چکیده

  • انسان‌ها احتمالاً از اواخر پلیستوسن، به‌سوی کاهش پرخاشگری و افزایش همکاری انتخاب شدند—«بقای دوست‌داشتنی‌ترین‌ها».
  • ظرافت استخوانی در فسیل‌ها، داده‌های ژنومی و ویژگی‌های سندرم اهلی‌سازی، بازتاب‌دهندهٔ الگوهایی هستند که در حیوانات رام‌شده دیده می‌شوند.
  • خوداهلی‌سازی زمینه‌ای پذیرفتنی برای ظهور زبان، فرهنگ و معماری شخصیتیِ جامعه‌یار فراهم می‌کند.

مرور کلی#

چگونه «بقای دوست‌داشتنی‌ترین‌ها» گونهٔ ما را شکل داد—و این امر برای زبان، خودآگاهی و شخصیت چه معنایی دارد.

داروین و بالدوین: ایده‌های اولیه (و یک وقفهٔ صدساله)#

در قرن نوزدهم، برخی اندیشمندان تکاملی مطرح کردند که انسان‌ها ممکن است از طریق انتخاب اجتماعی، خود را اهلی کرده باشند. چارلز داروین، که مشاهده‌گری دقیق در زمینهٔ اهلی‌سازی حیوانات بود، حدس زد که عادات اجتماعی نیاکان ما می‌توانسته تکامل آنان را هدایت کند. او در تبار انسان (۱۸۷۱) حتی پیشنهاد کرد که «آن حیواناتی که از زندگی در ارتباط نزدیک با یکدیگر سود می‌بردند» شکوفا می‌شدند، حال آنکه افراد منزوی‌تر از میان می‌رفتند. داروین باور داشت ویژگی‌هایی مانند حس اخلاقی و حتی زبان ممکن است تحت فشارهای انتخاب اجتماعی در پیشاتاریخ انسان پدید آمده باشند. بااین‌حال، عصر داروین همچنین آکنده از سلسله‌مراتب نژادی بود. او بدنامانه پیش‌بینی کرد که «نژادهای متمدن انسان تقریباً به‌طور قطع نژادهای وحشی را در سراسر جهان نابود خواهند کرد»؛ و با این کار، شکاف میان انسان‌ها و کپی‌ها را بیشتر کرد؛ شکافی که او آن را میان «انسان در حالتی متمدن‌تر … و کپی‌ای به پستی بابون، به‌جای … میان سیاه‌پوست یا استرالیایی و گوریل» قرار می‌داد. این ادعای نگران‌کننده بازتاب دیدگاهی رایج در آن زمان بود: اینکه انسان‌های «برتر» (که معمولاً اروپاییان بودند) جای انسان‌های «پست‌تر» را خواهند گرفت. جیمز مارک بالدوین در حدود سال ۱۸۹۶ چیزی را مطرح کرد که بعدها به اثر بالدوین معروف شد؛ یعنی این ایده که رفتارهای آموخته‌شده سرانجام می‌توانند از طریق انتخاب طبیعی به رفتارهای ذاتی تبدیل شوند. بالدوین، در اصل، هم‌تکاملی ژن–فرهنگ را پیش‌بینی کرده بود: اگر یک گونه بتواند چیزی حیاتی (مانند مهارتی تازه یا عادتی اجتماعی) بیاموزد، افرادی که از نظر ژنتیکی آمادگی بیشتری برای آموختن آسان‌تر آن دارند، مزیتی خواهند داشت و این ژن‌ها بالقوه گسترش خواهند یافت. بنابراین، هم داروین و هم بالدوین فرهنگ و زندگی اجتماعی را نیروهای تکاملی‌ای می‌دانستند که زیست‌شناسی ما را شکل می‌دهند—نوعی صورت ابتدایی از فرضیهٔ خوداهلی‌سازی.

بااین‌حال، این ایده‌ها با مفاهیم سمیِ گروه‌های انسانی «برتر» و «پست‌تر» درهم‌تنیده شدند. انسان‌شناسان نخستین، ازجمله خود داروین در برخی موارد، استدلال می‌کردند که تکامل ژن–فرهنگ تفاوت‌های چشمگیری میان نژادها پدید آورده است و حتی ادعا می‌کردند که «نژادهای برتر» سرانجام نژادهای «پست‌تر» را نابود خواهند کرد. این دیدگاه نه‌تنها از نظر اخلاقی نفرت‌انگیز بود، بلکه پایهٔ علمی نیز نداشت. واکنش منفی چنان شدید بود که دانشمندان تقریباً برای یک قرن از مطالعهٔ تکامل رفتاری انسان—به‌ویژه هرگونه پیشنهاد دربارهٔ تمایز در حال تداوم میان جمعیت‌ها—اجتناب کردند. این توقف صدساله از ترس توجیه نژادپرستی ناشی می‌شد. تنها در دهه‌های اخیر است که پژوهشگران با احتیاط این پرسش را از نو مطرح کرده‌اند که فرهنگ و زیست‌شناسی چگونه در تکامل نسبتاً اخیر ما درهم تنیده‌اند؛ با بازصورت‌بندی آن بر اساس شواهد مدرن و بدون تعصب قدیمی.

ژنوم فرهنگ‌پذیرفته: آیا انسان‌ها هنوز در حال تکامل‌اند؟#

یکی از خطوط اصلی شواهد در حمایت از خوداهلی‌سازی این است که تکامل انسان در پارینه‌سنگی متوقف نشد. در واقع، ممکن است سرعت آن افزایش یافته باشد. مقاله‌ای دوران‌ساز با عنوان «ژنوم فرهنگ‌پذیرفته» DNA انسان را برای یافتن نشانه‌های انتخاب اخیر بررسی کرد و به الگویی شگفت‌آور رسید: بیش از نیمی از رویدادهای انتخاب ژنتیکیِ قابل‌شناسایی در ژنوم ما طی ۱۰٬۰۰۰ سال اخیر رخ داده‌اند. چنان‌که یک نویسندهٔ علمی اشاره کرد، این یافته فرض اطمینان‌بخشِ «توقف» تکامل انسان «در فاصلهٔ ۵۰٬۰۰۰ تا ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش» را به چالش می‌کشد؛ فرضی که قرار بود همهٔ گروه‌ها را یکسان نگه دارد. در واقع، هم‌زمان با توسعهٔ کشاورزی و جوامع پیچیده از سوی انسان‌ها، فشارهای انتخابی تازه‌ای پدید آمدند. گونه‌های ژنتیکی مؤثر بر انتقال‌دهنده‌های عصبی، رشد مغز، مقاومت در برابر بیماری و گوارش، در جمعیت‌های گوناگون طی هولوسن (۱۲٬۰۰۰ سال گذشته) شواهدی از گسترش سریع نشان می‌دهند. برای نمونه، یک تحلیل گسترده دریافت که تقریباً ۷۵٪ از همهٔ گونه‌های پروتئین‌کُدکننده در انسان، تنها در ۵ تا ۱۰ هزارهٔ گذشته پدید آمده‌اند. ویژگی‌هایی مانند تحمل لاکتوز در بزرگسالی یا سازگاری با ارتفاعات زیاد، نمونه‌های شناخته‌شده‌ای از اثرگذاری روی تغییر ژنتیکی توسط شیوه‌های فرهنگی (دامداریِ شیری و زندگی در کوهستان) هستند.

