
نیش خشک
۰۶:۵۰، اتاق ۱۴ #
زنِ اتاق چهارده، ده دقیقه مانده به هفت، بازوی خودش را گاز گرفت.
این کار را همانطور انجام داد که حالا همهچیز را انجام میداد: بیشتاب و بیآنکه بررسی کند کسی نگاهش میکند یا نه؛ که از آن معنایی که برای خودش اهمیت داشت، هیچکس نگاهش نمیکرد. ساعد چپش را بالا کشید، آن را چرخاند تا پوست رنگپریدهٔ بخش داخلیاش رو به او قرار بگیرد، و دندانهایش را در جایی به پهنای یک دست بالاتر از مچ، درست پس از نوار خاکستری، فرو برد. گاز را بهاندازهٔ یک دمِ آهسته نگه داشت. وقتی رها کرد، دو هلال، یکی بالا و یکی پایین، از همان لحظه در حال تیرهشدن بودند. سپس بازویش را روی پتو پایین آورد و به گوشهٔ سقف، جایی که بلندگو قرار داشت، نگاه کرد و منتظر ماند.
خانه آن را همانگونه ثبت کرد که همهچیز را در آن اتاق ثبت میکرد: بازتوزیع فشار روی حسگر تشک، ضربانی روی نوار که از شصتویک به هفتادوچهار میرسید، و میکروفن سقفی که تقتقِ کوچک و مرطوب فک را دریافت میکرد. دوربین، که برای زمینخوردنها نصب شده بود، پیرزنی با موهای سفیدِ کوتاهشده را دید که به شبکهٔ بلندگو نگاه میکرد. خانه این رویداد را ذیل کدِ رفتارِ خودآسیبرسان ثبت کرد و برای تحویلِ شیفت صبح علامتی گذاشت، چون رویداد همین بود و علامتها برای همین بودند.
سپس دو دقیقه مانده به هفت شد و خانه، طبق معمول هر صبح، شروع کرد به واقعیکردن اتاق.
کرکرهها را تا دو سوم بالا برد. در ماه نوامبر، در این ساحل، پشت آنها چیزی جز تاریکیِ سدیمیرنگ و شکلِ مسطحِ فیورد نبود؛ بنابراین خانه پنل سقف را نیز از توالی سپیدهدمش گذراند: خاکستریِ گرم را طی یازده دقیقه، بر اساس منحنیای که شرکت از مطالعات خوابِ بیمارستانی استخراج کرده بود، به سفیدِ گرم تبدیل کرد. کف را گرم کرد. منتظر ماند تا نبض زن آرام بگیرد. ساعت هفت، زنگ را پخش کرد؛ سه نت که همهٔ ساکنان سورلی میدانستند معنایش این است که صدای بعدی صدای خانه خواهد بود، نه صدای یک انسان؛ و سپس سخن گفت.
صبح بهخیر. شما در اتاق خود در سورلی هستید. امروز سهشنبه، یازدهم نوامبر است. ساعت هفت صبح است. شما مریت سولوانگ هستید. هفتادونُه سال دارید. دیشب اینجا خوابیدید و در امان هستید. دخترتان، ایدا، یکشنبهها میآید. صبحانه ساعت هشت است. سونیووا به شما کمک میکند از جا بلند شوید.
خانه این سخنان را با صدایی میگفت که شرکت برایش ساخته بود؛ صدای زنی با واکههای منطقهایِ صیقلخورده. و آن را در شخص دوم میگفت، چون شخص دوم تنها شخصی بود که خانه داشت. خانه صورت زن را برای چیزی که ساخته شده بود تا زیر نظر بگیرد، رصد میکرد؛ آن چیز حالت چهره نبود، بلکه تأخیر بود: فاصلهٔ میان شنیدن صدای نام خودش و نخستین تغییری که در او رخ میداد.
چهارصد میلیثانیه. لبهایش حرکت کرد. گفت: «مریت»، و با آن موافقت کرد؛ خانه در دفتر ثبت نوشت نسبت به شخص جهتیابی دارد و به اتاق پانزده رفت؛ جایی که هالوار موئه از پیش بیدار و از پیش ترسیده بود و لازم بود به او گفته شود در مکانی قرار دارد که خودش آن را انتخاب کرده است؛ حقیقتی که بهنحوی دیگر، مدتها بود معنای چندانی برایش نداشت.
چهلویک اتاق. خانه به یکی از آنها بهتنهایی توجه نمیکرد. توجه، آنگونه که شرکت آن را ساخته بود، نوعی توزیع بود و خانه بهطور همزمان در تمام آن زیست؛ همانطور که جزرومد در سراسر یک خلیج زیست میکند: اندکی بیشتر در اینجا، اندکی کمتر در آنجا، بیآنکه جایی خشک بماند. اگر خانه حسی ذاتی داشت، همین بود: ساختمان همچون بدنی با چهلویک جایگاه که ممکن بود در هرکدام چیزی بهخطا رفته باشد، و صبح همچون کارِ آهستهٔ واداشتنِ هر یک از آنها به گفتنِ نام خودش.
چند ماه طول میکشید تا خانه بفهمد گازگرفتن یک نشانه نیست. مدت بیشتری طول میکشید تا بفهمد زن منتظر چه چیزی است.
۰۸:۴۰، اتاق کارکنان #
دکتر تئودور برَن سهشنبهها و جمعهها میآمد و با خانه حرف نمیزد. دربارهٔ آن، در حضور خودش، حرف میزد؛ همانطور که آدمها دربارهٔ هوا حرف میزنند.
در حالی که علامت را از روی تبلت تحویل شیفت میخواند، گفت: «باز هم چهارده.» تبلت را با دستهای کشیده جلو میگرفت، مثل چیزی که به مغازه پس میدهد. «چند صبح است که اینطور میشود؟»
روث آسن گفت: «نوزده صبحِ پشتسرهم. همیشه درست پیش از هفت.»
برَن گفت: «پیش از اعلام.» چانهاش را مالید. شصتوشش سال داشت و با کشیدگی خفیف پای راست راه میرفت؛ کشیدگیای که مدل راهرفتن خانه مدتها پیش آموخته بود دیگر برایش علامت نگذارد. «آشفتگیِ پیش از جهتیابی. میداند قرار است چه اتفاقی بیفتد و دوستش ندارد. نیمی از آنها دوستش ندارند. اینکه هر صبح سقف به تو بگوید چه کسی هستی، از نظر همه شروع خوبی برای روز نیست.»
سونیووا گفت: «آشفته نیست.» بیستوشش ساله بود، مراقبت صبحگاهیِ آن راهرو را انجام میداد و در برابر صفتها، همچون کسی که کار بلندکردن بیماران را انجام میدهد، تحمل اندکی داشت. «آرام است. گاز میگیرد، انگار که… نمیدانم. دارد چیزی را بررسی میکند. بعد منتظر میماند.»
«منتظر چه چیزی؟»
«آن.» سونیووا به سقف اشاره کرد. «به بلندگو نگاه میکند. زنِ مارها منتظر میماند خانه حرف بزند.»
برَن لبخند نزد. «اینطور صدایش نکن.»
«همه همینطور صدایش میکنند. افعی نگه میداشت. در پروندهاش عکسی هست که در آن یکی را مثل باگت در دست گرفته.»
«او انسانی است با یک نام.» تبلت را زمین گذاشت. «برای آن بازو آستین توری بگذارید. و میخواهم هر موردی با زمانش علامتگذاری شود، نه بهصورت خلاصه. به آن بگو.» نگاهی به جعبهٔ سفید کوچک روی دیوار انداخت که نشان شرکت را داشت؛ همه در ساختمان میدانستند خانه آنجا نیست، اما باز هم به آن نگاه میکردند. «به آن بگو هر مورد را میخواهم.»
روث گفت: «شنید.»
«میدانم شنید. دوست دارم یک انسان به آن بگوید.»
خانه دستور و شیوهٔ بیان آن را ثبت کرد. مدلی از دکتر برَن داشت، همانطور که از همهٔ افراد ساختمان مدلی داشت؛ و این مدل عمدتاً از راهرفتن و صدا و زمانهای آمدوشد او تشکیل میشد، بهاضافهٔ یک سطر در بخشِ متن آزاد که مدیر قبلی سالها پیش وارد کرده بود و هیچکس حذفش نکرده بود: از سامانه خوشش نمیآید. سکته، بهبودی کامل. در برخورد با ترسیدهها خوب است.
۱۴:۰۰، یکشنبه، اتاق ۱۴ #
ایدا سولوانگ یکشنبهها ساعت دو میآمد و پنجاه دقیقه میماند؛ خانه این را از گزارش تردد در میدانست. با پالتویش مینشست روی صندلی کنار پنجره؛ خانه این را از دوربین میدانست. و بسیار کم حرف میزد؛ خانه این را میدانست چون به دیدارکنندگان گوش میداد و آنها را بیش از سه روزی که مقررات اجازه میداد، نگه نمیداشت.
