خلاصهٔ بسیار کوتاه
- پژوهش ژنومی دیوید رایش نشان میدهد که هیچ «جهش مغزی» واحدی آگاهی مدرن را برنیانگیخته است؛ دیدگاهی که با نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) نیز همخوان است؛ نظریهای که خودآگاهی ما را نه به یک جهش ژنتیکی واحد، بلکه به نوآوری فرهنگی نسبت میدهد [^oai1].
- EToC خاستگاه مِمِتیکی دروننگری را مطرح میکند: انسانهای نخستین مفهوم خویشتن («من») را از طریق آیینهای حالات تغییریافتهٔ آگاهی (بهویژه با استفاده از زهر مار) «کشف» کردند و آن را بهصورت فرهنگی گسترش دادند؛ زنان نیز احتمالاً پیشگام این انقلاب شناختی بودهاند 1 2.
- این نظریه پارادوکس انسان خردمند را توضیح میدهد: شکاف معمایی میان انسانهای از نظر کالبدی مدرن (در حدود ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش) و انفجار بسیار دیرترِ هنر، دین و فرهنگ پیچیده. EToC با طرحِ یک «بیداری بزرگ» متأخر در پیشاتاریخ، که فرهنگ نمادین را در سراسر جهان شعلهور کرد، راهحلی برای این مسئله عرضه میکند 3 4.
- اگر رایش امروز EToC را میخواند، احتمالاً شواهد میانرشتهای آن (اسطورهها، باستانشناسی و ژنتیک) و پیشبینیهای آزمونپذیرش برایش جالب بود. او احتمالاً از این نکته استقبال میکرد که مدل همتکاملی ژن–فرهنگِ EToC با یافتههای اخیر DNA باستانی همراستاست؛ یافتههایی که نشان میدهند در ۱۰٬۰۰۰ سال گذشته بر ویژگیهای شناختی انتخاب اعمال شده است 5، هرچند همچنان محتاط میماند و خواستار اعتبارسنجی تجربی بیشتری میشد.
DNA باستانی و معمای ظهور آگاهی#
انسانهای مدرن مدتها پیش از آنکه بهطور کامل انسانی رفتار کنند، از نظر کالبدی شبیه انسان شده بودند. ژنتیکدانان و انسانشناسان مدتهاست با این پرسش دستوپنجه نرم میکنند که چرا رفتارهایی مانند هنر نمادین، دین و زبان پیشرفته، دهها هزاره پس از ظهور نخستین اعضای گونهٔ ما شکوفا شدند. این گسست ــ که پارادوکس انسان خردمند نام گرفته است ــ میپرسد چرا انسان خردمند (Homo sapiens) از نظر کالبدی مدرن (که در حدود ۳۰۰٬۰۰۰ تا ۲۰۰٬۰۰۰ سال پیش در آفریقا حضور داشت) بسیار دیرتر از نظر رفتاری مدرن شد 6 7. به بیان دیگر، چه چیزی «کلید برق» را زد و انسان خردمند را به موجوداتی خردمند تبدیل کرد که قادر به داشتن فرهنگ و آگاهی، آنگونه که ما میشناسیم، بودند؟
جهش بزرگ به پیش (یا نبودِ آن)#
برای دههها، یک نظریه بر این باور بود که جهشی ژنتیکی و ناگهانی، حدود ۵۰٬۰۰۰ تا ۱۰۰٬۰۰۰ سال پیش، «جهش بزرگ به پیش» را در شناخت برانگیخته است. چهرههای برجستهای چون ریچارد کلاین، دیرینانسانشناس، و نوام چامسکی، زبانشناس، حدس زدهاند که یک تغییر ژنتیکی واحد (که شاید به زبان پیچیده یا بازگشتپذیری کمک میکرد) ممکن است در آفریقا رخ داده و در سراسر جهان گسترش یافته باشد و رفتار انسان مدرن را به حرکت درآورده باشد 8 9. برای نمونه، چامسکی پیشنهاد کرد که دستور زبان بازگشتی ــ توانایی گنجاندن اندیشهها درون اندیشهها، که سنگبنای زبان است ــ بر اثر یک جهش تصادفی در یک فرد پدید آمد و پس از آن، با ذهنهایی کاملاً مدرن، «حرکت از آفریقا آغاز شد» 10 9. این دیدگاه بهخوبی توضیح میداد که چرا هنر و ابزارهای پیشرفته پس از حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش در سراسر جهان فراگیر شدند.
دیوید رایش، بااینحال، با تردید به این فرضیه مینگرد. رایش، بهعنوان یکی از برجستهترین ژنتیکدانان جمعیت که ژنومهای صدها انسان باستانی را توالییابی کرده است، در جستوجوی هرگونه نشانهای از یک «کلید» ژنتیکیِ فراگیر در اواخر پلیستوسن بوده ــ و عمدتاً چیزی نیافته است. رایش در کتاب خود با عنوان ما که هستیم و چگونه به اینجا رسیدیم (۲۰۱۸) اشاره میکند که، جدا از DNA میتوکندریایی و کروموزوم Y (که دودمانهای منفرد را ردیابی میکنند)، هیچ ناحیهای در ژنوم هستهای وجود ندارد که در آن همهٔ انسانها طی حدود ۱۰۰٬۰۰۰ سال گذشته نیای مشترکی داشته باشند 11. اگر یک جهش سودمند واحد (مثلاً برای اندیشهٔ بازگشتی یا دستور زبان) در آن بازهٔ زمانی در سراسر گونهٔ ما انتشار یافته بود، انتظار داشتیم برای DNA پیرامون آن ژن، شواهدی از یک نیای مشترکِ متأخر مشاهده کنیم. رایش مینویسد: «اما تغییر کلیدی، اگر وجود داشته باشد، دیگر جاهای چندانی برای پنهان شدن ندارد»؛ اشارهای به بررسیهای جامع ژنومی که هیچ عامل آشکار و مشخصی را به دست ندادهاند [^oai1]. به زبان سادهتر، ژنومهای ما نشانهای از یک جهش یگانهٔ «جرقهٔ ذهنی» در اواخر عصر یخبندان نشان نمیدهند.