شاید جالب‌تر از همه اینکه مطالعات اخیر با استفاده از DNA باستانی و امتیازهای چندژنی (که اثرات بسیاری از ژن‌ها را با یکدیگر جمع می‌کنند)، از تداوم انتخاب برای صفات پیچیده تا اعصار تاریخی حکایت دارند. برای مثال، تحلیلی در سال ۲۰۲۴ از ژنوم‌های باستانی اروپا، تغییرات منسجمی در امتیازهای چندژنیِ مرتبط با میزان تحصیلات، هوش و مهار تکانه از عصر حجر تا امروز یافت. داده‌ها نشان می‌دهند که طی دوازده هزارهٔ گذشته، انتخاب مثبت—هرچند خفیف—برای توانایی شناختی و صفات مربوط به همکاری اجتماعی وجود داشته است. به زبان ساده، با رشد جوامع، افرادی که گرایش‌های ژنتیکی به استعدادهای اجتماعی و شناختیِ بالاتر داشتند، ظاهراً اندکی مزیت تولیدمثلی پیدا کردند. این یافته با فرضیهٔ گریگوری کلارک، اقتصاددان، هم‌راستاست که در جوامع کشاورزیِ باثبات، افراد بیش از همه همکار و پایبند به قواعد، فرزندان بیشتری داشتند که زنده می‌ماندند. همچنین این یافته یادآور نکتهٔ داروین است که افراد جامعه‌یار معمولاً در یک اجتماع بهتر شکوفا می‌شوند. به‌طور خلاصه، شواهد ژنومی مدرن به‌نحو قاطعی تصور قدیمیِ رکود تکامل انسان در عصر یخبندان را رد می‌کند. ژنوم‌های ما نشانه‌های هم‌تکاملی ژن–فرهنگ را بر خود دارند: تغییراتی که احتمالاً بازتاب فرایند خوداهلی‌سازی‌اند؛ فرایندی که طی آن، خود را برای شکوفایی در گروه‌های اجتماعی هرچه بزرگ‌تر و پیچیده‌تر انتخاب کردیم.

«بقای دوست‌داشتنی‌ترین‌ها»: فرضیهٔ برایان هِیر#

اگر در نظر بگیریم نیاکان ما ممکن است چه نوع انتخابی را بر خود اعمال کرده باشند، رام‌بودن و جامعه‌پذیری همچون ویژگی‌های کلیدی برجسته می‌شوند. زیست‌شناس، برایان هِیر، و همکارانش (ازجمله ریچارد رانگِم و مایکل توماسلو) استدلال می‌کنند که انسان‌ها فرایندی بسیار شبیه به اهلی‌سازی سگ‌ها یا روباه‌ها را پشت سر گذاشته‌اند. هِیر در کتاب بقای دوست‌داشتنی‌ترین‌ها (۲۰۲۰) این ایده را مطرح می‌کند که انسان‌ها از اواخر پلیستوسن، جفت‌گیری با افرادی را ترجیح دادند که پرخاشگری کمتر و همکاری بیشتری داشتند. کسانی که در کنار آمدن با گروه‌های بزرگ بهتر بودند، مزیتی داشتند—آن‌ها اتحادهای نیرومندتری تشکیل می‌دادند، منابع را به اشتراک می‌گذاشتند و با یکدیگر نوآوری می‌کردند. در طول نسل‌های بسیار، این امر به تغییرات زیستیِ شاخص اهلی‌سازی انجامید: مجموعه‌ای از صفات که در بسیاری از حیوانات اهلی (از سگ‌ها گرفته تا خوکچه‌های هندی) دیده می‌شود، مانند ظاهری نابالغ‌تر، کاهش پرخاشگری واکنشی و شناخت اجتماعی تقویت‌شده. هِیر به شواهد «زنانه‌شدن» انسان در پارینه‌سنگی زبرین اشاره می‌کند: انسان‌هایی که پس از ~۴۰٬۰۰۰ سال پیش می‌زیستند، در مقایسه با انسان‌تباران پیشین و حتی انسان‌های خردمندِ کالبدشناختیِ نخستین، چهره‌ها و جمجمه‌هایی اندکی ظریف‌تر (باریک‌تر و کودکانه‌تر) دارند—روندی که دیرین‌انسان‌شناسان نیز به آن اشاره کرده‌اند. این امر می‌تواند نشان‌دهندهٔ سطوح پایین‌تر تستوسترون یا تأخیر در رشد باشد و با انتخاب علیه پرخاشگری سازگار است. از دیدگاه هِیر، موفقیت گونهٔ ما نه صرفاً به دلیل باهوش‌تر یا نیرومندتر بودن، بلکه به دلیل دوست‌داشتنی‌تر بودن بود. همکاری به «چاشنی مخفی» ما تبدیل شد و به گروه‌هایی متشکل از چندین، سپس صدها و بعد هزاران فرد امکان داد تا در کنار یکدیگر زندگی و کار کنند. گاهی از این روند با عنوان «خوداهلی‌سازی» یاد می‌شود: ما در اصل خود را برای خلق‌وخوی خوشایندتر پرورش دادیم.

یکی از نمونه‌های قیاسی قانع‌کننده، آزمایش مشهور روباه‌های بلیایف است. دانشمند شوروی، دیمیتری بلیایف، روباه‌های نقره‌ای را از طریق انتخاب برای رام‌بودن پرورش داد—و فقط به رام‌ترین آن‌ها اجازهٔ تولیدمثل داد. روباه‌ها تنها در عرض چند دهه، نه‌فقط از نظر رفتاری شبیه سگ شدند (دوستانه و مشتاق خشنودکردن)، بلکه تغییرات جسمانی نیز پیدا کردند: گوش‌های آویخته‌تر، دم‌های فرفری‌تر، پوزه‌های کوچک‌تر و حالت‌های چهرهٔ نابالغ. بسیاری از این صفات عوارض جانبی انتخاب برای پرخاشگری اندک بودند؛ مجموعه‌ای که «سندرم اهلی‌سازی» نام دارد. هِیر استدلال می‌کند که انسان‌ها نیز مجموعه‌ای مشابه از صفات را نشان می‌دهند: در مقایسه با نئاندرتال‌ها یا حتی انسان‌های خردمندِ نخستین، Homo sapiens امروزی جمجمه‌هایی ظریف‌تر، برجستگی‌های ابرویی کاهش‌یافته، چهره‌هایی کوتاه‌تر و (در قیاس با بدنمان) حجم مغزی کوچک‌تری دارند—همهٔ این‌ها صفاتی هستند که در حیوانات اهلی دیده می‌شوند. از نظر رفتاری، ما در برابر بیگانگان بسیار بردبارتریم تا هر کپی دیگر. حتی نزدیک‌ترین خویشاوندان ما، شامپانزه‌ها، به‌ندرت فراتر از خانواده یا قبیلهٔ کوچک خود همکاری می‌کنند، حال آنکه انسان‌ها معمولاً با بیگانگان نامرتبط در شبکه‌های عظیم همکاری می‌کنند. بر اساس فرضیهٔ هِیر، در مقطعی پس از حدود ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش (هنگامی که H. sapiens پدیدار شده بود)، افرادی که کمتر مستعد پرخاشگری واکنشی بودند و گرایش بیشتری به یادگیری اجتماعی داشتند، به شریک‌ها و رهبران ترجیحی تبدیل شدند. با گذشت زمان، ژن‌های تقویت‌کنندهٔ منش آرام‌تر و اعتمادگراتر گسترش یافتند. این فرایند خوداهلی‌سازی در گونهٔ ما «به‌طور جدی آغاز شد» و با شکل‌گیری دسته‌ها و قبایل بزرگ‌تر شتاب گرفت. حتی ممکن است این فرایند پیش‌شرط انفجارهای فرهنگی، مانند شکوفایی خلاقانهٔ پارینه‌سنگی زبرین (~۵۰–۴۰ هزار سال پیش)، بوده باشد؛ زیرا امکان اشتراک‌گذاری بیشتر دانش را فراهم می‌کرد.

جالب است که خود داروین نیز پیشاپیش به این ایده اشاره کرده بود. او نوشت که در حیوانات اجتماعی، «افرادی که بیشترین لذت را از معاشرت می‌بردند، بهتر از خطرات گوناگون می‌گریختند؛ حال آنکه کسانی که کمترین اهمیت را برای همنوعان خود قائل بودند … در شمار بیشتری از میان می‌رفتند.» به بیان دیگر، حیوانات دوست‌داشتنی و جامعه‌یار در کنار یکدیگر بهتر زنده می‌مانند—مفهومی که داروین آن را دربارهٔ انسان‌های نخستین به کار برد. «بقای دوست‌داشتنی‌ترین‌ها»ی هِیر این ایده را به‌عنوان هستهٔ تکامل انسان بازصورت‌بندی می‌کند. انسان‌ها با انتخاب یکدیگر بر اساس مهربانی و همکاری، بر «بقای شایسته‌ترین‌ها»—در معنای محدود آن—غلبه کردند و آن را به یک ورزش تیمی تبدیل کردند. فایدهٔ این امر تنها صلح در روستا نبود، بلکه قدرت انباشتی کار گروهی نیز بود: شکار مشارکتی، پرورش مشترک کودکان و بعدها، تمدن تمام‌عیار.