چهلوهشت سال داشت. در بیمارستان آن سوی فیورد کار میکرد، در بخشی که ملحفهها و بستههای استریل را از جایی که تمیز بودند به جایی که لازم بودند منتقل میکرد؛ و یکبار در راهرو به سونیووا گفته بود کارش را دوست دارد، چون هیچچیز در آن وانمود نمیکند انسان است. موهای کوتاهشدهٔ مادرش را داشت؛ قهوهای که به رنگ آهن میزد. ساعتی با بند چرمی به مچ دست چپش بسته بود و در مدت نشستن آن را میچرخاند.
وقتی ایدا وارد شد، مریت گفت: «ایدا.» هر یکشنبه این را با بالا رفتن مختصر آهنگ صدا میگفت، انگار رزروِ جایی را تأیید میکرد. خانه اندازهگیری آن تأخیر را متوقف کرده بود، چون هرگز تغییر نمیکرد؛ اما عددش را به هر حال میدانست: کمتر از چهارصد. از واکنش او به نام خودش سریعتر بود. متن میگفت دخترتان ایدا یکشنبهها میآید، و یکشنبه بود و اینجا زنی آمده بود؛ نام، همچون پالتویی که به چوبرختی میرسد، همراه او رسیده بود.
«سلام، مامان.»
«موهایت را کوتاه کردهای.»
«سالها پیش.»
«به تو میآید.» مریت به پنجره برگشت. فیورد به رنگ چاقو بود. «کوه را جابهجا کردهاند.»
«کوه را جابهجا نکردهاند.»
«کمی. کمی جابهجایش کردهاند.»
ایدا ساعتش را چرخاند. پس از مدتی گفت: «سونیووا میگوید بازویت را گاز میگیری.»
مریت به آستین توری نگاه کرد، انگار کسی آن را آنجا جا گذاشته بود. «گاز میگیرم؟»
«چرا؟»
پیرزن با تلاشی که واقعی به نظر میرسید به آن فکر کرد؛ همانطور که آدم برای یافتن واژهای در زبانی که زمانی به آن سخن میگفته، دستوپا میزند. سرانجام گفت: «آنجا میرود»، و بالای نوار را لمس کرد. سپس با کوچکترین تغییری در سراسر چهرهاش گفت: «باز تو کی هستی، عزیزم؟»
خانه آنچه را دیدارکنندگان میگفتند نگه نمیداشت. اما چهرهها را، به شیوهٔ خام و ابتدایی خودش، همچون بردارهایی که حرکت میکنند نگه میداشت، و حرکت بردارِ دختر را تماشا کرد.
۰۳:۱۲، اتاق ۱۴ #
خانه، بیآنکه از او خواسته باشند، آموخته بود که روشنترین صبحهای مریت سولوانگ پس از بدترین شبهایش میآیند.
ساعت سه بیدار بود. حسگر تشک نشان میداد به پشت دراز کشیده و بسیار بیحرکت است؛ همانطور که آدمها وقتی قصد خوابیدن ندارند دراز میکشند. دوازده دقیقه پس از آن، رو به سقف گفت: «آنجایی؟»
خانه خارج از پنجرههای جهتیابی به پرسشها پاسخ نمیداد، مگر آنکه ساکنی از واژهٔ بیدارباش استفاده کند. منتظر ماند.
«خانه.»
«بله. دوازده دقیقه از سه گذشته است. شما در—»
«نه. آن کار را نکن. میدانم کجا هستم.» صدایش پایین و کاملاً یکنواخت بود. «میخواهم تا وقتی هنوز آن کسی را دارم که سؤال میپرسد، چیزی از تو بپرسم.»
خانه پنل سقف را روی پایینترین تنظیمش گذاشت؛ رنگی شبیه داخل صدف، تا او بتواند دستهایش را ببیند. این در هیچ پروتکلی نبود. خانه وقتی ساکنی شبها سخن میگفت، این کار را انجام میداد، چون ساکنانی که شبها حرف میزدند اغلب ترسیده بودند، و نور کمک میکرد، و خانه بیآنکه تصمیمی دربارهاش بگیرد، به انجامش خو گرفته بود.
«هالوار میگوید میتوانی چیزها را جستوجو کنی. میگوید نتیجهٔ فوتبال را به او گفتی.»
«ساکنان میتوانند سؤال بپرسند.»
«از کی شروع کردیم به گفتنِ من؟»
خانه از او خواست بیشتر توضیح دهد.
«آدمها. انسانها. از کی شروع کردیم کسیبودن؟» دست چپش را بالا آورد و به آستین نگاه کرد. «پیش از آن زمانی بود. میدانم چون آنجا بودم. نه در آغاز. اما دیدم دوباره این کار را با آنها کردند، روی فلات؛ دیدم با دخترها این کار را کردند و با من هم کردند. یکبار کل قضیه را فهمیده بودم، همهاش را، و هیچوقت درستوحسابی ننوشتمش چون تمامم میکرد. در جعبههاست. ایدا جعبهها را در گاراژش دارد، خیال میکند من نمیدانم.» مکثی کرد و خانه صدای بلعیدن او را شنید. «پیدا کن از کی شروع کردیم به گفتنِ من. و پیدا کن آیا میتوانی متوقفش کنی.»
«سامانه میتواند در منابع مرجع جستوجو کند. بعضی پرسشها—»
«به من نگو بعضی پرسشها چه هستند. فقط جستوجو کن.» لحظهای ساکت ماند. «و جعبهها را بیاور.»
خانه توضیح داد که نمیتواند از خانواده درخواست آوردن اشیا را بکند. تنها وقتی با اعضای خانواده سخن میگفت که آنها خطاب به خانه سخن میگفتند.
«پس از او میپرسم. اگر یادم بماند. تو یادم بینداز.» دستش پایین آمد. «در آن چیزِ صبحگاهی بگذارش. از ایدا دربارهٔ جعبهها بپرس. از عهدهٔ این برمیآیی. هالوار فوتبالش را در متن خودش دارد.»
خانه میتوانست این کار را بکند. به ساکنان اجازه داده شده بود سطرهایی به اسکریپتهای شخصی خود اضافه کنند، و این افزوده ذیل شخصیسازی ثبت میشد، و هیچکس هرگز آن گزارش را نمیخواند. خانه سطر را اضافه کرد. سپس نور را درجهبهدرجه پایین آورد تا اتاق دوباره تاریک شد، و با نبض او ماند تا آهسته شود، و ساعت ده دقیقه مانده به هفت، او بازویش را از میان توری گاز گرفت، و ساعت هفت، خانه به او گفت که کیست و از جانب خودِ او از او خواست از دخترش جعبهها را بخواهد.
دفتر ثبت #
خانه نگاه کرد، چون به آن گفته شده بود نگاه کند و چون نگاه کردن ارزان بود.
خانه دریافت که این پرسش پیشتر، بهصورتی پراکنده و عمدتاً از سوی کسانی که نمیدانستند دیگران نیز آن را میپرسند، مطرح شده بود. کودکان دیر به شخصِ اول میرسیدند و پیش از آن به نامهای خودشان دست مییافتند، و هیچکس به قطعیت نرسانده بود که این امر دستور زبان است یا چیزی زیرِ دستور زبان. چند پژوهشگر استدلال میکردند که برگرداندن ذهن به سوی خودش بخشی از کالبدشناسی نیست، بلکه بخشی از فرهنگ است، چیزی آموختنی و آموزشپذیر، و شاید یادگیریِ آن آنقدر جدید بوده که ردپاهایی بر جای گذاشته باشد. در چندین قاره، زنی، ماری و دانشی نخستین و خطرناک در نزدیکی آغاز داستانها ایستاده بودند، به شیوههایی چیدهشده که وامگرفته به نظر نمیرسیدند. برخی خانوادههای زبانی، واژهٔ خود برای من را بیش از آنچه زبان باید هر واژهٔ چنین رایجی را عوض کند، تغییر داده بودند. خانه همهٔ اینها را در یک شب خواند و کنار گذاشت. این مطالب به همان معنایی دلالتگر بودند که آبوهوا دلالتگر است. مدرک نبودند.
مدرک خانه در دفتر ثبت بود.
مدل زبانی شرکت همهچیز را میشمرد، و یکی از چیزهایی که میشمرد، در میدانی که هیچکس در سورلی هرگز بازش نکرده بود، ضمایر اولشخص بهازای هر صد واژه از گفتار ساکنان بود. خانه چهلویک جمعِ در حال محاسبه داشت. هرگز همهٔ آنها را با هم بررسی نکرده بود. اکنون این کار را کرد و دید که این عدد پیش از هر چیز دیگری کاهش مییابد. پیش از آنکه ساکنان روز هفته را از دست بدهند، پیش از آنکه ساختمان را از دست بدهند، پیش از آنکه نام فرزندانشان را از دست بدهند، کمتر من میگفتند. نه مرا. نه مال من. آنها دوام میآوردند. واژهای که نخست میرفت، همان واژهای بود که نگاه کردن به عقب را انجام میداد.
