خلاصه

  • مسئلهٔ والاس – آلفرد ر. والاس خودآگاهی و زبان انسان را برای زندگی در دورهٔ پارینه‌سنگی «بیش‌ساخته» می‌دانست؛ خود داروین نیز تردیدهایی داشت.
  • EToC – آیین‌های زن‌محور (که احتمالاً شامل خلسهٔ ناشی از زهر مار بوده‌اند) برای اندیشهٔ بازگشتی یک جغجغهٔ فرهنگی ایجاد کردند و سپس ژنتیک آن را تقویت کرد.
  • چرا این نظریه پیروز است – با انتخاب تدریجی سازگار است، تأخیر باستان‌شناختی ۱۵۰ ky را توضیح می‌دهد، ردپاهای آزمون‌پذیر (الل‌های مقاومت در برابر زهر و محوطه‌های آیینی مارپرستی) را پیش‌بینی می‌کند و از روایت‌های خوداهلی‌سازی، آشپزی یا «جهش بزرگ» عملکرد بهتری دارد.

مقدمه: مسئلهٔ والاس در تکامل انسان#

چرا فقط انسان‌ها دارای زبان و «صدای درونی» خودآگاهیِ خودبازتابانه هستند؟ این پرسش—که اغلب «مسئلهٔ والاس» نامیده می‌شود—از سدهٔ نوزدهم نظریهٔ تکامل را به خود مشغول کرده است. آلفرد راسل والاس، هم‌بنیان‌گذار انتخاب طبیعی، مشاهده کرد که فراشناخت بازگشتی انسان (توانایی ما برای اندیشیدن دربارهٔ اندیشه‌های خودمان) و استدلال انتزاعی، برای نیازهای بقای انسان‌های اولیه بیش از حد پیچیده و گسترده به نظر می‌رسند. به گفتهٔ او، صفاتی مانند نبوغ ریاضی یا خلاقیت هنری هیچ سود فوریِ بقایی برای «وحشیانی» که از راه شکار و گردآوری زندگی می‌کردند نداشتند و ازاین‌رو «نمی‌توانسته‌اند صرفاً به‌وسیلهٔ انتخاب طبیعی پدید آمده باشند»[^1]. والاس، به‌نحوی جنجال‌برانگیز، پیشنهاد کرد که یک «هوش برتر» یا عاملیت روحانی باید برای تجهیز انسان‌ها به این توانایی‌های والای ذهنی مداخله کرده باشد[^1]. این موضع او را در برابر چارلز داروین و اصل بنیادین داروینی قرار داد که تکامل نه آینده‌نگری دارد و نه هدفی برای تولید خرد مدرن.

داروین، به نوبهٔ خود، از بدعت والاس عمیقاً آزرده بود. او باور داشت که حتی ذهن انسان نیز باید به‌صورت تدریجی پدید آمده باشد، اما در یافتن مسیری سازشیِ روشن برای صفاتی مانند زبان یا اخلاق با دشواری روبه‌رو بود. داروین در مکاتبات خصوصی خود از گرایش والاس به تبیین‌های فراطبیعی ابراز تأسف می‌کرد. داروین مشهور است که به والاس نوشت: «امیدوارم فرزندمان را نکشته باشی»—منظورش نظریهٔ انتخاب طبیعی بود—«با این ادعا که این نظریه نمی‌تواند ذهن انسان را توضیح دهد»1. ناخرسندی داروین (تردید هولناک او) دربارهٔ اینکه آیا تکامل کاملاً مادی می‌تواند به توانایی‌های ذهنی قابل‌اعتماد بینجامد، نشان می‌دهد که خاستگاه آگاهی در نظریهٔ پیروزمندانهٔ او زخمی باز بود.

این گسست تاریخی چارچوب مسئلهٔ والاس را شکل می‌دهد: انسان‌ها چگونه تحت فرایندهای داروینی به جهش تکاملیِ شناخت خودآگاه و برخوردار از زبان دست یافتند؟ اگر انتخاب طبیعی فاقد آینده‌نگری است و فقط صفاتی را ترجیح می‌دهد که سودمندی فوری دارند، چرا فقط ما سمفونی می‌سازیم، قضایا را اثبات می‌کنیم و دربارهٔ جایگاه خود در کیهان می‌اندیشیم؟ دانشمندان و اندیشمندان بیش از یک قرن است که پاسخ‌هایی پیشنهاد کرده‌اند—از حدس‌های خود داروین تا علوم شناختی مدرن—اما راه‌حلی قانع‌کننده همچنان دست‌نیافتنی مانده است.

در ادامه، تاریخ مسئلهٔ والاس را از روزگار داروین و والاس تا دیدگاه‌های مهم سدهٔ ۲۰ و ۲۱ (مانند نظریه‌های زبان‌شناختی نوام چامسکی و دیدگاه‌های دیوید دویچ دربارهٔ دانش انسانی) دنبال می‌کنیم. سپس نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) را به‌عنوان راه‌حلی بدیع معرفی می‌کنیم که کاملاً با تدریج‌گرایی و انتخاب تکاملی سازگار است. به‌طور خلاصه، EToC مطرح می‌کند که نیاکان ما از طریق اعمال آیینیِ زن‌محور («حوا» در این نظریه)، که احتمالاً شامل استفادهٔ کنترل‌شده از زهر عصبی‌فعال مار برای القای حالت‌های شناختی دگرگون‌کننده بوده است، به خودآگاهی بازگشتی دست یافتند. این فرایندِ فرهنگی، برای مغزهایی که قادر به مدیریت اندیشهٔ بازگشتی بودند فشار انتخابی ایجاد کرد و همچون یک «جغجغه» عمل کرد که آگاهی نوپدید را در طول نسل‌های بسیار تقویت نمود. شرح خواهیم داد که EToC چگونه عمل می‌کند، با چه شواهدی هم‌خوان است و چرا تبیین‌های بدیل ناکافی‌اند. سرانجام، پیش‌بینی‌های آزمون‌پذیری را برجسته می‌کنیم که می‌توانند اعتبار EToC را تأیید کنند.

در پایان، آن جهش زمانی اسرارآمیز به آگاهی انسانی—معمای والاس—نه معجزه‌ای دست‌نیافتنی، بلکه پیامد منطقیِ مسیری تکاملی نادر اما قابل‌فهم دیده خواهد شد. EToC نه‌تنها از امید داروین مبنی بر کفایت علل طبیعی دفاع می‌کند؛ بلکه سازوکار تکاملی مشخصی را شناسایی می‌کند که ما را به ذهن‌هایی که اکنون هستیم بدل ساخت.

داروین، والاس و ذهن: مناظره‌ای در سدهٔ نوزدهم#

در اواخر دههٔ ۱۸۰۰، هم‌زمان با پذیرفته‌شدن تکامل از طریق انتخاب طبیعی، یک استثنای آشکار همچنان باقی ماند: ذهن انسان. چارلز داروین در تبار انسان (۱۸۷۱) فصل‌هایی را به این استدلال اختصاص داده بود که حتی خرد و حس اخلاقی ما نیز می‌توانسته‌اند از پیشینه‌های حیوانی تکامل یافته باشند. او به پیوستگی‌های میان ارتباط حیوانی و زبان انسان اشاره کرد و مشهور است که تأکید نمود تفاوت میان ذهن انسان‌ها و حیوانات عالی‌تر، تفاوت در درجه است نه در نوع. بااین‌حال، داروین از نظر فکری دربارهٔ دشواری این مسئله صادق بود. او تشخیص می‌داد که توانایی‌های خارق‌العاده‌ای مانند زبان، استدلال انتزاعی و وجدان، ظاهراً از ضرورت‌های خام بقا فراتر می‌روند. نوشته‌های خود داروین از ناراحتی او حکایت دارند. او در نامه‌ای اعتراف کرد که ذهن در او «تردیدی هولناک» برمی‌انگیزد و این پرسش را مطرح می‌کند که آیا باورهای مغزی که از حیوانات پست‌تر تکامل یافته است، می‌توانند به‌طور کامل قابل‌اعتماد باشند1. داروین در عرصهٔ عمومی همچنان بر این باور بود که انتخاب طبیعی و انتخاب جنسی می‌توانسته‌اند توانایی‌های شناختی انسان را به‌تدریج شکل دهند، اما در خلوت با پرسش‌های بی‌پاسخ دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

آلفرد راسل والاس، که در آغاز حتی انتخاب‌گرايی پرشورتر بود، در این مسئله دچار تغییر عقیده‌ای مشهور شد. والاس پس از سال‌ها مطالعهٔ فرهنگ‌های انسانی و مشاهدهٔ اینکه حتی مردمان «ابتدایی» نیز ظرفیت‌های مغزی برابر با اروپاییان دارند، نتیجه گرفت که انتخاب طبیعی به‌تنهایی نمی‌تواند چنین هوش «زائدی» را توضیح دهد. چرا تکامل باید به شکارچی‌گردآورندگان توانایی نهفتهٔ انجام حساب دیفرانسیل یا ساختن موسیقی پیچیده را عطا کند، درحالی‌که این مهارت‌ها در پلیستوسن هیچ مزیتی فراهم نمی‌کردند؟ والاس تا سال ۱۸۶۹ داروین را با این پیشنهاد شگفت‌زده کرد که تکامل دست‌کم سه بار به‌وسیلهٔ عاملی برتر «نقض مسیر داده شده» است: یک‌بار برای خاستگاه حیات، یک‌بار برای آگاهی و یک‌بار برای خرد پیشرفتهٔ انسان. از دیدگاه والاس، «کیهانی نادیدنی از روح» به‌نحوی ظریف رشد روح و ذهن انسان را فراتر از آنچه انتخاب طبیعی کور می‌توانست به دست آورد، هدایت کرده بود. این ایده—که اساساً نوعی تکامل هدایت‌شده یا هوشمند بود—برای داروین و حلقهٔ او نفرت‌انگیز بود. توماس اچ. هاکسلی («بولداگ داروین») و دیگر همکاران از والاس انتقاد کردند و خود داروین نیز متأثر و دلسرد شد. درخواست داروین از والاس مبنی بر اینکه او با واردکردن عرفان، فرزند فکری مشترکشان (انتخاب طبیعی) را «کشته» است، نشان می‌دهد که این واگرایی تا چه اندازه شدید احساس می‌شد1.

