خلاصه
- اووید بشریت را دو بار میآفریند. پرومته نخستین انسانها را از خاک نرم و آب باران میسازد؛ دئوکالیون و پیرا نژاد پس از سیل را از استخوانهای سنگیِ زمین، مادر بزرگ، پدید میآورند.
- سیل خودِ آفرینش را معکوس میکند. دریا و خشکی مرزهایشان را از دست میدهند، نخستین نظم انسانی ناپدید میشود و بشریتی سختتر و دارای تفکیک جنسی از ویرانهها سربرمیآورد.
- اووید ما را «نژادی سخت، آزموده در رنج» میخواند. پیدایش، همین بیداری را با چشمهای گشوده، شرم، معاش دردناک، کشتوکار و نانی که با عرق به دست میآید به یاد میآورد.
- آگاهی بازتابنده ناظری را درون حیوان مستقر کرد: ذهنی قادر به بازپخش شکست، تصور زمستان، تنظیم تلاش و واداشتن بدن اکنون به خدمت آیندهای که وجود ندارد.
- گوبکلیتپه و آترهَسیس زمینهٔ خاور نزدیکِ این خاطره را حفظ کردهاند: عصر یخبندانِ پسینِ سیلابها، آیین تشرفِ پر از مار، آفرینش از گل، کار اجباری و دومین نظم انسانی.
اووید بشریت را دو بار میآفریند.
بار نخست، پرومته خاک تازه برمیگیرد، آن را با آب باران میآمیزد و «به صورت خدایانی که بر همهچیز فرمان میرانند» شکل میدهد. موجود برپا میخیزد. در حالی که دیگر حیوانات به زمین خیرهاند، بشریت چهرهاش را به سوی ستارگان بلند میکند.
بار دوم، دیگر گِلی در کار نیست. جهان غرق شده است. تنها دئوکالیون و پیرا باقی ماندهاند. الههای باستانی به آنان فرمان میدهد سرهایشان را بپوشانند، جامههایشان را بگشایند و استخوانهای مادر بزرگشان را پشت سر خود بیندازند. مادر، زمین است. استخوانهای او سنگها هستند. سنگهایی که دئوکالیون میاندازد به مردان بدل میشوند؛ و سنگهایی که پیرا میاندازد به زنان.
سپس اووید به ما میگوید چه نوع موجوداتی هستیم:
از آن پس، نژادی سخت و آزموده در رنج هستیم.
از آن پس، نژادی سخت و آزموده در رنج هستیم.
این مصرع در دگردیسیها ۱٫۴۱۴–۱۵ پایانی زینتی نیست. این مصرع وضعیت انسانی مدرن را توضیح میدهد. نخستین بشریت گِل نرم بود، به صورت خدایان شکل گرفته و بهوسیلهٔ زمینی تغذیه میشد که بیهیچ اجبار، خوراک میبخشید. بشریت کنونی سنگ است: سخت، بادوام، تقسیمشده به مردان و زنان، و خوگرفته به بیرون کشیدن زندگی از جهانی مقاوم.
میان این دو آفرینش، سیل قرار دارد.
این فاجعه چیزی را که بشریت بود تغییر داد. سیل گذار از موجودی غوطهور در طبیعت به موجودی را نشان میدهد که میتواند بیرون از خود بایستد، آینده را تصور کند، بر بدن خویش فرمان براند، زمین را کشت کند، با سنگ بنا سازد و زیر فشار داوری درونی رنج ببرد. اسطورهشناسی یونانی تولد آگاهی بازتابنده را همچون آفرینشی دوم در پایان جهان کهن به یاد میآورد.
سیل اووید نخستین آفرینش را معکوس میکند#
کتاب نخست دگردیسیها با جدا کردن چیزها از یکدیگر آغاز میشود.
کائوس تودهای بیشکل است که در آن گرم با سرد، تر با خشک، و سبک با سنگین در ستیزند. آفریننده به هر عنصر مرزی میدهد. زمین از دریا جدا میشود؛ آسمان صاف از هوای متراکم؛ و جانوران خشکی از ماهیها و پرندگان. آفرینش، تولید تمایزهاست.
پرومته این جهانِ منظم را با ساختن تنها حیوانی کامل میکند که قادر به تشخیص نظم است. او خاک را با آب میآمیزد و به بشریت چهرهای راستقامت و «ذهنی بلندمرتبه» میدهد. انسانها تصاویر خدایاناند، زیرا میتوانند به بالا بنگرند و کلیت را دریابند.
سپس عصرهای انسانی رو به انحطاط میگذارند. عصر زرین نه به قانون نیاز دارد و نه به مجازات. هیچ سپاهی ساحلی بیگانه را تهدید نمیکند. هیچ مسّاحی زمین مشترک را به مالکیت خصوصی تقسیم نمیکند. زمین شخمنخورده خوراک فراهم میکند و مردم در آنچه اووید mollia otia ــ «آسودگی نرم» ــ مینامد زندگی میکنند. در عصرهای سیمین و آهنین، فصلها سخت میشوند، خانهها پدیدار میگردند، گاوها زیر یوغ مینالند، معدنها در زمین نفوذ میکنند، مالکیت زمین را تقسیم میکند و خشونت به خدایان میرسد.
ژوپیتر با آب پاسخ میدهد.
سیل صرفاً جمعیت عصر آهن را نمیکشد. این سیل تمایزهایی را که شعر با آنها آغاز شده بود از میان میبرد:
دریا و خشکی هیچ تمایزی نداشتند. همهچیز اقیانوس بود و اقیانوس هیچ ساحلی نداشت.