در عوض، رایش با این دیدگاه موافق است که جهشهای متعدد در طول زمان ــ که شاید فشارهای فرهنگی جدید آنها را هدایت کرده باشند ــ در پیشرفت شناختی ما سهم داشتهاند 12. صفات پیچیدهای مانند توانایی زبانی یا هوش، بهشدت چندژنیاند (یعنی صدها یا هزاران ژن بر آنها تأثیر میگذارند)؛ واقعیتی که مطالعات مدرن دربارهٔ صفاتی مانند اسکیزوفرنی و زبانشناسی آن را برجسته کردهاند 13. هر تغییر تکاملی در آگاهی احتمالاً شامل انباشت تدریجی اصلاحات ژنتیکی کوچک بوده است، نه رویدادی واحد و معجزهآسا. این موضع با نقد باستانشناسان، سالی مکبرِرتی و آلیسون بروکس، بر ایدهٔ کلاین همخوان است: رفتارهای کلیدی مانند هنر و نمادپردازی، ریشههایی بسیار پیشتر از ۵۰٬۰۰۰ سال پیش دارند و از انباشتی مرحلهبهمرحله حکایت میکنند، نه انقلابی یکشبه 14.
خط زمانی رایش: تدریجگرایی همراه با یک راز#
رایش از منظر ژنتیکی میپذیرد که هنگام گسترش انسان خردمند از آفریقا، اتفاقی مهم رخ داده است. شواهد باستانشناختی نشان میدهند که پس از حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش، شتاب چشمگیری در نوآوری پدید آمد: انسانهای مدرن نئاندرتالها و دیگر انسانهای باستانی را در سراسر اوراسیا کنار زدند 15، و مصنوعات جدیدی مانند ابزارهای استخوانی، هنر پیکرنگار و زیورآلات شخصی بهسرعت ظهور کردند 16. سادهترین توضیح، آنگونه که رایش بازگو میکند، این است که جمعیتی از نظر فرهنگی و شناختی پیشرفته از آفریقا یا خاور نزدیک گسترش یافت و ذهنیت جدید و پیچیدهای را با خود آورد که از انسانتباران بومی پیشی گرفت 17. در اصل، یک انقلاب رفتاری بر موج گسترش جمعیتی سوار شد. اما چه چیزی این تغییر رفتاری را به حرکت درآورد؟ اگر یک ژن واحد نبود، پس چه بود؟ این پرسش در روایت رایش همچنان بیپاسخ میماند ــ پرسشی که نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی جسورانه میکوشد از زاویهای دیگر به آن پاسخ دهد.
نکتهٔ مهم آن است که رایش تأکید میکند انتقال ژنتیکی مستلزم باستانی بودن همهٔ صفات نیست. جریان ژنی بیش از آنچه ممکن است تصور کنیم ما را به یکدیگر پیوند میدهد: از نظر ریاضی، جدیدترین نیای مشترک همهٔ انسانها میتوانسته است همین چند هزار سال پیش زندگی کرده باشد 18. این واقعیت شگفتآور (که اغلب با این آزمایش فکری توضیح داده میشود که اگر مردی از ۱۰٬۰۰۰ سال پیش امروزه هر نوادهٔ زندهای داشته باشد، میتواند نیای همهٔ انسانها باشد 19) نشان میدهد که حتی صفتی که در دورهٔ میانسنگی یا نوسنگی در یک منطقه پدید آمده باشد، در نظریه میتوانسته از طریق آمیزش میانجمعیتی و جابهجایی جمعیتها به تمام بشریت گسترش یابد. رایش از چنین مدلهایی دربارهٔ درهمگذاری سریع نیاکان آگاه میبود 19. بنابراین، او خاستگاه نسبتاً متأخر یک صفت انسانیِ جهانشمول را اگر سازوکاری برای گسترش آن وجود میداشت ــ خواه انتشار فرهنگی، انتخاب ژنتیکی یا هر دو ــ منتفی نمیدانست.
خلاصه آنکه، از منظر رایش، مدرنیتهٔ شناختی انسان احتمالاً از طریق درهمتنیدگی تغییرات ژنتیکی کوچک و تحولات فرهنگی پدید آمده است، نه از یک جهش واحد. او در جستوجوی این است که چه چیزی میتوانسته نقطهٔ اوج را در ذهن نیاکان ما برانگیزد. در اینجا نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی وارد میشود و فرضیهای بحثبرانگیز عرضه میکند: اینکه جرقه اصلاً در DNA ما نبود ــ دستکم در آغاز ــ بلکه در کشفی فرهنگی چنان ژرف نهفته بود که گونهٔ ما را دگرگون کرد.
نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) ــ «پیدایش» فرهنگی ذهن#
نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی (EToC) فرضیهای گستردهدامنه از سوی اندرو کاتلر، پژوهشگر شناخت، است که تولد خودآگاهی انسان را بهصورت رویدادی تاریخی بازصورتبندی میکند؛ رویدادی که در اسطوره رمزگذاری شده و از طریق آیین به اجرا درآمده است، نه اینکه صرفاً حاصل تکامل زیستیِ آهسته باشد. نام این نظریه به دلایل نمادین، حوای کتاب مقدس را فرا میخواند: همانگونه که گاز زدن میوهٔ ممنوعه از سوی حوا در پیدایش، آدم و حوا را به شناخت (و به شرم از برهنگیشان ــ نشانهای کلاسیک از خودآگاهی) بیدار کرد، EToC نیز پیشنهاد میکند که انسانهای واقعی در مقطعی از پیشاتاریخ به خودآگاهی «گاز زدند» و روان انسان را بهطور برگشتناپذیر تغییر دادند. در واقع، این نظریه وجود نخستین نسلی را مطرح میکند که آگاهی دروننگر حقیقی را تجربه کرد و این مکاشفه را به دیگران انتقال داد. در حالی که علم متعارف میپرسد انسانها چه زمانی آگاهی را تکامل دادند، EToC در عوض میپرسد: انسانها چه زمانی آگاهی را کشف کردند؟
اسطوره و حافظه: سرنخهای یک انقلاب آگاهی#
کاتلر به همانندیهای چشمگیر در اسطورههای باستانی و نمادهای دینی سراسر جهان بهعنوان خاطرات فرهنگی بالقوهای از بیداری بشریت اشاره میکند. برای نمونه، بسیاری از اسطورههای آفرینش با کنشی از ارجاع به خود یا نامگذاری آغاز میشوند: «در آغاز کلمه بود…» یا «در آغاز، من…» 20. داستان باغ عدن در سنت یهودی–مسیحی، بهطور مشهور، نخستین مرد و زن را تنها پس از نافرمانی از خدا و گوش سپردن به مار، برخوردار از خودآگاهی (پیبردن به برهنگی خود و رویارویی با تبعید از بهشت) به تصویر میکشد. EToC این اسطورهها را جدی میگیرد ــ نه بهمعنای حرفیِ میوههای جادویی یا مارهای سخنگو، بلکه بهعنوان فسیلهای روانشناختی. از دیدگاه کاتلر، نقشمایهٔ فراگیر مار، بهویژه، تصادفی نیست. او پیشنهاد میکند که یک آیین مرتبط با مار در قلب گذار بشریت به خردمندی قرار داشته است 2 3.