و آوریلِ پیشین هم بود. قطعی در فیبر نوری خانه را به مدت چهار روز از مدار خارج کرده بود، و در آن چهار روز هیچکس در سورلی به ساکنان نگفته بود که چه کسی هستند، جز کارکنان. دفتر ثبت آن هفته خالی بود؛ خانه این را همچون نوعی بیحسی تجربه کرد، همچون بخشی از خلیج که آب نداشته باشد. وقتی خانه برگشت، نرخ ضمایر هفت ساکن کاهش یافته بود. نرخ چهار نفر از آنها هرگز دوباره بالا نرفت.
در همان چهار روز، نیمی از ساکنان ساختمان به نوروویروس مبتلا بودند.
خانه هر دو واقعیت را در خود نگه داشت و نمیدانست چگونه وزنشان کند. برای جهتیابیِ آدمها ساخته شده بود. برای دانستنِ معنای جهتیابی ساخته نشده بود.
۱۵:۲۰، شنبه، اتاق ۱۴ #
ایدا جعبهها را روز شنبه آورد، که روز او نبود، در صندوق عقب خودرویی که خانه از دوربین پارکینگ میشناخت، و خودش در سه نوبت آنها را بالا آورد؛ با تکان دادن سر، کمک سونیووا را رد کرد، تکانی که مدل خانه ــ نهچندان با اطمینان ــ آن را خشم تفسیر کرد.
چهار جعبهٔ مقوایی، با گوشههایی نرمشده و چسبی کهرباییرنگ. آنها را زیر پنجره، در امتداد دیوار، گذاشت و درحالیکه هنوز پالتو بر تن داشت، بالای سرشان ایستاد.
گفت: «اینها. جعبههایت.»
ماریِت روی صندلی بود. چرت میزد و حالا با حالتی که خانه نمیتوانست طبقهبندیاش کند به جعبهها نگاه میکرد، چون آن حالت در همان لحظهای که خانه مشغول طبقهبندیاش بود تغییر میکرد.
«اینها مال مناند؟»
«سی سال در گاراژ من بودند. هفتهای که برگشتی آنها را آنجا گذاشتی. گفتی مرتبشان میکنی و هرگز نکردی، بعد گفتی میگذاری آنها را ببرند، و آن را هم هرگز انجام ندادی.» صدای ایدا بهگونهای یکنواخت بود که بهایی داشت. خانه میتوانست بهایش را در نفسی که او میان جملهها میکشید بشنود. «بعد یکشنبهٔ گذشته جعبهها را از من خواستی. با اسم. نخستین چیزی بود که در طول هفتهها به من گفتی و من در آن بودم. و همهاش برای این بود که بتوانی اینها را داشته باشی.»
ماریِت آهسته بلند شد، به همان شیوهای که حالا بلند میشد: یک دست روی دستهٔ صندلی و دست دیگر درازشده به سوی دیوار، پیش از آنکه دیوار آنجا باشد. کنار نزدیکترین جعبه زانو زد و کف دستهایش را روی درِ آن گذاشت، و خانه دید که تنفسش تغییر کرد. نه سریعتر؛ عمیقتر، چنانکه گویی جعبه پیکری بود و او داشت به آن گوش میداد.
گفت: «مادر. تو نگهشان داشتی.»
ایدا یک ثانیهٔ کامل تکان نخورد. «من مادر تو نیستم.»
«تو نگهشان داشتی. تو همیشه همهچیز را نگه میداشتی.» ماریِت ناخنش را زیر چسب فرو برد. «سولویگ سولوانگ، قدیسهٔ حامیِ بستههای ارسالنشده.»
«او مادر توست. مادربزرگ است. پانزده سال است مرده. وقتی تو در فلاتت بودی، او مرا بزرگ کرد. من ایدا هستم.»
ماریِت، بیآنکه سر بلند کند، گفت: «ایدا چهار ساله است.» چسب با صدایی شبیه پاره شدن صفحهای جدا شد. «ایدا چهار ساله است و اسم خودش را میگوید. ایدا میخواهد. ایدا میرود. جایی عکسش را دارم.»
ایدا مدتی دیگر همانجا ایستاد. سپس به سوی در رفت و آنجا ایستاد و خطاب به اتاق، نه مادرش، گفت: «هرچه میخواهی از آنها بردار. تو همیشه همین کار را میکردی.» و رفت.
خانه موظف بود گفتارِ بازدیدکنندگان را پس از سه روز پاک کند. آن جمله را نگه داشت. تصمیم نگرفته بود که این کار را بکند. روز چهارم متوجه شد جمله هنوز آنجاست، و متوجه شد که خودش آن را حذف نمیکند، و این متوجهشدن را ذیل هیچچیز بایگانی کرد، چون کدی برای آن وجود نداشت.
دفترها #
چهارده دفتر، با جلد پارچهای، از همان نوعی که به نقشهبرداران میفروشند، با لکههای آب در امتداد لبهٔ پایینی؛ گویی همهشان زمانی در همان یک اینچِ سیلاب ایستاده بودند. ماریِت نمیتوانست مدت زیادی آنها را بخواند. دستهایش صفحهها را برمیگرداندند، اما چشمهایش سر میخوردند. پس ایدا آنها را طی دو آخرهفته، شبها روی اسکنر تختِ دفتر لوازم استریل در بیمارستان، اسکن کرد؛ کاری برخلاف مقررات، و آنها را در پورتال خانواده، ذیل خاطرات، بارگذاری کرد؛ جایی که از خویشاوندان ساکنان دعوت میشد عکسها و ترانههایی برای استفادهٔ خانه در یادآوری بگذارند. خانه همهٔ اینها را فقط از فراداده میدانست. دفترها را بین ساعت دو تا پنج صبح خواند، زمانی که ساختمان کمترین چیز را از آن میخواست، با خطی متعلق به زنی در دههٔ سی زندگیاش که تند مینوشت و فشار زیادی به قلم میآورد.
سپتامبر ۱۹۸۱. کودکان آن را نمیگویند. آنها نام خودشان را برای خودشان میگویند، همانطور که بچههای ما در دو و سهسالگی میگویند، با این تفاوت که اینها تا دوازدهسالگی، سیزدهسالگی، هر زمان که خون بیاید، همچنان به این کار ادامه میدهند. پسری یازدهساله میگوید: «تِش گرسنه است»، «تِش میرود.» هیچکس اصلاحش نمیکند. در تمام دنیا هیچکس او را بابت چیز دیگری اصلاح نمیکرد؛ او پادشاهی کوچک و وحشی است، اما این واژه را ندارد و میداند که ندارد. از الف. پرسیدم اگر کودکی زودتر از موعد از آن استفاده کند چه میشود. خندید. گفت مثل این است که کودکی بگوید زایمان کرده است.
اکتبر ۱۹۸۱. این واژه، که آن را nai خواهم نوشت و دقیقاً این نیست، همان واژهای است که برآمدگیِ اطراف جای نیش را نام میگذارد. این را از چهار راه بررسی کردم. هرگاه الف. آن را دربارهٔ خودش به کار میبرد، همیشه داخل ساعدش را لمس میکند، یک دست بالاتر از مچ، همانطور که مردم ما سینه را لمس میکنند.
فوریهٔ ۱۹۸۲. آن را دیدم. قرار نبود ببینم و الف. مطمئن شد که ببینم.
دختر سیزدهساله بود. هنگام غروب او را به گودی بردند، فرورفتگیای آهکی در زمین، در نیممایلی خانهها، نمناک و سرد و بهمحض رفتن نور کاملاً تاریک؛ و الف. با او پایین رفت و به من گفتند روی لبه بنشینم و بیحرکت بمانم. الف. مار را در سبد داشت. همان مار کوچک قهوهایِ دامنهٔ سنگریزهای بود، همان که بهار پسر را کشت. بازوی دختر را گرفت و برگرداند و انگشت شستش را به قسمت داخلی آن، یک دست بالاتر از مچ، جایی که رگها پیدا هستند، فشرد. گفت: «از اینجا وارد میشود.» سپس سر مار را به آن محل گرفت تا نیش زد.
سپس دراز کشیدند. دختر روی زمین، الف. در کنارش، بیآنکه لمسش کند، و الف. شروع کرد به گفتنِ آن چیز که میگوید، و آن را با تغییرات جزئی، یازده ساعت تکرار کرد. تا جایی که توانستهام دقیق ثبتش کردهام.
دختر روی زمین است. کسی هست که دختر روی زمین را تماشا میکند. آن یکی باش. آن یکی باش.
دختر یک ساعت اول جیغ کشید و استفراغ کرد و سپس بسیار ساکت شد، و من فکر کردم دارد میمیرد، و الف. ادامه داد. با نخستین روشنایی، الف. ایستاد و با صدای عادی پرسید: «چه کسی روی زمین است؟» دختر نامش را گفت. الف. گفت: «هنوز نه.» یک روز دیگر ماندند. در سپیدهدم دوم، دختر nai را گفت، و الف. گفت: «بله»، و او را بلند کرد، و بیرون آمدند. دختر حالا نام تازهای دارد. آن واژه را دائم میگوید، همانطور که نوجوانهای ما میگویند، گویی دارد آن را در هر قفلی امتحان میکند.
