحنی بازیگوشانه، آنها را از منظر تکاملی «عقبمانده» بازتفسیر میکنیم—مردانی با ذهنیتی متعلق به دورهای پیشین که در میان انسانهای کاملاً آگاه زندگی میکردند.
در مقابل، زنان در این داستانها آشکارا انسانی تصویر میشوند. پیدایش آنان را «دخترانِ خدا» نمینامد، بلکه دخترانِ آدمیان میخواند—یعنی انسانهای عادی از گونهٔ Homo sapiens. در روایت، آنان تقریباً نقش کاتالیزورهایی ناآگاه یا حتی متمدنکننده را ایفا میکنند: حضور زنان، «پسران خدا»ی پریشان را به سوی اهلیشدن (ازدواج) میکشاند و این زناناند که نسل بعدی قهرمانان را به دنیا میآورند 3. حتی میتوان از میان سطرها چنین برداشت کرد که دختران آدمیان جایزهای بودند که ارزش ترک بهشت را داشت—شاید نمادی از جاذبهٔ انسانبودن راستین. روایتهای گنوسی گامی فراتر میروند و زنان را مقاومتکنندگانی فعال در برابر خدایان دروغین نشان میدهند. برای نمونه، ذاتِ آرخونها (متنی گنوسی متعلق به سدهٔ سوم) پیدایش را با چرخشی تاریک بازروایت میکند: آرخونهای مذکر (حاکمان) میکوشند به حوا تجاوز کنند و قابیل و هابیل از آن تعرض زاده میشوند، درحالیکه شیث و نوریا (فرزندان بعدی حوا) از پیوندی عاشقانه با آدم نطفه میگیرند 20. در این روایت، نخستین فرزندان حوا به معنای واقعی کلمه از نیروهایی پیچیده و غیرانسانی پدر دارند—اما فرزندان بعدی او که پس از ناکامماندن آرخونها زاده میشوند، نمایندهٔ انسانیت راستیناند. شباهتها با داستان نفیلیم چشمگیر است: مردان خشن و نیمهدیوانه در برابر زنان کاملاً انسانی، و تبار دورگهای که به فاجعه میانجامد. ذات حتی توصیف میکند که حوا برای گریز از دومین حملهٔ آرخونها، موقتاً به درخت تبدیل میشود؛ پژواکی از درخت معرفت عدن—نماد خرد بیدارشده—که زن را از نیروهای خشن مردانه محافظت میکند 20. از نظر نمادین، میتوان گفت حوا (زنانگی) درخت معرفت را مجسم میکرد، درحالیکه مردان معیوبِ زادهشده از آرخونها فاقد آن معرفت بودند.
کودکان جاودانهٔ عصر نقرهای#
اگر اسطورهها خاطرات جمعی باشند، آنگاه افسانهٔ یونانیِ عصر نقره همچون خاطرهٔ مردانی به نظر میرسد که واقعاً نمیتوانستند بزرگ شوند. هزیود در کارها و روزهای خود (سدهٔ ۸ پیش از میلاد)، نژاد نقرهایِ انسانها را با زبانی ناخوشایند توصیف میکند. برخلاف مردمان فضیلتمند عصر زرین که پیش از آنان میزیستند، انسانهای عصر نقره از نظر ذهن و منش ناتوان بودند 6. آنان در کودکی صد سال نزد مادرانشان میماندند و دوران کودکی خود را به شکلی پوچ و نامعقول طولانی میکردند 21. شاعر هر یک از آنان را، حتی هنگامی که سرانجام به بزرگسالی میرسید، nēpios مینامد؛ واژهای یونانی به معنای «کودکوار، نالایق» 21. و بزرگسالی نیز برایشان بهخوبی پیش نمیرفت: این کودکانِ بیشازحد بزرگشده «هنگامی که کاملاً رشد کرده بودند»، تنها مدت کوتاهی زندگی میکردند و به سبب aphradía («غفلت» یا فقدان درک) رنج میبردند 7. آنان با یکدیگر نزاع میکردند و خدایان را نادیده میگرفتند و از تقدیم قربانی خودداری میکردند 22. سرانجام زئوس که از بیتقوایی آنان خشمگین شده بود، نسل نقرهای را نابود کرد ــ «آنان را در زیر زمین پنهان کرد» 23. آنان در نظام هزیود به ارواحی فرخنده در زیر زمین تبدیل میشوند، اما نتیجه روشن است: عصر نقره آزمایشی شکستخورده و دورهای منحط بود.