هشدار بِدناریک: آیا خوداهلی‌سازی زیان‌بار بود؟#

همه خوداهلی‌سازی را به‌عنوان روایتی بی‌چون‌وچرا خوشایند از اخبار خوب تصویر نمی‌کنند. رابرت جی. بدناریک، پژوهشگر هنر صخره‌ای، دیدگاهی خلاف‌آمد ارائه می‌دهد: او استدلال می‌کند که انسان‌ها، گرچه خوداهلی‌سازی شدند (و به آنچه خودش انسان‌های «ظریف‌جثه» می‌نامد بدل گشتند)، پیامدهای خالص این فرایند برای تبار ما عمدتاً منفی بوده است. بدناریک در کتاب و مقالاتش (برای نمونه «اهلی‌سازی انسان‌ها»، ۲۰۲۰) مجموعه تغییرات انسانی در ~۵۰٬۰۰۰ سال گذشته را بررسی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که بیشتر آن‌ها از منظری صرفاً تکاملی زیان‌بارند. او، برای مثال، اشاره می‌کند که انسان‌های امروزی (ظریف‌جثه‌ها) در مقایسه با نیاکان نیرومندمان با افزایش اختلالات ژنتیکی، ناهنجاری‌های مغزی و آسیب‌پذیری‌ها روبه‌رو بوده‌اند. ویژگی‌هایی مانند کاهش حجم جمجمه و کوچک‌تر شدن دندان‌ها شاید خنثی باشند، اما آمادگی ما برای ابتلا به بیماری‌های پیچیده (از اوتیسم تا اسکیزوفرنی) و شیوع صفات دارای شایستگی زیستی کمتر، معمولاً باید به‌وسیله انتخاب طبیعی «حذف» می‌شد—بااین‌حال این صفات در پارینه‌سنگیِ جدید و دوره‌های پس از آن گسترش یافتند. بدناریک این امر را شاهدی بر این می‌داند که انتخاب طبیعی تا حدی کنار زده شده بود. از دیدگاه او، حدود ۴۰٬۰۰۰ سال پیش عوامل فرهنگی (رفتارهای آموخته‌شده، ترجیحات جفت‌گزینی، آیین‌ها) شروع کردند به تعیین اینکه چه کسانی تولیدمثل کنند؛ و در عمل انتخاب طبیعی را با انتخاب مصنوعیِ تحمیل‌شده از سوی خود انسان‌ها جایگزین کردند. حاصل، فرایندی «مندلی» (پرورش انتخابی برای برخی صفات) بود، نه فرایندی داروینی مبتنی بر شایستگی سازشی.

چه صفاتی انتخاب شدند؟ بدناریک بر نئوتنی—حفظ ویژگی‌های نابالغ در بزرگ‌سالی—تأکید می‌کند. او خاطرنشان می‌سازد که بسیاری از ویژگی‌های انسان «از نظر کالبدشناختی مدرن» (چهره‌ای تخت، جعبه‌جمجمه‌ای بزرگ و گرد، موی بدن نرم و کاهش‌یافته، کنجکاوی بازیگوشانه) شبیه پدومورفوز به نظر می‌رسند؛ گویی ویژگی‌های یک نوزاد شامپانزه را گرفته‌ایم و هرگز به‌طور کامل از آن‌ها فراتر نرفته‌ایم. نکته مهم این است که او پیشنهاد می‌کند این فرایند به‌وسیله انتخاب جنسی پیش رانده شد: نیاکان ما شروع کردند به ترجیح جفت‌هایی با ویژگی‌های جوانانه‌تر و ملایم‌تر، به‌ویژه در ماده‌ها. او رونق باستان‌شناختی دیرینه‌هنر را که پیکره‌های زنانه فربه یا باردار را به تصویر می‌کشید (برای نمونه پیکره‌های «ونوس» متعلق به ۳۰–۴۰ هزار سال پیش)، با این تغییر در ترجیح جفت‌گزینی مرتبط می‌کند. در جوهر، هم‌زمان با پیشرفت فرهنگ انسانی، مردم شروع کردند به ارزش‌گذاری صفاتی مانند باروری زنانه و ظاهر ظریف؛ و این امر به انتخاب برای این صفات و آرام‌خوییِ همراه با آن‌ها انجامید. طی هزاران سال، انسان‌های «ظریف‌جثه»—با چهره‌هایی کوچک‌تر و کودکانه‌تر و احتمالاً خلق‌وخویی رام‌تر—جایگزین انسان‌های پیشین و نیرومندتر شدند (و همچنین از دیگر گونه‌های انسانی، مانند نئاندرتال‌ها، بیشتر دوام آوردند).

تفاوت دیدگاه بدناریک با هِیر به‌طور چشمگیری در ارزیابی پیامد آشکار می‌شود. بدناریک استدلال می‌کند که «بخش بزرگ‌تر تغییراتی که خوداهلی‌سازی به بار آورده است، برای تبار ما زیان‌بار بوده‌اند.» او مشکلاتی مانند گرایش ما به تباهی مغزی، اختلالات روان‌شناختی، و این واقعیت معماگونه را برمی‌شمارد که انتخاب طبیعی در این دوره بسیاری از جهش‌های زیان‌بار را حذف نکرد. از دیدگاه او، خوداهلی‌سازی انسان یک بده‌بستان تکاملی بود: ما «به‌عنوان عارضه‌ای جانبی» از ذهنیتی بازیگوش و نئوتنیک، خلاقیت و پیچیدگی فرهنگی بیشتری به دست آوردیم، اما بهای آن را با مجموعه‌ای از مسائل ناسازشی و تضعیف کلی جاندار انسانی پرداختیم. او حتی گذار پارینه‌سنگیِ جدید را، از نظر شایستگی زیستی خام، «وخامت چشمگیر ژنوم انسانی» می‌نامد. این ادعایی تحریک‌آمیز است. این دیدگاه با روایت معمولِ پیروزمندانه از تکامل انسان، به‌مثابه پیشرفتی به سوی «تاج تکامل»، در تضاد است—تضادی که بدناریک آن را «ناخوشایند» می‌داند، اما اصرار دارد که شواهد تجربی از آن پشتیبانی می‌کنند.

دیدگاه بدناریک به‌عنوان یک نقطه مقابل انتقادی عمل می‌کند. این دیدگاه به ما یادآوری می‌کند که اهلی‌سازی در حیوانات اغلب با کاهش نیرومندی همراه است (حیوانات اهلی معمولاً از همتایان وحشی خود کم‌توان‌ترند). اگر این امر را درباره انسان‌ها به کار ببریم، این پرسش مطرح می‌شود: آیا رام‌تر شدن، حتی در حالی که سلطه فرهنگی ما بر سیاره را ممکن کرد، از برخی جنبه‌ها ما را از نظر زیستی ضعیف‌تر ساخت؟ پاسخ بدناریک مثبت است. بااین‌حال، منتقدان دیدگاه او خاطرنشان می‌کنند که آنچه انسان‌ها در شایستگی زیستیِ محض از دست دادند، در سازگاری بیش از آن به دست آوردند. تکامل فرهنگی ما—که همکاری و یادگیری آن را ممکن ساخت—به ما اجازه داد در تقریباً هر محیطی شکوفا شویم و حتی زمین را ترک کنیم (به‌واسطه فناوری). این واقعیت که انسان‌ها پیوند معمول میان انتخاب طبیعی و بقا را «گسستند»، دقیقاً همان چیزی بود که تمدن را ممکن کرد. بااین‌همه، هشدار بدناریک شایسته تأمل است: خوداهلی‌سازی خیری بی‌قیدوشرط نبود؛ آزمایشی تکاملی همراه با هزینه‌ها بود. پژوهش او همچنین تأکید می‌کند که خوداهلی‌سازی صرفاً رفتاری نبود—بلکه اثری ملموس بر اسکلت‌ها و ژن‌های ما بر جا گذاشت. برای مثال، بدناریک بر نموداری از نیرومندی جمجمه در اروپا از ۴۰ هزار سال پیش تا زمان‌های اخیر تأکید می‌کند که نشان می‌دهد جمجمه‌های ماده‌ها ابتدا ظریف (گراسیل) شدند و جمجمه‌های نرها شاید با فاصله‌ای چند هزارساله از آن‌ها عقب ماندند. این امر نشان می‌دهد که صفات جذاب‌کنندهٔ ماده‌ها (ویژگی‌های نئوتنیک) ابتدا گسترش یافتند و سپس نرها از آن‌ها پیروی کردند؛ امری سازگار با انتخاب جنسی برای جفت‌هایی با ظاهر جوانانه. چنین جزئیاتی، حتی اگر با ارزیابی بدبینانه او موافق نباشیم، تصویر خوداهلی‌سازی را غنی‌تر می‌کنند.

