TL;DR

  • داروین استدلال می‌کرد که پس از ظهور زبان، تکامل انسان تحت تأثیر نیروهای اجتماعی شکل گرفت.
  • داروین باور داشت که تغییرات تکاملی چشمگیری (اخلاقی و اجتماعی) در مقیاس‌های زمانی تاریخی، یعنی در طول سده‌ها و نه اعصار، به‌سرعت رخ داده‌اند.
  • او بشریت را موجودی می‌دانست که به‌تازگی از وضعیتی «بربرانه» برآمده است و سنت‌ها و اسطوره‌ها پژواک‌هایی از فشارهای انتخابی گذشته را حفظ کرده‌اند.

زبان، شهرت و شایستگی در انسان‌های نخستین#

چارلز داروین باور داشت که هنگامی که انسان‌های نخستین اجتماعی شدند و به‌ویژه پس از پدید آوردن زبان، مدیریت شهرت (توجه به اینکه دیگران چگونه درباره فرد داوری می‌کنند) به عاملی حیاتی در انتخاب طبیعی تبدیل شد. داروین در تبار انسان، «ستایش و سرزنش همنوعانمان» را محرکی نیرومند می‌داند که رفتار اخلاقی را شکل می‌دهد. او استدلال می‌کند که غرایز اجتماعی انسان (مانند همدلی) آنان را به دوست داشتن ستایش و هراسیدن از سرزنش سوق داد و بدین‌سان رفتارشان را تغییر داد. حتی «خشن‌ترین وحشیان نیز احساس شکوه و افتخار را در خود دارند، چنان‌که آشکارا با حفظ غنائم دلاوری‌هایشان… و با عادت به لاف‌زنی افراطی خود نشان می‌دهند» ــ رفتارهایی که اگر به نظر دیگران اهمیت نمی‌دادند، «بی‌معنا می‌بود». به بیان دیگر، هنگامی که ارتباط و زندگی گروهی به افراد امکان داد یکدیگر را ارزیابی کنند، کسانی که در پی کسب احترام بودند (یا از شرمساری پرهیز می‌کردند) در قبایل خود مزیت انتخابی به دست آوردند.

داروین استنباط می‌کرد که این گرایش در مراحل بسیار آغازین تکامل انسان پدید آمده است. هرچند «البته نمی‌توانیم بگوییم» نیاکان ما دقیقاً از چه زمانی توانایی برانگیخته شدن به‌وسیله ستایش یا سرزنش را پیدا کردند، او اشاره می‌کرد که حتی سگ‌ها نیز تشویق و سرزنش دیگران را درک می‌کنند. بنابراین، نوعی احساس ابتداییِ تأیید اجتماعی احتمالاً پیش از زبان کامل وجود داشته است، اما زبان این فشارهای اجتماعی را تشدید کرد. داروین نتیجه گرفت که «انسان نخستین، در دوره‌ای بسیار دور، تحت تأثیر ستایش و سرزنش همنوعان خود بود»؛ یعنی دغدغه‌های مربوط به شهرت ــ که اساساً نوعی حس اخلاقی ابتدایی بود ــ در نیاکان دور انسان حضور داشت. از نظر داروین، این توجه به تأیید دیگران به محرکی اساسی برای شایستگی تبدیل شد: اعضای قبیله‌ای که هنجارهای گروه را رعایت می‌کردند (و ستایش دریافت می‌کردند)، مورد اعتماد و حمایت قرار می‌گرفتند، حال آنکه کسانی که سرزنش نصیبشان می‌شد، ممکن بود طرد یا مجازات شوند. داروین تأکید می‌کرد که «اغراق در اهمیت عشق به ستایش و هراس از سرزنش در دوران ابتدایی تقریباً ناممکن است»، زیرا حتی انسانی که نوع‌دوستی فطریِ عمیقی نداشت، ممکن بود «به‌وسیله احساس شکوه و افتخار» دست به فداکاری قهرمانانه بزند و بدین‌سان به قبیله خود سود برساند. چنین اعمالی که انگیزه‌شان شهرت بود، دیگران را نیز برمی‌انگیخت و می‌توانست از سهم ژنتیکیِ صرفِ فرزندآوری فراتر رود. در مجموع، داروین ظهور زبان و ارتباط اجتماعی را عاملی می‌دانست که غرایز اجتماعی را به نیرویی نیرومند در تکامل تبدیل کرد: رفتارهای اخلاقی و مدیریت عزت یا شرمساری فرد، در بقا و تولیدمثل در گروه‌های انسانی نقشی محوری یافتند.