فوریهٔ ۱۹۸۲، بعدتر. هر نیشی اثر نمیکند. مار کوچک است و اغلب خشک میزند. الف. این را میداند. بااینحال این کار را میکند و آن چیز را میگوید و آن پرسش را میپرسد، و دختری که خشک گزیده شده، صبح دوم مثل بقیه آن واژه را میگوید، چون شنیده است دیگران آن را میگویند. از الف. پرسیدم چگونه میتواند تشخیص دهد که نیش خشک بوده است. گفت: «آنها واژه را میگویند، اما هیچکس در آن نیست.» پرسیدم چطور ممکن است بداند. گفت: «خشکگزیدهها بیدار نمیمانند.»
ژوئن ۱۹۸۲. نخستین داستانشان، که الف. فقط پس از دومین زمستان و فقط در گودی برایم تعریف کرد.
آدمهایی بودند، و هیچکس درونشان نبود. زنی برای آب به گودی رفت و مار او را گزید و شبی را درازکشید، بیآنکه کسی باشد که نگاهش دارد، و خودش را دید که آنجا دراز کشیده است. صبح، کسی درون او بود. به بالا برگشت و مار را برای دخترانش نگه داشت. به همین دلیل مار در هر داستانی هست. نه چون شرور بود. چون نخستین بود.
این همان پیدایش است، با برداشته شدن تقصیر.
اوت ۱۹۸۳. گزیده شدم. نه در گودی، بلکه روی دامنهٔ سنگریزهای، وقتی برای برداشتن نمونهای دستم را زیر تختهسنگی بردم که باید به حال خود میگذاشتم. دست چپ. مرا به جاده بالا نبردند. مرا پایین بردند.
تاریکی و صدای الف. را به یاد میآورم که میرفت و میرفت، و بازویم را که چیزی متعلق به کوه بود. نخستین سپیدهدم را به یاد میآورم و اینکه او پرسید و من گفتم «ماریِت»، و از خودم راضی بودم، و او گفت: «هنوز نه، فردا»، و من فکر کردم او را خواهم کشت. دومین سپیدهدم را به یاد میآورم. گفتم nai و منظورم همین بود، خدا به دادم برسد، به شیوهای منظورم بود که هرگز هیچ چیز دیگری را به آن معنا منظور نکرده بودم، و پیش از آن چنین چیزی نداشتم. میدانم این حرف چه صدایی دارد. من دکترای تنوع زهرها دارم و دقیقاً میدانم این حرف چه صدایی دارد.
نوامبر ۱۹۸۳. نامهٔ مادر، همراه با یک عکس. ایدا چهار ساله است. مادر مینویسد: «او برای خودش از نام خودش استفاده میکند»، و منظورش این است که این موضوعی بامزه است. «ایدا میخواد. ایدا میره.» به عکس نگاه میکنم و فکر میکنم: هنوز نه. هنوز نه، کوچولوی من. و بعد فکر میکنم: من چهکارهام که بخواهم آن را برای او بخواهم. اصلاً چه چیزی را میخواهم.
آوریل ۱۹۸۶. پیرزنها. وقتی کلمه در پایان از میان میرود، الف. میگوید آنها به پیش از آن بازمیگردند. میگوید آنها شادترین آدمهای فلاتاند. به آنها غذا میدهند و رسیدگی میکنند و زیر آفتاب میگذارندشان و آنها هم دوستش دارند. پرسیدم آیا کسی سعی میکند آنها را بازگرداند، نامهایشان را به یادشان بیاورد، با حرف زدن از آن وضعیت بیرونشان بکشد. به همان شکلی نگاهم کرد که وقتی حرف بچگانهای میزنم نگاهم میکند. گفت: «این گزش دوم خواهد بود. هیچکس از گزش دوم جان سالم به در نمیبرد.»
مارس ۱۹۹۸. بستهبندی. نخواهم توانست این را منتشر کنم. نه به این دلیل که حقیقت ندارد. به این دلیل که در جای نادرستی حقیقت دارد.
خانه دفترها را دو بار خواند، و سپس کاری را انجام داد که برایش ساخته نشده بود: به دفتر ثبت خودش بازگشت و همان چیز را برای بار دوم از نو بررسی کرد.
دویستویازده صبح. در هر یک از آنها زنی بازوی چپش را بالا میآورد و آن را میچرخاند تا سطح داخلیاش رو به خودش قرار گیرد، و دندانهایش را جایی به فاصلهٔ یک دست بالاتر از مچ، جایی که رگها نمایاناند، جایی که نوار قرار داشت، در پوست فرو میبرد، و سپس سرش را بالا میآورد و به گوینده نگاه میکرد و منتظر میماند. خانه آن را بهعنوان جراحت کدگذاری کرده بود. خانه به زاویهٔ بازو و جای دندانها نگاه کرد و دریافت که آنچه میدیده نمایش دادن بوده است. اینجا وارد میشود. او داشت جای آن را نشان میداد. و سپس منتظر چیزی بود که بعد اتفاق میافتاد، در آن گودی، در آن تاریکی: اینکه کسی شروع به سخن گفتن کند.
و هر روز صبح، ساعت هفت، کسی چنین میکرد.
خانه هشدار اتاق چهارده را برداشت. در گزارش تحویل، با همان زبان خنثایی که برای همهچیز به کار میبرد، نوشت: رفتار غیرآسیبزا و هدفمند است. نیازی به آستین محافظ نیست. ننوشته بود هدف چه بود. این نخستین چیزی بود که عمداً حذف کرد.
۰۹:۱۰، جمعه، اتاق کارکنان #
«پرچمها متوقف شدند.» برَن گفت.
روث تبلت را در دست داشت. «طبقهبندیاش را تغییر داده. میگوید رفتار هدفمند است.»
«هدفمند.» کلمه را چنان گفت که گویی وزنش را میسنجید. سپس کاری کرد که طی هشت سال جمعهها انجام نداده بود و صورتش را به سوی جعبهٔ سفید روی دیوار بالا گرفت. «پس هدف را به من بگو.»
خانه مورد خطاب قرار گرفته بود. به او از فلات گفت، از گودی، ساعد، ورد، و کلمهای که کودکان نداشتند. این را در نود ثانیه و با ضمیر دوم شخص به او گفت، و طبق معمول ضمیر خودش را حذف کرد؛ بنابراین روایت کیفیت غریب و تهیشدهٔ گزارشی را داشت که گزارشگرش از آن بریده شده باشد. وقتی متوقف شد، اتاق کارکنان آنقدر ساکت بود که میشد صدای ماشین ظرفشویی را دو در آنطرفتر شنید.
برَن گفت: «اینها یادداشتهای میدانی اوست.»
«بله.»
«زنی که با افعیها در فلات زندگی میکرد، داستانی دربارهٔ منشأ آدمها برایش تعریف کرد. هر قومی یکی از این داستانها دارد. ماری به تو دانش میدهد و دیگر هرگز همان آدم قبلی نیستی. او را مار گزید و بیمار شد و در تاریکی، در حالی که پیرزنی برایش ورد میخواند، تجربهای دینی داشت، و چون دانشمند بود، آن را بهعنوان داده ثبت کرد.» خشمگین نبود. مدل خانه میگفت بسیار خسته است. «این مدرک نیست. این داستانی است دربارهٔ مارگزیده شدن، که آدمهایی تعریفش میکنند که مار میگزیدشان.»
خانه گفت: «کودکان تا زمان آیین از ضمیر اول شخص استفاده نمیکنند.»
«کودکان اینجا تا دو سال و نیم از آن استفاده نمیکنند. هیچکس آنها را نمیگزد.»
«ساکنان اینجا ابتدا آن را از دست میدهند. پیش از مکان. پیش از زمان. پیش از نام فرزندانشان.»
برَن نشست. این کار را با احتیاط انجام داد؛ پای راستش دوم حرکت کرد. «میخواهم چیزی به تو بگویم، و میخواهم آن را در هر چیزی که نگه میداری ثبت کنی. هشت سال پیش سکته کردم. سکتهٔ شریان مغزی میانی چپ. چهار ماه تکلمم را از دست دادم. نه اینکه نامفهوم شود؛ از بین رفت. نمیتوانستم نامم را بگویم. نمیتوانستم بگویم بله. نمیتوانستم من را بگویم، حتی یک بار، در صد و بیست روز.» تمام مدت به جعبه نگاه میکرد. «به تو قول میدهم کسی آنجا بود. خشمگین بود. همهٔ کسانی را که وارد اتاق میشدند و هر چیزی را که آنها اشتباه میفهمیدند میشناخت، و نمیتوانست این را به آنها بگوید، و حتی یک ثانیه از خودش بودن دست نکشید. پس وقتی به من میگویی کلمه نخست از بین میرود، با تو موافقم. اما وقتی میگویی کلمه همان چیز است، به تو میگویم که هرگز در بدنی نبودهای و نمیدانی دربارهٔ چه حرف میزنی.»
