خلاصه
- اتحاد شوروی نسلی از زبانشناسان را پرورش داد که به دنبال زبانشناسی تطبیقیِ دوربرد بودند و میکوشیدند خانوادههای زبانی گوناگون را در قالب «ابرخانوادههای» عظیم به یکدیگر پیوند دهند.
- ایدئولوژی مارکسیستی و پویاییهای نهادی به شکلگیری این گرایش کمک کردند: نظریههای اولیهٔ شوروی زبان را پدیدهای طبقاتی میدانستند و پژوهشگران بعدی دیدگاههای تاریخیِ فراگیری را دربارهٔ تکامل زبان پذیرفتند.
- زبانشناسان تطبیقی شوروی فرضیههای جسورانهای مانند ابرخانوادهٔ نوستراتیک مطرح کردند که زبانهای هندواروپایی، اورالی، آلتایی، آفروآسیایی و زبانهای دیگر را زیرمجموعهٔ یک زبان نیاکانیِ ژرف و مشترک قرار میداد.
- در غرب، بیشتر زبانشناسان نسبت به چنین جستوجوهایی برای یافتن «زبان نیا-جهان» بدبین باقی ماندند؛ اما چند تن، از جمله موریس سوادش و جوزف گرینبرگ، جاهطلبیهای مشابهی داشتند—اغلب در تعارض با جریان اصلی دانشگاهی و گاه متأثر از سیاستهای چپگرایانهٔ آنان.
- میراث این «چندزباندانان پرولتری» همچنان پابرجاست: نظریههای کلان آنان، هرچند مناقشهبرانگیز، روشهای تازه، پایگاههای دادهٔ عظیم و گفتوگویی میانرشتهای را برانگیخت که زبانشناسی را در جستوجوی زبان مادر مشترک بشریت به ژنتیک و باستانشناسی پیوند میدهد.
از مارکس تا مار: انقلاب زبانشناختی#
تصویر بروگل از برج بابل (1563)، سردرگمی زبانها را نمادین میکند؛ سردرگمیای که زبانشناسان شوروی بعدها کوشیدند با فرض گرفتن خاستگاهی مشترک برای زبانهای گوناگون برطرف کنند. بسیاری از پژوهشگران شوروی در رؤیای معکوس کردن بابل بودند و وحدت نهفته در پس تنوع زبانی جهان را میجستند.
در سالهای آغازین دورهٔ شوروی، زبانشناسی با ایدئولوژی مارکسیستی درهمتنیده شد. نیکولای مار، زبانشناس زادهٔ گرجستان، اعلام کرد که زبان مستقیماً از طبقه و زیربنای اقتصادی تأثیر میپذیرد. او استدلال میکرد که همهٔ زبانها خاستگاهی پیشاتاریخی و واحد دارند که از تنها چند هجای آغازین تشکیل شده است[^1]. نظریهٔ «یافثی» مار—که بر آن بود زبانهای جدید در دوران سوسیالیسم پدیدار خواهند شد—در دههٔ ۱۹۲۰ مشتاقانه بهعنوان ارتدوکسی مارکسیستی پذیرفته شد. دولت شوروی، که مشتاق بود علمی پرولتری و رها از نفوذ «بورژوایی» بنا کند، آموزهٔ مار را برای چندین دهه به رویکرد رسمی در قبال زبان تبدیل کرد. بر اساس این آموزه، زبانشناسی تطبیقی سنتی، با تمرکز آن بر درختهای خانوادگی مانند خانوادهٔ هندواروپایی، ارتجاعی تلقی میشد. در عوض، زبان همچون سازهای فرهنگی و مقید به طبقه نگریسته میشد که انتظار میرفت در جامعهای بیطبقه به سوی گفتاری پرولتری و یکپارچه تکامل یابد.
این آزمایش رادیکال زبانشناختی برای همیشه دوام نیاورد. تا سال 1950، خود رهبران شوروی نسبت به ادعاهای شبهعلمی مار بدگمان شده بودند. در چرخشی نامعمول، ژوزف استالین شخصاً در مناقشهٔ زبانشناختی مداخله کرد. او در سال 1950 مقالهای مشهور منتشر کرد که در آن اندیشههای مار را رد و تأکید کرد زبان نه ابزاری ویژهٔ یک طبقه، بلکه میراث مشترک تمامی مردم است. مقالهٔ استالین، با عنوان «مارکسیسم و مسائل زبانشناسی»، عملاً مارئیسم را محکوم کرد و به عصر شور و تعصب زبانشناسی پرولتری پایان داد. این چرخش ناگهانی راه را برای زبانشناسی تاریخی-تطبیقی در اتحاد شوروی دوباره گشود. طنز ماجرا این بود که پژوهشگران شوروی پس از سالها برابریخواهی زبانیِ تحمیلی، اکنون آزاد بودند تکامل زبان را با دقتی علمیتر بررسی کنند—و خیلی زود این آزادی را در مسیرهایی جاهطلبانه به کار گرفتند.