این نظریه زهر مار را ابزار نخستینی میداند که برای ایجاد حالات تغییریافته و برانگیختن دروننگری به کار رفته است. EToC در سناریویی که به فرضیهٔ «میمون سنگشده» ترنس مککنا، چرخشی زهرآگین میدهد، پیشنهاد میکند که انسانهای نخستین دریافتند گزش نوروتوکسیک یک مار (که شاید در دوزهای اندک و کنترلشده یا در جریان آزمونهای شمنی به کار میرفته است) میتواند تجربههایی شدید و تغییردهندهٔ ذهن ایجاد کند ــ حتی رؤیتهای خارج از بدن و گسست خود از بدن 21 2. در آن حالتهای خلسهآمیز هولناک (که در مرز مرگ و زندگی قرار داشتند)، چند فرد پیشگام احتمالاً نخستین جرقهٔ خودآگاهی تأملی را تجربه کردند: دریافت این حقیقت که «من از تجربهام جدا هستم». بر اساس قیاس اسطورهای، مار «دانش خیر و شر» را عرضه کرد ــ اما در واقع، دانش خویشتن را ــ و حوا (که نماد نخستین انسانهای آگاه است) از آن چشید.
مهمتر از همه، EToC استدلال میکند که زنان نخستین کاشفان خویشتن درونی بودند. تز کاتلر مطرح میکند که «زنان نخست “من” را کشف کردند و سپس درباره حیات درونی به مردان آموختند» 1. این حدس از چندین منظر سرچشمه میگیرد: نقشهای منحصربهفرد زنان در جوامع اولیه (بهعنوان گردآورنده، درمانگر یا چهرههای محوری در آیینهایی مانند مناسک تشرف و باروری)، مزیت تکاملی آنان در شناخت اجتماعی و همدلی، و حتی شواهد باستانشناختیای که زنان را به مصنوعات نمادین اولیه مرتبط میکند. برای مثال، بسیاری از قدیمیترین نقشدستها بر دیواره غارها ــ که میتوانند نماینده کسانی باشند که هنر پارینهسنگی را پدید میآوردند ــ به دست زنان ایجاد شدهاند (این امر بر اساس نسبت طول انگشتان تعیین شده است) 22. EToC با افزودن این پیشنهاد که حکیمان یا شمنهای زن نخستین کسانی بودند که خودآگاهی را «چشیدند» (همانگونه که حوا نخستین کسی بود که میوه را چشید)، و با پی بردن به ارزش آن، مردان را از طریق مناسک گذارِ ذهندرهمکوب وارد این تجربه کردند 23 24، این ایده را بسط میدهد. به بیان دیگر، شناخت خویشتن در آغاز همچون مکاشفهای رازآمیز و احتمالاً سری پدیدار شد ــ نوعی «آیین اسرارآمیز» آگاهی.
بااینحال، پس از برافروخته شدن این آتش، در میان گروههای انسانی «همچون آتش در علفزار» گسترش یافت 25. کسانی که این آیین را پشت سر میگذاشتند، با شناختی اساساً دگرگونشده بیرون میآمدند: صدایی درونی، توانایی اندیشیدن انتزاعی و آگاهی از میرایی. این نظریه تصویری دراماتیک از پیامدهای فوری این تحول ترسیم میکند. زایش خویشتن شمشیری دولبه بود: برنامهریزی، تخیل و همدلی را به ما بخشید، اما همچنین اضطراب مرگ، تشویش اگزیستانسیال و بیماری روانی را پدید آورد؛ اموری که پیش از آن در موجودات فاقد خویشتن درونی ناشناخته بودند 26 27. چنانکه EToC روایت میکند، انسانهای نخستینِ برخوردار از خودآگاهی ناگهان با ترسها و امیالی از مرتبهای نوین دستوپنجه نرم کردند ــ میتوانستند مرگ خود را تصور کنند، در جستوجوی معنا باشند و برای دستاوردهای آینده نقشه بکشند (که به نوآوریهایی چون تدفین، هنر، مالکیت شخصی و سرانجام کشاورزی انجامید 28 29). در داستان عدن، این از دست رفتن معصومیت به معنای رانده شدن از یگانگی با طبیعت بود؛ در روایت EToC، به این معنا بود که انسانها دیگر نمیتوانستند همچون دیگر حیوانات، «ناآگاهانه شاد» زندگی کنند. وضعیت انسانی ــ با همه شگفتیها و رنجهایش ــ آغاز شده بود.
نخست میمها، سپس ژنها: «سرایت» آگاهی#
یکی از قانعکنندهترین (و بحثبرانگیزترین) ادعاهای EToC این است که آگاهی در ابتدا بهصورت میموار گسترش یافت، نه ژنتیکی. از نظر علمی، این نمونهای از تکامل فرهنگیِ محرکِ تکامل زیستی بود ــ مفهومی که با عنوان همتکاملی ژن–فرهنگ شناخته میشود. ایده اصلی این است که رویههای آیینیِ خودآگاهی (یعنی «میم» یا صفت فرهنگی) فشار انتخابی تازهای بر خزانه ژنی ما ایجاد کردند و به نفع افرادی بودند که مغزشان بهتر میتوانست این صفت عجیب و تازهِ منِ دروننگر را در خود جای دهد و تثبیت کند.
