خلاصه
- نظریهٔ «خودِ روایی» بر این باور است که هویت شخصی داستانی مستمر است که دربارهٔ زندگی خود میسازیم، نه موجودیتی ثابت.
- صاحبنظران برجستهٔ این دیدگاه عبارتاند از دنت (خود بهمثابهٔ «مرکز ثقل روایی»)، ریکور (هویت روایی)، مکآدامز (الگوی داستان زندگی)، برونر (وجه روایی) و گازانیگا (مفسر نیمکرهٔ چپ).
- علوم اعصاب نشان میدهد که نیمکرهٔ چپ مغز و شبکهٔ حالت پیشفرض در تولید این خودروایتها دخیلاند.
- حافظه فرایندی بازسازنده تلقی میشود که در خدمت روایت کنونی قرار دارد؛ این فرایند به تداوم خود یاری میرساند، اما امکان تحریف را نیز فراهم میکند.
- نقدهایی، بهویژه نقد گالن استراوسن، استدلال میکنند که همهٔ افراد زندگی را بهصورت روایی تجربه نمیکنند («افراد اپیزودیک» در برابر «افراد دیاکرونیک») و نباید این نظریه را بهصورت جهانشمول تعمیم داد.
- این مفهوم بر درک ما از هویت، عاملیت (که ممکن است موهوم باشد)، حافظه و آگاهی تأثیر میگذارد و در درمان نیز کاربردهایی دارد.
مقدمه#
در دهههای اخیر، بسیاری از پژوهشگران در حوزههای فلسفه، روانشناسی، علوم شناختی، علوم اعصاب و نظریهٔ ادبی بر این ایده همگرا شدهاند که خود، در بنیاد، داستان یا روایتی است که دربارهٔ زندگیمان میسازیم. بر اساس دیدگاه «خودِ روایی»، هویت شخصی جوهری ثابت نیست، بلکه خودزندگینامهای مستمر است—داستانی منسجم که از تجربهها، خاطرات و تفسیرهای ما بافته میشود.
چنانکه جروم برونر، روانشناس شناختی، بیان کرده است، «خود داستانی است که پیوسته بازنویسی میشود» و در نهایت «ما به همان روایتهای خودزندگینامهای بدل میشویم که بهواسطهٔ آنها زندگیمان را “روایت میکنیم”» . دنیل دنت، فیلسوف، نیز با این دیدگاه همنواست و میگوید: «همهٔ ما رماننویسانی چیرهدستیم… که همهٔ مواد و مصالح خود را در قالب یک داستان خوب و واحد منسجم میکنیم. و آن داستان، خودزندگینامهٔ ماست. شخصیت داستانی اصلی در مرکز آن خودزندگینامه، خودِ فرد است.» 
این مرور ادبیات، روند شکلگیری مفهوم خودِ روایی را در رشتههای گوناگون بررسی میکند—از جمله پیوندهای آن با پرسشهای گستردهتر دربارهٔ تکامل آگاهی انسانی و چگونگی پیدایش ذهنهای داستانپرداز ما—و نیز تعاریف و مبانی نظری آن، صاحبنظران اصلی (برای نمونه دنت، ریکور، مکآدامز و دیگران)، گونهها و نقدهای آن (از جمله مخالفت گالن استراوسن)، یافتههای تجربی و پیامدهای گستردهترش برای درک هویت، عاملیت، حافظه و آگاهی را بررسی میکند.
مبانی فلسفی خودِ روایی
دریافتهای فلسفی نخستین#
این تصور که هویت با روایت پیوند دارد، ریشههایی فلسفی دارد که به سدههای گذشته بازمیگردد. جان لاک (سدهٔ هفدهم) مطرح کرد که هویت شخصی بر تداوم آگاهی و حافظه استوار است—در اصل، بر «داستان» مستمری که فرد میتواند از خویشتن به یاد آورد.
دیوید هیوم (سدهٔ هجدهم) گامی فراتر نهاد و استدلال کرد که در زیر ادراکهای ما، خودِ ثابتی وجود ندارد؛ بلکه خود، «دستهای» از ادراکهاست که تخیل آنها را به یکدیگر پیوند میدهد . ما نوعی تداوم ساختگی ایجاد میکنیم—اشارهای اولیه به این احتمال که خود ممکن است گونهای برساخت روایی باشد.
در سدهٔ بیستم، فیلسوف، آلاسدیر مکاینتایر، استدلال کرد که «وحدت یک زندگی انسانی» صورتِ وحدت روایی دارد—پرسیدن از اینکه خیر یا معنای زندگی فرد چیست، ذاتاً به معنای پرسیدن دربارهٔ داستان آن زندگی است؛ یعنی جستوجوی رواییای که فرد در حال زیستن آن است. چنین دیدگاههایی زمینه را برای شکلگیری نظریههای صریح خودِ روایی در فلسفهٔ اواخر سدهٔ بیستم فراهم کردند.
هویت روایی و هرمنوتیک (پل ریکور)#
فیلسوف فرانسوی، پل ریکور، در دههٔ ۱۹۸۰ مفهوم هویت روایی را پروراند و پدیدارشناسی، هرمنوتیک و نظریهٔ ادبی را به یکدیگر پیوند داد. ریکور استدلال میکند که هویت ما («اینکه چه کسی هستیم») بودنی ایستا نیست، بلکه از طریق داستانهایی که دربارهٔ خود میگوییم شکل میگیرد. از دیدگاه او، همهٔ خودشناسیها کنشی تفسیریاند که «در روایت… میانجیای ممتاز مییابد» . او بر این باور بود که هویت شخصی در محل تلاقی تاریخ و خیال پدیدار میشود: ما رویدادهای واقعی و تفسیرهای خیالی را در قالب داستانی منسجم از زندگی به هم میبافیم . ریکور مینویسد: «آیا زندگیهای انسانی هنگامی که در پرتو داستانهایی که مردم دربارهٔ آنها میگویند تفسیر شوند، فهمپذیرتر نمیشوند؟ … خودشناسی تفسیری است؛ خودتفسیر نیز به نوبهٔ خود در روایت… میانجیای ممتاز مییابد… و داستان یک زندگی را به داستانی خیالی یا داستانی تاریخی بدل میکند؛ چیزی همسنگ آن زندگینامههای مردان بزرگ که در آنها تاریخ و خیال درهمتنیدهاند.» . بهاختصار، از نظر ریکور، خود ماهیتی روایی دارد—ما با قرار دادن خود در جایگاه قهرمان داستانی مستمر، برای هستیمان معنا پیدا میکنیم. این دیدگاه بر نظریهٔ ادبی نیز تأثیر گذاشته و مطالعهٔ ادبیات خودزندگینامهای و داستانپردازی را بهعنوان کلیدهای فهم خودبودگی اعتبار بخشیده است.
خود بهمثابهٔ «مرکز ثقل روایی» (دنیل دنت)#
در فلسفهٔ شناختی، دنیل دنت از صاحبنظران برجستهٔ دیدگاه خودِ روایی است. دنت وجود «روح تغییرناپذیر» درونی یا منِ متافیزیکی واحد را رد میکند؛ در عوض، خود را به مرکز ثقلی خیالی در تفسیرهای رواییمان تشبیه میکند . همانگونه که مرکز ثقل یک شیء انتزاعی مفید است—نه چیزی ملموس، بلکه نقطهای که توزیع جرم شیء آن را تعریف میکند—خود نیز مرکز ثقلی انتزاعی و روایی است که داستان تجربههای فرد آن را تعریف میکند . ما قهرمانی منسجم—«برساختهای در نظریهٔ یک نظریهپرداز»—را برمیسازیم تا انبوه ادراکها، خاطرات و کنشهایی را که در مغز رخ میدهند معنا کنیم  . دنت توضیح میدهد که «آنچه هستید، حاصل جمعِ در حال غلتیدنِ تجربه و خیال است… که در یک مغز و بدن به هم پیوند خورده و نامی معین بر آن نهاده شده است. این تصور که علاوه بر اینها، ذرهای ویژه و ناگسستنی از شما نیز وجود دارد… خیالی جذاب است، اما برای معنا بخشیدن به انسانها به آن نیازی نداریم» . در صورتبندی مشهور دنت، مغز نویسنده است و «قهرمان داستان—خود—شخصیتی خیالی است» که مغز آن را روایت میکند . بنابراین، از دیدگاه دنت، خود بهعنوان داستانی انتزاعی وجود دارد که مرکز تبیینی مفیدی برای رفتار ما فراهم میکند، نه بهعنوان موجودیتی عینی .