امپراتوری متنوع زبانها#
چندین عامل در چشمانداز فکری اتحاد شوروی، زبانشناسان آن را آماده کرده بود تا پس از اعادهٔ اعتبار پژوهش کلاسیک، به زبانشناسان تطبیقیِ دوربرد تبدیل شوند. نخست آنکه اتحاد شوروی قلمرویی پهناور و سرشار از تنوع زبانی بود—زبانهای اسلاوی، فینواوگری، ترکی، قفقازی، تونگوزی و زبانهای بسیار دیگری درون مرزهای آن در کنار یکدیگر وجود داشتند. زبانشناسان شوروی به آزمایشگاهی زنده از زبانها دسترسی داشتند تا آنها را با هم مقایسه کنند؛ بسیاری از این زبانها در غرب کمتر بررسی شده بودند. عصر مار، با وجود کاستیهایش، دستکم علاقه به ثبت و مطالعهٔ زبانهای غیرهندواروپایی ملیتهای متعدد اتحاد شوروی را برانگیخته بود. هنگامی که روش تطبیقی دوباره اعتبار یافت، پژوهشگران شوروی با انبوهی عظیم از دادههای مربوط به این زبانها مسلح بودند.
افزون بر این، فرهنگ فکری مارکسیستی بر فرایندهای تاریخیِ کلانمقیاس تأکید میکرد. دانشگاههای شوروی در رشتههایی مانند باستانشناسی و انسانشناسی از مطالعات گستردهٔ همزمانی و درزمانی حمایت میکردند—و بررسی تکامل زبان در مقیاسی تاریخی و عظیم، امتداد طبیعی همین رویکرد بود. این تصور که همهٔ زبانهای بشری ممکن است از سرچشمهای مشترک برخاسته باشند، با دیدگاهی برابریخواهانه و ضدنژادپرستانه همخوانی داشت. (شایان توجه است که زبانشناسان اروپایی سدهٔ نوزدهم، اغلب از پیوند دادن هندواروپایی با زبانهای «پستتر» پرهیز میکردند؛ یکی از پژوهشگران به تعصب موجود در برابر مرتبط دانستن هندواروپایی با زبانهای «نژادهای زرد» اشاره کرده بود.) در مقابل، انترناسیونالیسم شوروی مشوق این دیدگاه بود که همهٔ زبانها بخشی از داستان مشترک بشریتاند. اثبات خویشاوندی ژرف میان، برای مثال، روسی و ناهواتل، یا ترکی و تامیل، جذابیتی آرمانشهری داشت—پژواکی زبانی از شعارهای کمونیستی دربارهٔ وحدت همهٔ خلقها.
سرانجام، محیط تاحدی درونگرای علم شوروی نیز نقش داشت. زبانشناسان شوروی که از برخی جریانهای دانشگاهی غربی جدا افتاده بودند، کمتر تحت تأثیر ظهور ساختارگرایی و زبانشناسی صوری—مانند نظریههای چامسکی—قرار گرفتند؛ جریانهایی که بر زبانشناسی غربیِ میانهٔ قرن بیستم مسلط بودند. در عوض، آنان سنتی نیرومند در زبانشناسی تاریخی و فیلولوژی را حفظ کردند. با حمایت دولت از پژوهشهای بنیادی، و بینیازی از تعقیب انتشار سریع مقاله برای کسب یا حفظ جایگاه دانشگاهی، گروههای پژوهشی میتوانستند سالها وقت خود را صرف تدوین فرهنگهای تطبیقی و بررسی پیوندهای دوربرد کنند. در چنین فضایی، دنبال کردن فرضیهای بزرگ برای وحدت زبانها نهتنها نکوهیده نبود—بلکه بهعنوان کوششی فکری و معتبر تشویق میشد، یا دستکم تحملش میکردند. زمینه برای آن آماده بود که زبانشناسان شوروی در پی همتای زبانشناختی «نظریهٔ همهچیز» برآیند.
جستوجوی نوستراتیک: «زبان ما» اوراسیا را متحد میکند#
پس از رهایی از سایهٔ مار، زبانشناسان تاریخی شوروی برای آغاز پروژههای تطبیقی جسورانه چندان درنگ نکردند. تا دههٔ ۱۹۶۰، گروه کوچکی از پژوهشگران در مسکو به بسط ایدهٔ یک ابرخانواده پرداختند که بسیاری از گروههای زبانی جهان قدیم را به یکدیگر پیوند میداد. آنان این زبان مادر فرضی را نوستراتیک نامیدند؛ واژهای برگرفته از واژهٔ لاتینی nostras به معنای «هممیهن ما»—که در مفهومی فراگیر و جامع، اساساً به معنای «زبان ما» است. اصطلاح نوستراتیک پیشتر از سوی زبانشناس دانمارکی، هولگر پدرسن، ابداع شده بود (1903)، اما این شورویها—بهویژه ولادیسلاو ایلیچ-سویتیچ و آهرون دولگوپولسکی—بودند که در دههٔ ۱۹۶۰ آن را به فرضیهای تفصیلی تبدیل کردند.