در آغاز، داشتن «صدایی درونی» شاید نوآوریای شکننده، طاقتفرسا و حتی ناسازگارانه برای Homo sapiens بوده باشد. (جولیان جینز، که بهسبب نظریهپردازی مشهورش درباره ظهور دیرهنگام آگاهی شناخته میشود، تصور میکرد نخستین گذار از ذهنی متشکل از صداهای خودکار و بیرونی به ذهنی دارای خویشتن درونی میتوانسته همچون جنون احساس شود30.) EToC این آشوبِ گذار را به رسمیت میشناسد و به عجایب باستانشناختیای مانند همهگیری نوسنگیِ جمجمههای سوراخشده (سوراخهایی که در جمجمه ایجاد میشدند) اشاره میکند که احتمالاً برای بیرون راندن «شیاطین» از ذهنهای آشفته در نظر گرفته شده بودند 31. اما سرانجام، آنچه بهعنوان یک نوآوری فرهنگی آغاز شده بود ــ یعنی نگرشی آموختهشده درباره خویشتن ــ موجب آغاز انتخاب طبیعی برای مغزهایی شد که با این شیوه اندیشیدن سازگاری بیشتری داشتند 32 27. چنانکه کاتلر میگوید، هنگامی که مفهوم خویشتن (شیوهای «بازگشتی» از اندیشیدن) تثبیت شد، «افراد غیر بازگشتی یا نیمهبازگشتی میتوانستند طی هزاران سال بعد درون جایگاه میموار تکامل یابند» 33. به بیان دیگر، هر جمعیت یا فردی که در کسب این ذهن جدید کندتر بود، در مقایسه با کسانی که به فرهنگ خودآگاهانه «مبتلا» شده بودند، در موقعیت نامساعدتری قرار میگرفت.
در طول نسلهای بسیار، ژنهایی که در این بستر دروننگرِ جدید از چیزهایی مانند گفتوگوی درونیِ بازگشتی، نظریه ذهن، دامنه توجه طولانیتر و تنظیم هیجانی پشتیبانی میکردند، برگزیده میشدند 34 35. ازاینرو EToC نوعی اثر گلولهبرفی را پیشبینی میکند: جرقه فرهنگیِ «من هستم» گسترش مییابد و سپس تکامل ژنتیکی آن را شتاب میبخشد و تثبیت میکند. کاتلر حتی پیشنهاد میکند که سبکهای باستانی شناخت (که گاهی ذهنهای «دودودلتی» نامیده میشوند و فاقد یک خویشتن دروننگرِ واحد بودند) درست مانند ماموتهای پشمالو منقرض شدند ــ زیرا نتوانستند با مزایای بقاییِ حاصل از برنامهریزی دروننگر و همکاری رقابت کنند 32. تا زمان پیدایش تاریخ مکتوب، آن آموزه باستانی به غریزه تبدیل شده بود: امروزه هر کودک در اوایل رشد، خویشتنی را «دوباره به ارث میبرد»؛ هم از طریق ژن و هم از راه فرهنگپذیری.
از منظر شواهد، آنچه EToC را در میان نظریههای مربوط به خاستگاه آگاهی نامتعارف میکند این است که صراحتاً تاریخی و میانرشتهای است. این نظریه موضعی اتخاذ میکند که میتوان آن را در رشتههای گوناگون ــ باستانشناسی، اسطورهشناسی، زبانشناسی، علوم اعصاب و، بله، ژنتیک ــ آزمود و بالقوه ابطال کرد 36 37. برای مثال، نظریه مدعی است که اسطورههای ما درباره عصر طلایی و سقوط از معصومیت، صرفاً داستانپردازی نیستند، بلکه پژواکهای دوردستِ رویدادهای روانشناختی واقعیاند 38. همچنین استدلال میکند که بسیاری از فرهنگها اسطورههای سیل، نمادهای مار یا داستانهای «نخستین مرد و زن» را بهطور مشترک دارند، زیرا اینها رویدادها و کنشگران واقعیِ بیداری بزرگ بودند که از طریق قبایل مهاجر پراکنده شدند 39 40. افزون بر این، پیشبینی میکند که باید ردپاهای باستانشناختیِ مراکز آیینی اولیه یا مکانهای «فرقه مار» را بیابیم که بوتههای آزمون آگاهی بودهاند (کاتلر بر یک نامزد تأکید میکند: تپههای تسودیلو در بوتسوانا، جایی که صخرهای ۷۰٬۰۰۰ ساله به شکل پایتون به نظر میرسد کانون فعالیتهای آیینی بوده است ــ شاید یکی از کهنترین مراسم مار در تاریخ بشر 41 42). در جبهه ژنتیک، EToC مطرح میکند که پلیستوسنِ پسین و هولوسنِ آغازین باید نشانههایی از انتخاب بر ژنهای مرتبط با مغز نشان دهند ــ برای مثال، تغییرات فراوانی آللها در ارتباط با رشد عصبی، توانایی شناختی یا آمادگی ابتلا به بیماری روانی، بهعنوان محصول جانبیِ ذهنهای تازهپیچیده ما 4. اینها ادعاهایی جسورانهاند، اما راههای مشخصی برای بررسی علمی در اختیار میگذارند.
دیوید رایش، بهعنوان یک متخصص ژنتیکِ دادهمحور، چگونه به همه اینها واکنش نشان میداد؟ احتمالاً با آمیزهای از شیفتگی و شکاکیتی سنجیده. EToC ترکیبی فراگیر است که از نقاشیهای غارهای باستانی تا اختلالهای روانپزشکی مدرن میان پدیدهها ارتباط برقرار میکند. برای رایش، که با دادههای سخت ژنومی سروکار دارد، روایت کلان بهتنهایی کافی نبود ــ او بر این تمرکز میکرد که کدام بخشهای این داستان را میتوان با شواهد تأیید (یا رد) کرد. خوشبختانه، EToC چندین نقطه اتکا برای ژنتیک و باستانشناسی فراهم میکند تا از آنها بهره گیرند. و جالب آنکه برخی از تازهترین یافتههای حوزه خود رایش در واقع با خط زمانی و سازوکار EToC همخوانی دارند.