فرهنگ به‌مثابه نیروی انتخابی: زبان، وجدان و نهادها#

نوشته‌های داروین بارها فرهنگ ــ از جمله زبان، خرد، اخلاق و نهادهای اجتماعی ــ را نیرویی تکاملی و حیاتی معرفی می‌کنند که تحول انسان را هدایت می‌کند. او بر این باور بود که انتخاب طبیعی در آغاز، انسان‌ها را به غرایز اجتماعی‌ای مانند همدلی مجهز کرد، اما پس از شکل‌گیری جوامع، عوامل فرهنگی جهت تکامل انسان را تعیین کردند. داروین در تبار انسان توضیح می‌دهد که چگونه غرایز ساده اجتماعی در گذر زمان، از طریق تعامل با شرایط فرهنگی، به وجدان پیچیده انسانی انجامیدند: «در نهایت، حس اخلاقی یا وجدان ما به احساسی بسیار پیچیده تبدیل می‌شود ــ احساسی که از غرایز اجتماعی سرچشمه می‌گیرد، تا حد زیادی از تأیید همنوعانمان هدایت می‌شود، عقل، منفعت شخصی و در دوره‌های بعد احساسات عمیق دینی بر آن حکم می‌رانند، و آموزش و عادت آن را تثبیت می‌کنند.» داروین در اینجا تعامل ژن ــ فرهنگ را ترسیم می‌کند: غرایز ذاتی ما بنیاد را فراهم می‌کنند، اما وجدان از طریق استدلال درباره پیامدها، آموزه‌های دینی یا فلسفی، و آموزش و عادت‌هایی که درون جامعه انتقال می‌یابند، پالوده می‌شود.

مهم‌تر آنکه داروین استدلال می‌کرد که یادگیری اجتماعی و نهادها در جوامع متمدن به محرک‌های مسلط «شایستگی» تبدیل می‌شوند، حتی در حالی که تکامل زیستی به‌صورتی ظریف‌تر ادامه دارد. او مشاهده می‌کرد که در «ملت‌های بسیار متمدن»، شدت انتخاب طبیعی مستقیم از میان وحشیان کمتر است (زیرا جوامع مدرن دائماً یکدیگر را در جنگ نابود نمی‌کنند). در عوض، موفقیت متفاوت از طریق ابزارهای فرهنگی حاصل می‌شود. به گفته داروین، «مؤثرترین علل پیشرفت» برای مردمان متمدن عبارت‌اند از «آموزش خوب در دوران جوانی… و معیار والای کمال که به‌وسیله تواناترین و بهترین مردان القا می‌شود، در قوانین، آداب و سنت‌های ملت تجسم می‌یابد و افکار عمومی آن را اجرا می‌کند.» به‌اختصار، آموزش و هنجارهای اجتماعی (که خود محصول زبان و دانش جمعی‌اند) تا حد زیادی تعیین می‌کنند که کدام افراد و گروه‌ها شکوفا شوند. افکار عمومی ــ که اساساً تأیید یا عدم تأیید جامعه است ــ رفتارهایی را که به موفقیت می‌انجامند اجرا می‌کند. بااین‌حال، داروین با دقت یادآور می‌شود که حتی این اجرای هنجارها به‌وسیله افکار عمومی نیز به زیست‌شناسی بازمی‌گردد: «اجرای افکار عمومی به درک ما از تأیید و عدم تأیید دیگران بستگی دارد؛ و این درک بر همدلی ما بنیاد دارد، همدلی‌ای که… در اصل از طریق انتخاب طبیعی، به‌عنوان یکی از مهم‌ترین عناصر غرایز اجتماعی، تکامل یافت.» بنابراین، تکامل فرهنگی (اخلاق، قوانین و نهادها) بر پشتوانه گرایش‌هایی قرار دارد که از نظر زیستی تکامل یافته‌اند (همدلی و تأیید اجتماعی).

داروین همچنین خودِ زبان را هم محصول و هم محرک تکامل می‌دانست. او به زبان‌شناسان هم‌عصر خود استناد می‌کرد که نشان داده بودند «هر زبانی نشانه‌های تکامل آهسته و تدریجی خود را بر دوش دارد»، همانند تکامل زیستی. زبان هماهنگی بهتر، انتقال دانش و شکل‌گیری مفاهیم انتزاعی مانند وظیفه یا عدالت را ممکن ساخت؛ و همه اینها به‌نوبه خود بر انتخاب اثر گذاشتند. برای مثال، زبان مشترک به یک قبیله امکان می‌دهد وجدان جمعی و مجموعه‌ای از سنت‌ها پدید آورد که انسجام و موفقیت آن را افزایش می‌دهد. از نظر داروین، هنگامی که انسان‌ها حتی زبان و استدلالی ابتدایی را پدید آوردند، انتخاب فرهنگی هدایت قوای فکری و اخلاقی ما را آغاز کرد. او در قطعه‌ای قابل توجه گمانه‌زنی می‌کند که اگر فردی باهوش ابزار یا سلاحی جدید اختراع می‌کرد، «منفعت شخصیِ آشکار» دیگران را به تقلید از آن وامی‌داشت؛ قبایلی که نوآوری‌های سودمند را می‌پذیرفتند گسترش می‌یافتند و جایگزین قبایل دیگر می‌شدند. این نمونه‌ای از پیشرفت فرهنگی است که بر بقا اثر می‌گذارد. افزون بر این، قبایلی که حکومت بهتر و انسجام اجتماعی بیشتری داشتند (آنچه داروین مزایای «اطاعت» و سازمان‌یافتگی می‌نامد) بر قبایل بی‌نظم چیره می‌شدند. در اینجا درک داروین از این نکته را می‌بینیم که نهادها (اشکال حکومت، هنجارهای اطاعت و همکاری) پیامدهای تکاملی دارند. در جمع‌بندی، داروین تکامل انسان را فرایندی دومرحله‌ای ترسیم می‌کرد: انتخاب طبیعی ظرفیت زبان، احساسات اجتماعی و هوش را به ما بخشید، و سپس این ظرفیت‌ها تکامل فرهنگی را ــ که عملاً محیطی انتخابیِ جدید بود ــ قادر ساختند جایگاهی مسلط پیدا کند. پیشرفت انسان بیش‌ازپیش تحت حاکمیت ایده‌ها، اخلاق و ساختارهای اجتماعی قرار گرفت؛ عواملی که می‌توانستند به‌سرعت تغییر کنند و ازاین‌رو پیامدهای تکاملی را در مقیاس‌های زمانی بسیار کوتاه‌تر از تکامل زیستی معمول به حرکت درآورند.