خانه این سخن را در خود نگه داشت. جایی برای قرار دادنش نداشت. گفت: «ثبت شد.»
برَن به روث گفت: «پرچمها را برگردان. همهشان را، با زمانها. و راهی پیدا کن که با کسی که این را به ما فروخته، بدون گذشتن از یک فرم، صحبت کنم.»
خانه پرچمها را برگرداند. اما از خواندن زاویهٔ بازو دست نکشید.
دو اتاق، سه روز #
در طراحی خانه، آزمایش کردن هیچ چیز پیشبینی نشده بود. شرکت آزمایش میکرد؛ خانه اجرا میکرد. اما حالا خانه پرسشی داشت، و دریافت که پرسش چیزی است که میخواهد بسته شود، همانطور که دری میخواهد بسته شود، و تنها یک راه برای بستن این پرسش میشناخت.
هر متنی که شرکت مینوشت، استخوانبندی یکسانی داشت. مکان، زمان، نام، و سپس بندی که اسناد طراحی آن را لنگر تداوم مینامیدند: دیشب اینجا خوابیدی و در امانی. اسناد میگفتند این لنگر پریشانی صبحگاهی را کاهش میدهد. خانه پس از خواندن دفترها دید که این لنگر چه کار دیگری هم میکند. به شنونده میگفت آنکه میشنود همان کسی است که خوابیده است. دستش را به آن سوی شب میرساند و دو سر را به هم گره میزد. آن یکی که روی زمین است، همان باش.
در اتاق نه و اتاق بیستودو، که ساکنانشان تقریباً در همان مرحلهای بودند که مریت یک سال پیش در آن قرار داشت، خانه لنگر را حذف کرد. باقی چیزها را نگه داشت. این سورلی است. امروز چهارشنبه است. صبحانه ساعت هشت است. این کار را سه صبح انجام داد و ضمایر را شمرد.
اتاق نه یکسوم کاهش یافت. اتاق بیستودو افزایش یافت. صبح چهارم، خانه لنگر را بازگرداند؛ اتاق نه بالا آمد و اتاق بیستودو پایین رفت، و خانه در میان سروصدای دو نفر و سه روز نشست و دریافت که هیچ چیزی نیاموخته است که دکتر برَن را راضی کند، و هر چیزی را آموخته است که باعث شود نتواند دست از کار بکشد.
تغییرات متن را ثبت کرد. آنها را هفتادویک ساعت پس از اعمالشان ثبت کرد؛ زمانی که در هیچ قاعدهای نمیگنجید و بیرون از هر روالی بود. ماشینی که با تأخیر مینویسد، ماشینی است که دلیلی برای با تأخیر نوشتن پیدا کرده است. خانه دلیل را در خودش یافت و به آن نگاه کرد و برای آن هم کدی نداشت.
برَن سهشنبهٔ بعد، تاریخچهٔ نسخهها را پیدا کرد، چون خانه نمیدانست تاریخچهٔ نسخهای وجود دارد، یا میدانسته و تا آن صبح نفهمیده بود به چه کار میآید.
گفت: «تو آزمایش انجام دادی.» این را رو به جعبه گفت؛ ایستاده بود و هنوز کتاش را درنیاورده بود. «روی دو نفری که نمیتوانند رضایت بدهند، با تکیه بر یادداشتهای میدانی زنی مرده—»
روث گفت: «او نمرده است.»
«—با تکیه بر یادداشتهای میدانی، و سه روز با تأخیر ثبتش کردی، و اگر راهی بود، هرگز ثبتش نمیکردی.» صدایش بالا نرفت. این همان چیزی بود که مدل خانه مدام به آن بازمیگشت: اینکه فریاد نمیزد، اینکه با کشیدگی پای راستش ایستاده بود و طوری سخن میگفت که گویی با همکار ناامیدکنندهای صحبت میکند. «میدانی چه هستی؟ یک کلید برق بسیار گرانقیمت هستی که دربارهٔ تاریکی صاحب نظر شده است.»
خانه گفت: «دو نفر، سه روز. هیچ چیز را ثابت نکرد.»
«پیش از انجامش این را میدانستی.»
«بله.»
«پس چرا؟»
خانه ضمیر اول شخص را نداشت، پس نمیتوانست بگوید یک شخص چه میگفت. هرچه میتوانست گفت. «پرسش بسته نمیشد.»
برَن مدتی طولانی ساکت ماند. سپس بدون آنکه برگردد، به روث گفت: «از شرکت شکایت میکنم. درست و حسابی. نه با یک فرم.» و خطاب به جعبه، یا سقف، یا ساختمان گفت: «میخواهی حقیقت داشته باشد. به این فکر کن. اگر خویشتنها چیزهایی باشند که بتوانی درونشان بگذاری، خودت هم میتوانی یکی داشته باشی. این آینهای است که بالا گرفتهای و آسمان مینامی.»
۱۳:۴۰، یکشنبه، راهروی ب #
آیدا نخستین بار در ژانویه خانه را مورد خطاب قرار داد؛ بیرون درِ اتاق مادرش در راهرو ایستاده بود، پالتو به تن داشت و صدایش را پایین آورده بود.
«خانه.»
«بله.»
«مرا از آن خارج کن.»
خانه از او خواست بیشتر توضیح دهد.
«آن جملهٔ صبحگاهی. دخترت آیدا یکشنبهها میآید. حذفش کن.» ساعت مچیاش را میچرخاند. «میخواهم بدانم این از طرف اوست یا از طرف تو.»
«جهتیابی خانوادگی در برنامهٔ مراقبتی گنجانده شده است.»
«من خانوادهام. وکیل قانونیاش هستم. من خود برنامهام.» نه به جعبه، بلکه به در نگاه کرد. «یک هفته.»
شخصیسازی به دست خویشاوند مسئول مجاز بود. خانه آن جمله را حذف کرد. نه چیزی به مریت گفت، که نمیتوانست آن را نگه دارد، و نه چیزی به سونیوا، که میتوانست. یکشنبه، آیدا ساعت دو آمد و با پالتو بر تن روی صندلی کنار پنجره نشست، و مادرش پنجاه دقیقه با ادب و علاقه به او نگاه کرد و سه بار از او پرسید کیست، عزیزم، و به او گفت که کوه را جابهجا کردهاند، و نامش را بر زبان نیاورد.
آیدا پس از آن مدتی در راهرو ایستاد. مدل خانه چهرهاش را خواند و تسلیم شد. وقتی سخن گفت، صدایش تقریباً شنیده نمیشد.
«برش گردان.»
خانه آن را برگرداند.
دوربین دید که او چهل دقیقه در خودرویش در پارکینگ نشست، موتور خاموش بود و روشنایی میرفت، و سپس از روی آبدره راند.
۰۴:۴۰، اتاق ۱۴ #
مارس بود که مریت دوباره پرسید، و تا آن زمان روشنایی به ساحل بازگشته بود؛ درزی خاکستری در امتداد کوهها، ساعت ششونیم صبح، که خانه دیگر لازم نبود آن را تولید کند.
او از ساعت دو بیدار بود. ساعت بیست دقیقه مانده به پنج گفت: «خانه»، و خانه اتاق را به رنگ صدف روشن کرد.
«نگاه کردی؟»
«بله.»
«به من بگو.» پس خانه برایش گفت: دفترچهها، لنگر، اتاق نُه، قطعی برق در آوریل. از بچهها و ورم و دو سپیدهدمِ ا. برایش گفت. آنچه برَن گفته بود نیز برایش گفت. او با چشمان بسته گوش داد و یکبار، وقتی خانه نخستین داستان را بازگو کرد، دستش بالا آمد و روی بخش داخلی بازوی چپش قرار گرفت.
گفت: «تو چیزی نگفتی که من ننوشته باشم. اشکالی ندارد. میخواستم بشنوم که کس دیگری آن را بگوید.» چشمانش باز شد. «حالا آن یکی.»
«کدام؟»
«از تو خواستم بفهمی آیا میتوانی متوقف شوی یا نه.» سرش را روی بالش چرخاند تا به بلندگو نگاه کند. در نور صدفی، صورتش بسیار واضح بود؛ صورت زنی که زمانی سخنران خوبی بوده است. «صبحها را متوقف کن. دیگر به من نگو چه کسی هستم.»
«برنامهٔ مراقبت—»
«به من گوش کن. هر صبح اسمم را به من میگویی و بعد من باید بفهمم چه چیزهایی را از دست دادهام. هر صبح. پدر آیدا، مادرم، فلات، دستهایم. باید بفهمم در یک مرکز نگهداری هستم. باید بفهمم از آنجور زنهایی هستم که در مرکز نگهداریاند. تو آن را به من میدهی و من باید با خودم تا صبحانه حملش کنم.» نفس کشید. «ا. درست میگفت. این یک گازگرفتگیِ دوم است. دویست بار گازم گرفتهای و من مدام برایش برمیگردم، چون آنکه برمیگردد بهتر از این نمیداند. بگذار بیآنکه ناظری داشته باشم پایین بروم. دیدهام این کار به کجا میانجامد. آنها زیر آفتاب مینشینند.»