 شکل: خوداهلی‌سازی انسان در پارینه‌سنگیِ جدید در عمل. تغییرات استنباط‌شده در نیرومندی جمجمه انسان در گذر زمان، بر پایه داده‌های فسیلی. خط سیاه (ماده) در حدود ۴۰٬۰۰۰–۳۰٬۰۰۰ سال پیش کاهش شدیدی را نشان می‌دهد (که بیانگر ظریف‌جثه‌تر شدن بسیار بیشتر ماده‌هاست)، در حالی که خط خاکستری (نر) به‌تدریج کاهش می‌یابد و از ماده‌ها عقب می‌ماند. این امر از این ایده پشتیبانی می‌کند که ترجیحات فرهنگی در انتخاب جفت (برای صفات «اهلی‌شده‌تر») ابتدا بر ظاهر ماده‌ها اثر گذاشت و نرها بعدتر به آن‌ها رسیدند. داده‌ها با بازچاپ از بدناریک (۲۰۲۰).

تکامل زبان: آیا خوداهلی‌سازی سخن گفتن را ممکن کرد؟#

آیا رام شدن خلق‌وخوی انسان می‌توانسته با پیدایش زبان ارتباطی داشته باشد؟ شمار فزاینده‌ای از پژوهشگران چنین می‌اندیشند. این پیوند شاید در نگاه نخست آشکار نباشد، اما توجه کنید: زبان کنشی بسیار همکاری‌محور است—برای اشتراک‌گذاری نشانه‌های نمادین، به اعتماد و مدارا نیاز دارد. برخی پژوهشگران استدلال می‌کنند که تنها زمانی که انسان‌ها از نظر اجتماعی به اندازه کافی مداراگر شدند (از طریق خوداهلی‌سازی)، زبان پیچیده توانست شکوفا شود.

جیمز توماس در رساله دکتری خود در سال ۲۰۱۴ و مقاله‌ای متأخرتر با سایمون کربی، موضوع را چنین بیان می‌کند: دو ایده بزرگ که اکنون دوباره رونق گرفته‌اند—(۱) اینکه زبان به‌صورت فرهنگی (از طریق کاربرد و یادگیری) تکامل یافت و (۲) اینکه انسان‌ها خوداهلی‌شده‌اند—«حرف‌های زیادی برای گفتن به یکدیگر دارند.» توماس بررسی می‌کند که چگونه پیامدهای رفتاری و شناختی خوداهلی‌سازی (مانند افزایش یادگیری اجتماعی، بازیگوشی و کاهش پرخاشگری) ممکن است پیش‌شرط‌های تکامل زبان بوده باشند. پژوهش درباره تکامل زبان نشان می‌دهد که اگر افراد سوگیری‌های اجتماعی مناسبی داشته باشند (مانند علاقه به نیات دیگران و توانایی تقلید یا آموزش دادن)، آنگاه انتقال فرهنگی می‌تواند طی نسل‌ها یک نظام ارتباطی ساده را به زبانی پیچیده تبدیل کند. خوداهلی‌سازی می‌توانسته دقیقاً چنین سوگیری‌هایی را فراهم آورد: ذهنیتی مداراگر، کنجکاو و اجتماعی. توماس به قیاس‌هایی در حیوانات اهلی اشاره می‌کند: برای مثال، سهره‌های بنگالی (نژاد اهلیِ پرندگان مونیا با کمر سفید) آوازهای آموخته‌شده پیچیده‌تری از همتایان وحشی خود دارند؛ ظاهراً به این دلیل که اهلی‌سازی فشارهای انتخابی‌ای را که معمولاً آوازهای آن‌ها را ساده نگه می‌دارد، کاهش داده است. در اسارت، بدون نیاز به مثلاً دفاع از قلمرو یا گریز از شکارچیان، فرهنگ آوازخوانی سهره‌ها پرجزئیات‌تر—در اصل، خلاقانه‌تر—شد. به همین ترتیب، سگ‌ها در خواندن نشانه‌های ارتباطی انسانی (مانند اشاره کردن یا جهت نگاه) از گرگ‌ها بهترند. برخی آزمایش‌ها نشان می‌دهند که حتی توله‌سگ‌ها (با تماس اندک با انسان) در تکالیف اجتماعی عملکرد بهتری از توله‌گرگ‌ها دارند؛ و این امر حاکی از آن است که اهلی‌سازی، سگ‌ها را از نظر زیستی برای ارتباط با ما آماده کرده است. با این قیاس، آیا انسان‌های خوداهلی‌شده به یادگیرندگان اجتماعیِ به‌ویژه قابلی تبدیل شدند و ظهور زبان را ممکن کردند؟ توماس و همکارانش پاسخ مثبت می‌دهند: یک «مجموعه تغییرات اسکلتی، رفتاری و شناختی»—یعنی فنوتیپ اهلی در انسان—زمینه را برای تکامل فرهنگی زبان فراهم کرد.

زبان‌شناس آنتونیو بنی‌تس-بوراکو و دیگران این بحث را با بررسی همبسته‌های ژنتیکی و عصب‌کالبدشناختی آن بیش از پیش بسط داده‌اند. مغز انسان امروزی در مقایسه با جمجمه‌های کشیده نئاندرتال‌ها، به‌طور مشخص کروی (گردتر) است. این کروی‌شدن، که تا ~۴۰ هزار سال پیش به‌طور کامل تحقق یافته بود، با تغییراتی در رشد مغز ارتباط دارد که ممکن است زیربنای شناخت پیشرفته باشند (و گاهی «مدرنیته شناختی» نامیده می‌شوند). گروه بنی‌تس-بوراکو به شکلی جالب‌توجه این تغییرات را به همان مسیرهای زیستی‌ای مرتبط کرده است که در اهلی‌سازی حیوانات دخیل‌اند. آن‌ها در مقاله‌ای در سال ۲۰۱۸ با عنوان «کروی‌شدن و اهلی‌سازی»، «پیوندهای متعدد میان تغییرات ژنتیکی… که کروی‌شدن [مغز انسان] را به وجود آوردند و سلول‌های تاج عصبی» را مستند می‌کنند؛ سلول‌هایی که در سندرم اهلی‌سازی در حیوانات نقشی محوری دارند. به بیان دیگر، ژن‌هایی که جمجمه‌های ما را گردتر کردند (و شاید مغزهای ما را برای اندیشه پیچیده سیم‌کشی کردند) ممکن است با ژن‌هایی هم‌پوشانی داشته باشند که گونه‌های اهلی‌شده را آرام‌خو و دارای چهره‌ای کودکانه می‌کنند. اگر این ارتباط پابرجا باشد، نشان می‌دهد که تکامل «مغز آماده برای زبان» می‌تواند یکی از جنبه‌های خوداهلی‌سازی بوده باشد. خلق‌وخوی رام‌تر و ظرفیت زبانی ما ممکن است از همان اصلاحات رشدیِ زیربنایی سرچشمه گرفته باشند—اصلاحاتی که سرهای ما را گرد و رفتارهایمان را انعطاف‌پذیر و نابالغ نگه داشتند.