خودْقوامبخشی روایی (ماریا شختمن و دیگران)#
فیلسوفان تحلیلی معاصر این ایدهها را بسط دادهاند. برای نمونه، نظریهٔ خودْقوامبخشی رواییِ ماریا شختمن بر این باور است که هویت شخصی اساساً بهوسیلهٔ روایت خودزندگینامهایای که فرد میسازد ایجاد میشود. فرد «با شکل دادن به روایتی خودزندگینامهای، هویت خود را میآفریند»؛ روایتی که تجربههای او را بهصورتی معنادار به یکدیگر پیوند میدهد . بر اساس این دیدگاه، همان شخص بودن در طول زمان یعنی بافتن تجربههای خود در قالب داستانی ادامهدار که خود فرد شخصیت اصلی آن است؛ روایت، تداوم روانشناختی را فراهم میکند و توضیح میدهد که چرا خودِ کنونی فرد از گذشتهٔ او ناشی میشود—هم برای خود او و هم برای دیگران . بههمینسان، فیلسوف، جی. دیوید ولمن، اظهار میکند که «ما خودمان را اختراع میکنیم… اما واقعاً همان شخصیتهایی هستیم که اختراع میکنیم» و تأکید میورزد که داستانهایی که دربارهٔ «اینکه چه کسی هستیم» میسازیم، به واقعیت ما بدل میشوند .
روایتهای اخلاقی و اگزیستانسیال (مکاینتایر و دیگران)#
در فلسفهٔ اخلاق، روایتها برای عاملیت و اخلاق ضروری دانسته شدهاند. آلاسدیر مکاینتایر استدلال کرد که خوب زیستن شبیه پدید آوردن روایتی منسجم است: «وحدت یک زندگی انسانی، وحدت روایتی است که در یک زندگی واحد تجسم یافته است.» ما فقط با دیدن زندگی بهمثابهٔ داستانی دارای تداوم روایی—با هدفها، نقاط عطف و یک تلوس یا غایت—میتوانیم کنشهای خود را فهمپذیر کنیم و زندگیمان را از نظر اخلاقی ارزیابی کنیم. در فلسفه و ادبیات اگزیستانسیال نیز خود بهعنوان روایت به رسمیت شناخته شده است—برای مثال، ژان-پل سارتر توصیف میکرد که انسانها پیوسته برای تعریف خود داستانهایی میبافند (هرچند اغلب با سوءنیت)، و رماننویسانی چون مارسل پروست نشان دادند که هویت چگونه در طول داستان زندگی گشوده و بازنگری میشود.
جدول ۱ – متفکران نماینده دربارهٔ خودِ روایی (در رشتههای گوناگون)#
| متفکر (رشته) | ایدهٔ اصلی دربارهٔ خودِ روایی |
|---|---|
| دنیل دنت (فلسفه / علوم شناختی) | خود، «مرکز ثقل روایی» انتزاعی است—نقطهای خیالی که مغز ما داستان زندگیمان را حول آن سازمان میدهد. ما داستانپردازانی چیرهدستیم که همهٔ تجربههایمان را در قالب روایتی خودزندگینامهای منسجم میکنیم. |
| پل ریکور (فلسفه / نظریهٔ ادبی) | هویت روایی: هویت از طریق داستانهایی که دربارهٔ خود میگوییم قوام مییابد. خودشناسی اساساً کنشی تفسیری و روایی است که تاریخ و خیال را با یکدیگر ترکیب میکند. |
| ماریا شختمن (فلسفه) | خودْقوامبخشی روایی: هویت فرد با ساختن روایتی خودزندگینامهای و منسجم ایجاد میشود؛ روایتی که تجربهها و نیات او را در طول زمان به یکدیگر پیوند میدهد. |
| جی. برونر (روانشناسی) | خود یک داستان است. انسانها بهطور طبیعی خاطرات و تجربههای خود را در قالب روایی سازمان میدهند تا احساس انسجام و معنا ایجاد کنند («زندگی بهمثابهٔ روایت»). |
| دن پی. مکآدامز (روانشناسی) | هویت روایی: هر فرد «داستانی درونیشده از زندگی» پرورش میدهد که وحدت و هدف فراهم میکند. مکآدامز میگوید: «همهٔ ما داستانپردازیم و همان داستانهایی هستیم که روایت میکنیم.» |
| مایکل گازانیگا (علوم اعصاب) | نیمکرهٔ چپ مغز همچون «مفسری» عمل میکند که پیوسته روایتی برای توضیح رفتارها و تجربههای ما جعل میکند و بدینترتیب توهم خودِ یکپارچه را پدید میآورد. |
| آنتونیو داماسیو (علوم اعصاب) | «خودزندگینامهای» از خاطرات شخصی و طرحهای آیندهنگر ساخته میشود—در اصل، روایتی که خودِ هستهای را در زمان امتداد میدهد و به فرد امکان میدهد گذشته و آینده را بهعنوان بخشی از هویت خود تفسیر کند. |
| توماس متزینگر (فلسفه / علوم اعصاب) | خودْ یک چیز نیست، بلکه مدلی است که مغز تولید میکند. «خودِ روایی» همان هویت مجازیِ سطح بالاتر (داستانی جاری) است که خودمدلِ مغز آن را حفظ میکند؛ در واقع، فراتر از این داستانها، «چنین خودهایی وجود ندارند». | | جِی. دیوید ولمن (فلسفه) | ما خودهای خویش را با ابداع شخصیتی در یک داستان ابداع میکنیم ــ و سپس به آن شخصیت داستانی بدل میشویم. خود، ساختی روایی و اجرایی است. | | آلاسدیر مکاینتایر (فلسفه) | زندگی هر فرد وحدتی روایی دارد. هویت شخصی و زندگی اخلاقی مستلزم آن است که زندگی را همچون داستانی برخوردار از انسجام و جهت (یک جستوجو) تصور کنیم. اعمال تنها در بافت این کل روایی معنا دارند. | | الیور ساکس (عصبشناسی/ادبیات) | عصبشناس، الیور ساکس، نوشته است: «هر یک از ما روایتی میسازیم و با آن زندگی میکنیم، و این روایت همان ماست»؛ او مشاهده کرد که حتی بیماران دچار آسیب مغزی نیز اغلب میکوشند نظمی روایی به تجربههای خود بازگردانند. |
جدول ۱: متفکرانی از حوزههای گوناگون که (به شیوههای متنوع) بر این باورند که خود، ماهیتی داستانوار دارد.
دیدگاههای روانشناختی درباره خودِ روایی
هویت روایی در روانشناسی شخصیت#
در روانشناسی، برداشت روایی از خود، بهویژه در روانشناسی شخصیت و روانشناسی رشد، بسیار تأثیرگذار شده است. برای نمونه، دن مکآدامز مدلی از هویت ارائه کرد که در آن «داستان زندگی» سطحی مرکزی از شخصیت است (فراتر از صفات و انگیزهها). به نظر مکآدامز، افراد تا اوایل بزرگسالی، اسطورهای شخصی یا روایتی از زندگی را درونی میکنند که گذشته را به هم پیوند میدهد و آینده را پیشبینی میکند و بدینسان احساس وحدت و هدفمندی فراهم میآورد. او مینویسد که هویت روایی، «داستانی درونیشده است که درباره خودتان میسازید ــ اسطوره شخصی خودتان»؛ داستانی کامل با مکانها، صحنهها، شخصیتها و طرح داستانی که در گذر زمان تحول مییابد. به تعبیر مکآدامز، انسانها «موجوداتی داستانگو هستند که بر اساس داستانهایی که درباره خود میگوییم زندگی میکنند». این روایت زندگی چارچوبی در اختیار افراد میگذارد تا تجربههای خود را تفسیر کنند (برای مثال، سختیای را همچون «چالشی که در فصل ۳ زندگیام از آن گذر کردم» ببینند). پژوهشهای مکآدامز و دیگران نشان میدهد که مضامین داستان زندگی یک فرد با بهزیستی او ارتباط دارند ــ برای مثال، روایتهای رستگاریبخش (داستانهایی که رنج را بهمثابه امری منتهی به رشد یا پیامدهای نیک صورتبندی میکنند) با رضایت بیشتر از زندگی و زایندگی ارتباط دارند، در حالی که روایتهای آلودگی (تبدیل اوقات خوش به اوقات بد) با سلامت روانی ضعیفتر همبستهاند. چنین یافتههایی از این ایده پشتیبانی میکنند که شیوه روایتکردن زندگی میتواند هویت و بهزیستی فرد را بهطور چشمگیری شکل دهد.