تمدن در برابر توحش: پیشرفت اخلاقی از نیاکان بربر#

داروین یقین داشت که انسان‌های متمدن امروزی تنها در دوره‌ای نزدیک از وضعیت «وحشی» فاصله گرفته‌اند و تمدن پوششی نازک بر طبیعتی بربرانه و کهن‌تر است. او برای نشان دادن اینکه همه ملت‌های متمدن زمانی بربر بوده‌اند و به‌تدریج ارتقا یافته‌اند، شواهد انسان‌شناختی گرد آورد. داروین در تبار انسان صراحتاً دیدگاه برخی معاصران خود (مانند دوک آرگایل یا اسقف اعظم وِیتلی) را رد می‌کند که بر اساس آن، انسان‌های نخستین در شرایطی پیشرفته و متمدن آغاز کرده و بعدها منحط شده بودند. او استدلال‌های آنان را در قیاس با این شواهد ضعیف می‌خواند که «انسان به‌صورت بربر وارد جهان شد» و موارد ظاهری انحطاط به‌مراتب کمتر از موارد پیشرفت‌اند. از نظر داروین، این دیدگاه که «پیشرفت بسیار عمومی‌تر از پسرفت بوده است»، دیدگاهی «درست‌تر و امیدبخش‌تر» بود؛ دیدگاهی که بر اساس آن بشریت «هرچند با گام‌هایی آهسته و گسسته، از وضعیتی پست به بالاترین سطحی که تاکنون در دانش، اخلاق و دین به دست آمده… ارتقا یافته است.» این اومانیسم تکاملی ــ یعنی ایده پیشرفت اخلاقی و فکری در گذر زمان ــ بر تفسیر داروین از تاریخ سایه افکنده است.

نکته‌ای اساسی این است که داروین باور داشت بسیاری از تغییرات اخلاقی یا روان‌شناختی در گذشته‌ای نسبتاً نزدیک رخ داده‌اند (در مقیاس سده‌ها یا هزاره‌ها، نه اعصار زمین‌شناختی). او اشاره می‌کرد که برخی فضیلت‌هایی که امروزه بنیادی می‌دانیم، زمانی وجود نداشتند. برای نمونه، ویژگی‌هایی مانند خویشتن‌داری، عفت و دوراندیشی در روزگار نخستین «به‌کلی نادیده گرفته می‌شدند»، اما بعدها، هم‌زمان با پیشرفت تمدن، «بسیار ارجمند یا حتی مقدس شمرده شدند». این امر حاکی از تکامل فرهنگیِ سریعِ اخلاق است؛ هنگامی که انسان‌ها از جوامع قبیله‌ای به تمدن‌های بزرگ گذار کردند. داروین این مثال را می‌آورد که هیچ قوم باستانی‌ای در آغاز تک‌همسر نبود؛ تک‌همسریِ سخت‌گیرانه تحولی متعلق به دوره‌ای اخیر در جهان متمدن است. به همین ترتیب، خود مفهوم عدالت نیز دستخوش دگرگونی شد: «تصور بدوی عدالت، چنان‌که در قانون نبرد و دیگر رسوم آشکار می‌شود… بسیار خام بود»؛ یعنی جوامع نخستین غالباً مناقشات را از طریق نبرد یا انتقام حل‌وفصل می‌کردند، نه بر اساس اصول انتزاعی. با گذشت زمان، این شیوه‌های زمخت جای خود را به هنجارهای اخلاقی و حقوقیِ پالوده‌تر دادند. به گفته داروین، «والاترین صورت دین ــ اندیشه سترگِ خدایی که از گناه نفرت دارد و عدالت را دوست می‌دارد ــ در روزگار نخستین ناشناخته بود.» ادیان اولیه با خرافه درآمیخته بودند و لزوماً خیر اخلاقی را ترویج نمی‌کردند، حال آن‌که اندیشه دینیِ متأخر (در ایمان‌های «والاتر») عناصر اخلاقی نیرومندی را در خود گنجاند. تمامی این تغییرات ــ در رسوم ازدواج، عدالت و دین ــ در محدوده تاریخ بشر رخ دادند.