این مناظرهٔ آغازین زمینه را فراهم کرد. در یک سو، تدریج‌گرایی سخت‌گیرانهٔ داروینی قرار داشت که اصرار می‌ورزید، هرچند خرد انسانی ویژه است، باید از طریق انباشت مزیت‌های کوچک پدید آمده باشد (شاید از راه همکاری اجتماعی، استفاده از ابزار یا ترجیح جنسی برای جفت‌های باهوش‌تر). در سوی دیگر، پذیرش والاس قرار داشت مبنی بر اینکه چیزی اساساً نو—آن را ذهن یا روح بنامیم—با هومو ساپینس وارد صحنه شده است؛ دیدگاهی که دلالت داشت سازوکارهای استاندارد تکاملی کافی نیستند. مسئلهٔ والاس به‌صورت چالشی بنیادین مطرح شد: آیا برای تکامل ذهن انسان تبیینی داروینی وجود دارد؟ اگر چنین است، فشار انتخابی یا توالی سازگاری‌هایی که شکاف عظیم میان شناخت در سطح میمون‌وار و خودآگاهی انسانی را پر کرد چه بود؟

از چامسکی تا دویچ: پژواک‌های مدرن معما#

در سراسر سدهٔ بیستم، پژوهشگران همچنان با یگانگی شناخت انسانی دست‌وپنجه نرم کردند و اغلب، اگر نه راه‌حل روحانی والاس، دست‌کم حیرت او را بازتاب دادند. دو نظریه‌پرداز برجسته از حوزه‌هایی بسیار متفاوت، جنبه‌هایی از این مسئله را برجسته کردند:

•	**نوام چامسکی (زبان‌شناس):** چامسکی در دههٔ ۱۹۶۰ با این استدلال که انسان‌ها دارای «دستور زبان جهانی» ذاتی مشترکی هستند، زبان‌شناسی را دگرگون کرد؛ یعنی موهبتی زیستی برای زبان. او بعدها دربارهٔ چگونگی تکامل این ظرفیت اندیشید. چامسکی به‌طور مشهور حدس زد که شاید یک جهش ژنتیکی منفرد ناگهان نیای انسانی را به عملگر بازگشتیِ «Merge» مجهز کرده باشد؛ عملی که زیربنای دستور زبان است (ترکیب بی‌نهایت واژه‌ها و عبارت‌ها)[^3]. به بیان دیگر، شاید یک انسان‌تبار خوش‌شانس در حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش دچار جهشی شده باشد که امکان بازگشت بی‌نهایت را فراهم می‌کرد («فکر کردن به اینکه من فکر می‌کنم که تو فکر می‌کنی...»)، و بدین‌سان زبان و اندیشهٔ واقعی را برانگیخته باشد. این ایده—که زبان تقریباً یک‌شبه در یک فرد پدید آمده باشد—اساساً گونه‌ای فرضیهٔ مدرنِ «هیولای امیدوار» بود. دیدگاه چامسکی بر این نکته تأکید داشت که زبان در قیاس با دیگر شکل‌های ارتباط حیوانی تا چه اندازه گسسته به نظر می‌رسد. بااین‌حال، منتقدان خاطرنشان کردند که سازگارکردن این تبیین با تکامل تدریجی دشوار است و شواهد ژنتیکی ندارد (پژوهش‌های بعدی هیچ نشانهٔ روشنی از یک جهش اخیرِ «ژن زبان» که در میان انسان‌ها به‌سرعت انتشار یافته باشد پیدا نکردند)[^8]. بااین‌همه، صرف این واقعیت که دانشمندی در جایگاه چامسکی سناریوی یک جهش منفرد را محتمل دانسته است، نشان می‌دهد که خاستگاه زبان در چارچوب یک روایت سازشیِ استاندارد تا چه اندازه حل‌ناشدنی به نظر می‌رسید.
  • دیوید دویچ (فیزیک‌دان/فیلسوف): دویچ در کتاب خود با عنوان آغاز بی‌نهایت که در سال ۲۰۱۱ منتشر شد، تأکید کرد که انسان‌ها تنها گونه‌ای هستند که توانایی خلق دانش بی‌پایان را دارند—ما «تبیین‌گران جهان‌شمولی» هستیم که می‌توانیم برای جهان تبیین ابداع کنیم. دویچ استدلال می‌کند که این امر گسستی بنیادین از پیوستار ذهن‌های جانوری2 به شمار می‌رود. بهبودهای تدریجی در حل مسئله یا استفاده از ابزار (چنان‌که در میمون‌های بزرگ یا کلاغ‌ها دیده می‌شود) هرگز به ظرفیت علم، هنر و فلسفه نینجامید. دویچ ظهور خلاقیت به سبک انسانی را به یک گذار فازی تشبیه می‌کند: رویدادی یگانه یا مجموعه‌ای از رویدادها در فرگشت که در آن اندیشهٔ خلاق و تبیین‌گر شعله‌ور شد. دویچ، هرچند سازوکار فرگشتی مفصلی پیشنهاد نمی‌کند، قاطعانه این تصور را رد می‌کند که شناخت ما صرفاً از نظر درجه با شناخت حیوانات تفاوت دارد. از نظر او، جهشی کیفی رخ داده است؛ جهشی که نظریهٔ فرگشت کنونی برای تبیین آن با دشواری روبه‌روست. او اشاره می‌کند که فرگشت زیستی دانش تولید می‌کند (به شکل سازگاری‌های ژنتیکی)، اما هیچ آینده‌نگری‌ای ندارد، حال آن‌که انسان‌ها می‌توانند دربارهٔ امکان‌هایی فراتر از غریزه حدس بزنند و استدلال کنند2. بنابراین، برای آن‌که انسان‌ها به حل‌کنندگان عام مسائل تبدیل شوند، گامی ویژه لازم بود.

متفکران دیگری نیز قطعاتی به این پازل افزوده‌اند. انسان‌شناس، ترنس دیکن، از «گونهٔ نمادین» سخن گفت و توضیح داد که مغزهای ما هم‌فرگشت با زبان پدید آمده‌اند. روان‌شناس، جولیان جینز، حتی پیشنهاد کرد که خودآگاهی انسان تنها در دوره‌های تاریخی پدیدار شده است (نظریهٔ ذهن دوپارهٔ او)، که بر این دلالت دارد که خودِ آگاهی نیز پدیده‌ای متأخر در فرهنگ/فرگشت بوده است. روان‌شناسان فرگشتی، مانند استیون پینکر، استدلال کرده‌اند که هوش ما به‌مثابهٔ سازگاری با «آشیانۀ شناختی» برای مواجهه با چالش‌های پیچیدهٔ اجتماعی و بوم‌شناختی فرگشت یافته است؛ این دیدگاه تا حدی با نسبت دادن نقش‌های بقا به اندیشهٔ انتزاعی، به مسئله‌ای که والاس مطرح کرده بود پاسخ می‌دهد. بااین‌حال، حتی پینکر نیز نکتهٔ والاس را پذیرفت: ویژگی‌هایی مانند موسیقی و ریاضیات محض همچنان «امتیازهایی جسورانه و اسرارآمیز» باقی ماندند که به‌سادگی با شایستگی زیستیِ شکارچی-گردآورندگان تطبیق نمی‌یابند.

در میان این دیدگاه‌ها، دو مضمون تکرار می‌شود: (۱) ذهن انسان همچون گسستی ناگهانی به نظر می‌رسد، و (۲) سناریوهای سنتی انتخاب طبیعی (برای مثال، موفقیت بیشتر در شکار، موفقیت بیشتر در جفت‌گیری، یا بقای گروه) به‌روشنی توانایی‌هایی مانند دستور زبان بازگشتی یا تأمل وجودی را تبیین نمی‌کنند. بنابراین جای شگفتی نیست که برخی نظریه‌پردازان برای پر کردن این شکاف تبیینی به جهش‌های منفرد، یا حتی ایده‌های شبه‌عرفانی (چنان‌که والاس چنین کرد)، پناه بردند.

آنچه غایب بوده، مسیر فرگشتیِ محتملی است که هم تدریجی و داروینی باشد و هم به‌اندازهٔ کافی مشخص تا شناخت ما را از آستانهٔ زبان و آگاهی حقیقی عبور دهد. دقیقاً همین چیزی است که نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی قصد دارد فراهم کند. پیش از معرفی آن، باید روشن کنیم که برای ظهور شناخت «مدرن» انسانی دقیقاً چه چیزی می‌بایست فرگشت یابد. در ساده‌ترین بیان، آن چیز ظرفیت بازگشت در اندیشه بود: توانایی ذهن برای بازگشت به خود (داشتن اندیشه‌هایی دربارهٔ اندیشه‌ها، مدل‌سازی ذهن دیگران، و گنجاندن عبارت‌ها درون عبارت‌های دیگر در زبان). خودآگاهی بازگشتی زیربنای اموری مانند درون‌نگری، سفر ذهنی در زمان (تصور خود در گذشته یا آینده)، راهبردپردازی پیچیدهٔ اجتماعی، و نحو زبان است. بدون آن، فرد ادراک‌ها و واکنش‌هایی دارد، اما فاقد روایت درونی است؛ با آن، «زندگی درونی» شکوفا می‌شود. چالش این است که توضیح دهیم انتخاب طبیعی چگونه می‌توانسته است گام‌های اولیه و ناقص اندیشهٔ بازگشتی را ترجیح دهد؛ گام‌هایی که در آغاز شاید بیش از آن‌که سودمند باشند، سردرگم‌کننده بوده‌اند.

نظریهٔ حوا پاسخی مشخص ارائه می‌کند که در پویایی‌های اجتماعی و زیست‌شناسی ریشه دارد: این امر نه حاصل جهشی منفرد یا معجزه‌ای ناگهانی، بلکه حاصل فرایندی انتخابی با میانجی‌گری فرهنگ بود—نوعی آیین خودراه‌انداز که به‌تدریج مغزهای ما را برای بازگشت آموزش داد و از نو شکل داد.

نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی: آیینِ به‌رهبری زنان به‌مثابهٔ کاتالیزور فرگشتی#

نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) استدلال می‌کند که جهش فرگشتی در خودآگاهی و زبان انسان، از یک رویهٔ فرهنگی مشخص ناشی شد که زنان در جوامع انسانیِ باستانی آن را آغاز کردند. نام این نظریه به «حوا»ی کتاب مقدس اشاره دارد، نه برای القای وجود یک بنیان‌گذار زنِ منفرد، بلکه برای برجسته‌کردن نقش ائتلاف و بصیرت زنان در کاتالیز خودآگاهی (و شاید نیز برای اشاره‌ای به اسطوره‌های آفرینش، چنان‌که خواهیم دید). در اصل، EToC سناریویی از هم‌فرگشتی ژن و فرهنگ است: حلقهٔ بازخوردی میان فرهنگ و ژنتیک که به‌تدریج ذهن بازگشتیِ پایدار را پدید آورد.

نخستین جرقه‌های بازگشت#

انسان‌هایی را تصور کنید که ده‌ها هزار سال پیش می‌زیستند و از بسیاری جهات هوشمند بودند (می‌توانستند ابزار بسازند، در چشم‌اندازها راه خود را بیابند و اندیشه‌های ابتدایی را منتقل کنند)، اما هنوز فاقد ندای درونی کامل و زبان نمادینی بودند که ما آن را بدیهی می‌انگاریم. آنان می‌توانستند بیندیشند، اما شاید نمی‌توانستند دربارهٔ اندیشیدن خود، به شیوهٔ ساختاریافته و خودآگاهانه‌ای که ما انجام می‌دهیم، بیندیشند. چگونه می‌توانستند گام بعدی را بردارند؟ EToC پیشنهاد می‌کند که انگیزهٔ اولیهٔ کلیدی، اجتماعی و مادری بود: زنان، که به‌ویژه به پیوندهای اجتماعی وابسته بودند (برای مثال در دوران بارداری و پرورش کودک)، بیشترین منفعت را از بهبود توانایی‌های ذهن‌خوانی و خویشتن‌داری می‌بردند. روان‌شناسی فرگشتی اشاره می‌کند که زنان، به‌طور میانگین، در شناخت اجتماعی و هوش هیجانی برتری دارند3. محتمل است که در یک گروهِ پلیستوسنی، نخستین نمونه‌های اندیشهٔ بازگشتی—خودبازتابی‌های گذرا یا خیال‌پردازی‌های زنده—در مغز زنان رخ داده باشد؛ مغزهایی که برای پیش‌بینی افکار دیگران (برای حفظ صلح، تقسیم غذا، و حفاظت از فرزندان از طریق ائتلاف‌ها) تحت فشار شدیدی قرار داشتند. این به معنای آن نیست که مردان به‌کلی فاقد این توانایی‌ها بودند، بلکه زنان ممکن است در بازگشت اولیه اندکی پیش افتاده و واکنشی فرهنگی به رهبری زنان را بذرپاشی کرده باشند.