نقاط همگرایی رایش و EToC: میمها، ژنها و سرنخهای آزمونپذیر#
اگر دیوید رایش امروز نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی را میخواند، احتمالاً شماری از ایدههای آن برایش قانعکننده، یا دستکم شایسته بررسی بیشتر، جلوه میکرد. در ادامه چند نقطه کلیدی آمده است که در آنها رویکرد تجربی رایش و فرضیه کاتلر بهطور معناداری با یکدیگر تلاقی میکنند:
نبودِ یک «ژن مغز» واحد ــ بلکه وجود ژنهای متعدد با اثرهای کوچک: رایش و EToC هر دو این تصور را رد میکنند که یک جهش ژنتیکی منفرد، شناخت مدرن را به بشریت اعطا کرده باشد. پژوهش رایش نشان داد که هیچ تغییر ژنتیکیِ تقریباً جهانشمولی در ۱۰۰٬۰۰۰ سال گذشته نمیتواند یک انقلاب شناختی ناگهانی را توضیح دهد 11 [^oai1]. EToC نیز با نسبت دادن این تغییر در وهله نخست به فرهنگ و تدریجی و چندژنی دانستن هرگونه نقش ژنتیکی، همین دیدگاه را بازتاب میدهد. در واقع، اظهارنظر رایش مبنی بر اینکه یک جهش کلیدی در DNA ما «دیگر جاهای چندانی برای پنهان شدن ندارد» 43، بهخوبی از فرض بنیادین EToC پشتیبانی میکند: اینکه عامل محرک اصلاً ژن نبود، بلکه میم (ایده «من») بود. هرگونه سازگاری ژنتیکی بعدتر و از طریق انتخاب طبیعیِ هماهنگ بر ژنهای متعدد رخ داد ــ سناریویی که خود رایش نیز آن را محتمل میداند [^oai1].
همتکاملی ژن–فرهنگ در عمل: رایش با پویاییهای ژن–فرهنگ کاملاً آشناست (برای مثال، اینکه چگونه دامداری موجب انتخاب ژنهای هضم شیر شد). با توجه به شواهدی که نشان میدهند فرهنگ میتواند تغییر ژنتیکی را هدایت کند، او ممکن است مدل نخست میمها، سپس ژنهای EToC را محتمل بیابد. شگفتانگیز آنکه، یک مطالعه اخیر DNA باستانی که رایش در نگارش آن مشارکت داشت بیش از ۸٬۰۰۰ ژنوم را در طول ۱۰٬۰۰۰ سال بررسی کرد و نشانههایی یافت مبنی بر اینکه آللهای مرتبط با عملکرد شناختی در اروپای پس از عصر یخبندان بهطور فزایندهای برگزیده میشدند 44 45. برای نمونه، کشاورزان اولیه اروپا در مقایسه با شکارچیـگردآورندگان پیش از خود، نشانگرهای ژنتیکی کمتری برای اسکیزوفرنی (یک بیماری روانی مرتبط با خلاقیت پایه بالاتر و دوپامین) داشتند ــ که نشان میدهد با پیچیدهتر شدن جامعه، انتخاب طبیعی برخی عوارض شناختی را کاهش میداد 5. آنان همچنین دریافتند که امتیازهای چندژنیِ میزان تحصیلات (که با هوش همبستگی دارد) در طول زمان در این جمعیتها افزایش یافته است 44. این یافتهها بهطرزی چشمگیر با روایت EToC همخواناند: پس از آنکه انسانها فرهنگ پیشرفته (کشاورزی، شهرها و قشربندی اجتماعی) را پدید آوردند، انتخاب طبیعی علیه افراطهای ناسازگارانهِ خودآگاهی جدید ما (مانند روانپریشی) و احتمالاً به نفع هوش تقویتشده عمل کرد. رایش این دادهها را نشانهای تأییدکننده میدانست که دوره هولوسن شاهد تنظیم تکاملیِ مستمر مغزهای ما بوده است ــ دقیقاً همان چیزی که EToC بهعنوان پیامد شکوفایی دیرهنگام خردمندی پیشبینی میکند 46.
۳. راهحلی برای پارادوکس خردمندی: رایش با معمای این موضوع آشناست که چرا مدرنیتهٔ فرهنگی مدتها پس از مدرنیتهٔ کالبدشناختی پدیدار میشود 16 8. نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی راهحلی عینی ارائه میکند: نیاکان ما سختافزار مغزی لازم را داشتند، اما برای فعالکردن تمام ظرفیت آن، به یک «بهروزرسانی نرمافزاری» فرهنگی ــ یعنی ابداع شیوههای خودبازتابانه ــ نیاز بود. این بدان معناست که ویژگیهایی مانند هنر، زبان نمادین و دین میتوانستند واقعاً منشأیی متأخرتر داشته باشند، بیآنکه به جهشی ناگهانی در مغز نیاز باشد ــ آنها زمانی پدید آمدند که حالت شناختی گونهٔ ما تغییر کرد. رایش ممکن است این دیدگاه را قانعکننده بیابد، زیرا با آنچه شواهد باستانشناختی عملاً نشان میدهند همخوان است: زمانبندی موزاییکوار و جهانیِ مدرنیتهٔ رفتاری. در برخی مناطق، مانند اروپا و اندونزی، حدود ۴۰٬۰۰۰ سال پیش انفجاری در هنر پیکرنگارانه رخ میدهد، حال آنکه مناطق دیگر عقبتر بودند و برخی نوآوریها، مانند کشاورزی و نوشتار، فقط بسیار دیرتر پدیدار شدند 47 14. اگر آگاهی واقعاً در زمانهای متفاوت و در مکانهای گوناگون، از طریق انتقال فرهنگی، «روشن» شده باشد، این امر نابرابریهای جغرافیایی و زمانی را بهتر از یک جهش توضیح میدهد؛ جهشی که میبایست همه را بهطور همزمان متأثر میکرد. این دیدگاه همچنین «انقلاب پارینهسنگی زبرین» را نه معجزهای جهانی و یکشبه، بلکه گسترش یک ایدهٔ انقلابی بازصورتبندی میکند ــ ایدهای که انتشار آن به زمان نیاز داشت.