گزینش جزئیات در اینجا جالب توجه است. چرا باید اینهمه بر این واقعیت تأکید شود که آنان بهمدت یک قرن به بند ناف مادرشان وابسته بودند؟ این رفتار، رفتاری عادی برای انسان نیست؛ بیشتر به استعارهای از وابستگی ذهنی شباهت دارد. این مردان عصر نقره، به معنای واقعی کلمه، نمیتوانستند مستقلاً بیندیشند ــ آنان در جهانی بزرگسالانه همچنان کودک باقی مانده بودند. جوانیِ طولانی آنان شاید به ناتوانی مردان در دستیابی به بلوغ شناختیِ جدیدی اشاره داشته باشد که جامعه (یعنی زنان و خدایان) از آنان انتظار داشت. هزیود صراحتاً میگوید آنان از نظر ادراک (νοῆμα، noēma) «با عصر زرین متفاوت بودند» 6. به بیان دیگر، ذهن آنان در حد مطلوب نبود. واژهٔ aphradía که برای محکوم کردن رفتارشان به کار میرود، از ریشهٔ phren- (ذهن، خرد) همراه با یک پیشوند نفیکننده[*] ساخته شده است ــ و در اصل آنان را نادانانی بیخرد مینامد 24. در همین حال، مادران در اسطورهشناسی بهندرت چنین مورد توجه قرار میگیرند: هر مرد عصر نقره بهمدت صد سال در «کنار مادر نیکِ خویش» پرورش مییافت 21. ظاهراً زنان این عصر ناچار بودند برای همیشه از مردانشان مراقبت و آنان را نازپرورده کنند، گویی مردان نمیتوانستند زندگی را بهطور مستقل اداره کنند. تنها در عصر آهن (عصر کنونی، بنا بر روایت هزیود) است که نقشهای خانوادگیِ معمول از هم میگسلند؛ اما در عصر نقره، مراقبتِ مادرمحور همهچیز بود. این امر به شکلی وهمآور با فرض اصلی EToC همخوانی دارد که زنان حاملان مشعل ذهن انسان بودند. افسانهٔ عصر نقره همچون خاطرهای مبهم فرهنگی خوانده میشود که میگوید زمانی، مادر بهتر میدانست، زیرا پدر و پسرها تا حدی… از قافله عقب بودند.
برای مخاطبان باستانی، مجازات نژاد نقره به سبب هوبریس و بیتقوایی، پیامی اخلاقی و آشنا داشت: به خدایان احترام بگذار، وگرنه. اما از دریچهٔ ما، حتی این جزئیات نیز معنایی دیگر پیدا میکند. اگر «خدایان» نمایندهٔ صداهای نوظهور وجدان و خرد باشند، ناتوانی مردان نقرهای در احترام گذاشتن به خدایان میتواند نماد ناتوانی آنان در درونیسازی این صداهای جدید باشد. آنان نمیتوانستند بشنوند خدایان حقیقی را (صدای درونیِ themis، یا قانون الهی، چنانکه هزیود احتمالاً آن را صورتبندی میکرد 25) و در عوض، بیاعتنا به راههای قدیمی خود ادامه دادند. ازاینرو، آنان کنار زده شدند تا جا برای عصر برنز باز شود. عصر بعدی هزیود ــ عصر برنز ــ سرشار از مردانی خشن و سختدل بود که سرانجام در جنگافروزی خود را نابود کردند 26 27؛ و پس از آنان عصر قهرمانان فرا رسید، دورهای روشنتر با جنگاوران نیمهخدایی، مانند کسانی که در جنگ تروا حضور داشتند 28 29. وسوسهانگیز است که میان قهرمانان و «قهرمانان روزگاران کهن» در کتاب مقدس، که از زادهشدن پسران خدا از دختران آدمیان پدید آمدند، موازیای ترسیم کنیم 3. آیا ممکن است عصر قهرمانان در اسطوره، نشانگر یکپارچگی آن دو تبار باشد ــ به عبارت دیگر، نقطهای که در آن مردان سرانجام آگاهی کامل انسانی را (که اغلب با تبار الهی نمادپردازی میشود) به ارث بردند تا با سویهٔ فانیِ (انسانیِ) خود هماهنگ شوند؟ پس از گذارهای آشفتهٔ عصر نقره و برنز، عصر قهرمانان مردان را در حال کنشگریِ مستقلتر نشان میدهد و سپس عصر آهن کنونی ما با انسانهای «عادی» (هرچند بنا بر نظر هزیود، انسانهایی تیرهروز) کاملاً آغاز میشود.