روانشناسی شناختی و رشد#
جروم برونر، روانشناس شناختی، از پیشگامان روانشناسی روایی بود. او استدلال میکرد که انسانها شیوهای بنیادی از اندیشیدن دارند که آن را «وجه روایی» مینامید و از آن برای معنادادن به جهان از طریق ساختن داستانها استفاده میکنیم (متمایز از شیوه اندیشیدن «پارادایمی» یا منطقی ــ علمی). برونر مطرح کرد که انسانها از دوران کودکی به بعد، خاطرات خود را سازمان میدهند و زندگیشان را در قالبی روایی میفهمند: «ما میکوشیم با مرتبکردن رویدادهای زندگیمان در قالب داستان، به تجربههای پراکنده خود حس انسجام ببخشیم.» پژوهشهای رشدی تأیید میکنند که کودکان در اوایل کودکی (حدود ۳ تا ۵ سالگی، همزمان با رشد زبان و خودپنداره) شروع به شکلدادن خاطرات خودزندگینامهای و روایتهای ساده از زندگی میکنند. داستانگویی والدین با کودکان (بازگویی رویدادهای گذشته) به کودکان کمک میکند رویدادها را در توالیهای علّی به هم پیوند دهند و عملاً ساخت روایی خود را به آنان میآموزد. با گذشت زمان، این روایتها پیچیدهتر میشوند و دورههای گستردهتری از زندگی (برای مثال، «وقتی در مدرسه بودم»، «بعد از آنکه به شهر نقلمکان کردم») را در داستانی فراگیر ادغام میکنند. تا دوران نوجوانی و بزرگسالی، بیشتر افراد میتوانند روایتی نسبتاً منسجم از زندگی خود بیان کنند؛ روانشناسان این توانایی را نشانهای شاخص از رشد سالم هویت میدانند. برای آگاهی بیشتر درباره چگونگی تداوم و تحول روایتها در فرهنگ انسانی، به مقاله ما درباره ماندگاری اسطورهها مراجعه کنید.
روایت در حافظه و تداوم خود#
روانشناسان همچنین خاطرنشان میکنند که حافظه فرایندی فعال و بازسازیگر است ــ نه ثبت کاملی از گذشته، بلکه بیشتر شبیه داستانگویی که پیوسته «خاطراتنامه» زندگی فرد را ویرایش میکند. آزمایشهای کلاسیک فردریک بارتلت (۱۹۳۲) نشان داد که افراد بهطور طبیعی یادآوری رویدادها را طوری تغییر میدهند که با طرحوارهها یا خطوط داستانی موجودشان سازگار شود و با تغییر ناخودآگاه جزئیات نامأنوس، به آنها «معنا» میبخشند. این امر نشان میدهد که نظام حافظه ما در پی روایتی منسجم است. حافظه خودزندگینامهای، بهویژه، سوگیرانه و گزینشی است: لحظههای برجستهای را که با تصویر ما از خودمان سازگارند برجسته میکنیم، چیزهایی را که با آن سازگار نیستند فراموش یا تحریف میکنیم، و حتی بهطور ناخودآگاه توضیحاتی میسازیم تا نقاط پراکنده را به هم وصل کنیم. این حافظه داستانگو به حفظ احساس تداوم کمک میکند ــ گویی دائماً بخش تاریخچه شخصیِ داستان خودمان را بازبینی میکنیم تا با آنکه فکر میکنیم هستیم سازگار بماند. پژوهشها نشان دادهاند که برخورداری از روایتی منسجمتر از زندگی با بهزیستی روانشناختی بیشتر ارتباط دارد. یک مطالعه تأیید کرد که «ساختن روایتهای خودزندگینامهای منسجم با بهزیستی روانشناختی ارتباط دارد»، بهویژه هنگامی که این روایتها برای رویدادهای زندگی معنا و یکپارچگی فراهم میکنند. در مقابل، گسستگی در داستان فرد (دشواری در معنادادن به رویدادهای گذشته یا دیدن تداوم) با سردرگمی هویتی و حتی آشفتگی روانی ارتباط دارد. این خط شواهد در روانشناسی، پشتوانه تجربیای برای مدل خودِ روایی فراهم میکند: دیدن زندگی خویش همچون داستان (و توانایی بیان منسجم آن داستان) ظاهراً بخش مهمی از هویتی باثبات و مثبت است.
روانشناسی بالینی و اجتماعی ــ روایتها در درمان و فرهنگ#
رویکرد روایی در روانشناسی بالینی و درمان نیز نمود مییابد. درمان روایی، که مایکل وایت و دیوید اپستون آن را تدوین کردند، صراحتاً با خود همچون داستان برخورد میکند ــ رویکردی که قدرت درمانی بازنویسی هویت خویش را به رسمیت میشناسد: مراجعان تشویق میشوند روایتهایی را که بر اساس آنها زندگی میکنند «دوباره مؤلف» شوند و امکانهایی برای تغییر بگشایند. برای مثال، میتوان به فردی که در هویت «من شکستخوردهام» گرفتار شده است کمک کرد داستان خود را بهگونهای بازنویسی کند که موفقیتها یا تابآوری او را برجسته سازد و از این طریق خودپندارهاش را تغییر دهد. به همین ترتیب، در درمان تروما، ساختن روایتی منسجم از تجربه آسیبزا اغلب شفابخش است ــ تبدیل خاطرهای آشوبناک به داستانی ساختاریافته میتواند نشانهها را کاهش دهد (چنانکه در پژوهشهای جیمز پنبیکر درباره نوشتاردرمانی دیده شده است). در سطحی گستردهتر، فرهنگها روایتهای کلان ــ الگوهای داستانی مشترک (مانند داستان دینی رستگاری یا داستان «رؤیای آمریکایی» درباره ترقی از فقر به ثروت) ــ فراهم میکنند که افراد آنها را درونی میسازند. جامعهشناسان و روانشناسان میانفرهنگی مشاهده کردهاند که شیوههای رواییِ خود ممکن است متفاوت باشند: فرهنگهای غربی معمولاً روایتهای خودزندگینامهای فردگرایانهتری را پرورش میدهند (دیدن زندگی خویش همچون داستانی شخصی و یگانه)، در حالی که برخی فرهنگهای غیرغربی بر روایتهای جمعی یا بینافردی تأکید میکنند (تعریف خود از طریق داستانهای خانواده یا جامعه). با این همه، به نظر میرسد عمل ساختن داستان زندگی، حتی اگر محتوا و سبک این داستانها در فرهنگهای مختلف متفاوت باشد، امری جهانشمول در میان انسانهاست.
علم شناختی و علوم اعصاب: داستانگویی مغز#
شکل ۱: نیمکرههای چپ و راست مغز. مطالعات نوروساینتیست، مایکل گازانیگا، درباره مغز دوپاره، «مفسر نیمکره چپ» را آشکار کرد که برای معنادادن به اعمال و احساسات فرد، روایتهایی جعل میکند. این امر نشان میدهد که بخش چپ مغز ما پیوسته در حال تولید توضیح است ــ در واقع، داستانگویی که احساس ما از خودی یکپارچه را میسازد.
علوم اعصاب مدرن شواهد شگفتانگیزی فراهم میکند مبنی بر اینکه مغز، برای ایجاد احساس خود، به معنای واقعی کلمه روایتی میسازد. این موضوع با پژوهشهای گستردهتر درباره چگونگی تکامل آگاهی انسانی و ظرفیتهای منحصربهفرد خودبازاندیشانه آن پیوند دارد. مایکل گازانیگا، که بهخاطر مطالعاتش درباره مغز دوپاره شناخته شده است، چیزی را کشف کرد که خود «مفسر مغز چپ» مینامد. گازانیگا در بیمارانی که نیمکرههای مغزشان بهطور جراحی از هم جدا شده بود مشاهده کرد که نیمکره چپ (که زبان را کنترل میکند) برای اعمالی که نیمکره راست آغاز کرده بود توضیحاتی ابداع میکرد ــ در اصل، خیالپردازیهایی که داستانی پذیرفتنی میساختند. برای مثال، اگر به نیمکره راست بیمار (که قادر به سخنگفتن نیست) دستور داده میشد کاری انجام دهد (مانند بیرونرفتن از اتاق) و سپس از نیمکره چپ بیمار پرسیده میشد چرا آن کار را انجام داده است (بیآنکه از دلیل واقعی آگاه باشد)، بیمار ممکن بود خودبهخود دلیلی بسازد («اوه، دلم میخواست یک نوشابه بگیرم») که درون روایتی از کنش عقلانی جای گیرد. بنابراین نیمکره چپ همچون راویِ برخط عمل میکند و هر قطعه اطلاعاتی را که در اختیار دارد میگیرد و بر آن نظم و معنا تحمیل میکند: «این نیمکره چپ است که… میکوشد همهچیز را درون یک داستان جای دهد و در بستری قرار دهد. به نظر میرسد که حتی در برابر شواهدی مبنی بر نبودن هرگونه الگویی، به فرضیهپردازی درباره ساختار… سوق داده میشود.» به گفته گازانیگا، «این همان کاری است که مغز ما در تمام طول روز انجام میدهد. ورودیها را میگیرد… و آنها را در قالب داستانی ترکیب میکند. واقعیتها عالیاند، اما ضروری نیستند. مغز چپ باقی ماجرا را بداههپردازی میکند.» این شواهد عصبشناختی بهطور نیرومندی از ایده خودِ روایی پشتیبانی میکند: احساس ما از اینکه خودی واحد و منسجم هستیم، ممکن است فرایندی داستانگو و جاری در مغز، عمدتاً در مراکز زبانی نیمکره چپ، باشد. ما راویِ تفسیریای را با خود حمل میکنیم که رفتارهای خودمان را توضیح میدهد و از دل فرایندهای ماژولار متعدد، احساسی پیوسته از «من» میبافد. جالب آنکه این مفسر حتی میتواند در جایی که عاملیتی وجود ندارد، روایتی از عاملیت بسازد ــ مانند آزمایشهایی که در آنها افراد متقاعد میشوند خودشان انتخاب کردهاند کاری را انجام دهند که در واقع آزمایشگر القا کرده است، اما با اطمینان دلیلی برای آن روایت میکنند. چنین یافتههایی برجسته میکنند که مغز، معناسازی وسواسی است که برای حفظ توهمِ خودی منسجم و مسلط، روایتی شخصی تولید میکند.