آیین‌های «حوا»: القای خودآگاهی#

این نظریه مطرح می‌کند که هنگامی که برخی زنان جرقه‌هایی از ندای درونی یا چشم‌انداز «ناظری منفک» نسبت به خود را تجربه کردند، می‌توانستند روش‌هایی آیینی برای القای مطمئن‌تر این حالت—به‌ویژه در دیگران، از جمله مردان—پدید آورند. چرا آیین؟ زیرا تجربهٔ نوپای خودآگاهانه، اگر به شانس واگذار می‌شد، ممکن بود طاقت‌فرسا یا نادر باشد. یک جامعه، از طریق آیین‌های جمعیِ شامل رقص موزون، وردخوانی، روزه‌داری و دیگر رویه‌های تغییر‌دهندهٔ ذهن، می‌تواند افراد را به حالت‌های ذهنی نامعمول سوق دهد. شایان توجه است که EToC به امکان استفاده از زهر مار به‌عنوان ماده‌ای روان‌گردان در چنین آیین‌هایی اشاره می‌کند. شواهد قوم‌نگارانه و داروشناختی نشان می‌دهد که برخی زهرهای مار می‌توانند در دوزهای اندک، آثار خلسه‌مانند یا توهم‌زا ایجاد کنند4. برخی زهرها حاوی پپتیدهای نورواکتیو و حتی عوامل رشد عصبی هستند که انعطاف‌پذیری عصبی را تقویت می‌کنند. ایده این است که یک آیین شمنی که در آن شرکت‌کنندگان در معرض زهر رقیق‌شده قرار می‌گیرند (شاید از طریق کار با مار، آیین‌های مارگزیدگی، یا معجون‌های آماده‌شده)، می‌توانسته است حالت‌های تغییریافتهٔ شدیدی را برانگیزد—رؤیاها، احساس‌های برون‌تنی، و حتی تجربه‌های نزدیک به مرگ—که مغز را به‌سوی حالتی تأملی تکان دهد.

نکتهٔ حیاتی این است که اگر یک «فناوری» آیینی شامل مؤلفه‌ای از زهر بود و آیینی دیگر فاقد آن، آیین نخست ممکن بود در القای تجربه‌های عمیقِ خویشتن بسیار مؤثرتر باشد. EToC استدلال می‌کند که این امر نوعی رقابت تکاملی فرهنگی ایجاد کرد: هر قبیله یا فرقه‌ای که به آیین‌های «هک‌کردن آگاهی» (تقویت‌شده با ابزارهای زیست‌شیمیایی) دست می‌یافت، در انسجام اجتماعی و آینده‌نگری برتری پیدا می‌کرد و به بهای دیگران گسترش می‌یافت. چنان‌که یکی از طرفداران این دیدگاه با شوخی گفته است، اگر آیین گذار یک گروه فقط طبل‌نوازی و روزه‌داری باشد و آیین گروه دیگر شامل طبل‌نوازی، روزه‌داری و زهر مار، کدام‌یک به احتمال بیشتری در نوآموزان مکاشفه‌ای دگرگون‌کنندهٔ زندگی ایجاد خواهد کرد؟ پاسخ ظاهراً روشن است4.

بنابراین، چیزی شبیه یک «فرقهٔ حوا» را در دوران پیشاتاریخ تصور می‌کنیم—آیینی سری که عمدتاً به دست زنان طراحی یا رهبری می‌شد (شاید زنان خردمندِ سالخورده، نخستین شمن‌ها) و هدفش «دادن شناخت خویشتن» بود. افراد جوان (احتمالاً نوجوانان، از جمله پسران) ممکن بود از این آزمون عبور داده شوند. بسیاری شاید صرفاً دچار توهم می‌شدند یا حتی آسیب روانی می‌دیدند (این فرایند با خطر همراه بود)، اما چند نفر—مثلاً ۱ نفر از هر ۲۰ نفر—با توانایی ذهنیِ به‌طرز تکان‌دهنده‌ای نو از آن سوی آزمون بیرون می‌آمدند: می‌توانستند درون‌نگری کنند، گفت‌وگویی درونی داشته باشند، و رفتار خود را به شیوه‌هایی نوین مهار یا برنامه‌ریزی کنند. آنان در عمل به آگاهی خودآگاهانه‌ای نوپا دست یافته بودند؛ چیزی که پیش از آن یا اصلاً نداشتند یا بسیار اندک داشتند.

چرا چنین افرادِ تشرف‌یافته‌ای باید به‌وسیلهٔ انتخاب طبیعی برگزیده می‌شدند؟#

این نظریه چندین مزیت را مطرح می‌کند. فردی که به ندای درونی پایدار و نظریهٔ ذهن دست می‌یابد، می‌تواند بهتر راهبردپردازی کند، ارتباطی شبیه زبان بیاموزد، و در گروه خود به رهبری اخلاقی یا دانشی تبدیل شود. در زمینهٔ جفت‌گیری، این انسان‌های «باملاحظه» بسیار جذاب می‌بودند؛ آنان همچنین ممکن بود در پرورش فرزندان موفق‌تر باشند (به‌دلیل آینده‌نگری و همدلی). اگر این آیین‌ها اغلب به دست زنان رهبری می‌شدند، معنایش این است که زنان ممکن بود به‌طور میانگین اندکی زودتر به خودآگاهی دست یافته باشند و سپس جفت‌هایی را انتخاب کنند که آنان نیز نشانه‌هایی از این ویژگی را بروز می‌دادند. چنین جفت‌گیریِ غیرتصادفی‌ای گرایش ژنتیکیِ زیربنایی را بیش‌ازپیش گسترش می‌داد.

فرهنگ در حال سوق‌دادن ژنتیک: جغجغهٔ انتخابی#

در ابتدا، حفظ یک ذهن بازگشتی و خودآگاه شاید مستلزم تداوم اجرای مناسک (به‌مثابهٔ عصای فرهنگی) بوده باشد، زیرا مغز هنوز به‌طور کامل با آن سازگار نشده بود. اما در طول نسل‌ها، ژن‌هایی که فرد را در برابر زهر مقاوم‌تر می‌کردند، یا احتمال دیوانه‌شدن او بر اثر خوداندیشی را کاهش می‌دادند، به‌طور مثبت انتخاب می‌شدند. EToC بازخورد هم‌تکاملی ژن ـ فرهنگ را ترسیم می‌کند: مناسک در هر نسل، آگاهی را به‌وجود می‌کشد و موفق‌ترین تشرف‌یافتگان هر نسل، ژن‌هایی را به نسل بعد منتقل می‌کنند که معماری عصبیِ لازم برای آگاهی را اندکی نیرومندتر می‌سازد. با گذشت زمان، کل جمعیت دگرگون می‌شود. چیزی که شاید در آغاز حالتی نادر و افراطی، و تنها از طریق یک آزمون دشوار در دسترس بود، سرانجام حتی بدون انجام مناسک به حالت پیش‌فرض و روزمرهٔ ذهن تبدیل می‌شود. به بیان دیگر، پس از آنکه مغزها از نظر ژنتیکی برای خودآگاهی پیوسته سیم‌کشی شدند، دیگر به چرخ‌های کمکی (زهر، خلسه، محرومیت) نیازی نیست. این همان جغجغهٔ انتخابی است: کنش فرهنگی برای یک صفت فشار انتخابی ایجاد می‌کند، ژن‌های مربوط به آن صفت گسترش می‌یابند و دستیابی به آن صفت را آسان‌تر می‌کنند؛ این امر امکان استفادهٔ شدیدتر از آن صفت را فراهم می‌سازد، و این روند ادامه می‌یابد.

نکتهٔ مهم آن است که این فرایند تدریجی و داروینی است. برای وقوع آن، به یک «جهش بزرگ» ناگهانی و از ناکجاآباد نیازی نیست. بسیاری از گونه‌های ژنتیکی موجود می‌توانستند به‌صورت تدریجی مورد ترجیح انتخابی قرار گیرند: برای مثال، گونه‌هایی در گیرنده‌های ناقل‌های عصبی که مقاومت اندکی در برابر شوک نوروتوکسیک ایجاد می‌کنند، یا گونه‌هایی که یکپارچگی لوب پیشانی را تقویت می‌کنند (به‌گونه‌ای که احتمال روان‌پریشی فرد بر اثر آن آزمون دشوار کمتر شود و احتمال آنکه تجربه را در شناختی پایدار ادغام کند افزایش یابد). در طول چند صد یا چند هزار سال ــ در حد چندین ده نسل ــ این امر می‌توانست به تغییری چشمگیر در شیوع و شدت آگاهی بازگشتی در یک گروه بینجامد. در واقع، اگر در آغاز فقط ۵٪ از تشرف‌یافتگان به نتیجه‌ای سودمند دست می‌یافتند، همان ۵٪ به‌طور نامتناسبی به رهبران و والدین نسل بعد تبدیل می‌شدند4. از منظر تکاملی، این انتخابی نیرومند است.

چرا زنان؟#

EToC بر زنان تأکید می‌کند، نه برای آنکه نرها را از تکامل آگاهی مستثنا کند، بلکه از آن رو که نقش زنان در شبکه‌های اجتماعی و پرورش کودکان احتمالاً آنان را به «دروازه‌بانان» اولیهٔ ذهن جدید تبدیل کرده بود. از نظر انسان‌شناختی، بسیاری از فرهنگ‌ها اسطوره‌هایی دربارهٔ زنان به‌عنوان نخستین کسانی دارند که به دانش دست یافتند یا نخستین شمن‌ها بودند. از نظر زیست‌شناختی، زنان دو کروموزوم X دارند؛ این امر از آن جهت مرتبط است که کروموزوم X سرشار از ژن‌های مرتبط با مغز است3. اگر بخشی از تنوع ژنتیکیِ مربوط به صفات شناختی نوظهور بر روی کروموزوم X قرار داشته باشد، زنان می‌توانستند ترکیبی از الل‌ها (یا صفات مغلوبی) را بروز دهند که مردان قادر به بروز آن نبودند. این نکته‌ای ظریف است، اما می‌تواند به این معنا باشد که زنان اندکی زودتر به «جرم بحرانی» ظرفیت بازگشتی دست یافته‌اند3. بااین‌حال، EToC به یک جهش اختصاصیِ جنسی متکی نیست؛ موضوع اصلی‌تر، پویایی‌های اجتماعی است. زنان، که احتمالاً زودتر جرقهٔ درون‌نگری را تجربه کرده بودند، سپس کنش فرهنگی‌ای را هدایت کردند که امکان گسترش این صفت در سراسر گونه را فراهم ساخت. (از این منظر بیندیشید: نخستین آموزگار خودآگاهی شاید زنی به نام «حوّا» بوده باشد که به دیگران در گروه خود می‌آموخت چگونه صدای درونی‌شان را بیابند.)

با گذشت زمان، این فرایند به پیدایش گونه‌ای می‌انجامید که در آن تقریباً هر فرد با ظرفیت ذاتیِ اندیشهٔ بازگشتی زاده می‌شد؛ برای آشکار شدن این ظرفیت، تنها رشد طبیعی (و شاید برخی دروندادهای فرهنگی مانند مواجهه با زبان) لازم بود. در آن مرحله، مسئلهٔ والاس در عمل حل می‌شود: انسان‌ها مجموعهٔ صفات ذهنی ــ زبان، درون‌نگری و تخیل ــ را به دست آورده‌اند؛ صفاتی که پیش‌تر ظاهراً «ارزش بقایی» نداشتند، اما ارزششان تا زمانی نهفته بود که چرخهٔ فرهنگی ـ ژنتیکی آن را آزاد کرد.