واژگان اووید در ۱٫۲۹۱–۹۲ کیهان را به وضعیت آغازیناش بازمیگرداند. دلفینها جنگلها را اشغال میکنند. گرگها در میان گوسفندان شناورند. نِرِئیدها به شهرهای غرقشده مینگرند. مرز میان اهلی و وحشی، شکارگر و شکار، شهر و دریا، ناپدید شده است. آفرینش از میان میرود.
این معکوسشدن نخستین کلید اسطوره است. سیل، آفرینشی است که به عقب میدود. جهان منظم در آبی تمایزنایافته حل میشود، درست همانگونه که تشرف هویت پیشینِ شخصِ مورد تشرف را حل میکند. هنگامی که آب عقب مینشیند، جهان نمیتواند بهسادگی ادامه پیدا کند. باید دوباره ساخته شود.
| توالی اووید | آنچه تغییر میکند | خاطرهٔ انسانی حفظشده در اسطوره |
|---|---|---|
| کائوس مرزهایی دریافت میکند | دریا، زمین، آسمان، حیوان و خدا از یکدیگر متمایز میشوند | جهان هنگامی فهمپذیر میشود که بتوان تفاوت را دریافت |
| پرومته گِل نرم را شکل میدهد | بشریت در صورت خدایان راست میایستد | حیوان توان تأمل در کلیت را به دست میآورد |
| عصرها رو به انحطاط میگذارند | مالکیت، محاسبه، معدنکاری، کشاورزی و جنگ پدیدار میشوند | دوراندیشی، فراوانی را به کنترل و رقابت بدل میکند |
| سیل هر ساحلی را محو میکند | تمایزهای آفریدهشده در آب فرو میریزند | فاجعهٔ بومشناختی و مرگِ آیینیِ ایگو به یک رویداد بدل میشوند |
| استخوانهای زمین به مردان و زنان بدل میشوند | بشریت بهصورت نژادی سنگی و دارای تفکیک جنسی بازمیگردد | انسان تاریخی، بادوام، خودآگاه، زاینده و یادمانی است |
| رنج و پایتون از پی میرسند | کار و مار جهان جدید را تعریف میکنند | آگاهی بازتابنده تمدن، رنج و آیین تشرفیِ آن را به همراه میآورد |
خود شعر تأکید میکند که این آفرینشی دوم برای انسان است. دئوکالیون با نگریستن به زمین خالی آرزو میکند که هنر پدرش را داشت و میتوانست «در زمینِ شکلگرفته جان بدمد». او میخواهد ساخت گِلیِ پرومته را تکرار کند. فن قدیمی از میان رفته است، پس تمیس فنّی تازه به او میدهد. نژادی که از پی میآید، بشریتی نرمِ دیگر نخواهد بود. این نژاد باید از اسکلت جهان ساخته شود.
استخوانهای مادر بزرگ به مردان و زنان بدل شدند#
دئوکالیون و پیرا فرمان خود را از ژوپیتر یا آپولون دریافت نمیکنند. آنان نزد تمیس میروند، همان الههٔ کهنتری که «در آن زمان بر پیشگویی فرمان میراند». پرستشگاه او سرد و پوشیده از گل رودخانه است. آتشهایش خاموشاند. در مرز جهانی خالی، زوج بازمانده در برابر هوشی زنانه کهنتر از نظم المپی زانو میزند.
تمیس معمایی به آنان میدهد:
از پرستشگاه بیرون بروید، سرهایتان را بپوشانید، جامههایتان را بگشایید و استخوانهای مادر بزرگتان را پشت سر خود بیندازید.
این فرمان زایش، مرگ، نیاکان، پوشیدگی، جامهگشودن و تخطی مقدس را با هم ترکیب میکند. زوج از آن فرمان رویگردان میشوند، زیرا انداختن استخوانهای یک مادر، بیحرمتی به مرده خواهد بود. سرانجام دئوکالیون درمییابد که مادر بزرگ آنان زمین است و سنگها استخوانهایی هستند که درون بدن او قرار دارند.
آنان اطاعت میکنند. سنگها شروع به نرمشدن میکنند. رگها همچنان رگ میمانند؛ خاک نمناک به گوشت بدل میشود؛ آنچه سخت و بیانعطاف است به استخوان بدل میگردد. اووید پیکرههای در حال ظهور را به تندیسهای ناتمامی تشبیه میکند که زیر دست پیکرتراش قرار دارند. سنگهای دئوکالیون صورت مردانه میگیرند. سنگهای پیرا صورت زنانه میگیرند.
ازاینرو آفرینش دوم تفاوت جنسی را از خلال دو کنش جداگانه پدید میآورد. الهه دانش دگرگونکننده را بر زبان میراند. زمین، مادر، بدن را فراهم میکند. زنی زنان را از نو میآفریند و مردی مردان را.
زایش سنگی در زمان نگارش اووید نیز از پیش باستانی بود. پیندار در ۴۶۶ پیش از میلاد سرود که دئوکالیون و پیرا از پارناسوس فرود آمدند و «نژادی یکپارچه از زادهشدگان سنگی» را بنیاد نهادند. المپی ۹ او از بازی واژگانی کهن یونانی میان laas، به معنای سنگ، و laos، به معنای مردم، استفاده میکند. معادلهٔ اسطورهای دقیق است: مردم سنگاند.
ماده، خُلقوخو را توضیح میدهد. گِل صورتی را میپذیرد؛ سنگ نقشپذیری را حفظ میکند. گِل از آنِ موجودی است که هنوز زمین او را در بر گرفته است. سنگ از آنِ موجودی است که از زمان جان سالم به در میبرد، دیوار برمیافرازد، گورها را نشانهگذاری میکند، خاطره را ذخیره میکند و نیت را به چشمانداز تحمیل میکند.