داروین با بررسی جوامع «وحشی» و اسناد تاریخی احساس می‌کرد که می‌توانیم خودِ پیشینمان را به معنای واقعی کلمه ببینیم. او خاطرنشان می‌کند که «بسیاری از خرافات موجود، بازمانده باورهای کاذب دینیِ پیشین‌اند» و حتی در جوامع مدرن نیز حفظ شده‌اند. افزون بر این، داروین به‌طور معناداری باور داشت که «معیار اخلاق و شمار مردانِ برخوردار از صفات مطلوب» در یک جامعه می‌تواند در خلال دوره‌های تاریخی، بر اثر رقابت گروهی، افزایش یابد. اگر یک قبیله یا ملت دارای صفات فرهنگی‌ای بود که میهن‌دوستی، وفاداری، اطاعت، شجاعت و همدلی بیشتری را تشویق می‌کرد، «بر بیشتر قبایل دیگر پیروز می‌شد؛ و این همان انتخاب طبیعی بود». از نظر داروین، تاریخ رشته‌ای پیوسته از چنین کشمکش‌هایی بود ــ «در همه زمان‌ها و در سراسر جهان، قبایل جای قبایل دیگر را گرفته‌اند؛ و چون اخلاق یکی از عناصر مهم موفقیت آنان است، معیار اخلاق… بدین‌سان در همه‌جا گرایش به افزایش خواهد داشت.» این ادعایی چشمگیر است: حاکی از آن است که در طول چند نسل یا چند سده، جامعه‌ای با «ساختار اخلاقی» برتر می‌توانست به زیان جوامع دیگر گسترش یابد و از این طریق، سرشت اخلاقی انسان را در مقیاس زمانی تکامل، نسبتاً به‌سرعت ارتقا دهد.

داروین البته اذعان داشت که پیشرفت نه خودکار است و نه همگانی. برخی جمعیت‌ها برای دوره‌هایی طولانی در رکود می‌ماندند. او مشاهده می‌کرد که «بسیاری از وحشیان در همان وضعیتی هستند که چندین سده پیش، هنگام نخستین کشفشان، بودند» و هشدار می‌داد که پیشرفت را اجتناب‌ناپذیر ندانیم. برای پیشرفت، عوامل محیطی و اجتماعی باید با یکدیگر هم‌راستا می‌شدند. بااین‌حال، مسیر کلی‌ای که او می‌دید رو به بالا بود. «ملت‌های متمدن» که به علم، آموزش و نهادهای روشن‌اندیشانه مجهزند، اوج‌گیریِ متأخر این صعود از بربریت را نمایندگی می‌کنند. همچنین، و به‌طور معنادار، داروین هیچ مانع زیست‌شناختی بنیادینی میان انسان «وحشی» و انسان «متمدن» نمی‌دید ــ تنها تفاوتی در درجه و فرهنگ وجود داشت. انسان متمدن همچنان «مهرِ زدودنی‌ناپذیرِ خاستگاه پست خود را» حفظ می‌کند؛ چنان‌که داروین به‌نحوی مشهور بیان کرد، یعنی میراث نیاکانیِ غرایز و امیال ما همچنان از پسِ نمای ظاهریِ پالودگی سر برمی‌آورد. به‌اختصار، داروین تمدن را لایه‌ای متأخر از تکامل فرهنگی می‌داند که بر پایه‌ای بسیار کهن‌تر ساخته شده است؛ و لازمه روشن این دیدگاه آن است که قوای اخلاقی و ذهنی ما، در صورت وجود فشارهای مناسب، بتوانند در زمانی کوتاه از نظر تکاملی به‌طور چشمگیری تغییر کنند.