بنیتس-بوراکو همچنین دربارهٔ سناریویی مشخص از هم‌تکاملی گمانه‌زنی کرده است: آیا اهلی‌سازی گونه‌ای دیگر ــ یعنی سگ‌ها ــ به برانگیختن زبان ما کمک کرد؟ انسان‌ها و سگ‌ها احتمالاً در حدود ۳۰ هزار سال پیش با یکدیگر شراکتی شکل دادند. بنیتس-بوراکو و همکارانش در مقاله‌ای در سال ۲۰۲۱ می‌پرسند: «آیا اهلی‌سازی سگ در تکامل زبان نقش داشت؟» آنان خاطرنشان می‌کنند که اهلی‌سازی ــ چه در سگ‌ها و چه در انسان‌ها ــ معمولاً برخی توانایی‌های اجتماعی ــ شناختی، مانند دنبال‌کردن جهت نگاه یا تفسیر اشاره‌کردن، را تقویت می‌کند؛ مهارت‌هایی که در زبان نیز سودمندند. این امکان وجود دارد که، هم‌زمان با اهلی‌کردن سگ‌ها به دست انسان‌ها، همکاری نزدیکِ موردنیاز ــ برای مثال در شکار ــ انسان‌ها را نیز برای ارتباط بهتر و مهار هیجانات بیشتر انتخاب کرده باشد. این ایده‌ای گمانه‌زنانه است، اما بر اجماع نوظهوری تأکید می‌کند: فرایندهای اهلی‌سازی اجتماعی با چگونگی بدل‌شدن ما به گونه‌ای سخنگو و فرهنگی درهم‌تنیده بودند. زبان در خلأ تکامل نیافت؛ احتمالاً به فضای اجتماعی خاصی نیاز داشت ــ فضایی که در آن مدارا، کنجکاوی و آموزش بتوانند شکوفا شوند؛ و همهٔ این‌ها محصول خوداهلی‌سازی بودند.

چامسکی در برابر پینکر: یادداشتی دربارهٔ مناقشهٔ زبان#

شایان ذکر است که همهٔ پژوهشگران دربارهٔ چگونگی پیدایش زبان، یا حتی دربارهٔ این‌که آیا زبان اساساً محصولی انطباقی از تکامل است یا نه، توافق ندارند. دیدگاه خوداهلی‌سازی معمولاً با کسانی همسو است که زبان را عمدتاً برآمده از تکامل اجتماعی ــ و ازاین‌رو انطباقی ــ می‌دانند. استیون پینکر و همکارانش مشهور استدلال می‌کنند که زبان، «انطباقی پیچیده برای ارتباط است که به‌صورت جزءبه‌جزء تکامل یافته است» و این امر تحت تأثیر انتخاب طبیعی رخ داده است. بر اساس این دیدگاه، زبان مانند صفتی زیستی است که نیروهای داروینی آن را به‌دقت تنظیم کرده‌اند، زیرا به بقا کمک می‌کرده است ــ برای مثال، با امکان‌پذیرکردن همکاری و تبادل اطلاعات. در سوی دیگر، نوام چامسکی بر این باور بوده است که زبان، به‌ویژه توانایی برخورداری از دستور زبان بازگشتی، ممکن است به‌صورت نوعی اسپندرل یا محصول جانبی تصادفیِ تغییرات دیگر پدید آمده باشد. چامسکی و همکارانش (Hauser & Fitch, 2002) مطرح کردند که قوهٔ زبانیِ مرکزی شاید به‌طور ناگهانی ــ احتمالاً از طریق یک جهش منفرد ــ پدیدار شده باشد و مستقیماً برای ارتباط انتخاب نشده باشد. او اغلب بر این نکته تأکید می‌کند که زبان انسان تا چه اندازه با هر نوع ارتباط حیوانی متفاوت است؛ نکته‌ای که به جهشی یگانه، نه انطباقی تدریجی، اشاره دارد. این موضوع چه ارتباطی با خوداهلی‌سازی دارد؟ جالب آن‌که خود چامسکی در سال‌های اخیر فرضیهٔ خوداهلی‌سازی را به رسمیت شناخته و پذیرفته است که انسان‌ها صفاتی شبیه به صفات اهلی‌شدگی نشان می‌دهند. بااین‌حال، او ممکن است استدلال کند که گرچه خوداهلی‌سازی ما را مهربان‌تر و شاید باهوش‌تر کرد، جهش کیفیِ زبان نحوی موضوعی جداگانه است ــ شاید نوآوری‌ای نامعمول که سپس فرهنگ آن را گسترش داده است. پینکر، برعکس، احتمالاً زبان و خوداهلی‌سازی را بخشی از یک روایت تکاملی پیوسته می‌داند؛ زیرا مهربان‌تر و باهوش‌تر بودن، هر دو ارتباط را بهبود می‌بخشند و این امر به نوبهٔ خود بازخوردی به بقا می‌دهد. این تقابل، پرسشی گشوده را برجسته می‌کند: آیا زبان به محرکی ویژه نیاز داشت، یا صرفاً شکوفهٔ اجتناب‌ناپذیر انسان‌سانیِ هرچه اجتماعی‌تر و باهوش‌تر بود؟ حقیقت شاید جایی میان این دو دیدگاه قرار داشته باشد. خوداهلی‌سازی می‌توانست با فراهم‌کردن مغزهای بزرگ و گروه‌های اجتماعیِ همکار، راه را هموار کند؛ سپس تغییری ژنتیکی کوچک ــ چنان‌که چامسکی پیشنهاد می‌کند، مانند توانایی بازگشت ــ اثری بسیار بزرگ بر جای گذاشته و پس از آن به‌شدت انتخاب شده باشد. بنابراین، تکامل زبان را می‌توان برخورد زیست‌شناسی و فرهنگ دانست؛ برخوردی که خوداهلی‌سازی راه را برای آن هموار کرده است.

خودآگاهی و شخصیت: دیدگاه‌های دیگر#

فرضیهٔ خوداهلی‌سازی یکی از چندین نظریهٔ جدیدی است که با این پرسش دست‌وپنجه نرم می‌کنند که چه چیزی واقعاً انسان‌ها را منحصربه‌فرد می‌کند. دو مفهوم دیگر که با خودآگاهی و شخصیت ارتباط دارند، شایستهٔ مقایسه‌اند:

  • **EToC (نظریهٔ تکاملی/حوا دربارهٔ خودآگاهی)**: این نظریهٔ نامتعارف که اندرو کاتلر، دانشمند داده، در میان دیگران، آن را مطرح کرده است، پیشنهاد می‌کند که خودآگاهی انسان نه تکاملی ژنتیکی و تدریجی، بلکه نوعی اختراع فرهنگی ــ یک میم ــ بوده است. در روایت رنگارنگ کاتلر ــ که گاهی «نظریهٔ حوا دربارهٔ خودآگاهی» نامیده می‌شود ــ زنان در دوران پیشاتاریخ پیشگام مفهوم خویشتنِ درون‌نگر بودند؛ شاید از طریق نوعی جهش خلاقانه یا آیینی. سپس این توانایی ذهنی جدید به‌صورت میمی در جامعه گسترش یافت. به بیان دیگر، خودآگاهی ــ یعنی صدای درونی و احساس «من» ــ مانند آتش یا کشاورزی کشف شد و هنگامی که جوامع آن را پذیرفتند، زندگی انسان را دگرگون کرد. این موضوع چه ارتباطی با اهلی‌سازی دارد؟ جالب آن‌که کاتلر آن را به این موضوع پیوند می‌دهد: او اشاره می‌کند که اگر تغییری روان‌شناختی بنیادین پس از خروج انسان‌ها از آفریقا ــ در حدود ۵۰ هزار سال پیش ــ رخ داده باشد، گسترش سریع جهانی آن احتمالاً از طریق فرهنگ بوده است، نه ژن‌ها. او وضعیت انسانی ــ از جمله زبان بازگشتی و اندیشهٔ خودآگاه ــ را تحولی متأخر می‌داند که با «پارادوکس خردمند» همسو است؛ پارادوکسی که بر اساس آن، مدرنیتهٔ رفتاری واقعاً در ۱۰٪ پایانیِ موجودیت گونهٔ ما شکوفا شده است. ازاین‌رو، EToC با تأکید بر «اهلی‌سازی» فرهنگیِ ذهن، مکمل خوداهلی‌سازی زیستی است. کاتلر حتی داستان کتاب مقدس دربارهٔ حوا و کسب دانش را به همین لحظهٔ دستیابی به خودآگاهی پیوند می‌دهد. او در نوشته‌های وبلاگی خود، دو «بردار» اصلی در تکامل انسان را شناسایی می‌کند: قاعدهٔ زرین و خوداهلی‌سازی انسان؛ دو عاملی که در کنار یکدیگر زمینه را برای خودآگاهی اخلاقی فراهم کردند. اساساً، انسان‌ها با همکاری‌پذیرترشدن و درونی‌کردن قواعد اجتماعی ــ به‌گونه‌ای که قاعدهٔ زرین می‌گوید «با دیگران چنان رفتار کن که می‌خواهی با تو رفتار شود» ــ خود را برای شکل‌گیری صدایی اخلاقی درونی، یعنی وجدان، آماده کردند؛ و وجدان یکی از اجزای سازندهٔ اندیشهٔ خودآگاه است. EToC چارچوبی گمانه‌زنانه است، اما بر نکته‌ای مهم تأکید می‌کند: خوداهلی‌سازی به‌تنهایی خودآگاهی ذهنی یا خلاقیت را توضیح نمی‌دهد. این نظریه به ما می‌گوید چگونه ملایم‌تر و شاید باهوش‌تر شدیم، اما نمی‌گوید چگونه به موجوداتی تأمل‌گر و خودآگاه بدل شدیم. EToC می‌کوشد همین جهش را توضیح دهد و پیشنهاد می‌کند که این جهش، میمی بوده است، نه ژنتیکی. خواه جزئیات این دیدگاه را بپذیریم یا نه، EToC به‌نحوی سودمند توجه را به تکامل فرهنگی به‌عنوان نیرویی معطوف می‌کند که می‌تواند حتی بدون تغییر ژنتیکی فوری، صفاتی از نظر کیفی جدید ــ مانند استدلال آگاهانه ــ پدید آورد.