کشاورزی پیشتر در عصرهای رو به انحطاط پدیدار شده بود. دگرگونی پس از سیل پیامدی عمیقتر دارد: کار وارد سرشت و ساختمان ما شده است. ما در آن آزمودهایم. رنج، گواه خاستگاه ماست.
پرومته بشریتی رؤیاگون را بیدار کرد#
آفرینندهٔ نخستین بشریت اووید، خود پیشتر خدای یونانیِ بیداری شناختی بود.
پرومته در پرومته در بند، اثر سدهٔ پنجم، انسانها را پیش از مداخلهٔ خود به یاد میآورد. آنان مینگریستند، اما بیهوده میدیدند. میشنیدند، اما درنمییافتند. آنان در زندگی «همچون پیکرهایی در خواب» سرگردان بودند و نمیتوانستند فصلها را بخوانند، خانههای بادوام بسازند یا دانش را سازمان دهند. او به آنان عدد، نوشتار، اهلیسازی حیوانات، دریانوردی، پزشکی، غیبگویی و آتش را بخشید ــ ابزاری که از طریق آن طرحها به تغییراتی در جهان مادی بدل میشوند (پرومته در بند ۴۴۲–۵۰۶).
این تکاملِ مغزی بزرگتر نیست. این گذار از ادراک به تمدنی بازتابنده و انباشتی است. انسانهای کهن میتوانند ببینند، اما نمیتوانند دیدن را به نظامی تبدیل کنند. فصلها را تجربه میکنند، اما نمیتوانند آنها را به تقویم انتزاع کنند. حافظه دارند، اما حافظهٔ بیرونیِ نشانهها و نوشتار را ندارند. پرومته تجربه را به دانشی بدل میکند که میتوان آن را ذخیره کرد، آموزش داد، از نو ترکیب کرد و برای فرمانبردار کردن آینده به کار گرفت.
سیل فرزندان آن بیداری را نابود میکند و دئوکالیون پسر پرومته است. هنگامی که آرزو میکند بتواند با دمیدن جان در خاک قالبگرفته جهان خالی را دوباره پر کند، خواهان میراثی بیش از سفالگری پدرش است. او هنرِ انسانساز را طلب میکند.
هزیود سویهٔ زنانهٔ همین گذار را حفظ میکند. پیش از پاندورا، مردان جدا از «رنج سخت» و بیماری زندگی میکردند. ژوپیتر به هفائستوس فرمان میدهد خاک را با آب بیامیزد و نخستین زن را شکل دهد؛ خدایان او را از زیبایی، صنعت، میل، ذهنی حیلهگر، زبان و موهبتهای خطرناک سرشار میکنند. آمدن او به جهان مردانهٔ بیرنج پایان میدهد. کوزهٔ مهرومومشده گشوده میشود و رنج بخشی از زندگی انسانی میگردد (کارها و روزها ۴۲–۱۰۵).
پاندورا حوای یونانی است: نخستین زنی زمینساخته که هدیهای ایزدی آگاهی را دگرگون میکند و آزادی از رنجِ کار را پایان میدهد. پیرا تبار او را از میان سیلاب میگذراند و مادر نژاد دوم زنان میشود. اسطوره یونانی زن آفریدهشده را در هر دو سوی فاجعه جای میدهد.
پیدایش همان بیداری را به یاد دارد#
پیدایش نیز انسانیت را از زمین میآفریند. روایت عبری، ha-adam، یعنی انسان، را از غبار ha-adamah، یعنی خاک، میسازد. این موجود درون باغی که فراوانی فراهم میکند، برهنه و بیشرم آغاز میکند. او در آنجا کار میکند، اما باغ از پیش حاصلخیز است. کار مشارکت در نظمی زنده است، نه هنوز حکمی که در برابر مقاومت بر او تحمیل شده باشد.
مار با زن سخن میگوید. میوه چشمهای او را خواهد گشود، او را خردمند خواهد کرد و انسانیت را در شناخت نیک و بد مانند خدایان خواهد ساخت. زن میخورد، آن را به مرد میدهد و وعده تحقق مییابد. چشمهایشان گشوده میشود. بدنهای خود را مشاهده میکنند، آنچه را میبینند داوری میکنند، پوشش میسازند، پنهان میشوند، از کشفشدن میترسند و تقصیر را به گردن یکدیگر میاندازند.
خدا بعدتر این دگرگونی را تأیید میکند: «اینک انسان مانند یکی از ما شده است، چون نیک و بد را میداند.» مار درباره شناخت حقیقت را گفت. آنچه پنهان کرد، هزینه تبدیلشدن به حیوانی بود که خود را میشناسد.
این هزینه از طریق بدن تحمیل میشود. زایش زن دردناک میشود. زمین در برابر مرد با خارها مقاومت میکند. غذا مستلزم رنجِ مادامالعمر و «عرق پیشانی» است. همان خاکی که انسان از آن شکل گرفت، به محل کار، دشمن و گور او تبدیل میشود. او از عدن اخراج میشود «تا زمینی را که از آن گرفته شده بود کشت کند». حرکت کامل در پیدایش ۲–۳ آشکار است: تنمندیِ بیشرم، شناخت دگرگونکننده، مشاهده خویشتن، پیامد جنسی، معاش دردناک، مرگومیر و کشتوکار در بیرون از بهشت.
کار با سقوط آغاز نشد. اجبار آغاز شد. باغبان زمانی کارگر میشود که شناخت بازتابی، تأمین معاش را به مسئلهای تبدیل میکند که در طول زمان امتداد مییابد. گرسنگی امروز را میتوان با میوه امروز برطرف کرد. زمستان ذهنی میطلبد که بتواند پیش از رسیدن فردا رنج آن را تحمل کند، بدن را وادار کند اکنون کار کند و مدتها پس از آنکه اشتها، آسایش و توجه از او میخواهند دست بکشد، همچنان به فرماندادن ادامه دهد.