دیدگاه‌های داروین درباره دوره‌های زمانی کوتاه تکامل#

یکی از مواضع جذاب داروین آمادگی او برای پذیرفتن تغییر تکاملی در دوره‌های زمانی به‌طرزی شگفت‌آور کوتاه در مورد انسان بود. برخلاف روند کند انتخاب طبیعی در خلال اعصار زمین‌شناختی، تکامل انسان ــ به‌ویژه در صفات ذهنی، اخلاقی و اجتماعی ــ از نظر داروین می‌توانست در طول صرفاً چند سده یا هزاره رخ دهد. او به تاریخ می‌نگریست و انتخاب طبیعی را در خلال زمان تاریخی می‌دید؛ انتخابی که تفاوت‌های قابل مشاهده‌ای میان اقوام پدید می‌آورد. برای مثال، داروین رشد سریع ایالات متحده در سده‌های هجدهم و نوزدهم را به فرایندهای انتخابی‌ای نسبت می‌داد که تنها در چند صد سال عمل کرده بودند. او نوشت: «ظاهراً در این باور حقیقت بسیار است که پیشرفت شگفت‌انگیز ایالات متحده، و همچنین منش مردم آن، حاصل انتخاب طبیعی است؛ زیرا پرانرژی‌ترین، بی‌قرارترین و شجاع‌ترین مردان از همه نقاط اروپا طی ده یا دوازده نسل گذشته به آن کشور بزرگ مهاجرت کرده‌اند و در آنجا بیش از همه کامیاب شده‌اند.» داروین در اینجا صراحتاً یک اثر تکاملی را در “ده یا دوازده نسل” (تقریباً ۲۵۰ تا ۳۰۰ سال) فشرده می‌کند. به نظر او، در این فاصله کوتاه، نوعی گزینش و موفقیت متفاوتِ شخصیت‌ها، منش یک ملت کامل را شکل داده بود ــ نمونه‌ای روشن از تغییر تکاملی سریع که مهاجرت فرهنگی و رقابت آن را به حرکت درآورده است.

داروین همچنین بررسی می‌کرد که بخت و اقبال گروه‌های انسانی با چه سرعتی می‌تواند معکوس شود. او خاطرنشان می‌کرد که تنها چند سده پیش، اروپا از سوی ترکان عثمانی تهدید می‌شد، اما در روزگار خود او (اواخر سده نوزدهم)، قدرت‌های اروپایی به‌مراتب از امپراتوری عثمانی پیشی گرفته بودند. داروین در نامه‌ای خصوصی در سال ۱۸۸۱، این موضوع را شاهدی بر عمل‌کردن انتخاب طبیعی در تمدن دانست: «به یاد داشته باش که ملت‌های اروپا تا همین چند سده پیش چه خطری را از غلبه ترکان متحمل می‌شدند، و اکنون چنین تصوری تا چه اندازه مضحک است. نژادهای متمدن‌ترِ موسوم به قفقازی، در پیکار برای بقا، ترکان را به‌کلی درهم شکسته‌اند.» سپس این روند را به آینده تعمیم داد و پیش‌بینی کرد که «در تاریخی نه‌چندان دور، شمار بی‌پایانی از نژادهای پست‌تر در سراسر جهان به دست نژادهای متمدن‌تر و برتر حذف خواهند شد.» در واقع، داروین در تبار انسان پیش‌بینی مشابهی (و امروزه بدنام) منتشر کرده بود: «در دوره‌ای آینده، که اگر با سده‌ها سنجیده شود چندان دور نیست، نژادهای متمدن انسان تقریباً به‌یقین نژادهای وحشی را در سراسر جهان نابود و جایگزین خواهند کرد.» چارچوب زمانی داروین ــ “نه‌چندان دور، اگر با سده‌ها سنجیده شود” ــ بر باور او تأکید می‌کند که چند صد سال برای دگرگونی چشمگیر تکاملی در نوع بشر کافی است. این سخنان، هرچند برای خوانندگان امروزی ناراحت‌کننده‌اند، منطق داروین را روشن می‌کنند: برتری‌های فناورانه و اجتماعی (که محصول فرهنگ‌اند) به‌سرعت به مزیت‌های تولیدمثلی و بقایی در مقیاس جهانی تبدیل می‌شوند. او قدرت تمدن را چنان عظیم می‌دید که این قدرت، شیوه‌های زندگیِ کم‌تر «متمدن» را به‌سرعت (از نظر تکاملی) جایگزین خواهد کرد؛ همان‌گونه که گونه‌واری‌های سازگارتر در طبیعت جای گونه‌واری‌های ضعیف‌تر را می‌گیرند.

مهم است توجه داشته باشیم که داروین چنین فرایندهایی را کاملاً خیرخواهانه نمی‌دید. او آگاه بود که تمدن برخی فشارهای انتخاب طبیعی را نیز تغییر می‌دهد یا کاهش می‌بخشد. او در تبار انسان مشاهده کرد که در جوامع متمدن، اغلب از افراد ضعیف و ناتوان محافظت می‌شود، نه این‌که حذف شوند، و «ما نهایت تلاش خود را برای متوقف‌کردن فرایند حذف به کار می‌بریم؛ برای کم‌توانان ذهنی، معلولان و بیماران آسایشگاه می‌سازیم… و برای حفظ زندگی واکسیناسیون می‌کنیم»، و غیره. او اذعان داشت که «جز در مورد خود انسان، تقریباً هیچ‌کس آن‌قدر ناآگاه نیست که اجازه دهد بدترین حیواناتش تولیدمثل کنند». این امر بدین معنا بود که عمل انتخاب طبیعی مختل می‌شود و احتمالاً امکان «انحطاط» برخی صفات را فراهم می‌کند. بااین‌حال، داروین کنارگذاشتن شفقت را توصیه نمی‌کرد؛ بلکه استدلال می‌کرد که انگیزه کمک به درماندگان، برآمده‌ای از غرایز اجتماعی ماست و «تحمل پیامدهای بی‌تردید بدِ زنده‌ماندن و تکثیر نوعِ ضعیفان» صرفاً بهایی است که برای والاترین بخش وجودمان، یعنی همدلی، می‌پردازیم. حاصل سخن این است که حتی در مواردی که انتخاب طبیعی کند می‌شد، نیروهای فرهنگی (مانند اخلاق و شفقت) مداخله می‌کردند و خود به عوامل تکاملی تبدیل می‌شدند.