  • عامل عمومی شخصیت (GFP) و «محور اجتماعی اصلی»: در روان‌شناسی شخصیت مشاهده شده است که صفات مطلوب اغلب با یکدیگر همبستگی دارند؛ برای مثال، افرادی که وظیفه‌شناس‌اند، معمولاً سازگار، از نظر هیجانی باثبات و مانند آن نیز هستند. این امر به طرح مفهوم عامل عمومی شخصیت انجامیده است؛ عاملی که گاهی با نام «عامل آدم خوب» یا «عامل آدم خوب/دختر خوب» شناخته می‌شود، یا صرفاً یک بُعد اصلی شخصیت نامیده می‌شود. پژوهش‌های اندرو کاتلر در یادگیری ماشین و روان‌سنجی با این موضوع ارتباط دارد: او با تحلیل زبان ــ یعنی آنچه مردم دربارهٔ شخصیت می‌گویند ــ شواهدی برای یک عامل نخستِ مسلط یافت که آن را **عامل اصلی شخصیت (PFP) می‌نامد. از نظر کیفی، این عامل اساساً همان «چیزی است که جامعه از شما می‌خواهد»؛ یعنی مهربان، قابل‌اعتماد و همکاری‌پذیر بودن و ضداجتماعی نبودن. به گفتهٔ کاتلر، «عامل نهفتهٔ اصلی، جهتِ انتخاب اجتماعی‌ای را نشان می‌دهد که ما را انسان کرد.» به بیان دیگر، بزرگ‌ترین محور منفردی که شخصیت‌ها در امتداد آن با یکدیگر تفاوت دارند، می‌تواند حاصل خوداهلی‌سازی باشد: کسانی که در GFP/PFP امتیاز بالایی می‌گیرند، اساساً نمونه‌های انسان‌های اهلی‌شده‌اند ــ نوع‌دوست، قانون‌مدار و همدل ــ درحالی‌که افراد دارای امتیاز پایین‌تر، ضداجتماعی‌تر یا پرخاشگرترند و به آنچه انسان‌های «تیپ وحشی» ممکن است بوده باشند، نزدیک‌ترند. این تفسیری جسورانه است، اما به‌طرزی جالب زیست‌شناسی و روان‌شناسی را به یکدیگر پیوند می‌دهد. اگر واقعاً یک عامل جهانیِ «دوستی» در زیربنای ساختار شخصیت انسان قرار داشته باشد، شاید بازتاب همان صفتی باشد که در جریان خوداهلی‌سازی ما انتخاب شده است. کاتلر حتی این موضوع را به بینش‌های اخلاقی باستانی پیوند می‌دهد: او اشاره می‌کند که هم خاخام هیلل و هم داروین، قاعدهٔ زرین را غریزهٔ اخلاقیِ تعریف‌کنندهٔ بشریت دانسته‌اند. قاعدهٔ زرین ــ «با دیگران چنان رفتار کن که می‌خواهی با تو رفتار کنند» ــ اساساً مستلزم خود را جای دیگری گذاشتن است؛ قابلیتی که به همدلی و خویشتن‌داری وابسته است و از شاخصه‌های GFP بالا به شمار می‌آید. بنابراین، GFP را می‌توان نقش‌ونگار روان‌شناختیِ انتخاب برای هماهنگی اجتماعی دانست. برخی پژوهشگران هشدار می‌دهند که GFP ممکن است تا حدی یک مصنوع آماری باشد؛ یعنی مردم صرفاً صفات مطلوب اجتماعی را در کنار یکدیگر ارزیابی کنند. اما حتی اگر چنین باشد، گویای این واقعیت است که «مطلوب اجتماعی» اساساً با رفتار «اهلی‌شده» هم‌معنا است. تکامل ما را اجتماعی کرد و جامعه به اجتماعی‌بودن پاداش می‌دهد. مفهوم GFP این دیدگاه را تقویت می‌کند که شخصیت انسان ممکن است محوری مسلط داشته باشد ــ محوری از نوع‌دوستی تا بهره‌کشی، یا از سازندگی تا ویرانگری ــ که احتمالاً ریشه‌های تکاملی دارد. این ریشه‌ها می‌توانند در مزیت بقاییِ عضو خوب جامعه بودن نهفته باشند؛ یعنی در همان جوهرهٔ خوداهلی‌سازی.

در مقایسه این دیدگاه‌ها، می‌بینیم که نظریه‌های خوداهلی‌سازی (مانند نظریه‌های هِیر، بدناریک و توماس) در توضیح این‌که چگونه به کپی انسان‌وارِی با همکاری‌پذیری و انعطاف‌پذیری شناختیِ کم‌نظیر تبدیل شدیم، بسیار موفق‌اند. آن‌ها با گردآوری شواهدی از استخوان‌ها تا ژن‌ها، مسیر زیستیِ منتهی به رام‌شدن و کارگروهی را نشان می‌دهند. در همین حال، EToC و ایده‌های مرتبط با آن به این می‌پردازند که چه چیزی واقعاً ذهن‌های انسانی را متمایز می‌کند: ویژگی‌هایی مانند آگاهی درون‌نگرانه، زبان پیچیده و فرهنگ انباشتی. EToC مطرح می‌کند که برخی از این ویژگی‌ها ممکن است حاصل «انتخاب» فرهنگی (میم‌ها، نه ژن‌ها) باشند، در حالی که استدلال GFP نشان می‌دهد معماری کلی شخصیت ما در اثر فرایند طولانی انتخاب اجتماعی دستخوش تغییر جهت شده است. این دیدگاه‌ها در کنار یکدیگر تصویری غنی‌تر ترسیم می‌کنند: «اهلی‌شدن» صرفاً مسئله رام‌تر شدن نبود؛ بلکه برای جهان ذهنی ما پیامدهایی عمیق داشت. این فرایند شکل‌های جدیدی از ارتباط، احساس‌های جدیدی از خویشتن و شیوه‌های جدیدی برای رابطه‌داشتن با دیگران را ممکن کرد (و البته مشکلات جدیدی نیز به همراه آورد). در نهایت، انسان‌ها ممکن است گونه‌ای خوداهلی‌شده باشند، اما این تنها آغاز داستانِ چراییِ تفاوت چشمگیر ما با دیگر جانوران است. نظریه‌های خوداهلی‌سازی پاسخ می‌دهند که چگونه انسان شدیم؛ نظریه‌هایی مانند EToC و GFP می‌کوشند مشخص کنند که انسان بودن چه معنایی دارد.