شبکهٔ حالت پیشفرض مغز و «روایت درونی»#
علوم اعصابِ فعالیت مغز در حالت استراحت نیز بر نقش داستانگویی در مفهوم ما از خویشتن دلالت دارد. هنگامی که بر تکلیفی بیرونی متمرکز نیستیم ــ برای مثال، هنگام خیالپردازیِ بیهدف یا یادآوری خاطرات ــ شبکهٔ حالت پیشفرض مغز (DMN) بهشدت فعال میشود. شبکهٔ حالت پیشفرض مجموعهای از نواحیِ بههمپیوستهٔ خط میانی مغز است (از جمله قشر پیشپیشانیِ میانی و سینگولیت خلفی/پیشگوه) که با اندیشیدنِ خودارجاع، بازیابی خاطرات و تصور آینده ارتباط دارد. نکتهٔ قابلتوجه آن است که پژوهشگران DMN را همچون سازندهٔ «روایتی درونی» توصیف کردهاند که برای حفظ احساس خویشتن اهمیت حیاتی دارد. هنگام استراحت یا سرگردانی ذهن، افراد اغلب خود را از نظر ذهنی در موقعیتهایی از گذشته یا آینده فرافکنی میکنند ــ در واقع، آنها روایتهایی تولید میکنند (برای مثال، مرور دوبارهٔ رویدادی، تصور گفتوگوها، یا نوشتن سناریوی برنامههای آینده). این امر دانشمندان را بر آن داشته است که پیشنهاد کنند «DMN روایتی درونی و منسجم ایجاد میکند که به ساختن احساس خویشتن کمک میکند.» به بیان دیگر، فعالیت پیشفرض مغز عبارت است از بافتن داستانی که خاطرات گذشته و شبیهسازیهای آینده را با تصویر کنونی ما از خویشتن یکپارچه میکند. این دیدگاه با نظریههای شناختیای همسو است که بر پیوند بنیادی میان حافظهٔ زندگینامهای و برنامهریزی آینده تأکید دارند ــ بخشی از آنچه حافظهٔ انسانی را از گونههای دیگر متمایز میکند: ما از همان قوهٔ روایی برای به یاد آوردنِ اینکه چه کسی بودهایم و تصور کردنِ اینکه چه کسی خواهیم شد استفاده میکنیم و بدینسان خویشتن را در امتداد زمان بسط میدهیم. مطالعات همچنین نشان میدهند که DMN هنگامی درگیر میشود که از افراد صراحتاً خواسته میشود دربارهٔ هویت یا ویژگیهای شخصی خود بیندیشند، و نیز زمانی که آنها رویدادهای زندگیشان را به یاد میآورند ــ امری که از این دیدگاه پشتیبانی میکند که بستر فیزیکیِ خویشتنِ روایی ممکن است در این شبکههای مغزی قرار داشته باشد. آسیب یا اختلال در بخشهایی از این شبکه (مانند آنچه در بیماری آلزایمر رخ میدهد) اغلب به آشفتگی در تداوم روایی فرد منجر میشود (برای مثال، از دست دادن حافظهٔ زندگینامهای یا دشواری در تصور آیندهٔ خویش) و این امر نیز نشان میدهد که فعالیت DMN با ظرفیت ما برای حفظ خویشتنی روایی پیوند دارد.
علوم اعصابِ حافظه و تخیل#
پژوهشهای دیگر در علوم اعصاب شناختی نشان دادهاند که یادآوری حافظه بازپخشِ لفظبهلفظ نیست، بلکه بازسازیای است که اغلب در خدمت روایت کنونیِ خویشتن قرار میگیرد. برای مثال، کارهای الیزابت لافتوس دربارهٔ خاطرات کاذب نشان میدهد که اگر رویدادهایی که هرگز رخ ندادهاند با داستان شخص از خویشتن یا انتظارات او سازگار باشند، افراد تا چه اندازه بهآسانی میتوانند به «یاد بیاورند» که آن رویدادها رخ دادهاند. همچنین، تصویربرداری عصبی آشکار میکند که هنگام یادآوری یک رویداد و هنگام تصور رویدادی فرضی، بسیاری از همان نواحی مغز فعال میشوند ــ در هر دو حالت، ما عملاً مشغول ساختن داستان هستیم. این امر به پیدایش نظریههایی انجامیده است که بر آیندهنگر بودن حافظه تأکید دارند: ما کتابخانهای از پارههای روایی (خاطرات) را نه فقط برای شناخت گذشتهٔ خود، بلکه برای پیشبینی و هدایت کنشهای آینده از طریق داستانپردازی حفظ میکنیم. بنابراین، از منظر علم شناختی، خویشتنِ روایی از تلاشهای مغز برای معنا بخشیدن به فعالیت خود در طول زمان پدیدار میشود. این خویشتن نوعی توهم کاربری یا واسط است: داستانی سادهشده دربارهٔ «من» که به یک دستگاه عصبیِ بهشدت موازی و توزیعشده امکان میدهد با خود همچون موجودیتی واحد، دارای تداوم و غایت، رفتار کند.
نظریهٔ مدل خویشتن (متسینگر) و توهم خویشتن#
فیلسوف و عصبپژوه، توماس متسینگر، چارچوبی نظری عرضه میکند که با خویشتنِ روایی همخوان است ــ و در عین حال شهودهای ما دربارهٔ داشتنِ خویشتن را به چالش میکشد. متسینگر در Being No One (2003) استدلال میکند که هیچ خویشتنِ واقعیای به آن معنایی که ما میپنداریم وجود ندارد؛ در عوض، مغز مدلی پدیداری از خویشتن (PSM) تولید میکند، نوعی شبیهسازی که اطلاعات حسی، شناختی و حافظهای را یکپارچه میسازد. این مدل خویشتن «شفاف» است ــ ما متوجه نمیشویم که با یک مدل مواجهیم؛ صرفاً تجربه میکنیم که خویشتن هستیم. در لایههای مدل خویشتن، آنچه دیگران خویشتنِ روایی مینامند را میتوان بخش سطح بالایی دانست که تجربهها را در طول زمان یکپارچه میکند (اغلب بهصورت زبانی و مفهومی). متسینگر میان خویشتنِ حداقلی (احساس فوری و پیشاتأملیِ «من» در هر لحظه، که ارتباط نزدیکی با آگاهی دارد) و خویشتنِ روایی (مدل گستردهٔ خویشتن که تاریخچه و برنامههای فرد را دربرمیگیرد) تمایز میگذارد. خویشتنِ روایی اساساً داستانی است که مدل خویشتن دربارهٔ چیستیِ جاندار برای خودش روایت میکند. بنا بر دیدگاه متسینگر و همکارانش، این لایهٔ روایی به فراهم کردن کنترل و انسجام شناختی کمک میکند: به جاندار امکان میدهد برنامهریزی کند، اهداف را حفظ کند و هویتی باثبات به دیگران عرضه کند. بااینحال، متسینگر هشدار میدهد که چون خویشتن (از جمله خویشتنِ روایی) نوعی توهم ساختهشده است، باید مراقب باشیم آن را شیءانگارانه نکنیم ــ «داستان» واقعی به نظر میرسد، اما ابزاری است که مغزهای ما آن را تکامل دادهاند. موضع او چنین خلاصه میشود: «هیچ خویشتنهایی از این دست در جهان وجود ندارند… هرچه وجود دارد، خویشتنهای پدیداریاند»، یعنی خویشتنهایی که ما تجربه میکنیم، نمودهایی هستند که پردازش اطلاعاتِ جاندارِ زیربنایی آنها را تولید میکند. این دیدگاه با ایدهٔ متأثر از بودیسم (و برخی فلسفههای شرقی) مبنی بر اینکه خویشتن مایا (توهم) است همخوانی دارد ــ دیدگاهی که بهطرزی جالب با مدل روایی همنوا میشود، زیرا روایت بازنماییِ خودِ چیز نیست.