شواهد در اسطوره و باستان‌شناسی: مارها در مغز#

یکی از جنبه‌های چشمگیر EToC این است که با اسطوره‌های کهن و سرنخ‌های باستان‌شناختی چه اندازه هم‌خوانی دارد. فراگیری مارها در داستان‌های آفرینش در سراسر جهان به‌خوبی مستند شده است. در اسطورهٔ پیدایش، یک مار سقوط را رقم می‌زند ــ استعاره‌ای از بیداری خودآگاهی (آدم و حوّا ناگهان از شرم و مرگ آگاه می‌شوند). در بسیاری از فرهنگ‌ها، مارها با دانش یا دگرگونی پیوند دارند: کوئتزال‌کواتل آزتک (ماری پردار) خرد را به ارمغان می‌آورد و مار رنگین‌کمان استرالیایی زبان و مناسک را اعطا می‌کند. آیا این‌ها می‌توانند پژواک‌های فرهنگیِ یک «فرقهٔ مار» واقعی در پلیستوسن باشند که تکامل ما را پیش برد؟ EToC پاسخ مثبت می‌دهد. آنچه بعدها به نمادپردازی دینی تبدیل شد، شاید سرچشمه در اعمال واقعی‌ای داشته باشد که در آنها مارها (و زهرشان) در بیداری بشریت نقشی محوری داشتند. ایدهٔ آزمونی خطرناک (که اغلب با مار یا اژدها نمادپردازی می‌شود) که پیش از روشن‌شدگی قرار دارد، نقشی مکرر است.

در سال ۲۰۰۶، باستان‌شناسان از کشف محوطه‌ای آیینی به قدمت ۷۰٬۰۰۰ سال در تپه‌های تسودیلو در بوتسوانا خبر دادند: غاری با صخره‌ای کنده‌کاری‌شده به شکل یک پیتون غول‌پیکر، همراه با شواهدی از فعالیت آیینیِ تکرارشونده5. این یافته، به‌طرزی چشمگیر، از قدیمی‌ترین هنر شناخته‌شدهٔ غاری اروپا پیش‌تر است و نشان می‌دهد که انسان‌های خردمند اولیه در آفریقا به اجرای سازمان‌یافتهٔ مناسک می‌پرداختند. کاوشگران سرنیزه‌های سنگیِ ماهرانه‌ساختی را یافتند (که مواد اولیهٔ آنها از مکانی دوردست تهیه شده بود) و آنها را سوخته و دور انداخته‌شده، گویی به‌عنوان پیشکش، مشاهده کردند؛ در حالی که در غار هیچ نشانه‌ای از سکونت معمولی وجود نداشت5. این «غار پیتون» قویاً نشان می‌دهد که آن انسان‌های باستانی، ایزدِ مار را می‌پرستیدند یا گرامی می‌داشتند؛ و شاید این نخستین آیین دینیِ شناخته‌شده باشد. چنین یافته‌ای به‌زیبایی با فرض EToC هم‌راستا است. این یافته نشان می‌دهد که پرستش آیینیِ مار واقعاً بخشی از رفتار انسان در نزدیکی بازهٔ زمانیِ محتملِ جهش آگاهی بوده است. هرچند نمی‌توانیم ثابت کنیم شرکت‌کنندگان به چه می‌اندیشیدند، پیوند نمادین مار با آفرینش و تلاش خارق‌العادهٔ صرف‌شده (آوردن سرنیزه‌های سرخ از صدها کیلومتر دورتر و سوزاندن آنها در غاری دورافتاده) نشان می‌دهد که چیزی عمیق و غیرابزاری در جریان بوده است5. از منظر EToC، می‌توان حدس زد که این‌ها بقایای فرقهٔ آگاهی بوده‌اند: مار هم‌زمان منبعی واقعی برای ماده‌ای دگرگون‌کننده و نگهبانی نمادین برای آستانهٔ ورود به ذهنی جدید.

خط دیگری از شواهد از عصب‌زیست‌شناسی و انسان‌شناسی تطبیقی به دست می‌آید. استفاده از مواد روان‌گردان در مناسک شمنی در سوابق قوم‌نگارانه تقریباً جهان‌شمول است ــ از توهم‌زاهای آمازونی گرفته تا استفاده از قارچ‌ها در سیبری. امروزه مارها کمتر به‌طور مستقیم به کار گرفته می‌شوند، اما جالب آنکه برخی فرهنگ‌های سنتی عمداً خود را در معرض دوزهای اندکی از زهر قرار می‌دهند (موسوم به میتریداتیسم، یعنی ایجاد تحمل). گزارش‌های مدرن و مطالعات کوچک، آثار روان‌گردان برخی زهرهای مار را هنگام بلعیدن یا کشیدن از راه بینی ثبت کرده‌اند4. افزون بر این، محتوای بالای عامل رشد عصبی (NGF) در زهر مار از نظر علمی شایان توجه است. NGF می‌تواند در مقادیر اندک از سد خونی ـ مغزی عبور کند و رشد نورون‌ها و انعطاف‌پذیری سیناپسی را تحریک نماید. هرچند این موضوع گمانه‌زنانه است، می‌توان تصور کرد که زهرزنیِ کنترل‌شده در یک آیین، حالتی از بازسیم‌کشیِ تشدیدشدهٔ عصبی ایجاد می‌کرده است؛ حالتی که شاید بازسازمان‌دهی شناختیِ لازم برای پدیدار شدن صدایی درونی را تسهیل می‌کرد.

خلاصه آنکه، سناریوی EToC شاید عجیب‌وغریب به نظر برسد، اما با نقش‌مایه‌های اسطوره‌ای (حوّا و مار و جز آن)، نخستین شواهد باستان‌شناختیِ آیین، و شیوه‌های شناخته‌شدهٔ انسانی برای استفاده از روش‌های افراطی به‌منظور دستیابی به حالات دگرگون‌شده، هم‌خوانی شگفت‌آوری دارد. این سناریو روایتی عرضه می‌کند که در آن مار واقعاً «دانش می‌بخشد» ــ نه به‌معنای واقعیِ سخن گفتن، بلکه از طریق فراهم کردن کلید زیست‌شیمیاییِ گشودن قفل آگاهی انسان، آن هم تحت هدایت دقیق کسانی که برای استفاده از آن به‌اندازهٔ کافی بصیرت داشتند.

پر کردن شکاف: تکامل شناختی و سوابق باستان‌شناختی#

یکی از نقدهای وارد بر هر نظریهٔ آگاهیِ دیرپدیدار، فاصلهٔ ظاهری میان انسان‌های آناتومیکیِ مدرن (که حدود ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش یا بیشتر پدیدار شدند) و نشانه‌های «مدرن‌بودن رفتاری» (که حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش شکوفا می‌شوند) است. این موضوع اغلب «پارادوکس انسان خردمند» نامیده می‌شود: گونهٔ ما بیش از صد هزاره با ابزارهایی نسبتاً ابتدایی و هنر ساده وجود داشت، و سپس ناگهان در پارینه‌سنگیِ زبرین در خلاقیت منفجر شد (نقاشی‌های غاری، ابزارهای پیشرفته و اشیای نمادین). EToC راه‌حلی طبیعی ارائه می‌دهد: تغییر شناختی پیش از شکوفایی فرهنگی رخ می‌دهد و ممکن است در حالی که ظرفیت‌های جدید به‌آرامی گسترش می‌یابند و تثبیت می‌شوند، فاصله‌ای زمانی وجود داشته باشد.

اگر فرایند EToC، برای مثال، حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش آغاز شده باشد (چنان‌که برخی سرنخ‌های ژنتیکی و باستان‌شناختی دربارهٔ خاستگاه زبان و اندیشهٔ نمادین پیشنهاد می‌کنند)، ممکن است ده‌ها هزار سال طول کشیده باشد تا نسبت افراد کاملاً خودآگاه به آستانه‌ای بحرانی برسد. مراحل اولیه شاید ردّ اندکی بر جای گذاشته باشند؛ زیرا اندیشه‌ها فسیل نمی‌شوند. ابزارها و مصنوعاتِ مردمانی با زبان آغازین و ذهن‌های نیمه‌خودآگاه شاید تفاوت چشمگیری با ابزارها و مصنوعاتِ کسانی که فاقد این ویژگی‌ها بودند نداشته باشد. تنها هنگامی که نقطهٔ واژگونی حاصل می‌شود (قبیله‌ای متشکل از مردمانی کاملاً گویا و نوآور)، شاهد جهش فرهنگی هستیم که هنر و فناوری فراوانی پدید می‌آورد. بنابراین، «انفجار بزرگ» ظاهریِ فرهنگ در حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش را می‌توان شکوفاییِ بذرافشانیِ تکاملیِ طولانی و عمدتاً نامرئیِ آگاهی دانست که پیش از آن رخ داده بود.

ژنتیک تا حدی از این خط زمانی پشتیبانی می‌کند. ژن مشهور FOXP2 که با گفتار و زبان مرتبط است، در تبار انسانی دستخوش دو تغییر اسیدآمینه‌ای مهم شد. مدتی تصور می‌شد این تغییرات حدود ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش در میان انسان‌ها به‌سرعت انتشار یافته و احتمالاً مزیتی ناگهانی ایجاد کرده‌اند6. بااین‌حال، تحلیل‌های جدیدتر هیچ شواهدی از یک گزینش مثبتِ فراگیرِ اخیر در FOXP2 نیافته‌اند6. در واقع، نئاندرتال‌ها و دِنیسوواها نیز همین تغییرات FOXP2 را داشتند؛ امری که نشان می‌دهد زیرساخت ژنتیکی گفتار قدیمی‌تر و مشترک بوده است. این امر حاکی از آن است که داشتن این ژن به‌تنهایی گلولهٔ جادویی نبود—هنوز لازم بود چیزی در رفتار یا فرهنگ رخ دهد. FOXP2 شاید برای گفتار پیچیده ضروری بوده باشد، اما به‌خودی‌خود شکسپیر را پدید نیاورد. این با EToC سازگار است: ظرفیت عصبی وجود داشت و در انتظار یک کاتالیزور فرهنگی بود.