ایلیچ-سویتیچ و دولگوپولسکی از پیشگامان واقعی مقایسهٔ دوربرد بودند. آنان که عمدتاً پشت پردهٔ آهنین کار میکردند، واژگان پایه و تکواژهای دستوری را در خانوادههای گوناگون، از جمله هندواروپایی، اورالی (برای مثال فنلاندی و مجاری)، آلتایی (ترکی، مغولی و غیره)، کارتولی (گرجی و خویشاوندان آن)، دراویدی (جنوب هند) و آفروآسیایی (سامی، بربری و غیره)، با وسواس با یکدیگر مقایسه کردند. آنان با شناسایی همخوانیهای آواییِ تکرارشونده و ریشههای مشترک، حدود 1,000 واژه در زبان نیا را بازسازی کردند که قدمت آن به حدود ~15,000 سال پیش میرسید. این واژگان نیا-نوستراتیک شامل واژههایی برای اندامهای بدن، عوارض طبیعی، ضمایر و دیگر اصطلاحات بنیادی بود که به خاستگاهی مشترک برای این تبارهای زبانی اوراسیایی و شمال آفریقایی اشاره میکرد.
فرضیهٔ نوستراتیک، چنانکه گروه مسکو آن را بسط داد، مطرح میکرد که جامعهای زبانی و پیشاتاریخی سرانجام به بسیاری از خانوادههایی که امروزه میشناسیم منشعب شده است. برای مثال، اگر نوستراتیک واقعی باشد، زبانهایی که ظاهراً هیچ ارتباطی با هم ندارند—مانند روسی، عربی، ترکی و تامیل—خویشاوندانی بسیار دورند. چنین ادعاهایی ناگزیر مناقشهبرانگیز بودند؛ اما نوستراتیکپژوهان آنها را با بدنهای نیرومند از شواهد پشتیبانی میکردند. ایلیچ-سویتیچ حتی فرهنگ تطبیقی چندجلدیِ نوستراتیک را منتشر کرد که در آن همریشههای پیشنهادی—یعنی واژههای مرتبط—را در میان شش خانوادهٔ اصلی این ابرخانواده نشان میداد. برای نمونه، او ریشهای به معنای «آب» شناسایی کرد که پس از اعمال تغییرات آوایی، ظاهراً در unda لاتین، voda روسی، su ترکی (از *sū/*śu؟ در صورت قدیمیتر) و زبانهای دیگر بازتاب یافته بود. شکاکان میتوانستند—و چنین نیز کردند—استدلال کنند که این شباهتها گزینشی یا تصادفیاند. اما از نظر پژوهشگران نوستراتیک، حجم عظیم تطبیقهای میانخانوادهای—در کنار الگوهای نظاممند تغییر آواها—نشاندهندهٔ رابطهای ژنتیکی و واقعی بود.
شایان ذکر است که «مکتب مسکو» در زبانشناسی تطبیقی به دقتِ روششناختی خود میبالید. نوستراتیکپژوهان شوروی، برخلاف برخی مدافعان غربی ابرخانوادههای زبانی، میکوشیدند از روش تطبیقی سنتی نودستوری پیروی کنند: همخوانیهای منظم آوایی را تثبیت و صورتهای نیا را بازسازی کنند، اما در مقیاسی بزرگتر. در واقع، آنان مقایسهٔ دوربرد را امتداد زبانشناسی تاریخیِ معمول میدانستند، نه بازی متفاوتی با قواعد سهلگیرانهتر. از این نظر، آنان با زبانشناس آمریکایی، جوزف گرینبرگ، تفاوت داشتند؛ کسی که در همان دوره زبانها را با روشی سریعتر—و به گفتهٔ منتقدان، سستتر—یعنی مقایسهٔ انبوه واژگان، طبقهبندی میکرد. روسها باور داشتند نوستراتیک را میتوان با دقتی علمی اثبات کرد و با این کار، زبانشناسی شوروی را در نقشهٔ علمی جهان جای داد.
تا دههٔ ۱۹۸۰، پژوهش دربارهٔ نوستراتیک در اتحاد شوروی و اروپای شرقی پیروانی وفادار یافته بود. کنفرانسهایی برگزار میشد تا دربارهٔ اینکه کدام خانوادهها به نوستراتیک تعلق دارند بحث و بازسازی زبان نیا اصلاح شود. مؤسسهٔ زبانشناسی مسکو به مرکزی برای این کار تبدیل شد و زبانشناسان جوانتری مانند ولادیمیر دیبو و سرگئی استاروستین نیز به این تلاش پیوستند. در واقع، نوستراتیک به سنگبنای زبانشناسی دوربرد شوروی تبدیل شد و نظریههای منشعب و شوقی عمومی را برانگیخت؛ شوقی که بر اساس آن، شاید سرانجام بتوان «زبان مادر» نهایی را یافت. چنانکه یکی از ناظران غربی در آن زمان اشاره کرد، گروهی از «پژوهشگران عمدتاً شوروی و اروپای شرقی» با این باور به حرکت درآمده بودند که همهٔ زبانهای بشری از سرچشمهای باستانی و واحد تکامل یافتهاند. اثبات این تکخاستگاهی زبان چیزی کمتر از جام مقدس علمی نبود.