نظریه حوا درباره آگاهی زن و مار را آغازگران بهیادمانده آن دگرگونی میداند. حوا نخستین کسی است که خودآگاهی بازگشتی را کشف میکند و آن را به مرد انتقال میدهد. اووید منصب باستانی او را میان چندین شخصیت توزیع میکند. تمیس دانش را در اختیار دارد. زمین بدن مادرانه است. پیرا نژاد زنان را از نو میآفریند. پایتون مار را حفظ میکند.
پیدایش بیداری را در گاززدن میوه متمرکز میکند. یونان آن را در سراسر سیلاب میگستراند. همان معامله انسانی در زیرِ همهچیز باقی میماند: چشمها گشوده میشوند؛ بهشت دستنیافتنی میشود؛ مردان و زنان وارد تاریخ تولیدمثل میشوند؛ زمین دشوار میشود؛ آگاهی بدن را به کارگر تبدیل میکند.
آگاهی ناظری را درون حیوان نصب کرد#
آگاهی بازتابی، توجهی است که به سوی خود خم شده است. یک احساس به چیزی تبدیل میشود که من دارم تجربهاش میکنم. یک تکانه به چیزی تبدیل میشود که میتوانم در برابرش مقاومت کنم. یک شکست بهیادمانده به شاهدی درباره نوع شخصی تبدیل میشود که من هستم. زمستانی تصورشده به فرمانی تبدیل میشود که به بدنی ایستاده در تابستان صادر میگردد.
روانشناسی مدرن این توانایی را به فراشناخت، آیندهنگری، پایش خطا و کنترل شناختی تقسیم میکند. فراشناخت تصمیمهای خودِ ذهن را ارزیابی میکند. آیندهنگری از تجربه بهیادمانده، آیندههای ممکن را میسازد. کنترل شناختی وضعیت موردنظر را با وضعیت کنونی مقایسه میکند و برای بستن این شکاف، تلاش را تخصیص میدهد. این چهار فرایند در کنار هم رفتار را از محرک بیواسطه آزاد میکنند و آن را تحت اقتدار آیندهای غایب قرار میدهند.
این اقتدار، کارفرمای درونی انسانیت است.
عصبشناسی فراشناخت سامانهای را توصیف میکند که قادر است بدون اصلاح بیرونی خطاها را تشخیص دهد، تصمیمهای نامطمئن را بازبینی کند و منابع را از انتخابهای بد دریغ دارد. مدل ارزش مورد انتظارِ کنترل ذهن را در حال محاسبه بازده مورد انتظار، میزان کنترل لازم و هزینه احساسشده تلاش توصیف میکند. تلاش ذهنی، جدال بدن با آینده است؛ خودکنترلی، پیروزی آینده است.
همین سازوکار قدرتی خارقالعاده و دردی خارقالعاده تولید میکند. سفر ذهنی در زمان به انسانها امکان میدهد خطر را پیشبینی کنند، غذا ذخیره کنند، تعارض را تمرین کنند، ابزار بسازند، مزارع را کشت کنند و پروژههایی را هماهنگ کنند که از سازندگان خود بیشتر دوام خواهند آورد. همچنین به آنان امکان میدهد تحقیر را بارها از نو تجربه کنند، طردشدن را پیشبینی کنند، خود را با معیارهای ناممکن بسنجند و درون خطایی گرفتار بمانند که پیشتر پایان یافته است.
نشخوار فکری، ناظری است که در حلقهای گرفتار شده است. شکل سودمند آن میپرسد: «چه چیزی اشتباه پیش رفت و چگونه میتوانم دفعه بعد از آن جلوگیری کنم؟» شکل آسیبشناختی آن میپرسد: «چه چیزی در من اشکال دارد؟» بیآنکه اجازه دهد پاسخی داده شود. پژوهشهای بالینی نشان میدهند که مردم در جستوجوی علتها و بینش نشخوار فکری میکنند، حتی زمانی که این چرخه رنج را عمیقتر و اقدام را مختل میکند. سازوکار اصلاح خطا که میتواند محصول را نجات دهد، میتواند خویشتن را نیز تا ابد تحت تعقیب قرار دهد.
روانرنجورخویی نیز همین معامله را در خود دارد. هشیاری پرهزینه است، اما حیوان عصبی خطر را تشخیص میدهد. روایت تکاملی دانیل نِتل اضطراب را بهمنزله تشخیص شتابیافته تهدید، تفسیر منفی ابهام و قفلشدن توجه بر آسیب احتمالی توصیف میکند. ذهنی که هرگز نگران نمیشود، خود را از رنج میرهاند. در شرایط خطرناک، نخستین چیزی که میمیرد نیز همان ذهن است. انتخاب طبیعی سامانهای را حفظ کرده است که گاهی بیش از حد نگران میشود، زیرا هشیاری پرهزینه همچنان میتواند ارزانتر از یک شکارچی، دشمن، قحطی یا زمستانی باشد که دیده نشده است.
جریان، تضاد تجربی را عرضه میکند. هنگام غرقگی عمیق، عمل خودکار میشود و خودآگاهی بازتابی سکوت اختیار میکند. ادراک و هوش وجود دارند، بیآنکه روایتگری مداومِ خودِ اجتماعی در کار باشد. ازاینرو، عصبشناسی جریان تصویری زنده از وضعیت روانیِ باقیماندهای به ما میدهد که اسطوره آن را پیش از گشودهشدن چشمها قرار میدهد: نه ناآگاهی، بلکه زندگی بدون تماشاگرِ بیوقفه.