فراتر از FOXP2، پژوهش‌ها نشان می‌دهند که بخش بزرگی از آنچه مغزهای انسان را متمایز می‌کند، حاصل تغییرات DNA تنظیمی است، نه پیدایش ژن‌هایی کاملاً جدید. هزاران عنصر تنظیمیِ اختصاصیِ انسان در ژنوم، در جریان رشد مغز ما فعال شدند و بیان ژن‌ها را به‌گونه‌ای تنظیم کردند که احتمالاً اتصال‌پذیری و رشد عصبی را افزایش دادند7. این تغییرات ژنتیکی (که اغلب به دورهٔ ۱۰۰٬۰۰۰ تا ۳۰۰٬۰۰۰ سال پیش نسبت داده می‌شوند) مغزهای ما را بزرگ‌تر و توانمندتر کردند، اما گام نهایی به‌سوی خودآگاهی بازگشتی را توضیح نمی‌دهند. کاری که آن‌ها انجام دادند، آماده‌کردن صحنه بود. تکامل با افزایش «توان خام» و انعطاف‌پذیری مغز، موتوری قدرتمند در اختیار ما گذاشت—اما موتور برای کارکردن در حالتی جدید همچنان به جرقه‌ای نیاز دارد. آیین فرهنگیِ EToC همان جرقه بود. این آیین به مغز «آموخت» که چگونه از مدارهای گسترش‌یافتهٔ خود برای اندیشهٔ بازتابی استفاده کند. از منظر تکاملی، می‌توان گفت ما مجموعه‌ای از ویژگی‌های نهفته داشتیم (مانند فضای کار جهان‌شمول عصبی، مدارهای نظریهٔ ذهن و دستگاه صوتیِ لازم برای گفتار) که عمدتاً بیکار مانده یا تنها به‌صورت ناقص به کار گرفته می‌شدند، تا آن‌گاه که یک رویهٔ فرهنگی آن‌ها را در قالب نظامی کارکردیِ جدید یکپارچه کرد: زبان و آگاهیِ حقیقی.

شناخت تطبیقی نیز بر این نکته تأکید می‌کند. نزدیک‌ترین خویشاوندان ما، کپی‌های بزرگ، بسیاری از اجزای سازندهٔ شناخت ما را نشان می‌دهند: آن‌ها دربارهٔ علل فیزیکی استدلال می‌کنند، از هوش اجتماعی برخوردارند و برخی از آن‌ها می‌توانند ده‌ها نماد یا علامت را بیاموزند. بااین‌حال، هیچ‌یک از آن‌ها—حتی باهوش‌ترین شامپانزه‌ای که زبان اشاره به او آموزش داده شده باشد—دستور زبان زایشیِ کامل یا «با خود سخن‌گفتن» بی‌وقفه‌ای را که کودکان نوپای انسان نشان می‌دهند، از خود بروز نداده است. کپی‌ها سؤال نمی‌پرسند، مهارت‌های پیچیده را از طریق زبان به یکدیگر آموزش نمی‌دهند و ارتباطشان فاقد ساختار بازگشتی است. مایکل کوربالیس و دیگران، اندیشهٔ بازگشتی را به‌عنوان شکاف تعیین‌کنندهٔ میان ما و دیگر کپی‌ها برجسته کرده‌اند8. این شکاف به این دلیل گسترده نشد که کپی‌ها مغزهای بزرگی ندارند (آن‌ها مغزهایی نسبتاً بزرگ و هوشی سرشار دارند)؛ بلکه به این دلیل گسترده شد که چیزی انسان‌ها را برانگیخت تا از آستانه‌ای عبور کنند که کپی‌ها هرگز از آن عبور نکردند. EToC با طرح‌کردن سناریویی عینی برای گزینش، توضیح می‌دهد که چرا فقط انسان‌ها از آن آستانه گذشتند. این امر نه اجتناب‌ناپذیر بود و نه جهان‌شمول—بلکه به طوفانی کامل از شرایط اجتماعی، بوم‌شناختی و شاید داروشناختی نیاز داشت که به‌طور اتفاقی در تبار ما همگرا شدند.

بدین‌ترتیب، EToC خود را به‌خوبی در نقطهٔ همگرایی شواهد قرار می‌دهد: این نظریه می‌پذیرد که تا حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش، Homo sapiens از ظرفیت ژنتیکی لازم برای شناخت مدرن برخوردار بود (مغز بزرگ، FOXP2 و مانند آن)، و سازوکاری فرهنگی و معقول را شناسایی می‌کند که این ظرفیت را بالفعل ساخت. پیامد آن، انفجاری در رفتار خلاقانه و نمادین بود که چند ده هزار سال بعد، آن را در سوابق باستان‌شناختی مشاهده می‌کنیم. آگاهی ما، به‌جای آن‌که معجزه‌ای ناگهانی باشد، فتیله‌ای آهسته بود که سرانجام در رنسانسی از نبوغ انسانی منفجر شد.

چرا نظریه‌های دیگر کافی نیستند#

فرضیه‌های بسیاری برای حل مسئلهٔ والاس ارائه شده‌اند. ارزش دارد بررسی کنیم چرا این فرضیه‌ها به‌طور کامل قانع‌کننده نبوده‌اند و EToC چه تفاوتی با آن‌ها دارد:

  • فرضیهٔ خوداهلی‌سازی: این دیدگاه (که پژوهشگرانی مانند ریچارد ورنهم و برایان هِیر از آن دفاع کرده‌اند) می‌گوید انسان‌ها خود را تقریباً همان‌گونه اهلی کردند که ما گرگ‌ها را به سگ تبدیل کردیم. ظاهراً در طول ~۳۰۰٬۰۰۰ سال گذشته، انسان‌ها افراد پرخاشگر را کمتر و افراد نابالغ‌گون‌تر و مشارکت‌جوتر را بیشتر برگزیدند—و بدین‌ترتیب به گونه‌ای دوستانه‌تر و خلاق‌تر تبدیل شدند. شواهد این دیدگاه شامل کاهش برجستگی ابرو، تغییرات در سطوح هورمونی و نشانه‌های ژنتیکیِ گزینش برای رام‌شدن است. احتمالاً خوداهلی‌سازی تا حدی رخ داده است (چهره‌های انسان واقعاً زنانه‌تر شدند و خلق‌وخوی ما تحمل‌پذیرتر شد). بااین‌حال، این فرایند به‌خودی‌خود هوش بازگشتی یا زبان را توضیح نمی‌دهد. حیوانات اهلی‌شده‌ای مانند سگ‌ها دوستانه و آموزش‌پذیرند، اما از نظر فکری هم‌تراز نیاکان وحشی خود نیستند. به همین ترتیب، کم‌کردن پرخاشگری مردان انسان می‌توانست یادگیری اجتماعی را بهبود بخشد، اما نحو ایجاد نمی‌کند. در واقع، محتمل است که خوداهلی‌سازی پیامد تکامل آگاهی بوده باشد (بینش بیشتر = هماهنگی اجتماعی بیشتر)، نه علت اصلی آن. EToC بخش معتبر این نظریه را—یعنی تغییر محیط اجتماعی انسان—در خود می‌گیرد، اما افزون بر «رام‌شدن»، سازوکاری برای تغییر شناختی مطرح می‌کند. ورود آیین و بینش آگاهانه خود می‌توانست پرخاشگری واکنشی را مهار کند (زیرا درک دیگران معمولاً تعارض خشونت‌آمیز را کاهش می‌دهد) و در نتیجه، اهلی‌سازی را به‌عنوان محصولی جانبی محقق سازد. خلاصه آن‌که، خوداهلی‌سازی خلق‌وخوی اجتماعی ما را توضیح می‌دهد، اما جرقهٔ نبوغِ پشت زبان و هنر را نه.

  • پخت‌وپز و تغییر رژیم غذایی: نظریهٔ رایج دیگر این است که یادگیری پختن غذا (که دست‌کم از ~۱٫۵ میلیون سال پیش آغاز شد) دریافت کالری بیشتر را ممکن کرد و به رشد مغزهای بزرگ‌تر نیرو رساند (چنان‌که ورنهم در Catching Fire استدلال کرده است). در واقع، پخت‌وپز و رژیم غذایی بهتر برای تکامل انسان بنیادی بودند—بدون مازاد انرژی، شاید نمی‌توانستیم چنین مغزهای پرهزینه‌ای پرورش دهیم. اما این تغییر مدت‌ها پیش از ظهور فرهنگ پیچیده رخ داده بود. نئاندرتال‌ها و Homoهای پیشین رژیم غذایی پخته و مغزهای بزرگی داشتند، اما فرهنگ انباشتی‌ای مانند فرهنگ ما پدید نیاوردند. بنابراین، هرچند پخت‌وپز پیش‌شرطی ضروری برای مغزهای بزرگ بود، تغییر کیفی در نحوهٔ استفاده از این مغزها را توضیح نمی‌دهد. این نمونه‌ای کلاسیک از عاملی است که ما را برای شناخت پیشرفته توانمند کرد، بی‌آن‌که مستقیماً موجب آن شود. EToC موهبت پخت‌وپز (و دیگر عوامل محیطی) را با سپاس می‌پذیرد، اما در جست‌وجوی عنصر مفقودی است که نیروی خام مغز را به اندیشهٔ بازگشتی تبدیل کرد.

  • «گلوله‌های نقره‌ای» جهش‌های مغزی: در طول سال‌ها، تغییرات ژنتیکیِ خاصی به‌عنوان پاسخ این معما ستوده شده‌اند. زمانی تصور می‌شد FOXP2 «ژن زبان» باشد. در دوره‌های اخیرتر، کشف شد که ژن‌هایی مانند ARHGAP11B (درگیر در گسترش قشر مغز) یا SRGAP2 (مرتبط با رشد سیناپس) گونه‌های منحصربه‌فرد انسانی دارند. هر یک از این ژن‌ها احتمالاً به بستر شناختی ما کمک کرده‌اند. بااین‌حال، هیچ‌یک به‌خوبی بر خط زمانی جهش نهایی منطبق نمی‌شود و هیچ‌کدام به‌تنهایی زبان یا آگاهی ایجاد نمی‌کند (چنان‌که این واقعیت نشان می‌دهد که اگر مدارهای عصبی یا ورودی فرهنگی وجود نداشته باشند، داشتن FOXP2 گفتار را تضمین نمی‌کند). ژنوم مجموعه‌ای از اصلاحات تدریجی را نشان می‌دهد، اما هیچ جهش منفردی به‌عنوان کلیدی که آگاهی را روشن کرده باشد برجسته نمی‌شود. ناتوانی در یافتن یک ژن علّیِ منفرد، این ایده را تقویت می‌کند که فرهنگ محرکی بود که ژن‌های بسیاری را به‌سوی غایتی جدید هماهنگ کرد. نقطهٔ قوت EToC این است که به هیچ اَبَرجَهش نامحتملی متکی نیست؛ بلکه از جهش‌های کوچک شناخته‌شده و پاسخ‌های فیزیولوژیک (مانند تحمل سموم عصبی یا اتصال‌پذیری تقویت‌شده) در چارچوبی از گزینش بهره می‌گیرد.

  • «جهش بزرگ به پیش» (محرک فرهنگی بدون زیست‌شناسی): برخی باستان‌شناسان پیشنهاد کرده‌اند که انسان‌ها حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش، صرفاً به دلیل یک نوآوری فرهنگی—شاید اختراع زبان یا آموزش نمادین به‌دست افراد نابغه—دستخوش «جهشی بزرگ» شدند. این دیدگاه تقریباً معکوس نظریه‌های مبتنی بر یک جهش ژنتیکی منفرد است: تغییر را به اختراع فرهنگیِ خوش‌اقبالی نسبت می‌دهد که رواج یافت. مشکل این است که توضیح دهیم چرا چنین اختراعی بیش از ۱۵۰٬۰۰۰ سال پس از پیدایش گونه رخ داد و چرا پیش‌تر در دیگر انسان‌تباران هوشمند رخ نداده بود. روایت‌های صرفاً فرهنگی، مگر آن‌که مشخص کنند چه چیزی آن نوآوری فرهنگی را ممکن کرد، پرسش را بدیهی فرض می‌کنند. EToC از جهتی نظریه‌ای دربارهٔ محرک فرهنگی است، اما در چارچوبی تکاملی جای می‌گیرد. این نظریه می‌گوید «اختراع بزرگ»، کشف روشی آیینی برای القای خودآگاهی بود—اما این به‌تنهایی کافی نبود؛ این روش سپس باید زیست‌شناسی را شکل می‌داد. EToC با پیوندزدن فرهنگ و ژن‌ها، از طرح‌کردن اختراعی معجزه‌آسا پرهیز می‌کند که بدون گزینش، به‌طور جادویی گسترش یابد.