فراتر از نوستراتیک: اَبَرخانوادهها تکثیر مییابند#
مقایسهگرایان شوروی که از موفقیت ادراکشدهٔ نوستراتیک سرخوش بودند، به اوراسیا بسنده نکردند. برخی از آنان توجه خود را به قارههای دیگر و ژرفاهای زمانیِ حتی دورتر معطوف کردند. سرگئی استاروستین، چنددانشی درخشان در حوزهٔ زبانها، در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ به چهرهای برجسته تبدیل شد. استاروستین در بررسی چندین فرضیهٔ جسورانه نقش داشت: او گروهبندی مورد مناقشهٔ آلتایی را ــ که ترکی، مغولی، تونگوزی، کرهای و ژاپنی را متحد میکرد ــ از نو بررسی کرد و با شواهد جدید از آن پشتیبانی کرد. او همچنین با همکاران غربی در زمینهٔ دِنه–قفقازی همکاری کرد؛ خانوادهای فرضی که زبانهای چینی-تبتی (مانند چینی) را با زبانهای کوههای قفقاز (و حتی زبانهای نا-دِنه در آمریکای شمالی) در یک خوشهٔ عظیم پیوند میداد. اگر دنه–قفقازی معتبر میبود، برای مثال به این معنا بود که باسکی، برمهای، چچنی و ناواهو همگی نیایی مشترک و دوردست دارند. استاروستین و همکارانش برای این نظریه نیز تطابقهای آوایی و واژههای نیا را پیشنهاد کردند، هرچند این نظریه حتی از نوستراتیک نیز مناقشهبرانگیزتر باقی ماند.
شتاب زبانشناسی ژرفزمانِ شوروی حتی پس از فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ نیز ادامه یافت. پژوهشگران روس به پروژههای مقایسهایِ کلان خود با همکاری بینالمللیِ تازهنفس ادامه دادند. پایگاههایی مانند «برج بابل» برخط ــ که نامش با اشارهای طنزآمیز به داستان کتاب مقدس انتخاب شده بود ــ زیر نظر استاروستین ایجاد شدند تا فهرستهای واژگانیِ صدها زبان را برای مقایسهٔ رایانهیار گردآوری کنند. پایگاه دادهٔ جهانیِ واژهآمار، پروژهای دیگر، میکوشید شباهتهای واژگانی را در مقیاسی جهانی کمّیسازی کند. تا اواخر دههٔ ۱۹۹۰، کنفرانسهایی دربارهٔ «نیا-جهان» یا «زبان مادری» هم پژوهشگران شوروی سابق و هم شماری از زبانشناسان غربی را ــ که حاضر بودند با بدبینی همکاران خود روبهرو شوند ــ جذب میکرد.
زبانشناسان جریان اصلیِ غرب، در مجموع، نسبت به این لشکرکشیهای گستردهٔ سفر در زمانِ زبانی بسیار بدبین باقی ماندند. در حالی که خانوادههایی مانند هندواروپایی از روششناسی و شواهدی تثبیتشده برخوردار بودند، پیشنهادهایی مانند نوستراتیک یا آمریند (گروهبندی گرینبرگ از تقریباً همهٔ زبانهای بومی آمریکا) اغلب علم حاشیهای تلقی میشدند. بسیاری از متخصصان به نسبت بالای نویز به سیگنال هنگام مقایسهٔ زبانها در بازههای زمانیِ دهها هزارساله اشاره میکردند: شباهتهای تصادفی و وامگیریها میتوانستند بهسادگی تحلیلها را گمراه کنند. زبانشناس برجستهای به نام لایل کمپبل، در عبارتی مشهور، پیشنهاد کرد که طبقهبندیهای گستردهٔ گرینبرگ باید «با فریاد خاموش شوند» و پذیرفته نشوند؛ عبارتی که بازتابدهندهٔ واکنش شدید در این حوزه بود. زبانشناسی تاریخی بهطور سنتی میآموخت که پس از جداییِ تقریباً ۶٬۰۰۰ تا ۸٬۰۰۰ ساله، زبانها چنان از یکدیگر دور میشوند که روابط منظم دیگر قابل شناسایی نیستند ــ قاعدهای سرانگشتی که برآورد زبانشناس، یوهانا نیکولز، نمونهای از آن است: شواهد دستوری «پس از حدود ۸٬۰۰۰ سال بهکلی از بین میروند». بسیاری، مقایسهگرایان ژرفزمان را کسانی میدیدند که این احتیاط را نادیده میگیرند و با ابزارهایی ناکافی به ژرفای زمان پا میگذارند.
با این حال، نکتهٔ مهم این بود که ژرفزمانپژوهان شوروی از رفاقت نهادی و پایداریای برخوردار بودند که «یکپارچهسازان» منفرد غربی فاقد آن بودند. آنان در اتحاد شوروی مکتبی نیمهرسمی از اندیشه تشکیل دادند؛ ایدههایشان (هرچند در کنار زبانشناسی محافظهکارانهتر) تدریس و در انتشارات دانشگاهی منتشر میشد. در خارج از اتحاد شوروی، مقایسهگرایانی که از اَبَرخانوادهها دفاع میکردند، اغلب خود را منزوی یا دستمایهٔ تمسخر مییافتند. برای مثال، موریس سوَدِش، پیشگام آمریکاییِ مقایسهٔ دوربرد و واژهآمار، تا حدی به دلیل سیاست به حاشیه رانده شد ــ او در سال ۱۹۴۹، در جریان هراس سرخ، بهسبب ارتباطات کمونیستیاش از کار برکنار شد ــ و تا حدی نیز به این دلیل که ایدههای تکزایشیِ او بسیار خارج از جریان اصلی زبانشناسی بود. سوَدِش سرانجام پژوهش خود را در مکزیک و جاهای دیگر ادامه داد و شواهدی گرد آورد که به باور او به یک خاستگاه واحد برای همهٔ زبانها اشاره داشت. جوزف گرینبرگ، آمریکاییِ دیگری، کارنامهای درخشان داشت (بهویژه در طبقهبندی زبانهای آفریقایی)، اما هنگامی که در دههٔ ۱۹۸۰ کوشید همهٔ زبانهای سرخپوستیِ آمریکا را در یک خانواده جای دهد، او نیز با انتقاد شدید متخصصان آن زبانها روبهرو شد.