برای جمعبندی این سرنخهای میانفرهنگی، در اینجا مقایسهای ارائه میشود:
| سنت اسطورهای | توصیف مردان نخستین | سرنوشت این مردان |
|---|---|---|
| عبری (پیدایش ۶) | «پسران خدا» زنان انسانی را به همسری میگیرند؛ فرزندان آنان نفیلیم، غولها و جنگاوران افسانهایاند 3. آنان خشونت و دانش نامشروع را وارد جهان میکنند 4#:~:text=Samyaza%20and%20his%20associates%20further,in%20the%20valleys%20of). | آنان به سبب فاسد کردن زمین، در سیلاب بزرگ نابود میشوند 4#:~:text=Samyaza%20and%20his%20associates%20further,in%20the%20valleys%20of). |
| حنوخی (۱ حنوخ) | ۲۰۰ فرشتهٔ ناظر شیفتهٔ زنان میشوند؛ فرزندان غولپیکر آنان انسانها را میبلعند. ناظران ساخت سلاح، جادو، لوازم آرایشی و مانند آن را آموزش میدهند و نظم طبیعی را مختل میکنند 4#:~:text=In%20the%20Book%20of%20Enoch,the%20earth%20and%20endanger%20humanity) 30. | سیل برای پاکسازی نفیلیم فرستاده میشود؛ ناظران در تاریکی به بند کشیده میشوند تا در انتظار داوری بمانند 4#:~:text=Samyaza%20and%20his%20associates%20further,the%20judgment%20of%20the%20great). |
| یونانی (عصر نقره) | مردان عصر نقره سادهلوحانی کودکصفت (nēpios) هستند که ۱۰۰ سال با مادرانشان زندگی میکنند و از ذهن یا ادراک سالم بیبهرهاند 21. آنان هوبریس نشان میدهند و در بزرگداشت قانون الهی ناکام میمانند 22. | زئوس در خشم آنان را نابود میکند؛ آنان در زیر زمین «ناپدید میشوند» و به این نژاد مردان پایان داده میشود 23. |
| میانآمریکایی | نژاد پیشین انسانها از چوب ساخته شده بود و فاقد روح، گفتار یا فرهنگ بود 8 (در اسطورههای مایا و آزتک). آنان نمیتوانستند بهدرستی عبادت کنند و رفتاری غیراخلاقی داشتند. | آبهای سیل (و دیگر فجایع) آنان را بهکلی نابود میکند؛ چند بازمانده به حیوانات (میمون یا ماهی) تبدیل میشوند 8. |
| گنوسی (هیپوستاز) | آرخونها (فرمانروایان اهریمنیِ مذکر) به حوا تعرض میکنند و دو پسر، قابیل و هابیل، به وجود میآورند که فاقد جرقهٔ الهیاند. فرزندان بعدی حوا از آدم، کاملاً انسانی هستند. | تبار شرورِ زادهٔ آرخونها سرانجام در سیل یا بر اثر فساد خود از میان میرود، درحالیکه تبار شیث باقی میماند. |
جدول ۱: اسطورههای فرهنگهای گوناگون که نوعی پیشینتر از انسان، اغلب مذکر، را به یاد میآورند؛ نوعی که فاقد چیزی اساسی (خرد، «روح»، احترام به نظم الهی) بود و نابود یا جایگزین شد. تکرار مضمون سیل یا فاجعهٔ عظیم نشان میدهد که این داستانها ممکن است رویدادها یا نقاط عطف واقعی را رمزگذاری کرده باشند؛ برای مثال، پایان آخرین عصر یخبندان یا آشفتگیهای اوایل هولوسن، هنگامی که شناخت مدرن و نظمهای اجتماعی پدیدار شدند.