در جمع‌بندی، هر یک از توضیحات رقیب بخشی از فیل را لمس می‌کند: انرژی برای مغزها، انتخاب اجتماعی برای رفتار مهربان‌تر، نبوغ فردی و غیره. اما هیچ‌یک مسیر جامع و گام‌به‌گامی برای توضیح این‌که بازگشت و زبان چگونه در گونهٔ ما همگانی شدند ارائه نمی‌دهد. مهم‌تر از همه، آن‌ها مستقیماً به شکایت اصلی والاس پاسخ نمی‌دهند: این‌که چیزهایی مانند هنر پیشرفته یا استدلال ظاهراً فاقد محرک بقا هستند. EToC این محرک را فراهم می‌کند: مزایای بقایی (و تولیدمثلیِ) داشتن ذهنی که می‌توانست در «آیین آگاهی» مشارکت کند و از آن بهره ببرد. این نظریه، صفتی را که ظاهراً غیرکارکردی است، در بستر خود به چیزی بسیار کارکردی تبدیل می‌کند. بر اساس EToC، نیاکان ما توانایی موسیقی را به این دلیل تکامل ندادند که موسیقی فی‌نفسه سودمند بود؛ آن‌ها این توانایی را تکامل دادند، زیرا مجموعه‌ابزار شناختی‌ای که از خودآگاهی بازگشتی پدید آمد، به‌طور ضمنی موسیقی را ممکن ساخت (و موسیقی، پس از پدیدارشدن، بی‌تردید به پیوند جوامع کمک کرد که این خود نوعی اگزیپتیشن است). بنابراین، لازم نیست برای هر قوهٔ عالی‌تر، ارزش بقای مستقیم و تصنعی بتراشیم؛ فقط باید برای ظرفیت زیربنایی، یعنی بازگشت، ارزش بقا قائل شویم؛ ظرفیتی که EToC آن را به‌روشنی ترسیم می‌کند.

پیش‌بینی‌ها و آزمون‌های نظریهٔ حوا#

هیچ نظریه‌ای بدون پیش‌بینی‌هایی که بتوان آن‌ها را بررسی کرد کامل نیست. EToC، اگرچه ریشه در پیشاتاریخ دارد، چندین پیامد آزمون‌پذیر ارائه می‌کند:

  • نشانگان ژنتیکی انتخاب بر اثر زهر: اگر مواجهه با زهر مار فشار انتخابی مهمی بوده باشد، شاید بتوانیم نشانه‌هایی از آن را در ژنوم خود بیابیم. یکی از جاهایی که می‌توان بررسی کرد، ژن‌های گیرندهٔ نیکوتینی استیل‌کولین است (هدف بسیاری از نوروتوکسین‌های مار). برخی پستاندارانی که به‌طور معمول با مارها مبارزه می‌کنند، برای مقاومت در برابر زهر، جهش‌هایی در این گیرنده‌ها تکامل داده‌اند. یک پیش‌بینی این است که انسان‌ها ممکن است فراوانی غیرمعمولی از جهش‌ها یا چندریختی‌های محافظتی مشابه داشته باشند9. اگرچه انسان‌های امروزی عموماً به‌اندازه‌ای با مارها درگیر نمی‌شوند که چنین ژن‌هایی در جمعیت تثبیت شوند، شاید برخی جمعیت‌های آفریقایی یا آسیای جنوبی (با سابقهٔ طولانیِ خطر مارگزیدگی یا کاربرد آیینی مار) ردپاهایی از انتخاب گذشته را در خود حفظ کرده باشند. پیمایش‌های ژنومی می‌توانند به‌دنبال نشانه‌های انتخاب مثبت در جایگاه‌های مرتبط با اتصال سموم زهر باشند. یافتن چنین شواهدی، به‌ویژه اگر تاریخ آن به حدود 100k–50k سال پیش بازگردد، مؤلفهٔ زیستی EToC را قویاً تأیید خواهد کرد.

  • شواهد باستان‌شناختیِ پیچیدگی آیینی اولیه: غار پیتون در بوتسوانا یک نمونه است. EToC پیش‌بینی می‌کند که دیگر محوطه‌های اولیه (در بازهٔ 70k–100k سال پیش) نیز ممکن است پیش از انفجار کامل پارینه‌سنگیِ جدید، فعالیت‌های نمادین یا آیینی مشابهی نشان دهند. این شواهد می‌توانند ظریف باشند: شاید انباشتگاه‌های توضیح‌ناپذیرِ مصنوعات، استفاده از اخرا‌ی سرخ (که اغلب با آیین مرتبط است و در محوطه‌های بسیار اولیه یافت می‌شود)، یا الگوهای جغرافیایی‌ای که نشان دهند مکان‌های خاصی محل زیارت بوده‌اند. اگر باستان‌شناسان محوطه‌های آیینیِ زودرسِ بیشتری شناسایی کنند، به‌ویژه محوطه‌هایی با شمایل‌نگاری مار یا بقایای مواد خطرناک، این امر ایدهٔ ریشه‌داشتن مدرنیتهٔ رفتاری در آیین را تقویت خواهد کرد. برعکس، اگر چنین شواهدی به‌کلی وجود نداشته باشد، ممکن است زمان‌بندی مطرح‌شده از سوی EToC محل تردید قرار گیرد.

  • فیزیولوژی تطبیقی: راه دیگر، بررسی آثار زهر (یا اجزایی مانند NGF) بر مغز انسان در شرایط کنترل‌شده است. اگرچه این کار از نظر اخلاقی دشوار است، پژوهشگران می‌توانند مواجهه با دوزهای پایین زهر را در مدل‌های حیوانی یا از طریق آزمایش‌های کشت نورون درون‌کشتگاهی بررسی کنند تا ببینند آیا این مواجهه انعطاف‌پذیری عصبیِ غیرمعمول یا الگوهای نوسانیِ مشابه با نشانگان شناخته‌شدهٔ مراقبه یا خودآگاهی ایجاد می‌کند یا نه. اگر زهر مار در مدل‌ها به‌طور قابل‌اعتماد حالت خلسه و افزایش اتصال عصبی ایجاد کند، این امر باورپذیریِ استفاده از آن به‌عنوان تقویت‌کنندهٔ آگاهی را بیشتر می‌کند. افزون بر این، می‌توان کنش داروشناختی زهرها را با روان‌گردان‌های شناخته‌شده (مانند DMT یا سیلوسایبین) مقایسه کرد؛ روان‌گردان‌هایی که مطالعات امروزی نشان می‌دهند می‌توانند تجربه‌های فروپاشی ایگو و اَبَرتصال‌پذیری در مغز را برانگیزند. پیامدهای مشابه نشان می‌دهد که انسان‌های باستان ممکن است ناخواسته از ابزاری نیرومند، شبیه یک «روان‌گردان طبیعی»، استفاده کرده باشند.

  • اسطوره‌شناسی و همگانی‌بودن فرهنگی: EToC پیش‌بینی می‌کند که مارها و پیکره‌های زنانه در اسطوره‌های سراسر جهان با آفرینش دانش پیوند داشته باشند. اگرچه نمونه‌های بسیاری از این امر در اختیار داریم (حوّا، ایزدبانوان مادرِ باستانی همراه با مارها و غیره)، تحلیل نظام‌مند فرهنگ عامهٔ جهانی ممکن است الگوهای تکرارشونده‌ای را آشکار کند: موجودی زنانه یا مادری که دانش پنهان را به دست می‌آورد و ماری که نقش میانجی یا مانع را ایفا می‌کند. اگر چنین الگوهایی از نظر آماری برجسته باشند، نشان می‌دهد که منبعی مشترک وجود دارد ــ که احتمالاً می‌توان آن را به خاطرات فرهنگیِ فرایند واقعی ردیابی کرد. این، بی‌تردید، شکل نرم‌تری از شواهد است، اما جالب‌توجه است. با بهبود درک ما از هنر پارینه‌سنگی، حتی ممکن است تصاویری بیابیم که با نظریه سازگار باشند (برای مثال، نقش‌مایه‌های زن و مار در نقاشی‌های غار).

  • تفاوت‌های جنسی در شناخت: اگر زنان نخستین کسانی بودند که به‌طور منظم آگاهی درون‌نگرانه را تجربه کردند، ممکن است انتظار داشته باشیم که تفاوت‌های ظریفی در نحوهٔ پردازش تفکر خودارجاع در مغزهای مردان و زنان وجود داشته باشد. علوم اعصاب امروزی نیز برخی تفاوت‌ها را در شبکهٔ حالت پیش‌فرض و اتصال بین‌نیمکره‌ای نشان می‌دهد3. EToC پیش‌بینی می‌کند که زنان ممکن است در تکالیف مربوط به بازگشت اجتماعی (دست‌کم از نظر تاریخی) اندکی برتری داشته باشند، یا این‌که رشد اولیهٔ خودبازشناسی در دو جنس متفاوت باشد. آزمودن این امر در گذشتهٔ ژرف دشوار است، اما شاید مطالعات مربوط به رشد کودکان بتواند نشان دهد که آیا دختران، به‌طور میانگین، نظریهٔ ذهن و درون‌نگری را زودتر یا به‌نحوی نیرومندتر بروز می‌دهند. هرگونه سوگیری از این دست می‌تواند پژواکی کم‌رنگ از توالی اولیهٔ ظهور باشد. بااین‌حال، این پیش‌بینی باید با احتیاط تفسیر شود تا از بدفهمی جلوگیری شود ــ هر تفاوتی آماری است و عوامل فرهنگی نقش بسیار بزرگی دارند. بااین‌همه، این موضوعی شایان توجه است.

  • گلوگاه‌های فرهنگی: EToC حاکی از آن است که آگاهی کاملاً مدرن ممکن است در زیرجمعیتی از جمعیت انسانی پدید آمده و سپس گسترش یافته باشد. ژنتیک به ما می‌گوید که همهٔ انسان‌های امروزی از جمعیتی نیاکانیِ نسبتاً کوچک (نه یک «حوّا»ی واحد، بلکه یک گلوگاه) تبار دارند. ممکن است جامعه‌ای که آیین آگاهی را درک کرده بود، بخشی از این گلوگاه بوده یا پس از آن به‌شدت اثرگذار شده باشد. در این صورت، شاید بتوانیم همگنی غیرمعمولی را در برخی الل‌های مرتبط با شناخت شناسایی کنیم؛ گویی این الل‌ها از یک منطقه آغاز شده و در سراسر جمعیت انتشار یافته‌اند. با داده‌های کنونی تعیین دقیق این امر دشوار است، اما DNA باستانیِ آینده از مناطق متعدد ممکن است مشخص کند که برخی ترکیب‌های ژن‌های مرتبط با مغز نخستین‌بار در کجا رایج شدند. تمرکز گونه‌های کلیدی در یک ناحیهٔ جغرافیایی می‌تواند با نقطهٔ مبدأ «آیین حوا» همبستگی داشته باشد. برای مثال، می‌توان پرسید: آیا آفریقای جنوب صحرا (جایی که گونهٔ ما در آن آغاز شد) در حدود 100k–60k سال پیش الگوی ژنتیکی‌ای نشان می‌دهد که حاکی از انتخاب بر ژن‌های عصبی باشد؟ برخی مطالعات واقعاً نشانه‌هایی از جاروب‌های انتخابی در ژن‌های تنظیمیِ مؤثر بر رشد مغز در آن بازهٔ زمانی یافته‌اند7. اگر بتوان این نشانه‌ها را به چیزهایی مانند انعطاف‌پذیری سیناپسیِ تقویت‌شده یا کارکرد شناختی مرتبط کرد، با EToC هم‌خوان خواهد بود.