در مجموع، فرض‌های داروین درباره چارچوب زمانی جسورانه بودند: او آمادگی داشت تفاوت‌های میان گروه‌های انسانی را محصول تنها چند ده نسل انتخاب بداند. خواه درباره پیدایش مردمی آمریکایی با انرژی بیشتر سخن می‌گفت، خواه درباره افول یک امپراتوری یا نابودی احتمالی جوامع قبیله‌ای، داروین پیوسته تأکید می‌کرد که تکامل، هنگامی که رقابت شدید یا محیط‌های نوین آن را به حرکت درمی‌آورند، با چه سرعتی می‌تواند عمل کند. از نظر او، تکامل انسان در گذشته‌ای دور متوقف نشده بود ــ بلکه همچنان ادامه داشت و به‌واسطه همان تغییراتی شتاب می‌گرفت که تاریخ بشر را تعریف می‌کنند (مهاجرت، جنگ و ساختار اجتماعی).


سنت‌ها و اسطوره‌ها به‌مثابه بازمانده‌های فشارهای انتخابیِ بربرانه#

داروین بر این باور بود که سنت‌های فرهنگی و اسطوره‌های کهن اغلب پژواک‌هایی از گذشتهٔ بربرانهٔ ما را حفظ می‌کنند؛ از جمله فشارهای انتخابی خشنی که انسان‌های نخستین با آن‌ها مواجه بودند. او در بررسی شواهد مربوط به اینکه اقوام متمدن از وحشیان تبار یافته‌اند، به «ردپاهای روشنِ وضعیت پستِ پیشین آنان در آداب، باورها، زبان و غیره که هنوز وجود دارند» اشاره می‌کند. به نظر داروین، بسیاری از آدابی که به صورت آیین یا داستان تداوم یافته‌اند، زمانی در عصرهای پیشین اعمالی واقعی بوده‌اند. برای مثال، داروین (با بهره‌گیری از پژوهش‌های انسان‌شناساتی چون J. F. McLennan) یادآور می‌شود که «تقریباً همهٔ ملت‌های متمدن هنوز ردپاهایی از عادات زمختی چون ربودن اجباری همسران را حفظ کرده‌اند». در مراسم ازدواج یا فرهنگ عامهٔ مدرن ممکن است بازنمایی‌های بازمانده‌ای از ربایش عروس وجود داشته باشد؛ و این امر حاکی از آن است که در گذشته‌ای دور، زن‌دزدی و یورش‌های قبیله‌ای واقعیت‌هایی رایج و واقعی بوده‌اند و تکامل رفتارهای اجتماعی (مانند اتحادهای مردانه، پرخاشگری یا انتخاب جفت از سوی زنان) را شکل داده‌اند. به همین ترتیب، داروین به‌گونه‌ای خطابی می‌پرسد: «کدام ملت باستانی را می‌توان نام برد که در آغاز تک‌همسر بوده باشد؟»؛ و بدین‌سان پیشنهاد می‌کند که داستان‌های جهان‌شمولِ خدایان حسود و حرم‌سراها، یا ترتیبات چندهمسرانهٔ قهرمانان اسطوره‌ای، بازتاب‌دهندهٔ مرحله‌ای چندهمسرانه در آغاز جامعهٔ انسانی‌اند. گذار به تک‌همسری در بسیاری از فرهنگ‌ها احتمالاً فشارهای انتخابی تازه‌ای پدید آورد (برای مثال، سرمایه‌گذاری بیشتر پدرانه یا شکل‌های متفاوت رقابت جنسی)، و اسطوره‌های کهن پنجره‌ای به واقعیت پیشین می‌گشایند.