تصادفی نیست که برخی از این مقایسهگرایانِ غیرشوروی گرایشهایی چپگرایانه یا ضدّ تشکیلات حاکم داشتند. آنان در مکتب شوروی نوعی همدلی ــ یا دستکم رفاقت علمی ــ مییافتند. در اواخر دههٔ ۱۹۸۰، ویتالی شووروشکین، زبانشناس مهاجر روس در دانشگاه میشیگان، نشستهایی را سازمان داد که در آن «مقایسهگرایان کلان» شرق و غرب میتوانستند ایدههای خود را به اشتراک بگذارند. شووروشکین خاطرنشان کرد که تنها مشتی از زبانشناسان آمریکایی به کاوش فراتر از ژرفای زمانیِ متعارف علاقهمند بودند، حال آنکه پژوهشگران شوروی پیشاپیش زبانهایی را از دورهٔ یخبندان واپسین (بیش از ۱۵٬۰۰۰ سال پیش) بازسازی کرده بودند. این همکاری شرق و غرب به انتشار آثاری و پیدایش مجلهای کوتاهعمر (زبان مادری) در دههٔ ۱۹۹۰ انجامید که هدفش بررسی یک زبان نیا-جهان بالقوه بود ــ یعنی بردن نوستراتیک و دیگر اَبَرخانوادهها یک گام فراتر، تا رسیدن به زبان نیای نهایی.
هرچند نیا-جهان همچنان حدسی است (و بسیاری از زبانشناسان تردید دارند که بتوان وجود آن را هرگز اثبات کرد)، تلاشهای مقایسهگرایان شوروی و متحدانشان بیهوده نبود. آنان دادههای ما را دربارهٔ زبانهای کمشناختهشده بهطرزی گسترده افزایش دادند، ایجاد پایگاههای دادهٔ بزرگِ مقایسهای را برانگیختند و حتی زبانشناسی را به تعامل با ژنتیک و دیرینشناسی سوق دادند. امروزه، ژنتیکدانان انسانی که شجرهنامههای جمعیتها را ترسیم میکنند، گاهی درختهای زبانها را با درختهای جمعیتها بهطرزی جالب موازی مییابند ــ و بخشی از این بینش را مدیون فرضیههای جسورانهای هستند که بر اساس آنها زبانها، مانند ژنها، درختی را تشکیل میدهند که به ریشهای مشترک بازمیگردد. زبانشناسان ژرفزمانِ شوروی، به معنایی، این پرسش را بهاجبار پیش روی ما گذاشتند: تا چه اندازه میتوانیم واژههای گفتاریمان را در گذشته ردیابی کنیم؟ حتی اگر علم جریان اصلی هنوز پاسخهای آنان را بهطور کامل نپذیرفته باشد، خود این پرسش همچنان الهامبخش پژوهش است.
چرا اتحاد شوروی مقایسهگرایان ژرفزمان پرورش داد؟#
با نگاهی به گذشته، روشن است که اتحاد شوروی آمیزهای کاملاً مساعد از شرایط برای پرورش این رؤیاپردازان زبانشناختی فراهم میکرد. از نظر ایدئولوژیک، تصور وحدتی که در پسِ تنوع قرار دارد، با مضامین مارکسیستی-لنینیستی سازگاری خوبی داشت. گفتمان شوروی اغلب دوستی ملتها و سرنوشت مشترک را میستود؛ یافتن وحدت زبانیِ آغازین، موازیِ علمیِ رمانتیکی برای این امر بود. در همان آغاز، نفوذ مارکسیستی از طریق مار زبانشناسی را بهمعنای واقعی کلمه دگرگون کرد و حتی پس از سقوط مار، چارچوب تاریخیِ مارکسیستی ــ با روایتهای کلان خود از تکامل ــ پوششی فکری برای پیگیری تاریخ ژرف در زبانشناسی فراهم آورد. پژوهشگران میتوانستند پژوهش خود را چنین صورتبندی کنند که در حال کشف مراحل «تکامل زبان» هستند؛ مراحلی مشابه مراحل تحول اجتماعی-اقتصادی. در واقع، ویتالی شووروشکین استدلال میکرد که تکامل زبان میتواند مهاجرتهای نخستین انسان و دگرگونیهای اجتماعی را روشن کند؛ رویکردی میانرشتهای با رنگوبوی بسیار مارکسیستی (که زبان را به تاریخ مادی پیوند میداد).