راز تکاملِ «رسیدن» مردان#
آیا شواهد محکمی برای این دیدگاه وجود دارد که مردان دیرتر از زنان کاملاً خودآگاه شدهاند؟ این ادعا افراطی به نظر میرسد. بااینحال، دادههای جالبتوجهی از ژنتیک جمعیت سرنخی به دست میدهد. حدود ۵٬۰۰۰ تا ۷٬۰۰۰ سال پیش، در دوران گذار از نوسنگی به عصر برنز، اتفاقی عجیب در خزانهٔ ژنی انسان رخ داد: تنوع ژنتیکی مردان فروپاشید. این پدیده بهعنوان گلوگاه کروموزوم Y شناخته میشود و به شکل کاهش شدید تنوع دودمانهای کروموزوم Y در سراسر جهان دیده میشود 31 32. در یک تحلیل، ممکن است جمعیت مؤثرِ مردانِ تولیدمثلکننده به تنها ۱/۲۰ مقدار پیشین خود کاهش یافته باشد، درحالیکه تعداد زنان همچنان بالا مانده بود 33. به زبان ساده، بسیاری از دودمانهای مردانه از میان رفتند و تنها شمار نامتناسباً اندکی از مردان باقی ماندند تا نسلهای بعدی را پدید آورند. در ابتدا، پژوهشگران تصور میکردند این امر میتواند ناشی از وراثت شدیداً پاتریلاینال یا چندهمسری باشد ــ برای نمونه، جوامع جنگسالار که در آن شمار اندکی از مردان همسران و پسران بسیاری داشتند و رقبای خود را از میان میبردند 34. اما کاهش تنوع چنان شدید بود که مدلهای سادهٔ «چند مرد همهٔ زنان را برای خود انحصاری کردند» نمیتوانستند آن را بهطور کامل توضیح دهند 10. فرضیهٔ جایگزین، گزینش زیستی بر کروموزوم Y است: شاید برخی صفات مردانه (مرتبط با ژنهای Y) مزیت چشمگیری برای بقا ایجاد کرده باشند و در نتیجه، جاروبی رخ داده باشد که دیگر دودمانهای Y را حذف کرده است 10.
EToC پیشبینی جسورانهای ارائه میکند که به شکلی وهمآور با این خط زمانی سازگار است. صورت «قوی» این نظریه استدلال میکند که هنگامی که زنان خودآگاهی بازگشتی را ابداع کردند، مردان ناچار شدند سازگار شوند یا بمیرند. در طول هزارههای بسیار، اعمال فرهنگی (شاید آیینهای تشرف شمنی یا مناسک روانگردان ــ همان «فرقهٔ مار» که اندرو کاتلر دربارهٔ آن گمانهزنی کرده است 35) به مردان کمک کرد از نظر ذهنی به آنان برسند، اما در عین حال، گزینش ژنتیکی نیز احتمالاً مردانی را ترجیح میداد که میتوانستند با شیوهٔ جدید اندیشیدنِ آگاهانه کنار بیایند 35. به بیان دیگر، مردانی که در ذهنیت دوساحتی گرفتار مانده بودند، شاید در جوامعی که هرچه پیچیدهتر میشدند، در موقعیتی بهطور جدی نامساعد قرار میگرفتند؛ بهویژه هنگامی که جنگ و همکاری به سطوح پیچیدهتر و پیشرفتهتری رسید. ژنهای مرتبط با شناخت یکپارچهتر، نظریهٔ ذهن بهتر، کنترل تکانه، استعداد زبانی و مانند آن، میتوانستند تأثیر چشمگیری بر بقا و تولیدمثل مردان داشته باشند. کسانی که از این ارتقا بیبهره بودند ــ شاید همتایان واقعی نفیلیم یا سادهلوحان عصر نقره در مثلهای ما ــ ممکن بود طرد شوند، در رقابت شکست بخورند، یا حتی در درگیریها کشته شوند. در طول نسلها، این فرایند به شکل جاروبی در کروموزوم Y دیده میشد. و در واقع، سوابق ژنتیکی نشانههایی سازگار با یک جاروب انتخابی نشان میدهد: تنوع Y بسیار بیش از دیگر بخشهای ژنوم کاهش یافته است، فراتر از آنچه مدلهای خنثی پیشبینی میکنند 10. یک مطالعهٔ جدید به این نتیجه رسید که برای ایجاد چنین گلوگاهی بهطور همزمان در قارههای مختلف، چیزی جز گزینش شدید (یا تغییری فرهنگی با گسترهای باورنکردنی) نمیتوانسته است کافی باشد 36.