پدیدارشناسی: خویشتنِ حداقلی در برابر خویشتنِ روایی#
پدیدارشناسانی مانند دن زهاوی و شان گَلِگر با تمایز گذاشتن میان خویشتنِ حداقلی یا هستهای و خویشتنِ روایی، بر این بحث ظرافت بیشتری میافزایند. خویشتنِ حداقلی تجربهٔ خامِ اولشخص بودن است ــ احساسِ سوژه بودن در اینجا و اکنون. این خویشتن به زبان یا حافظه نیاز ندارد (حتی نوزاد تازهمتولدشده یا حیوان نیز به این معنا خویشتنِ حداقلی دارد). در مقابل، خویشتنِ روایی مفهومی از خویشتن است که در طول زمان میسازیم و به حافظه، زمینهٔ اجتماعی و تخیل نیاز دارد. گَلِگر خویشتنِ روایی را با «خویشتنِ زندگینامهای» (مشابه اصطلاح دماسیو) همسنگ میداند و پیشنهاد میکند که این خویشتن در مراحل بعدی رشد پدیدار میشود و میتواند مستقل از خویشتنِ حداقلی مختل شود (برای مثال، در برخی آسیبهای مغزی، بیماران ممکن است روایت زندگینامهای خود را از دست بدهند، درحالیکه همچنان در لحظه احساس بنیادیِ خویشتن را دارند). این تمایز در بحثهای مربوط به دامنهٔ خویشتنِ روایی اهمیت دارد: میتوان پذیرفت که احساس ما از هویت شخصی در طول زمان روایی است، و در عین حال تشخیص داد که خویشتنی ابتدایی و غیرروایی نیز وجود دارد (یعنی «منِ» لحظهٔ حاضر یا خویشتنِ بدنی) که زیربنای آگاهی است. در واقع، منتقدان هشدار میدهند که همهٔ جنبههای خویشتن روایی نیستند ــ برخی جنبهها جسمانی یا تجربیاند. در ادامه، چنین نقدهایی را بررسی خواهیم کرد.
گونهها و نقدهای مدل خویشتنِ روایی#
باوجوداینکه نظریهٔ خویشتنِ روایی تأثیرگذار بوده است، مخالفان و ملاحظات انتقادی خود را نیز دارد. چندین اندیشمند استدلال کردهاند که ایدهٔ «خویشتن بهمثابه داستان»، اگر بیش از حد بسط داده شود، میتواند گمراهکننده یا بیشازاندازه کلیسازانه باشد. یکی از منتقدان اصلی، فیلسوف گالن استراوسن است که مقالهٔ مشهور «علیه روایتمندی» (2004) را نوشت. استراوسن میان دو ادعا تمایز میگذارد: یک تز روانشناختیِ روایتمندی (اینکه انسانها بهطور طبیعی زندگی خود را همچون روایتی میبینند یا میزیند) و یک تز اخلاقیِ روایتمندی (اینکه باید زندگی خود را همچون روایتی برای تحقق یافتن یا اخلاقی بودن زندگی کنیم). او هر دو را بهشدت رد میکند. استراوسن معتقد است که این امر بهسادگی «درست نیست که تنها یک راه خوب برای تجربهٔ بودنِ انسانها در زمان وجود داشته باشد.» همهٔ افراد زندگی خود را همچون داستان تصور نمیکنند و نداشتن روایت به معنای فقیر یا ناسازوار بودن زندگی فرد نیست. او ایدهٔ تفاوتهای فردی را مطرح میکند: «افرادی عمیقاً غیرروایی وجود دارند و راههای خوبی برای زندگی کردن وجود دارد که عمیقاً غیررواییاند.» برخی افراد ــ که استراوسن آنها را «اپیزودیک» مینامد ــ احساس نیرومندی از اینکه در طول زمان همان شخص باقی ماندهاند ندارند و بهطور طبیعی داستانی جامع دربارهٔ زندگی خود نمیسازند؛ آنها ممکن است زندگی را در قالب اپیزودهایی مجزا تجربه کنند، بیآنکه آنها را در داستانی یکپارچه به هم ببافند. افراد دیگر ــ یعنی گونههای «دیاکرونیک» ــ خویشتنِ اکنون خود را بهطور تنگاتنگی با گذشته و آیندهٔ خویش مرتبط میبینند و بهسهولت به زندگی خود صورت روایی میدهند. استراوسن استدلال میکند که روایتگرایان (که احتمالاً بسیاری از آنها شخصیتهایی بهشدت دیاکرونیک هستند) بهاشتباه فرض کردهاند که همه مانند آنها هستند و «با آن اعتمادبهنفس خاص و نابجایی… از مورد خودشان تعمیم دادهاند، هنگامی که عناصری از تجربهٔ خود را که برایشان بنیادی است، [مفروض میگیرند که] باید برای هر کس دیگری نیز بنیادی باشد.»
استراوسن همچنین دربارهٔ پیامدهای منفی احتمالیِ دلمشغولی به روایت هشدار میدهد ــ هشداری که با نگرانیهای گستردهتر دربارهٔ اینکه چگونه آگاهی مدرن میتواند بیشازحد تحلیلی شود همصداست: این دلمشغولی ممکن است «درک ما از امکانات اخلاقی را فقیر کند» و «بیدلیل کسانی را که با این مدل سازگار نیستند پریشان سازد» و حتی در «بافتهای رواندرمانی» به امری «ویرانگر» تبدیل شود. برای مثال، گفتنِ اینکه فردی که بهطور طبیعی زندگی خود را در قالب داستان روایت نمیکند باید چنین کند، وگرنه فاقد شخصیت حقیقی است، ممکن است در او احساس نقص ایجاد کند. یا در درمان، تأکید افراطی بر یک «داستان منسجم» ممکن است به ساخت خاطرات کاذب یا سادهسازیِ بیشازحد احساسات واقعی فرد بینجامد. خلاصه آنکه، استراوسن بر این باور است که نظریهٔ خویشتنِ روایی، در مقام ادعایی جهانشمول، از نظر تجربی نادرست و بالقوه زیانبار است: برخی افراد عمیقاً غیررواییاند و بااینحال زندگیهایی کاملاً انسانی و از نظر اخلاقی سالم دارند. او حتی دربارهٔ خودش اعلام میکند: «من یک داستان نیستم.» این نقد بحثهای بسیاری برانگیخته است. برخی در پاسخ گفتهاند که حتی خود استراوسن نیز احتمالاً بیش از آنچه میپندارد به روایت متکی است (عملِ توصیف کردنِ خود بهعنوان فردی اپیزودیک، خود میتواند بخشی از هویت روایی تلقی شود). برخی دیگر نکتهٔ او را میپذیرند که روایت شرطی فراگیر برای شخصیتمندی نیست، اما همچنان معتقدند که روایت برای بسیاری از مردم چارچوبی رایج و سودمند است.
زاویهٔ انتقادی دیگری از سوی کسانی مطرح میشود که میپذیرند خود یک برساخت است، اما لزوماً برساختی روایی نیست. برای مثال، پدیدارشناسیدان، زهاوی (2010)، استدلال کرده است که مدل خودِ روایی نباید خودِ حداقلی را تحتالشعاع قرار دهد—یعنی احساس بنیادیِ «من اینجا هستم» که به داستانها یا تأمل وابسته نیست. اگر فقط بر روایت تمرکز کنیم، ممکن است جنبههای پیشازبانی و جسمانیِ خودبودگی را نادیده بگیریم. افزون بر این، برخی دانشمندان علوم شناختی هشدار میدهند که بخش بزرگی از حیات ذهنی ما غیرروایی است: حافظهٔ رویهای، عادتها و ادراکهای لحظهبهلحظه در قالب داستان درنمیآیند. روایت زمانی پدیدار میشود که گامی به عقب برداریم و تأمل کنیم یا با دیگران ارتباط برقرار کنیم. بنابراین، نظریههای خودِ روایی ممکن است بیش از آنکه کل خودبودگی را دربرگیرند، به خودِ تأملی یا اجتماعی بپردازند.