از نظر نهادی، دانشگاه شوروی از پروژههای گسترده و بلندمدت پشتیبانی میکرد. زبانشناسانی که در مسکو یا لنینگراد روی نوستراتیک کار میکردند، به شمار زیادی از همکاران و بودجهٔ دولتی برای انتشار مجلدات قطورِ مقایسهای دسترسی داشتند. نوعی رقابت میهنپرستانه با غرب نیز وجود داشت: همانگونه که اتحاد شوروی میکوشید در فضا به نخستین دستاوردها برسد، از ادعای تقدم در حل معمای خاستگاه زبان نیز ابایی نداشت. اینکه زبانشناسان غربی این ایده را رد میکردند، فقط شورویها را بر آن میداشت که بر تلاش خود بیفزایند و نادرستی آنان را ثابت کنند. در بستر جنگ سرد، «یاغی» فکری بودن در جهان نسبتاً بستهٔ دانشگاهی شوروی آسانتر بود؛ جایی که حلقهای کوچک از زبانشناسان همفکر میتوانستند بدون مداخلهٔ بیرونیِ چندان، از پروژههای دگراندیشانهٔ یکدیگر پشتیبانی کنند. یک پژوهشگر روس با لحنی کنایهآمیز خاطرنشان کرده بود که زبانشناسان غربی میتوانند مقایسهگرایی کلان را نادیده بگیرند، اما در روسیه، «رشتههای همجوار» مانند باستانشناسی پیوسته پرسشهای بزرگ مطرح میکنند ــ و زبانشناسان برای ارائهٔ پاسخهای بزرگ احساس فشار میکنند.
عامل دیگر، همسویی شخصی و سیاسی بود. چند تن از چهرههای کلیدی یا شهروند شوروی بودند یا با سیاستهای چپگرایانه همدلی داشتند. این امر صرفاً تصادفی نیست. مورد سوَدِش نشان میدهد که چگونه یک مقایسهگرای درخشان با گرایشهای کمونیستی در آمریکای دههٔ ۱۹۵۰ نامطلوب تلقی شد ــ اما ایدههایش در محافل شوروی و سوسیالیستی جایگاهی یافت. در انتشارات بلوک شوروی میتوان روشهای واژهآماری و پیشنهادهای پیوندهای دوربردِ سوَدِش را یافت که در زمانی جدی گرفته میشدند که مجلات ایالات متحده از انتشار آنها پرهیز میکردند. گویی مسیر موازیای از پژوهش زبانشناختی شکل گرفته بود: زبانشناسی جریان اصلی در غرب، محتاط و متمرکز بر تخصصگرایی، در برابر زبانشناسی ماجراجو و جویای ترکیب و تلفیق در شرق. برای رعایت انصاف، همهٔ زبانشناسان شوروی به نظریههای نوستراتیک یا اَبَرخانوادهها باور نداشتند؛ شمار زیادی همچنان بدبین بودند. اما نسبت مشتاقان در آنجا بسیار بیشتر از نقاط دیگر بود. چنانکه یکی از روزنامهنگاران مجلهٔ ساینس در سال ۱۹۸۸ نوشت، «مناقشه بر سر زبان مادری» پژوهشگران شوروی را قاطعانه در جبههٔ باورمندان قرار داده بود، در حالی که بیشتر متخصصان غربی تردید داشتند که چنین زبانی هرگز یافت شود.
در پایان، باید روح زمانهٔ نیمهٔ سدهٔ بیستم را نیز به رسمیت شناخت. این دوره، عصر نظریههای کلانِ وحدتبخش بود ــ در فیزیک (جستوجو برای نظریهٔ میدانِ یکپارچه)، در زیستشناسی (DNA بهمثابهٔ کلید وحدت حیات)، و در انسانشناسی (نظریهٔ «خروج از آفریقا» دربارهٔ خاستگاه انسان). چندان دور از ذهن نیست که زبانشناسان شوروی را نیز بخشی از همین روح زمانه بدانیم که در پی نظریهای کلان و وحدتبخش دربارهٔ زبان بودند. تفاوت در این بود که در غرب، زبانشناسی به درون روی آورد (بهسوی قواعد ساختاری و دستور زبان ذهن انسان)، حال آنکه در اتحاد شوروی، به بیرون و به گذشته روی آورد (بهسوی پیوندهای تاریخی و خاستگاه گفتار). مشوقهای اجتماعیـسیاسی نیز این مسیر را تقویت میکردند: یک دانشمند شوروی بهاندازهٔ کافی آزادی نداشت که به نظریهپردازی انتزاعی روانشناختی بپردازد (زبانشناسی چامسکیگرا گاه بهعنوان «ایدهآلیسم» با سوءظن نگریسته میشد)، اما ردیابی پیوندهای باستانی میان اقوام، با ماتریالیسم مارکسیستی و تاریخنگاری شوروی کاملاً سازگار بود. زبانشناسان شوروی با پیمودن مسیر مقایسهایـتاریخی میتوانستند آثاری تولید کنند که علمی، مادی و انقلابی باشند (دستکم از دید خودشان).