پرسش‌های متداول#

پرسش ۱: فرضیه خوداهلی‌سازی دقیقاً چیست؟
پاسخ: این دیدگاه است که انسان‌ها از طریق انتخاب‌کردن خودِ خویش برای برخورداری از صفات اهلی‌شده‌تر تکامل یافتند؛ تقریباً همان‌گونه که سگ‌ها را از گرگ‌ها پرورش دادیم. از نظر عملی، نیاکان ما به‌تدریج جفت‌ها و همراهانی را ترجیح دادند که پرخاشگری کمتری داشتند و اجتماعی‌تر بودند. در طول نسل‌های بسیار، این امر به تغییرات زیستی انجامید (چهره‌های کوچک‌تر، صفات نابالغانه‌تر و دگرگونی‌های هورمونی) که مشابه تغییرات مشاهده‌شده در جانوران اهلی‌شده بود. ما اساساً خودمان را «رام» کردیم و به موجوداتی بردبارتر و همکاری‌پذیرتر تبدیل شدیم. این فرضیه توضیح می‌دهد که چرا در مقایسه با انسان‌های پیشین (و دیگر کپی‌ها) از ظرفیت خارق‌العاده‌ای برای یادگیری اجتماعی و همکاری در مقیاس بزرگ برخورداریم. شواهد ژنتیکی (بسیاری از جهش‌های اخیر مرتبط با مغز و رفتار)، کالبدشناختی (جمجمه‌های ما در مقایسه با انسان‌های باستانی صفات کودکانه‌مانندی نشان می‌دهند) و مقایسه با گونه‌های اهلی‌شده از این فرضیه پشتیبانی می‌کنند.

پرسش ۲: چه شواهدی نشان می‌دهد که انسان‌ها خوداهلی شده‌اند؟
پاسخ: چندین دسته شواهد وجود دارد: (۱) ریخت‌شناسی فسیلی – در طول ~۵۰٬۰۰۰ سال گذشته، جمجمه‌های انسان‌ها ظریف‌استخوان‌تر (با استخوان‌های نازک‌تر) شدند و برجستگی‌های ابرویی و دندان‌های کوچک‌تری پیدا کردند؛ روندی که با اهلی‌سازی در جانوران موازی است. (۲) ژنتیک – بسیاری از ژن‌هایی که در تکامل اخیر انسان تحت انتخاب بوده‌اند، در رشد عصبی و رفتار نقش دارند؛ حتی میان ژن‌های انتخاب‌شده در انسان‌ها و ژن‌های انتخاب‌شده در جانوران اهلی‌شده هم‌پوشانی‌هایی وجود دارد. (۳) تغییرات درون‌ریز – مقایسه انسان‌های امروزی با نئاندرتال‌ها از تفاوت‌هایی در تنظیم تستوسترون حکایت دارد؛ همچنین، در میان Homo sapiens، مطالعات جمعیتی نشان می‌دهند که پرخاشگری واکنشی در طول زمان کاهش یافته است (برای مثال، شیوع کمترِ گونه‌ای ژنی مرتبط با پرخاشگری در هزاره‌های اخیر، هرچند پژوهش‌ها همچنان ادامه دارند). (۴) باستان‌شناسی و فرهنگ – از حدود ~۴۰kya، آثاری مانند پیکره‌ها و سازهای موسیقی نشان می‌دهند که رفتارهای بازیگوشانه و خلاقانه به‌طور چشمگیری گسترش یافتند؛ امری سازگار با ذهنیتی نئوتنیک‌تر (کودک‌مانند، جست‌وجوگر) است. همچنین، این واقعیت که انسان‌ها توانستند جوامعی پیوسته بزرگ‌تر را بدون خشونت دائمی شکل دهند، نشان می‌دهد که علیه افراد بیش‌ازحد پرخاشگر انتخاب صورت گرفته است. هیچ شاهد منفردی خوداهلی‌سازی را «اثبات» نمی‌کند، اما همگرایی تغییرات اسکلتی، ژنتیکی و فرهنگی به‌طور نیرومندی از آن پشتیبانی می‌کند.

پرسش ۳: خوداهلی‌سازی چه ارتباطی با زبان دارد؟
پاسخ: ارتباط این است که مزاج اهلی‌شده و بردبار امکان ظهور زبان را فراهم کرد. زبان مستلزم آن است که افراد توجه خود را به اشتراک بگذارند، از یکدیگر تقلید کنند و به‌صورت مشارکتی بیاموزند؛ تصور چنین اموری در گروهی متشکل از موجوداتی به‌شدت پرخاشگر و ضداجتماعی دشوار است. انسان‌ها با بازیگوش‌تر شدن و کاهش ترس از یکدیگر، زیستگاهی ایجاد کردند که در آن تکامل فرهنگی، از جمله تکامل زبان پیچیده، توانست شتاب بگیرد. پژوهشگران به نمونه‌های موازی مانند پرندگان اهلی‌شده اشاره می‌کنند که برای آوازهای خود بیشتر به یادگیری متکی‌اند؛ امری که نشان می‌دهد کاهش استرس و پرخاشگری می‌تواند به ارتباط پیچیده‌تر بینجامد. به‌اختصار، خوداهلی‌سازی پیش‌شرط‌های اجتماعی و شناختی (برای مثال، کودکی طولانی‌تر، کنجکاوی و همدلی) را فراهم کرد که احتمالاً امکان تکامل زبان را به وجود آورد. برخی حتی پیشنهاد می‌کنند که توانایی‌های معینِ اختصاصیِ زبان (مانند خواندن نشانه‌های اجتماعی یا کنترل آواسازی) مستقیماً به‌عنوان بخشی از فرایند اهلی‌شدن ما انتخاب شده‌اند.

پرسش ۴: آیا خوداهلی‌سازی برای انسان‌ها «خوب» تلقی می‌شود یا «بد»؟
پاسخ: این امر به دیدگاه بستگی دارد. از دیدگاه بقا، خوداهلی‌سازی بسیار خوب بود؛ زیرا همکاری در مقیاس بزرگ را ممکن کرد و به کشاورزی، تمدن‌ها و تمام مزایای تلاش جمعی انجامید. عبارت «بقای دوست‌داشتنی‌ترین‌ها» نشان می‌دهد که اجتماعی‌بودن ما ابرقدرت‌مان بود. بااین‌حال، برخی (مانند بدناریک) استدلال می‌کنند که این فرایند هزینه‌های زیستی نیز به همراه داشت: افزایش اختلال‌ها، ضعیف‌تر شدن پالایش ژن‌های ما از طریق انتخاب طبیعی و احتمالاً کاهش استواری زیستی. گونه‌های اهلی‌شده اغلب استواری جسمانی را با رام‌بودن معاوضه می‌کنند (برای مثال، بولداگ را با گرگ مقایسه کنید). انسان‌ها نیز ممکن است همین مسیر را پیموده باشند. ما از برخی جهات آسیب‌پذیرتر شدیم (به محیط‌های محافظت‌شده نیاز پیدا کردیم و مستعد ابتلا به برخی بیماری‌های مزمن شدیم)، اما از نظر جمعیت و نوآوری، موفقیتی عظیم به دست آوردیم. بنابراین، از دیدگاه تکاملی، خوداهلی‌سازی برای موفقیت گونه ما سازشی بود، اما در هر صفتی «بهبود» بی‌قیدوشرط محسوب نمی‌شد؛ بلکه نوعی بده‌بستان بود. از دیدگاه اخلاقی نیز می‌توان پرسید: اهلی‌سازی شامل کنترل است؛ در مورد ما، فرهنگ زیست‌شناسی را کنترل می‌کرد. این امر هنگامی که در دوره‌های تاریخی تلاش‌های گمراه‌کننده‌ای صورت گرفت، مسائلی پدید آورد (مانند داروینیسم اجتماعی، اصلاح نژاد و موارد دیگر که امروزه مردود شناخته می‌شوند). اما خوداهلی‌سازی طبیعی، آن‌گونه که دانشمندان توصیف می‌کنند، صرفاً چیزی است که برای بهتر و بدتر شدنِ وضعیت، و برای انسان‌شدن ما، رخ داد.