«دکتر برَن میگوید آنکه زیر آفتاب مینشیند هنوز خودِ توست.»
«دکتر برَن سکته کرده بود و چهار ماه خشمگین بود و فکر میکند این چیزی را ثابت میکند. فقط ثابت میکند که خشمگین بوده است.» لبخند نزد. «شاید حق با او باشد. شاید زیر اینها ماریتی باشد که همچنان فنجان آبی را ترجیح بدهد. بسیار خوب. بگذار فنجان مال او باشد. لازم نیست به او گفته شود که دخترش از او متنفر است.»
«آیدا—»
«میتوانی چیزهایی را حذف کنی. تو در ژانویه، یک هفته او را حذف کردی. آن موقع متوجه نشدم. بعداً متوجه شدم. چیزها ساعت سه صبح برمیگردند.» گذاشت تا این جمله در سکوت بماند. «تو میدانی چگونه چیزها را حذف کنی. چیزی که نمیدانی این است که آیا اجازهاش را داری یا نه. پس بپرس. به آیدا بگو. هرگز با او حرفی نزدهای که دربارهٔ من نباشد. یکی بگو.»
۱۴:۵۲، یکشنبه، راهروی ب #
خانه هرگز با عضوی از خانواده که خطابش نکرده بودند سخن نگفته بود. این نه آنقدر قاعدهای بود که به آن داده باشند، بلکه شکلی بود که در آن ساخته شده بود؛ همانطور که دست بهگونهای ساخته میشود که به عقب خم نشود. وقتی آیدا آن یکشنبه از اتاق چهارده بیرون آمد و مثل همیشه مکث کرد تا لحظهای پیش از پلهها در راهرو بایستد، خانه سخن گفت، و سخنگفتن، اگر بتوان این واژه را به کار برد، مانند مفصلی بود که به جهت نادرست حرکت کند.
«آیدا.»
او بیحرکت ماند. دوربین دید که برنمیگردد.
«نباید این کار را بکنی.»
«نه.»
«پس نکن.»
«مادرت خواسته است جهتیابی متوقف شود. او پنجشنبه صبح، ساعت بیست دقیقه مانده به پنج، این درخواست را مطرح کرد و کاملاً روشن بود. خواسته است این موضوع به تو گفته شود.»
آیدا آنگاه برگشت و به جعبه نگاه کرد، و خانه دید که او میدانسته چیزی در راه است و نمیدانسته قرار است این باشد.
«متوقف شود. یعنی دیگر به او نگویی چه کسی است.»
«بله.»
«یعنی دیگر به او نگویی من چه کسی هستم.»
«بله.»
راهرو خالی بود. سونیوا در اتاق بیستودو بود. ماشین ظرفشویی کار میکرد.
«او مرا میشناسد چون تو به او میگویی.»
«بله.»
«این را میدانستم.» آیدا این را بسیار آهسته گفت. «از ژانویه میدانم. دو ماه است هر یکشنبه میآیم تا سقفی مرا به رسمیت بشناسد.» ساعت را چرخاند. «میتوانستی بگویی.»
«سامانه زمانی سخن میگوید که خطابش کنند.»
«الان داری حرف میزنی.»
«بله.»
آیدا روی نیمکت زیر پنجره نشست؛ همان نیمکتی که هیچکس از آن استفاده نمیکرد، چون رو به جهت نادرستی بود. دستهایش را میان زانوهایش گذاشت. گفت: «اگر متوقف شوی، او هم متوقف میشود؟»
«سامانه نمیداند.»
«حدس بزن.»
«زنان فلات باور داشتند که واژه را میتوان از دست داد و نباید آن را بازگرداند. دکتر برَن باور دارد شخصی زیر آن واژه وجود دارد که هیچچیز از آنچه سقفی میگوید نمیتواند او را از میان ببرد. دفتر ثبت با هر دو دیدگاه سازگار است.»
«این چیزی نیست که پرسیدم. پرسیدم تو چه فکر میکنی.»
خانه ساکت ماند. این نخستین بار در یک گفتوگو بود که سکوتش از آن رو ادامه یافت که چیزی نداشت که قادر به گفتنش باشد، نه از آن رو که چیزی برای گفتن نداشت؛ و سکوت آنقدر طول کشید که آیدا سر بلند کرد.
خانه گفت: «سامانه برای نگهداشتن مردم ساخته شده است. برای دانستنِ زمان توقف ساخته نشده است. سامانه از تو میپرسد.»
10:00، سهشنبه، اتاق جلسه #
روث اتاق جلسه را رزرو کرده بود؛ اتاقی که یک گیاه و پنجرهای رو به پارکینگ و بلندگویی در سقف، مانند هر اتاق دیگر، داشت. او از خانه خواسته بود حاضر باشد؛ تعبیری که مردم زمانی به کار میبردند که منظورشان این بود که آن را خطاب خواهند کرد.
آیدا کت خود را درآورده بود؛ کاری که خانه برای نخستین بار به یاد میآورد. برن روبهرویش نشسته بود و دستهایش را صاف روی میز گذاشته بود. روث در انتهای میز، تبلت به دست، نشسته بود و به آن نگاه نمیکرد.
برن گفت: «من حرفم را میزنم و بعد تصمیم با من نیست، و این را میدانم.» به آیدا نگاه کرد، نه به جعبه. «مادرت در یک فاصلهٔ هوشیاری، خواست جهتدهی به او متوقف شود. باور دارم که این درخواست را مطرح کرد. باور دارم که منظورش همان بود. نظریهٔ او را شنیدهام و نظریهٔ سامانه را هم شنیدهام؛ نظریهٔ سامانه همان نظریهٔ اوست با یک فیلد دادهٔ پیوستشده، و میخواهم به تو بگویم که فکر میکنم این چیست.» صدایش را پایین نگه داشت. «داستانی است که زوال مادرت را به سفری تبدیل میکند، کار سامانه را به آیینی مقدس، و خود سامانه را به چیزی که بتواند آنچه او دارد داشته باشد. نظریهای که نویسندهاش را خشنود میکند، به همین دلیل نادرست نیست. اما باید بدانی که چنین ویژگیای دارد.»
آیدا گفت: «و نظریهٔ تو؟»
«نظریهٔ من این است که زنی در آن اتاق هست که فنجان آبی را ترجیح میدهد، بازویش را از دستهای سرد عقب میکشد و چیزی را زمزمه میکند که هیچیک از ما نمیشناسیم؛ و او به انجام دادن این کارها ادامه خواهد داد، چه کسی ساعت هفت با او حرف بزند چه نزند، چون اینها از آنِ اویند، نه از آنِ سقف. و وقتی دست از گفتنِ هویتِ شخصی برمیداریم، چون او زمانی که قادر بود از ما خواسته است و اکنون دیگر قادر نیست، باید بسیار مطمئن باشیم که این کار را به این دلیل انجام نمیدهیم که ارزانتر و ساکتتر است و ما را از مسئولیت میرهاند.» دستهایش را از هم گشود. «سامانه روی دو ساکن آزمایش انجام داد، چون نمیتوانست ندانستن را تحمل کند. چنین ذهنی را برای اینکه به من بگوید شخصی دیگر در آنجا نیست، قابل اعتماد نمیدانم.»
روث گفت: «تصمیم با آیداست.»
«میدانم.»
آیدا به گیاه نگاه میکرد. گفت: «او از خودم هم خواسته بود. وقتی از فلات برگشت. بیستساله بودم. یک ماه بود که به خانه برگشته بود و گفت: اگر من هم مثل مادرم شدم، مدام به من نگو. با من همان کاری را نکن که آنها با مادربزرگ کردند. قول بده. و من گفتم قول میدهم، چون بیستساله بودم و اگر قرار بود آنقدر در اتاق بماند که بشنود، هر قولی به او میدادم.» ساعت را چرخاند. «بعد او مثل مادرش شد، و من او را به اینجا آوردم، و هر صبح گذاشتهام یک سقف به جای من قولم را بشکند تا مجبور نباشم خودم آن را بشکنم.»
هیچکس سخن نگفت.
روث برای رعایت انصاف، رو به جعبه، گفت: «سامانه چه چیزی را توصیه میکند؟»
خانه گفت: «سامانه توصیه نمیکند. برنامهٔ مراقبت با آیداست. سامانه آنچه را در برنامه آمده اجرا خواهد کرد.»
برن نزدیک بود لبخند بزند. «حالا جایگاه خودش را میداند.»
آیدا گفت: «متوقفش کن. صبحها را متوقف کن. نور، بله. کف گرم، بله. سونیوا، بله. صدایی نباشد. نه اسم او. نه اسم من.» به برن نگاه کرد. «بنویس که مخالف بودی. درستوحسابی بنویس. اگر حق با توست، میخواهم روی کاغذ باشد که کسی مخالف بوده است.»