در مجموع، EToC درهای بسیاری را برای تحقیق می‌گشاید. این نظریه صرفاً داستانی پسینی و دل‌بخواهی نیست؛ پژوهش میان‌رشته‌ای ــ از ژنومیک و باستان‌شناسی گرفته تا عصب‌شیمی ــ را فرا می‌خواند تا مؤلفه‌های آن را تأیید یا ابطال کند. شاید زیباترین جنبهٔ آن این باشد که جست‌وجوی خاستگاه انسان را نه فقط به شکار ابزارهای سنگی یا جهش‌ها، بلکه به جست‌وجوی ردپاهای کم‌رنگ ایده‌ها و آیین‌های باستانی نیز تبدیل می‌کند؛ آیین‌هایی که به‌معنای واقعی کلمه، معنای انسان‌بودن را تغییر دادند. اگر این نظریه درست باشد، نیاکان ما، به‌معنایی واقعی، پیش از آن‌که تکامل آگاهی را به‌عنوان یک صفت کامل کند، آن را به‌عنوان یک عمل کشف کرده بودند. این کشف در زیست‌شناسی و فرهنگ ما ردپاهایی بر جای گذاشت که تنها اکنون در آغاز شناسایی آن‌ها هستیم.

پرسش‌های متداول#

پرسش: آیا این‌که بگوییم زهر مار ما را آگاه کرد، امری گمانه‌پردازانه نیست؟
پاسخ: EToC از زهر مار به‌عنوان نمونه‌ای باورپذیر از یک کاتالیزور استفاده می‌کند؛ نمونه‌ای که بر شواهدی مبتنی است دال بر این‌که زهر می‌تواند حالت‌های تغییریافته ایجاد کند و حاوی عوامل نوروتروفیک است. ایدهٔ اصلی این است که آیین‌های حالت تغییریافته جرقهٔ بازگشت را فراهم کردند. حتی اگر شواهد آینده نشان دهد که از روشی متفاوت استفاده شده است (برای مثال، مواد توهم‌زای گیاهی یا محرومیت حسیِ شدید)، سازوکار این نظریه، یعنی القای فرهنگی و سپس سازگاری ژنتیکی، همچنان پابرجا خواهد ماند. مارها به دلیل برجستگی‌شان در نمادپردازی و اثر بیوشیمیاییِ منحصربه‌فردشان مورد تأکید قرار گرفته‌اند. این دیدگاه گمانه‌پردازانه است، اما گمانه‌پردازی‌ای آگاهانه است که می‌توان آن را آزمود (برای نمونه، با جست‌وجوی نشانه‌های ژنتیکی مقاومت در برابر زهر یا یافتن تصاویری باستانی از چنین آیین‌هایی). نکتهٔ اصلی این نیست که «مارها = آگاهی»؛ بلکه این است که نیاکان ما فعالانه تجربه‌های تغییردهندهٔ ذهن را آزمودند و این امر پیامدهای تکاملی داشت.

پرسش: چرا زنان («حوا») را وارد بحث می‌کنید؟ آیا مردان نیز آگاهی را تکامل ندادند؟

پاسخ: البته هر دو جنس این ویژگی را تکامل دادند، اما EToC مطرح می‌کند که زنان در آغاز کردن و گسترش دادن آن نقش اساسی داشتند. این دیدگاه بر عواملی مانند نقش اجتماعی زنان و برخی مزیت‌های زیستی (برای مثال، داشتن دو کروموزوم X سرشار از ژن‌های مرتبط با مغز، و نیز، به‌طور معمول، هوش اجتماعی بالاتر3) مبتنی است. در سناریویی که تنها چند فرد نخستین بار به خودآگاهی دست می‌یابند، چهره‌های مادری یا درمانگران زن نامزدهای قدرتمندی هستند. آنان هم انگیزهٔ استفاده از آن را داشتند (برای بهبود پیامدهای خانوادگی و گروهی) و هم نفوذ لازم برای نهادینه کردن آن در فرهنگ را (از طریق آموزش دیگران در قالب آیین). مردان نیز قطعاً آگاه شدند—این نظریه پیشنهاد می‌کند که آیین‌ها سرانجام همه را دربر گرفتند. اما نامیدن آن با عنوان «نظریهٔ حوا» بر سهم محتمل زنان در پرورش جرقهٔ شکنندهٔ ذهن تا زمانی که در سراسر گونه شعله‌ور شود، تأکید می‌کند. این نام همچنین با اسطوره‌های گسترده دربارهٔ سرچشمه‌های زنانهٔ دانش همخوانی دارد. این جنبه از نظریه، روایت‌های غالباً مردمحور دربارهٔ تکامل انسان را به چالش می‌کشد و پویشی مکمل را پیشنهاد می‌کند: نوآوری‌های فیزیکی مردان (ابزارها و راهبردهای شکار) ممکن است با نوآوری‌های شناختی زنان (نمادپردازی و آیین) همراه شده باشد تا ما را به‌طور کامل انسان کند.

پرسش: این نظریه چه تفاوتی با نظریهٔ «میمون سنگ‌شده» یا دیگر دیدگاه‌های خاستگاه روان‌گردان دارد؟
پاسخ: فرضیهٔ «میمون سنگ‌شده» ترنس مک‌کنا به‌طور مشهور پیشنهاد می‌کرد که مصرف قارچ‌های روان‌گردان به‌وسیلهٔ انسان‌های نیاپیشین، به جهش‌هایی در شناخت انجامیده است. EToC با این دیدگاه هم‌دل است که مواد تغییر‌دهندهٔ ذهن نقشی ایفا کرده‌اند، اما به‌طور اساسی چارچوبی انتخابی به آن می‌افزاید که نظریهٔ «میمون سنگ‌شده» فاقد آن است. در EToC، مسئله صرفاً این نیست که «نشئه شو و باهوش شو». استفاده از زهر یا ماده‌ای مشابه در بستری آیینی و انتخابی انجام می‌شد و در نسل‌های متعدد تکرار می‌گردید؛ به‌گونه‌ای که ژن‌ها و صفات خاصی را ترجیح می‌داد. دیدگاه مک‌کنا هرگز توضیح نداد که چگونه تجربه‌ای گذرای ناشی از مصرف یک مادهٔ مخدر به صفتی وراثتی تبدیل می‌شود. EToC این خلأ را پر می‌کند: کنش فرهنگی فشاری انتخابی و مستمر ایجاد می‌کند. افزون بر این، EToC بر بازگشت و خودآگاهی تأکید دارد، حال آنکه نظریهٔ «میمون سنگ‌شده» مبهم بود و به بهبود بینایی یا خلاقیت به‌طور کلی اشاره می‌کرد. همچنین، شواهد انسان‌شناختی بیشتری از آیین‌های شمنی با مواد گوناگون در اختیار داریم تا شواهدی مشخصاً دربارهٔ قارچ‌های سیلوسایبین در دورهٔ مورد نظر. خلاصه اینکه EToC مدلی تکاملی و ساختارمندتر است: کنش فرهنگی به‌علاوهٔ انتخاب، در برابر مفهومی تک‌مرحله‌ای از «جرقهٔ روان‌گردان».

پرسش: اگر خودآگاهی تا این اندازه متأخر است، آیا این بدان معناست که نئاندرتال‌ها و دیگر انسان‌ها فاقد آن بودند؟
پاسخ: EToC پیشنهاد می‌کند که خودآگاهی کاملاً رشد‌یافته و بازگشتی (به صورتی که امروزه تجربه می‌کنیم) نسبتاً دیر در میان هومو ساپینس‌ها فراگیر شد. این الزاماً به معنای آن نیست که نئاندرتال‌ها «زامبی»های کاملی بودند یا توانایی تأمل نداشتند. آنان مغزهای بزرگی داشتند و احتمالاً از درجه‌ای از توانایی نمادین برخوردار بودند (در دوره‌های متأخرتر مردگان خود را دفن می‌کردند و زیورآلات می‌ساختند). ممکن است نئاندرتال‌ها در مسیری مشابه قرار داشته‌اند، اما یا کندتر پیش رفته‌اند یا مسیرشان متوقف شده است. این نظریه حتی می‌پذیرد که برخی گروه‌های نئاندرتال یا دنیسووا ممکن است به‌طور مستقل آیین‌های مشابهی را کشف کرده باشند. بااین‌حال، هومو ساپینس‌ها—شاید به دلیل جمعیت بیشتر، ارتباط اجتماعی گسترده‌تر یا صرفاً بخت—در این رقابت شناختی پیش افتادند. هنگامی که هومو ساپینس‌ها به آستانهٔ معینی از فرهنگ و خودآگاهی رسیدند، ممکن است بر آن انسان‌های دیگر چیره شده یا آنان را در خود جذب کرده باشند. ناپدید شدن دیگر انسان‌تباران واقعاً می‌تواند تا حدی ناشی از این باشد که آنان مجموعهٔ کامل ابزارهای ذهنی لازم برای همگامی در رقابت میان‌گونه‌ای را نداشتند (چنان‌که گفته‌اند، میم از چماق نیرومندتر بود). بااین‌حال، خط زمانی مبهم است. تا زمانی که انسان‌های امروزی با نئاندرتال‌ها مواجه شدند (حدود ۴۵ هزار سال پیش در اروپا)، احتمالاً زبان و خودآگاهی در میان ما به‌خوبی تثبیت شده بود؛ بنابراین، نابرابری‌ای وجود داشت. سوابق باستان‌شناختی و DNA می‌توانند نشان دهند که نئاندرتال‌ها رفتار نمادین داشته‌اند، اما نه با گستردگی و فراوانی هومو ساپینس‌ها. EToC این امر را چنین تفسیر می‌کند که هومو ساپینس‌ها نخستین گروهی بودند که به ترفند بازگشت دست یافتند و از این رو برتری پیدا کردند.