برای روشن بودن موضوع، علم جریان اصلی «اینکه مردان فقط اخیراً صاحب آگاهی شدهاند» را بهعنوان توضیحی برای گلوگاه کروموزوم Y نپذیرفته است – جنگهای قبیلهای و مردسالاری توضیحات رایجاند 37. اما این همزمانی ژنتیکی جالب است که این ناهنجاری ژنتیکی تقریباً دقیقاً در حوالی «عصر قهرمانان» افسانهای رخ داده است. دورهای از حدود 3000–2000 پیش از میلاد، که در آن نخستین شهرها و دولتها پدیدار شدند، همچنین دورهای است که اسطورههایی چون واپسین نیمهخدایان، حماسهٔ گیلگمش و نخستین اسناد تاریخی ظهور کردند. گویی بشریت در واپسین مراحل یک گذار فازی بزرگ قرار داشت. پس از آنکه گردوغبار فرو نشست (یا آبهای سیل عقب نشستند)، جوامع انسانی در همهجا خط مبنای جدیدی پیدا کردند: دیگر خبری از خدای-شاهانی که صداهایی میشنیدند نبود (یا دستکم، آنان دیگر استثنایی نادر بودند)، بلکه انسانهایی وجود داشتند با معماری روانی همگنتری که امروزه میشناسیم. در اصطلاح کتاب مقدس، پس از طوفان نخستین عهد رنگینکمان و قوانین را داریم؛ و پس از عصرهای نقرهای و قهرمانانهٔ هزیود، در عصر آهنِ رنج و کار هستیم، اما دستکم کاملاً انسانیم و در برابر اعمالمان پاسخگوییم. شخصیتهای نیمهمافوقطبیعیِ وحشی به قلمرو اسطوره عقبنشینی میکنند.
البته هیچیک از اینها نظریهٔ حوا را اثبات نمیکند. آنچه این نظریه انجام میدهد، بافتن داستانی معقول از رشتههای پراکنده است: متون باستانی، روانشناسی تکاملی و ژنتیک. این تطبیق تقریباً بیش از حد مرتب و بینقص است، و به همین دلیل باید تأکید کنیم که این صرفاً حدس و گمان است – فعلاً یک «داستان بهظاهر معقول» است. بااینحال، هرچند احتمال یک تکامل جنسیتمندِ آگاهی ممکن است نامحتمل به نظر برسد، این فرضیه به شکلی ظریف برخی روایتهای دیگری را که در غیر این صورت معماگونهاند توضیح میدهد. چرا فرهنگهای اینهمه گوناگون، سیلهایی را به یاد میآورند که نژادی پیشین را نابود کردند؟ چرا آن انسانهای پیش از سیل اغلب ناقص (بیروح، نافرمان، نادان) تصویر میشوند، با آنکه گاه از نیرویی عظیم برخوردارند؟ چرا موضوع تکرارشوندهٔ همآغوشی مردان ایزدی (یا نیمهایزدی) با زنان فانی وجود دارد؟ سناریوی ما این عناصر را به یکدیگر پیوند میدهد: مردان «ایزدی» کسانی بودند که هنوز بهطور کامل در ذهن انسانیِ زمینیِ خویش قرار نداشتند؛ زنان مردان (و ژنهایشان) را به جمع انسانی بازگرداندند؛ و سیل/بازتنظیم، پایان آن عصر آمیخته و آغاز بشریت واقعی و مدرن را نشان میدهد.