تکثر و چالشهای پسامدرن#
همچنین صورتهای متنوعی وجود دارند که تصورِ یک روایت واحد را پیچیده میکنند. پژوهشگران پسامدرن و فمینیست پیشنهاد کردهاند که یک شخص ممکن است چندین روایت یا داستانِ خود را دربرگیرد که بسته به زمینه تغییر میکنند، نه اینکه صرفاً یک روایت کلان داشته باشد. برای مثال، ممکن است فرد روایتی از خودِ حرفهای، روایتی مربوط به نقش خانوادگی، روایتی از خودِ مجازی در قالب یک آواتار و مانند اینها داشته باشد که کاملاً با یکدیگر سازگار نیستند. برخی روانشناسان روایی این امر را میپذیرند و هویت را مجموعهای از داستانهایی میدانند که فرد در زمینههای مختلف برای خود و دیگران روایت میکند—بهگونهای که خودِ سالم بتواند با انعطافپذیری میان آنها مذاکره کند؛ چیزی که گاهی «خودِ چندصدایی» یا «خودِ گفتوگویی» نامیده میشود. در ادبیات، مفهوم راویان غیرقابلاعتماد و داستانگوییِ تکهتکه برای نشان دادن این امر به کار رفته است که هویت میتواند گسسته یا دچار تناقض با خود باشد. این دیدگاهها هرگونه روایت زندگیِ بیشازحد منظم و قهرمانانه را نقد میکنند؛ زندگیهای واقعی ممکن است آشفته باشند، و اصرار بر داستانی مرتب و منسجم میتواند ابهام و تعارضهای درونیِ واقعاً موجود در انسانها را خاموش کند.
با وجود این نقدها، حتی بسیاری از شکاکان نیز میپذیرند که روایت یکی از شیوههای مهم تجربهٔ خود است—اما در برابر تبدیل کردن آن به تنها شیوه یا شیوهای ضروری مقاومت میکنند. برای مثال، استراوسون میپذیرد که بسیاری از مردم از نظر سرشت و منش واقعاً «روایتمحور» هستند، اما همه چنین نیستند. برخی فیلسوفان، مانند سورن کییرکگور یا نیچه، ممکن است با این نظر موافق باشند که زندگی را فقط میتوان در نگاهی واپسنگر همچون داستان فهم کرد، اما نگراناند که نویسندگیِ عامدانهٔ زندگی خویش به نااصالتی بینجامد؛ یعنی فرد بهجای زیستنِ خودجوش، مطابق یک فیلمنامه زندگی کند. نقدهای اخلاقی نیز وجود دارند: یک روایت میتواند به «داستانی واحد» تبدیل شود که فرد را به دام میاندازد؛ برای مثال، کسی که نمیتواند از تعریف کردنِ خود بهعنوان قربانیِ رویدادی در گذشته فراتر رود، ممکن است بهوسیلهٔ همان روایت محدود شود. در پاسخ، مدافعان خودِ روایی اغلب تأکید میکنند که خودِ روایتها نیز قابل بازبینیاند—داستانِ خود بر سنگ حک نشده است؛ ما میتوانیم خود را از نو روایت کنیم و از این راه، آن کسی را که هستیم تغییر دهیم.
پیامدهای نظریهٔ خودِ روایی#
نگریستن به خود بهعنوان چیزی اساساً روایی، پیامدهای گستردهای برای فهم ما از هویت، عاملیت، حافظه و آگاهی دارد:
- هویت و تداوم: مدل خودِ روایی، هویت را از هستهای ثابت—مانند روح یا ایگوی تغییرناپذیر—به فرایندی در حال تداوم بازصورتبندی میکند. هویت، بهجای بودنی ایستا، به داستانی از شدن تبدیل میشود. این امر توضیح میدهد که چگونه در طول تغییرات، تداوم خود را حفظ میکنیم: حتی هنگامی که بدنها و ترجیحاتمان در گذر سالها تغییر میکنند، با بافتن روایتی پیوسته از زندگی، احساسِ همان شخص بودن را حفظ میکنیم. این دیدگاه همچنین بر موارد بحران هویت یا دگرگونی پرتو میافکند—این موارد را میتوان نمونههایی از «بازبینی روایت» دانست. برای مثال، فردی ممکن است دوران سرکشِ جوانی خود را بهعنوان فصلی ضروری بازتفسیر کند که به خرد کنونی او انجامیده است. بنابراین، هویت پویا و تفسیری است. این دیدگاه همچنین دلالت دارد که هویت شخصی دارای بُعدی گریزناپذیر اجتماعی و زبانی است، زیرا روایتها از زبان و قالبهای داستانیِ فرهنگی بهره میگیرند. اینکه من چه کسی هستم، تا حدی به داستانهایی بستگی دارد که شنیدهام، نقشهایی که به من نسبت داده شدهاند و زندگینامهای که با دیگران در میان گذاشتهام. این دیدگاه میتواند همدلی را پرورش دهد: فهمیدنِ دیگری شبیه گوش سپردن به داستان اوست، و تعارض میان افراد را میتوان برخورد روایتها دانست.
- عاملیت و مسئولیت اخلاقی: اگر خود یک داستان باشد، این امر دربارهٔ احساس ما نسبت به مؤلف بودنمان در قبال اعمالمان چه معنایی دارد؟ از یک سو، خودِ روایی با قرار دادنِ شخص در نقش قهرمانی که دست به انتخاب میزند، بهمعنای دقیق کلمه احساس عاملیت را تقویت میکند. افراد اغلب روایتهایی میسازند که خودشان را دارای قصد و دلیل نشان میدهند و از این طریق احساس عامل بودن را پشتیبانی میکنند («من تصمیم گرفتم X را انجام دهم، چون…»). بنابراین، روایتها میتوانند احساس عاملیت و هدفمندیِ منسجمی را تقویت کنند: داستان زندگی من بهسوی جایی پیش میرود و ارزشها و اهدافم آن را هدایت میکنند. بااینحال، یافتههای علوم اعصاب—مانند «مفسر» گازانیگا—نشان میدهند که بخش بزرگی از این روایت عاملیت ممکن است داستانپردازیِ پسینی باشد؛ مغز ما گاهی ابتدا دست به عمل میزند و سپس قوهٔ روایی ما دلیلی برای آن جعل میکند. این امر این احتمال را مطرح میکند که احساس گرامیداشتهشدهٔ ما نسبت به عامل آگاه بودن، دستکم تا حدی، توهمی باشد که ماژول روایی ایجاد کرده است. روانشناس، دانیل وگنر، بهطور مشهور استدلال کرده است که احساس ارادهٔ آگاهانه، حاصلِ «داستان گفتن» مغز برای توضیح رفتار است، نه علت واقعی آن رفتار. اگر چنین باشد، نظریهٔ خودِ روایی میتواند ما را به دیدگاهی فروتنانهتر دربارهٔ عاملیت سوق دهد—و با پرسشهای مربوط به ارادهٔ آزاد و تکامل خودآگاهی پیوند یابد: ما از برخی جهات داستانپردازانی پس از وقوع رویدادها هستیم و اعمالی را به خود نسبت میدهیم که از فرایندهای ناخودآگاه سرچشمه گرفتهاند. بااینحال، روایتی که میسازیم میتواند بر اعمال آینده اثر بگذارد—برای مثال، اگر خودم را «دانشآموزی کوشا» روایت کنم، ممکن است مطابق با آن داستان عمل کنم. در اخلاق، اندیشیدن روایی حاکی از آن است که خوب زیستن به مؤلف بودنِ داستانی خوب مربوط است؛ داستانی که بتوان به آن افتخار کرد و به داستانهای دیگران احترام بگذارد. این دیدگاه میتواند ما را ترغیب کند که زندگی را برحسب مضامین، تحول شخصیت و انسجام روایی ببینیم؛ برای مثال، اطمینان یابیم که اعمالمان با آن نوع شخصیتی که میخواهیم در داستان خود داشته باشیم سازگار است.