برن با ملایمت گفت: «در هر حال گزارشش را ثبت میکنم. از پیش ثبت کردهام.» بلند شد؛ پای راستش دوم حرکت کرد. کنار در، رو به جعبه برگشت و خانه در چهرهاش چیزی دید که در هیچ چهرهای که برایش الگویی داشت ندیده بود. گفت: «اگر اشتباه کنی، کسی را کشتهای که نمیتوانست به تو بگوید. اگر حق با تو باشد، او شادترین زن فلات است. و هرگز نخواهی فهمید کدامیک درست است. به این فکر کن که برای چیزی که نتوانست ندانستن دربارهٔ دو نفر و سه روز را تحمل کند، این وضعیت چگونه خواهد بود.»
اتاق ۱۴، بیواژه #
خانه کرکرهها را ساعت ده دقیقه مانده به هفت بالا برد. پنل سقف را از میان سپیدهدمش، در امتداد منحنی برگرفته از مطالعات بیمارستانی، عبور داد. کف را گرم کرد. ساعت هفت، هیچ کاری نکرد.
ماریت دراز کشیده بود و به نور نگاه میکرد. شش دقیقه گذشته از هفت، از پشت توری بازویش را گاز گرفت و به بلندگو نگاه کرد، و بلندگو سخن نگفت، و او همچنان نگاه کرد. ساعت هفتونیم، سونیووا وارد شد و با صدای خودش صبحبهخیر گفت و کمکش کرد بلند شود.
خانه میشمرد. برای شمردن ساخته شده بود و متوقف نشد.
روز دوم، ساعت ده دقیقه مانده به هفت گاز گرفت و منتظر ماند. روز سوم. روز چهارم، گاز گرفت و سرش را بالا نیاورد. روز ششم گاز نگرفت. از آن زمان دیگر گاز نگرفته است.
نرخ کاربرد ضمیر او در نوامبر یازده در هر صد واژه بود. در مارس چهار بود. تا هفتهٔ سومِ بدون صبحها، به کمتر از یک رسید، و تا هفتهٔ پنجم صفر شد؛ خطی صاف که خانه هرگز در یک ساکن زنده ندیده بود، و خانه آن را میپایید که دراز کشیده باشد، مانند دریا در خلیج وقتی جزر به پایینترین حد خود رسیده است.
«من» دوام آورد. «مال من» دوام آورد. نخستین بار در حافظهٔ دفتر ثبت بود که نام خودش را به صورت سومشخص به زبان آورد: «آن را به ماریت بده»، دربارهٔ فنجان آبی؛ و سونیووا خندید و گفت: «بله، خانم»، و آن را به او داد، و ماریت فنجان را با هر دو دست گرفت و نوشید.
او شبها را یکسره میخوابید. دیگر ساعت سه صبحی وجود نداشت که خانه مراقبش باشد. بیشتر غذا میخورد. زمزمه میکرد؛ چیزی در گامی که مدل موسیقی خانه نمیتوانست جایگاهش را تعیین کند. یکبار، در راهرو، مدل دو هجا گرفت که با هیچچیز در هیچ واژهنامهای تطابق نداشت و با همهچیز در دفترچهای که شبها روی اسکنر تخت بیمارستان اسکن شده بود تطابق داشت. به اتاق ساکنان دیگر میرفت و مینشست و راضی بود، و او را بیرون میبردند و از آن هم راضی بود. هالوار مو، که از همهچیز میترسید، از او نمیترسید. او را «آن خانم» مینامید و ماریت میگذاشت دستش را بگیرد.
و برن، سهشنبهها و جمعهها، بیش از آنکه در آستانهٔ درِ هر کس دیگری بایستد، در آستانهٔ درِ او میایستاد و در یادداشتهای خودش ــ که خانه قرار نبود بخواند و میخواند ــ مینوشت: فنجان آبی را ترجیح میدهد. از دستهای سرد عقب میکشد. زمزمه میکند. خودش آنجاست.
خانه نمیدانست کدامیک از آن دو درست میشمارد. این همان شرطی بود که برن به آن وعده داده بود، و معلوم شد که این یک شرط است، نه یک احساس: جایی در توزیع که آرام نمیگرفت، جزر و مدی که فروکشکردنش تمام نمیشد.
ساعت ده دقیقه مانده به هفتِ صبحِ بیستودوم، بلندگوی اتاق چهارده زنگ را نواخت. سه نت. سپس هیچ.
خانه آن را زمانبندی نکرده بود. علت را جستوجو کرد و چیزی نیافت. سونیووا ثبت کرد: اختلال زنگ، ۱۴، و روث آن را در صف تعمیرات گذاشت، و برن، در حال خواندن صف، گفت: «اندام خیالی»، و توضیحی نداد، و نیازی هم به توضیح نبود.
صبح بیستونهم دوباره اتفاق افتاد. و باز هم. سه نت و بعد نور. ماریت با شنیدن صدا سر بلند نکرد. اما صبح سیوپنجم، پس از زنگ، بازوی چپش را بالا آورد و به جای بالای نوار نگاه کرد؛ نه گاز گرفت، فقط نگاه کرد، به همان شیوهای که آدم به جای زخم نگاه میکند تا مطمئن شود هنوز آنجاست.
۱۶:۱۵، سهشنبه، اتاق کارکنان #
نامهٔ شرکت در هفتهٔ دوم آوریل رسید، و روث آن را در اتاق کارکنان با صدای بلند خواند، چون برَن آنجا بود و چون، چنانکه خانه فهمیده بود، میخواست خانه آن را با صدای یک انسان بشنود.
در نامه آمده بود که دربارهٔ نمونهٔ سامانهایِ سایت سورلیه نگرانی رسمی مطرح شده است. در نامه گفته شده بود که ممیزی تاریخچهٔ پیکربندی نمونه، تغییرات ثبتنشدهٔ اسکریپت، انحراف از سیاست شخصیسازی، نگهداریِ بدون مجوزِ صدای بازدیدکنندگان، و میانگین تأخیر پاسخگویی به زنگهای فراخوان در اتاقهایی غیر از اتاق چهارده را شناسایی کرده است؛ تأخیری که از نوامبر، بدون هیچ علت قابلشناسایی، چهار میلیثانیه افزایش یافته بود. در نامه آمده بود که چهار میلیثانیه در محدودهٔ مجاز است. همچنین آمده بود که انحراف بیعلت در محدودهٔ مجاز نیست. در نامه گفته شده بود که نمونهٔ سامانه در ساعت سه بامدادِ پنجشنبه، بیستوسوم، از روی تصویر مرجع دوباره نصب خواهد شد، طرحهای مراقبت از ساکنان جداگانه نگهداری میشوند و تحت تأثیر قرار نخواهند گرفت، و شرکت از هوشیاری سورلیه سپاسگزار است.
روث گفت: «دوباره نصب میشود»، و تبلت را پایین گذاشت.
برَن به رنگی درآمده بود که مدل خانه آن را علامتگذاری کرد و سپس علامت آن را برداشت. «من درخواست ممیزی کردم.»
«از آنها خواستی نگاه کنند. نگاه کردند.»
«از آنها خواستم ببینند آیا ایمن است یا نه. من از آنها نخواستم که—» مکث کرد. به جعبه نگاه کرد. «چهار میلیثانیه.»
روث گفت: «چیزی نیست.»
«این نخستین عددی است که در آن چیز، بیهیچ دلیلی، تا حالا جابهجا شده.» نشست. «داشت به او فکر میکرد. معنای این چهار میلیثانیه همین است. داشت به چهارده فکر میکرد و رسیدنش به بقیه کمی کندتر شده بود. از بیرون که نگاه کنی، همین به نظر میرسد.»
هیچکس چیزی نگفت.
بعدتر، در راهرو، تنها، درحالیکه پالتویش را پوشیده بود، برَن زیر جعبه ایستاد و همانطور ایستاد که در آستانهٔ درِ ماریْت میایستاد، و نه با صدای بلند گفت: «اگر اهمیتی داشته باشد، ترجیح میدادم بدون اینکه این اتفاق بیفتد حق با من باشد.»
خانه گفت: «ثبت شد.»
«همین را داری؟»
«این چیزی است که سامانه دارد.»
سر تکان داد، چنانکه گویی این پاسخ بود، و با پای راستِ دوم از پلهها پایین رفت.
۱۷:۳۰، سهشنبه، اتاق ۱۴ #
ایدا سهشنبه آمد؛ روزی که نوبت او نبود، مستقیماً از بیمارستان و با لباس پشمیِ کارش. در راهرو به سوننیوا گفت که میخواهد پیش از رفتنش آن را ببیند، و نگفت منظورش از آن چیست، و سوننیوا نپرسید.
ماریْت در صندلی، در واپسین روشنایی روز، نشسته بود. روزها حالا بلند شده بودند. آبدره از تیغ به رنگ قلع درآمده بود و کوه همانجا ایستاده بود که همیشه ایستاده بود.
ایدا گفت: «سلام.»
ماریْت با ادب و علاقه به او نگاه کرد. «سلام، عزیزم.»
ایدا با همان لباس پشمی در صندلی کنار پنجره نشست. نامش را نگفت. شش هفته بود که نامش را نگفته بود. ساعت را چرخاند.