اگر شواهد آینده نشان دهد، برای مثال، که در حدود 5000 BP (پیش از زمان حاضر) گونههای نامعمول ژنهای مرتبط با مغز روی کروموزوم Y وجود داشتهاند، یا اگر تحلیل دقیق گاهشماری اسطورهها با دگرگونیهای باستانشناختی همراستا شود، این ایده ممکن است از گمانهزنیِ سرگرمکننده به فرضیهای آزمونپذیر ارتقا یابد. دستکم، این دیدگاه بُعد تازهای به خواندن اسطورههای کهن میافزاید. این اسطورهها شاید چیزی بیش از تأملات استعاری باشند – شاید پژواکهای تحریفشدهٔ درام تکاملی واقعیای باشند که گونهٔ ما از سر گذرانده است. در این فاصله، دفعهٔ بعد که با داستانی دربارهٔ خدایان، غولها یا قهرمانان روبهرو شدید، این احتمال را در نظر بگیرید که در حال شنیدن زمزمههای (یا بهتر است بگوییم، صداهای؟) دورهای هستید که در آن «چراغها در یک نیمه از خانهٔ بشریت روشن بودند» و در نیمهٔ دیگر هنوز کاملاً روشن نشده بودند.
پرسشهای متداول#
پرسش ۱. آیا نظریهٔ حوا بهمعنای واقعی کلمه ادعا میکند که مردان باستانی اسکیزوفرنیک بودهاند؟
پاسخ: نه دقیقاً، اما این نظریه نوعی قیاس مطرح میکند. بر اساس این دیدگاه، پیش از آنکه خودآگاهی مدرن در میان همه همگانی شود، بسیاری از مردان پیشاتاریخی به شیوهای مشابه افراد مبتلا به اسکیزوفرنی عمل میکردند – آنان بهجای اندیشهٔ دروننگرانه، توهمهای شنیداری («صداهای خدایان») را تجربه میکردند 2. این وضعیت در آن زمان حالتی متعارف از ذهن بود، نه حالتی مرضی. با گذشت زمان، همزمان با گسترش آگاهی واقعی به همه، این شیوهٔ ذهنی عقب نشست.
پرسش ۲. گلوگاه کروموزوم Y در دوران نوسنگی چیست و چه ارتباطی با این موضوع دارد؟
پاسخ: گلوگاه کروموزوم Y به کاهش شدید تنوع دودمانهای مردانه در حدود 5–7 هزاره پیش اشاره دارد 31. اساساً، در مقایسه با زنان، مردان بسیار کمتری ژنهای خود را به نسل بعد منتقل کردند. هرچند این پدیده غالباً به ساختارهای اجتماعی چندهمسری یا جنگهای قبیلهای نسبت داده میشود، با پیشبینی نظریهٔ حوا نیز همخوان است؛ پیشبینیای مبنی بر اینکه مردان در جریان گسترش آگاهی، تحت انتخابی شدید قرار گرفتند 11. در چارچوب بحث ما، این امر حاکی از آن است که مردانی که با الگوی ذهنی جدید سازگاری بیشتری داشتند، ممکن است از طریق زادآوری بیشتر یا طول عمر بالاتر بر دیگران غلبه کرده باشند.
پرسش ۳. آیا نفیلیم و دیگر «غولهای» اسطورهها قرار بود واقعاً غولهایی حقیقی تلقی شوند؟
پاسخ: اسطورهها آنان را از نظر جسمانی عظیم توصیف میکنند، اما تفسیرها متفاوت است. ممکن است آنان نمایانگر مردمانی واقعی با قامت یا نیرویی چشمگیر باشند (برای مثال، بازماندهٔ خاطرات برخورد با جمعیتهایی بلندقدتر)، اما از نظر نمادین، چیزی بزرگازحد یا خارج از حدود متعارف را در رفتار نشان میدهند. در این نظریه، غولپیکری آنان استعارهای است از نامتعارفبودن ذهنی و اخلاقی – «غولهایی» که از خودآگاهیِ تعدیلکنندهٔ انسانهای معمولی بیبهره بودند و ازاینرو برای جوامع آغازین به مشکلاتی عظیم تبدیل میشدند.