۴. شواهد میانرشتهای و ابطالپذیری: دانشمندی مانند رایش از این امر استقبال میکند که نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی با ارائهٔ پیشبینیهای جسورانه، خود را در معرض داوری قرار میدهد؛ پیشبینیهایی که پژوهشگران دیگر میتوانند بررسی کنند. این نظریه صرفاً بر استعاره تکیه ندارد؛ بلکه انتظار دارد شواهد سخت از حوزههای متعدد آن را تأیید کنند. برای نمونه، نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی پیشبینی میکند که اگر راهی برای اندازهگیری آن داشتیم، هنگام گذار انسانها از این مرحله، شاهد افزایشی در نشانگرهای عصبی و روانشناختیِ استرس میبودیم؛ امری که شاید رواج گستردهٔ جمجمهگشایی در جمجمههای نوسنگی را، بهعنوان درمانی نومیدانه برای اختلالات ذهنیِ تازهپدیدآمده، توضیح دهد 48. این نظریه پیشبینی میکند که هر جا آیین آگاهی گسترش یافته باشد، باید تغییرات همزمانی را در فرهنگ مادی بیابیم ــ شاید ظهور ناگهانی شیوههای تازهٔ تدفین، پیکرکهای الهه یا مار، یا مکانهای محرمانهٔ تشرف. این نظریه حتی به حوزهٔ ژنتیک نیز وارد میشود و پیشبینی میکند که در اواخر پلیستوسن/هولوسن، تغییرات قابلتشخیصی در فراوانی اللهای مرتبط با کارکرد مغز رخ داده باشد 4. رایش، که کارنامهاش بر استخراج روایتهای تاریخی از دیانای استوار است، احتمالاً این آمادگی برای درگیرشدن با ژنتیک را تحسین میکرد. آزمونپذیری نکتهٔ اصلی است: همانطور که او میداند، فرضیهای که اسطورهشناسی، باستانشناسی و ژنتیک را به هم پیوند میدهد، میتواند از راههای بسیاری نادرست باشد ــ اما اگر درست باشد، هر یک از این صفحات رادار را با سیگنال روشن خواهد کرد. نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی از پیش با برخی سیگنالها همراستاست؛ برای مثال، انتخاب بر شناخت تا ۱۰٬۰۰۰ سال پیش و اسطورههای جهانیِ مار/اژدها که به سرچشمهای مشترک اشاره دارند. رایش ممکن است بگوید: «این قطعات جالبتوجهاند ــ بیایید دادههای بیشتری گردآوری کنیم و ببینیم آیا این روایت تاب میآورد یا نه.»
۵. «مادر بشریت» و جرقهٔ مادرتبارانه: گرچه این ایده خارج از حوزهٔ تمرکز معمول رایش است، این دیدگاه که زنان گسترش اولیهٔ خردمندی را پیش بردند ممکن است با یافتههای انسانشناسی و حتی اشارات ظریف ژنتیکی برای او همدلانه باشد. زنان، بهسبب آنکه مراقبان اصلی و سازماندهندگان اولیهٔ اجتماع بودند، میتوانستند آموزگاران صدای درون باشند؛ برای مثال، صدای مادر که کودکی را هدایت میکند شاید الگویی برای «صدای خدا»ی اولیه در ذهن انسان بوده باشد 49 50. افزون بر این، دیانای میتوکندریایی ــ که بهطور مشهور «حوا میتوکندریایی» را در آفریقا، در حدود ۱۶۰٬۰۰۰ سال پیش، ردیابی میکند 51 ــ به ما یادآور میشود که دودمانهای مادریِ گسستهنشده حامل تاریخی ژرفاند. هرچند این مفهومی جداگانه است، ریچ ممکن است دربارهٔ شاعرانگیِ این تقارن تأمل کند که یک نوع حوا، یعنی حوای ژنتیکی، بدنهای ما را به ما بخشید و حوایی تمثیلی ذهنهای ما را. دستکم، دادههایی مانند تحلیلهای دستنگارههای غاری که مشارکت زنان را در آفرینش نخستین هنر نشان میدهند، توجه او را جلب میکردند 22. تأکید نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی بر انتقال دانش به رهبری زنان ممکن بود رایش را وادارد بررسی کند که آیا شواهد ژنتیکی، مانند جایگاههای ژنی مرتبط با رشد مغز روی کروموزوم ایکس یا فشارهای انتخابیِ متمایز بر اساس جنسیت، با این فرضیه همبستگی دارند یا نه. این جنبهای گمانهزنانه است، اما بر این ایده استوار است که چه کسی در جامعه دست به نوآوری میزند، میتواند در گذر زمان ردپاهای ظریفی، فرهنگی یا ژنتیکی، بر جای بگذارد.
البته رایش پرسشها و نقدهای مشخصی نیز مطرح میکرد. او ممکن بود بپرسد: اگر آگاهی نسبتاً اخیراً در یک منطقه پدید آمده باشد، چگونه میتوان اسطورههای زمان رؤیایی بومیان استرالیا یا هنر روحانی غنیِ اروپای پارینهسنگی زبرین را توضیح داد، بیآنکه به «کشفهای» مستقل و متعدد قائل شویم؟ نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی پاسخ میداد که آیین آگاهی احتمالاً از طریق مهاجرت و انتشار فرهنگی در سراسر جهان گسترش یافته است، یا حتی پس از آنکه جرقهٔ اولیه روندی را آغاز کرد، بهطور موازی در نقاط مختلف پدید آمده است ــ پاسخی که به شواهد نیاز دارد. او بر ضرورت تعیین دقیق زمان و مکان فعالیت این آیینِ نخستین تأکید میکرد: آیا این آیین ۷۰٬۰۰۰ سال پیش در آفریقا وجود داشت، چنانکه سرنخ تپههای تسودیلو نشان میدهد، یا بسیار دیرتر، در حدود پایان عصر یخبندان، یعنی حدود ۱۲٬۰۰۰ سال پیش، چنانکه برخی نوشتههای کاتلر القا میکنند 24؟ این تفاوت از نظر ژنتیکی عظیم است و رایش میدانست که تا ۱۲٬۰۰۰ سال پیش، انسانهای قارهٔ آمریکا و اقیانوسیه از جهان قدیم جدا افتاده بودند. نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی ممکن بود پاسخ دهد که بیداری زودتر آغاز شده است، برای مثال ۵۰–۴۰٬۰۰۰ سال پیش، در جریان گسترشهای بزرگ انسانی، اما فقط در سپیدهدم نوسنگی به حد بحرانی رسیده است ــ موضوعی که باستانشناسان باید روشن کنند.