کیش مارِ آگاهی فناوری آیینیای را نامگذاری میکند که تماشاگر را گسترش داد. مار ذهن را از توجه عادی بیرون کشید و وادارش کرد با خودش مواجه شود. نوآموز بازمیگشت، در حالی که میتوانست اندیشه را همچون اندیشه، انتخاب را همچون انتخاب و بدن را همچون ابزار ببیند. این کشف با افزایش آیندهنگری، بقا را افزایش داد. همچنین موجودی را پدید آورد که میتوانست آنقدر خودش را سرزنش کند تا کار بیشتری از او بیرون بکشد.
اووید این موجود را سنگ مینامد. پیدایش او را غباری مینامد که به عرقریختن محکوم شده است. روانشناسی این سازوکار را کنترل فراشناختی مینامد. هر سه، معاملهای واحد را توصیف میکنند: انسانیت از اکنون گریخت و آینده را صرف فرماندادن به بدن کرد.
پایان عصر یخبندان، عصر سیلابها بود#
داستانهای سیل در سراسر جهان مسکون پدیدار میشوند، زیرا پایان عصر یخبندان عصر جهانیِ آبگرفتگی بود. در اسطورهها، آبها جهان منظم را به وضعیت پیش از آفرینش بازمیگردانند تا زمین، قانون و انسانیت بتوانند دوباره ساخته شوند. سیلاب بزرگ، اسطوره جهانیِ آغازها برای انسانیت است.
در بیشینه آخرین یخبندان، سطح دریا حدود 134 متر پایینتر از موقعیت کنونی آن بود. با فروپاشی صفحات یخی، خطوط ساحلی جابهجا شدند، پلهای خشکی ناپدید شدند، شبهجزیرهها به جزیره تبدیل شدند، مسیر سامانههای رودخانهای تغییر کرد و شکارگاههای نیاکان در زیر دریا ناپدید شدند. بازسازی جهانی بر پایه تقریباً یک هزار مشاهده، افزایش اصلی را در فاصله حدود 16,500 تا 8,200 سال پیش قرار میدهد (Lambeck et al. 2014). نسلهای انسانی تمام زندگی خود را در جهانی سپری کردند که از غرقشدن بازنمیایستاد.
سریعترین خیزش شناختهشده، پالس آبِ حاصل از ذوب 1A، سطح جهانی دریا را در فاصله حدود 14,650 تا 14,310 سال پیش، تقریباً 14–18 متر افزایش داد. طوفان بزرگ، عصر سیارهایِ غرقشدن بود که پیوسته در قالب فاجعههای محلی بیان میشد. هر فلات قارهایِ غرقشده، هر دریاچه شکافتهشده، هر رود منحرفشده، هر خیزاب طوفانی و هر جزیره ناپدیدشده، فصلی محلی از همان تجربه انسانی فراهم میکرد. تمام جهانی که انسانها میشناختند، بارها به زیر آب رفت.
سنت شفاهی میتواند چنین خاطراتی را از ژرفاهای شگفتانگیز زمان عبور دهد. پاتریک نان و نیکلاس رید روایتهای بومیان استرالیا را از 21 مکان ساحلی گردآوری کردند که غرقشدن خطوط ساحلی پیشین را حفظ کردهاند. تطبیق داستانها با جغرافیای زیرآبرفته، تاریخهایی از حدود 7,250 تا 13,070 سال پیش از زمان حاضر به دست داد. این سنتها چشماندازهایی را به یاد میآورند که بیش از هفت هزار سال پیش از دست رفتهاند.
اسطوره این فاجعه را چیزی بیش از هیدرولوژی حفظ میکند. اسطوره، آبگرفتگی را گسستی تمدنی به یاد میآورد که در آن زمین، قانون، خویشاوندی، معاش و جغرافیای مقدس، همگی باید از نو سامان مییافتند. در تجربه زیسته، جهان قدیم غرق شد، مردم در اجتماعات آیینی بزرگتری گرد آمدند، زندگی درونی شدت گرفت و انسانها بازسازی نظاممند زمین را آغاز کردند.
گوبکلیتپه بر این گسستگاه ایستاده است#
گوبکلیتپه دقیقاً از همان افق تاریخی سر برمیآورد.
نخستین محوطههای بزرگ آن به میانه هزاره دهم پیش از میلاد، بلافاصله پس از پلیستوسن، بازمیگردند. شکارچیگردآورندگان ستونهای سنگآهکی Tشکل را با ارتفاعی میان 3.5 و 5 متر برپا کردند، آنها را پیرامون جفتهایی از پیکرههای مرکزیِ بزرگتر چیدند، بازوها، دستها، کمربندها، جانوران و نشانههای انتزاعی را بر آنها حک کردند و اجتماعات پراکنده را درون جهانی آیینی و یادمانی گرد آوردند.
این ستونها اشخاص سنگیاند. دستهایشان بالای کمربندهایشان قرار دارد؛ بدنهایشان رو به درون است. در پایان عصر سیلابها، زندگان پیرامون نژادی از موجودات سنگیِ یادمانی گرد آمدند.
حیوانی که بیش از همه بر آن جهان کندهکاری میشد، مار بود. یوریس پیترز و کلاوس اشمیت یادآور میشوند که مارها رایجترین نقشمایه در گوبکلیتپه هستند. آنها بهتنهایی، در گروهها، و در نوارهای پیچانِ دوازدهتایی یا بیشتر ظاهر میشوند. همین واژگانِ مارگونه در سراسر فرهنگ نوسنگیِ پیشاسفالِ فرات علیا امتداد مییابد (Peters and Schmidt 2004).