- حافظه و یادگیری: دیدگاه روایی بر نقش اساسی حافظه بهعنوان بایگانیِ خود تأکید میکند. بهیاد آوردن صرفاً ذخیره کردن دادهها نیست، بلکه ساختنِ فعالانهٔ گذشتهای است که برای هویت کنونی ما معنا داشته باشد. این امر توضیح میدهد که چرا حافظه اغلب در خدمت خود عمل میکند: ما بر خاطراتی تأکید میکنیم که از روایت کنونی ما پشتیبانی میکنند و خاطراتی را که با آن سازگار نیستند کمرنگ میکنیم یا از یاد میبریم. این دیدگاه همچنین درمانهایی برای مشکلات حافظه پیشنهاد میکند: برای مثال، کمک به فردی که خاطراتی گسسته دارد—مانند فرد مبتلا به اختلال استرس پس از سانحه—برای ادغام رواییِ آن خاطرات میتواند قدرت اخلالگر آنها را کاهش دهد. آموزش نیز میتواند از روایت بهره بگیرد؛ به این صورت که دانشآموزان دانش جدید را در زمینههای داستانی قرار دهند، امری که معمولاً فهم و ماندگاری را بهبود میبخشد، زیرا مغز ما بهطور طبیعی به داستانها چنگ میزند. از سوی دیگر، چون انسجام روایی را بر دقت مقدم میداریم، خاطراتمان در معرض تحریف قرار دارند—ممکن است تاریخ را «بازنویسی» کنیم تا با تصویر مطلوبمان از خود سازگار شود. این امر پیامدهای حقوقی و شخصی دارد؛ برای مثال، خاطرات کاذب، اگر با روایت فرد سازگار باشند، میتوانند واقعی به نظر برسند. فهم خودِ روایی میتواند ما را تشویق کند که دربارهٔ داستان زندگیِ بهیادآوردهٔ خود انتقادیتر باشیم: ممکن است از خود بپرسیم، آیا دقیقاً همین اتفاق افتاد یا من دارم آن را روایی میکنم؟ این دیدگاه همچنین میپذیرد که افراد مختلف ممکن است از رویدادهای یکسان روایتهای متفاوتی داشته باشند؛ برای مثال، اعضای خانواده ممکن است یک رویداد مشترک را در زندگینامههای خود به شکلهای متفاوتی به یاد آورند.
- آگاهی و احساس خود: شاید عمیقترین پیامد این نظریه به خودِ آگاهی مربوط باشد. بسیاری از پژوهشگران اکنون جریان آگاهی را، در عمل، جریانی روایی میدانند. آگاهی ما واقعیتی عینی را بهطور منفعل دریافت نمیکند؛ بلکه تجربه را فعالانه تفسیر و ویرایش میکند تا در قالب داستانی منسجم و در حال تداوم—روایتی با محوریت «من»—جای گیرد. از این منظر، آگاهی تولید روایت است. چنانکه گازانیگا بیان کرده است، آگاهی از رقابت میان ماژولهای مغز حاصل میشود و «مفسر»، خروجیهای پیروز را در یک خط داستانی ادغام میکند؛ خط داستانیای که به تجربهٔ آگاهانهٔ لحظهبهلحظهٔ ما تبدیل میشود. اگر نظریهٔ خودِ روایی درست باشد، آنچه بودنِ «من» احساس میشود، اساساً هم داستانپرداز بودن است و هم خودِ داستان بودن. این نظریه دوگانهانگاری سنتیِ خودی را که ناظر بر رویدادهای ذهنی است از میان برمیدارد؛ در عوض، خود همان برساخت رواییای است که از این رویدادها پدیدار میشود. این دیدگاه میتواند با ایدههای بودایی یا هیومی همسو شود؛ یعنی این ایده که تشخیص ماهیت برساختهٔ خود ممکن است به رهایی، یا دستکم به رابطهای سالمتر با افکارمان، بینجامد—به این معنا که آنها را صرفاً بخشهایی از یک داستان ببینیم، نه واقعیتی مطلق. از سوی دیگر، این دیدگاه پرسشهای وجودیای را مطرح میکند: اگر «من» فقط یک داستان هستم، چه کسی داستان را میگوید؟ آیا «منی» بیرون از داستان وجود دارد؟ نظریهپردازان روایت پاسخ میدهند که داستان و داستانگو یک فرایند واحدند که بهصورت بازتابی یکدیگر را ایجاد میکنند. بنابراین، آگاهی را میتوان همچون صحنهٔ داستانگوییِ مغز دید—بخشی از تکامل آگاهی انسان—و اختلالهای خود، مانند اختلال هویت تجزیهای یا اسکیزوفرنی، ممکن است اختلالهایی در یکپارچگی روایی تلقی شوند؛ یعنی چند داستان رقیب یا روایتهای نامنسجم.
ترکیب میانرشتهای#
بدینترتیب، مفهومِ خودِ روایی به عرصهای غنی برای تلاقی رشتههای گوناگون تبدیل شده است. فیلسوفان در باب معنای داشتن «خودی» که ماهیتی روایی دارد، وضوح مفهومی فراهم میکنند (برای مثال، با تمایز گذاشتن میان هویت شخصی و صرفِ تداوم حافظه، و طرح ابعاد اخلاقیِ داستانپردازی درباره خویشتن). روانشناسان پژوهشهای تجربی درباره چگونگی شکلگیری و بهکارگیری واقعیِ روایتها توسط انسانها در ساختن خویشتن، و نیز درباره ارتباط این فرایند با بهزیستی و شناخت، ارائه میکنند. علوم اعصاب سازوکارهایی را عرضه میکند که از طریق آنها مغز ممکن است یک فرایند روایی را پیادهسازی کند (برای مثال، از طریق دستگاههای حافظه و فعالیت یکپارچهسازِ شبکه حالت پیشفرض (DMN)). نظریه ادبی به درک ساختار روایت، پیرنگ و دیدگاه کمک میکند؛ عناصری که میتوان آنها را بهصورت استعاری درباره داستانهای زندگی به کار برد (برای نمونه، نقشهای راوی، قهرمان و ضدقهرمان در مفهوم فرد از خویشتن). حتی هوش مصنوعی و رباتیک نیز به مدلهای رواییِ خود پرداختهاند (برای مثال، با طراحی هوش مصنوعیای که نوعی «داستانِ خویشتن» را برای پیشبینی کنشهای آینده خود حفظ میکند).
خلاصه آنکه این گزاره که خود اساساً ماهیتی روایی دارد، از اقبال گستردهای برخوردار شده است، زیرا با تجربه دروننگرانه ما همخوانی دارد (ما واقعاً اغلب احساس میکنیم که درباره خودمان داستانی میسازیم) و خطوط نظری و شواهد متعدد و همگرایی از آن پشتیبانی میکنند. این دیدگاه چارچوبی نیرومند برای توضیح چگونگی دستیابی ما به احساس وحدت در گذر زمان، یافتن معنا در رویدادهای زندگی، و انتقال اینکه چه کسی هستیم به دیگران فراهم میآورد. بااینحال، این دیدگاه با هشدارهایی نیز تعدیل میشود: هر جنبهای از خود ماهیتی روایی ندارد و همه افراد نیز به یک اندازه به روایت متکی نیستند. بنابراین، خودِ روایی را بهتر است مدلی قانعکننده برای فهم هویت بدانیم؛ مدلی که ذهنِ داستانپرداز را برجسته میکند و پرسشهای تازهای پیش مینهد. آیا ما نویسندگان روایتهای خویشیم یا شخصیتهایی ناآگاه در آنها؟ داستان ما تا چه اندازه انعطافپذیر است؟ و تا چه حد میتوانیم روایتِ خویشتن را از نو بنویسیم؟ این پرسشها همچنان الهامبخش پژوهش و مناظره در علوم انسانی، علوم اجتماعی و علوم اعصاباند و بدینترتیب تضمین میکنند که خودِ روایی همچنان موضوعی زنده و میانرشتهای باقی بماند.
نتیجهگیری#
ماهیت رواییِ خودبودگی، با تفسیرهای چندوجهی آن در رشتههای مختلف، درک ما از هویت انسانی را غنا میبخشد. این دیدگاه نشان میدهد که شناختن خویشتن (یا دیگری)، تا حد زیادی، به معنای فهم داستانی است که روایت میشود. خاطرات، شخصیتها و حتی فرایندهای مغزی ما همگی در کنشی برای ساختن روایت مشارکت دارند؛ کنشی که به زندگیهای ما شکل میدهد. خواه کسی این ایده را بپذیرد و خواه آن را به چالش بکشد، گفتوگویی که این ایده برانگیخته است ــ از تأییدهای دنت و ریکور تا نگاه شکاکانه استراوسن ــ بیتردید فهم معاصر از اینکه چه کسی هستیم را ژرفتر کرده است. در پایان، خودِ روایی هم یک نظریه است و هم، بهنحو شایستهای، یک داستان: داستانی که پژوهشگران بهصورت جمعی درباره چگونگی بدلشدن ما به اشخاصی که هستیم و تجربهکردنِ این اشخاص مینویسند.