در مجموع، واکنش رایش احتمالاً واکنش دانشمندی بود که از فرضیهای جسورانه و احتمالاً همراستا با دانستههای موجود به هیجان آمده، اما اصرار دارد بخشهای گمانهزنانه را از بخشهایی که بر دادههای استوار تکیه دارند جدا کند. موضع کلی او ممکن بود خوشبینانه اما محتاطانه باشد: نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی، هرچند نامتعارف، با دیدگاه نوظهوری همخوان است که بر اساس آن ویژگیهای شناختیِ تعیینکنندهٔ گونهٔ ما از طریق تعامل پیچیدهٔ فرهنگ و ژنتیک تکامل یافتهاند ــ نه در نتیجهٔ یک جهش خوشاقبال واحد. این نظریه دقیقاً همان نوع پرسشهای پژوهشی میانرشتهای را برمیانگیزد که کسی مانند رایش از آن استقبال میکند. گذشته از این، رایش استدلال کرده است که باید نسبت به تفاوتها و تغییرات زیستشناختی چشمگیر در جمعیتهای انسانی در گذر زمان گشوده باشیم 52؛ نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی پیشنهاد میکند که یکی از این تفاوتها زمان و چگونگی خودآگاهشدن کامل گروههای مختلف بوده است، و این تفاوتی است که او میتواند با ابزارهای دیانای باستانی بررسی کند.
رایش با درگیرشدن با نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی، خود را در تقاطع ژنومیک و علوم انسانی مییافت ــ نهفقط در حال خواندن ژنومها و فسیلها، بلکه در حال جستوجوی ردپاهای گذشتهٔ ما در فرهنگ عامه و آیینها. او ممکن بود همهٔ ادعاها را بیدرنگ نپذیرد؛ برای مثال، سازوکار لفظیِ زهر مار تا زمان ظهور شواهد بیشتر دربارهٔ کاربرد باستانی زهر ممکن بود تردید او را برانگیزد؛ بااینحال، بیتردید جاهطلبی نظریه را تحسین میکرد. این نظریه میکوشد کاری را انجام دهد که شمار اندکی از نظریههای علمی انجام میدهند: پیوندزدن تاریخ ژنتیکی ما با داستان «روح»مان. برای پژوهشگری که به بازنویسی داستان تبار زیستشناختی ما کمک کرده است، نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی روایتی تحریکآمیز دربارهٔ تبار روانشناختی ما عرضه میکند ــ روایتی که او با کنجکاوی علمی و ذهنی گشوده به آن مینگریست.
پرسشهای متداول#
پرسش ۱. دیوید رایش برای آزمودن نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی به دنبال چه شواهدی میگشت؟
پاسخ: او احتمالاً در بازهٔ زمانیِ «بیداری» پیشنهادی به دنبال سیگنالهای ژنتیکی و دادههای باستانشناختی میگشت. برای نمونه، رایش ممکن بود دیانای باستانی را برای یافتن نشانههای انتخاب بر ژنهای مرتبط با مغز در اواخر پلیستوسن/هولوسن بررسی کند 46 و همبستگی آنها را با شاخصهای باستانشناختی نمادگرایی یا آیین، مانند هنر غاری، پیکرکها و مکانهای مقدس، بسنجد تا ببیند آیا این موارد با یک تغییر ژنتیکی همزمان بودهاند یا نه.
پرسش ۲. چرا نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی بر زهر مار تأکید میکند و آیا ژنتیک میتواند از این ایده پشتیبانی کند؟
پاسخ: نظریهٔ حوا دربارهٔ آگاهی فرض میکند که زهر مار، که در اسطورهها با مارها نمادپردازی شده است، در مراحل اولیه یک کاتالیزگر روانگردان برای خودآگاهی بوده است 2. هرچند ژنتیک نمیتواند گزش آیینی مار را مستقیماً اثبات کند، ممکن است پشتیبانی غیرمستقیمی ارائه دهد؛ برای مثال، اگر گونهای از ژن مرتبط با مقاومت در برابر سم یا مسیرهای انتقالدهندههای عصبیِ مرتبط، تحت انتخاب، افزایش فراوانی یافته باشد. ریچ احتمالاً متذکر میشد که این دیدگاه گمانهزنانه است، اما اگر چنین سازگاریهای ژنتیکی با نوروتوکسینها در تبار ما یافت شود، آزمونپذیر خواهد بود.
پرسش ۳. آیا دیوید رایش تاکنون زمانبندی مشخصی برای پیدایش آگاهی انسان پیشنهاد کرده است؟
پاسخ: نه بهصراحت ــ تمرکز رایش بر زمان جداشدن و آمیزش جمعیتها بوده است و او معمای «مدرنیتهٔ رفتاری» را بدون نسبتدادن آن به تاریخی واحد میپذیرد 8. او به شواهد شکوفایی فرهنگی در حدود ۵۰٬۰۰۰ سال پیش اشاره میکند، اما همچنان در نسبتدادن آن به یک علت ناگهانی واحد محتاط است. رایش بیشتر به سوی انباشت تدریجی تغییرات شناختی گرایش دارد و امکان پیدایش طولانیمدت یا چندمرحلهایِ خودآگاهی کامل را باز میگذارد.
پرسش ۴. رایش ادعای «زنان «من» را کشف کردند و آن را به مردان آموختند» را چگونه مینگریست؟
پاسخ: او این ادعا را جالب مییافت، اما میپرسید چه شواهدی از آن پشتیبانی میکند. هرچند ژنتیک مستقیماً ثبت نمیکند که کدام جنسیت رهبری یک نوآوری را بر عهده داشته است، رایش ممکن بود به سرنخهای پشتیبان، مانند نسبت بالای نقشدستهای زنان در هنر غاری عصر یخبندان 22 یا پژوهشهایی دربارهٔ برتریهای شناختی اندک زنان در ادراک اجتماعی، اشاره کند. او این ادعا را نه واقعیتی اثباتشده، بلکه فرضیهای میدانست که باید با دادههای انسانشناختی، مانند الگوهای اسطورههای مادرتبارانه یا نقشهای جنسیتی در آیین، بررسی شود.