بنابراین گوبکلیتپه چهار چیز را در لحظهای درست به یکدیگر پیوند میدهد: عقبنشینی جهانِ اواخر یخبندان، سنگافزارگیِ انسانوار، تشرف، و تصویرپردازیِ مسلطِ مار. مارهای کندهکاریشدهاش مار را در مرکز کهنترین مجموعهٔ آیینیِ یادمانیِ برجایمانده قرار میدهند.
ژاک کُوَن نوسنگیِ خاور نزدیک را «انقلاب نمادها» نامید. اقتصاد جدید در پیِ جهانی درونیِ جدید آمد. انسانها نخست خود را جدا از طبیعتِ بیرونی تجربه کردند؛ سپس شروع کردند به دگرگونکردن نظاممندِ آن. در صورتبندی او، تغییر نمادین و تغییر اقتصادی، وجوه درونی و بیرونیِ یک انقلاب واحد بودند. گوبکلیتپه مقیاس یادمانیِ مفقود را فراهم کرد: دین پس از وقوع، کشاورزی را تزئین نکرد. سازماندهیِ دوبارهٔ ذهن به ممکنشدنِ کشاورزی کمک کرد.
توالیِ اووید این انقلاب را با دقتی اسطورهای حفظ میکند. انسانِ نرم از زمینی کشتنشده زندگی میکند. انسانِ سخت پس از آبها پدیدار میشود و در کارورزی مهارت مییابد. نژاد سنگی در همان آستانهٔ کلی متولد میشود که مردم در اطراف نیاکانِ سنگی گرد میآیند و کار را در مقیاسی هماهنگ میکنند که هیچ اشتهای خانواری نمیتواند توضیحش دهد.
پایتون از زمینِ سیلزده زاده شد#
اووید آفرینش دوم را با دئوکالیون و پیرا به پایان نمیبرد. آبهای در حال عقبنشینی زمین را از گل خیس بر جای میگذارند. نور خورشید آن را گرم میکند و زندگی از زمینِ مرطوب بهطور خودانگیخته سر برمیآورد. سپس زمین بزرگترینِ موجودات جدیدش را پدید میآورد: پایتون.
مار از پسماندهٔ سیل زاده میشود.
پایتون انسانیتِ جدید را میترساند تا آنکه آپولون با بارانی از تیرها نابودش میکند. سپس خدا بازیهای پوتیایی را بنیان میگذارد و نام مار را وارد آیینِ خود میکند. توالی روشن است: الههای کهنتر انسانیت را از زمینِ مادر بازمیآفریند؛ مار از همان زمینِ مادری سر برمیآورد؛ خدای مذکرِ جوانتری آن را میکشد و نظمِ خود را بر پیکرش بنا میکند.
این روایت قرنها پیش از اووید، یونانی بود. سرود هومری به آپولون با کشتنِ اژدهای ماده بهدستِ آپولون در پوتو آغاز میشود و نامِ نیایشگاه را از مارِ در حال پوسیدن مشتق میکند. آیسخولوس اومنیدها را با نامبردن از جانشینیِ کهنترِ دلفی آغاز میکند: زمین نخستین دارندهٔ غیبگویی بود، سپس تمیس، بعد فویبه، و تنها پس از آن آپولون.
اووید این تاریخِ دینیِ دلفی را با پیامدهای سیلِ خود درمیآمیزد. تمیس رازی را منتقل میکند که مردان و زنان را از نو میآفریند. زمینِ مادر بدنهای سنگیِ آنان را فراهم میکند. پایتون سر برمیآورد. آپولون مار را میکشد و نام، جشن و مکانِ مقدسِ آن را جذب میکند.
این داستان خاطرهٔ فتحِ آگاهی را حفظ میکند. مجموعهٔ زن ـ زمین ـ مار که انسانیتِ جدید را آغاز کرد، به هیولایی بازپرداخت میشود که خدای رسمی شکستش داده است. بااینحال آپولون نمیتواند آن را محو کند. غیبگوییِ او همچنان پوتیایی است. کاهنهاش همچنان پوتیا است. نیایشگاهش بر امفالوس، نافِ سنگیِ زمینِ مادر، قرار دارد. پیروز، ابدیت را صرف سخنگفتن از طریق زبانِ چیزی میکند که فتحش کرده است.
میانرودان این خاطره را به یونان منتقل کرد#
توالیِ یونانی به مجموعهٔ آفرینش ـ سیلِ بسیار کهنترِ خاور نزدیک تعلق دارد.
آترهَسیس بابلیِ کهن، که در اوایل هزارهٔ دوم پیش از میلاد به رشتهٔ تحریر درآمد، با کارِ اجباریِ ایزدان آغاز میشود. خدایانِ فرودست آبراههها را میکنند و بارها را حمل میکنند تا سرانجام شورش کنند. ایزدبانوی زهدان انسانیت را میآفریند تا یوغ آنان را بر دوش بکشد. گل با گوشت، خون و هوشِ خدایی قربانیشده درهم آمیخته میشود؛ چهارده سهم به هفت مذکر و هفت مؤنث تبدیل میشود. انسانها در همان لحظه هم هوشِ الهی و هم کارِ الهی را به ارث میبرند.
آنها تکثیر میشوند. تمدنشان پرهیاهو میشود. طاعون و قحطی از مهارشان ناتوان میمانند، پس اِنلیل سیل را میفرستد. اِنکی ـ آفرینندهٔ حیلهگر، فرهنگآور و حامیِ انسانیت ـ به آترهَسیس هشدار میدهد و به او میگوید چگونه کشتی را بسازد. پس از آبها، خدایان نظمی تولیدمثلی و سختگیرانهتر برقرار میکنند: مرگومیر، زایشهای نافرجام، طبقات کاهنیِ تجردپیشه، و محدودیتهایی بر جمعیت.