خلاصه آنکه اتحاد شوروی شمار زیادی زبانشناس مقایسهایِ دوربرد پدید آورد، زیرا از ترکیب مناسبی از ایدئولوژی، منابع و جسارت فکری برخوردار بود. زبان پرولتاریا ــ در گستردهترین معنای آن، یعنی این تصور که همهٔ پرولترهای جهان (و هر کس دیگر) شاید زمانی به یک زبان واحد سخن میگفتهاند ــ مفهومی فریبنده بود که زبانشناسان شوروی میتوانستند با چهرهای جدی دنبال کنند. آنان با نوعی جسارت علمی فعالیت میکردند و گاه در حاشیههای شواهد گام برمیداشتند، اما بیتردید افقهای پژوهش زبانشناختی را گسترش دادند. میراث آنان یادآور این نکته است که علم، حتی زبانشناسی، در خلأ سیاسی رخ نمیدهد. در سرزمینی با برنامههای پنجساله و رؤیاهای آیندهگرایانه، تأمین بودجه برای فرافکنی به گذشتهای ۱۵٬۰۰۰ ساله و بازسازیِ «زبان ما» ــ و شاید، در نهایت، وحدت ما بهعنوان انسان ــ بهنحوی معنادار به نظر میرسید.
پرسشهای متداول#
پرسش ۱: نوستراتیک چه بود و چرا زبانشناسان شوروی به آن اهمیت میدادند؟
پاسخ: نوستراتیک یک «خانوادهٔ کلان» پیشنهادی از زبانهاست که بسیاری از خانوادههای زبانی اوراسیایی و آفریقایی را در یک تبار باستانی واحد به هم پیوند میدهد. زبانشناسان شوروی در دهههای ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ از آن بهعنوان شاهدی بر خاستگاه مشترک زبانهای گوناگون حمایت کردند؛ این نظریه با تمرکز تاریخی آنان همخوان بود و برای علم شوروی کشفی معتبر و وحدتبخش فراهم میکرد. بهاختصار، نوستراتیک وعده میداد نشان دهد که زبانهایی مانند روسی، عربی و هندی همگی از یک زبان مادری واحد منشعب شدهاند ــ ایدهای جسورانه که شورویها آن را هم از نظر علمی جالب و هم از نظر ایدئولوژیک جذاب مییافتند.
پرسش ۲: سیاست کمونیستی چگونه بر این نظریههای زبانشناختی تأثیر گذاشت؟
پاسخ: ایدئولوژی کمونیستی بهطور غیرمستقیم نظریههای کلاننگر و وحدتبخش را در زبانشناسی تشویق میکرد. حکومت شوروی در سالهای آغازین، نظریهٔ زبانشناختی مارکسیستیِ مار را تحمیل کرد (که بعدها کنار گذاشته شد) و رژیم، بهطور کلی، رویکردهای تاریخیـتکاملی را ترجیح میداد. این تصور که همهٔ انسانها (صرفنظر از طبقه یا نژاد) میراث زبانی مشترکی دارند، با آرمانهای برابریخواهانهٔ مارکسیستی طنینانداز بود. افزون بر این، برخی زبانشناسان غربیِ متمایل به کمونیسم (مانند موریس سوَدِش) نظریههای تکخاستگاهی دربارهٔ منشأ زبان را دنبال کردند و در اتحاد شوروی، جایی که به چالش کشیدن وضع موجود دانشگاهی غرب تقریباً به نوعی ورزش تبدیل شده بود، پذیرش بیشتری برای این ایدهها یافتند.
پرسش ۳: چرا زبانشناسان جریان اصلی دربارهٔ مقایسههای دوربرد تردید دارند؟
پاسخ: بیشتر زبانشناسان استدلال میکنند که زبانها در گذر زمان چنان دگرگون میشوند که پس از شاید ۶٬۰۰۰ تا ۸٬۰۰۰ سال، اثبات هرگونه خویشاوندی ژنتیکی بسیار دشوار است ــ سیگنال در میان نویز غرق میشود. زبانشناسان مقایسهایِ دوربرد اغلب ناچارند به شباهتهای مبهم میان واژهها یا اجزای دستوری تکیه کنند؛ شباهتهایی که ممکن است بر اثر تصادف یا وامگیری پدید آمده باشند. پژوهشگران جریان اصلی خواهان شواهد نظاممندِ همبستگیهای آوایی هستند (چنانکه در خانوادههای تثبیتشدهای مانند هندواروپایی وجود دارد)، اما نظریههای خانوادهٔ کلان تاکنون چنین شواهدی را بهطور قطعی فراهم نکردهاند. بهاختصار، شواهد مربوط به پیشنهادهایی مانند نوستراتیک یا پروتوـجهانِ جهانی، از دید معیارهای متعارف، گمانهزنانه و فاقد دقت کافی تلقی میشود.
پرسش ۴: آیا زبانشناسان غربی از ایدهٔ یک زبان مادری مشترک حمایت کردهاند؟
پاسخ: بله، شمار اندکی از آنان چنین کردهاند. در ایالات متحده، جوزف گرینبرگ زبانهای جهان را در گروههای گسترده طبقهبندی کرد (برای مثال، مدعی شد که همهٔ زبانهای بومی آمریکا، بهجز چند خانواده، به یک خانوادهٔ «آمریند» تعلق دارند)، و مریت رولن از وجود یک زبان پروتوـجهانِ جهانی دفاع کرد. پیش از آن نیز موریس سوَدِش به تکخاستگاهی نهایی باور داشت و برای بررسی آن، واژهآمار را توسعه داد. بااینحال، این پژوهشگران اغلب در حاشیههای این حوزه فعالیت میکردند ــ ایدههای گرینبرگ و رولن بحثبرانگیز بود و با مخالفت شدید متخصصان روبهرو شد. شایان توجه است که طبقهبندیهای فراگیر گرینبرگ عمدتاً از سوی همعصرانش رد شد و مشکلات سیاسی سوَدِش او را به بیرون از جریان اصلی راند. تلاشهای آنان با تلاشهای زبانشناسان مقایسهای شوروی موازی بود، اما بدون همان پشتیبانی نهادی.