پرسش: چه نوع شواهد ژنتیکی‌ای EToC را ابطال خواهد کرد؟
پاسخ: اگر معلوم شود که تفاوت‌های شناختی کلیدی در انسان‌ها به یک جهش منفرد یا انتخابی بسیار متأخر مربوط می‌شوند (برخلاف شواهد کنونی)، نیاز به یک عامل فرهنگی تضعیف خواهد شد. برای مثال، اگر ژنی کشف شود که ۵۰ هزار سال پیش جهش یافته و فوراً توانایی زبان را به همهٔ حاملان خود داده و در سراسر جهان گسترش یافته باشد، در آن صورت، فرایند تدریجیِ انباشتی از طریق فرهنگ غیرضروری به نظر خواهد رسید. به همین ترتیب، اگر DNA باستانی یا خطوط شواهد دیگر نشان دهند که انسان‌ها در ۲۰۰ هزار سال پیش از قبل زبان پیچیده و خودآگاهی داشته‌اند (و فقدان آثار هنری در یافته‌های باستان‌شناختی ما صرفاً ناشی از بداقبالی در حفظ شدن آثار بوده است)، زمان‌بندی EToC فرو خواهد ریخت. ابطال‌کنندهٔ بالقوهٔ دیگری نیز وجود دارد: یافتن این‌که هیچ نشانه‌ای در ژنتیک جمعیت با پیش‌بینی‌های EToC همخوانی ندارد. اگر تحلیل دقیق نشان دهد که در پلیستوسن متأخر هیچ نشانه‌ای از انتخاب در ژن‌های عصبی وجود نداشته است، ممکن است دربارهٔ وقوع هرگونه رویداد تکاملی نیرومند در آن زمان تردید کنیم (هرچند این امر می‌تواند صرفاً به معنای دشواری شناسایی آن باشد). از جنبهٔ فرهنگی، اگر پژوهشگران در محوطه‌های بسیار کهن (حدود ۱۵۰ هزار سال پیش یا قدیمی‌تر) به‌طور مستمر مصنوعات نمادین غنی بیابند، این امر نشان خواهد داد که «جهش» بسیار زودتر از آنچه EToC مطرح می‌کند رخ داده است و با ایدهٔ بازخورد فرهنگی ـ ژنتیکی متأخر تناقض خواهد داشت. اساساً، اگر نشان داده شود که مدرنیتهٔ شناختی انسان یا بسیار کهن‌تر است یا به‌طور کامل با یک تغییر ژنتیکی ساده توضیح‌پذیر است، EToC با مشکل جدی مواجه خواهد شد. بااین‌حال، شواهد موجود تاکنون به شکل‌گیری تدریجی توانایی‌های ما، با نقطهٔ عطفی در ۱۰۰ هزار سال گذشته، اشاره دارند—دقیقاً همان بستری که EToC به آن می‌پردازد.

پرسش: زبان چه جایگاهی در EToC دارد؟ آیا به‌سبب آیین شروع به سخن گفتن کردیم یا برعکس؟
پاسخ: زبان و خودآگاهی در انسان‌ها پیوندی ناگسستنی دارند. EToC نمی‌گوید که آیین مستقیماً زبان را اختراع کرده است، بلکه بر آن است که شناخت بازگشتی و زبان هم‌تکاملی داشته‌اند. می‌توان تصور کرد که هم‌زمان با تجربهٔ جرقه‌هایی از درون‌نگری در افراد، میل به بیان افکار نو یا نام‌گذاری تجربه‌های درونی نیز در آنان پدید آمده باشد—بذرهای زبان. زبان نیاپیشین اولیه (شاید نشانه‌های صوتی ساده) پیش از آن وجود داشت، اما دستور زبان واقعی احتمالاً به بازگشت نیاز داشت. این نظریه پیشنهاد می‌کند که الزامات آیین (برای مثال، هماهنگ کردن فعالیت‌های پیچیدهٔ گروهی یا توصیف تجربه‌های رؤیت‌گونه) به رشد زبان پیچیده‌تر فشار وارد می‌کرد. در بستر آیین، برخی سرودها یا روایت‌ها ممکن بود اهمیت پیدا کنند—فرهنگ محتوای زبان را می‌آفرید. هرچه افراد بیشتری آگاه می‌شدند، به‌طور طبیعی زبان را برای انتقال اندیشه‌های خود پالوده‌تر می‌کردند. بنابراین، این یک بازخورد است: آیین ← مغزهای خودآگاه‌تر ← زبان غنی‌تر ← توانایی بهتر برای آموزش آیین و مفاهیم انتزاعی ← انتخاب بیشتر برای مغزهایی که می‌توانند از عهدهٔ زبان برآیند، و همین‌طور ادامه می‌یابد. ما بقایای این پیوند تنگاتنگ را در این می‌بینیم که بسیاری از آیین‌های دینی امروزی شامل زبان پیچیده‌اند (سرودها و متون مقدس) و نیز در این‌که اکتساب زبان در کودکان امروزی بر تعامل اجتماعی متکی است. به‌اختصار، EToC زبان را به‌عنوان یکی از مجموعهٔ توانایی‌های بازگشتیِ مورد انتخاب دربر می‌گیرد. زبان بیان بیرونیِ بازگشت درونی است. بنابراین، مسئلهٔ والاس دربارهٔ زبان (چالش چامسکی) و مسئلهٔ خودآگاهی با یکدیگر حل می‌شوند: انتخاب القاشده به‌وسیلهٔ آیین، مغزهایی پدید آورد که قادر به بازگشت درونی بودند و این توانایی در بیرون به‌صورت زبان روان نمود یافت.

پانوشت‌ها#


  1. داروین، چ. (۱۸۶۹). نامه به ا. ر. والاس، مورخ آوریل ۱۸۶۹. داروین که از فاصله گرفتن والاس از علل مادی پریشان بود، عبارت “I hope you have not murdered too completely your own and my child,” را در اشاره به نظریهٔ انتخاب طبیعی که مشترکاً بنیان گذاشته بودند، نوشت. این اظهار نظر ترس داروین را نشان می‌دهد که استناد به نیرویی برتر برای توضیح خودآگاهی انسان، نظریهٔ مشترک آنان را تضعیف می‌کند. ↩︎ ↩︎ ↩︎

  2. دویچ، د. (۲۰۱۱). آغاز بی‌نهایت. لندن: پنگوئن بوکس. (دویچ دربارهٔ ظهور انسان‌ها به‌عنوان تبیین‌گران همگانی بحث می‌کند؛ ظهوری که گسستی بنیادی از ذهن‌های حیوانی را رقم زد. او استدلال می‌کند که خلاقیت انسان و توانایی او برای تولید تبیین‌های نوین منحصربه‌فرد است و باید از یک گذار کیفی تکاملی پدید آمده باشد، نه صرفاً از بهبود تدریجی هوش کپی‌سانان.) ↩︎ ↩︎

  3. Johnson, A. M., & Bouchard, T. J. (2007). “Sex differences in mental abilities: g masks the dimensions on which they differ,” Intelligence, 35(1), 23–39. (این مقاله شواهد مربوط به برتری میانگین زنان در شناخت اجتماعی و سیالی کلامی، و برتری مردان در تکالیف دیداری ـ فضایی را بررسی می‌کند. افزون بر این، پژوهش‌ها نشان می‌دهند که مغز زنان ارتباط بیشتری میان نیمکره‌ها دارد و در ناحیهٔ پِرِکونئوس (ناحیهٔ تفکر خودارجاع) تفاوت‌هایی مشاهده می‌شود؛ تفاوت‌هایی که احتمالاً با پرورش تفکر بازگشتی مرتبط‌اند.) ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎

  4. Cutler, A. (2022). “[Snake Cult of Consciousness](https://www.vectorsofmind.com/p/the-snake-cult-of-consciousness)," Vectors of Mind (وبلاگ). (این نوشته این ایده را بررسی می‌کند که زهر مار می‌تواند در بستر آیین‌ها موجب القای توهم و افزایش انعطاف‌پذیری عصبی شود. در آن اشاره می‌شود که برخی زهرها «سرشار از عامل رشد عصبی» هستند؛ پروتئینی که برای رشد عصبی ضروری است. این نوشته استدلال می‌کند که آیینی شامل زهر مار، به سبب این آثار زیست‌شیمیایی، در برانگیختن خودآگاهی از دیگر آیین‌ها پیشی می‌گرفت.) ↩︎ ↩︎ ↩︎ ↩︎

  5. Coulson, S. et al. (2006). Research Council of Norway Press Release: “World’s Oldest Ritual Discovered — Worshipped the Python 70,000 Years Ago.” (این گزارش از کشف صخره‌ای کنده‌کاری‌شده به شکل پایتون و آثار مرتبط با آن در تپه‌های تسودیلو، بوتسوانا، خبر می‌دهد. این محوطه شواهدی از اجرای آیین نشان می‌داد: ابزارهایی که از فاصله‌ای دور به آنجا آورده شده بودند و سرنیزه‌هایی که عمداً سوزانده و دور انداخته شده بودند؛ شواهدی که حاکی از پرستش سازمان‌یافتهٔ مارها از حدود 70 kya است.) ↩︎ ↩︎ ↩︎

  6. Atkinson, E. G., et al. (2018). “No Evidence for Recent Selection at FOXP2 among Diverse Human Populations,” Cell, 174(6), 1424-1432.e15. (این مطالعهٔ ژنتیکی نشان می‌دهد که ژن FOXP2، که زمانی تصور می‌شد حدود 200kya در انسان‌های امروزی به تثبیت کامل رسیده است، هیچ نشانه‌ای از یک انتخاب طبیعیِ اخیر ندارد. این احتمال وجود دارد که دو تغییر اسیدآمینه‌ای در FOXP2 در نیای مشترک انسان‌های امروزی و نئاندرتال‌ها وجود داشته‌اند؛ موضوعی که نشان می‌دهد خود این ژن مزیت فوری و چشمگیری ایجاد نکرده است.) ↩︎ ↩︎

  7. Reilly, S. K., et al. (2015). “Evolutionary changes in promoter and enhancer activity during human corticogenesis,” Science, 347(6226), 1155–1159. (این پژوهش هزاران توالی تنظیمی DNA را شناسایی کرد که مختص انسان‌اند و در قشر مخِ در حال رشد فعالیت بیشتری دارند. این تغییرات با فرایندهایی مانند افزایش تولید نورون و افزایش اتصال‌پذیری در مغز انسان مرتبط‌اند. این یافته از این ایده پشتیبانی می‌کند که تغییرات ژنومی کوچکِ متعدد، مغز ما را برای ظرفیت‌های بالاتر تنظیم کرده‌اند و راه را برای یک جرقهٔ فرهنگی به‌منظور بهره‌برداری از این ظرفیت‌ها هموار ساخته‌اند.) ↩︎ ↩︎

  8. Corballis, M. C. (2007). “The Uniqueness of Human Recursive Thinking,” American Scientist, 95(3), 240–248. (این مقاله استدلال می‌کند که بازگشت‌پذیری ــ توانایی جای‌دادن افکار درون افکار ــ ویژگی کلیدیِ متمایزکنندهٔ شناخت انسان است. Corballis خاطرنشان می‌کند که اگرچه برخی جانوران ریشه‌های ابتدایی تفکر ترتیبی نشان می‌دهند، تنها انسان‌ها به‌طور معمول از جای‌گذاری بازگشتی استفاده می‌کنند؛ در زبان، برنامه‌ریزی و مفهوم خویشتن. این دیدگاه با تمرکز EToC بر بازگشت‌پذیری به‌عنوان حلقهٔ اتصالِ اصلیِ خودآگاهی همسو است.) ↩︎

  9. Arbuckle, K., et al. (2020). “Widespread Evolution of Molecular Resistance to Snake Venom α-Neurotoxins in Vertebrates,” Toxins, 12(9), 537. (این پژوهش نشان می‌دهد که پستانداران، پرندگان و دیگر مهره‌داران گوناگون، به‌طور مستقل جهش‌هایی را در گیرندهٔ استیل‌کولین تکامل داده‌اند که در برابر نوروتوکسین‌های α موجود در زهر مار مقاومت ایجاد می‌کنند. چنین یافته‌هایی این احتمال را تقویت می‌کنند که اگر انسان‌های باستان در معرض شدید زهرها بوده باشند، جهش‌های محافظتی مشابهی می‌توانسته‌اند در آن‌ها نیز تحت انتخاب طبیعی قرار گیرند. دادهٔ مشخصی دربارهٔ انسان‌ها ارائه نشده است، اما مقاله بر اصل کلیِ تکامل مقاومت در برابر زهر در نتیجهٔ فشار انتخابی تأکید می‌کند.) ↩︎