پرسش ۴. پژوهشگران ایدهٔ نقشآفرینی زنان در پرورش آگاهی را چگونه ارزیابی میکنند؟
پاسخ: علم جریان اصلی مفهومی برای تکامل جداگانهٔ آگاهی بر اساس جنسیت ندارد؛ معمولاً فرض بر این است که آگاهی در کل گونه پدیدار شده است. نظریهٔ حوا ایدهای ناهمسو با دیدگاه رایج است. بااینحال، این نظریه بر مشاهدات واقعی تکیه میکند – برای مثال، تفاوتهای شناختی و اجتماعیِ جزئی میان دو جنس 38 – و نیز بر این واقعیت که بسیاری از داستانهای آفرینش، در کسب معرفت نقشی محوری به زنان میدهند (حوا با سیب، یا ایزدبانوان گوناگونِ خرد). این فرضیه، هرچند اثبات نشده، دیدگاهی خیالپردازانه است که بهجای آنکه ادعایی پذیرفتهشده در دانشگاه باشد، پژوهش میانرشتهای (از روانشناسی و اسطورهشناسی تا ژنتیک) را برمیانگیزد.
پانوشتها#
منابع#
- کاتلر، اندرو. “The Y Chromosome Bottleneck.” Vectors of Mind، ۲۰۲۳. نوشتهای در مجموعهٔ EToC که شواهد ژنتیکیِ انتخابِ اخیر در مردان، از جمله فروپاشی تنوع کروموزوم Y در دورهٔ نوسنگی و علل احتمالی آن را بررسی میکند 10 36.
- کاتلر، اندرو. “Eve Theory of Consciousness v3.0.” Vectors of Mind، ۲۰۲۳. جدیدترین نسخهٔ EToC که اسطورهشناسی تطبیقی (عدن، آیینهای مارپرستی، افسانههای سیل) را به تکامل شناختی پیوند میدهد 40 8.
- کتاب مقدس عبری. Genesis، ۶:۱–۴ (NRSV). توصیف میکند که “sons of God” با “daughters of men” درآمیختند و نیفیلیمها را پدید آوردند؛ کسانی که «قهرمانان نیرومند روزگار کهن» خوانده شدهاند 3.
- متون اپوکریفای کتاب مقدس. 1 Enoch (حدود سدهٔ ۳ پیش از میلاد)، فصلهای ۶–۸. توصیف میکند که ۲۰۰ فرشتهٔ ناظر، به رهبری سمیازا، برای ازدواج با زنان انسانی فرود آمدند و هنرهای ممنوع را آموزش دادند؛ فرزندان غولآسای آنان زمین را به ویرانی کشاندند 4#:
:text=In%20the%20Book%20of%20Enoch,the%20earth%20and%20endanger%20humanity) 4#::text=Samyaza%20and%20his%20associates%20further,in%20the%20valleys%20of). ترجمه در Nickelsburg، 1 Enoch: Hermeneia (Fortress، ۲۰۰۱). - بریتانیکا. “Nephilim – biblical people.” Encyclopaedia Britannica. تفسیرهای نیفیلیمها را بهعنوان “giants” یا “fallen ones,” خلاصه میکند و به ذکرهای کتابمقدسیِ آنان میپردازد 41 16.
- هزیود. Works and Days، سطرهای ۱۲۷–۱۴۲. حدود ۷۰۰ پیش از میلاد. حماسهٔ یونانی که پنج عصر انسان را توصیف میکند. مردان عصر نقره بهمدت ۱۰۰ سال بهدست مادرانشان پرورش مییابند و همچنان کودکانی نادان باقی میمانند (nēpios) و سرانجام زئوس آنان را بهسبب بیحرمتی به خدایان نابود میکند 21 7. ترجمهٔ گرگوری ناگی (مرکز مطالعات هلنیک، ۲۰۱۸).