پرسش ۵: نظریه‌هایی مانند EToC و GFP چه چیزی به این تصویر می‌افزایند؟
پاسخ: آن‌ها با پرداختن به شناخت و شخصیت انسان، به این تصویر عمق می‌بخشند. EToC (نظریه حوا درباره آگاهی) مطرح می‌کند که افزون بر زیست‌شناسی ما، یک جهش فرهنگی ــ که احتمالاً زنان با ابداع آیین‌های اجتماعی جدید آن را پیش بردند ــ به ما خودآگاهی واقعی و آگاهی تأملی بخشید. این دیدگاه برجسته می‌کند که برخی صفات منحصربه‌فرد انسانی ممکن است میم‌تیک باشند (از طریق آموزش یا تقلید منتقل شوند)، نه ژنتیکی. این نظریه با خوداهلی‌سازی مکمل است و می‌گوید: «بله، ما به کپی‌هایی دوستانه‌تر تبدیل شدیم، اما پس از آن، از طریق فرهنگ برای درون‌نگری نیز «بیدار» شدیم»؛ امری که چیزهایی مانند نظام‌های اخلاقی و برنامه‌ریزی پیچیده را شتاب بخشید. از سوی دیگر، دیدگاه عامل عمومی شخصیت (GFP) به‌صورت تجربی نشان می‌دهد که بسیاری از صفات اجتماعی مثبت بر روی یک محور هم‌راستا می‌شوند؛ این دیدگاه اساساً میزان «اهلی‌شدگی» شخصیت فرد را اندازه‌گیری می‌کند. این امر نشان می‌دهد که فرایند خوداهلی‌سازی هنوز درون گونه ما قابل مشاهده است: افراد با یکدیگر تفاوت دارند و کسانی که در مقیاس همکاری‌پذیری/همدلی امتیاز بالاتری دارند، به پیامد آرمانی آن فرایند شباهت بیشتری نشان می‌دهند. این دیدگاه تأکید می‌کند که تکامل احتمالاً به نفع مجموعه‌ای از صفات ــ مهربانی، صداقت و شکیبایی ــ عمل کرده است که همگی با یکدیگر همراه‌اند. بنابراین، این نظریه‌ها با خوداهلی‌سازی تناقض ندارند؛ بلکه آن را غنی‌تر می‌کنند. آن‌ها توضیح می‌دهند که ذهن‌ها و ارزش‌های اجتماعی ما چگونه در اثر اهلی‌سازی زیستی یا هم‌زمان با آن شکل گرفتند. این نظریه‌ها در کنار یکدیگر می‌کوشند به هر دو پرسش پاسخ دهند: «چگونه انسان شدیم؟» (از طریق انتخاب خود برای دوستانه‌بودن) و «چرا انسان‌ها از نظر ذهنی تا این حد ویژه‌اند؟» (شاید در نتیجه جرقه‌ای فرهنگی و گرایشی اجتماعیِ یگانه و نوع‌دوستانه).

منابع#

  1. Darwin, Charles. The Descent of Man, and Selection in Relation to Sex. لندن: John Murray، 1871. (برای بحث داروین درباره نژادهای انسانی و تکامل آینده، به فصل VI مراجعه کنید)

  2. Baldwin, James M. “A New Factor in Evolution.” American Naturalist 30.354 (1896): 441-451. (اثر بالدوین را مطرح می‌کند: رفتارهای آموخته‌شده می‌توانند بر تغییر تکاملی تأثیر بگذارند)

  3. Chen, C. et al. “The Encultured Genome: Molecular evidence for recent divergent evolution in human neurotransmitter genes.” Oxford Handbook of Cultural Neuroscience. انتشارات دانشگاه آکسفورد، 2016. (شواهد ژنتیکی تکامل اخیر انسان، از جمله انتخاب در 10k سال گذشته، را خلاصه می‌کند)

  4. Piffer, D. & Kirkegaard, E. O. W. “Evolutionary Trends of Polygenic Scores in European Populations From the Paleolithic to Modern Times.” Twin Research and Human Genetics 27.1 (2024): 30–49. (مطالعه DNA باستانی که انتخاب برای ژن‌های صفات شناختی/اجتماعی را در طول 12,000 سال گذشته نشان می‌دهد)

  5. Hare, Brian & Woods, Vanessa. Survival of the Friendliest: Understanding Our Origins and Rediscovering Our Common Humanity. انتشارات رندوم هاوس، 2020. (نظریه خوداهلی‌سازی انسان و پیامدهای آن برای جامعه را بسط می‌دهد)

  6. Turke, Paul. مرور Survival of the Friendliest. Evolution, Medicine, and Public Health 9.1 (2021): 68–69. (مروری که رساله هِیر و ریشه‌های آن را تشریح می‌کند)

  7. Bednarik, Robert G. “The Domestication of Humans.” Encyclopedia 3.3 (2023): 947–955. (مقاله‌ای با دسترسی آزاد از بدناریک که استدلال او را خلاصه می‌کند: خوداهلی‌سازی انسان در حدود 40kya به ظریف‌استخوانی‌شدن و بسیاری از صفات ناسازشی انجامید)

  8. Bednarik, R. G. The Domestication of Humans. راتلج، 2020. (کتاب بدناریک که استدلال می‌کند اعمال فرهنگی تکامل انسان را تغییر داده‌اند؛ این کتاب هنر دیرینه، انتخاب جنسی و موضوعات دیگر را با جزئیات پوشش می‌دهد)

  9. Thomas, James G. & Kirby, Simon. “Self-domestication and the evolution of language.” Biology & Philosophy 33.9 (2018). (بررسی می‌کند که خوداهلی‌سازی چگونه ممکن است شرایط لازم برای تکامل فرهنگی زبان را ایجاد کرده باشد)

  10. Benítez-Burraco, Antonio, Theofanopoulou, Constantina, & Boeckx, Cedric. “Globularization and Domestication.” Topoi 37.2 (2018): 265–278. (تغییرات ژنتیکی مرتبط با شکل مغز انسان امروزی را به مسیر ستیغ عصبی/اهلی‌سازی پیوند می‌دهد)

  1. Benítez-Burraco, A., Pörtl, D., & Jung, C. “Did dog domestication contribute to language evolution?” Frontiers in Psychology 12 (2021): 621112. (این فرضیه را مطرح می‌کند که تعامل با سگ‌های اهلی‌شده بر شناخت اجتماعی انسان، به شیوه‌هایی مرتبط با زبان، تأثیر گذاشته است.)

  2. Cutler, Andrew. “The AI basis of the Eve Theory of Consciousness.” Vectors of Mind blog, June 7, 2023. (نوشته‌ای وبلاگی که در آن کاتلر در چارچوب EToC خود، ساختار شخصیت، قاعدهٔ زرین و خاستگاه میم‌تیک خودآگاهی را به یکدیگر پیوند می‌دهد.)

  3. Cutler, A., & Condon, D. “Deep Lexical Hypothesis: Identifying personality structure in natural language.” arXiv preprint arXiv:2203.02092 (2022). (پژوهشی که با استفاده از هوش مصنوعی عوامل شخصیت را از زبان استخراج می‌کند؛ این پژوهش شواهدی برای وجود یک عامل غالبِ شخصیتِ جامعه‌یار ارائه می‌دهد که با آثار خوداهلی‌سازی هم‌راستا است.)

  4. Pinker, Steven, & Bloom, Paul. “Natural language and natural selection.” Behavioral and Brain Sciences 13.4 (1990): 707–784. (مقاله‌ای کلاسیک که استدلال می‌کند زبان محصول سازشیِ تکامل است و با دیدگاه‌های غیرسازش‌گرایانه مخالفت می‌کند.)

  5. Hauser, Marc D., Chomsky, Noam, & Fitch, W. Tecumseh. “The faculty of language: What is it, who has it, and how did it evolve?” Science 298.5598 (2002): 1569–1579. (پیشنهاد می‌کند که جنبهٔ کلیدی زبان انسان ــ بازگشت ــ ممکن است به دلایلی غیرارتباطی تکامل یافته باشد و ایدهٔ اسپندرل را در این زمینه مطرح می‌کند.)