پرسشهای متداول #
پرسش 1. ایده اصلی «خودِ روایی» چیست؟
پاسخ. ایده اصلی این است که هویت شخصی چیزی ثابت نیست، بلکه داستان یا خودزندگینامهای مستمر است که ما درباره زندگی خود میسازیم، بازبینی میکنیم و روایت میکنیم؛ و از طریق یکپارچهکردن تجربهها، خاطرات و تفسیرها، در گذر زمان احساس منسجمی از خویشتن پدید میآوریم.
پرسش 2. چه کسانی از چهرههای مهم مرتبط با این نظریهاند؟
پاسخ. از متفکران مهم میتوان به فیلسوف دنیل دنت («مرکز ثقل روایی»)، فیلسوف پل ریکور («هویت روایی»)، روانشناس دن مکآدامز («داستان زندگی»)، روانشناس جروم برونر («وجه روایی») و عصبشناس مایکل گازانیگا («مفسر نیمکره چپ مغز») اشاره کرد.
پرسش 3. انتقاد اصلی از نظریه خودِ روایی چیست؟
پاسخ. فیلسوف گالن استراوسن از منتقدان اصلی این نظریه است. او با جهانشمولبودن خودِ روایی مخالفت میکند و معتقد است برخی افراد («اپیزودیکها») زندگی خود را همچون داستانی پیوسته تجربه نمیکنند و بدون چارچوب روایی نیرومند نیز زندگیهایی کاملاً معتبر دارند؛ برخلاف افراد «دیاکرونیک» که چنین تجربهای دارند. او هشدار میدهد که نباید روایتمندی را شرط لازمِ شخصبودن یا بهزیستی تلقی کرد.
پرسش 4. علوم اعصاب چگونه از ایده خودِ روایی پشتیبانی میکند؟
پاسخ. پژوهشهایی مانند تحقیقات مغز دوپاره گازانیگا نشان میدهند که «مفسر نیمکره چپ مغز» پیوسته برای کنشهای ما توضیحاتی (روایتهایی) ایجاد میکند. پژوهش درباره شبکه حالت پیشفرض (DMN) نشان میدهد که این شبکه هنگام تفکر خودارجاع و یادآوری خاطرات فعال است و احتمالاً «روایتی درونی» ایجاد میکند که مفاهیم گذشته، حال و آیندهِ خویشتن را یکپارچه میسازد.
پرسش 5. پیامدهای عملی این نظریه چیست؟
پاسخ. این نظریه بر فهم هویت بهعنوان پدیدهای پویا، عاملیت بهعنوان امری بالقوه ساختهشده، و حافظه بهعنوان پدیدهای بازسازیشونده تأثیر میگذارد. همچنین کاربردهای درمانی دارد (برای مثال، روایتدرمانی افراد را به «بازنویسی» داستانهای زندگی تشویق میکند) و برای اخلاق نیز پیامدهایی دربر دارد (زیستنِ زندگی خوب بهمثابه پدیدآوردن داستانی منسجم و اخلاقی).
منابع#
- Dennett, Daniel C. (1992). “The Self as a Center of Narrative Gravity,” in F. Kessel, P. Cole, & D. Johnson (Eds.), Self and Consciousness: Multiple Perspectives. Hillsdale, NJ: Erlbaum. (فلسفه / علوم شناختی). https://www.researchgate.net/publication/28762358_The_Self_as_a_Center_of_Narrative_Gravity
- Ricoeur, Paul (1991). “Narrative Identity.” Philosophy Today 35 (1): 73–81. (فلسفه / هرمنوتیک). https://archive.org/download/paulricoeurtheconceptofnarrativeide/Paul_Ricoeur_the_Concept_of_Narrative_Ide.pdf
- McAdams, Dan P. (1993). The Stories We Live By: Personal Myths and the Making of the Self. New York: Guilford Press. (روانشناسی). https://www.amazon.com/Stories-We-Live-Personal-Making/dp/1572301880
- Bruner, Jerome (1987). “Life as Narrative.” Social Research 54 (1): 11–32. (روانشناسی). https://ewasteschools.pbworks.com/f/Bruner_J_LifeAsNarrative.pdf
- Schechtman, Marya (1996). The Constitution of Selves. Ithaca, NY: Cornell University Press. (فلسفه). https://www.amazon.com/Constitution-Selves-Marya-Schechtman/dp/0801474175
- Strawson, Galen (2004). “Against Narrativity.” Ratio 17 (4): 428–452. (فلسفه). https://lchc.ucsd.edu/mca/Paper/against_narrativity.pdf
- Gazzaniga, Michael S. (2017). “Interaction in Isolation: 50 Years of Split-Brain Research.” Brain 140 (7): 2051–2053. (علوم اعصاب). https://academic.oup.com/brain/article/140/7/2051/3892700 (یادداشت: همچنین به کتابهای گازانیگا، مانند The Consciousness Instinct (2018) یا Who’s in Charge? (2011)، برای بحث گستردهتر درباره مفسر مراجعه کنید.)
- Buckner, Randy L.; Carroll, Daniel C. (2007). “Self-Projection and the Brain.” Trends in Cognitive Sciences 11 (2): 49–57. (علوم اعصاب). https://www.prospectivepsych.org/sites/default/files/pictures/Buckner-and-Carroll_Self-projection-and-brain-2006.pdf
- Damasio, Antonio R. (1999). The Feeling of What Happens: Body and Emotion in the Making of Consciousness. New York: Harcourt Brace. (علوم اعصاب). https://ayanetwork.com/aya/psyche/The%20Feeling%20of%20What%20Happens%20Body%20and%20Emotion%20in%20the%20Making%20of%20Consciousness%20by%20Antonio%20Damasio%20%28z-lib.org%29.epub.pdf
- Metzinger, Thomas (2003). Being No One: The Self-Model Theory of Subjectivity. Cambridge, MA: MIT Press. (فلسفه / علوم اعصاب). https://skepdic.ru/wp-content/uploads/2013/05/BeingNoOne-SelfModelTheoryOfSubjectivity-Metzinger.pdf
- Bartlett, Frederic C. (1932). Remembering: A Study in Experimental and Social Psychology. Cambridge: Cambridge University Press. (روانشناسی تجربی). https://pure.mpg.de/pubman/item/item_2273030_5/component/file_2309291/Bartlett_1932_Remembering.pdf
- Wegner, Daniel M. (2002). The Illusion of Conscious Will. Cambridge, MA: MIT Press. (روانشناسی). https://archive.org/details/illusionofconsci0000wegn
- Pennebaker, James W. (1997). Opening Up: The Healing Power of Expressing Emotions. New York: Guilford Press. (روانشناسی بالینی). https://nwkpsych.rutgers.edu/~kharber/healthpsychology/READINGS%202024/Pennebaker.%20Opening%20Up.pdf
- White, Michael; Epston, David (1990). Narrative Means to Therapeutic Ends. New York: W. W. Norton & Company. (درمان). https://josefaruiztagle.cl/wp-content/uploads/2020/09/Michael-White-David-Epston-Narrative-Means-to-Therapeutic-Ends-W.-W.-Norton-Company-1990-1.pdf
- MacIntyre, Alasdair (1981). After Virtue: A Study in Moral Theory. Notre Dame, IN: University of Notre Dame Press. (فلسفه / اخلاق). https://epistemh.pbworks.com/f/4.%2BMacintyre.pdf
- Locke, John (1690). An Essay Concerning Human Understanding. (فلسفه). https://www.gutenberg.org/ebooks/10615 (نگاه کنید به کتاب II، فصل XXVII).
- Hume, David (1739). A Treatise of Human Nature. (فلسفه). https://www.gutenberg.org/ebooks/4705 (نگاه کنید به کتاب I، بخش IV، قسمت VI).
- Gallagher, Shaun; Zahavi, Dan (2008). The Phenomenological Mind: An Introduction to Philosophy of Mind and Cognitive Science. London: Routledge. (پدیدارشناسی / علوم شناختی). https://dl.icdst.org/pdfs/files/45cd446f868f4230dc4e3546e97a5df7.pdf
- Velleman, J. David (2005). “The Self as Narrator,” in Self to Self: Selected Essays. Cambridge: Cambridge University Press, 2006. (فلسفه). https://web.ics.purdue.edu/~drkelly/VellemanSelfAsNarrator2005.pdf
- Sacks, Oliver W. (1985). The Man Who Mistook His Wife for a Hat and Other Clinical Tales. New York: Summit Books. (عصبشناسی / ادبیات). https://web.arch.virginia.edu/arch542/docs/reading/sackspdf/sacksvl.pdf (نگاه کنید به پیشگفتار).