پرسش ۵: وضعیت فرضیههای زبانشناختی دوربردِ شوروی امروز چگونه است؟
پاسخ: این فرضیهها همچنان محل مناقشهاند، اما تحول یافتهاند. نوستراتیک و فرضیههای مشابهِ خانوادهٔ کلان هنوز از نظر بیشتر زبانشناسان اثباتنشده به شمار میروند، هرچند «مکتب مسکو» در زبانشناسی تطبیقی همچنان به پژوهش خود ادامه میدهد (اکنون در سطح جهانی و اغلب با همکاری همکاران غیرروسی). برخی پیشنهادهای مشخص حمایت محدودی به دست آوردهاند ــ برای نمونه، فرضیهٔ دنهـیِنیسِیایی که یک زبان سیبریایی (ینیسیایی) را با خانوادهای در آمریکای شمالی (ناـدنه) مرتبط میکند، از سوی بسیاری از متخصصان جدی گرفته شده است. در مجموع، نظریههای برخاسته از شوروی بلندپروازی را به زبانشناسی تزریق کردند و، هرچند چشمانداز کلانِ یک زبان مادری واحد همچنان تأیید نشده است، دادهها و روشهای گردآوریشده درک ما از روابط میان زبانها را غنیتر کردهاند. گفتوگو میان «یکپارچهسازان» و «تفکیکگرایان» ــ یعنی کسانی که در پی پیوندهای عمیقاند و کسانی که بر شواهد سختگیرانهتر پای میفشارند ــ همچنان ادامه دارد و بخشی از آن از مشارکتهای جسورانهٔ زبانشناسان مقایسهای شوروی متأثر است.
پانویسها#
منابع#
- دانشنامهٔ بریتانیکا. “Nikolay Yakovlevich Marr.” Encyclopædia Britannica. بنگاه دانشنامهٔ بریتانیکا، آخرین بهروزرسانی در ۲۰۱۴. نظریههای زبانشناختی مار و تفسیر مارکسیستی آنها را شرح میدهد و به تأیید شوروی و محکومیت آن از سوی استالین در ۱۹۵۰ اشاره میکند.
- یونایتد پرس اینترنشنال. “Linguists Delve Many Millennia Into Past to Find Man’s Mother Tongue.” Los Angeles Times، ۱ ژانویهٔ ۱۹۸۹. گزارشی دربارهٔ زبانشناسان شوروی و اروپای شرقی (مانند شِووروشکین، ایلیچـسویتیچ و دولگوپولسکی) که میکوشیدند یک “Mother Tongue” باستانی را بازسازی کنند؛ گزارشی که فرضیهٔ نوستراتیک و مفهوم تکخاستگاهی را توضیح میدهد.
- کارتونن، کلاوس. “Swadesh, Morris.” Who Was Who in Indology (پایگاه دادهٔ زندگینامهای)، ۲۰۲۴. زندگینامهٔ موریس سوَدِش که اخراج او در ۱۹۴۹ بهدلیل کمونیست بودن و نیز کارش دربارهٔ واژهآمار و تکخاستگاهی را تأیید میکند (The Origin and Diversification of Language).
- استاروستین، جورج. “Macro-Comparative Linguistics in the 21st Century: State of the Art and Perspectives.” Journal of Language Relationship ۱۱ (۲۰۱۴): ۵–۳۲. دو مکتب مقایسهٔ دوربرد را ترسیم میکند (مقایسهٔ انبوهِ گرینبرگ در برابر مکتب مسکو به رهبری ایلیچـسویتیچ و دولگوپولسکی) و به افزایش علاقهٔ علم ژنتیک و باستانشناسی به پژوهش دربارهٔ خانوادههای کلان میپردازد.
- گرینبرگ، جوزف هـ. Language in the Americas. انتشارات دانشگاه استنفورد، ۱۹۸۷. طبقهبندی گرینبرگ از زبانهای بومی آمریکا را در سه خانوادهٔ کلان (اسکیموـاِلئوت، ناـدنه و آمریند) ارائه میکند؛ اثری بسیار بحثبرانگیز که نمونهای از مقایسهٔ دوربرد غربی و مناقشههای برانگیختهشده از آن است.
- رولن، مریت. The Origin of Language: Tracing the Evolution of the Mother Tongue. جان وایلی و پسران، ۱۹۹۴. ترکیبی با هدف مخاطبان عمومی که در آن رولن (پیرو گرینبرگ) از تکخاستگاهی زبان انسانی دفاع میکند و شواهد مربوط به چند خانوادهٔ کلان را، با استناد به کار زبانشناسان مقایسهای دوربرد غربی و شوروی، خلاصه میکند.