آفرینش، هوش، جنسیت، کار، تمدن، سیل، بقا و نظمی دوم و محدودشده، از همین زمان روایتی پیوسته را تشکیل میدهند. بنیامین فاستر، آشورشناسِ دانشگاه ییل، آترهَسیس را داستانِ «آفرینش نژاد بشر، سیل، و آغازهای زایش، تولیدمثل، ازدواج و مرگِ انسان» خلاصه میکند. کهنترین روایتِ لوحیِ دارای تاریخِ قطعیِ آن از سدهٔ هفدهم پیش از میلاد بهجا مانده است (British Museum BM 78943).
یونان این توالیِ خاور نزدیک را در خانوادهٔ ایزدانِ خود طبیعی جلوه داد. زئوس جای فرمانروایِ فرستندهٔ سیل را گرفت. پرومته سیمای آفریننده و فرهنگآورِ حیلهگری را به ارث برد که در برابر خدای برتر به انسانیت یاری میرساند. دئوکالیون به بازماندهٔ هشدارگرفتهای تبدیل شد که تداومِ نسلِ بشر را حفظ میکند. کوه، قربانی و نژادِ نوزاده همچنان باقی ماندند.
استفانی وِست همترازیِ پرومته ـ ائا را در مقالهٔ «پرومتهٔ شرقیشده» پی گرفت (Museum Helveticum 51, 1994). خودِ توالیِ سیل نیز همان نشانگانِ شرقی را حمل میکند: آبگرفتگیِ فرستادهشده از سوی خدا، بازماندهٔ پیشآگاهاندهشده، کشتی یا صندوق، فرودآمدن بر کوه، قربانی، و نظمِ دومِ انسانی.
میانرودان این رویدادها را اختراع نکرد. آنها را در نوشتار حفظ کرد. شهرهایش جهانی شفاهی را به ارث برده بودند که پیش از لوحهایشان هزاران سال قدمت داشت: چشماندازهای غرقشده، نیایشگاههای مارآکنده، پیکرهای گِلی، نیاکانِ سنگی، نیروی آفرینندهٔ مؤنث، دگرگونیِ آیینی، کارِ اجباری، و زایشِ دردناکِ تمدن. سنتِ خط میخی کهنترین رابطِ نوشتاریِ برجایمانده میان انقلابِ اواخر یخبندان و یونان است.
همان راهها این مجموعه را دورتر بردند. پیدایش، مار و زن را پیش از نفرینِ معاش قرار داد. یونان تمیس، زمین، پیرا و پایتون را پیرامونِ آفرینش دوم قرار داد. چین کارِ ترمیمِ جهان پس از آتش و سیل را به نووا سپرد. این مجموعه به زمینِ زردِ نووا و پیکرِ کیهانیِ پانگو انتقال یافت. نامها تغییر کردند. توالی همچنان به حرکت خود ادامه داد.
ما مردمانِ پس از سیل هستیم#
دگردیسیها خاطرهای ژرفتر از ادبیات رومی در خود دارد.
پایان عصر یخبندان جهان را فراهم کرد: آبهای در حال افزایش، سواحلِ ازدسترفته، فروپاشیِ بومسازگانها، و جوامع انسانی که ناچار شدند با زمین و با یکدیگر وارد روابطی جدید شوند. آیینِ مار دگرگونی را فراهم کرد: مواجههای که توجه را از جریانِ عادی بیرون کشید و به ذهن آموخت خود را ببیند. زنان تشرف را وارد زندگیِ اجتماعی کردند. آیینِ یادمانی آن را در میان جوامع هماهنگ کرد. کشاورزی دوراندیشیِ آن را متوجه زمین کرد. اسطوره تمام این آشوب و دگرگونی را در یک پیش و پسِ واحد به هم جوش داد.
پیش از آن، انسانیت گل است: نرم، تنمند، بیشرم، و برخوردار از جهانی بخشنده.
سپس چشمها گشوده میشوند. ساحلها ناپدید میشوند. خودِ کهن میمیرد.
پس از آن، انسانیت سنگ است: از نظر جنسی تقسیمشده، برخوردار از آگاهیِ تاریخی، قادر به خاطره و قانون، و توانا به تصورِ زمستان و فرماندادن به بدنِ تابستانی برای آمادهشدن در برابر آن. ذهنِ جدید معبدها، کشتزارها، دیوارها، انبارهای غله، قایقها، تبارنامهها و خدایان را میسازد. همچنین از داوری پنهان میشود، از آینده میترسد، گذشته را بازمینمایاند، و با صدایی نامرئی گوشت را از طریق کار به حرکت وامیدارد.
این گذارِ روانشناختی در زندگیِ فردی باقی میماند. هر کودک درونِ تجربهٔ بیواسطه آغاز میکند و سرانجام «من»ی را کشف میکند که میتوان آن را نگریست، داوری کرد، روایت کرد و در طول زمان فرافکنی کرد. برخی افراد حتی لحظهای را به یاد میآورند که نور روشن شد. در اگر خودآگاهی یک تغییرِ فاز باشد، حوایی وجود داشت، آن آستانهٔ رشدی به تاریخِ بشر امتداد مییابد. یک گونه میتواند پیش از آنکه فرد یا فرهنگی چگونگیِ تثبیت، آموزش و آیینیکردنِ تأمل را کشف کند، ظرفیتِ عصبشناختیِ بازاندیشی را دارا باشد.