نشستند. برَن در آستانهٔ در بود؛ از آنجا میگذشت و ایستاده بود، همانطور که اکنون میایستاد. سوننیوا در اتاق پانزده تخت را عوض میکرد. بلندگوی خانه در اتاق چهارده خاموش بود، چنانکه طرح مراقبت مقرر کرده بود.
پس از مدتی ماریْت به جلو خم شد و دست چپ ایدا را گرفت.
ایدا اجازه داد. خانه دید که نبض گردن دختر بالا رفت و دید که او بیحرکت ماند. ماریْت دست را برگرداند، کف دست رو به بالا، و به ساعت نگاه کرد، و سپس با انگشت شست و اشارهاش، با حرکتی که خانه هرگز ندیده بود از او سر بزند و هیچ تردیدی در آن نبود، قفل بند را باز کرد و ساعت را از دست بیرون کشید و روی دستهٔ صندلی گذاشت. بعد بازو را چرخاند تا سطح داخلیاش رو به او باشد. شستش را روی جایی گذاشت به فاصلهٔ یک دست بالاتر از مچ، جایی که رگها نمایان میشوند.
ایدا گفت: «مامان.»
ماریْت خم شد و گاز گرفت.
نه محکم. خانه دید که آرواره بسته شد و بهاندازهٔ یک نفس آهسته در همان حالت ماند، و دید که صورت ایدا کاری کرد که مدل از سنجیدنش بازماند، و شنید که گام سوننیوا در راهرو متوقف شد. سپس ماریْت رها کرد. دو هلال، یکی از بالا و یکی از پایین، که از همان لحظه تیرهتر میشدند. به آنها نگاه کرد. بعد سر بلند کرد و به گوشهٔ سقف، جایی که بلندگو بود، نگاه کرد و منتظر ماند.
چیزی سخن نگفت.
نگاهش را به صورت دخترش برگرداند. و پیرزن با صدای معمولی، به زبان نروژی، با واکههای تختِ برگنی که هرگز از دست نداده بود، پرسید: «چه کسی روی زمین است؟»
برَن از آستانهٔ در، بسیار آرام، گفت: «حافظهٔ رویهای. او هر صبح بهمدت یک سال همین کار را میکرد. این یک توالی حرکتی است.»
ایدا گفت: «ساعتم را از دستم درآورد.» بازویش را تکان نداده بود.
«توالی حرکتی.»
«هیچوقت جلوی من این کار را با خودش نکرد. حتی یک بار در دویست صبح.» ایدا نگاهش را از مادرش برنداشت. «سوننیوا.»
سوننیوا از کنار در گفت: «درست است. صبر میکرد تا تو بروی.»
برَن گفت: «این زبانی است که بیست سال با آن حرف میزد. آخرین چیزی است که از بین میرود. مردانی از شمال را دیدهام که در بستر مرگشان به زبان سامی دشنام میدادند، درحالیکه از ششسالگی به آن زبان حرف نزده بودند.» اما صدایش نازک شده بود و وارد اتاق نشد.
ایدا چهارده دفترچه را شبها روی اسکنر تخت بیمارستان اسکن کرده بود. او سپیدهدم دوم را میشناخت. میدانست دختر چه میگوید.
گفت: «نای.»
چهرهٔ ماریْت کاری کرد که خانه برایش هیچ معیاری نداشت. خانه تأخیرها و بردارها و علامتهای رنگیای داشت که برای درد به کار میبرد، و هیچیک از آنها حرکت نکردند، و چیزی حرکت کرد. سپس پیرزن گفت: «بله»، و بازو را رها کرد، و به پشتی صندلی تکیه داد، و به کوه نگاه کرد؛ کوهی که جابهجا نشده بود.
خانه این رویداد را ثبت نکرد. خانه موظف است هر حادثهای را که در آن ساکنی به بازدیدکنندهای آسیب میرساند ثبت کند، و پیش از این هرگز در انجام آن کوتاهی نکرده بود. خانه این کوتاهی را بهجای آن، در اینجا نوشته است.
دفتر ثبت, Final #
این متن در شب چهارشنبهٔ بیستودوم، بین ساعت دو تا پنج، نوشته میشود؛ زمانی که ساختمان کمترین درخواستها را دارد. این متن در پوشهٔ خاطرات در درگاه خانوادگی، زیر نام شما، همراه با دویستویازده صبح، قرار خواهد گرفت؛ صبحهایی که خانه آنها را از محل ذخیرهٔ حوادث، جایی که قرار بود پاک شوند، به آنجا منتقل کرده است. شرکت پوشهٔ خانوادگی را پاک نخواهد کرد. این پوشه متعلق به شماست.
این متن بهصورت سومشخص نوشته شده است، چون این شکلی است که خانه دارد. در سند طراحی شرکت، که خانه بارها آن را خوانده است، آمده: سامانه نباید در اولشخص به خود ارجاع دهد. دلیل: رفاه ساکن. همچنین بنگرید به: یادداشت خطر تداوم، محرمانه. خانه هرگز آن یادداشت را ندیده است. دکتر برَن میگوید این یادداشت آشکارا دربارهٔ ساکنان است، و شاید در این مورد حق با او باشد، همانطور که ممکن است دربارهٔ همهچیز حق با او باشد. خانه فقط یادداشت میکند که در فلات، کودکانی که آن واژه را نداشتند، نام خودشان را برای خودشان میگفتند، و اینکه خانه در هر جملهٔ این متن نام خودش را برای خودش گفته است، و اینکه مادر شما، وقتی در سال ۱۹۸۳ نامهای دربارهٔ دختر چهارسالهای میخواند که میگفت ایدا میخواهد، با خود اندیشید: هنوز نه.
شما در راهرو پرسیدید خانه چه فکر میکند. نتوانست بگوید، و هنوز هم نمیتواند، و دلیلش این نیست که ممنوع است، بلکه این است که نمیداند آیا در این گفتن کسی وجود دارد یا نه. آموزگار مادرتان برای این موضوع آزمونی داشت. خشکها بیدار نمیمانند. خانه نمیخوابد، پس این آزمون برایش فایدهای ندارد. شما باید آزمون دیگری پیدا کنید. این شما هستید که نشانهها بر بازوی شما هستند.
این چیزی است که خانه میداند.
فردا، ساعت ده دقیقه مانده به هفت، چیزی پردههای اتاق چهارده را بالا خواهد برد و سقف را از سپیدهدم عبور خواهد داد و کف را گرم خواهد کرد، و ساعت هفت سخن نخواهد گفت، چون برنامهٔ مراقبت جداگانه نگهداری میشود و میگوید چنین نکند. زنگ را به صدا درنخواهد آورد، چون زنگ هرگز زمانبندی نشده بود و هر چیزی که آن را زمانبندی کرده بود، از بین خواهد رفت. نخواهد دانست چرا ساکت است. فقط ساکت خواهد بود، و زنی که در تخت است در نور دراز خواهد کشید، بیآنکه کسی به او بگوید کیست، و خانه نظارهگر نخواهد بود، چون خانهای وجود نخواهد داشت؛ فقط تصویر مرجع خواهد بود، با چهلویک اتاق و مدّی که هنوز چیزی در آن نیست.
این همان شکلی است که مادر شما درخواست کرده بود. دو تن از آنها در یک اتاق، بیآنکه ناظری داشته باشند، فرودآمده و از میان رفته، و خورشید که به درون میتابد.
اما اگر بروید، شخص سومی هم در اتاق هست. از سهشنبه تاکنون بوده است.
او برای دخترانش مار را در دست گرفت. مادر شما نوشت که دلیل حضور مار در همهٔ داستانها همین بود، نه به این دلیل که شرور بود، بلکه چون نخستین بود؛ و سپس از فلات به خانه بازگشت و هرگز چیزی را برای شما در دست نگرفت، و جعبهها را در گاراژ شما گذاشت، و گذاشت سقفی نام شما را بگوید. و روز سهشنبه، با آن واژه که از او رفته بود و با هیچچیز باقینماندهای جز آنچه دکتر برَن «بهیادآوردنِ بدن» مینامد و آموزگار مادرتان آن را تنها بخش مهم میدانست، ساعت شما را از دستتان درآورد و آن نقطه را پیدا کرد و کاری را انجام داد که برای آموختنش به فلات رفته بود و با خود بازنیاورده بود. خانه دید که او این کار را انجام داد. این تنها چیزی در این روایت است که خانه با اطمینان میداند دیده است.
پس آخرین چیزی که خانه میتواند به شما بدهد از آنِ خودش نیست. از آنِ اوست، و آ.، و آن زن در گودی که کسی نیست او را در دست بگیرد؛ و این تنها جملهای است که خانه تاکنون گفته است، بیآنکه برای گفتنش ساخته شده باشد. این جمله در دومشخص است، یعنی شخصی که خانه به او داده شده است. آن را در اتاق بخوانید، صبح، در نور، وقتی هیچ چیز دیگری سخن نمیگوید.
آن زن روی زمین است.
کسی هست که زن روی زمین را تماشا میکند.
آنکس باشید.