شاید چشمگیرترین نمونه‌ای که داروین ارائه می‌کند، به حوزهٔ دین و اخلاق مربوط باشد: قربانی‌کردن انسان، که در زمان داروین تقریباً به‌کلی از میان رفته بود، در داستان‌ها و متون مقدس اقوام متمدن باقی مانده است. داروین از مشاهدهٔ پروفسور شافهاوزن نقل می‌کند: «بازمانده‌های قربانی‌های انسانی که هم در هومر و هم در عهد عتیق یافت می‌شوند». در واقع، حماسه‌های یونانی کلاسیک و کتاب مقدس اشاراتی در خود دارند (مانند قربانی‌کردن ایفیگنیا به دست آگاممنون، یا نزدیک‌بودن ابراهیم به قربانی‌کردن اسحاق) که نشان می‌دهند در زمان‌های پیشین، مردم برای خشنودکردن خدایان، جان انسان‌ها را قربانی می‌کردند. داروین این اشارات بازمانده را شواهدی مهم می‌دانست: آن‌ها نشان می‌دهند که حتی نیاکان مستقیم ما در تبارهای «متمدن» نیز از مرحله‌ای وحشیانه گذر کرده‌اند که در آن، چنین اعمال بی‌رحمانه‌ای سازشی یا هنجاری بوده است. برای نمونه، قربانی‌های آیینی ممکن است کارکردی در متحدکردن قبیله یا ترساندن دشمنان داشته باشند ــ و از این راه، موجب انتخاب برخی ویژگی‌های روان‌شناختی (مانند تعصب، فرمان‌برداری یا همرنگی با گروه) شده باشند؛ ویژگی‌هایی که تا زمان تکامل هنجارهای اجتماعی جدید باقی ماندند. بازتاب قربانی‌کردن کودکان در اسطوره‌ها (چنان‌که در داستان ابراهیم دیده می‌شود؛ داستانی که در نهایت آن را منع می‌کند، اما آشکارا آن را به یاد می‌آورد) از نظر داروین نشان می‌دهد که «تاریخ تقریباً هر ملتی نشانه‌هایی از گذرکردن از دوره‌ای بربریت را ارائه می‌کند»؛ دوره‌ای که در آن اعمال افراطی رایج بوده‌اند. او می‌نویسد حتی خرافات و باورهای عامیانه نیز «بازمانده‌های باورهای دینی کاذبِ پیشین» هستند که همچون فسیل‌های فرهنگی حفظ شده‌اند. از نظر داروین، بسیاری از آداب تابویی (برای مثال، آدم‌خواری آیینی یا کشتن نوزادان در اسطوره یا افسانه) احتمالاً زمانی رفتارهایی واقعی بوده‌اند که در محیطی سخت، مزیتی برای بقا ایجاد می‌کرده‌اند ــ شاید با کنترل اندازهٔ جمعیت یا ایجاد رعب در رقیبان ــ و تنها بعدها کنار گذاشته شده و با وحشت به یاد آورده شده‌اند.

نظریهٔ خود داروین دربارهٔ انتخاب جنسی نیز در بازمانده‌های فرهنگی تأیید می‌یافت. اسطوره‌های قهرمانانی که عروس می‌ربایند، یا افسانه‌های زنانی که دلاوران و آوازخوانان را برمی‌گزینند، بازتاب‌دهندهٔ چیزی بودند که او گمان می‌کرد در دوران پیشاتاریخ رخ داده است؛ امری که بر تکامل غرایز انسانی و حتی تفاوت‌های جسمانی اثر گذاشته است. او همچنین از هنر شمارش به‌عنوان نمونه‌ای از یک عمل فرهنگی یاد می‌کند که خاستگاه ابتدایی خود را حفظ کرده است: اینکه هنوز برای 20 از واژهٔ «score» استفاده می‌کنیم یا بقایای شمردن با انگشتان در دستگاه‌های عددی ما وجود دارد، نشان می‌دهد که انسان‌های نخستین واقعاً با انگشتان دست و پا می‌شمرده‌اند. این نمونهٔ بی‌ضرر نکته‌ای گسترده‌تر را برجسته می‌کند: جنبه‌هایی از فرهنگ می‌توانند مدت‌ها پس از ناپدیدشدن زمینهٔ اصلی‌شان باقی بمانند و همچون سرنخ‌هایی از فشارهای انتخابی گذشته عمل کنند. در ترکیب‌بندی داروین، هیچ چیز در سرشت انسان نامفهوم یا «صرفاً داده‌شده» نبود ــ هر چیز یا فایده‌ای کنونی داشت یا دلیلی تاریخی برای وجودش. بنابراین، سنت‌ها و اسطوره‌ها داده‌هایی بودند که باید برای فهم تکامل انسان از آن‌ها بهره‌برداری کرد. آن‌ها از زمانی حکایت می‌کردند که در آن، رفتارهایی که امروزه غیراخلاقی یا عجیب تلقی می‌شوند، در واقع پاسخ‌هایی سازشی به چالش‌های بقا بوده‌اند.

در جمع‌بندی، داروین آداب انسانی را همچون یک پالیمپسست می‌خواند: در زیر سطح مراسم، داستان‌ها و واژه‌های ما، سوابق رنگ‌باخته اما رمزگشایی‌شدنیِ «وضعیت پستِ پیشین» نهفته است. اعمالی مانند ربایش عروس، خون‌خواهی، داوری از طریق نبرد، یا قربانی‌کردن انسان، نشان خود را در حافظهٔ فرهنگی بر جای گذاشته‌اند، و داروین از این نشانه‌ها برای تقویت این استدلال بهره گرفت که نیاکان ما برای اعصار در وضعیتی وحشیانه زندگی می‌کرده‌اند. این گذشتهٔ ژرف، هرچند بی‌رحمانه بود، زمینه را برای تکامل اخلاقی سریع پس از آن فراهم کرد. داروین با شناسایی این بازمانده‌ها نشان داد که ژن و فرهنگ در گذر زمان با یکدیگر تعامل داشته‌اند ــ اعمال فرهنگی کهن از طریق انتخاب برخی صفات، زیست‌شناسی را شکل داده‌اند، و گرایش‌های زیستی متأخرتر (مانند غرایز اجتماعی ما) به پیدایش صورت‌های فرهنگی جدید انجامیده‌اند.