اووید به این کشف پیکری مادی میدهد. ما نخستین انسانیت نیستیم. ما دومینیم ــ مردمانی که پس از آبها، از استخوانهای مادر ساخته شدیم.
پیدایش میگوید که چشمهایمان گشوده شد و عرقریختن را آغاز کردیم. آترهَسیس میگوید هوشِ الهی وارد گل شد تا انسانیت بتواند بارِ خدایان را حمل کند. گوبکلیتپه انسانهای سنگی را در میان جنگلی از مارها برمیافرازد. اووید این خاطره را در یک جمله گرد میآورد:
از اینرو نژادی سخت هستیم، ورزیده در رنجِ کار.
سیلی که ما را انسان کرد، هم بیرونی بود و هم درونی. آب جهانِ اواخر یخبندان را محو کرد. خودآگاهیِ بازاندیشانه بهشتِ حیوانی را محو کرد. مار گذار میان این دو را نشانگذاری کرد.
از آن زمان تاکنون سرگرم بازسازی زمین بودهایم ــ و به خود فرمان دادهایم که کار کنیم.
منابع#
- اووید. Metamorphoses, Book 1، بهویژه سطرهای 5–88، 89–150، و 260–451. متن لاتین در The Latin Library موجود است.
- پیندار. Olympian 9، سطرهای 42–56، 466 پیش از میلاد.
- آپولودوروس. Library 1.7.2.
- Homeric Hymn to Apollo، بهویژه سطرهای 300–374.
- آیسخولوس. Eumenides، سطرهای 1–19، 458 پیش از میلاد.
- آیسخولوس. پرومته در بند، سطرهای ۴۳۶–۵۰۶.
- هزیود. کارها و روزها، ۴۲–۱۰۵.
- فلدِر، اندرو. «میان صخره و مسابقهای دشوار: جنسیت و متن در اپیزود دئوکالیون و پیرا در دگردیسیهای اووید» در خوانشهای دگردیسانه، انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۲۰، صص. ۵۴–۸۳.
- وست، استفانی. «پرومته شرقیشده»، Museum Helveticum ۵۱ (۱۹۹۴): ۱۲۹–۱۴۹.
- فاستر، بنجامین آر. «آترهَسیس»، The Encyclopedia of Ancient History، ۲۰۱۲.
- لمبرت، و. گ.، و ا. ر. میلارد. آترهَسیس: داستان بابلی سیل. انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۶۹.
- موزه بریتانیا. لوح BM 78943: آترهَسیس بابلی کهن.
- سفاریا. پیدایش، ۲–۳، عبری و انگلیسی.
- بختل، لین ام. “Genesis 2.4b–3.24: A Myth About Human Maturation.”، مجله مطالعه عهد عتیق ۲۰.۶۷ (۱۹۹۵): ۳–۲۶.
- لمبک، کورت، و همکاران. “Sea Level and Global Ice Volumes from the Last Glacial Maximum to the Holocene.”، PNAS ۱۱۱.۴۳ (۲۰۱۴): ۱۵۲۹۶–۱۵۳۰۳.
- دشان، پیر، و همکاران. “Ice-Sheet Collapse and Sea-Level Rise at the Bølling Warming 14,600 Years Ago.”، Nature ۴۸۳ (۲۰۱۲): ۵۵۹–۵۶۴.
- نان، پاتریک د.، و نیکلاس ج. رید. «خاطرات بومیان از آبگرفتگی سواحل استرالیا، مربوط به بیش از ۷۰۰۰ سال پیش»، جغرافیدان استرالیایی ۴۷.۱ (۲۰۱۶): ۱۱–۴۷.
- لوئیس، مارک ادوارد. The Flood Myths of Early China. انتشارات دانشگاه ایالتی نیویورک، ۲۰۰۶، بهویژه صص. ۴–۱۵.
- پیترز، یوریس، و کلاوس اشمیت. «جانوران در جهان نمادین گوبکلیتپه نوسنگی پیش از سفال»، Anthropozoologica ۳۹.۱ (۲۰۰۴): ۱۷۹–۲۱۸.
- کووَن، ژاک. زایش خدایان و خاستگاههای کشاورزی. انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۰. همچنین بنگرید به نقد کالین رنفرو، Paléorient ۲۰.۲ (۱۹۹۴): ۱۷۲–۱۷۴.
- سودندورف، توماس، و مایکل سی. کوربالیس. “The Evolution of Foresight.”، علوم رفتاری و مغز ۳۰ (۲۰۰۷): ۲۹۹–۳۵۱.
- یانگ، نیک، و کریستوفر سامرفیلد. «فراشناخت در تصمیمگیری انسان»، مقالات فلسفی انجمن سلطنتی B ۳۶۷ (۲۰۱۲): ۱۳۱۰–۱۳۲۱.
- شنهَو، آمیت، متیو باتوینیک، و جاناتان د. کوهن. «ارزش مورد انتظار کنترل»، نورون ۷۹ (۲۰۱۳): ۲۱۷–۲۴۰.
- نِتِل، دانیل. «تکامل گوناگونی شخصیت در انسانها»، روانشناس آمریکایی ۶۱.۶ (۲۰۰۶): ۶۲۲–۶۳۱.
- نولن-هوکسما، سوزان، بلر ای. ویسکو، و سونیا لیوبومیرسکی. “Rethinking Rumination.”، چشماندازهایی در علم روانشناختی ۳.۵ (۲۰۰۸): ۴۰۰–۴۲۴.
- خوشنود، س.، و همکاران. «همبستههای فیزیولوژیک پیرامونی و عصبی تجربه غرقگی»، مجله اروپایی علوم اعصاب ۵۳.۳ (۲۰۲۱): ۶۹۳–۷۰۵.