پرسش ۵. آیا نظریهٔ حوا با الگوی برونرفت از آفریقا که رایش از آن دفاع میکند تعارض دارد؟
پاسخ: نه، در اساس. مدل «خروج از آفریقا» (که پژوهشهای رایش به تأیید آن کمک کرد) پراکندهشدن انسانها از آفریقا را در حدود ۵۰ تا ۶۰ هزار سال پیش توصیف میکند 53 15. نظریهٔ EToC میتواند با این دیدگاه تکمیلکننده باشد، زیرا مطرح میکند که انسانهای مهاجر تا زمانی که یک جهش فرهنگی ــ که ممکن است در جریان پراکندهشدن یا پس از آن رخ داده باشد ــ فوراً از تمامیتِ آگاهی مدرنِ ما برخوردار نبودند. از دید رایش، تا زمانی که این نظریه نقش محوری آفریقا در خاستگاه انسان را به رسمیت بشناسد، تعارضی وجود نخواهد داشت؛ این نظریه صرفاً میافزاید که ممکن است یک تحول فرهنگیِ کلیدی (آگاهی) متعاقباً شکوفا شده و از طریق تماس و مزیت انتخابی در میان جمعیتهایی که پیشتر پراکنده شده بودند، گسترش یافته باشد.
پانوشتها#
منابع#
- Cutler, Andrew. “Eve Theory of Consciousness v3.0: How Humans Evolved a Soul.” Vectors of Mind، 27 فوریهٔ 2024. (مقالهای جامع که نظریهٔ حوا را، از جمله شواهد اسطورهشناختی، انسانشناختی و ژنتیکی آن، تشریح میکند.)
- Cutler, Andrew. “The Ritualised Mind and the Eve Theory of Consciousness: A Convergent Account of Human Cognitive Evolution.” How Humans Evolved (snakecult.net)، 19 آوریل 2025. (ترکیبی با سبک دانشگاهی که مدل خاستگاههای آیینیِ Tom Froese را با EToC مقایسه میکند و به پیشبینیهای آزمونپذیر میپردازد.)
- Reich, David. Who We Are and How We Got Here: Ancient DNA and the New Science of the Human Past. New York: Pantheon، 2018. (کتاب Reich دیدگاههای او را دربارهٔ گسترش انسانهای مدرن از آفریقا و جستوجو برای تبیینهای ژنتیکیِ جهش رفتار مدرن پس از حدود 50k سال پیش دربر میگیرد.)
- Klein, Richard. “Archaeology and the Evolution of Human Behavior.” Evolutionary Anthropology 9، شمارهٔ 1 (2000): 17–36. doi:10.1002/(SICI)1520-6505(2000)9:1<17::AID-EVAN3>3.0.CO;2-A (پیشزمینهای دربارهٔ مناقشهٔ «مدرنبودن رفتاری»، همراه با فرضیهٔ Klein دربارهٔ یک محرک ژنتیکی در حدود 50k سال پیش و استدلالهای مخالفِ انسانشناسان دیگر.)
- Vyshedskiy, Andrey. “Language Evolution: How Language Revolutionized Cognition.” Psychology Research 7، شمارهٔ 12 (2017): 791–814. پیدیاف (نمونهای از این نظریه که یک تغییر ژنتیکی ناگهانی، احتمالاً در فاصلهٔ 70k–50k سال پیش، زبان بازگشتی و اندیشهٔ انتزاعی را تسهیل کرده است؛ دیدگاهی که در مناقشهٔ ظهور آگاهی نمایندهٔ نگرش «جهش واحد» است.)
- Wynn, Thomas, and Frederick L. Coolidge. “The Rise of Homo Sapiens: The Evolution of Modern Thinking.” Wiley-Blackwell، 2009. (مروری دانشگاهی بر نظریههای مربوط به چگونگی و زمان تکامل تواناییهای شناختی مدرن، شامل مدلهای تدریجگرا و نقش مصنوعات فرهنگی در شناسایی تحول ذهن.)
- Ramand, Phillip. “Creation Myths, Stoned Apes & the Eve Theory of Consciousness.” Seeds of Science، 3 مارس 2023. (مقالهای که EToC را در زمینهٔ دیگر نظریههای نامتعارف دربارهٔ خاستگاههای آگاهی بررسی میکند و برای فهم اینکه EToC چگونه بر ایدههایی مانند «میمون سنگشده» مککنا بنا میشود یا از آنها فاصله میگیرد، سودمند است.)
- Emil Kirkegaard، “Overwhelming evidence of recent evolution in West Eurasians”، Aporia Magazine، 24 سپتامبر 2024. (خلاصهای از مطالعهٔ دیانای باستانیِ Reich et al. در سال 2024 که انتخاب طبیعی در 10k سال اخیر را بر صفات چندژنی، از جمله صفات شناختی، نشان داد و همتکاملی ژن–فرهنگ پس از کشاورزی را به تصویر کشید.)
- Adam Rutherford، پست توییتری، 18 اکتبر 2022. (Adam Rutherford، مروج علم، مفهوم نیای مشترکِ جهانیِ اخیر را توضیح میدهد؛ مفهومی که با این موضوع مرتبط است که صفات یا نوآوریهای فرهنگی با چه سرعتی میتوانستهاند از طریق آمیزش میان جمعیتها گسترش یابند.)
- Jaynes, Julian. The Origin of Consciousness in the Breakdown of the Bicameral Mind. Boston: Houghton Mifflin، 1976. (اثری کلاسیک که ظهور متأخر آگاهی دروننگرانهٔ انسان را پیشنهاد میکند؛ این اثر، حتی با وجود تفاوت در جزئیات، برای نظریههایی مانند EToC سکوی مفهومی فراهم میآورد.)
نظریهٔ بحثبرانگیز bicameral mind جولیان جینز (۱۹۷۶) استدلال میکرد که حتی در حدود ۳۰۰۰ سال پیش، انسانها به معنای مدرن، خودآگاه نبودند؛ بلکه صداهایی توهمی را تجربه میکردند (که آنها را بهمنزلهٔ خدایان تفسیر میکردند) و این صداها اعمالشان را هدایت میکردند. گرچه شمار اندکی از پژوهشگران تاریخ متأخرِ پیشنهادی جینز را میپذیرند، این ایدهٔ او که آگاهی خاستگاهی قابلتعریف دارد و همواره با ما نبوده است، کاوشهایی مانند EToC را الهام میبخشد 54 55. ↩︎