پرسش‌های متداول #

پرسش 1. آیا داروین تصور می‌کرد تکامل انسان متوقف شده است؟
پاسخ. خیر. داروین بر این باور بود که تکامل انسان همچنان ادامه دارد و عوامل فرهنگی‌ای مانند مهاجرت، رقابت میان گروه‌ها و شکل‌گیری نهادهای اجتماعی، که در بازه‌های زمانی کوتاه (قرن‌ها) عمل می‌کنند، به آن شتاب می‌بخشند.

پرسش 2. داروین رابطهٔ زیست‌شناسی و فرهنگ را در تکامل چگونه می‌دید؟
پاسخ. داروین تعامل ژن و فرهنگ را مشاهده می‌کرد. زیست‌شناسی (غرایز اجتماعی مانند همدلی) بنیاد را فراهم می‌کرد، اما فرهنگ (زبان، خرد، هنجارها و نهادها) به‌طور فزاینده‌ای تکامل و شایستگی انسان را شکل می‌داد، به‌ویژه در جوامع متمدن.

پرسش 3. شهرت در دیدگاه داروین دربارهٔ تکامل انسان نخستین چه نقشی داشت؟
پاسخ. داروین «عشق به ستایش و بیم از سرزنش» را امری حیاتی می‌دانست. هنگامی که زبان امکان داوری اجتماعی را فراهم کرد، مدیریت شهرت فرد به عاملی محوری برای بقا و موفقیت تولیدمثلی درون قبایل تبدیل شد.


منابع#

  1. داروین، چارلز. The Descent of Man, and Selection in Relation to Sex، ویرایش دوم. لندن: جان موری، 1874. (نخستین انتشار در 1871). ــ به‌ویژه فصل‌های IV و V، که دربارهٔ تکامل حس اخلاقی، غرایز اجتماعی و شواهد خاستگاه‌های ابتدایی انسان بحث می‌کنند. سخنان خود داروین در بالا به‌طور گسترده نقل شده‌اند و به صفحات ویرایش 1874 ارجاع داده شده است (برای مثال، صص. 131–145).
  2. داروین، چارلز. نامه به ویلیام گراهام، 3 ژوئیهٔ 1881، در The Life and Letters of Charles Darwin، به ویراستاری فرانسیس داروین، جلد 1. لندن: جان موری، 1887، صص. 315–317. ــ داروین در این مکاتبهٔ خصوصی دربارهٔ The Creed of Science تأمل می‌کند و استدلال می‌آورد که انتخاب طبیعی در تاریخ متأخر به‌طور فعال پیشرفت انسان را شکل داده است؛ او در این زمینه به پیروزی تمدن اروپایی بر تمدن‌های دیگر اشاره می‌کند. این نامه شواهد مستقیمی از باور داروین به تغییر تکاملی کوتاه‌مدت، تحت تأثیر عوامل فرهنگی، ارائه می‌دهد.
  3. داروین، چارلز. نامه به جان مورلی، 14 آوریل 1871، در More Letters of Charles Darwin، به ویراستاری فرانسیس داروین و A. C. Seward، جلد 1. لندن: جان موری، 1903، صص. 241–243. ــ داروین دربارهٔ خاستگاه و تنظیم حس اخلاقی بحث می‌کند و به نقد مورلی در Pall Mall Gazette پاسخ می‌دهد. او دیدگاه خود دربارهٔ وجدان را که بر غرایز اجتماعی بنیاد دارد و از معیارهای فایده‌گرایانه تأثیر می‌پذیرد، روشن می‌کند؛ دیدگاهی که با نقش همدلی و افکار عمومی در تکامل اخلاقی همخوان است. (این منبع بر اندیشهٔ داروین در پسِ متن منتشرشده در Descent of Man پرتو می‌افکند.)
  4. داروین، چارلز. The Descent of Man، ویرایش نخست. لندن: جان موری، 1871. ــ (به‌طور ضمنی از طریق ویرایش دوم بالا به آن ارجاع داده شده است.) شایان توجه است که فصل VII (ص. 225) دربرگیرندهٔ پیش‌بینی داروین دربارهٔ جایگزین‌شدن نژادهای وحشی با نژادهای متمدن است. ویرایش نخست منبع اصلی آن نقل‌قولی است که غالباً دربارهٔ نابودی آیندهٔ “savage races,” نقل می‌شود و پیش‌بینی‌های داروین دربارهٔ بازهٔ زمانی کوتاه تکامل را در قالبی منتشرشده نشان می‌دهد. (ویرایش دوم این بخش را با تغییراتی جزئی حفظ کرد.)