- TheTorah.com. “The Benei Elohim, the Watchers, and the Origins of Evil.” پیدایش ۶ را در پرتو کتاب ناظران توضیح میدهد و سه رشتهٔ اسطورهٔ ناظران را با جزئیات شرح میکند: دانش ممنوع (سلاحها، لوازم آرایشی)، جادو، و زادآوری غولها 30 14.
- مجلهٔ تایم. “Behavior: The Lost Voices of the Gods.” TIME، ۱۴ مارس ۱۹۷۷. معرفی نظریهٔ ذهن دوساحتیٔ جولیان جینز. این مقاله بهسبب خلاصهٔ موجز خود برجسته است: “Before consciousness, mankind was directed by hallucinatory voices… which survive today in schizophrenics” 18.
- نوشتههای مسیحی آغازین. “The Hypostasis of the Archons (The Reality of the Rulers).” کتابخانهٔ ناگ حمادی، حدود سدهٔ ۳ میلادی. بازگو میکند که آرخونها به حوا تجاوز کردند و قابیل و هابیل را پدید آوردند، درحالیکه آدم و حوا بعدها شیث (و در برخی متون، دختری به نام نوریا) را به دنیا آوردند که نمایندهٔ تبار پاکتری هستند 20. این موضوع در Lillie، The Rape of Eve (۲۰۱۷)، بررسی شده است.
- آرمسترانگ، توماس. “The St(ages) of Life According to Hesiod.” Institute for Learning، ۲۰۱۹. تحلیلی از اعصار هزیود؛ به وابستگی طولانیمدت و کودکانهٔ عصر نقره و فقدان خرد در آن اشاره میکند و آن را بهصورت رشدی تفسیر میکند.
- ساینتیفیک امریکن. “Ancient Clan War Explains Genetic Drop.” SciAm، مه ۲۰۱۸. گزارش مطالعاتی دربارهٔ نسبتدادن گلوگاه کروموزوم Y به جنگ میان قبیلههای پدرسالار که مستلزم دگرگونی اجتماعی عظیمی در حدود ۵ هزار سال پیش است (بدیلی برای انتخاب محض).
- الیاده، میرچا. Rites and Symbols of Initiation. Harper & Row، ۱۹۵۸. (با ارجاع کاتلر 42.) توصیف میکند که چگونه گفته میشود “mythical figures” در آیینهای تشرف قبیلهای، پس از “terrible but decisive” آغازین، زندگی معنوی و نظم اجتماعی را به ارمغان آوردهاند—موضوعی سازگار با این ایده که در اسطورهها، بازدیدکنندگان یا آموزگارانی حامل فرهنگ وجود داشتهاند.
[Wikipedia](https://en.wikipedia.org/wiki/Watcher_(angel) ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎
فرضیهٔ «ذهن دوساحتی» که روانشناس، جولیان جینز، مطرح کرد، بر این باور است که انسانهای باستانی (تا عصر برنز) فاقد آگاهی ذهنی به معنایی بودند که ما امروزه میشناسیم. در عوض، آنان فرامین عصبیِ خود را بهصورت توهمات شنیداری تجربه میکردند—یعنی بهمعنای واقعی کلمه صداهای خدایان یا شخصیتهای صاحباقتدار را در سر خود میشنیدند 12. جینز به متونی مانند ایلیاد اشاره میکرد که در آنها قهرمانان هرگز به درون خود نمینگرند یا دچار تردید نمیشوند—بلکه صداهای ایزدی آنان را به عمل وامیدارند—و این را شاهدی بر چنین ذهنیتی میدانست. از دیدگاه جینز، اسکیزوفرنیِ مدرن بازمانده یا پژواکی از آن وضعیت پیشین است 39. نظریهٔ حوا بر مفهومی مشابه بنا شده است، اما پیشنهاد میکند که این دگرگونی (از ذهنِ متکی بر توهم به ذهنِ خوداندیش) شاید نخست در یکی از دو جنس (زنان) و پیش از جنس دیگر رخ داده باشد. ↩︎
